احترام پدربزرگ واجب است

احترام پدربزرگ واجب است


فورد فیلمساز درخشانی است که زندگی کم‌حاشیه‌ای داشته، جزو فیلمسازهایی است که سینما را پایه‌ریزی کرده‌اند، جزو تیم گودبردارها و آرماتوربندها و فونداسیون‌ریزان ساختمان سینماست


خسرو دهقان


راجع به جان فورد صحبت کردن یک‌جور کار سهل و ممتنع است. حرفی نیست برای گفتن. برعکسش هم صادق است؛ میلیاردها حرف و نکته و سخن نگفته. که البته مقدار و تعداد چیزهایی که می‌شود درباره فورد گفت انتها و حد ندارد. من سال‌ها پیش چیزی درباره راز سادگی او نوشتم و هنوز هم معتقدم راز سادگی‌ فورد در اصیل بودن او است. در هنرمند بودنش است. در اعتماد به نفسش است. در شخصیتش است. آدم‌ها با هم تفاوت دارند ولی آن چیزی که آدم‌ها را از هم جدا می‌کند «دی‌ان‌ای» است. شخصیت آدم‌هاست که هر کدام را به مسیری می‌کشاند. در مورد فورد ذات و تبار اوست که کمکش می‌کند. سادگی روستایی‌وار و شخصیت بدون غل‌وغش او است. بخشی از رفتارهای آدمی به خاطر پس‌زمینه ذهنی و اقلیم و ذات و رگ و ریشه است، بخشی نیز به خاطر «دی‌ان‌ای». فورد همیشه آن بالاها قرار دارد، بالابلندتر از هر بلندبالایی. مثل پدربزرگ آدم که خواسته، ناخواسته به او احترام می‌گذاریم؛ نه به حسب ضرورت و سنت خانواده. که خود پیرمرد، جنس شخصیتش، احترام‌برانگیز است.

او یک‌جور شخصیت کلاسیک است، شخصیت ماندگار. یک پدیده استثنائی است. خودش در جایی گفته: “اسمم جان فورد است و وسترن می‌سازم.” نه اینکه دیگر فیلم‌هایش بد باشند اما اگر بخواهیم دقیق صحبت کنیم، فورد در وسترن حرف اول و آخر را زده. از نوجوانی شروع کرده، از سینمای صامت. تبار ایرلندی دارد و تمایلات چپ در آغاز. خیلی زود مقبول دو گروه می‌شود: «تماشاگر عام» و «منتقدان». این پدیده‌ای منحصر به فرد است. درواقع بعد از سه، چهار فیلم اول، تماشاگران برایش صف می‌بندند و منتقدان ستایشش می‌کنند. از فیلمسازهایی است که ارتباطی با تئوری مولف ندارد؛ یعنی محصول آن جوانان معروف بعد از جنگ جهانی دوم – تروفو، گدار، شابرول و… – نیست، از…

برای خواندن ادامه این مطلب با ما در کرگدن ۱۲۳ همراه باشید

بازدیدها: ۲۶

خیابان خانه من است

خیابان خانه من است


چند تصویر از خیابان‌‌های پاریس در «چهارصد ضربه‌» فرانسوآ تروفو/ همه‌چیز از پیشنهاد منتقدهای جوان شروع شد؛ اینکه باید قید این سینمای فرسوده را زد و قواعد دست‌وپاگیر را کنار گذاشت


محسن آزرم


همه‌چیز شاید از شورش علیه سنّت‌ها شروع شد. شورش علیه سنت‌ها اعتراض به سینمای بابابزرگ‌های فرانسوی بود و همه‌ چیزهایی که پیرمردها می‌گفتند اصولِ اساسی سینماست و سینما بر پایه همین‌‌ها به حیاتِ خود ادامه می‌دهد و پای اثبات حرف‌هایشان که در میان بود، فیلم‌های خودشان را مثال می‌زدند. شاید اگر موجِ نویی‌های فرانسه از نقدِ فیلم شروع نمی‌کردند و پیش از آنکه فیلمسازی را تجربه کنند و پشت دوربین فیلمبرداری بایستند، دست به تجزیه و تحلیلِ فیلم‌ها نمی‌زدند، به صرافتِ شورش علیه سنت‌ها و اعتراض به سینمای بابابزرگ‌ها هم نمی‌افتادند. موجِ نویی‌ها درس و مشق سینما نخوانده بودند، اصلاً علاقه‌ای به درس‌خواندن نداشتند و درسِ سینما خواندن واقعاً چه فایده‌ای دارد؟ کار با دوربین فیلمبرداری را هم بلد نبودند. کلود شابرول، یکی از همین جوان‌های مشتاق آن سال‌ها، گفته بود این‌جور ‌چیزها را می‌شود یک‌روزه یاد گرفت و نیازی به تجربه سالیان ندارد. راست می‌گفت. فیلم ساختن فقط سر در‌آوردن از دوربین و باقی چیزهای فنی نیست. خیلی ‌چیزهای دیگر هم بود که نمی‌دانستند و علاقه‌‌ای هم به دانستنشان نداشتد.
اما مسلح‌بودنشان به نقد، به تجزیه و تحلیل، به عشقِ سینما، انگار برایشان کافی بود. خوب می‌دانستند چه‌ سینمایی را دوست می‌دارند و چه‌ سینمایی را دوست نمی‌دارند و طبیعی بود سینمای مورد علاقه‌شان، دقیقاً، نقطه مقابلِ سینمایی باشد که بابابزرگ‌ها سال‌های سال تحویلِ مردمِ بیچاره‌ای می‌دادند که چاره‌ای غیرِ دیدنِ این فیلم‌ها نداشتند. سینمایی که دوست نداشتند، فیلم‌هایی که نمی‌خواستند روی پرده سینما تماشا کنند، فیلم‌هایی بودند که در استودیوها فیلمبرداری می‌شدند. همه‌چیز دکور بود. ماکت بود. تقلبی بود. ربطی نداشت به شهری که هر روز می‌دیدند. خیابان‌های فیلم‌ها اصلاً شبیه خیابان‌های پاریس نبود. پاریس را نمی‌شد در آن فیلم‌ها تشخیص داد. آنچه روی پرده می‌دیدند پاریس نبود. پاریس را باید به پرده سینما نزدیک می‌کردند. همین بود که موج نویی‌ها با سلاحِ نقد به جنگِ بابابزرگ‌ها رفتند؛ بابابزرگ‌هایی که فقط به‌ فکرِ ساختنِ فیلم بودند و خیال نمی‌کردند که برای فیلم ‌ساختن باید به علوم انسانی هم مجهز بود، با خواندنِ این تجزیه و تحلیل‌ها، این نشانه‌های بارز عشقِ به سینما، حیرت کردند که مگر می‌شود سینما را این‌جور هم دید؟
همه‌چیز شاید از پیشنهادِ اساسی منتقدهای جوان شروع شد. اینکه باید قید این سینمای فرسوده را زد؛ باید این قواعد دست‌وپاگیر را کنار گذاشت و هر‌کسی باید دست‌ به ‌کار شود و فیلم مورد علاقه‌اش را بسازد تا ارزشِ واقعی آن سینمای متکی بر کیفیتی که بابابزرگ‌ها از آن دَم می‌زنند، روشن شود. هر‌کسی حق دارد سینمایی را که دوست می‌دارد با دیگران قسمت کند. فیلم خودتان را بسازید. شهری را که در آن زندگی می‌کنید در فیلمتان نمایش دهید. پاریسِ واقعی را، خیابان‌های پاریس را به سینما برگردانید. پاریسِ دکوری، ماکتِ پاریس به چه دردی می‌خورد؟ حرف منتقدهای جوان پاریسی برای بابابزرگ‌ها ارزشی نداشت. یا دست‌کم این‌طور وانمود می‌کردند. چرا باید به حرف‌های کسی گوش داد که حتی دستش به دوربین فیلمبرداری نخورده است و نمی‌داند چیزی به‌ اسم منظره‌یاب هست و باید همه‌چیز را از آن ‌تو دید؟ اما فیلم ساختن که فقط همین چیزها نیست؛ هست؟
همه‌چیز شاید از «چهارصد ضربه‌» فرانسوآ تروفو شروع شد؛ داستان پسرکی به‌ نام آنتوان دوآنل؛ پسرکی که از خانه فراری‌ست. خانه برای آنتوان جای دلپذیری نیست. خانه فقط سقفی‌ست بالای سر مادر و ناپدری؛ جایی که ظاهراً دور هم زندگی می‌کنند؛ با هم. اما زندگی واقعاً همین است که در خانه دوآنل‌ها می‌بینیم؟ مادری که علاقه‌ای به همسرش ندارد؟ مادری که علاقه‌ای به پسرش ندارد؟ ناپدری‌ای که قبول کرده پدر این بچه سربه‌هوا باشد؟ چطور می‌شود زندگی در این خانه را تاب آورد؟ هر‌کسی لابد راهی برای فرار از این زندگی دارد. فقط آنتوان نیست که دلش می‌خواهد از خانه بیرون بزند؛ خالقِ آنتوان هم همین‌طور بود. پسر‌خوانده رولان تروفوِ معمار و ژانین دُمُن‌فرنان که منشی‌گری مجله «ایلوستراسیون» را به تعلیم و تربیت و حتی گپ زدن با بچه‌اش ترجیح می‌داد، کودکی‌اش را، به‌روایتِ خودش، در تنهایی و سکوت گذراند و دور از چشم بزرگ‌ترهایی که اصلاً حوصله شیطنت بچه را نداشتند، کتاب و سینما را کشف کرد؛ اولی را در کتابخانه مادرش و دومی را کمی بعد در کوچه ‌و خیابان. مدرسه می‌رفت اما خلوتِ خانه را معمولاً به کلاس درس ترجیح می‌داد. بارها مردود شد و دلیلش همیشه درس نخواندن بود و بی‌اعتنایی به درس و مشقی که ظاهراً وظیفه‌اش بود. کم‌کم آن‌قدر کتاب خواند که مادرِ دوست صمیمی‌اش کلود وِگا لقب «وُلترِ کوچک من» را به او بخشید. همه این‌ها نتیجه چرخیدن در کوچه‌ و خیابان بود؛ چرخیدن در پاریس.
پاریسِ سال‌های آخر دهه ۵۰ شباهتی نداشت به پاریسِ سال‌های کودکی تروفو که اشغال فرانسه را به چشم دید و در آن سال‌های اشغال اصلاً خبر نداشت که چیزی به ‌نام سینمای امریکا هم هست و تا قد کشید و بزرگ شد، فرانسه هم از اشغال درآمد و پاریس شکل تازه‌ای پیدا کرد. آنچه برایش مهم بود، خیابان‌هایی بودند که یک‌راست می‌رسیدند به سینماها، به کتابفروشی‌ها. در خیابان‌های این …

 

برای خواندن ادامه این مطلب با ما در کرگدن ۱۲۲ همراه باشید

بازدیدها: ۴۳

از شاه‌رضا تا قلعه‌مرغی

از شاه‌رضا تا قلعه‌مرغی


گفت‌وگو با بهزاد نبوی درباره خاطراتش از شهر تهران/ او می‌گوید حساسیتی روی تهران قدیم ندارد و در هر شرایطی کار و زندگی در آن را پذیرفته و می‌پذیرد


بهنام ناصری


از هفتاد‌وهفت سال پیش که هوای تهران دهه بیست به دستگاه تنفسش جریان داد تا امروز، همواره در این شهر سکونت داشته است. نزدیک به هشت دهه نفس کشیدن در اتمسفر این شهر برای کسی چون بهزاد نبوی، طبعا با انبوهی از خاطرات شخصی و سیاسی همراه است. کسی که زندگی و کارش در جای‌جای شهر، از او گنجینه‌ای ساخته حاوی خاطراتی جذاب از تهران قدیم؛ چه زمان تحصیل در مدرسه، چه سال‌‎های مبارزات دانشجویی در مقام دانشجو و چه در جریان مبارزات تشکیلاتی که منجر به دستگیری او به دست عناصر ساواک و محکومیتش شد. با بهزاد نبوی در مورد خاطراتش از شهر تهران گفت‌وگو کردم. گفت‌وگویی که نبوی در آن، خاطرات خود را به تصاویری از شهر تهران پیوند می‌زند که نسل‌های بعد از او هرگز ندیده‌اند.


