چخوف از فرهیختگان می‌گوید

چخوف از فرهیختگان می‌گوید


نامه آنتون چخوف به برادرش، نیکلای/ او در این نامه هشت شرطی را برشمرده که از نظرش هر انسانی برای ورود به جرگه فرهیختگان باید واجدشان باشد


آنتون چخوف/ ترجمه مهدی مقیسه


فرهیخته کیست؟ کسی که ذوق هنری و ادبی دارد؟ کسی که چند کتاب خوانده است تا از آن‌ها نقل قول بیاورد؟ هر روز جراید یومیه را، و اگر خیلی امروزی باشد شبکه‌های اجتماعی را، مرور می‌کند و از همه چیز سررشته دارد و در هر باب اظهار نظر می‌کند؟ کسی که دائم به محافل ادبی و هنری می‌رود و با بسیاری از به‌اصطلاح مشاهیر آشنایی دارد، چطور؟ در ماه مارس ۱۸۸۶ نویسنده و طبیب روس، آنتون چخوف بیست‌وشش ساله نامه‌ای آکنده از محبتی بی‌ریا اما سختگیرانه و صریح به برادر هنرمندش، نیکلای، نوشت و در آن هشت شرطی را برشمرد که هر انسانی برای ورود به جرگه فرهیختگان باید واجدشان باشد. نیکلای نقاشی بااستعداد و نویسنده‌ای باذوق بود اما در بیست‌وهشت سالگی چنان به ورطه باده‌نوشی افتاده بود که بسیاری شب‌ها را کنار خیابان به صبح می‌آورد و روزها را در بطالت و بی‌خبری به شب می‌رساند و به این ترتیب استعداد هنری خود را بر باد می‌داد. چخوف با این نامه در واقع می‌خواست برادری را که پیش چشمش پرپر می‌شد قدری بر سر عقل آورد و راه و رسم زندگی متعالی را به او بنمایاند. در نهایت اما کوشش‌های چخوف بی‌ثمر ماند و نیکلای سه سال بعد درگذشت.


