دلتنگی‌های نقاش رویاها و کابوس‌ها

دلتنگی‌های نقاش رویاها و کابوس‌ها


تحلیل فیلم بر دروازه ابدیت (At Eternity’s Gate) ساخته جولیان اشنابل/ فیلمی بیوگرافیکال که با دیدی خلاقانه و با وفاداری به وقایع تراژیک زندگی ون‌گوگ به اکتشاف رازهای سر‌به‌مهر زندگی او می‌پردازد


تارا استادآقا


بعد از فیلم موفق و منسجم «اتاقک غواصی و پروانه» این بار جولیان اشنابل سراغ ساخت فیلمی بر اساس سرگذشت واقعی ونسان ون‌گوگ، نقاش پرآوازه هلندی، رفته است. «بر دروازه ابدیت» (At Eternity’s Gate) فیلمی بیوگرافیکال است که با دیدی خلاقانه و منحصر‌به‌فرد و با وفاداری به وقایع تراژیک زندگی ون‌گوگ، به اکتشاف رازهای سر‌به‌مهر زندگی او می‌پردازد. این فیلم سیمایی آراسته، محزون و پُر‌شور دارد و بر خلاف فیلم «شور زندگی» ساخته وینسنت مینه‌لی که با تمرکز بر تمام دوره‌های زندگی ون‌گوگ ساخته شده، تنها به دوره‌های پایانی زندگی وی، ارتباط پُر‌شورش با طبیعت و ابدیت، رابطه صمیمانه‌اش با برادرش، تئو و رابطه نافرجامش با گوگن می‌پردازد و از درام زندگی او که به رابطه‌های نافرجام و اندکش با زنان مربوط می‌شود، گذر می‌کند. «بر دروازه ابدیت» هم در فرم و هم در محتوا دست به ساختارشکنی جسورانه‌ای زده است که به خلق لحظاتی ناب و بداهه‌پردازانه می‌انجامد. در این فیلم شاهد پروسه خلق هیچ‌کدام از آثار مشهور ون‌گوگ نیستیم، بلکه کاملا برعکس، شاهد روند ایده‌پردازی و کشف بداهه سوژه‌ها و خلق نقاشی‌های کمتر دیده‌شده و غالبا مهجور نقاش هستیم که زاویه دیدی منحصر‌به‌فرد از نگاه کارگردان را به نمایش می‌گذارد. درست مثل خود ون‌گوگ که در زمان خودش مورد بی‌توجهی و بی‌مهری واقع شد، کارگردان نیز سعی دارد از آثار کمتر دیده‌شده نقاش پرده‌برداری کند و آنان را بیشتر در معرض دید تماشاگر بگذارد، کما اینکه این آثار نیز ارزش کمتری از دیگر آثار شناخته‌شده نقاش ندارند. در کنار آن، ما با داستان‌هایی خلاقانه در روند کشف ایده‌ها و پرداخت به آنان در روند کار نقاش مواجهیم که داستان‌های تکراری موجود در فیلم‌ها و کتاب‌های نوشته‌شده از ون‌گوگ را به حاشیه می‌راند. این موضوع در بطن روابط نزدیک ون‌گوگ – با بازی خوب ویلیام دفو – با گوگن نیز نفوذ می‌کند و حقایق دیگری را آمیخته با خلاقیت ذهنی کارگردان به نمایش می‌گذارد. برای نمونه نگاه کنید به پیدا کردن سوژه اولین نقاشی ون‌گوگ در آرل و موضوع کفش‌ها. چطور کارگردان در لحظه‌ای فی‌البداهه، بعد از ورود ون‌گوگ به اتاق کوچکش در آرل، کفش‌ها را روی زمین می‌اندازد و از آنان یک نقاشی لحظه‌ای ناب می‌آفریند؛ داستانی که در هیچ بیوگرافی یا فیلم دیگری از ون‌گوگ دیده نمی‌شود و در کنار آن، ماهیت و سرشت درونی – تکنیکی ون‌گوگ را نیز بر اساس شخصیت واقعی او به نمایش می‌گذارد. همین‌طور نگاه کنید به گردش‌های روزانه ون‌گوگ در طبیعت وقتی از نی‌های خیزران قلمی چوبی می‌سازد و در دفترچه خانم ژینو شروع به طراحی می‌کند؛ یک داستان خلاقانه که در سرشت بداهه‌پرداز و آنی شخصیت ون‌گوگ نفوذ می‌کند و برای مخاطب باورپذیر و جذاب می‌شود. در بحث فرم به نظر می‌رسد یک کارگردان نیست که دارد درباره زندگی یک نقاش فیلم می‌سازد، بلکه یک نقاش است که درباره زندگی مشقت‌بار و تلاش صادقانه نقاشی دیگر فیلم می‌سازد و این مسئله بیش از هر چیز دیگر در فرم‌های فیلمبرداری بدیع فیلمساز نمود پیدا می‌کند. اشنابل از دوربین به مثابه قلموی نقاشی استفاده می‌کند. هر لرزش و تکان دوربین روی دست و دور و نزدیک شدن آن از کاراکترها به مثابه تاش‌های قوی و ضعیف نقاش که گاهی با تلاطم و گاهی با خشم همراه است، تلقی می‌شود؛ تاش‌هایی که با کم و زیاد شدن نور و فوکوس و ماتی تصویرها مانند تاش‌های رنگی، پررنگ و کمرنگ نقاش عمل می‌کنند. همان‌طور که ون‌گوگ در فیلم سعی دارد زندگی واقعی را که مردم عادی از دیدنش محروم هستند، با نقاشی‌هایش به آن‌ها هدیه کند و کاری کند که مخاطبان آثارش حس زنده بودن را دریافت کنند، اشنابل نیز با تصویرسازی‌ها و جزئیات قدرتمندی که از پیکره‌ها، طبیعت و پرتره‌ها و از دریچه قاب دوربینش می‌گیرد، سعی می‌کند حس زنده بودن و یکی شدن با طبیعت را به مخاطب منتقل کند و از زندگی تبی سوزان و…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۶ همراه باشید.