تهرانی که شما در آن به دنیا آمدید چگونه شهری بود؟ اولین تصاویری که از تهران در خاطرتان هست، چیست؟
من از دوران کودکی تا سن بیست سالگی، به همراه مادر مرحومم در منزل پدربزرگ و مادربزرگ مرحومم در خیابان دانشگاه، امتداد خیابان ضلع شرقی دانشگاه تهران و جنب خیابان انقلاب، زندگی می‌کردم.
علی‌القاعده امتداد خیابان قدس فعلی؟
بله، نام قدیمی آن گویا خیابان آناتول فرانس بود.
در دوران کودکی شما خیابان دانشگاه به چه اسمی معروف بود؟
تا آنجا که به خاطر دارم نام رسمی آن خیابان دانشگاه بود ولی اهل محل به آن «بیست متری دوم» می‌گفتند. جالب است بدانید که سی سال پس از اقامت من در آن خیابان، دفتر سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران از سال ۱۳۷۰ تا ۱۳۸۸، یعنی تاریخ انحلال سازمان، در همان خیابان دانشگاه بود.
برگردیم به سوال اصلی شما. از مطالب به‌یادماندنی در دوران کودکی من، یکی این بود که در اواخر دهه بیست و اوایل دهه سی شمسی، خیابان انقلاب یعنی شاهرضای قبل از پیروزی انقلاب، و خیابان طالقانی یعنی تخت جمشید پیش از پیروزی انقلاب، شمالی‌ترین خیابان‌های تهران آن روز بودند و دانشگاه تهران تقریبا در شمالی‌ترین نقطه تهران قدیم بود. در دو طرف آن از جمله در کنار خیابان ضلع شرقی، جوی آب ساخته‌نشده طبیعی وجود داشت و من به همراه خاله‌ام برای کندن یک گیاه دارویی از داخل آن جوی که «پنیرک» نام داشت، روزهای تعطیل به آنجا می‌رفتم.
پس دوران کودکی‌تان به بلوار کشاورز امروزی نزدیک بودید؟
بله، بلوار کشاورز تا اوایل دهه چهل هنوز به صورت بلوار درنیامده بود و نامش «آب کرج» بود که آبی از رودخانه کرج به صورت یک رودخانه طبیعی پیچ و خم‌دار از آن عبور می‌کرد و اطراف آن رودخانه، خاکی و پر از درخت‌های بید بسیار زیبا بود. معمولا کسی شب‌ها به آنجا نمی‌رفت چون احساس ناامنی وجود داشت.
خود خیابان شاه‌رضا چقدر با انقلاب کنونی متفاوت بود؟
کم و بیش شبیه امروز بود. سال ۱۳۲۷ شش ساله بودم و مدارس دولتی بچه‌های کوچک‌تر از هفت سال را ثبت‌نام نمی‌کردند. درنتیجه به دبستان ملی جمشید جم که مدرسه‌ای خصوصی بود واقع در خیابان جمهوری اسلامی، چهارراه سی تیر، رفتم. آن زمان نام خیابان جمهوری، «شاه» و نام چهارراه سی تیر، «قوام‌السلطنه» بود. از سال دوم در دبستان دولتی فردوسی واقع در ضلع شمالی خیابان طالقانی، بین خیابان وصال و میدان فلسطین که نام آن روزش میدان کاخ بود، ثبت‌نام کردم و تا آخر دوره دبستان هم در آنجا بودم. دبستان فردوسی تا مدتی قبل که از آنجا عبور کردم، با همان ساختمان آجر سه‌سانتی هنوز در اختیار آموزش و پرورش بود؛ البته نه به صورت مدرسه. بد نیست بدانید خیابان ولیعصر کنونی آسفالت نبود. سنگفرش بود و تقاطعش با خیابان جمهوری اسلامی به سمت غرب مسدود و بعدها هم که باز شد، یک خیابان خاکی بود. به همین دلیل تقاطع ولیعصر و جمهوری اسلامی تا دهه چهل به «سه‌راه شاه» معروف بود چون نام خیابان جمهوری اسلامی خیابان «شاه» بود. آن سنگفرش‌ها بسیار بادوام‌تر از آسفالت بودند ولی به خاطر تکان‌هایی که در خودروها، خصوصا خودروهای قدیمی، ایجاد می‌کردند و آن‌ها را به سروصدا می‌انداختند، چندان مقبول نبودند.
زمانی که قدری بزرگ‌تر شدید، یعنی دوره کارهای تشکیلاتی و سیاسی، همچنان در همان منطقه سکونت داشتید؟
من تمام دوره دبیرستانم را در دبیرستان البرز، واقع در خیابان انقلاب، چهارراه کالج، طی کردم. دوره دانشجویی را هم در دانشگاه امیرکبیر، واقع در پشت دبیرستان البرز، گذراندم. تا اوایل دهه چهل در خیابان دانشگاه و منزل مادربزرگم زندگی می‌کردم. از آن به بعد به همراه مادرم و بعدها خاله و شوهرخاله‌ام در یک منزل اجاره‌ای در خیابان شیرین، روبروی دانشگاه امیرکبیر، در خیابان حافظ، زندگی می‌کردم. ساختمان دبیرستان البرز هم کماکان به شکل سابق است و تغییری در آن ایجاد نشده. وقتی من دانشگاه می‌رفتم، پلی‌تکنیک هنوز دانشکده بود و بعدها در اثر گسترش و توسعه به دانشگاه تبدیل شد. سال‌های ۱۳۴۰ الی ۱۳۴۴ را در همان منزل خیابان شیرین و آن محله سپری کردم.
جایی که امروز بافت مرکزی تهران محسوب می‌شود.
بله. هم خیابان شیرین و پلی‌تکنیک و هم خیابان دانشگاه و دبستان فردوسی و دبیرستان البرز آن زمان شمال شهر بودند و امروز منطقه مرکزی تهران هستند.
در جریان مبارزات خود در جوانی آیا پاتوغی هم داشتید؟
خیر، در جوانی پاتوغی نداشتم ولی در دوره دبستان که بخشی از آن همزمان با دوره نخست‌وزیری مرحوم مصدق بود، هر روز ظهر که از مدرسه می‌آمدم به مقابل در اصلی دانشگاه تهران که پاتوغ دانشجویان سیاسی مصدقی و توده‌ای بود، می‌رفتم. دانشجویان گروه‌گروه دور هم جمع می‌شدند و بحث سیاسی می‌کردند و من هم که بچه بودم، وسط آن‌ها می‌رفتم. در همان‌جا فردی به نام مهندس زندی، فارغ‌التحصیل دانشکده فنی، در اعتراض به نبود کار برای فارغ‌التحصیلان، روپوش سفید به تن می‌کرد و روی یک چرخ‌دستی لبو می‌فروخت. اتفاقا خیلی هم کارش گرفته بود. کانون بحث‌های سیاسی هم در اطراف چرخ لبوفروشی مهندس زندی بود.
من پای ثابت یکی از گروه‌ها بودم که با هم بحث و گفت‌وگو…

 

برای خواندن ادامه این مطلب با ما در کرگدن ۱۱۹ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۲۹

ملاقات با اهریمن، یک روز قبل از بهار

ملاقات با اهریمن، یک روز قبل از بهار


ادعای نجات دیگران همواره باعث تسکینی موقت است زیرا باعث می‌شود فرد به صورت گذرا قربانی بودن خویش برابر زندگی و روزگار را فراموش کند و در جلد نجات‌دهنده کبیر فرو رود


