این دیدارها و بدرودها ما را نابود خواهد کرد

این دیدارها و بدرودها ما را نابود خواهد کرد


چند کلمه درباره ویرجینیا وُلف، نویسنده‌ای که دوستش می‌دارم/ ناپدید شدن نسبت پررنگی دارد با نوشتن؛ هرچه بیشتر بنویسی بیشتر ناپدید می‌شوی


محسن آزرم


کم پیش می‌آید که عکسی روی میز بگذارم و روزها و هفته‌ها و ماه‌ها وقت و بی‌وقت خوب تماشایش کنم. مدت‌هاست که این‌یکی را گذاشته‌ام روی میز. حساب روز و ماهش از دستم در رفته. روزهایی هست که حوصله هیچ کاری ندارم. این‌طور روزها خواندن بی‌فایده است؛ چه رسد به نوشتن. کدام نوشته؟ درباره چی؟ برای کی؟ اصلا که چی؟ این‌طور است که هر نوشته‌ای گاهی تبدیل می‌شود به غزلی در نتوانستن. عوضش می‌شود خوب تماشا کرد. می‌شود دست را زیر چانه زد و در سکوت به این عکس خیره شد. این عکس زنی است که دست راستش را تکیه داده به صورتش. جایی را می‌بیند یا فکر می‌کند. شاید هم فقط دارد جلو دوربین نقش بازی می‌کند. مهم نیست. مهم آن چشم‌هایی است که کلمات در آن‌ها شنا می‌کنند. شنای کلمات حتی در این عکس ثابتی که حالا روی این میز گذاشته‌ام پیداست. کافی است کمی دقت کنم. برای من او نویسنده‌ای معمولی نیست. آدمی مثل همه نیست. آدمی است که از اول فرق داشته با دیگران. آدمی بوده درون خودش. در خودش متولد شده. در خودش رشد کرده و هرچه نوشته نتیجه مراوده خودش بوده با خودش. صریح‌تر از این نمی‌شود نوشت. با آن چشم‌‌های گاهی درشت، با آن نگاهی گاهی جدی و گاهی اخمو، طبیعی است که از مزایای منزوی بودن به‌خوبی بهره برده باشد. تنهایی او تنهایی آدمی نیست که دلش بخواهد از آدم و عالم ببُرد و کاری به کار هیچ‌کس نداشته باشد. تنهایی آدمی است که فکر می‌کند آدم‌هایی که بشود چند کلمه‌ای با آن‌ها ردوبدل کرد روزبه‌روز کم و کمتر می‌شوند. این‌طور است که دوباره پناه می‌برد به خودش. به خودی که دست‌کم می‌داند این وقت‌ها می‌شود گوشه‌ای ماند و ناپدید شد. همین است. شاید ناپدید شدن تعبیر بهتری باشد. این ناپدید شدن نسبت پررنگی دارد با نوشتن. هرچه بیشتر بنویسی بیشتر ناپدید می‌شوی. این‌طور است که هر کلمه کلیدی است برای باز کردن درهایی که مدام سر راهمان سبز می‌شوند. برای او نوشتن کاری معمولی نبود. کار تمام‌وقتی بود که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۱ همراه باشید.

بازدیدها: ۲۴۶

شمایل قهرمان تنها

شمایل قهرمان تنها


مهم‌ترین ویژگی قابل دفاع فیلم «غلامرضا تختی» بهرام توکلی،‌ وفادار ماندن به نگاهی مردم‌شناسانه و اصالت قائل شدن برای آن است، در ترجیع‌بند کلامی فیلم پایگاه مردمی تختی به عنوان یک قهرمان را حس می‌کنیم


جواد طوسی


در میان رویاها و فانتزی‌های دوران کودکی‌ام، یکباره نظرم به کشتی‌گیری جلب شد که مردم تمام‌قد برایش بلند شدند و کف زدند و صلوات فرستادند. این خوش‌شانسی پسر‌بچه‌ای در سن و سال من بود؛ درست شبی همراه پدرم در بهار ۱۳۴۲ به استادیوم محمدرضاشاه در خیابان ورزش (فیاض‌بخش فعلی) رفتم که غلامرضا تختی برای روحیه دادن به کشتی‌گیران ایرانی به آن‌جا آمده بود. کنجکاوانه در آن فضای شلوغ و پرهیاهو از پدر پرسیدم که برای کی بلند شدند و دست زدند؟ با شور و حالی زائدالوصف گفت: “آقا‌تختی.” بعدها فهمیدم که شاهپور غلامرضا، برادر شاه، هم آن شب داخل سالن بوده و تماشاچی‌ها تحویلش نگرفتند. از همان زمان، آقا‌تختی در ذهن کودکانه‌ام به عنوان یک پهلوان محبوب مردمی باقی ماند.