مسکو، مارس ۱۸۸۶
زابِلین کوچولوی من
باخبر شدم که از شوخی‌های من و شِختِل آزرده‌خاطری؛ رگ‌های متورم از غرورِ شکسته البته از علایم نجابت طبع است اما اگر تو می‌توانی به ایواننکو، میشکا، نلی یا خود من بخندی، چرا دیگران نتوانند به تو بخندند؟ قبول کن که منصفانه نیست. با این‌همه اگر این حرف راست باشد و واقعا خیال می‌کنی به تو توهین شده است، فورا عذرخواهی می‌کنم.
مردم در واقع فقط به دو چیز می‌خندند: چیزهای بامزه یا چیزهایی که از فهمش عاجزند؛ این‌که تو کدامش هستی با خودت. دومی البته جذاب‌تر است اما افسوس که لااقل برای من هیچ چیز اسرارآمیزی در وجود تو نیست. در واقع فهمیدن کسی که همه کودکی و نوجوانی خود را در مسکو با او به سر برده‌ام، هیچ مشکل نیست. از این گذشته زندگی فکری تو به قدری ساده و سرراست است که هر آدم مکتبنرفته‌ای هم از عهده فهمش بر‌می‌آید. به حق احترامی که برایت قائلم، میخواهم با تو روراست باشم. تو عصبانی هستی و احساس وهن میکنی اما سببش نه شوخی‌های من است و نه وراجی‌های بی‌ضرر داگوف. حقیقت این است که تو آدم پاک‌سرشتی هستی و ته قلبت می‌دانی که زندگی‌ات را به خودفریبی و دروغ گذرانده‌ای. و هر وقت آدمی احساس گناه می‌کند دنبال مقصری غیر از خودش می‌گردد: می‌خواره گناه را به گردن مصائب زندگی‌اش می‌اندازد، نویسنده نامراد سانسور را مقصر می‌داند و جوانی که با مقاصدی نهچندان آبرومندانه در خیابان یاکیمانکا ول می‌چرخد سرمای اتاقش را یا شوخی و طعنه دیگران را بهانه می‌کند. باز هم بگویم؟ من هم اگر می‌خواستم خانواده‌ام را به امان خدا رها کنم، لابد گناهش را به گردن رفتار مادرم یا سرفه‌های مزمن خودم یا همین قبیل چیزها می‌انداختم. این‌ها طبیعی است و قابل چشم‌پوشی، هرچه باشد اقتضای سرشت آدمی چنین است. تو هم حق داری خیال کنی زندگی‌ات فریبی بیش نبوده، که اگر غیر از این بود تو را آدمی پاک‌سرشت خطاب نمی‌کردم. اما امان از وقتی که این پاکی طینت هم از وجودت رخت ببندد، آن وقت با آن فریب‌ها و دروغ‌ها خو می‌کنی و آن‌ها هم دیگر آزارت نخواهند داد.
باری، می‌گفتم که من در تو رمز و رازی نمی‌بینم، این نیز هست که گاهی در نظرم سخت مضحک جلوه می‌کنی. تو چیزی نیستی مگر انسانی معمولی و فانی و ما میرندگان رازآمیز جلوه نمیکنیم، مگر آن زمان که حماقت پیشه کنیم و مگر غیر از این است که ما چهل‌و‌هشت هفته سال را به حماقت میگذرانیم.
اغلب پیش من گله می‌کنی که دیگران تو را نمی‌فهمند. گوته و نیوتن از این قبیل گلایه‌ها نداشتند، فقط عیسی مسیح از این بابت نگران بود؛ البته او از درک نشدن تعلیماتش نگران بود، نه خودش. در واقع مردم خیلی هم خوب تو را می‌فهمند، حال اگر تو در فهمیدن خودت ناتوانی تقصیر آن‌ها نیست.
برادرم، عزیز من، می‌خواهم مطمئن باشی که تو را می‌فهمم و احساساتت را از صمیم قلب درک می‌کنم. صفات نیک تو را همان‌قدر می‌شناسم که کف دستم را؛ صفاتی که همیشه موجب تحسین و احترام من بوده است. آن خصلت‌ها را اگر بخواهی خواهم شمرد شاید باور کنی که دوستت دارم و درکت می‌کنم. تو آدمی هستی رقیق‌القلب و مهربان، بزرگوار و بلندنظر، فداکار و سخاوتمند که از بخشیدن آخرین پشیزش واهمه ندارد. نه حسادت در وجودت هست و نه نفرت. کودک‌دلی و رنج آدم‌ها و حیوانات اندوهگینت می‌کند. آسان به دیگران اعتماد می‌کنی، کینه‌توزی و فریبکاری در وجودت راه ندارد و زشت‌کاری دیگران را زود از یاد می‌بری. تو از موهبتی الهی برخورداری که دیگران از آن محرومند: قریحه و استعداد ذاتی. این استعداد تو را بالاتر از میلیون‌ها انسان دیگر قرار می‌دهد؛ آخر میگویند در میان دو میلیون انسان فقط یک نفر هنرمند است. این استعداد تو را متمایز می‌کند. باور کن اگر وزغ یا عنکبوتی زشت می‌بودی باز مردم محترمت می‌داشتند که استعداد پوشاننده تمامی عیب‌هاست.
اما در وجود تو تنها یک نقص هست که منشأ این زندگی بی‌حقیقت و همه بدبختی‌ها و حتی علت سوءهاضمه تو است و آن بی‌بهرگی مطلق از فرهنگ است. بر من ببخش که گفته‌اند «راستی برتر از دوستی است». برادرم، آخر زندگی راه و رسمی دارد؛ اگر می‌خواهی که معاشرت با اشخاص بافرهنگ بر تو خوش‌گوار آید و در میان ایشان جایی درخور بیابی، از پرورش خصائل حمیده و مراعات آداب پسندیده ناگزیری. برخورداری از قریحه هنری پای تو را به محافل ایشان باز کرده است، جایی که سزاوار تو است اما چیزی تو را از ایشان می‌رماند و در میان مردمان فرهیخته و طفیلیانی که دورت را گرفته‌اند، سرگردان می‌مانی. رفتار تو نتیجه تربیت بورژوایی است که با یک دست ترکه انار می‌زند و با دست دیگر پول توجیبی می‌دهد. البته تصحیح این رفتار مشکل است، بسیار مشکل. اما به عقیده من صفات انسان فرهیخته این‌هاست:
یک؛ او شخصیت انسان‌ها را محترم می‌شمرد و از این رو همیشه مهربان، نرمخو، مودب و مسالمت‌جو است. بر سر هر چیز کوچک هیاهو به پا نمی‌کند. اگر با کسی زندگی کند، منتی بر او ندارد و اگر ترک کسی کند، نمی‌گوید «هیچ کس تحمل زندگی با تو را ندارد.» در خانه‌اش قیل و قال و شوخ‌زبانی را بر میهمان می‌بخشد. بر میهمان ناخوانده گشاده‌رو است و سردی و خشکی غذا را بهانه کج‌خلقی نمی‌کند.