امیرحسین کامیار


می‌گویند که پنج نفر بودند؛ مرد، آراسته و بی‌هیچ نشانه‌ای از شرارت در ظاهر و رفتار. تنها چیز عجیب در مورد‌شان شاید این بود که در یک روز آفتابی در توکیو چتر همراه خویش داشتند. آن‌ها یازده کیسه همراه خویش را در پنج نقطه پُرتردد از مترو قرار دادند و بعد با نوک چتر آن‌ها را سوراخ کردند و به‌سرعت از محوطه مترو خارج شدند. از کیسه‌ها مایعی بی‌رنگ و بی‌بو بر زمین جاری شد که به‌سرعت در مجاورت هوا شکل گاز به خود گرفت. از اینجا به بعد داده‌های درستی وجود ندارد. چه کسی اولین بار فهمید که چیزی اشتباه است؟ اولین قربانی زن بود یا مرد؟ به چه فکر می‌کردند وقتی قلبشان از کار ایستاد؟ دقیق نمی‌دانیم. فقط می‌دانیم در نتیجه این حمله مهیب با گاز سارین سیزده نفر کشته و بیش از شش‌هزار نفر مصدوم شدند. در هر فاجعه‌ای انسان‌ها به عدد تبدیل می‌شوند و اعداد به ابزاری برای محاسبه و مقایسه. ذات واقعی هر فاجعه را باید جایی در میانه آدم‌ها و اعداد جست؛ جایی که در آن زندگی تمام و آمار آغاز می‌شود. هر بار در جایی؛ زمانی در فرودگاه، وقتی در برج‌های دوقلو و موقعی هم در متروی توکیو.
من از متروها می‌ترسم. فرق نمی‌کند در تهران باشم یا در استانبول، در دُبی یا لندن. تفاوتی ندارد که مترو روی زمین باشد، زیر آن و یا ساخته شده در آسمان؛ متروها مرا می‌ترسانند؛ ازدحامشان، بی‌اختیاری برای خروج از مترو در جایی جز ایستگاه مقررشده، بوی عجیب واگن‌هایی لبریز از انسان‌هایی دلمرده‌ که ملال متحدشان ساخته است و… متروها مرا نومید می‌کنند. به من حس مصرف شدن می‌دهند، گم شدن هویت فردی میان جمعی سرگشته، دیده نشدن، وجود نداشتن، سفری بی‌بازگشت به سرزمین مردگان. گاهی با خودم فکر می‌کنم کاش می‌شد فهمید شوکو آساهارا، بنیانگذار فرقه اوم، درباره مترو چطور فکر می‌کرد؟ دوستش داشت، از آن متنفر بود یا شاید شبیه من از مترو می‌ترسید؟
پنج مرد چتر به دست در متروی توکیو عضو فرقه اوم بودند، مریدان شوکو آساهارا. اوم یا آن‌طور که اسم کاملش است، اوم شینریکیو، بر پایه تلفیقی از بودیسم، هندوئیسم و برخی آموزه‌های آخرالزمانی مسیحی شکل گرفته بود و در آن همه چیز به آساهارا ختم می‌شد. او همزمان مرشد، پیامبر و منجی پیروان فرقه اوم بود. مردی مدعی مسیحا بودن و نجات دادن روح پیروانش از جهنم، در امان نگهدارنده آنان از جنگ اتمی آخرالزمان و برکت‌دهنده به بودِ مردمان. هزاران نفر در ژاپن، روسیه، استرالیا و نقاط دیگر دنیا از آساهارا تبعیت می‌کردند و به او باور داشتند. اکثر پیروان فرقه افرادی تحصیلکرده و از طبقات متوسط جامعه بودند؛ آدم‌هایی باهوش، درس‌خوانده و فن‌سالار. آدم نمی‌تواند که از خودش نپرسد آنان در شوکو آساهارا چه دیدند که در اطاعت از فرامینش مرتکب جنایت و قتل شدند؟
اولین بار که عکسی از آساهارا دیدم به نظرم شبیه کلیشه مرشدان هندو آمد. مردی با ریش و موی بلند، صورت گرد و قد متوسط که نابینا بودنش حسی از جنس دلسوزی در آدمی پدید می‌آورد. به نظر مهربان، محجوب و مشفق بود. ظاهرش شباهتی به رهبران مخوف کالت در امریکا – مثلا فردی شبیه چارلز منسون – نداشت. ترسناک یا بی‌رحم به نظر نمی‌آمد، بلکه فکر می‌کردی می‌شود به صاحب این چهره اعتماد کرد. شاید آن هزاران عضو فرقه اوم نیز احساسی مانند من برابر مرشد معنوی‌شان داشتند، پس چشمانشان را بستند و در شراکتی کورکورانه اجازه دادند آساهارا به سمت دره‌ای مهلک هدایتشان کند. در اساطیر، نابینا بودن گاهی همراه خردمندی و آینده‌نگری است. تیرسیاس یونانی چشمانش را از دست می‌دهد اما در مقابل، خرد پیشگویی آینده را به دست می‌آورد. آساهارا هم لابد چنین ادعایی داشت اما فارغ از لاف‌زنی او، مسئله واقعی پیروی هزاران نفر از مدعای کسی بود که می‌خواست از میان جهنم پیروانش را به دل بهشت ببرد.
رابطه میان رهبران چنین فرقه‌هایی و اعضای آن بر نوعی رضایتمندی دو سویه استوار است. از یک طرف رهبر فرقه مدعی فرهمندی و بینشی ماورایی است که به واسطه‌اش امکان رستگار ساختن آدمیان را داراست و از طرف دیگر پیروان او با خاطری آسوده مسئولیت نجات خویش را به پیشوای خود واگذار می‌کنند، با ترک تفکر به تبعیت بی‌چون و چرا از او می‌پردازند. در چنین وضعیتی پیشوا نقشی شبیه کهن‌الگوی پدر می‌یابد؛ پدری مقتدر، نیکخواه و دانا که توان هدایت فرزندانش را در زمانه‌ای پرآشوب به سوی آسودگی و آرامش دارد. اریک فروم، روانشناس آلمانی‌تبار، در کتاب «گریز از آزادی» به شرح موقعیت مردمان آلمان در دوران تسلط نازیسم می‌پردازد و سوالی اساسی را مطرح می‌کند: چگونه مردمی با آن پیشینه درخشان فرهنگ، فلسفه، ادبیات و موسیقی، به طرزی حیرت‌انگیز شیفته و تسلیم آدولف هیتلر شدند که میانمایگی نظریاتش بر هر ناظر بی‌طرفی آشکار بود؟ فروم در پاسخ، به پاداش پنهان تسلیم اشاره می‌کند؛ رهایی از مسئولیت تصمیم و امنیت ناشی از وانهادن خویش به آن که وعده ساختن بهشتی روی زمین می‌دهد. به عقیده او آدمی گاهی شبیه طفلی نابالغ فردیتش را رها ساخته، راه تسلیم به قدرتی بیرونی را در پیش می‌گیرد تا از موهبت همرنگی با جمع و طرد نشدن از اجتماع بهره‌مند شود. پیروان فرقه اوم نیز شاید به همین امید گرد شوکو آساهارا جمع شدند تا او آنان را از دوزخ روزمرگی خلاص کرده، تعالی بخشد.
آدم وقتی از دور به این بازی اطاعت و سلطه یا چاکری و چیرگی نگاه می‌کند با خودش می‌پندارد که هرگز در این تله گرفتار نمی‌شود. عکس پنج مجرم اصلی فاجعه متروی توکیو را می‌بینم و انسان‌هایی را می‌‌یابم شبیه خودم که لابد روزی با خود فکر کرده‌اند دچار دام‌چاله مصیبتی این‌چنین نخواهند شد و رابطه میان آن‌ها با مرادشان، آساهارا، متفاوت از تمام ماجراهای شبیه به این در دنیا است. آدم همیشه دلش می‌خواهد فکر کند که ماجرای خودش فرق دارد، که موضوع تسلیم برابر دیگری نیست، تن دادن به تفکر او، ترک کردن خواست خویش و زانو زدن برابر ادعای نجات‌دهندگی. آدم همیشه دلش می‌خواهد فکر کند که این بار با همیشه فرق دارد زیرا او توانسته پدر گمشده‌اش را بیابد و زیر پرچم اقتدار و دانش او به ساحل امن آسودگی برسد اما آن که ما مقتدر و دانا فرضش می‌کنیم عموما کوله‌باری از حقارت بر دوش می‌کشد، پس این تاریخچه تحقیر را پشت نقاب نیکخواهی پنهان کرده، خودشیفته‌وار خویش را مرکز جهان پیروانش می‌داند. در چنین موقعیتی هیچ کس به غیر از تابعین او ارزشی انسانی ندارد چون گرد خورشید وجود پیشوای فرقه نمی‌گردد. به همین دلیل آسوده می‌توان دستور قتل و نابودی داد و در جایگاه بتی مدعی الوهیت قرار گرفت که زندگی و مرگ آدمیان بازیچه امیال و افکار نابخردانه او است؛ بت‌واره‌ای مدعی ایفای نقش منجی. ادعای نجات دیگران همواره باعث تسکینی موقت است زیرا باعث می‌شود فرد به صورت گذرا قربانی بودن خویش برابر زندگی و روزگار را فراموش کند و در جلد نجات‌دهنده کبیر فرو رود، نجات‌دهنده‌ای کذاب شبیه شوکو آساهارا.
درباره گذشته و کودکی رهبر فرقه اوم چیز چندانی نمی‌دانم. جست‌وجو در فضای وب مرا به اطلاعات بیشتری نرساند. خواندن کتابی که هاروکی موراکامی درباره فاجعه متروی توکیو نوشته است هم داده‌های دقیق‌تری درباره رهبر فرقه در اختیارم نگذاشت، با این همه سخت نیست تصور کنم پسرکی نابینا از خانواده‌ای فقیر که برای تحصیل محتاج کمک‌های دولتی است، با زخم‌هایی چرکین و جاه‌طلب بودنی مسموم، چگونه اندک‌اندک حس حقارت خود را در گردابی از ادعاهای گزاف غرقه می‌سازد و به همراه خویش هزاران انسان دیگر را هم به قعر اقیانوسی از تباهی و تاریکی فرو می‌کشد؛ آدم‌هایی که لابد از یاد برده بودند هر بار در زندگی، ما بهشت را از دیگری مطالبه کرده، مسئولیت خویش را منکر می‌شویم، با دست خود بذر بدبختی کاشته، محصول مصیبت درو می‌کنیم.
جهان گاهی به‌شدت جای مهیبی است، ترسناک‌تر از مترو حتی. آدم هرگز نمی‌داند که اهریمن را در کدامین روز ملاقات می‌کند و شر از کدام روزن سر بیرون آورده، گزندی بر جسم و جانش وارد می‌سازد. مسافران پرشمار متروی توکیو نیز احتمالا در تاریک‌ترین کابوس‌های خود لحظه‌ای را متصور نمی‌شدند که پیشوایی مجنون و پیروان مهجورش جهنمی واقعی زیر زمین برای آنان پدید آورند و بانی رنجی چنان عمیق شوند که به روایت موراکامی ژاپن را برای همیشه تغییر داد. مرد نویسنده به این اشاره می‌کند که تسلای رنج آسیب‌دیدگان در چنین شرایطی حتی مهم‌تر از مجازات مجرمین فاجعه است. رویدادهایی شبیه به این، آدم‌ها را می‌ترساند و از هم دور می‌کند زیرا اعتماد کردن به دیگری اکنون بسیار دشوار است، پس ما محتاج می‌شویم به داستان. چیزی که ما را دوباره دور هم جمع کند، روایتی که اعتماد را از نو ممکن سازد و در نهایت به قول موراکامی باعث شود به خاطر بسپاریم که «فراموش کردن رویاهای خود و گرفتار شدن در کابوس فردی دیوانه همیشه خشونت و رنج بسیار بر جای می‌نهد»

آیا آل‌احمد مرده است!

آیا آل‌احمد مرده است!