بازدیدها: ۳

از هرچه بگذری سخن چای بهتر است

از هرچه بگذری سخن چای بهتر است


نیوشا طبیبی


سیر تاریخ نوشیدنی‌ها در ایران، داستانی شنیدنی دارد. رودی مته، در کتابی به نام «تفریحات ایرانیان»، این تاریخ را با دقت زیاد و بررسی اسناد متعدد مکتوب کرده. در میان نوشیدنی‌هایی که در ایران رواج همگانی یافته و مردم به آن‌ها اقبال ویژه‌ای نشان داده‌اند، می‌توان از شربت‌ها و قهوه و چای نام برد. شربت‌ها و جوشانده‌ها را از عصاره ریشه و میوه و برگ گیاهان به دست می‌آوردند – چنان‌که هنوز هم مرسوم است – و به وقت خوشی و ناخوشی آن‌ها را می‌نوشیدند.  سابقه نوشیدن شربت‌ها را برای آرامبخشی و تسهیل هضم غذا و رفع عطش و حتی محکم شدن لثه‌ها می‌توانیم از دوره تیموریان در منابع و مکتوبات تاریخی و به‌ویژه سفرنامه‌ها پیگیری کنیم. تیموریان شیر مادیان را با شکر می‌آمیختند و از آن شربتی گوارا درست می‌کردند، می‌نوشیدند و می‌نوشاندند. شربت‌ها در ظرف‌های بزرگی که «دوستکامی» نام داشتند، آورده می‌شدند و بعد ساقی شربت را در پیاله‌های کوچک‌تری بین اهل مجلس می‌چرخانید. شربتخانه دربار تیموری از اجزای اصلی آشپزخانه سلطنتی بود؛ مطبخی افسانه‌ای که می‌گویند روزانه هزار مثقال طلا هزینه نگهداری‌اش می‌شد. شربتخانه‌ها در سلطنت صفوی کارکرد اجتماعی هم پیدا کردند و عمومی شدند. شاه‌اسماعیل کبیر که باید او را احیا‌کننده ایران نامید، از هر وسیله‌ای که احساسات میهن‌پرستانه مردم را برانگیزد، استفاده می‌کرد. نقل داستان‌های شاهنامه و حماسه عاشورا به تشویق او در شربتخانه‌ها به راه افتاد و مردم برای نوشیدن و نیوشیدن به آن‌جا می‌رفتند. شربتخانه‌های بقعه شیخ صفی‌الدین اردبیلی و سر‌در بازار قیصریه اصفهان، یادگاران دوره رونق این اماکن بوده‌اند. شربتخانه سر‌در قیصریه نظرگاهی دارد به وسعت تمامی میدان نقش جهان. هر سه بنای زیبا و پرشکوه این میدان در این چشم‌انداز حضور دارند. تزئینات داخلی شربتخانه مانند تُنگ‌بری‌های عمارت عالی‌قاپو و شاید زیباتر و پُر‌نقش و نگارتر باشد. مهمانان پادشاه در این اتاق به انتظار ملاقات می‌نشسته‌اند. رواج قهوه در ایران در همان ایام سلطنت صفوی و در حین جنگ‌های ایران و عثمانی اتفاق افتاد که خود داستانی دلکش دارد و بماند به وقت دیگر. اما ایرانیان چای را از دیرباز و از طریق تماس مداوم با امپراتوری چین در شرق می‌شناخته‌اند. در همان دوره‌ای که شربتخانه‌ها رونق گرفتند، «چای ختایی» هم بین مردم نوشندگانی داشته است. «چای ختایی‌خانه»ها شاید حتی پیش از شربتخانه‌ها وجود داشته‌اند. آدام الئاریوس که در زمان سلطنت شاه‌صفی به ایران سفر کرده، از وجود «چای ختایی‌خانه»‌ها در میدان بزرگ اصفهان – میدان نقش جهان – یاد می‌کند و می‌نویسد: «در چای ختایی خانه‌ها آب داغ ناشناخته‌ای می‌نوشند. از این نوشیدنی بسیار مصرف می‌شود.» احتمالا چای ختایی‌خانه‌ها تا برپایی قهوه‌خانه و در کنار شربتخانه‌ها برپا بوده‌اند و بعد از آن، به دلیل اقبالی که مردم به قهوه‌خانه و قهوه نوشیدن پیدا کردند، رفته‌رفته کم‌رونق شدند و از بین رفتند. بعد از رواج نوشیدن قهوه بین مردم، نوشیدن چای به دلیل گرانی برگ و وسایل دم کردن آن، به اشراف و ثروتمندان اختصاص پیدا کرد. تا دوره ناصرالدین‌شاه چای کم و بیش همین وضعیت را داشت. در این دوره است که بنا بر گزارش اعتماد‌السلطنه در «چهل سال تاریخ ایران» چای‌نوشی عمومیت پیدا کرد و امیرکبیر سفارش ساخت سماور را از روی نمونه روسی آن به صنعتگران اصفهانی داد. حقیقت درباره زمان آشنایی ایرانیان با چای معلوم نیست و محققان تاریخ‌های مختلفی را، از دوهزار سال تا زمان حمله مغول، ذکر می‌کنند. بیرونی در کتاب «الصیدنه فی الطب» پیشینه مصرف چای در ایران را دوهزار ساله می‌داند. به هر روی ایرانیان روز‌به‌روز اقبال بیشتری به این نوشیدنی نشان دادند و چای در وعده‌های غذایی مختلف به عنوان یکی از خوردنی‌های اصلی در سفره مردم جای گرفت. از پیر و جوان و پیشه‌ور و کاسب و خانه‌دار تا پادشاه و وزیر، همه به نوشیدن چای رغبت داشتند. شاید دلیل اصلی و واقعی که صورت مرحوم ناصرالدین‌شاه را روی قوری و استکان نقش می‌کنند، همین است که او این نوشیدنی را در دسترس مردم قرار داد. ازدیاد مصرف چای و قند، این دو قلم را به مهم‌ترین اقلام وارداتی کشور مبدل کرد و سالانه بخش بزرگی از پول کشور صرف واردات قند و چای از روسیه و هند شد. از همان زمان هم تلاش‌های جدی برای احداث کارخانه‌های قند و کشت چای در ایران آغاز شد. حقایق آمدن چای به ایران و وضعیت گذشته و حال این نوشیدنی در ایران و اسرار و رموز خریدن و نوشیدن آن حکایتی دارد که خواهم نوشت، انشاءالله

