آیا آل‌احمد مرده است!

آیا آل‌احمد مرده است!


امروزه به‌ این علت که برخی جریان‌های فکری گذشته به حاشیه رانده شده و زیر سوال رفته‌اند، آل‌احمد نیز همچون شریعتی تبدیل به قربانی‌ای شده که برخی می‌کوشند مشکلات پیش‌آمده را به گردن آن‌ها بیندازند


احسان شریعتی


جلال آل‌احمد به عنوان سخنگوی «کانون نویسندگان» چهره نمادینی از جریان و جنبش روشنفکری ایران و در دوره‌ای به‌شدت مطرح بود و به همین جهت همواره مورد توجه و انتقاد قرار گرفته است. گاه برخی چهره‌ها و شخصیت‌ها حالت نمادین می‌یابند؛ برای مثال ژان پل سارتر در قرن بیستم فرانسه، غیر از اینکه نویسنده و فیلسوفی مطرح و سرشناس بود و در فضای روشنفکری نام‌آور، نقش ویژه و نمادینی هم به عنوان نماد روشنفکری در سطح جهانی ایفا می‌کرد و الگو و مدل شده بود. جلال آل‌احمد نیز در دوره‌ای به دلیل حضور مستمر و تحرک بسیار و ویژگی‌هایی که در توصیف دیگران از جمله در شعر مشهور زنده‌یاد مهدی اخوان ثالث بیان شده (هر خط او خطری، هر قدمش اقدامی)، نقشی تیپیک در تاریخ روشنفکری ایران ایفا کرده است و از این حیث می‌توان او را با ژان پل سارتر فرانسوی مقایسه کرد.در میان آثار آل‌احمد کتاب «غربزدگی» اهمیت ویژه‌ای دارد؛ به گونه‌ای که در یک ارزیابی می‌توان تاریخ روشنفکری معاصر ایران را به قبل و بعد از انتشار این کتاب تقسیم کرد. البته ارزیابی کیفیت محتوای این کتاب یا مثبت یا منفی بودن تاثیر آن بحث جداگانه ای است. نکته مهم این است که نفس طرح صورت مسئله این کتاب بسیار تاثیرگذار بوده است. متاسفانه به این نکته کمتر از سوی روشنفکران توجه می‌شود و به خاطر برخی سوءتفاهم‌ها و کاستی‌ها نسبت به آل‌احمد کم‌لطفی صورت می‌گیرد. اما اگر از همین منظرِ ایفای نقش روشنفکر به مقایسه آل‌احمد و سارتر بپردازیم، شاید بتوانیم معیاری برای سنجش قوت و ضعف‌های جلال به دست دهیم. برای نمونه، ضعف اساسی آل‌احمد در قیاس با سارتر، ضعف فلسفی و عمق نگاه او است؛ یعنی در حالی که ژان پل سارتر فیلسوف مطرح و شناخته‌شده‌ای در سطح جهانی است و آثار فلسفی بنیادین دارد، آل‌احمد از نظر فلسفی عمیق نیست و چنان‌که می‌دانیم همین مفهوم «غربزدگی» را نیز از احمد فردید اخذ کرده است؛ هرچند خود تاکید می‌کند که آن را در معنای متفاوتی به کار برده است اما به هر حال وقتی اصطلاح را از فردید اخذ می‌کند، ممکن است این شبهه پدید آید که آیا تا حدی – اگرچه کم – تحت تاثیر تفکر فردیدی نیز بوده است یا خیر؟ در حالی که وقتی با دقت کتاب او را می‌خوانیم، می‌بینیم از نظر فلسفی تفاوت‌های اساسی با فردید دارد. به هر حال کمبود و نیاز به تامل فلسفی در آثار آل‌احمد احساس می‌شود و خود او نیز به‌ویژه در سال‌های پایانی عمر متوجه این نقیصه می‌شود و این را از همکاری‌هایی که گویا با محمود هومن، استاد فلسفه، در ترجمه آثاری چون «عبور از خط» (ارنست یونگر) کرده، می‌توان دریافت. اما به طور کلی «غربزدگی» از منظر فلسفی قابل نقد است، زیرا تا حدودی واکنشی و سطحی است و حتی در برخی موارد سعی کرده مسائل فرهنگی را جغرافیایی تحلیل کند. فراسوی این ایرادات، آل‌احمد در این کتاب و در کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» به ویژه این پرسش جدی را مطرح می‌کند که به هر حال «روشنفکر کیست؟» یعنی اگر به تعبیر کانت، روشنگر کسی است که به عنوان شخصی بالغ «جسارت اندیشیدن» می‌یابد، آل‌احمد باید نشان دهد که آیا روشنفکر نیز فارغ از شیفتگی و انزجار در مقابل غرب، خود می‌اندیشد یا خیر؟ آیا ما تا کنون به تاریخ و فرهنگمان به طور مستقل اندیشیده‌ایم یا خیر؟ این استقلال فکری و مستقل اندیشیدن پیش‌شرط هر اندیشه‌ای است. در شرایط غربزدگی ما دچار نوعی فلج فکری می‌شویم و تنها تکرارکننده یا ترجمه‌کننده یا بازگوکننده اندیشه‌های غربی می‌شویم.
دیگر اثر مهم آل‌احمد کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» است که در آن شاهد ارجاعاتی به آنتونیو گرامشی، متفکر چپ‌گرای نئومارکسیست معاصر، بودیم. گرامشی در ایتالیا زندگی می‌کرد و می‌دانیم که این کشور، سرزمین مسیحیت و کاتولیسیسم است و بنابراین گرامشی در مباحث خودش به نقش دین و روحانیت هم توجه می‌کند و در نهایت، نوعی مارکسیسم اروپایی ارائه می‌کند. آل‌احمد نیز با الهام پذیرفتن از الگوی گرامشی می‌کوشد در تاریخ ایران و اسلام بازاندیشی کند که در نوع خود اقدام ارزشمند و درستی بوده است. آل‌احمد در این کتاب نقش روحانیون و نظامیان را بررسی می‌کند و نشان می‌دهد که این دو قشر چرا نمی‌توانند مستقل و متعهد بیندیشند. اما در «غربزدگی» به صورت واکنشی نسبت به نقش روحانیون موضع می‌گیرد…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۷ همراه باشید.