امروزه به‌ این علت که برخی جریان‌های فکری گذشته به حاشیه رانده شده و زیر سوال رفته‌اند، آل‌احمد نیز همچون شریعتی تبدیل به قربانی‌ای شده که برخی می‌کوشند مشکلات پیش‌آمده را به گردن آن‌ها بیندازند


احسان شریعتی


جلال آل‌احمد به عنوان سخنگوی «کانون نویسندگان» چهره نمادینی از جریان و جنبش روشنفکری ایران و در دوره‌ای به‌شدت مطرح بود و به همین جهت همواره مورد توجه و انتقاد قرار گرفته است. گاه برخی چهره‌ها و شخصیت‌ها حالت نمادین می‌یابند؛ برای مثال ژان پل سارتر در قرن بیستم فرانسه، غیر از اینکه نویسنده و فیلسوفی مطرح و سرشناس بود و در فضای روشنفکری نام‌آور، نقش ویژه و نمادینی هم به عنوان نماد روشنفکری در سطح جهانی ایفا می‌کرد و الگو و مدل شده بود. جلال آل‌احمد نیز در دوره‌ای به دلیل حضور مستمر و تحرک بسیار و ویژگی‌هایی که در توصیف دیگران از جمله در شعر مشهور زنده‌یاد مهدی اخوان ثالث بیان شده (هر خط او خطری، هر قدمش اقدامی)، نقشی تیپیک در تاریخ روشنفکری ایران ایفا کرده است و از این حیث می‌توان او را با ژان پل سارتر فرانسوی مقایسه کرد.در میان آثار آل‌احمد کتاب «غربزدگی» اهمیت ویژه‌ای دارد؛ به گونه‌ای که در یک ارزیابی می‌توان تاریخ روشنفکری معاصر ایران را به قبل و بعد از انتشار این کتاب تقسیم کرد. البته ارزیابی کیفیت محتوای این کتاب یا مثبت یا منفی بودن تاثیر آن بحث جداگانه ای است. نکته مهم این است که نفس طرح صورت مسئله این کتاب بسیار تاثیرگذار بوده است. متاسفانه به این نکته کمتر از سوی روشنفکران توجه می‌شود و به خاطر برخی سوءتفاهم‌ها و کاستی‌ها نسبت به آل‌احمد کم‌لطفی صورت می‌گیرد. اما اگر از همین منظرِ ایفای نقش روشنفکر به مقایسه آل‌احمد و سارتر بپردازیم، شاید بتوانیم معیاری برای سنجش قوت و ضعف‌های جلال به دست دهیم. برای نمونه، ضعف اساسی آل‌احمد در قیاس با سارتر، ضعف فلسفی و عمق نگاه او است؛ یعنی در حالی که ژان پل سارتر فیلسوف مطرح و شناخته‌شده‌ای در سطح جهانی است و آثار فلسفی بنیادین دارد، آل‌احمد از نظر فلسفی عمیق نیست و چنان‌که می‌دانیم همین مفهوم «غربزدگی» را نیز از احمد فردید اخذ کرده است؛ هرچند خود تاکید می‌کند که آن را در معنای متفاوتی به کار برده است اما به هر حال وقتی اصطلاح را از فردید اخذ می‌کند، ممکن است این شبهه پدید آید که آیا تا حدی – اگرچه کم – تحت تاثیر تفکر فردیدی نیز بوده است یا خیر؟ در حالی که وقتی با دقت کتاب او را می‌خوانیم، می‌بینیم از نظر فلسفی تفاوت‌های اساسی با فردید دارد. به هر حال کمبود و نیاز به تامل فلسفی در آثار آل‌احمد احساس می‌شود و خود او نیز به‌ویژه در سال‌های پایانی عمر متوجه این نقیصه می‌شود و این را از همکاری‌هایی که گویا با محمود هومن، استاد فلسفه، در ترجمه آثاری چون «عبور از خط» (ارنست یونگر) کرده، می‌توان دریافت. اما به طور کلی «غربزدگی» از منظر فلسفی قابل نقد است، زیرا تا حدودی واکنشی و سطحی است و حتی در برخی موارد سعی کرده مسائل فرهنگی را جغرافیایی تحلیل کند. فراسوی این ایرادات، آل‌احمد در این کتاب و در کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» به ویژه این پرسش جدی را مطرح می‌کند که به هر حال «روشنفکر کیست؟» یعنی اگر به تعبیر کانت، روشنگر کسی است که به عنوان شخصی بالغ «جسارت اندیشیدن» می‌یابد، آل‌احمد باید نشان دهد که آیا روشنفکر نیز فارغ از شیفتگی و انزجار در مقابل غرب، خود می‌اندیشد یا خیر؟ آیا ما تا کنون به تاریخ و فرهنگمان به طور مستقل اندیشیده‌ایم یا خیر؟ این استقلال فکری و مستقل اندیشیدن پیش‌شرط هر اندیشه‌ای است. در شرایط غربزدگی ما دچار نوعی فلج فکری می‌شویم و تنها تکرارکننده یا ترجمه‌کننده یا بازگوکننده اندیشه‌های غربی می‌شویم.
دیگر اثر مهم آل‌احمد کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» است که در آن شاهد ارجاعاتی به آنتونیو گرامشی، متفکر چپ‌گرای نئومارکسیست معاصر، بودیم. گرامشی در ایتالیا زندگی می‌کرد و می‌دانیم که این کشور، سرزمین مسیحیت و کاتولیسیسم است و بنابراین گرامشی در مباحث خودش به نقش دین و روحانیت هم توجه می‌کند و در نهایت، نوعی مارکسیسم اروپایی ارائه می‌کند. آل‌احمد نیز با الهام پذیرفتن از الگوی گرامشی می‌کوشد در تاریخ ایران و اسلام بازاندیشی کند که در نوع خود اقدام ارزشمند و درستی بوده است. آل‌احمد در این کتاب نقش روحانیون و نظامیان را بررسی می‌کند و نشان می‌دهد که این دو قشر چرا نمی‌توانند مستقل و متعهد بیندیشند. اما در «غربزدگی» به صورت واکنشی نسبت به نقش روحانیون موضع می‌گیرد…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۷ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۳۰

چه کسی از آل‌احمد می‌ترسد

چه کسی از آل‌احمد می‌ترسد


عده‌ای بی‌اینکه روح «مدفون مسجد فیروز‌آبادی» خبردار باشد خواسته‌اند او را تکه‌تکه کنند و هر‌کدام بخش مورد علاقه خود را انتخاب کنند و بقیه تکه‌ها را نادیده باقی بگذارند


حامد یعقوبی


آخرین عکسی که از آل‌احمد باقی مانده، مردی را نشان می‌دهد که لااقل بیست سال از چیزی که واقعا بود، پیرتر به نظر می‌رسد. جلال در چهل‌و‌شش سالگی به رحمت خدا رفت در صورتی که عکس اسالم، دو هفته قبل از سکته و مرگ، مردی شصت، هفتاد ساله را معرفی می‌کند که با بی‌مبالاتی دهاتی‌واری لباس پوشیده و موهای جوگندمی سر و صورتش بلند شده و کلافگی و بی‌حوصلگی از تمام خط و خطوط صورتش که مثل سیم‌کشی روکار یک عمارت قدیمی توی چشم می‌زند، پیداست. صاف روبروی دوربین ایستاده، پیرهن چارخانه نیمچه‌کهنه‌ای را توی شلوار پارچه‌ای‌اش کرده و وزن بدن لاغر‌مردنی‌اش را روی عصایی انداخته که چیزی زیادی ازش در تصویر معلوم نیست. در عوض دست‌هاش را می‌شود کاملا دید؛ یکی باندپیچی شده و دیگری سفت به عصا چسبیده. یکی از آستین‌ها با دو تای نامنظم روی ساعدش جمع شده و دیگری با دکمه‌ای باز روی مچ دست مجروح ولو مانده است. این عکس تا چند سال قبل نصفه‌نیمه در مطبوعات منتشر می‌شد، یعنی مصطفی شعاعیان را که یکی، دو قدم آن‌ورتر ایستاده بود قیچی می‌کردند و آل‌احمد را تک و تنها به دست چاپ می‌سپردند، ولی حالا مدتی است که خوشبختانه از این سانسور بی‌دلیل خبری نیست و آدم‌ها از جانب خود برای آل‌احمد تصمیم نمی‌گیرند و خاطره تکه‌پاره کردن او و مثل گوشت قربانی، پخش و پلا کردنش را تکرار نمی‌کنند. ما در قیچی کردن عکس‌ها ید طولایی داریم؛ از عکس‌های سیاسی و تاریخی و انقلابی گرفته تا عکس‌های خصوصی ناشیانه‌ای که روزی با زحمت آن را داخل آلبوم‌های خانوادگی‌مان چسبانده‌ بودیم. وقتی زن و مردی متارکه می‌کنند، نخستین کارشان که از شدت تکرار به اهمیت یک مراسم آیینی پهلو می‌زند، تکه‌پاره کردن عکس‌های دو‌نفره است. آن کسی که از غنایم جنگی، آلبوم عکس را به چنگ آورده، با مهارتی مثال‌زدنی که تا پیش از آن سابقه نداشته، عکس‌های عروسی و پاتختی و سفر شمال و مهمانی‌های دوستانه را می‌بُرد و آن قسمت اضافی را با مصلحت‌گرایی و کینه‌توزی توامانی دور می‌اندازد، درست همان‌طور که یکی، دو روز قبلش شریک زندگی‌اش را دور انداخته است. در عکس مذکور، شعاعیان به دلایلی که فهمیدنش نباید زیاد مشکل باشد چند سالی غایب بود، یعنی احتمالا آدم‌هایی از طرف خود تصمیم گرفته بودند او در این تصویر دو نفره حضور نداشته باشد، ولی به حکم مصراع «دورانِ هیچ سلطنتی پایدار نیست»، آن شمایل تنها به عکسی دو‌نفره تبدیل شد و واقعیتی که از چشم‌ها برای مدتی پنهان مانده بود بار دیگر رخ نمود. عکس دو‌نفره آل‌احمد و شعاعیان حائز هیچ ارزش افزوده مهمی نیست که خیال کنیم این غیب و حضور می‌تواند به یک مچ‌گیری تاریخی بینجامد، دست‌کم کسانی که خاطرات اطرافیان آل‌احمد را خوانده باشند می‌دانند که در ماه‌های آخر اسالم چه گذشته، اهمیت آن فقط به این خاطر است که بفهمیم عده‌ای بی‌اینکه روح «مدفون مسجد فیروز‌آبادی» خبردار باشد خواسته‌اند او را تکه‌تکه کنند و مثل کسانی که به بازار تره‌بار می‌روند، هر‌کدام بخش مورد علاقه خود را انتخاب کنند و بقیه تکه‌ها را نادیده باقی بگذارند. ظرف این سال‌ها آل‌احمدهای زیادی وجود داشته است که هر‌کدام مریدان و دشمنان خود را پیدا کرده‌اند؛ آل‌احمد سنگی بر گوری، آل‌احمد خسی در میقات، آل‌احمد غربزدگی، آل‌احمد سفر امریکا، آل‌احمد تات‌نشین‌ها، حتی آل‌احمد یک جایزه دولتی ادبی که شبیه شمایل قدیس‌های عهد عتیق به درد قاب شدن روی دیوارهای ادارات فرهنگی می‌خورد. آل‌احمد سنگی بر گوری عصبی و صریح و ویرانگر و روشنفکر‌پسند است، در صورتی که آل‌احمد خسی در میقات بیشتر مورد توجه حزب‌اللهی‌ها قرار گرفته است. چند سال پیش به دعوت دوستی که اتاق کوچکی در طبقه چهارم یک اداره کوچک فرهنگی داشت، به دیدارش رفتم. در راه اتاق او، بعد از هر چند پله یک پاگرد مربع‌شکل وجود داشت که روی دیوار هر پاگرد یک قاب عکس با تصویری از نویسنده غربزدگی دیده می‌شد. در پاگرد اول عکسی از نوجوانی‌اش روی دیوار کوبیده شده بود؛ زلف آشفته و خوی کرده و خندان‌ لب و مست. پاگرد دوم را با شمایلی از روزگار جوانی‌اش تزئین کرده بودند که از کت‌و‌شلوار و کراواتش مشخص بود وارد دوره جدیدی از زندگی‌اش شده است. روی دیوار پاگرد سوم عکسی بزرگ و باکیفیت دیده می‌شد که بعدها منشأ اغلب طرح‌هایی قرار گرفت که از روی صورت او برمی‌داشتند؛ مردی استخوانی با کلاه بره و سبیل پهن و نگاهی نافذ که می‌توانست چهره نمادین روشنفکری در ایران باشد. در پاگرد طبقه چهارم، چند پله مانده به اتاقی که در آنجا دوستم منتظر من نشسته بود، روشنفکر‌بازی به پایان رسیده بود و عکس اسالم، با کمی کار گرافیکی روی دیوار چسبیده شده بود. از نظر مدیران آن اداره کوچک فرهنگی، این تصویر که بیشتر به چوپانی وارسته شبیه بود تا نویسنده‌ای تندمزاج، مناسب تئوری مصادره آل‌احمد قرار گرفته بود و در جهت اثبات نظریه «بازگشت جلال به سنت‌های آبا اجدادی» ناخودآگاه شأنی صدچندان پیدا کرده بود چون آن را در ابعادی بزرگ‌تر قاب گرفته بودند و امضای مشهورش را زیرش جاسازی کرده بودند و طوری روی دیوارش قرار داده بودند که پیدا بود برای آن ارزش زیادی قائل هستند؛ ارزشی که نمود تاریخی آن را باید در ماجرای قیچی کردن شعاعیان، تاکید روی ریش بلند و سفید آل‌احمد و چهره مسلمان‌پسندی که در این عکس خاص پیدا کرده بود، جست‌و‌جو کرد.