دو؛ شفقت او به گداها و گربه‌های خیابان منحصر نیست و قلبش حتی از آن چیزهایی که از دیده دور می‌ماند، جریحه‌دار می‌شود. مثلا اگر پیوتر می‌دانست که موی پدر و مادرش در حسرت دیدار فرزندشان سفید شده و خواب و خوراک ندارند، فرزندی که دیردیر به دیدارشان می‌رود و هر وقت هم که می‌رود مست است، آن وقت شاید عادت باده‌نوشی را به جهنم می‌فرستاد و به محضر والدینش می‌شتافت؛ آن هم والدینی که برای کمک به خانواده پُلوایف از آسایش خود گذشته‌اند.
سه؛ دارایی دیگران در نظرش محترم است و برای همین هم قرضش را می‌پردازد.

چهار؛ صادق است و از دروغ چون طاعون می‌پرهیزد. حتی برای چیزی کوچک دروغ نمی‌گوید. دروغ بی‌حرمتی به شخصیت خودش و توهین به شعور شنونده است. خود‌نمایی نمی‌کند؛ رفتارش در خیابان تفاوتی با خانه ندارد و بر رفقای افتاده‌حالش فخر نمی‌فروشد. میلی به وراجی ندارد و از آن‌ها نیست که اعتماد‌به‌نفس نامطبوعشان را به خورد دیگران می‌دهند. به احترام حس سامعه دیگران سکوت را بر سخن گفتن برمی‌گزیند.

پنج؛ برای جلب ترحم خود را خوار نمی‌کند. بر تار قلب دیگران زخمه نمی‌زند تا مگر به حال او رقت آورند و با او بر سر لطف آیند. هرگز نمی‌گوید «مرا نمی‌فهمند» یا «قدر مرا نمی‌شناسند»، زیرا این‌ها جلب اندکی توجه به بهای بسیار است، فرومایگی و ابتذال و تقلب است.

شش؛ متکبری بی‌مایه نیست. به مزخرفاتی از قبیل آشنایی با فلان فرد مشهور یا مصافحه با بهمان شاعرک مست و مخمور وقعی نمی‌گذارد. ترهاتی را که از دهان هر تماشاچی ولگرد بیرون بیاید، به چیزی نمی‌خرد و شهرت در میخانه‌ها موجب سربلندی‌اش نیست. به لبخندی از کنار خودنمایی و لاف‌زنی آدم‌ها می‌گذرد. اگر قدمی کوچک بردارد، آن را اقدامی خطیر جلوه نمی‌دهد و اگر پشیزی ببخشد، باد به غبغب نمی‌اندازد که گویی صد روبل کرم کرده است. فخر نمی‌فروشد که به جایی رفته که هر کس را بدان راه نیست. صاحب‌قریحه حقیقی همواره کناره‌جو است و تا بتواند از هیاهو و خودنمایی دوری می‌کند، حتی آدمی مثل کریلف گفته است که «بشکه هرچه خالی‌تر صدایش عالی‌تر».