بازدیدها: ۴۵

مده کار معظم به نوخاسته

مده کار معظم به نوخاسته


گفت‌وگو با محمدابراهیم محجوب درباره مدیرانه‌های ایرانی/ او معتقد است با تکیه بر صرف ذهنیت فنی نمی‌توان تصمیم‌های کلان گرفت و چیستی و چرایی تصمیم‌ها در اداره جامعه را مشخص کرد


محسن آزموده


مدیریت ایرانی در عرصه نظر دست‌کم از دو آبشخور سیراب می‌شود: یکی سنت درازآهنگ و کهن دیوانسالاری ایرانی که به‌خصوص در ایران پس از اسلام در نهاد وزارت تبلور یافته و یکی از اصلی‌ترین محمل‌های حفظ و تداوم و انتقال فرهنگ ایرانی بوده و دیگری علم مدیریت جدید که با ورود دانشگاه و تاسیس رشته مدیریت در آکادمیای ایرانی به صورت رسمی تدریس می‌شود. در عمل اما مشخص نیست که مدیران ایرانی از کدام یک از این دو سنت بهره می‌گیرند و مهم‌تر اینکه آیا اصلا مدیریت ایرانی ربطی به این دو میراث دارد یا خیر؟ محمدابراهیم محجوب متولد ۱۳۳۰ در تهران و فارغ‌التحصیل مقطع دکتری رشته دینامیک سیستم‌ها از دانشگاه اوتاوای کاناداست و در حال حاضر در دانشگاه امیرکبیر تدریس می‌کند، یعنی یک مهندس ارشد و باتجربه است. با این‌همه از غلبه تفکر مهندسی بر مدیریت ما انتقاد می‌کند و معتقد است با تکیه بر صرف ذهنیت فنی نمی‌توان تصمیم‌های کلان گرفت و چیستی و چرایی تصمیم‌ها در اداره جامعه را مشخص کرد. او تا کنون آثار فراوانی در حوزه ادبیات، فلسفه علم، فلسفه اخلاق و تاریخ علم ترجمه کرده، دو کتاب «جستارهایی در مدیریت» و «جستارهایی در رهبری» هر دو از پژوهشگران هاروارد را در زمینه مدیریت جدید نیز ترجمه کرده و در کتاب تالیفی «مدیرانه‌های ایرانی» مروری داشته بر جنبه‌های نظری و اجرایی مدیریت در تاریخ ایران.


مدیریت امروز به عنوان یک علم و رشته دانشگاهی در آکادمیا تدریس می‌شود و عده‌ای نیز در رشته‌های مختلف مدیریت اعم از مدیریت دولتی و مدیریت بازرگانی و… فارغ‌التحصیل می‌شوند. در ابتدا می‌خواستم بپرسم تعریف شما از مدیریت چیست؟
اگر تعریف کلاسیک این واژه را بخواهید که فراوان در کتاب‌ها و مقالات دانشگاهی هست و از این حیث تعریف من هم با آن‌ها متفاوت نخواهد بود. ضمن اینکه در مدیریت به مثابه یک دانش، جنبه انسانی بر جنبه علوم طبیعی می‌چربد و به همین دلیل بعید می‌دانم که بتوان تعریف دقیق و شسته و رفته‌ای از آن ارائه کرد. اما فراسوی این تعاریف، هر کدام از ما درکی از مدیریت داریم. همه ما دست‌کم زندگی روزانه خودمان را مدیریت می‌کنیم. در مدیریت ما می‌خواهیم آگاهانه بدانیم که برای نیل به یک هدف چکار باید بکنیم و چرا این کار را باید انجام دهیم و چگونه باید این کار را انجام بدهیم. منتها مثل همه کارهای دیگر که معمولا به طور خودکار و با پرسش‌های کمتر صورت می‌گیرد، به جنبه چرایی نمی‌اندیشیم و کار را خلاصه می‌کنیم در اینکه من چه کاری می‌خواهم انجام بدهم یا یک بالادستی برای من تعریف می‌کند که این کار را انجام بده و در نهایت من برای چگونه انجام دادن کار فرایندسازی می‌کنم و گام به گام برای آن برنامه‌ریزی می‌کنم و این برنامه را به اجرا می‌گذارم و در حین اجرا آن را کنترل می‌کنم و از آن بازخورد می‌گیرم و… آنچه تا حد زیادی مغفول است، این است که چرا من این کار را انجام می‌دهم؟ چرا این‌جوری آن را انجام می‌دهم؟ علت آسیب‌های زیادی که در حوزه‌های اخلاق و محیط زیست و… پدید می‌آید این است که به عنوان یک مدیر به چرایی کاری که انجام می‌دهیم، توجه نکنیم. برای مثال چند سال پیش مصاحبه‌گری در رادیو با مدیرعامل یکی از کارخانجات خودروسازی درباره آلودگی هوا مصاحبه می‌کرد و از او پرسید: “شما در قبال وضعی که پدید آمده برای خودتان چه مسئولیتی قائل هستید؟” و آن مدیر پاسخ داد که به من ربطی ندارد و باید با مدیر محیط زیست صحبت کنید، وظیفه من اتومبیل ساختن است. این یعنی مدیری خودش را تا حد پیچ و مهره پایین می‌آورد، در حالی که یک وجه اصلی مدیریت پاسخ دادن به این سوال است که چرا این کار را انجام می‌دهم و چرا این‌گونه آن را انجام می‌دهم.

بنابراین می‌توان خلاصه کرد که شما مدیریت هر کار را تلاش برای پاسخ چرایی و چگونگی انجام دادن آن کار می‌خوانید. شما در کتابتان مدیریت را به فلسفه سیاسی و خردورزی ارتباط داده‌اید. حتی مدیریت را نوعی حکومت کردن بدون قدرت سیاسی تعریف می‌کنید. ربط مدیریت با خرد و خردورزی چیست؟
دکتر کیزلاوسکی، استاد فقید فلسفه مدیریت دانشگاهی در هلند، می‌گوید مدیریت با حکومت هیچ فرقی نمی‌کند. تنها تفاوت این‌ها در منبع کسب مشروعیتشان است. مشروعیت حکومت یا از رای مستقیم مردم است یا از پارلمان یا… اما مدیریت مشروعیتش را از کارش می‌گیرد. مردم اگر ببینند که کار یک مدیر با خواسته‌های مردم تطبیق می‌کند و با طبیعت هماهنگ است، او را مشروع می‌دانند و بعدا باز رای را به مدیریت انتخاب می‌کنند و در غیر این صورت خیر. در جامعه ما مدیریت عموما در نهاد وزارت متمرکز است، زیرا به‌خصوص از اسلام به این سو راس هرم قدرت در جامعه ما اصلا ایرانی نیست، بلکه کسی است که قدرت را به زور به چنگ آورده است و نمی‌تواند این جامعه وسیع را اداره کند. بنابراین کار را به عنصر ایرانی در قالب نهاد وزارت تفویض می‌کند که پیشینه بسیار کهنی در ایران دارد. ما شاید کهنسال‌ترین دیوانسالاری جهان را داریم.
مدیریت دست‌کم در حوزه سیاست خود را در قالب دیوانسالاری نشان می‌دهد. به کهنسال بودن دیوانسالاری ایرانی اشاره کردید. قبل از آنکه به بحث درباره نهاد وزارت به عنوان مهم‌ترین تبلور دیوانسالاری ایرانی بپردازید، می‌خواستم توضیح دهید که ریشه‌های این دیوانسالاری کجاست و در کجا شکل گرفته است.

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۷ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۰

مگه هیئت مال شماست

مگه هیئت مال شماست


پدرم گفت: خدا بنده‌های آبرومندش را دوست دارد و دعایشان را اجابت می‌کند. وقتی زیر این خیمه هستی برای همه دعا کن. حتی برای کسانی که دوستشان نداری دعا کن.”


اسماعیل امینی


یک؛ هنوز مدرسه نمی‌رفتم که هیئت را شناختم و الان که فکر می‌کنم می‌بینم هیئت که آن روزها به آن «تکیه» هم می‌گفتند، برایم مثل مدرسه بود؛ کم‌کم یاد می‌گرفتم که زندگی چیست و مردم چگونه‌اند و من باید چطوری به دیگران نگاه کنم.