از میان شخصیت‌های فرهنگی تاریخ معاصر چند نفر با اسم کوچک خوانده می‌شوند و بی‌اینکه بخواهند، در حیطه قضاوت‌های شخصی مخاطبان عام قرار می‌گیرند و صمیمیتی بی‌سابقه را تجربه می‌کنند. نیما، سهراب، فروغ، قیصر، جلال و شاید یکی، دو نفر دیگر. اخوان و شاملو با همه نفوذی که در میان توده‌ها دارند به این فهرست راه نیافته‌اند و سیمین به دلیل همنامی با سیمین شاعر معمولا با نام و فامیلی خوانده می‌شود مگر زمان‌هایی که اسمش کنار اسم کوچک آل‌احمد قرار بگیرد. از آن فهرست اولیه تقریبا همه تکلیفشان نزد مخاطب روشنفکر و غیر‌روشنفکر مشخص است. حتی فروغ با همه فراز و فرودهایی که در زندگی شخصی و ادبی‌اش پشت سر گذاشته، میان هر دو گروه عاقبت به خیر تشخیص داده می‌شود و هر دو فریق متفق‌القولند که شاعر «تولدی دیگر» و «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»، بر پایه یک دگردیسی تاریخی با فروغ «عصیان» و «دیوار» و «اسیر» تفاوتی ماهوی پیدا کرده است. در این‌سو اما آل‌احمد سرنوشت دیگری پیدا کرده است، به این ترتیب که نیم قرن پس از مرگش هنوز مورد مناقشه است و سالی یکی دو بار له و علیه او مطالبی در مطبوعات به چاپ می‌رسد. برای تشخیص عیار این نوشته‌ها بد نیست ماجرای استفاده از اسم آل‌احمد برای دو نامگذاری مهم رسمی و دولتی – یکی جایزه ادبی جلال و دیگری اتوبانی در تهران – را مستمسک قرار دهیم و این سرنوشت متفاوت را زیر ذره‌بین بگیریم. طبق توضیحات ویکی‌پدیای فارسی «جایزه ادبی جلال آل‌احمد یک جایزه دولتی است که به منظور معرفی آثار برگزیده ادبیات داستانی در ایران پایه‌گذاری شده‌ است. این جایزه که با تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی در سال ۱۳۸۷ نخستین دوره خود را در سالروز تولد آل‌احمد آغاز کرد، هدفش «ارتقای زبان و ادبیات ملی – دینی» از رهگذر بزرگداشت پدیدآورندگان آثار برجسته، بدیع و پیشرو است.» بزرگراه جلال نیز یک مسیر پنج‌و‌نیم کیلومتری است که خیابان اشرفی اصفهانی را با عبور از روی اتوبان شیخ فضل‌الله به خیابان کارگر شمالی وصل می‌کند. منطقا باید نسبت آل‌احمد با جایزه جلال اهمیت بیشتری داشته باشد ولی من اعتقاد دارم بزرگراه جلال در قیاس با آن جایزه ادبی و به خاطر ارتباطی که با رهگذران و مسافران دارد، بهتر از هر چیزی توضیح‌دهنده سرنوشت آل‌احمد پس از مرگش در سال چهل‌و‌هشت خواهد بود. این را وقتی فهمیدم که چند روز پیش قصد کردم با یکی از تاکسی‌های خطی، خیابان اشرفی اصفهانی را به قصد مرکز شهر ترک کنم. از بین ما چهار نفری که کنار دست راننده توی تاکسی نشسته بودیم، هر مسافری جایی که قصد کرده بود، بر اساس یک رفتار کاملا طبیعی، از ماشین پیاده شد. برای یکی جلال پل گیشا بود، برای دیگری تقاطع چمران، برای آن یکی حدفاصل چراغ مرزداران تا اتوبان یادگار و برای من خیابان امیر‌آباد. راننده نیز جلال را مسیر نفرین‌شده‌ای می‌دانست که سالی به دوازده ماه ترافیک سنگینش اجازه نمی‌دهد او نان بی‌زحمت دربیاورد. با این همه، چیزی که بین همه ما مشترک بود، تصمیم از پیش تعیین شده‌مان بود. یعنی قبل از اینکه سراغ جلال برویم می‌دانستیم از او چه می‌خواهیم و کجا ترکش خواهیم کرد. این سرنوشت نمادین، طبق داوری‌ این روزهایم، بهترین مثال برای تشریح سرنوشت آل‌احمد در چند دهه گذشته است. برای اینکه حرفم روشن باشد ناچارم بیشتر توضیح بدهم.