پدر مرحومم اهل روزنامه و مجله و خواندن و جمع‌آوری عکس هنرپیشه‌ها و دیگر ستاره‌های ورزشی و شخصیت‌های معروف فرهنگی و سیاسی اجتماعی بود. او بعد از مرگ پرابهام تختی، عکس سیاه و سفیدش را گوشه صندوق‌خانه با پونز نصب کرد و هر موقع میان دوست و آشنا و فامیل ذکر خیری از این قهرمان می‌شد، از جایگاه مردمی‌اش و تشییع جنازه بی‌نظیرش، از میدان شوش تا ابن‌بابویه شهر ری، با آب و تاب سخن می‌گفت. بزرگ که شدم همواره دلم می‌خواست شمایل تختی را فراتر از عکس‌های ریز و درشتی که هواخواهانش در مغازه‌ها و باشگاه‌های ورزشی و… نصب کرده بودند، روی پرده سینما ببینم. قاعدتا امکان تحقق این آرزو در آن دوران نبود. در بحبوحه انقلاب، زیر بعضی از عکس‌ها و نقاشی‌های چهره او که جلو دانشگاه تهران فروخته می‌شد، این مصرع شعر آمده بود: «در مسلخ عشق جز نکو را نکشد». گذشت و گذشت تا زنده‌یاد علی حاتمی در دوران اوج بیماری‌اش به صرافت افتاد که سراغ این شمایل مردمیِ به تاریخ پیوسته برود و با همان نگاه و شیوه روایت‌پردازی کلاسیکش فیلمی از او بسازد که عمرش کفاف نداد و این پروژه در «هدایت فیلم» ناتمام ماند و ما را حسرت به دل باقی گذاشت. بعد از مطرح شدن چندین گزینه، در نهایت بهروز افخمی اقدام به ساخت و تولید این فیلم کرد. منتها سلیقه و زاویه دید او کاملا در تعارض با جنس نگاه مورد نظر علی حاتمی بود. روی همین اصل، در «جهان‌پهلوان تختیِ» افخمی (۱۳۷۶) با بیان و اجرایی ساختار‌شکنانه در روایت مواجه هستیم که «عدم قطعیت» را در شمایل‌انگاری تختی (با تاکید بر روایت‌های موازی و تو در تو) دستور کار خود قرار داده است. در چنین فرم شالوده‌شکنانه‌ای، ‌شکل‌گیری و محوریت قهرمان و ساحت اسطوره‌ای او موضوعا منتفی است. در واقع، بهروز افخمی به شکلی عامدانه با اجرایی مدرن به سراغ یک شخصیت کاریزماتیک کلاسیک (با همه خصایص اخلاقی و پایگاه سنتی‌اش) می‌رود که نمی‌تواند طیف وسیعی از علاقه‌مندان تختی را راضی کند.

حالا بهرام توکلی در دورانی که موجودیت «قهرمان» در حوزه‌های روشنفکرانه در نقطه‌ای تردیدآمیز و…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۹ همراه باشید.

 

[veiws]

آخرین حریف غلامرضا تختی

آخرین حریف غلامرضا تختی


مرگ حریف قدری است و کسی که با او وارد مسابقه می‌شود پی برد نیست، مرگ کشتی‌گیری است که می‌داند چطور حریفش را خاک کند اما این همیشگی نیست؛ نمونه آن مسابقه‌اش با جهان‌پهلوان تختی