در آن سال‌ها، یعنی دوران کودکی من در اواخر دهه چهل، هیئت‌های عزاداری هنوز تحت تاثیر رخدادهای پانزده خرداد بود و سایه نظارت پلیسی بر مراسم محرم و دسته‌های عزاداری سنگینی می‌کرد. برای مجوز هیئت باید دو نفر سند منزل یا جواز کسب‌شان را به کلانتری محل می‌بردند و تعهدنامه امضا می‌کردند که در هیئت سخنرانی و نوحه سیاسی نباشد و این نباشد و آن نباشد و هنگام دعا حتما از شاهنشاه اسلام پناه! و نیروهای مسلح شاهنشاهی یاد بشود.

دو؛ پدرم در ایام عزاداری کمتر به خانه می‌آمد و اغلب شب‌ها با دوستانش در تکیه می‌ماند. من هم گاهی زیر چادر تکیه خوابم می‌گرفت و تا صبح همان‌جا می‌ماندم.

هیئت را دوست داشتم، چون آدم‌ها زیر چادرِ تکیه مهربان می‌شدند و گریه می‌کردند و به هم احترام می‌گذاشتند، حتی به بچه‌های کوچک و فقرا هم احترام می‌گذاشتند. من همیشه در رؤیاهایم خیال می‌کردم که یک روز، یک چادر بزرگ روی شهر کشیده خواهد شد و تمام خانه‌ها و ساختمان‌ها و آدم‌ها زیر آن چادر بزرگ با هم مهربان خواهند بود و کسی از کسی نخواهد ترسید و همه به هم احترام می‌گذارند، حتی به بچه‌های کوچک و فقرا.

سه؛ وقتی لباس سیاه بلند می‌پوشیدم و به سرم پارچه سیاه می‌بستم و زنجیر می‌زدم، خیال می‌کردم بزرگ شده‌ام و آدم مهمی شده‌ام. مخصوصا وقتی که در مسیر دسته برایمان، اسفند دود می‌کردند و لیوان شربت به دستمان می‌دادند و می‌گفتند: “التماس دعا.”

چهار؛ در دسته‌های عزاداری ترکی رسم است که موقع حرکت دسته اگر کسی پارچه یا روسری زیر پای عزاداران بیندازد، دسته عزاداری می‌ایستد و نوحه‌خوان با ذکر مصیبت و گریه عزاداران به اهل بیت متوسل می‌شود که حاجت صاحب آن معجر (روسری) برآورده شود. در این لحظات، گریه زنجیرزنان و مردم کنار دسته به اوج می‌رسد زیرا آبروی هیئت و قبولی عزاداری در گرو رفع حاجت ملتمس دعاست.

گاهی موقع حرکت دسته زنجیرزنان، کسی می‌آمد و وسط دسته عزاداری روی زمین می‌نشست. اگر زن بود صورتش را با چادر می‌پوشاند. آن وقت عزاداران می‌ایستادند و ذکر مصیبت می‌شد و گریه بسیار و توسل برای رفع گرفتاری آن کسی که بسط نشسته بود.

از این رقت‌انگیزتر وقتی بود که دسته عزاداری می‌خواست از محل تکیه بیرون برود و حاجت‌مندی پشت در می‌ایستاد و در را می‌بست، گریه می‌کردیم و یا حسین و یا اباالفضل می‌گفتیم و با توسل به شهدای کربلا برای رفع گرفتاری آن پناهنده به در خانه اهل بیت دعا می‌کردیم.

وقتی در صف عزاداران حسینی زنجیر می‌زدم، وقتی شاه‌بیت را همراه دیگران تکرار می‌کردم، وقتی گریه می‌کردم و صلوات می‌فرستادم، وقتی از ته دل فریاد می‌زدم: “باب‌المراد اباالفضل”، وقتی بعد از هر دعا می‌گفتم: “الهی آمین” دلم روشن می‌شد و در عالم کودکی خیال می‌کردم که من هم آن‌قدر مهم هستم که خدا حرفم را بشنود و به خاطر دعای من حاجت کسی را برآورده کند.

پنج؛ بچه‌ها اواخر دسته حرکت می‌کردند، چون قدشان کوتاه بود و گاهی هم ناهماهنگ زنجیر می‌زدند. چندبار جوان‌های هیئت خواستند که بچه‌ها را از دسته جدا کنند تا نظم زنجیرزنی به هم نخورد، اما ریش سفیدها نگذاشتند. من در آخر دسته عزاداری قاطی بچه‌ها زنجیر می‌زدم و حواسم بود که با میاندار (در ترکی می‌گویند دسته‌باشی، یعنی سردسته) هماهنگ باشم. مادری بچه قنداقی‌اش را آورد کنار من و گفت: “دستی به سر بچه‌ام بکش! نیت کرده‌ام شفایش را از عزاداران سیدالشهدا بگیرد.” بعد گریه کرد. من هم گریه کردم با آنکه نمی‌دانستم برای یک بچه پنج، شش ساله‌ چکاری از دستم برمی‌آید؟ دستم را به سر بچه قنداقی کشیدم و دوباره حواسم را جمع کردم که ناهماهنگ زنجیر نزنم.

شب که به هیئت برگشتیم ماجرا را به پدرم گفتم. پدرم گفت: “کسی که این لباس سیاه را می‌پوشد و زیر این خیمه می‌آید و «یا حسین» می‌گوید، آبرومند است چون عزادار حسین است. خدا بنده‌های آبرومندش را دوست دارد و دعایشان را اجابت می‌کند. وقتی زیر این خیمه هستی برای همه دعا کن. حتی برای کسانی که دوستشان نداری دعا کن.”

شش؛ عزاداری ظهر عاشورا تمام شده بود و در تکیه نشسته بودیم و داشتند سفره پهن می‌کردند که دیدم دو، سه نفر از جوان‌های هیئت با چند نفر دم در تکیه بحث می‌کنند. یکی از ریش سفیدها رفت برای وساطت. یکی از جوان‌ها گفت: “آخه این‌ها فقط برای ناهار اومدن، موقع زنجیرزنی نبودن.” پیرمرد گفت: “مگه هیئت مال شماست؟ سفره سیدالشهداست هر کسی که بیاد رزق خودشو می‌بره اینا اگه رزقشون نبود نمی‌اومدن درِ خیمه امام حسین.”