اوایل سال نودو‌هفت ماهنامه تجربه ویژه‌نامه‌ای درباره آل‌احمد منتشر کرد که تیتر یک مجله را از آن انتخاب کرده بودند: زوال جلال. طرح زیبایی از بزرگمهر حسین‌پور را روی جلد کار کرده بودند و در زیرتیتر نوشته بودند: ۶۰ سال از انتشار مدیر مدرسه گذشت. در این ویژه‌نامه که علی‌الظاهر به بهانه شصت سالگی داستان آل‌احمد تدارک دیده شده بود، چند یادداشت و مقاله و گفت‌وگو کنار یکدیگر قرار گرفته بودند و منطقا باید در حاشیه زندگی شخصی و ادبی آل‌احمد به پرسشی از پرسش‌های بی‌جواب پاسخ می‌دادند و در نهایت مخاطب را به نتیجه‌ای می‌رساندند که تیتر یک مجله آن را پیشاپیش ابلاغ کرده بود: جلال خوب یا بد فراموش شده و آثار او اعم از گزارش و داستان و مقاله و سفرنامه و غیره، دیگر اهمیت سابق را ندارند؛ امیری بوده که دوره زمامداری‌اش به پایان رسیده، ماشینی بوده که باید به قبرستان اسقاطی‌ها برود، روشنفکری بوده که دست روزگار دفتر سیادتش را بسته است. من برای یافتن برهانی که مدعای تیتر یک مجله را اثبات کند همه مطالب را خواندم و سطرهای ویژه‌نامه را یکی‌یکی پشت سر گذاشتم ولی به نتیجه مشخصی نرسیدم؛ نه‌تنها از نظر مفهومی به نتیجه نرسیدم بلکه متوجه شدم اساسا در پرونده مذکور تیتر زوال جلال وجود خارجی ندارد. نقادان نقد نوشته بودند و یادداشت‌نویس‌ها حرف‌هایشان را زده بودند، حتی ناصر وثوقی در گفت‌وگویی مفصل توضیحاتی در مورد مجله اندیشه و هنر داده بود که از کل مصاحبه چند پاراگرافش مربوط به مقاله‌ای بود که آل‌احمد در «یک چاه و دو چاله»، سال‌ها پیش علیه او نوشته بود ولی هیچ‌کدام در یک روند منطقی به این نتیجه نمی‌رسیدند که دوران زوال جلال از راه رسیده است. به این ترتیب سوالی پیش می‌آید که پاسخ آن احتمالا می‌تواند دلیل انتشار این پرونده را روشن کند. آیا زعمای مجله، بی‌توجه به اینکه نویسندگان و مدعوین مطبوعه‌شان، چه حرفی خواهند زد، تصمیم گرفته بودند به بهانه شصتمین سال انتشار مدیر مدرسه سنگی به سر و صورت آل‌احمد بزنند و حساب خود را با او صاف کنند؟
داریوش آشوری چند سال بعد از مرگ آل‌احمد، چیزی درباره او نوشت که بعدها در کتاب پرسه‌ها و پرسش‌ها نیز چاپ شد. او در جایی از این مقاله می‌گوید: «همه را وامی‌داشت در برابر او موضع بگیرند، مثبت یا منفی. هیچ‌کس نمی‌توانست او را ندیده بگیرد. خود را به همه ذهن‌ها تحمیل می‌کرد. با طرح مسائل همه را وامی‌داشت که صفشان را مشخص کنند. حضوری شدید داشت که تمام فضا را پر می‌کرد. چه آسان می‌شد چشم بر موجودیت بسیاری دیگر، با همه اهمیتی که داشتند یا دارند، بست، انگار هرگز نبوده‌اند و نیستند اما او را نمی‌شد نادیده گرفت…» آشوری در ادامه از لغزش‌های کتاب غربزدگی می‌نویسد و نوشته‌اش را با یک خاطره ادامه می‌دهد: «در همان اوان مقاله‌ای در نقد آن نوشتم و به سیروس طاهباز دادم که منتشر کند. اما او، نمی‌دانم به چه دلیلی چاپش نکرد و من آن را پاره کردم و دور ریختم. تا آنکه چهار سال بعد شبی در برخوردی که با هم داشتیم، آل‌احمد به من گفت که “جوان تو می‌ترسی آن نقدی را که نوشته‌ای منتشر کنی” و همین حرف مرا برانگیخت که از نو به کار آن کتاب بپردازم و نقدی مفصل را از آن فراهم کنم که در نشریه بررسی کتاب چاپ شد. در آن نقد لغزش‌های اساسی و تناض‌های آن کتاب را از دیدگاهی همچنان تاریخی و اجتماعی و سیاسی بازنمودم. البته زبان آن نقد تند و شاید به قول او کمی هم بی‌ادبانه بود اما هر‌چه بود صمیمانه بود. و آن مقاله حتی بر خود او نیز با همه بزرگواری‌اش گران آمد و بیشتر بر شیفتگان و مریدانش. اگرچه گاهی بزرگوارانه و باانصاف درباره آن قضاوت کرده بود، مانند آن گفت‌وگویی که با دانشجویان دانشگاه تبریز داشت و در کارنامه سه ساله چاپ کرد…» این بخش از نوشته آشوری را نقل کردم برای رسیدن به دو هدف؛ هدف نخست را خواننده از لابه‌لای سطور این نوشته خواه ناخواه درخواهد یافت ولی هدف دوم مربوط است به تیتری که از گفته‌های ناصر وثوقی برای مصاحبه‌اش با تجربه انتخاب شده: «آل‌احمد ناراحت شد که ستایشش نکردیم.» تیتری که قرار است نشان بدهد آل‌احمد آدم کم‌جنبه‌ای بوده که طاقت نقد را نداشته است. حتی اگر حرف مرحوم وثوقی را تصدیق کنیم و جلال را بابت آن کم‌طاقتی مقصر بدانیم و مثل او معتقد باشیم که آقای آل‌احمد «در آن کتاب کذا و کذاشان به نحوی مقداری چرند و لیچار نوشتند» و از خود نپرسیم چرا وثوقی در این مصاحبه به دلایل بیرون آمدن جلال از نیروی سوم اشاره‌ای نکرده (چون طبق گزارشی که همه ما از آن اطلاع داریم، دلیل او برای ترک نیروی سوم، دفاع از وثوقی در مجلس زیر‌آب‌زنی بوده که خُنجی آن را ترتیب داده بوده و ظاهرا می‌خواسته در غیاب ناصر‌خان، ناجوانمردانه او را حذف کند ولی آل‌احمد در واکنش به این نمایش از پیش تعیین شده، تهدید به استعفا کرده و با اعتراض، در حالی که همه ساکت بوده‌اند، گفته کار را به روزنامه‌ها می‌کشد) و حتی نخواهیم از پس آن یکی دو سوال اولیه بدانیم کدام مصلحت‌اندیشی باعث شده ماجرای «کیهان ماه» و «اندیشه و هنر» در این گفت‌وگو مسکوت باقی بماند و بعد هم مته به خشخاش نگذاریم و نپرسیم چطور مصاحبه‌کننده فرق بین انشعاب از حزب توده و بیرون آمدن از نیروی سوم را نمی‌دانسته و کسی هم از دست‌اندر‌کاران مجله این اشتباه را تصحیح نکرده است، باز جای یک سوال مهم خالی به نظر می‌رسد: آیا بی‌طاقتی یک نویسنده در برابر نقد، به معنی زوال اوست؟ آیا امروز که نیم قرن از مجادله قلمی آل‌احمد و وثوقی می‌گذرد و قاعدتا آدم‌ها باید بیشتر با قواعد دموکراسی و تحمل حرف مخالف آشنا باشند، کسی از نویسندگان جوان، منتقدان را به چوب تحقیر و تخفیف و آنفالو و بلاک و بایکوت نمی‌راند؟ آیا کل قضیه بسیار مبتذل‌تر از آن نیست که بخواهیم نتیجه منطقی‌اش را پایان یک نویسنده، با همه خوبی‌ها و بدی‌هایش بدانیم؟ راستی تا یادم نرفته، محض زنده نگه داشتن تاریخ اضافه کنم که حاضران آن گفت‌وگوی بلند مجله اندیشه و هنر که بعدها منشأ بسیاری از بحث‌ها شد، به ترتیب عبارت بودند از: پوران صلح کل، ناصر وثوقی، آیدین آغداشلو و شمیم بهار.

در سنت ژورنالیسم ایرانی – شاید هم خارجی؛ درست نمی‌دانم – رسمی وجود دارد که به موجب آن هر سال از روی مناسبت‌های تقویمی برای بعضی شخصیت‌ها و موضوعات پرونده‌های مفصل درمی‌آورند. رسم بدی نیست ولی به حکم «عادت به هر دوا که کنی بی‌اثر شود»، در اغلب موارد نوشته‌ها ادامه همان حرف‌های سال قبل و سال قبل‌تر هستند که با گرافیکی جدید به دست دستگاه چاپ سپرده می‌شوند. مثلا در سالگرد کودتای ۲۸ مرداد بیشتر روزنامه‌ها و مجلات تلاش می‌کنند هر‌طور شده از مصدق، پهلوی جوان، شعبان جعفری، احمدآباد مستوفی، کاشانی و مرده باد زنده باد، ردپایی در رسانه‌شان وجود داشته باشد. اگر در سالگرد کودتا کتابی تازه منتشر شده باشد که از قضا حرفی نو در صفحاتش به چشم بخورد، می‌توان انتظار داشت از سرریز آن چیزی نیز عاید مطبوعات شود ولی در غیر این‌صورت به شرطی که محققان بی کتاب نیز تحلیلی جدید در بساط نداشته باشند، همان حرف‌های قبلی، چه بسا تقلیل‌یافته‌تر از نمونه‌های قبلی، تکرار و تکرار شوند و کسی هم در روند پاسداشت این سنت جلیل‌القدرِ دست و پا گیر از خود سوال نکند چه نیازی باعث شده حرف‌هایی که هزار‌بار گفته شده‌اند برای بار هزار‌و‌یکم به صفحات مطبوعات راه پیدا کنند و به دست مخاطب برسند. پذیرفتنی است که یکی از دلایل این تکرار ملال‌آور اهمیت آن سوژه تاریخی است. محمد قائد در کتاب «ظلم، جهل و برزخیان زمین» مقاله‌ای دارد با عنوان سه روزی که ایران را همچنان تکان می‌دهد؛ مقاله‌ای که در آن توضیح می‌دهد چرا ایرانی‌ها نمی‌توانند این دوگانه خیر و شر مرداد سی‌و‌دو را به دست فراموشی بسپارند. نتیجه طبیعی این تکرار، یادآوری اهمیت کودتایی است که هنوز طعم تلخش از زیر زبان ایرانی‌جماعت بیرون نرفته است. با این حال وقتی چنین سوژه بزرگی به دست مطبوعات می‌افتد، به دلیل فقدان یافته‌های جدید به مباحثی تنزل پیدا می‌کند که پیش از این بارها امتحانش را پس داده‌ است. علاوه بر مرداد سی‌و‌دو، شهریور چهل‌و‌هشت نیز خوراک خوبی برای مطبوعات فراهم کرده است، طوری که آن‌ها سالی یک‌بار تصمیم می‌گیرند گرد و خاک پرونده‌های کهنه را کنار بزنند و به مخاطب خود اثبات کنند مردی که در هجده شهریور پایان دهه طلایی چهل در اسالم گیلان از دنیا رفت، آدم مهمی نبوده و بهتر است بر او مرده و نمرده، به فتوای ما نماز کنید. من هر وقت این ویژه‌نامه‌ها را می‌خوانم یاد مقدمه بی‌ربطی می‌افتم که عباس میلانی ابتدای کتاب «نامه به سیمین» ابراهیم گلستان نوشته بود و به بهانه جلوداری او، دق دلی‌اش را سر فردید و شریعتی و آل‌احمد خالی کرده بود.
مجله مهرنامه در آبان نودو‌چهار، ویژه‌نامه‌ای درباره آل‌احمد منتشر کرد که از خیلی جهات آموزنده بود. روی جلد این شماره نقاشی نیمرخی از ابراهیم گلستان نقس بسته و زیرش با فونت تیترِ یک آمده: «علیه قدیس‌سازی زورکی؛ گفت‌وگو با ابراهیم گلستان درباره…» بعد هم نام تعدادی از روشنفکران و نویسندگان و شاعران ردیف شده است و با توجه به موضع‌گیری تیتر یک وعده داده شده ابراهیم‌خان بت‌های مقدس آنان را با تبر در هم شکسته است. در ستون اول این مصاحبه نسبتا بلند که به قصد شناخت ناتل خانلری انجام شده، جایی که گلستان مشغول وصف دورهمی‌های کافه فردوس است، درباره احمد فردید آمده: «آن کناره‌گیر همیشه از همه قهر کرده، همیشه سر یک میز دیگر می‌نشست و نه پهلوی کسی می‌آمد و نه کس دیگری می‌خواست که پهلوش بنشیند اما انگار همیشه انتظار داشت با کسی درگیر صحبت شود. و اندیشه اولیه غربزدگی را او از آب و هوای فاشیستی هایدگر به زبان فارسی درآورد…» سپس برای اینکه از این مشت بی‌هوا سهم آل‌احمد محفوظ بماند، بلافاصله ادامه می‌دهد: «تا یک طفلک که سرش کلاه رفته بود بعد از کتاب نخواندن‌ها به زبان خارجی چون به زبان فارسی چندان کتاب و معلومات تازه گیر نمی‌آمد، او سواد و زبان را از او قاپید…» به این ترتیب مصاحبه‌کننده و مصاحبه‌شونده، به شهادت تیتر یک مجله، به دو هدف توامان می‌رسند: اولا تکیف احمد فردید و غربزدگی و دستگاه فلسفی‌اش را در سه خط و نیم معلوم می‌کنند؛ ثانیا افشاگرانه توضیح می‌دهند که نویسنده جزوه غربزدگی، تئوری‌اش را از فردید کش رفته است، چیزی که خود آل‌احمد در مقدمه کتابش آن را به این شکل توضیح داده است: «همین‌جا بیاورم که من این تعبیر غربزدگی را از افادات شفاهی سرور دیگرم حضرت احمد فردید گرفته‌ام که از شرکت‌کنندگان در آن «شورای هدف فرهنگ» بود. و اگر در آن مجالس داد و ستدی هم شد، یکی میان من و او بود – که خود به همین عنوان حرف و سخن‌های دیگری دارد و بسیار هم شنیدنی – و من امیدوار بودم که جسارت این قلم او را سر حرف بیاورد.» ابراهیم گلستان حتی در «نامه به سیمین» بیشتر از این جلو نمی‌رود و تکلیف آل‌احمد را چند دهه پس از مرگش، با ذکر یکی دو خاطره و یک نقد کوتاه و توضیح این نکته که جلال بی‌سواد بود، روشن می‌کند، آن هم در حالی که آن نقد کوتاه یک پاراگراف از مقاله نقادانه خوب و دقیقی است که داریوش آشوری سال‌ها قبل به بهانه انتشار غربزدگی نوشته و منتشر کرده بود؛ بنابراین اگر سوال کنیم چرا باید عباس میلانی از خواندن این نامه بلند ذوق‌زده شود و از بین همه کسانی که اسمشان در نوشته گلستان آمده، فردید و آل‌احمد و شریعتی را جدا سازد و آنان را ساده‌انگاران پرمدعایی بداند که نیم‌قرن بر ذهن و زبان نسلی از ایرانی‌ها نفوذ داشته‌اند، ‌بی‌ادبی کرده‌ایم و حرمت استاد را فرو‌گذاشته‌ایم؟ آیا واقعا غم غربت و تنهایی باعث می‌شود آدم‌ها به یارگیری رو بیاورند و از هر کهنه کمان خاک‌خورده‌ای، اسلحه‌ای ناکارآمد برای حمله به رقیب بسازند؟ آن هم حمله به رقیبانی که احتمالا تا امروز هفت کفن در خاک پوسانده‌اند؟ بگذریم.
مصاحبه با گلستان در صفحه ۲۰۷ مهرنامه آغاز شده اما یک صفحه قبل، جایی که گفت‌و‌گو با جمال میرصادقی درباره خانلری دارد به نقطه پایان نزدیک می‌شود؛ سوتیتری کنار عکسی از آل‌احمد تعبیه شده که در آن نوشته شده: «آل‌احمد آدم رو‌راستی نبود. او فرد فرصت‌طلبی بود. خاطره‌ای نقل کنم. درست یادم هست با رضا براهنی و م. آزاد و یکی دو نفر دیگر به کافه‌ای رفته بودیم و آل‌احمد هم آنجا بود و خطاب به من شروع به هتاکی و توهین کرد که چرا با خانلری همکاری می‌کنید؟ گفتم من با ذهنیت خانلری کاری ندارم. من به سخن داستان می‌دهم.» این تازه غیر از صفحاتی است که مهرنامه در بخش «تاریخ و خاطرات» به آل‌احمد اختصاص داده و ذیل پرونده‌ای که شامل چند مقاله و مصاحبه می‌شود، به بررسی نظرات او پرداخته است. با صرف‌نظر از کلیت پرونده، در دو سوال از سوالاتی که مصاحبه‌کنندگان مطرح کرده‌اند، می‌شود راز آل‌احمد ستیزی‌های مستدام سال‌های اخیر را کشف کرد؛ دو سوال با دو ادبیات متفاوت که اگرچه در ظاهر شبیه هم نیستند اما در واقع از نگرانی‌هایی سیاسی حکایت می‌کنند که ظاهرا نویسنده غربزدگی – به زعم زعمای مجله – از متهمان ردیف اول آن به حساب می‌آید. سوال نخست از مصطفی زمانی‌نیا پرسیده شده و سوال دوم از محمدابراهیم فیاض. بد نیست آن‌ها را مرور کنیم. یک؛ «به نظر می‌رسد این سیری که جلال آغاز کرده، بعد به شریعتی می‌رسد و بازگشت به خویشتن شریعتی را باید ادامه غربزدگی جلال بدانیم و بعدِ پیروزی انقلاب یکی از پایه‌های نظری مخالفت با غرب، نظرات آن‌هاست.» دو؛ «اصولگرایان همچنان در نگاه به غرب متاثر از اندیشه جلا‌ل‌اند. علت این مانایی و ماندگاری میراث جلال برای اصولگرایان چیست؟ آیا فقط علاقه و اعتقاد به آن میراث است یا الان بحث منافع و قدرت هم در میان است؟» واقعیت این است که ما هم دل خوشی از رفتار سیاسی اصولگرایان نداریم اما آیا وقتی حسینیان و کوچک‌زاده و رائفی‌پور و عباسی روبروی ظریف و روحانی و خاتمی می‌ایستند، در یک دستشان غربزدگی است و در دست دیگرشان در خدمت و خیانت روشنفکران؟ آیا توکلی با سنگی بر گوری به جنگ حجاریان می‌رود و الله‌کرم نفرین زمین و مدیر مدرسه را مقدمه تئوریک کتک‌کاری با زیباکلام قرار می‌دهد؟ من نمی‌دانم از چه زمانی توجه به آل‌احمد و روشنفکرانی شبیه او، مترادف با اصولگرایی قرار داده شد و انکار آثار او مساوی با اصلاح‌طلبی به حساب آمد ولی می‌دانم در فضای سیاست‌زده همه چیز، حتی میراث نویسنده‌ای که در سال چهل‌و‌هشت از دنیا رفته، آلوده به سیاست خواهد شد.