بازدیدها: ۳۸

مادر بودن در گیلیاد

مادر بودن در گیلیاد


درباره سریال سرگذشت ندیمه/ این سریال بر اساس رمانی با همین نام، اثر پرفروش مارگارت اتوود، ساخته شده و یکی از موفق‌ترین سریال‌های ژانر پادآرمانشهر به شمار می‌رود


ضحی کاظمی


سریال «سرگذشت ندیمه» که فصل سوم آن در حال پخش است، بر اساس رمان پرفروش مارگارت اتوود، نویسنده بنام کانادایی، ساخته شده است و یکی از موفق‌ترین سریال‌های ژانر پادآرمانشهر به شمار می‌رود. دیستوپیا یا پادآرمانشهر «گیلیاد» در آینده‌ای نزدیک و پس از جنگ داخلی فرضی در امریکا شکل می‌گیرد. حکومت توتالیتر گیلیاد که بر اساس خوانشی افراطی از مسیحیت بنا شده، سیستمی طبقاتی را به وجود می‌آورد که در آن هر نوع فردیتی کنار گذاشته می‌شود. گیلیاد با مشکل آلودگی خاک و آب روبرو است و منابع طبیعی آن رو به نابودی است. در کنار آن، نازایی گریبانگیر انسان‌ها شده و سیاستمداران ایدئولوژیک که حکومت را دست گرفته‌اند، به دنبال برون‌رفت از مشکل کاهش جمعیت، زنانی را که توانایی باروری دارند به عنوان ندیمه، صرفا برای فرزندآوری، به خدمت می‌گیرند. داستان از نگاه یکی از زنان ندیمه روایت می‌شود که هنگام فرار از گیلیاد به همراه همسر و دختر خردسالش به دست ماموران گیلیاد دستگیر می‌شود. همسرش به کانادا فرار می‌کند، دخترش به خانواده یکی از مقامات که فرزند ندارند، واگذار می‌شود و خودش به عنوان ندیمه به خانواده واترفورد، یکی از سران گیلیاد، فرستاده می‌شود. جون که پیش از گیلیاد، ویراستار بوده، تبدیل می‌شود به آف‌فِرِد و حتی اجازه استفاده از نام حقیقی خود را ندارد و هویت او تنها با هویت فِرِد واترفورد، مردی که ندیمه او است، تعریف می‌شود.
دیگر زنان گیلیاد هم وضعیت بهتری ندارند. آن‌هایی که قابلیت باروری دارند – مثل جون – مدام در معرض تجاوز آیینی سران گیلیاد قرار می‌گیرند. زنانی که توانایی بچه‌دار شدن ندارند، فارغ از اینکه پیش از جنگ داخلی چه تحصیلات و شغل‌های حرفه‌ای داشته‌اند، در خانه‌ها به عنوان کلفت یا «مارتا» به وظایف خانه و به‌خصوص آشپزخانه رسیدگی می‌کنند. زنان جوانی که پیش از گیلیاد شهرت خوبی نداشتند و قابلیت زایمان ندارند، به عنوان «جزابل» در فاحشه‌خانه‌های پنهان گیلیاد مورد سوءاستفاده مردان قرار می‌گیرند. زنان بدون رده یا کارگران نگونبخت که هیچ کدام از قابلیت‌های گفته‌شده را ندارند به «کولونی» فرستاده می‌شوند تا زمین‌ها را از آلودگی پاک کنند و همان‌جا بر اثر مواد سمی یا رادیواکتیو می‌میرند… دنیای گیلیاد، دنیایی است بدون موسیقی، کتاب، تلویزیون، تلفن و سایر وسایل ارتباطی. حتی لباس‌های زن‌ها یک‌شکل و از پیش تعیین‌شده است و به‌راحتی از رنگ و پوشش هر زن می‌توان طبقه اجتماعی او را متوجه شد. در پادآرمانشهر گیلیاد، زنان به یکی از نقش‌هایی که جامعه مدرن برای زن تعیین می‌کند، تقلیل می‌یابند: مادر، همسر، خانه‌دار، کارمند، کارگر یا فاحشه. فرار از نقش اجباری و از پیش تعیین‌شده ناممکن به نظر می‌رسد و هر زنی که سرکشی کند به‌شدت شکنجه و تنبیه می‌شود. هیچ زنی در برابر طغیان‌ در امان نیست. برای مثال سرینا، همسر فرد واترفرد، پس از تولد دختری که جون (ندیمه آن‌ها) به دنیا می‌آورد و به‌اجبار به او واگذار می‌کند، از مقامات ارشد گیلیاد درخواست می‌کند به دختران اجازه خواندن داده شود. همین درخواست باعث می‌شود سرینا مجازات و انگشت کوچکش بریده شود. شکنجه روحی زنانی که نُه ماه فرزندی را در شکم خود حمل کرده‌اند تا آن را دودستی، بی‌هیچ قدردانی یا پاداشی از دست بدهند، با هیچ آزار دیگری برابری نمی‌کند. جون یکی از همین مادران است که حتی اجازه شیر دادن به فرزندش را نیز ندارد.