بندگان بی‌دود و خوش‌رکاب خدا

بندگان بی‌دود و خوش‌رکاب خدا


برای اینکه یک اتفاق خوب در جامعه‌مان بیفتد، لازم است مقامات و مسئولان لباس مبدل دوچرخه بپوشند و در کوچه پس‌کوچه‌های شهر رکاب بزنند و با حقیقت شهر مواجه شوند


سیدعلی میرفتاح


اولین خصوصیتی که قرآن مجید برای «عباد ‌الرحمن» برمی‌شمرد، «درست راه رفتن» است: “یمشون علی‌ الارض هونا”. یعنی بندگان خاص خدا کسانی هستند که بر روی زمین به صورت «هون» راه می‌روند. در ادامه البته خدای متعال خصایص دیگری را هم برای بندگانش فهرست می‌کند. از جمله اینکه از کنار لغو، کریمانه می‌گذرند، با جاهلان از در صلح و مدارا درمی‌آیند، طرف زنا نمی‌روند، محض عبادت بیتوته می‌کنند و… اما از آنجا که «درست راه رفتن» را مقدم بر همه ذکر کرده، می‌شود استنباط کرد که این خصوصیت اهمیت فوق‌العاده دارد و می‌طلبد که در معنی هون و مشی بیشتر تامل کنیم و آن‌قدری که عقلمان قد می‌دهد، منظور ماتن را دریابیم. به عبارت دیگر باید گفت‌وگو کنیم، نظر متقدمان را بخوانیم، به فرهنگ لغت سر بزنیم، تا آنجا که عقل می‌رسد و نقل معتبر در دسترس داریم، بیندیشیم و مرضی خدای متعال را بفهمیم. خدا چه نوع راه رفتنی را از ما می‌پسندد و چه نوع راه رفتنی را در عداد قتل و زنا و دروغ قلمداد می‌کند. مقابل عبارت «هون» اکثر مفسران و لغت‌شناسان «نرم‌خویی و تواضع» را نشانده‌اند. در ترجمه‌ها «وقار» و «افتادگی» و «مدارا» را نیز نوشته‌اند. ترجمه اولیه و تحت‌اللفظی آیه این است که بر روی زمین متواضعانه گام برمی‌دارند. اگر مناسبات دوره جاهلی را یادآور شویم، کانتکس آیه نیز روشن می‌شود. اعراب جاهلی متکبرانه بر روی زمین گام برمی‌داشتند و خود را بالاتر و برتر از دیگر مردمان می‌دیدند. اینکه عیسی علیه‌السلام سوار بر خر می‌شود، یکی از دلایلش در‌افتادن با مناسبات آن روزگار است. اشراف با اسکورت‌های شدید و غلیظ از معابر می‌گذشتند و آوای دور باش، کور باش خدم و حشمشان گوش فلک را کر می‌کرد. برای اینکه یک مقام بلندپایه وارد کوی و برزن شود، مردمان بسیاری به دردسر می‌افتادند، حتی گاهی بعضی از ضعفا زیر دست و پا می‌مردند، بچه‌ها گم می‌شدند و حیوانات نیز آسیب می‌دیدند. در قرآن مجید ذیل داستان حضرت سلیمان می‌خوانیم که مورچه‌ها یکدیگر را انذار می‌دهند از ظلم سهوی جنود سلیمان. دریغم می‌آید عین عبارت قرآن را ذکر نکنم: “یا ایها النمل ادخلوا مساکنکم لا یحطمنکم سلیمان و جنوده و هم لایشعرون”. در واقع مورچه‌ای ضعیف، سلیمان را با چنان حشمت، لایشعر می‌نامد. سلیمان در زمره پیامبران است اما به اقتضای شاهی ناچار است که برای خودش کیا و بیا داشته باشد و هیبتش را در چشم خلایق به‌خصوص در چشم کفار بالا ببرد. چند قرن بعد وقتی خلیفه دوم مسلمانان، معاویه را از شام فرامی‌خواند و بابت ساخت کاخ سبز مواخذه‌ بلکه ملامتش می‌کند و دم و دستگاه ملوکیتش را که مغایر آموزه‌های اسلامی است توی سرش می‌زند، معاویه جوابی می‌دهد که نه‌تنها زبان طعن و سرزنش خلیفه را بر خود می‌بندد بلکه به عنوان یک امر بدیهی و معقول در تمدن اسلامی جا می‌اندازد که ملوکیت اقتضائاتی دارد که ناچار باید بدان‌ها گردن نهاد. نقل به مضمون حرف «خال ‌المومنین» این است که من در شام مجاور تمدن پرشکوه مسیحی‌ام و مردم عقلشان به چشمشان است، خواسته و ناخواسته ما را با امپراتوری نصارا می‌سنجند و عظمت و صلابت آنان را بزرگ می‌دارند و می‌ترسم که حشمت مسلمین در چشمشان فروبکاهد. در تمدن اسلامی معاویه مبدع بسیاری از سنت‌هاست که از اتفاق مغایر با روح قرآن است. از جمله اینکه مقصوره را او باب کرد و در مسجد خودش را از بقیه جدا کرد. از حیث شوکت و سطوت و سلطنت هم او اولین کسی بود که رسما بادیگارد استخدام کرد، برای خودش تخت و اریکه باشکوه ساخت و در مسابقه تجمل از مسیحی‌ها جلو افتاد. اولین اسرای ایرانی وقتی در مدینه به دیدار خلیفه مسلمین رفتند، دهانشان از آن همه سادگی و بی‌پیرایگی باز مانده بود. هرمزان باور نمی‌کرد که مرد یک‌لاقبایی که در گوشه مسجد خوابیده، همان سلطانی است که سلسله ساسانی را به باد داده. بر‌عکس هرمزان، اسرای مسیحی بودند که وقتی چشمشان به دم و دستگاه اموی می‌افتاد حیران می‌ماندند از این همه شوکت و عظمت و زرق و برق. متاسفانه سنت خلفای راشدین تداوم نیافت و چیزی جز چند سطر آمیخته به دریغ و افسوس در کتاب‌های تاریخی از ایشان باقی نماند. در عوض سنت اموی ماندگار شد و ملوک اسلامی خود را – بدتر از خود، تمدن اسلامی را – گرفتار تجمل و طمطراق و ظاهر‌سازی و ظاهر‌فریبی کرد. پیش از آن‌ها تمدن مسیحی نیز در همین دام افتاد و آن‌قدر اهل کلیسا به ظاهر مشغول شدند که باطن را از یاد بردند. اینکه پیامبر اسلام اصرار داشت همه چیز را ساده برگزار کند، راه را بر نفوذ تزئینات و تجملات ببندد، شبیه ملوک نباشد و عین آن‌ها سخن نگوید و بر طریق سلاطین راه نرود، حتی مسجدش را نگذارد که آلوده به تزئین و تجمل شود، دلیلش لااقل یکی از دلایلش همین بود که دفع مقدر کند و حتی‌المقدور نگذارد که اسلام به سرنوشت مسیحیت دچار شود. عیسی یا پیاده راه می‌رفت یا بر خری سوار می‌شد. از دار دنیا جز جامه کرباسی که به تن داشت و پاتاوه‌ای که پا می‌کرد، هیچ چیز دیگری نداشت. مشهور است که چون کودکی را دید که با دست آب می‌خورد، دریافت که برای حیات حتی به کاسه نیز حاجت ندارد. مقابل عیسی اما قیصر روم بود که کاسه چشمش پر نمی‌شد و اگر همه دنیا را هم تصاحب می‌کرد، باز به داشته‌اش راضی نبود. رومی‌ها را می‌توان مخترع جاده نامید. آن‌ها برای اینکه امپراتوری‌شان را اداره کنند راه‌های پرپیچ و خمی در جنگل و بیابان و کوهستان ساختند. جاده‌هایی که ما امروز