برای خواندن ادامه این مطلب با ما در کرگدن ۱۲۴ همراه باشید

بازدیدها: ۳۶۲

مهمان‌بازی

مهمان‌بازی


باید آن همه ظرف و کثیفی را بعد از رفتنشان می‌شستیم و می‌روفتیم و تازه می‌فهمیدیم خبری از شیرینی و حلوایی که قرار بود از بعد رفتن مهمان‌ها به ما برسد، نیست


الهام فلاح


جایی به دنیا آمدم که جز بابا و صاحبخانه کسی در خانه را نمی‌زد؛ صاحبخانه برای گرفتن کرایه و احتمالا آوردن تعمیرکار کولر و بابا هم راس ساعت دو بعد‌ از ظهر هر روز، وقتی از کار فارغ می‌شد. ما سه نفر بودیم. در دورترین نقطه جغرافیایی نسبت به تمام قوم و خویش و هم‌خون و هم‌زبان‌هایمان. البته خیلی فوری شدیم چهارتا. درست وقتی که من یک ساله بودم. حالا که فکرش را می‌کنم حتما همان تنهایی و غربت بابا و مامان را به صرافت بزرگ‌تر کردن خانواده انداخته بود. هرچند بعید می‌دانم آن سال‌ها کسی برای بچه‌دار شدن یا نشدن طرح و نقشه‌ای داشت. نه عید، نه تولد هیچ‌کداممان، نه وقتی مامان عزادار مادربزرگش شد که با یک تلگراف خبر مرگش را رساندند، نه هیچ جمعه و تعطیلی دیگری، مهمان نداشتیم. مامان آدم همسایه‌بازی و دوستی با زن‌های کوچه نبود. بابا هم فقط همکارهایش را می‌شناخت که تحملشان همان هفت روز هفته برایش کفایت می‌کرد و کار به رفت‌و‌آمد خانوادگی نمی‌رسید. این شد که وقتی برای اولین بار، وقتی ده ساله بودم و طاهره‌خانم، زن همسایه طبقه بالایی، عصر چهارم فروردین آمد خانه ما عیددیدنی، مامان حتی یادش رفت شیرینی و آجیل تعارفش کند. با چای و میوه راهی‌‌اش کرد برود و بعدش یک نصف روز بغ کرد که از بس کسی به خانه‌اش نیامده، آداب و رسوم‌ها هم از یادش رفته. این توحش نسبی تا پانزده سالگی من ادامه داشت تا بالاخره بارمان را جمع کردیم و رفتیم وسط قوم و طایفه‌مان و مهمان‌بازی‌ها…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۹ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۸۶

سیاحت شرق

سیاحت شرق


انتظار داشتند حیوان مادرمرده برایشان دست تکان دهد و لابد قِری بدهد و سر‌آخر ماچی بفرستد ولی وقتی استقبال مرگ‌زده حیوانات را می‌دیدند، بهشان سنگ پرت می‌کردند که لااقل عصیانشان را ببینند


سید‌احمد بطحایی


هیچ‌کس نمی‌داند که فردا چه به دست می‌آورد و هیچ‌کس نمی‌داند که در کدامین سرزمین می‌میرد.
لقمان، آیه ۳۴