جون دو بار اقدام به فرار می‌کند. بار اول ناکام می‌ماند اما به واسطه فرزندی که در شکم دارد، بعد از شکنجه‌های زیاد او را می‌بخشند و به کولونی نمی‌فرستند. بار دوم بعد از تولد فرزند دخترش و با کمک سرینا شرایط فرارش از گیلیاد فراهم می‌شود. سرینا که به خاطر حرف زدن از حقوق اولیه دختران مورد شکنجه واقع شده، می‌پذیرد که بهتر است نوزاد دختر در جایی بیرون گیلیاد بزرگ شود و به جون در فرار کردن کمک می‌کند. جون نوزاد را با یکی از ندیمه‌های فراری به کانادا می‌فرستد اما خودش می‌ماند تا راهی برای نجات دختر دیگرش که هنگام شکل‌گیری گیلیاد از او گرفته شده بود، بیابد. جون نماد قربانی (ندیمه) است و سرینا به واسطه اینکه از پایه‌گذاران ایدئولوژی حاکم بوده، نماد قربانی‌کننده. اما در مقام مادر بیولوژیک (جون) و قانونی (سرینا) به تعریف مشابهی از مادرانگی در گیلیاد می‌رسند: هر دو متقاعد می‌شوند مادر بودن در گیلیاد معادل خودخواهی محض است و فقط یک مادر حقیقی می‌تواند آن‌قدر فداکار و عاشق باشد که از بودن در کنار فرزندش بگذرد و او را با وجود تمام خطرات، از فضای تیره و سرکوبگر پادآرمانشهری که اسیرش هستند، دور کند.

 

بازدیدها: ۵۵

دری به خانه خورشید

دری به خانه خورشید


در حاشیه فیلم «بگذار آفتاب به داخل بتابد» ساخته کلر دنی/ هر آدمی حق دارد در گوشه‌ای که هیچ‌کس راهی به آن ندارد، بنشیند و آفتابی را نظاره کند که مدام نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود


محسن آزرم


تعریف و توضیح آنچه عشق می‌نامندش، آنچه در همه این سال‌ها مردمانی از چهار‌گوشه جهان را گرفتار خودش کرده، اصلا آسان نیست و هیچ دو آدمی را هم نمی‌شود سراغ گرفت که تعریف و توضیح یکسانی درباره عشق ارائه کنند و به‌قول فیلسوف نسبتا جوان انگلیسی نمی‌شود معیاری عینی برای عشق تعریف کرد و آنچه عشق می‌نامیمش یا آنچه عشق می‌دانیمش، هیچ شباهتی به چیزی مثل سردرد ندارد که با یک یا چند قرص مسکّن درمان می‌شود و هر آدمی که دست‌کم یک‌بار سردرد امانش را بریده و یک یا چند قرصِ مسکن را با لیوانی آب بالا انداخته می‌تواند طوری از این سردرد و تاثیرِ آن قرص‌های مسکن بگوید که برای دیگران عجیب و دور از ذهن نباشد، اما هر‌بار شنیدن داستان عاشق شدن و کیفیت این عشق و عاقبتش ظاهرا تازگی‌اش را از دست نمی‌دهد و چون راهی برای سر در‌آوردن از اینکه آن عشق حقیقی است یا جعلی سراغ نداریم، دست‌ها را زیر چانه می‌زنیم و بادقت داستان را دنبال می‌کنیم و احتمالا آن‌ را با داستان بخت‌ِ پریشان خودمان مقایسه می‌کنیم و مثل آن جمله نمایشنامه «ژولیوس سزارِ» شکسپیر به این نتیجه می‌رسیم که «اشتباه، بروتوس عزیز، از ستاره بخت و اقبال ما نیست؛ بلکه از خود ماست که این‌گونه حقیر مانده‌ایم.»
شاید اگر حقیقت همان باشد که عشقی وقتی پایدار می‌ماند که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۴ همراه باشید.