در آن‌ها طی طریق می‌کنیم، پیشرفته همان راه‌هایی است که قیصر برای نقل و انتقال سربازانش کشید. علاوه بر نقل و انتقال لشکریان، پیک‌های نامه‌بر نیز در این جاده‌ها می‌تاختند و سریع‌السیر پیغام فرمانده را به سربازانش می‌رساندند. این جاده‌ها کمک بسیاری به پیشرفت تمدن کرد و هزینه امنیت را نیز کاهش داد. قبلا وقتی شما از دل کوه می‌گذشتید، لازم بود تمام کوه را چک و خنثی کنید یا از تمام کوه، بابت حضور قاطعان طریق بترسید، اما جاده‌ها کمک کردند هزینه چک و خنثی پایین بیاید و نگهبانان و پاسبانان فقط جاده و حریم جاده را امن کنند. می‌ترسم به اصل بحثم نرسم وگرنه خدمات جاده‌ها را به تمدن بشری برمی‌شمردم و شرح می‌دادم که ما تا چه حد ممنون و مدیون رومی‌ها هستیم که جهان وسیع و دور از دسترس را به جاده‌ها تقلیل دادند و به کمک جاده‌ها اقصی نقاط عالم را در دسترس قرار دادند. ما آن‌قدر به جاده‌ها عادت کرده‌ایم که سخت بتوانیم دنیای بی‌جاده را تصور کنیم. دست بر قضا عیب و اشکال جاده‌ها هم به همین تصور برمی‌گردد که ما ناخودآگاه دنیا را چیزی جز «راه»های مواصلاتی تصور نمی‌کنیم. راه‌های مواصلاتی چنان در ذهن و ضمیر ما جا خوش کرده‌اند که ما حتی آسمان بی‌کران و دریاهای بی‌کنار را نیز به راه‌ها (کوریدورهای) هوایی و آبی منقسم می‌کنیم. تصویری که ما از بیابان در ذهن داریم در اصل تصویر جاده‌ای است که دوطرفش برهوت باشد. جنگل و کوه و دره هم هکذا. همچنین شهر در ذهن ما خیابانی است که دو طرفش خانه و مغازه باشد. یک دلیل اینکه ما تصویر روشنی از شهرهای باستانی نداریم همین است که برای خیابان‌کشی آن‌ها به مشکل برمی‌خوریم. اگزوپری می‌گوید یکی از خوبی‌های هواپیما برای من آن بود که توانستم تصویر واقعی کوه و جنگل و بیابان را ببینم. او می‌گوید تا قبل از هواپیما جاده‌ها سرم کلاه می‌گذاشتند و من جاهای بی‌جاده را قادر نبودم که ببینم. او برای اینکه بگوید جاده‌ها تا کجا ذهن ما را فریب دادند و ما را به بی‌راهه بردند، مثالی می‌زند که اتفاقا به بحث ما هم مربوط می‌شود. او می‌گوید پادشاهان هر وقت به شهر می‌آیند، اولا در محاصره ملازمان و خادمان و مشاوران و مقامات هستند، ثانیا مردمی می‌بینند که پرچم به دست دو طرف جاده ایستاده‌اند و با لبخند و گل به شاه خوشامد می‌گویند. پادشاهان از بس با چنین صحنه‌های مشابهی روبرو می‌شوند، ناخواسته چنین می‌پندارند که شهر جایی است که مردمانش دو طرف خیابان با گل و شیرینی می‌ایستند و برای سواره‌ها دست تکان می‌دهند. شاه اگر بخواهد چهره واقعی شهر را ببیند چاره‌ای ندارد جز اینکه تنها با لباس مبدل و به صورت ناشناس پا در خیابان‌ها بگذارد و به خانه‌ها و دکان‌ها داخل شود. معنی واقعی بیابان را هم من و شما وقتی ملتفت می‌شویم که از جاده بیرون بیفتیم و در پهنه دشت به چپ و راست برویم. کریستف کلمب اگر می‌خواست از کوریدورهای مرسوم طی طریق کند، هیچ‌وقت به قاره جدید نمی‌رسید. او صرفا به این دلیل امریکا را کشف کرد که توانست بی‌خیال راه‌ها شود و در دل دریا پیش برود.
تا اینجای یادداشتم من کلی بحث‌ پراکنده کردم و کلی رطب و یابس به هم بافتم. اما همه آنچه را گفتم در دو سر‌فصل می‌توانم بگنجانم. یکی اینکه خداوند از ما می‌خواهد که درست روی زمین راه برویم، دیگر آنکه جاده‌ها فریبنده‌اند و چهره اصلی جهان را – چه شهر باشد و چه بیابان – از جلوی چشم ما دور می‌برند. بگذارید قدری انضمامی‌تر بحث کنم و در ذیل این دو عنوان تصویر روشن‌تری از شهر ترسیم کنم. می‌خواهم بپرسم اگر عیسی در زمان ما مبعوث می‌شد چطور و با چه وسیله‌ای در شهر تردد می‌کرد؟ سوال دقیق‌ترم این است که اگر من و شما بخواهیم در زمره عباد الرحمن قرار بگیریم، چطور باید راه برویم و آن هونی که خدا از ما خواسته چطور مصداق دارد؟ دم‌دستی‌ترین معادل هون را گفتیم فروتنی می‌توانیم بگذاریم. من شهروند مسلمان چطور راه بروم فروتن خواهم بود؟ سوال مهم‌تر اینکه این فروتنی نسبت به چه کسی باید ابراز شود؟ باید نسبت به شهروندان فروتن باشم یا نسبت به شهر (ارض)؟ آیا اگر من یک ماشین گران‌قیمت کولر‌دار خیلی شیک سوار شوم، طوری که دیگران با حسرت نگاهم کنند یا با انگشت به یکدیگر نشانم دهند، می‌توانم مصداق «هونا» باشم؟ بحث نوع ماشین و شکل ماشین نیست. بعضی شهروندان با یک پراید معمولی خود را به مقام نمرودی می‌رسانند و از موضع بالا با خلایق برخورد می‌کنند، بعضی‌ها هم مرسدس بنز برایشان بالاتر از خر نیست. این را تصریح کردم که سوءتفاهم نشود که می‌خواهم بحث طبقاتی کنم و از این رهگذر فحشی به سرمایه‌داری بدهم، هر‌چند سرمایه‌داری مستحق درشت شنیدن و ملامت باشد. عرضم چیز دیگری است. آن استدلالی که معاویه کرد و ملوکیتش را موجه جلوه داد، در قوه عاقله ما هم زنده است و نفس می‌کشد. گاهی که به صاحب‌منصبی اعتراض می‌کنیم که چرا پراید سوار نمی‌شوی، یا چرا پیاده یا با موتور و دوچرخه این طرف و آن طرف نمی‌روی، در بهترین حالت همان استدلالی را پیش می‌کشد که معاویه پیش کشید. یادمان باشد که انسان خدای توجیه است و می‌تواند با پس و پیش کردن کلمات، گناه را ثواب جلوه دهد و ثواب را گناه. بی‌خود نیست که در جامعه اسلامی ما مسابقه تجمل راه افتاده و مردم به دارایی‌هایشان قدر و مرتبه یافته‌اند. ما به تعبیر معاویه عقلمان به چشممان آمده و همه چیز و همه کس را با معیار مادی و پولی می‌سنجیم. اما همین سنجش غلط تبدیل به حجاب ضخیمی شده که نمی‌گذارد حقیقت عالم را ببینیم. ما چیزی از گرمای تیر و مرداد نمی‌فهمیم زیرا کولرهای قدرتمند، خانه و ماشینمان را تا اندازه مهر و آبان خنک می‌کنند. اگر مثل عرب‌های جنوب خلیج فارس پولدار بودیم، درجه کولرها را طوری تنظیم می‌کردیم که حتی کوچه و خیابان را از دست تصرف تابستان بیرون بکشند. ما با زمستان هم همین معامله را می‌کنیم. در ماشین‌های امروز گرمکن‌هایی تعبیه شده که سرنشینانش حتی برای چند دقیقه یخ نکنند و سرما موی تنشان را سیخ نکند. ما نه‌تنها از گرما و سرما چیزی نمی‌فهمیم بلکه از شهر هم چیزی درنمی‌یابیم. من بارها با دوستانم درباره مسجدی در فلان گوشه شهر، درباره کلیسایی در بهمان محله یا درباره کنیسه‌ای در بیسار خیابان صحبت کرده‌ام و متاسفانه در کمال ناباوری دیده‌ام که اغلبشان بی‌خبرند، ندیده‌اند، نرفته‌اند، نمی‌شناسند… می‌دانید چرا؟ برای اینکه آن‌قدر با ماشین این طرف و آن طرف می‌روند، از تهران جز خیابان نمی‌بینند و جز معابر عمومی را رفت و آمد نمی‌کنند. خودم معترفم که نمی‌توانم منظورم را منتقل کنم. با ماشین و کولر و خیابان دشمنی نمی‌کنم بلکه می‌خواهم بگویم همین چیزها مانع از آن می‌شوند تا ما واقعیت شهرمان را دریابیم. ما هم باید مثل پادشاهان قدیم لباس مبدل بپوشیم و شهر و مردمانش را آنچنان که هست ببینیم. در‌واقع دوچرخه‌ها امروز لباس‌های مبدلی هستند که ما را از کاخ ماشین و اتوبان بیرون می‌آورند تا شهر را آنچنان که هست ببینیم. کسی که از تجریش سوار مترو می‌شود و به بازار می‌رود، چیزی جز تابلوهای تبلیغاتی نمی‌بیند. محاسن مترو را نادیده نمی‌گیرم بلکه می‌گویم زیر زمین شما چه می‌بینید جز مردمانی خسته و عجول یا فروشندگانی دوره‌گرد با اجناس بنجل؟ در بزرگراه‌ها هم وضع بهتر نیست. کسی که اتوبان مدرس و چمران و امام‌ علی را بالا و پایین می‌کند، چه چیزی از شهر می‌بیند جز تابلوهای تبلیغاتی و فضای سبز مصنوعی و راننده‌هایی خسته و عجول و بی‌اعصاب؟ می‌دانید چرا بین مردم و مسئولان فاصله افتاده و هیچ‌کدام نمی‌توانند همدیگر را درست و حسابی درک کنند و حرف هم را بشنوند؟ دلیلش، ‌لااقل یکی از دلایلش همین ماشین‌ها و اتوبان‌ها هستند که مردم را روز به روز از هم دورتر کرده‌اند. شما حتی برای زیارت شاه‌ عبدالعظیم یا رفتن سر خاک اموات چاره‌ای ندارید جز اینکه سوار ماشین از اتوبان‌های دلگیر بگذرید و خودتان را به مقصد برسانید. صریح و بی‌تعارف بگویم که اگر می‌بینید زیارت‌های امروز لذت زیارت‌های قدیم را ندارند، دلیلش همین اتوماسیون لعنتی است که روز به روز گسترده‌تر و مسلط‌تر می‌شود. قدیم ما برای زیارت حضرت عبدالعظیم از بازار می‌گذشتیم و به بوی عطاری‌های بازار مست می‌شدیم. امروز اما از در پشتی، از دل پارکینگ یکراست وارد صحن می‌شویم… می‌ترسم به وادی درددل بیفتم وگرنه شرح می‌دادم که چقدر این تجملات متفرعنمان کرده و چقدر این ابزار و ادوات از یکدیگر دورمان کرده. مگر می‌شود سوار ماشین یک میلیاردی شوید و متفرعن نشوید؟ مگر می‌شود سوار ماشین آخرین سیستم اروپایی شوید و در پس ذهنتان خود را بالاتر از راننده‌های پراید ندانید. عُجب از غیب که نمی‌آید. همین احبار یهودی که عیسی را دشمن می‌داشتند، مشکلشان همین بود که جاه و مرتبه‌شان اعتلا پیدا کرده بود، ناخودآگاه خود را بالاتر و بهتر و صد آب شسته‌تر از بقیه می‌پنداشتند. عیسی به عمد سوار خر می‌شد تا همه آن مقام و مرتبه کهنه را به هیچ بگیرد و بر تمام مایملک ایشان تسخر زند. الان هم ما باید همین کار را بکنیم. به جای خر سوار دوچرخه شویم و سرخوشانه برای خود رکاب بزنیم تا این مناسبات احمقانه کنار برود. چه عیبی دارد اگر نمایندگان مجلس سوار دوچرخه شوند؟ اگر سربالایی‌های تهران اذیت می‌کند، دوچرخه برقی که هست. وزرا، وکلا، علما، سیاسیون، استادان دانشگاه، نویسنده‌ها، مشایخ در هر مرتبه و مقامی خوب است که پیاده یا سوار بر دوچرخه، این طرف و آن طرف بروند و کمک کنند تا هرچه زودتر این مریضی تفاخر به مال و اموال معالجه شود و ما از این حالت خودبزرگ‌بینی نجات پیدا کنیم. اینکه من و امثال من سوار دوچرخه شویم یا پیاده خیابان‌ها را گز کنیم، البته که خیلی خوب است اما برای اینکه یک اتفاق خوب در جامعه‌مان بیفتد لازم است که مقامات و مسئولان هم لباس مبدل دوچرخه بپوشند و در کوچه پس‌کوچه‌های شهر رکاب بزنند و با حقیقت شهر مواجه شوند. من نه مفسر قرآنم و نه می‌توانم برای مفاهیم قرآنی مصداق معلوم کنم. اما این را می‌دانم و به ضرس قاطع می‌گویم که این نوع مشی با مشی هون تفاوت از زمین تا آسمان دارد. هر کس از سر غرور و خودبزرگ‌بینی در خیابان‌های شهر آپ اند داون کند، به همان میزان از بندگی خدا دور شده است. مواظب باشید توجیهات معاویه‌ای فریبتان ندهند. پراید و پورشه‌اش فرقی نمی‌کند. همین که در حین رانندگی به حقوق دیگران تجاوز کنید و همین که در آلوده کردن هوا سهیم شوید و همین که خود را تافته جدابافته بپندارید، یعنی معنی مشی هون را درنیافته‌اید. البته که با دوچرخه هم می‌شود متکبر بود. حتی با پای پیاده خیلی‌ها گرفتار خودبزرگ‌بینی شده‌اند. بحث این نیست که دوچرخه خوب است و ماشین بد. بلکه ‌می‌گویم اگر بخواهیم بر وضعیت رقت‌بار امروزی‌مان واقف شویم، باید بدانیم که هر کدام از این ادوات با خودشان مشکلاتی دارند و اقتضائاتی. چیزی که مهم است این است که باید ببینیم با کدام یک از این‌ها آدم بودن و بی‌ضرر بودن و دیگری را نیازردن و متواضع بودن راحت‌تر است. و نکته آخر اینکه یکی از معانی مشی هون تواضع به ارض است. ما گاهی نه دیگر به انسان‌ها که به زمین فخر می‌فروشیم و به خاک بی‌احترامی می‌کنیم. دود ساختن شک نکنید که یعنی بی‌حرمتی به ارض. فرار از طبیعت هم یعنی خودبزرگ‌بینی. اگر عرض مرا قبول ندارید یک بار امتحان کنید. یک بار، ‌فقط یک بار با دوچرخه یا موتور برقی یا حتی پیاده به چپ و راست شهر بروید تا ببینید آشتی با طبیعت چه لذتی دارد.