حوالی ظهر گفتم بچه‌ها امروز برویم باغ وحش. از خیابان نواب انداختیم طبرسی و بعد رفتیم تا استقلال و از آن‌جا یک اتوبان کت‌و‌کلفت چند‌بانده تا وکیل‌آباد. قبل از این‌که به وکیل‌آباد برسیم، یک اِل‌نود پشتمان مدام بوق و چراغ زد که برویم کنار. فکر کردم پلیس است اول. رد که شد دیدم پشتش نوشته‌ای شبرنگ چسبانده: «تند نرو، آخرش مشتری خودمی». ماشین حمل جنازه بود. یک اِل‌نود استیشن نقره‌ای. برایم مفهوم استیشن با پیکان پیوند خورده بود و باقی استیشن‌ها توی قاموس بصری‌ام بی‌شکل و بد‌ترکیب بودند. پشت اِل‌نود رفتم تا از نوشته عکس بگیرم. بیش از آن‌که خلاقیت راننده نعش‌کش برایم جذاب باشد، قطعیت این جمله بود که با لحنی شوخ‌طبعانه از پشت شیشه‌های ماشین توی مخم فرو‌می‌رفت. عین مَته دریل سوراخ می‌کرد و می‌تراشید. نعش‌کش جلوی بیمارستانی که راستِ اتوبان بود، ایستاد. ما هم پشتش. با دوربین موبایل چندتا عکس گرفتم و رفتیم باغ وحش. تحیر بچه‌ها از دیدن حیوانات غمگین توی قفس مشغولم کرد. از فکر مرده‌بر نقره‌ای بیرون آمده بودم. کفتارهای چمباتمه‌زده گوشه قفس و بوزینه‌های سیگاری و شیرهایی عصبی حالم را بد کرده بود. باغ وحش پر بود از زائرین عراقی و ما یک‌جورهایی توی اقلیت بودیم. اینش برایم مهم نبود. عادت داشتم به اقلیت بودن. چیزی که آزارم می‌داد مواجهه آن‌ها با حیوانات بود. چندتایی‌شان جلوی هر قفس که می‌رسیدند انتظار داشتند حیوان مادرمرده برایشان دست تکان دهد و لابد قِری بدهد و سر‌آخر ماچی بفرستد. ولی وقتی استقبال مرگ‌زده حیوانات را می‌دیدند، بهشان سنگ پرت می‌کردند که لااقل خشم و عصیانشان را ببینند. حیوانات ولی میت‌تر از آن بودند که با این سنگ‌ها تکانی بخورند. سری بالا می‌آوردند؛ نگاهی اندر سفیه به سنگ‌انداز و ادامه چرت میتی‌شان. رفتم به یکی‌شان عربی گفتم: «بهش سنگ نزن، اون گناهی نداره این‌جا تو قفسه.» فقط نگاهم کرد. انتظار واکنشم را نداشت انگار. توقعشان سیرکی پرهیاهو بود تا مجمع حیوانات مادرمرده. موجوداتی که آخرین روزهای زندگیشان را می‌گذراندند و منتظر مرگ، بی‌حوصله گوشه‌ای از قفس بی‌حال افتاده بودند و عین شیر و پلنگ‌های عصبی مدام به موازات میله‌ها راه می‌رفتند. حالم از دیدن باغ وحش به هم خورد؛ از خودم حتی که چرا دست زن و بچه‌هایم را گرفته‌ام و آوردمشان دیدن یک مشت حیوان مادرمرده میتی. گذشت تا دو روز بعد که …

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۳ همراه باشید.

بازدیدها: ۳۰۹

 

به باران سپرده‌ام نم‌نم ببارد

به باران سپرده‌ام نم‌نم ببارد


کاش اصرار نکرده بودم به آن سفر، کاش بهانه آورده بودی، بهانه کارت، گفته بودی راه دور است، اخم کرده بودی که این همه راه برای یک عروسی؟


مریم سمیع‌زادگان


 

چند قدمی بالاتر از میدان محسنی، روبه‌روی دکه روزنامه‌فروشی، یک مغازه کتابفروشی هست. چند وقتی می‌شود کشفش کرده‌ام. از آن کتابفروشی‌هایی است که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را می‌توان توی بساطش پیدا کرد؛ از کتاب‌های دانیل استیل دارد تا سامرست موام، آن هم به چاپ قدیم. اولین‌بار داخل مغازه‌ای که طول و عرضش شش متر بیشتر نیست، ساعت‌ها چرخیدم. لذت راه رفتن بین کتاب‌های قدیمی و نسخه‌های خطی به شیرینی قدم‌ زدن توی خیابان شانزه‌لیزه بود. «ایستگاه آبشار» پرویز دوائی را از همان‌جا خریدم، پشت جلدش نوشته بود، نُه هزار تومان، فروشنده چهار هزار تومان بیشتر پول نگرفت. پیرمرد خوش‌اخلاق نبود، حتی سلامم را به‌زور جواب داد اما حال خوب مغازه و کتاب‌هایش ارزشش را داشت. هر‌وقت راهم به آن سمت بیفتد، حتما چرخی توی کتابفروشی کوچکش می‌زنم. ماه پیش از داخل یک کارتن کج‌وکوله گوشه مغازه لابلای کتاب‌های ریز و درشت بی‌جلد و بی‌شیرازه دفتر خاطراتی پیدا کردم به تاریخ چهل‌وهشت سال پیش. بدون تامل پولش را پرداخت کردم و آن را توی کیفم جا دادم، انگار زیرخاکی خریده باشم، تا برسم خانه چندبار از روی کیف لمسش کردم تا مطمئن شوم سر جایش است. با وجود آن همه شوق‌ و ذوق به خانه که رسیدم به کل فراموشش کردم. بعد هم سفری پیش آمد و مدتی دور از خانه گذشت. از سفر که برگشتم اول رفتم سراغ دفتر. چند ورقی بیشتر ننوشته اما امان از همان چند صفحه. معلوم نیست نگارنده قوه تخیل قوی داشته یا از سر درد این همه زیبا نوشته. وقایع تقدم و تاخر ندارند و نثر نوشتاری آن یک‌دست نیست. گاهی ساده است و روان، گاهی سخت و سخت‌خوان. با بسم الله الرحمن الرحیم شروع شده و با این مصرع شعر حافظ تمام: «نشان یار سفر‌کرده از که پرسم باز…»