حسن لطفی


قبل از آن‌که سُر بخورید توی نوشته‌ام و تا ته آن بروید، بد نیست تکلیفم را با کسانی که پی یک گزارش مرسوم و رایج از زندگی غلامرضا تختی هستند، مشخص کنم. اگر دلتان پی چنین مطلبی است، لطفا همین‌جا دست از خواندن این نوشته بردارید. نویسنده‌جماعت اگر نوشته‌اش از عمق وجودش بیرون آمده باشد، پای عواقبش می‌ایستد و برایش مهم نیست دیگران او را دروغگو، منحرف، فاسد، دیوانه و فرصت‌طلب بدانند. گمان می‌کنم وقتی بالای نوشته‌ای بنویسند «آخرین حریف غلامرضا تختی» خواننده انتظار دارد نویسنده از مسابقه‌ای بگوید که در ورزشگاه و روی تشک کشتی انجام شده است؛ انتظاری که در این نوشته برآورده نمی‌شود. مسابقه‌ای که قرار است این‌جا گزارشش را بخوانید، واقعیتی است که لباس تخیل به تن کرده. پنجم شهریور ۱۳۰۹ در خانه پدری غلامرضا تختی (خانه رجب‌خان) و در محله فقیرنشین دروازه‌غار شروع شده و ۱۷ دی‌ماه سال ۱۳۴۶ در هتل آتلانتیک تهران تمام می‌شود. البته گمان نکنید هر دو حریف از همان روز اول در جریان مسابقه بودند. غلامرضا تختی خیلی دیرتر متوجه حریفش می‌شود. درست از وقتی که زمانه با او سر ناسازگاری گذاشت و هم‌تیمی‌ها، ساواک، خانواده و طلبکاران عرصه را بر او تنگ کردند. تازه فهمید یکی مدام دور و برش می‌پلکد و به سر و رویش دست می‌کشد. کسی که شبیه هیچ کس نبود. علاقه‌ای هم به کشتی نداشت. کارش به زانو در‌آوردن آدم‌ها بود. مرگ حریف قدری است که هر کس با او وارد مسابقه می‌شود پی برد نیست. از ابتدا باختش مشخص است. مرگ کشتی‌گیری است که می‌داند چطور حریفش را خاک کند؛ البته این همیشگی نیست. نمونه آن مسابقه‌اش با جهان‌پهلوان تختی است. شاید مرگ مثل وقتی که با دلی دومرول روبرو شد، فکرش را نمی‌کرد این بار هم باید پا پس بکشد و شکست بخورد. البته این برداشت من و واقعیتی است که از دل تخیلم بیرون می‌آید وگرنه شاید مرگ از ابتدا هم می‌دانست یک بار دیگر باید مقابل آفریده خدا در خاک شود؛ آن هم مقابل کسی که دلش می‌خواست خاک شود. شاید این تنها باری بود که تختی روی تشک می‌رفت و …

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۹ همراه باشید.

بازدیدها: ۲۶۵

ماری  که در غیاب ما سراغ زندگی‌مان می‌آید

ماری  که در غیاب ما سراغ زندگی‌مان می‌آید


رومن پولانسکی شش سال بعد از مرگ همسرش فیلمی به نام «محله چینی‌ها» می‌سازد ادای احترامی به ژانر نوآر و روایتی غریب از شکست آدمی در برابر نمادهای شر


امیرحسین کامیار


آیا می‌شود آدمی را از گزند شر رهانید؟ یا بگذارید سوالم را این‌طور بپرسم آیا ما برای نجات‌دادن عزیزترین افراد زندگی‌مان از شر بیماری، رنج، بی‌عدالتی و مرگ بختی داریم؟ میان سینماگران جهان کمتر کسی به اندازه رومن پولانسکی برای پاسخ به این پرسش صلاحیت دارد. او کودکی خویش را در لهستان سال‌های جنگ جهانی دوم گذراند و شاهد کشتار ده‌ها نفر از نزدیکان و بستگانش توسط نازی‌ها بود. نقطه اوج این تراژدی را می‌توان بازداشت و اعزام والدینش به اردوگاه‌های مرگ دانست؛ مادرِ مرد کارگردان در آشویتس جانش را از دست داد و عاقبت پدرش برای سال‌ها نامعلوم بود. آدم گاهی در کودکی وقتی عجز خویش را در جبران درد عزیزانش می‌بیند با خود پیمان می‌بندد که در بزرگسالی وقتی تنومند و توانا شد، هرگز هرگز اجازه نخواهد داد کسی به نزدیکانش صدمه بزند. ما هیچ‌وقت نمی‌توانیم بدانیم پولانسکی خردسال هم چنین عهدی با خویش بسته یا نه اما درست و دقیق می‌دانیم که او حتی در اوج شهرت و قدرت نیز توفیق در امان نگه‌داشتن عزیزترین‌هایش را نیافت. شارون تیت، همسر او، در هشتمین ماه بارداری توسط هواداران چارلز منسون به معنای واقعی کلمه سلاخی شد. پولانسکی برای ساخت فیلمی در انگلیس به سر می‌برد که فاجعه رخ داد. شرارت ماری است انگار که همیشه در غیاب ما برای گزیدن هر‌‌چه به آن دل بسته‌ایم به سراغ زندگی‌مان می‌آید تا ناتوانی برابر تسلط تاریکی را به رخمان بکشد. ما تنها و رهاشده به خود شاهد عذاب عزیزان و درد جان‌گداز روح خویش هستیم. چندبار از خودش پرسیده که چه می‌شد اگر به هنگام آن شب شوم تابستانی در خانه حضور داشت و کنار همسر و فرزند در آستانه تولدش می‌ماند؟ چقدر به ملامت خویش…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۸ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۲۵۴