دوچرخه‌سواری با میکی رونی

دوچرخه‌سواری با میکی رونی


وقتی به خانه برگشتم، چرخ‌های عقب دوچرخه‌ام و ترسِ افتادن از زین دوچرخه با من نبود، صورتم سرخ بود، تنم بوی عرق می‌داد و لذت دوچرخه‌سواری با احمد میکی رونی را تجربه کرده بودم


حسن لطفی


بر خلاف بسیاری از پسرهای کوچه سوخته چنار، دوچرخه نداشتن من ربطی به بی‌پولی پدرم نداشت. ترس از افتادن از دوچرخه و ضربه مغزی شدن کابوس دوران نوجوانی مادرم و من بود. هر وقت پدرم تصمیم می‌گرفت برایم دوچرخه بخرد، مادرم ماجرای مرگ پسر کبری‌خانم را پیش می‌کشید. آن‌قدر هم با آب‌و‌تاب این ماجرا را تعریف می‌کرد که هرکس نمی‌دانست خیال می‌کرد با چشم‌های خودش شاهد از دوچرخه به زمین افتادن، ترکیدن سر و پخش شدن مغزش روی آسفالت خیابان بوده است. تنها کسی که از گفته‌های او درس عبرت نمی‌گرفت و از دوچرخه‌سواری نمی‌ترسید و از صرافت خرید دوچرخه برای من نمی‌افتاد، پدرم بود که هرچند وقت یک بار بهانه‌ای پیدا می‌کرد و ایده خرید دوچرخه برای من را پیش می‌کشید. البته وقتی مادرم با دلخوری می‌گفت: “خب تو هم حق داری. پدرشی. می‌خوای بکشیش، بکش!” ریز می‌خندید و بعد که ناراحتی مادرم بیشتر می‌شد، به طور موقت عقب‌نشینی می‌کرد تا زمان دیگری برای طرح دوباره موضوع پیدا کند. آخرش هم اگر فکر دایی سهرابم نبود و پیشنهاد خرید دوچرخه کورسی دسته‌بلند را نمی‌داد، معلوم نبود تا کی شاهد کشمکش تکراری آن‌ها بودیم. دوچرخه پیشنهادی دایی سهرابم دو چرخ کوچک هم کنار چرخ عقبش داشت که از زمین خوردن راکبش جلوگیری می‌کرد. البته مادرم تا دوچرخه را ندیده بود و خیالش از ایمنی‌اش راحت نشده بود، رضایت نداد. بعد از خرید هم شرط کرد از جلو خانه پیشاهنگی آن‌طرف‌تر نروم. راستش را بخواهید خودم هم از این خرید و این توصیه بدم نمی‌آمد. آن‌قدر تحت تاثیر تعریف‌های مادرم درباره مرگ پسر کبری‌خانم بودم که که هروقت دوچرخه‌ای می‌دیدم، تنم می‌لرزید و گمان می‌کردم هر لحظه ممکن است سوارش از دوچرخه به زمین بیفتد و کارش تمام شود. در مورد خودم وضع از این هم بدتر بود. افتادن از زین دوچرخه و متلاشی شدن سرم در خواب هم رهایم نمی‌کرد. شاید اگر احمدآقا را نمی‌دیدم این کابوس تا ابد با من می‌ماند و هیچ‌وقت لذت سواری دوچرخه ۲۸ را تجربه نمی‌کردم. اولین باری که او را دیدم چند روزی از خرید دوچرخه‌ام می‌گذشت. توی محوطه‌ای که مادرم مشخص کرده بود، با احتیاط تمام دوچرخه‌سواری می‌کردم. با آنکه مدام دور‌و‌برم را می‌پاییدم، متوجه آمدنش نشدم. وقتی دیدمش دوچرخه رالی ۲۸ را به دیوار تکیه داده بود و با تعجب نگاهم می‌کرد. سنش بالای چهل بود و موهایش جوگندمی شده بود. قدش از اندازه معمول کوتاه‌تر بود و قیافه‌اش شبیه بازیگر مورد علاقه پدرم، میکی رونی، بود؛ بازیگری که انگار برای هیچ‌کدام از دور‌و‌بری‌هایمان آن‌قدر مهم نبود که حاضر باشند مثل برت لنکستر، سوفیا لورن، آلن دلون، جان وین و بریژیت باردو عکسش را به دیوار بزنند یا توی کیف‌پولشان نگه دارند. از همه عجیب‌تر مادرم بود که او را «دلقک یه وجه قد» صدا می‌کرد. آن هم بدون آنکه فیلمی از او دیده باشد. پدرم بی‌توجه به این نظرها عکسی از میکی رونی را داخل در کمد چوبی لباس‌هایش چسبانده بود و هروقت در را باز می‌کرد به او سلام می‌داد. آن روز هم من وقتی احمدآقا را دیدم آن‌قدر هول شدم که خیال کردم خود میکی رونی است. می‌خواستم بگویم سلام آقای میکی رونی اما قبل از اینکه دهان باز کنم، با لبخند گفت: “می‌ترسی؟” با تعجب نگاهش کردم. ادامه داد: “از دوچرخه‌سواری می‌ترسی؟” حوصله کلنجار رفتن با او را نداشتم. سر برگرداندم تا بروم که پشت دوچرخه را گرفت و نگذاشت از جایم تکان بخورم. خواستم اعتراض کنم که با خنده گفت: “نترس لولو خورخوره نیستم!” در صدا و نگاهش چیزی بود که اعتمادم را جلب می‌کرد اما از آنجا که مادرم گفته بود با غریبه‌ها حرف نزنم، تصمیم گرفتم بدون آنکه جوابش را بدهم از او دور شوم. همان لحظه پدرم از راه رسید و با دیدن او با لحن دوستانه‌ای گفت: “چطوری میکی؟” بعد انگار که دوستان قدیمی باشند، با او خوش‌و‌بش جانانه‌ای کرد. احمدآقا هم وقتی فهمید من پسر آقاابراهیم هستم، دیگر دست از سرم برنداشت. پدرم که رفت طبق قولی که به او داده بود، مرا از دوچرخه امنم پایین آورد و وادارم کرد روی زین دوچرخه ۲۸ خودش بنشینم. ترس، رودربایستی و کنجکاوی باعث شده بود حس عجیبی پیدا کنم. دنبال بهانه‌ای می‌گشتم تا او را از تصمیم ساختن یک دوچرخه‌سوار حرفه‌ای از من منصرف کنم. اما احمدآقا که از مربیان سرسخت و لجوج بود، بی‌توجه به بهانه درس داشتن و نرسیدن پاهایم به رکاب، با خنده گفت: “آسیا به نوبت. هم پات به رکاب می‌رسه، هم این خودش یه درسه. نمی‌تونی احمد میکی رونی رو گول بزنی. تازه راه که بیفتی ترستم می‌ریزه و همین باعث میشه زودتر یاد بگیری.” ترسیدم و خواستم پیاده شوم که نگذاشت و با خنده گفت: “بچه‌ننه هم که