[veiws]

 

فانتزی‌بازی سلبریتی از جیب مردم

فانتزی‌بازی سلبریتی از جیب مردم


صداوسیمایی که در روز ساعت‌ها برنامه در رابطه با حق‌الناس و اخلاق دارد، رواست پول‌های کلانی از بودجه عمومی مردم را صرف فانتزی‌بازی‌های سلبریتی‌ها کند؟


علی ورامینی


از شماره پیشین تا امروز دیر‌زمانی نمی‌گذرد؛ برای خیلی از ما شاید اتفاق خاصی نیفتاده باشد و زندگی با همان شتاب و شیب همیشگی‌اش در جریان باشد. برای بعضی هم نه، شاید آن بزنگاهی که بالاخره در زندگی هرکس اتفاق می‌افتد تا دیگر «آنی» نباشد که تا به حال بوده، رخ داده باشد. نگاه کنید به ماجرای دکتر‌نجفی، سیاستمدار کهنه‌کاری که این روزها به اتهامِ قتل همسرش در حال محاکمه است؛ کسی که به فاصله یک نیم‌روز از سیاستمداری قوی و با پرنسیپ به یک متهمِ قابل ترحم تبدیل شد.
به بالا و پایین این اتفاق کار نداریم، به رویکرد تلویزیون ملی که بحث این صفحه می‌توانست باشد هم. بساط عجیب و غریب‌ تلویزیون آن‌چنان غیر‌حرفه‌ای و زمخت بود که به اندازه خودِ ماجرای قتل برجسته شد، همه به آن پرداختند و بیش از این هم نیازی نیست از آن گفت. تنها به تجربه شخصی‌ام بعد از این اتفاق اشاره می‌کنم، این‌که شعر معروف م. امید دائما در خاطرم رفت‌وآمد می‌کرد، آن‌جایی که می‌گوید: «از فراز بامهاشان، شاد/ دشمنانم موذیانه خنده‌های فتحشان بر لب، بر من آتش به جان ناظر…»
باری، به حمدلله تلویزیون الی ماشاءلله و تا ابد آن‌قدر سوژه دارد که ما نخواهیم در این صفحه تکرار مکررات کنیم و سخن گفته‌شده را بازگو؛ به‌خصوص در مناسبت‌هایی مانند ماه رمضان که هم برنامه‌سازان به تب‌و‌تاب می‌افتند و هم مخاطب بیشتر می‎شود. یکی از برنامه‌های مناسبتی ماه رمضان سریال‌هایی هستند که دیگر جزو لاینفک کنداکتور شده‌اند. بیش از دو دهه است که تلویزیون برای ایامِ بعد از افطار این کار را انجام می‌دهد و تقریبا به یک سنت تبدیل شده است. اوجِ این سنت به ساخته‌های رضا عطاران و سعید آقاخانی باز‌می‌گردد؛ سریال‌های کمدی‌ای که هم استانداردهایی داشتند و هم می‌توانستند مخاطب را با خود همراه کنند. در چند سال اخیر هم سریالی مناسبتی که در این ماه بتواند موفقیت چشمگیری پیدا کند، سراغ ندارم. امسال گاه‌گاهی به سریال‌هایی که در سه شبکه تلویزیون پخش می‌شد، نگاهی داشتم. به لحاظ کیفی حرفی در رابطه با آن‌ها ندارم. من اگر با هر دستمزد گزافی، این سریال‌ها و به‌خصوص سریال شبکه یک، «از یادها رفته»، را ساخته بودم یا جزو عوامل آن بودم و اندکی هم به شأن خودم احترام می‌گذاشتم، از پخش شدن آن هرطور شده جلوگیری می‌کردم. سریالی که بعید می‌دانم حتی خود عوامل هم به دیدن دوباره این اثر رغبتی داشته باشند. بی‌اغراق خاله‌بازی‌ و پلیس‌بازی‌های کودکان خیلی بیشتر دارای فکر، خلاقیت و زحمت است. سوای این‌ها، بزرگ‌ترین شوک این مجموعه برای من دیدن خواننده‌ای معروف در یکی از نقش‌های اصلی آن بود. ابتدا فکر کردم که اشتباه می‌کنم و شباهت ظاهری است، بعد که یقین پیدا کردم، به نظرم رسید این سکانس، تئاتر در فیلم است و ایشان هم مشغول بازی اغراق‌شده‌ یا بازی سکانسی کمدی در آن تئاترِ در فیلم است و حکما بعدتر درست می‌شود و بازی به حال عادی باز‌می‌گردد، که متاسفانه آن هم نبود. تعجب می‌کنم از آن خواننده که با پذیرفتن پیشنهاد بازی در این سریال، این‌چنین دست به خودتخریبی زده است. اما جای گله‌ای که در این‌جا از مسئولان تلویزیون وجود دارد، کلی‌تر از کیفیت بازی فلان خواننده و بهمان مجری است. تلویزیون به عنوان رسانه‌ای ملی که از بودجه عمومی ارتزاق می‌کند، باید جلوی انحصارطلبی هر فرد و گروهی را بگیرد و نه چنین واضح آن را جولانگاه عده‌ای خاص کند. پیش از این می‌گفتند که چند نفر در سینما و تلویزیون هستند که تمامی نقش‌ها از آن‌هاست اما الان وضعیت به گونه‌ای شده که عده‌ای محدود همه‌جا هستند: تلویزیون، سینما، تئاتر، شبکه نمایش خانگی، موسیقی، نقاشی، عکس و… مثلا همین خواننده با آن بازی خنده‌آورش الان تئاتری روی صحنه دارد. به آن‌ها زورمان نمی‌رسد که بگوییم این‌چنین هنر را به سخره نگیرید و آن را در حد کالایی بی‌ارزش در بازار سداسمال پایین نیاورد. می‌گویند پول خودمان است، بخش خصوصی هستیم! اما از صداوسیما که از جیب ما خرج می‌کند باید پرسید که آن عنوانِ «ناظر کیفی» که در تیتراژ سریال‌ها همیشه می‌آید و پول می‌گیرد که این سمت را قبول کند، دقیقا با چه سازوکاری همچین بازی‌ای را دارای حداقلی از کیفیت در نظر گرفته و اجازه داده به پخش برسد؟ صداوسیمایی که در روز ساعت‌ها برنامه در رابطه با حق‌الناس و اخلاق و… دارد، رواست پول‌های کلانی از بودجه عمومی مردمی که زیر بار فشار اقتصادی کمر تا کرده‌اند صرف فانتزی‌بازی‌های سلبریتی‌های بی‌استعدادی کند که مدیر برنامه‌هایشان لابی‌هایی قوی در تلویزیون دارند؟