بیگانه‌خوانی با جواد خیابانی

بیگانه‌خوانی با جواد خیابانی


کسی به زوایای پنهان بازی ما با عراق فکر نمی‌کند؛ به هراسی که باعث شد سامان قدوس آن‌طور به پای حریف ضربه وارد کند و بخت و اقبال یارش باشد و اخراج نشود


بهادر امیرحسینی


یک؛ قصد داشتم در این شماره از تقابل کی‌روش – برانکو بنویسم و آن را به دلایلی طبیعی بدانم و به نقد فضای دوگانه و میل به دوقطبی‌سازی که عده کثیری از ما را گرفتار کرده است، بپردازم. اما حواشی پیرامون سه بازی اخیر تیم ملی به خصوص بازی با عراق و صحبت‌های کارلوس کی‌روش و در پی آن جواد خیابانی، این حقیر را بر آن داشت که پیرو اتفاق مذکور، چندخطی درباره حجم انبوه صفت‌سازی نزد مجریان و کاربردش در فوتبال و ایجاد دوقطبی‌های جدید با مشارکت چهره‌های رسانه‌ای بنویسم. امید آن‌که مقبول افتد.

دو؛ سرمربی تیم ملی پس از بازی با عراق دیگر به برانکو و پرسپولیس بسنده نکرد. جواد خیابانی در واکنش به صحبت‌های کی‌روش بغض و در مدح مردم کشورش خطابه‌ای ایراد کرد. مجری قدیمی رسانه ملی با استفاده از صفت‌هایی چون شرف، غیرت و سختکوشی و سایر اِلِمان‌های به‌ظاهر مردمی، کاملا خواسته کی‌روش را برآورده کرد و دوقطبی جدیدی شکل داد تا نقد عملکرد تیم ملی مقابل عراق مغفول بماند و تحت الشعاع قرار گیرد. نگاه خیابانی و امثال ایشان مختص به سرمربی، فوتبال و مردم نیست. آن‌ها در برخورد با هر پدیده و موضوعی به صفت و واژگان کلی متوسل می‌شوند و اعلام موضع می‌کنند. فرض بفرمایید با جواد خیابانی می‌خواهیم رمان «بیگانه» آلبر کامو را بخوانیم. چه اتفاقی در بدو امر رخ می‌دهد؟ آیا رمان را به پایان می‌بریم؟ خیر. با جمله اول که راوی از مرگ مادرش می‌گوید، خیابانی بغض و درود فراوان نثار مردم شریف الجزایر می‌کند و در ستایش انگور الجزایر (البته بدون تخمیر) و تقسیم آن بین مردم سخن سر می‌دهد. در فرایند خوانش بیگانه با ایشان و آدم‌هایی چنین در همان جمله اول می‌مانیم و به انتها نخواهیم رسید؛ یعنی ما پشت سیلی از واژگان کلی و انتزاعی خفته و از اصل رمان و دستاوردهای خالق آن غافل می‌مانیم. به همین شکل است که جای تولید محتوا و نگاه کارشناسی به اصل موضوع تنگ می‌شود و…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۸ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۲۵۱

می‌دانستید ملویل کچل بود؟

می‌دانستید ملویل کچل بود؟


کچلی و چاقی لازمه کارگردانی خوب است؛ نشستن روی صندلی کارگردانی و با بلندگوی دستی عوامل فیلم را جابه‌جا کردن یک‌جورهایی به چاقی و کچلی ربط پیدا می‌کند