«یادت هست خانم‌جان همیشه می‌گفت بهار آدم‌ها را به هم نزدیک‌تر می‌کند؟ پس چرا تو این همه از من دوری؟ آینه و سیب و سرکه و سنجد و سمنو و سکه و سیر مهیا کرده‌ام. به باران سپرده‌ام نم‌نم ببارد، به امید آن‌که تو زودتر از بهار از راه برسی. سفره امسال چیزی کم‌ و کسر دارد، چندبار شمرده‌ام، یک سینش کم است. خانم‌جان می‌گوید دل‌ودماغ سبزه سبز‌کردن نداشته‌ایم عروس… من که می‌دانم سین از‌قلم‌افتاده سودای دل ماست. جای تو این‌جا کنار بهار و من بدجور خالی است. برگرد سر زندگی‌ات آقا، آن سین هم طلبت، نخواستیم. برگرد و عیدی ما باش، رفتن معصیت است به خدا…»

«یک سال شد، کم ‌و زیاد که از ما بُریده‌ای، باورت می‌شود؟ جهنم همین‌جاست که هنوز وقتی در می‌زنند فکر می‌کنم تویی. خانم‌جان می‌گوید آدم باید با خودش روراست باشد، تقریر بدخط تقدیر را بپذیرد. می‌گوید عروس، خودت را گول نزن، آمدنی در کار نیست. نقل خودگول‌زنی نیست که… می‌دانی؟ دلباخته را خوف وفای زمستان نیست…»

«امشب خانم‌جان خسته بود و زود خوابید. هوا خیلی سرد شده، اتاق شده…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۷ همراه باشید.

بازدیدها: ۳۵۵

نه قیمتِ فلان زمین، نه فلان ضَمین

نه قیمتِ فلان زمین، نه فلان ضَمین


عظامی یعنی آن که به استخوان‌های پدرانش ببالد: معنایی دقیقاً عکس عِصامی که یعنی آن که به آنچه هست ببالد و بیهقی می‌نویسد که سردارِ محمودی را خیالی نبود که پدرش کیسه‌کش حمّام بود


یاسین حجازی


از خودم (چه پنهان از تو) بارها پرسیده‌ام که تو چون خودت خوبی، خوبی یا چون جای خوبی هستی. بعد دیده‌ام-حوری خانم- که تو اساساً بیرون از جایی که هستی بی‌تعریفی. صریح‌تر اینکه اصلاً نمی‌توانی باشی. هستیِ تو طفیلیِ آنجاست که هستی و الّا ما هم این طرف، توی دنیایمان، به بعضی‌ّها حوری می‌گوییم امّا تعارف چرا که تملّق می‌کنیم و مبالغه می‌کنیم اگر نفاق و مَکر نکنیم… ناراحت شدی؟ نقصِ تو نیست این؛ وصفِ توست. وصف هم نه؛ عینِ توست. به عروس‌ماهی چرا بر بخورد اگر کسی بگویدش که تو جز در آب نمی‌توانی بود. تو کاملی و زیبایی چون جایی هستی که هیچ کاستی و زشتی را درش راه نیست. تخیّلم تو را شبیه زیباترین ستارگان سینما می‌سازد و شرمِ این خیال بر من نیست. وقتی زیرِ پلّه‌ای باشی تنگ و تاریک و چرب از کثیفی، ذاتاً خیالت پرنده نمی‌تواند بود (کجا بپرد؟) لاجرم کرمی است که