 

 

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا


مهربانی و شیرین‌خویی یزدی‌ها شاید نتیجه خوش‌خوراکی آن‌ها هم باشد، در این شهر خوراک خوب نظیف و تمیز و شیرینی و قند و نبات فرد اعلاء فراوان به دست می‌آید


نیوشا طبیبی


کدام شهر ایران است که زیبا و خواستنی و دیدنی و البته چشیدنی نباشد؟ البته که یزد در این میان چیز دیگری است. زیبایی این شهر منحصر به معماری و ظاهر آن نیست، روح آن مهربان و لطیف و دوست‌داشتنی است. شهر بر گرد این هسته مهر و لطف و محبت شکل گرفته. بسیاری از تاسیسات و عمارت‌های این سامان، پایه در نیکوکاری و نوع‌پروری دارند.
جهانگردانی که به سرزمین ما آمده‌اند، قدیمی‌ها کتاب و سفرنامه نوشته و امروزی‌ها در وبلاگ‌ها و صفحه‌های مجازی، بیش از آن‌که معماری و هنر ایران را ستایش کنند، از مهربانی و گشاده‌دستی اهالی این ملک سخن‌ها گفته‌اند. نوشته‌اند که این مردم دست رد به سینه مهمان نمی‌زنند و درِ خانه‌هایشان به روی غریبه‌ها باز و سفره‌هایشان گسترده است. در راه مانده را دستگیری و پذیرایی می‌کنند و دست آخر توشه راه و سوغات هم پر کیفش می‌گذارند. این راه و رسم ما است. ایرانیان با آن‌که در اقلیمی خشک و گاه خشن و سخت می‌زیسته‌اند اما هیچ وقت طبعشان پستی نگرفته و بلند‌همت و بخشنده باقی مانده‌اند. شاید یکی از رازهای ماندگاری بنای این تمدن بلند و پایان نگرفتن منابع محدود و معدود آب و پُر‌برکت بودن زمین خشک و تنک همین سخاوتمندی بی‌حساب ایرانیان بوده و هست.
در شهر خشک و کویری یزد، از قدیم رسم بر این بوده که آب را به رایگان در سقاخانه‌ها و کوزه‌های بزرگ در دسترس همگان می‌گذاشتند تا هیچ کس در این شهر تشنه نماند. شاید این شهر هر جای دیگری بود، مردم آب را از یکدیگر پنهان می‌کردند و به زور هفت‌تیر از هم می‌ستاندند!
در یزد کوچه‌ها را مسقف کرده‌اند تا عابران از گزند آفتاب کویری در امان بمانند. این گذرها – ساباط‌ها – در تمامی بافت قدیمی یزد به‌وفور دیده می‌شوند. آن‌ها محصول مهربانی و نوع‌دوستی افرادی عادی هستند که دغدغه آرامش و آسایش دیگران را داشته‌اند. بادگیرها هم در خود یادگار مهر یزدیان را دارند. اگر از بالا به این بادگیرها نگاه کنید، بر بام بسیاری از آن‌ها کاسه‌هایی می‌بینید که سازندگان چند قرن پیش تعبیه کرده‌اند تا آب باران در این کاسه‌ها جمع شود و پرندگان را سیراب کند!
وقف‌نامه‌های متعدد عام‌المنفعه‌ای در این شهر وجود دارند که ظرافت طبع و نگاه مهرآمیز یزدی‌ها به دنیا را عیان می‌کنند. واقف عایدات یک ملک را برای سیر کردن شکم موجودات دیگر – سگ و گربه و پرندگان و چهارپایان بی‌صاحب – اختصاص داده. اگر جهان امروز به مرحله‌ای رسیده که به حیوانات به چشم همخانه و هم‌سیاره‌ای می‌نگرد و برای آن‌ها حقی قائل است، یزدی‌ها چند قرن پیش این همسایگان و …

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۳ همراه باشید.