سید‌عبدالجواد موسوی


مدت‌هاست نمی‌نویسم. یعنی دست و دلم به نوشتن نمی‌رود. وقتی هم می‌نویسم آن‌قدر تلخ و حال به هم زن است که دلم نمی‌آید بدهم به بچه‌های کرگدن. البته من هم کوتاه بیایم، بعید است ممیزی کوتاه بیاید و رضایت بدهد چنان خزعبلاتی به زیور طبع آراسته شود. در چنین اوضاع و احوالی بود که حامد یعقوبی گفت می‌خواهیم پرونده برای ریش دربیاوریم. نوشتم و به گمانم زودتر از خیلی‌ها مطلبم را تحویل دادم. وقتی برای شماره بعد حامد پیشنهاد پرونده سبیل را داد، بی‌درنگ استقبال کردم و باز هم به گمانم مطلبم را زود تحویلشان دادم. تازه داشت حالم خوش می‌شد. این شکل از اباطیل نوشتن هم برای خودش عالمی دارد. به شوخی و جدی با حامد قرار گذاشتیم پرونده هفته بعد به کچل‌ها بپردازیم. برای شماره‌های بعدتر هم ایده‌های جالبی به ذهنمان رسید: چاق‌ها و لاغرها، عینکی‌ها، چپ‌دست‌ها و… الخ. اما هفته بعد حامد از راه رسید و گفت: “این هفته می‌خواهیم به ژان پیر ملویل بپردازیم.” بور شدم. “ژان پیر ملویل کیلویی چنده آخه؟‌ کی دل و دماغ خوندن درباره یک فیلمساز دلمرده‌ای رو داره که همه عشقش قهرمان‌های تنها و خسته و زخم‌خورده‌ایَن که زیر بارون قدم می‌زنن و سیگار می‌کشن و هیشکی هم پیدا نمیشه بالا سر جنازه‌شون زار بزنه.” این‌ها را به حامد گفتم. اما افاقه نکرد. ظاهرا بزرگ‌ترهای کرگدن تصمیمشان را گرفته بودند و نمی‌خواستند وارد بازی مسخره چاق‌ها و لاغرها و عینکی‌ها و چپ‌دست‌ها بشوند. حق هم داشتند. من حالم خراب بود و فکر می‌کردم…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۷ همراه باشید.

بازدیدها: ۲۹۲

 

حیف از سبیل روی لب بعضی‌ها

حیف از سبیل روی لب بعضی‌ها


علاقه کاظم به اخوان ثالث، نیچه و استالین در راستای علاقه‌اش به آدم‌های سبیل‌قشنگ بود، از نظر او هر آدمی که سبیل پر‌پشت و مردانه‌ای داشت آدم خوبی بود


حسن لطفی


 

جمع هفت‌نفره ما جمع اضداد بود. همه‌جور سلیقه و عقیده‌ای توی آن پیدا می‌شد. از بین ما هفت نفر فقط کاظم اهل کتاب، مجله و سیاست نبود. ترجیح می‌داد به جای مطالعه وقتش را پای ورزش بگذارد. بدش هم نمی‌آمد ما را مثل خودش کند. همان‌طور که ما برای کتابخوان کردن او تلاش می‌کردیم او هم زور می‌زد تا پای ما را به زورخانه و باشگاه ورزشی باز کند اما هیچ کداممان موفق نمی‌شدیم. بعد از مدتی هر دو طرف به این نتیجه رسیدیم بهتر است دست از تلاش بیهوده برداریم و هر کدام راه خودمان را برویم. البته این به معنای ختم ماجرا نبود. هرچند وقت یک بار برای به راه راست آوردن طرف دیگر تلاش می‌کردیم. راه راستی که مثل تمام راه راست‌های توی ذهن آدم‌ها برای هر کداممان از مسیری متفاوت می‌گذشت. کاظم زمین متروکه ته کوچه سوخته چنار (جایی که در آن جمع می‌شدیم) را برای ساختن گود زورخانه انتخاب کرد و با من بمیرم تو بمیری ما را برای کندن زمینش به کار کشید. مدتی که گذشت تن نحیف و رنجور و به قول کاظم سوسول ما کم آورد و خسته شدیم. کاظم ماند و گودش. چند وقت بعد نوبت…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۶ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۲۹۸

شمایل ریشوی مردی شیفته کتاب‌ها

شمایل ریشوی مردی شیفته کتاب‌ها


بدون این‌که متوجه باشم سعی می‌کردم نه فقط شبیه اومبرتو اکو بخوانم، بدانم و به دست بیاورم که مانند او لباس بپوشم، کلاه فدورا بر سر بگذارم و البته مجال دهم تا ریش‌هایم بلند شود