مجله خوب اندیشه پویا در شماره شصت، مورخه مرداد نودو‌هشت، ویژه‌نامه‌ای گرد آورده که عنوانش را گذاشته: روشنفکر عصر اعتراض و در زیر‌تیتر قید کرده: پنجاه سال پس از جلال آل‌احمد. سپس در آن نوشته‌ها و گفته‌هایی از احمد زیدآبادی، میلاد عظیمی، رامین جهانبگلو، مقصود فراستخواه، مسعود جعفری جوزی، محمدحسین دانایی و شهلا زرلکی را چاپ کرده است. پرونده‌ای که تقریبا نیمی از آن تمجید آل‌احمد و نیمی دیگر نقد آثار و رفتار اوست، منتها تیترها غالبا طوری انتخاب شده‌اند که سیاست مجله را می‌توان با نگاهی به آن‌ها تشخیص داد.

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۷ همراه باشید.

بازدیدها: ۹۷

اوراهام آوینو

اوراهام آوینو


ابراهیم(ع) در کتاب مقدس/ فرمان خداوند مبنی بر قربانی کردن اسحاق از مشهورترین وقایع تورات است که فصل مربوط به آن در مقدمات نماز صبحگاهی یهودیان جای دارد


آرش آبائی


اشاره: حضرت ابراهیم(ع) پدر و بنیانگذار ادیان سامی است، تا جایی که سه دین یهودیت، مسیحیت و اسلام را «ادیان ابراهیمی» می‎خوانند. میان علمای دو دین اسلام و یهودیت درباره اینکه ذبیح داستان ابراهیم کیست، اختلاف نظر هست. یهودیان قربانی را پسر دوم ابراهیم یعنی اسحاق می‏دانند در حالی که عموم مسلمانان معتقدند اسماعیل، نخستین پسر ابراهیم، پسری است که مورد آزمون الهی قرار می‏‎گیرد. فراسوی این اختلاف نظر جزئی اما هر دو فرزند ابراهیم نزد عموم مومنان ادیان ابراهیمی محترم و بلندمرتبه‎اند و در اصل ماجرا یعنی سربلند بیرون آمدن ابراهیم و فرزندش از امتحانی دشوار، تفاوت چندانی نمی‎کند.


ابراهیم نقطه آغاز یهودیت در تورات محسوب می‌شود. تورات پس از شرح مختصر آفرینش جهان، داستان آدم و حوا، نسل‌های بعدی آدم و توفان نوح، با رسیدن به تولد ابراهیم به شرحی مفصل و طولانی از زندگی او می‌پردازد. کل داستان آفرینش جهان تا تولد ابراهیم در تورات حدود ۱۱ فصل است، در حالی که شرح وقایع زندگانی ابراهیم حدود ۱۳ فصل از تورات را به خود اختصاص داده.
«تِرَح»، نهمین نسل از نوح، پدر ابراهیم بود که در «اور» در سرزمین کلده می‌زیست. ابراهیم در ۷۵ سالگی از خداوند فرمان هجرت و وعده ازدیاد نسل یافت. او ابتدا از هاگار (هاجر) که کنیز سارا بود، صاحب فرزندی به نام اسماعیل شد و سال‌ها بعد همسرش، سارا، اسحاق را به دنیا آورد. فرمان خداوند مبنی بر قربانی کردن اسحاق از مشهورترین وقایع تورات است که فصل مربوط به آن در مقدمات نماز صبحگاهی یهودیان جای دارد (پیدایش، فصل ۲۲).
نام او در ابتدا «اَوْرام» (ابرام) بود که خداوند با افزودن یک حرف عبری «ه» او را «اَوْراهام» (ابراهیم) به معنای پدر اقوام نامید. در ادبیات دینی یهود او را «اَوْراهام آوینو» (ابراهیم جد ما) می‌خوانند، زیرا او و اسحاق و یعقوب به عنوان اجداد بنی‌اسرائیل شناخته می‌شوند. در شروع نمازهای روزانه یهودیان نیز از خداوند با عنوان «خالق ابراهیم، خالق اسحاق و خالق یعقوب» یاد می‌شود. در یک سال تقویمی عبری، کل کتاب تورات از ابتدا تا آخر به ترتیب در شنبه‌ها تلاوت می‌شود که بخش مربوط به ابراهیم چهارشنبه را به خود اختصاص می‌دهد. ابراهیم یکی از الگوهای اخلاق یهودی در زمینه دگردوستی است. اول؛ خیمه او در بیابان که برای پذیرایی از رهگذران گشوده بود، معروف است. در تورات آمده است که او حتی هنگامی که در سن کهولت فرمان خدا درباره ختنه خود را اجرا کرده بود، در همان حال دردناکی نیز همچنان منتظر رهگذرانی برای پذیرایی بود و سرانجام سه فرشته در ظاهر رهگذر بر او ظاهر…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۶ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۶۰

حقه‌بازترین چاق تاریخ

حقه‌بازترین چاق تاریخ


فکر نکنید وینستون چرچیل را به خاطر نمرات افتضاحش از مدرسه اخراج کردند، او برای سرقت یک بسته شکر از کابینت مدرسه اخراج شد؛ او میل مفرطی به خوردن داشت