بازدیدها: ۲۰

کلوز آپ

کلوز آپ


آخرین نما از کی‌روش را عادل فردوسی‌پور در یک گفت‌وگو از خود به جا گذاشت؛ استفاده از کلوزآپ و نماهای بسته از چشم و چهره سرمربی موجب زوال بی‌طرفی شد


بهادر امیرحسینی


این یادداشت قصد پرداختن به زوایایی از گفت‌وگوی میان عادل فردوسی‌پور و کی‌روش را دارد که در بادی امر به چشم بیننده نیامده است؛ بیننده‌ای که خواسته یا ناخواسته درگیر دو قطبی کی‌روش – برانکو شد و خیلی از مسائل، اعم از فوتبالی و غیر فوتبالی، در چند ماه اخیر مصادره به مطلوب شد و مخالف و موافق ساز خود را زدند. اما قبل از ورود به اصل مطلب به یک مصاحبه تاریخی استناد می‌کنم تا قضیه به شکل بهتری جا بیفتد. اوریانا فالاچی در ابتدای مصاحبه خود با محمدرضا پهلوی به بینی بزرگ او اشاره کرد و سرماخوردگی و آبریزش بینی را چاشنی کار قرار داد. چنین حرکتی در قبال هر کس اساسا گزاره خبری و بی‌طرفی را از بین برده و تلاش نویسنده و مصاحبه‌کننده را در جهت ایجاد نفرت یا همذات‌پنداری با سوژه نشان می‌دهد. دوربین در قبال فردوسی‌پور و کی‌روش نقش اساسی در جهت ایجاد همذات‌پنداری با سرمربی ایجاد کرد. استفاده از کلوزآپ، نماهای نزدیک و بسته از چشم و چهره سرمربی موجب زوال بی‌طرفی شد. این قضیه منافی با حق عوامل برنامه «نود» در دفاع از سرمربی که به وی اعتقاد دارند، نیست اما وقتی گفت‌و‌گویی در یک برنامه پرمخاطب صورت می‌گیرد، دیگر مجالی برای استقرار و زاویه عامدانه دوربین در مواجهه با سرمربی به شکل مقرر وجود ندارد. مجری برنامه نود بی‌شک یک فرد جریان‌ساز در فوتبال ایران و تولید محتوا در این زمینه است. آن را خوب می‌شناسد و جدا از نود، در پنج سال اخیر با برنامه «فوتبال ۱۲۰» این مهم را اثبات کرده است. اما در جایی که با دوربین و استناد به مباحث جامعه‌شناسی و سینما و ادبیات قصد این‌همانی دارد، جای نقد و بررسی را باز می‌گذارد و ایضا از نشانه‌هایی کهنه و کلیشه‌ای …

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۹ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۷۲

سرنوشت غم‌انگیز یک مسترکوئین

سرنوشت غم‌انگیز یک مسترکوئین


درباره کوئین شخصیت بخت‌برگشته‌ داستان پل استر و آن پرونده عجیب معمایی که سر و تهش معلوم نبود؛ پرونده‌ای که باعث شد او با تعدادی آدمِ مریض‌احوال آشنا شود


حامد یعقوبی


یکی از بدی‌های مطالعه آثار داستایفسکی و تولستوی و چخوف و بولگاکف و گوگول و… در نوجوانی این است که بقیه عمر به‌سختی می‌توانی از زیر سایه بلندشان بگریزی. من سال‌های سال است هر رمانی می‌خوانم خواه ناخواه با «جنایت و مکافات» و «برادران کارامازوف» و «مرشد و مارگاریتا» مقایسه‌اش می‌کنم. می‌دانم کار احمقانه‌ای انجام می‌دهم ولی ظاهرا گریختن از زیر آسمان بلند روسیه غیرممکن است. مطالعه داستان امریکایی و فرانسوی و ژاپنی و… لذت زیادی دارد ولی من مثل کبوترهای جلدی که دم به ساعت یاد گنبد امامزاده می‌کنند، هر طرف می‌روم در نهایت بازمی‌گردم به ادبیات روسیه! یک نیروی جادویی عجیب در ادبیات این کشور هست که آدم را مجذوب خودش می‌کند، حالا این را که نیروی کِشنده فوق‌الذکر چیست، از کجا آمده و چقدر به موقعیت منحصربه‌فرد جغرافیایی و اعتقادی روسیه در اروپا بستگی دارد، خدا می‌داند. جایی خواندم که آلبر کامو در جواب یک خبرنگار روسی، وقتی پرسیده بود چرا توی فرانسه به ادبیات روسیه بی‌توجهی می‌شود، دو قاب عکس دفتر کارش را که ظاهرا پشت سر آن جوانک روسی قرار گرفته بود، نشان داده و گفته بود: “به آن‌ها نگاه کن! من معتقدم اگر این دو نفر نبودند ادبیات فرانسه هرگز صاحب جایگاه فعلی نمی‌شد.” توی آن دو قاب، پرتره‌هایی از تولستوی و داستایفسکی دیده می‌شد.