توت های وحشی

توت‌های وحشی


همان اندک یادگارهای به هم ریخته ذهنم هم به‌زودی از بین می‌روند؛ عجیب است، حافظه مغزم خالی از هر یادی می‌شود، چه بر سرشان می‌آید؟


علی فتحی


در تمام عمرم هرگز به خاطراتم فکر نکردم. منظورم این است که مانند سرفه کردن برایم عادی و بی‌اهمیت بودند. مانند پدرم نبودم که همیشه از خاطرات خدمتش در ارتش صحبت می‌کرد. البته هیچ‌وقت به ارتش نرفتم. شاید به خاطر همین است که آلزایمر گرفته‌ام. توی شهر ما تقریبا همه مردها به ارتش رفته‌اند. خاطره‌هایشان دیگر میدان جنگ شده. اما من نه جنگی توی سرم هست و نه صلح و آرامشی. خاطره‌های به هم ریخته‌ای که سال‌های سال گوشه و کنار سرم نشسته بودند، الان توی کوچه‌های مغزم می‌دوند.

همان اندک یادگارهای به هم ریخته ذهنم هم به‌زودی از بین می‌روند. عجیب است؛ حافظه مغزم خالی از…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۱ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۷۱۳

یک دست دادن ساده

یک دست‌دادن ساده


دوستی گفت: چیزی که من این‌جا دوست دارم اینه که سر دیگران همه‌ش تو زندگی آدم نیست؛ هر کی ماست خودشو می‌خوره و کاری به کار بغل‌دستیش نداره


کاوه فولادی‌نسب


بعضی‌ها می‌گویند ایرانی‌های خارج‌نشین کاری به مسائل داخل کشور ندارند و سرشان توی لاک خودشان است و بی‌رگند و از این حرف‌ها. تجربه‌ زیسته‌ من اما می‌گوید آش این‌قدرها هم شور نیست. من در برلین با گروه‌ها و جمع‌های ایرانی زیادی رابطه دارم و کمتر جماعتی را دیده‌ام که نسبت به مسائل ایران بی‌تفاوت باشند و وقتی دور هم می‌نشینند، حرف از سرزمین مادری نزنند. دست‌کمش این است که میان زندگی ایرانی و غیرایرانی‌شان قیاسی تطبیقی می‌کنند؛ قیاسی که طیف وسیعی از احساسات را دربرمی‌گیرد: از غم غربت و اندوه دوری از وطن و انزجار از جامعه‌ سلطه‌جو و بی‌عاطفه‌ غربی گرفته تا ضعف اعتمادبه‌نفس و حتی حقارت در برابر فرهنگ میزبان. ترکیب پیچیده و غریبی است، اما…

 

برای خواندن ادامه مطلب با  ما در کرگدن ۹۹ و ۱۰۰ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۶۷۵

و جهان سبز و زرد و سرخ است

و جهان سبز و زرد و سرخ است


همه باید به خانه برگردند حوری جان؛ کاش اصلا کسی از خانه‌اش بیرون نمی‌آمد

 جهان ما آدمیزادها هر روز یک رنگ است، سرهای پرباد بادکنک‌های رنگی‌اند



یاسین حجازی


چیزی برایت بنویسم ـ حوری خانم ـ که تا به حال نشنیده باشی: تو می‌دانستی که سرِ ما آدمیزادها باد می‌شود؟ باد می‌شود و باد می‌شود امّا حجمش تغییری نمی‌کند. خانه‌ی پُرش راست‌تر می‌ایستد روی ساقه‌ی تن و زاویه‌ی چانه و گردن را قائمه می‌کند، ولی نه اینکه بالا نرود! سر آدمیزادی که پر باد شده می‌کَنَدش از اطراف و همه را ریز می‌بیند و می‌بردش توی جوّ. این خاصیت سر همه‌ی آدم‌هاست. یک فقره‌اش قائِد مُنجوق. “از خواجه بونَصر شنیدم که بوسَهل در سرِ سلطان نهاده بود که خوارزمشاه آلتونتاش راست نیست و او را به شَبورقان فرو می‌بایست گرفت. چون برفت، مُتَرَبِّد [= متغیّر] رفت. و گَردَنان چون «علیِ قَریب» و «اَریارُق» و «غازی» همه برافتادند؛ خوارزمشاه آلتونتاش مانده است که…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۰ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۶۵۵