امیرحسین کامیار


یک بار آدم عزیزی از من پرسید که اگر خودت نبودی، دلت می‌خواست چه کسی باشی و من بی‌درنگ جواب دادم اومبرتو اکو. نمی‌شناختش، در واقع بعد از بردن نام او مجبور شدم دقایقی چند توضیح دهم که اومبرتو اکو اصلا کیست و چرا مهم است. به من گوش کرد و بعد پرسید: “می‌خواهی جای او باشی چون نویسنده خوبی است؟” قاطعانه پاسخ منفی دادم. البته که مرد ریشوی ایتالیایی نویسنده قابلی بود اما من می‌توانستم در لحظه به تعداد انگشتان دو دست نویسندگانی را نام ببرم که بیش از او برایم ستودنی بودند. موضوع هرچه بود صرفا به نوشتن مربوط نمی‌شد. اومبرتو اکو چیزی بیشتر از این بود؛ فراتر از نویسنده.

آدم‌ها گاهی در زندگی ما شبیه شمایلی نمادین ظهور می‌کنند. بسان شمایل قدیسین که هرگز قرار نیست شبیه واقعیت باشد، بلکه بناست رمزی درونی را در ظاهری قابل لمس به انسان یادآور شود. افراد شمایل‌وار زندگی نیز همیشه به چیزی ماورای خویش اشاره می‌کنند، به زیبایی نفسگیری که نیست اما ممکن است باشد. هر شمایل نشان تمنای درونی جان ما برای…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۵ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۳۲۰

او همان‌طور که می‌خواست زندگی کرد و مرد

او همان‌طور که می‌خواست زندگی کرد و مرد


بوی خاک و باران را که حس می‌کند، سرش را کمی بالا می‌آورد و می‌گوید اژدهای کوچک، باد و بوران را نگاه کن، این نمی‌تواند پایان کار باشد


مرضیه اسدی


«من، بروس لی، اولین ستاره پرطرفدار شرقی در ایالات متحده خواهم بود. هیجان‌انگیزترین عملکرد و بهترین کیفیت ممکن در ظرفیت یک بازیگر را ارائه خواهم کرد. از سال ۱۹۷۰ به بعد شهرت جهانی پیدا خواهم کرد و تا پایان سال ۱۹۸۰ ده میلیون دلار درآمد خواهم داشت. من به طریقی زندگی خواهم کرد که راه و منشم به سمت هماهنگی و شادی درونی‌ام باشد.» بروس روی تخت دراز کشیده، کاغذی کف دستش است و به‌سختی دارد این جمله‌ها را می‌نویسد. چندی پیش کمرش آسیب دید و حالا اسیر تختخواب شده است و پزشکان برای همیشه او را از ورزش سنگین منع کرده‌اند. ممکن است دیگر نتواند مثل سابق راه برود. بروس دستش را تکیه‌گاه می‌کند و کمی جابه‌جا می‌شود. کتاب «آن‌گونه که یک انسان می‌اندیشد» را از روی میز کنار تختش برمی‌دارد و کاغذ را لای آن می‌گذارد.

بروس توماس در کتاب «بروس لی: واژه‌های مبارزه» می‌نویسد: …

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۳ همراه باشید

بازدیدها: ۳۲۲

طریقت کرگدنیه یا جان وین خودت را بشناس

طریقت کرگدنیه یا جان وین خودت را بشناس


حوصله تایپ کردن نداشتم، بنابراین دستم را گذاشتم روی دکمه سبزرنگ ضبط صدا و گفتم: سلوک کرگدنی بین هر طایفه‌ای می‌تواند نماینده داشته باشد


حامد یعقوبی


در شماره پنجاه چیزی نوشتم و کرگدن را به ریش‌قرمز کوروساوا تشبیه کردم. دوستی که مطلب را خوانده بود مسیجی به تلگرامم فرستاد و سوال کرد: «گری کوپرِ صلات ظهرِ زینه‌مان (کلانتر ویل کین) کرگدن‌تر نیست؟ او با این‌که از سوی مردم تنها گذاشته شد، یک‌تنه مقابل تبهکار قصی‌القلبی مثل فرانک میلر و دار و دسته‌اش ایستادگی کرد و شکوهمندانه به پیروزی رسید.» بعد هم دو ایموجی «نگاه کردن متفکرانه» به جمله‌اش اضافه کرد و در آخر نوشت: «تنهایی گری کوپر می‌تواند…

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کردن ۹۹ و ۱۰۰ همراه باشید.

بازدیدها: ۳۸۴