احسان رضایی


وینستون چرچیل یکی از کسانی است که یک‌تنه علم پزشکی را به چالش کشیده است. استاد آن اول که دیس‎لکسی (کندی یادگیری) داشت و معلم‎هایش فکر می‎کردند عقب‌مانده است. اما فکر نکنید او را به خاطر نمرات افتضاحش اخراج می‌کردند. او برای سرقت یک بسته شکر از کابینت مدرسه اخراج شد. میل مفرطی به خوردن داشت و از میانه عمر دچار چاقی مفرط بود. می‎گویند چاپلین در فیلم‎هایش مدل راه رفتن او را تقلید می‎کرده. سیگاریِ قهاری بود؛ در زمان جنگ جهانی که مدام با هواپیما این طرف و آن طرف می‌رفت، داد برایش ماسک اکسیژن مخصوصی طراحی کنند که جای سیگار داشته باشد. اعتیاد به الکل هم داشت و نوشته‌اند وقتی میزبان پادشاه عربستان بود، همان اول کار گفت عذر دارد و پزشک‌ها تجویز کرده‌اند که قبل، بعد و حین غذا و اگر توانست در فواصل وعده‌ها، لبی تر کند! با این وضع او طوری قاچ زین را سفت چسبیده بود که در ۸۸ سالگی رفت فتق‎ عمل کرد و تا ۹۱ سالگی زنده ماند که هنوز جزو عجایب و اسرار علم پزشکی است. چرچیل از همان اول بچه‌پولدار بود و هیچ‎وقت شاگرد آشپز یا نانوا نایستاد. اجداد او صاحب جایی بودند که الان شده دانشگاه آکسفورد و اتفاقا پدر او، لرد راندولف چرچیل، معتقد بود که این بچه آبروی خانواده را به باد خواهد داد. منتها از آنجا که شکاف نسل‎ها آن موقع هم خالی بود، قدرت خدا وینستون خنگ توانست در ۲۵ سالگی به پارلمان برسد، در حالی ‎که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۵ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۴۰

مردی که بعد از مردن متولد شد

مردی که بعد از مردن متولد شد


مارکس بعد از مرگ پسرش در نامه‌ای نوشت: بیکن می‌گوید مردان بزرگ به‌سرعت می‌توانند هر فقدانی را پشت سر گذارند؛ من به آن گروه مردان تعلق ندارم و مرگ فرزندم عمیقا قلب و مغزم را متزلزل کرده


سعید ملایی


مقدمه: در انتهای سال ۲۰۰۵ و دقیقا در سپیده‌دمان هزاره سوم میلادی، برنامه «در عصر ما»۱ رادیو چهار بی‌بی‌سی دست به اقدام جالبی زد. «در عصر حاضر» برنامه‌ای رادیویی است که مشخصا و صرفا به فلسفه، تاریخ فلسفه و الهیات می‌پردازد و هر هفته میزگردهایی را با حضور برجسته‌ترین اساتید این حوزه‌ها حول و حوش موضوعی مشخص برگزار می‌کند. مجری برنامه از شنوندگان خواست تاثیرگذارترین چهره‌های فلسفه را که مشخصا بیشترین تغییر را در زندگی بشر به وجود آورده‌اند، برشمارند: نوعی رای‌گیری آزاد اینترنتی درباره فیگورهای فلسفی! روزنامه گاردین نتایج به دست آمده را حیرت‌انگیز توصیف کرد؛ نه چون صدرنشین این جدول که به ضیافت خانه افلاطون می‌ماند تقریبا یک‌سوم آرا را به‌تنهایی به خود اختصاص داده بود، بلکه چون از نفر دوم به بعد درصد آرا خیلی پایین بود. برای مثال افلاطون که در جایگاه پنجم قرار گرفته بود، تنها حدود سه درصد آرا را به دست آورد و حتی فاصله نفر اول و دوم نیز خیلی زیاد بود.۲ با اختلاف آرای خیلی زیاد فیلسوفی که در صدر این لیست ده‌نفره قرار گرفت، کسی نبود جز کارل هاینریش مارکس.
نیچه، فیلسوف بزرگ آلمانی، که از معاصران مارکس بود در رساله موجز ولی سرشار از بصیرت‌های هوشمندانه‌اش، «غروب بت‌ها»، چنین می‌گوید: «و چه راستین مردانی که پس از مرگ متولد می‌شوند!» بی‌شک مارکس مصداق عینی این گفته نیچه است. کافی است بدانیم تنها یازده نفر در مراسم تدفین کارل مارکس در هفدهم مارس سال ۱۸۸۳ میلادی حضور داشتند که همگی از اعضای خانواده یا دوستان بسیار نزدیک وی بودند. یار غار کارل، فردریش انگلس، در خطابه تدفین او در گورستان های‌گیت لندن، پیشگویانه اظهار داشت: «نامش و کارش دوران‌ها را پسِ پشت خواهد گذاشت.»۳
واقعیت این است که پیش‌بینی انگلس خیلی زود درست از آب درآمد. نام مارکس خیلی زود سر زبان‌ها افتاد. در انتهای قرن نوزدهم می‌شد نام او را تقریبا در تمام اروپا شنید. ای. اچ. کار، مورخ برجسته انگلیسی‌تبار، در این باره چنین می‌نویسد: «تبعیدیان سودایی روس به مدد اندیشه مارکس و تحولات مربوط به بین‌الملل دوم هرچه بیشتر با ساختار عقب‌مانده اقتصادی سرزمین پهناور خویش آشنا شدند و به میانجی خوانش خود از مارکس، حین بازگشت از تبعید با سری پر از سودای تغییر یکسره بر آن بودند که چهره جهان خویش را برای همیشه دگرگون کنند و البته این سخنی به گزافه نخواهد بود اگر بگوییم این دگرگونی به‌راستی هم اتفاق افتاد، چه مستقیم و چه غیر‌مستقیم.»۴
اما این پیرمرد ریشوی نه‌چندان خوش‌خلق که بیشتر زندگی‌اش را در تبعید گذراند، به‌راستی که بود و چه کرد؟ و در آن لحظات آخر زندگی که بیماری پوستی و تاول‌ها و دُمل‌های چرکین در ناحیه نشیمنگاه امانش را بریده بود۵، به چه می‌اندیشید؟ بی‌شک پاسخ به این سوال یکسره از رهگذر سلوک فردی، حیطه اندیشگی و پراکسیس سیاسی مارکس قابل حصول است و سعی نگارنده در این وجیزه تماما بر آن است که امکان پاسخ به سوالات مطرح‌شده را با برجسته‌سازی خطوط کلی این طرحواره دنبال کند.
یک؛ کارل مارکس در پنجمین روز ماه مه سال ۱۸۱۸ میلادی در شهر کوچک تریر واقع در جنوب غربی آلمان (منطقه راین) به دنیا آمد. تریر یکی از قدیمی‌ترین شهرهای آلمان است و در دره رودخانه موزل، یکی از زیباترین مناطق اروپا، قرار دارد. این شهر کوچک پانزده‌هزار نفری دارای مجموعه‌ای از ویژگی‌ها بود که تصادفا آن را در مرکز یکی از قدرتمندترین جنبش‌های فکری آن زمان قرار می‌داد: از نظر صنعتی این منطقه از پیشرفته‌ترین بخش‌های سرزمین آلمان به شمار می‌آمد و در زمان ناپلئون بناپارت به فرانسه الحاق شد. شهر تریر تا سه سال پیش از تولد مارکس، یعنی سال ۱۸۱۵، هنوز در دست فرانسویان بود (آنان هنوز هم این شهر را Treves می‌خوانند). از این رو، این منطقه تحت تاثیر افکار منبعث از انقلاب کبیر فرانسه و علی‌الخصوص شعار معروف آن یعنی «آزادی، برابری و برادری» قرار گرفت و قوانین ناپلئونی – که در آن زمان پیشرفته‌ترین قوانین در سراسر اروپا بود – به‌راحتی در آن جا حاکم شد. توضیح یک نکته در این مقال واجب می‌نماید و آن اینکه در دوره مورد نظر، به لحاظ جغرافیای سیاسی اساسا کشوری به نام آلمان شکل نگرفته بود، بلکه در منطقه مورد نظر پادشاهی پروس حکمرانی می‌کرد.
فضای خانواده‌ای که مارکس در آن به دنیا آمد و دوران طفولیت خود را در آن‌جا گذراند، روشنفکرمآبانه و تا حدودی لبیرال و روشنگرانه بود. اجداد مارکس، چه از طرف پدر و چه از طرف مادر، تقریبا همگی ….

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۴ همراه باشید.

[veiws]

 

مردی با عینک دودی‌اش

 

مردی با عینک دودی‌اش


چگونه عباس کیارستمی از پشت عینکش دنیا را بهتر می‌دید/ چه اهمیتی دارد که آن فیلمساز همیشه‌معترض دست گذاشته روی عینکِ مهم‌ترین و بهترین فیلمساز تاریخ سینمای ایران؟


محسن آزرم


شهریورِ یازده‌سال قبل بود که عباس کیارستمی برای نمایش فیلم «شیرین» به جشنواره ونیز رفت و روبروی دوربین عکاس‌هایی ایستاد که کارشان از بام تا شام عکس گرفتن از فیلمسازانی است که روی فرش قرمز قدم می‌گذارند و همان‌جا بود که یکی از این عکاس‌ها با صدای بلند از کیارستمی خواست عینک دودی‌اش را لحظه‌ای از چشم بردارد و ظاهرا اولین و آخرین عکسِ رسمی از کیارستمیِ بی‌عینک آن روز پیش از نمایش «شیرین» برداشته شد. کیارستمی مثل همیشه با ظاهر مرتب و قامتی افراشته ایستاد و با دست راست عینکش را از روی چشم برداشت و همان‌طور که لبخند روی لبش نشسته بود، به عکاس‌های ذوق‌زده‌‌ای که روبرویش ایستاده بودند فرصت ثبت این لحظه تاریخی را داد. یازده‌سال قبلِ آن روز تاریخی بود که فیلمسازِ همیشه‌معترضِ آن روزها سی‌وشش‌هفت‌ساله، فیلمی در ستایش مردی به‌زعم خودش آرمان‌دوست ساخت که برای حمایت از دوستش دست به اسلحه می‌بُرد و مردمان دیگر را گروگان می‌گرفت تا به خواسته‌اش برسد. در میان مردمانِ گرفتارِ او مردی با بارانی بلند هم بود که عینکی دودی به چشم زده بود و هر‌چند علاقه‌ای به حرف زدن نشان نمی‌داد اما خیال می‌کرد همه باید او را بشناسند و خودش را فیلمسازی معرفی می‌کرد که دارد می‌رود فرانسه و آمده بلیت هواپیما بخرد و این بارانی‌پوشِ عینکی قرار بود یادآور کیارستمی باشد که کمی قبل‌تر اولین و فعلا آخرین نخل طلای جشنواره کن را با فیلم «طعم گیلاس» برای سینمای ایران به ارمغان آورد.
اما چه اهمیتی دارد که آن فیلمساز همیشه‌معترض …

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۳ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۷۳