مائده‌های زمینی

احترام سنایی واجب؛ با قیمه چه کنیم


حکیم سنایی مطبخ را آستانه دوزخ توصیف می‌فرماید: هرکس امروز قبله مطبخ شد/ دان که

فرداش جای دوزخ شد// آدمی را درین کهن برزخ/ هم ز مطبخ در است در دوزخ


نیوشا طبیبی


از روزگاران گذشته، جریان روشنفکری و اهل فرهنگ و هنر در این سرزمین، خوالیگری و طباخی را امری خوار و خفیف می‌شمرده‌اند. کسی که در موضوع خوردن و نوشیدن داد سخن می‌داده یا شوق و شعف خود را از دیدن اغذیه و اشربه ظاهر می‌کرده، از جرگه معقولین و محترمین‌ خارج و انگشت‌نما می‌شده. حکیم سنایی مطبخ را آستانه دوزخ توصیف می‌فرماید: »هرکس امروز قبله مطبخ شد/ دان که فرداش جای دوزخ شد// آدمی را درین کهن برزخ / هم ز مطبخ در است در دوزخ « شیخ سعدی هم می‌فرمایند: شکم، بند دست است و زنجیر پای/ شکم بند، کمتر پرستد خدای. اما سخن هر دوی این حکیمان بزرگ در مورد افرادی است که فکر و ذکرشان به شکم و چه بخوریم محدود شده، مهر و عاطفه و دستگیری از دیگران و البته ادب را از یاد برده‌اند. اهل آشپزی معمولا …

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۰ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۶۵۴

 

دیوان شرقی-غربی

افسره دل افسرده کند انجمنی را


معمولا به هر کس زنگ می‌زنم، آه و ناله می‌شنوم؛ یکی از کهولتش می‌گوید و اینکه دیگر منتظر است زودتر بمیرد، دیگری از اوضاع نامساعد وزارت ارشاد و اداره کتاب می‌گوید


کاوه فولاد نسب


در زبان آلمانی مصدری وجود دارد که معنای ثبت‌نام کردن (و حضور خود را به کسی یا جایی اعلام کردن(  می‌دهد: (sich anmelden : زیش انملدن) ریشه این فعل  meldenاست؛ sich برای ساختن فعل انعکاسی است و an حرف اضافه‌ای است که معناسازی می‌کند اما معمولاً از ریشه اصلی فعل جدا می‌شود و می‌رود ته جمله. این مصدر در زبان فارسی زبان‌های آلمان‌نشین هم وارد شده و به شکل”مِلده کردن” کاربردی متداول و روزانه دارد: “حالا دیگه میای شهر ما، خودتو ملده نمی‌کنی؟” (یعنی می‌آیی شهر ما و خبری به ما نمی‌دهی؟) یا “لطفاً هرکی میاد کافه، خودشو زیر همین ایمیل ملده کنه” (یعنی هرکس تصمیم دارد بیاید کافه، اعلام حضور کند). این امر، فارغ از این که من چندان آن را نمی‌پسندم، در زندگی اقلیت‌های مهاجر تا حد زیادی گریزناپذیر است؛ آنها تمام روز به زبانی دیگر مکالمه و مراوده می‌کنند، بعضی واژه‌های زبان میزبان، خواهی نخواهی، خودشان را به زبان مادری مهاجران تحمیل می‌کنند. وقت‌هایی که بعد از چند ماه به ایران می‌آیم ….

برای خواندن مطلب در شماره ۹۷ و ۹۸ با ما همراه باشید.

 

بازدیدها: ۳۸۹