چندی پیش درست راس ساعت یازده شب، وقتی خرسم یاد سیبری و بازخوانی ادبیات روسیه کرده بود و قصد داشتم همه کتاب‌های تلنبار‌شده روی میز تحریرم را بردارم و داستان‌های روسی را جایگرین آن کنم و اگر خدا خواست چیزی درباره آن بنویسم، کتاب سفیدرنگ نیمه‌پهنی چشمم را گرفت. روی کتاب با قلم قرمز نوشته شده بود: «سه‌گانه نیویورک، نوشته پل استر، ترجمه شهرزاد لولاچی و خجسته کیهان» خدا می‌داند مدت‌ها بود دلم می‌خواست این کتاب را بخوانم، گویی نخواندن آن را گناهی نابخشودنی می‌دانستم. ظاهرا خیلی از …

 

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۴ همراه باشید.

بازدیدها: ۲۵۴

خوش گذشت؛ خداحافظ

خوش گذشت؛ خداحافظ


رومن گاری دوم دسامبر سال ۱۹۸۰ با شلیک گلوله‌ خودش را کشت، فکر کردیم خوب است به مناسبت سالروز مرگش یادی از او بکنیم


مرضیه اسدی


“روموشکا! روموشکا! بیا داریم شام می‌خوریم.” مادرم من را با این اسم صدا می‌کند، حتی جلوی در و همسایه و توقع دارد یک روز از من ویکتور هوگویی، گابریل دانونزیویی، چیزی دربیاید. مادرم خیلی به اصول پایبند نیست، عاشق‌پیشه است و بلندپرواز. با این حال هیچ خوش ندارم مثل پدرم او را ناامید کنم. پدرم، جناب لبیا کاتسف، یک روز جل و پلاسش را جمع کرد و از پیش ما رفت. لابد کنار ما خیلی بهش خوش نمی‌گذشت. حالا من مجبورم کوتاهی‌های او را جبران کنم تا مادرم را به آرزوهایی که درباره من دارد برسانم؛ یکی‌اش همین انتخاب اسم. درستش این است که الان سر میز شام باشم و در حال خوردن سوپ گوجه و نان جو و سیب‌زمینی پخته. اما حالا کجام؟ ‌وسط اتاق کوچکم نشسته‌ام و دارم دنبال یک اسم درست و حسابی می‌گردم. نامی برازنده یک نویسنده بزرگ: رومن کاتسف، کات… کیم… رومن… «روموشکااا غذا سرد شد.» بی‌خیال! فردا دوباره فکر می‌کنم.

من رومن کاتسف، رومن گاری، شاتان بوگات، وسکو سینیبالدی، امیل آژار و چند نفر دیگر هستم. خب حالا خیالم کمی راحت است و اگر بمیرم خیلی غصه نمی‌خورم. تا همین‌جایش هم…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۴ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۲۸۰

سبکی تحمل‌ناپذیر هستی

سبکی تحمل‌ناپذیر هستی


درباره عشق اف. اسکات و زلدا فیتز‌جرالد/ همه آن دو را به عنوان اسکات و زلدا می‌شناختند؛ احتمالا تنها زوج ادبی که با اسم‌های کوچکشان شناخته شده بودند


تام گلیاتو/ ترجمه صوفیا نصرالهی


زلدا فیتزجرالد متعلق به یکی از خانواده‌های تراز اول امریکا بود و به عنوان نقاش و رمان‌نویس و البته همسر نویسنده‌ مشهور، اسکات فیتزجرالد، شناخته می‌شد. فیتزجرالد یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان قرن بیستم امریکاست و همیشه خدا پیوندی قوی میان زلدا و اسکات برقرار بود.

 

زلدا سایر، دو ماه پیش از ازدواج برای نامزدش، اسکات کی. فیتزجرالد، می‌نویسد: «هر دوی ما تصاویری زنده و پرزرق و برق هستیم که توجه‌ها را جلب می‌کنیم. از آن نوع تصاویری که جزئیات هم در آن‌ها آشکار است. اما من می‌دانم که رنگ‌های ما با هم آمیخته خواهد شد…» و برای یک دهه بعد، آن‌ها به شیوه درخشان و قابل توجهی با هم درآمیخته شدند. همه آن دو را به عنوان اسکات و زلدا می‌شناختند؛ احتمالا تنها زوج ادبی که با اسم‌های کوچکشان شناخته شده بودند. آن‌ها مسیرشان را در طول زندگی در دو قاره کنار هم طی کردند تا زمانی که اعتیاد به الکل و دیوانگی چراغ رابطه‌شان را خاموش کرد اما صمیمتشان هیچ‌گاه از بین نرفت. النور لاناهان ۴۸ ساله که یکی از نوادگان آن‌هاست، می‌گوید: «حتی در تاریک‌ترین دوران اسکات عاشق او بود و هنوز باور داشت که آن‌ها یک روح هستند در دو بدن.»  رابطه‌ای که در…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۳ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۲۹۷