هستی! خب از اول می‌گفتی می‌ترسی. نترس من ترک دوچرخه رو نگه می‌دارم. تازه زمین خوردن مال مرده. مرد اگه زمین نخوره پا شدن رو یاد نمی‌گیره.” نمی‌دانم چرا با این حرفش آرام شدم و ترجیح دادم همچون شاگردی حرف‌شنو خودم را به دست تکالیف او بسپارم. آن روز غروب وقتی به خانه برگشتم، چرخ‌های عقب دوچرخه‌ام و ترسِ افتادن از زین دوچرخه با من نبود. صورتم سرخ بود، تنم بوی عرق می‌داد و لذت دوچرخه‌سواری با احمد میکی رونی را تجربه کرده بودم. تا مادرم متوجه تغییرات روزبه‌روز من و دوچرخه‌ام بشود، تبدیل به علاقه‌مند پر‌و‌پاقرص دوچرخه‌سواری و احمدآقا شدم. او که مربی ژیمناستیک هم بود، برای علاقه‌مند کردنم به این ورزش نیز تلاش زیادی کرد اما من که بیشتر از ورجه‌ورجه کردن، علاقه‌مند به تماشای بزن‌بزن توی سالن تاریک سینما بودم، نه‌تنها به این ورزش روی خوش نشان ندادم، بلکه کم‌کم دوچرخه‌سواری را هم ول کردم و احمدآقا نتوانست به قولی که به پدرم داده بود عمل کند. البته اینکه دوچرخه‌سوار حرفه‌ای نشدم، باعث نشد از سر زدن و مشورت کردن با او دست بردارم. هروقت می‌خواستم کاری بکنم یا تصمیم جدیدی بگیرم سراغش می‌رفتم. او هم که علاوه بر مربی‌گری ورزش، توی بانک نامه‌رسان بود و چک، نامه و بسته‌های پستی را جابه‌جا می‌کرد، همیشه سنگ تمام می‌گذاشت و راهنمای خوبی بود. توی مثال‌هایی هم که می‌زد حداقل یکی‌اش مربوط به دوچرخه و دوچرخه‌سواری بود. یادم نمی‌رود روزی را که برای مشورت درباره ازدواجم سراغش رفتم. عین بقیه وقت‌هایی که خوشحال بود، کلی سربه‌سرم گذاشت. به گوش‌هایم دست زد و گفت دراز شده. ادایم را درآورد که پشت سر زنم در خیابان حرکت می‌کنم و هر چند وقت یک بار دست‌به‌سینه می‌ایستم و چشم، چشم می‌گویم. لودگی‌اش که تمام شد، فرق سرم را بوسید و گفت: “یار باشید برا هم نه بار! زنجیر نباشید به پای هم. اگرم می‌خواین باشید، زنجیر‌چرخ باشید تا زندگیتون بچرخه. یکیتون پا نزنه، اون یکی بشینه ترک! هردو نفری باهاس پا بزنید. حسود هم و چیزایی که دوست دارید، نباشید. قرار نیست عین هم بشید. سرک نکشید تو خلوت همدیگه. هر خلوتی خلاف نیست. احترام بذارید به هم و به همه چیزایی که برا تک‌تکتون باارزشه!” توی مجلس دامادی‌ام، احمدآقا سنگ تمام گذاشت و پا‌به‌پای بابام و دایی سهرابم رقصید. بعد از آن مراسم کمتر می‌دیدمش. تا اینکه شنیدم تصادف کرده و توی بیمارستان بستری است. سراغش رفتم. دست و پای توی گچش هم مانع شوخی‌های همیشگی‌اش نبود! تنها تغییر در او، قدرت شنوایی‌اش بود که کم شده بود و همین هم باعث شده بود صدای بوق اتومبیل پشت سرش را نشنود و با دوچرخه به او بزند. وقتی از بیمارستان خارج شد، دیگر اجازه دوچرخه‌سواری نداشت. خانواده‌اش از ترس تصادف دوباره او، دوچرخه‌اش را به مکان دیگری بردند. از آن به بعد چند باری که اتفاقی دیدمش، در جاهایی بود که دوچرخه‌سوارها جولان می‌دادند. همان روزها بود که تصمیم گرفتم با سیم‌های مسی برایش دوچرخه‌ای دکوری بسازم. وقتی دوچرخه را به خانه‌اش بردم، مثل بچه‌ای که اسباب‌بازی مورد علاقه‌اش را دیده باشد، شاد شد و مرا بوسید. بعد هم وقتی سر جایش نشست، گفت: “هنوزم می‌ترسی؟” گفتم: “نه!” به دوچرخه دکوری توی دستش نگاه کرد و گفت: “پس چرا اصلی‌اش رو نیاوردی؟”
آخرین بار توی خواب دیدمش؛ خوابی که بی‌شباهت به اولین دیدارمان نبود. توی مکان نامشخص ولی زیبایی بودیم. من وسط جاده سنگلاخی کنار یک دوچرخه رالی ۲۸ ایستاده بودم و به شیب تندی نگاه می‌کردم که از زیر پایم می‌گذشت و تا نقطه نامعلومی پیش می‌رفت. دور‌و‌بر جاده پر از درختان سبز و بوته‌های گل بود. یادم نیست از کدام طرف و کِی پیدایش شد اما وقتی دیدمش مثل همیشه می‌خندید و یک جا بند نمی‌شد. به من که رسید ترک دوچرخه را گرفت و گفت: “سوار شو.” بی‌هیچ حرفی روی زین نشستم و به روبرو نگاه کردم. ترس از کف سرازیری جاده کنده شد و وارد وجودم شد. از شرم نگاهش نکردم. گفت: “پا بزن.” آب دهانم را قورت دادم و پای چپم را روی رکاب چرخ گذاشتم. دوباره گفت: “پا بزن!” مردد بودم. پرسید: “می‌ترسی؟” بدون آنکه جواب بدهم، ادامه داد: “هواتو دارم، نترس. تو فقط پا بزن.” پای چپم را روی رکاب فشار دادم و دوچرخه از جا کنده شد و از شیب تند جاده پایین رفت. با وحشت به عقب برگشتم، از او خبری نبود. احمدآقا، درختان سرسبز و بوته‌های گل پشت مه غلیظی جا مانده بودند.

پایم را گچ گرفتند؛ چه گچی؟ سیمان

پایم را گچ گرفتند؛ چه گچی؟ سیمان


روزی که متوجه شدیم برای رفت‌و‌آمدش دوچرخه‌ای دست‌دوم خریده، از شادی در پوست نمی‌گنجیدیم، هرکولس ۲۸ بود؛ دوچرخه سگ‌جانی که همه کاسب‌های دوره‌گرد از آن داشتند


اسدالله امرایی


دوچرخه‌سواری من برای خودش داستانی دارد، به قول قدما پر‌آب چشم. اولین دوچرخه‌ای که سوار شدم، کرایه‌ای بود. نزدیک خانه‌مان یک دوچرخه‌سازی بود. چند تایی دوچرخه داشت که کرایه می‌داد. عصرها با دوستم، یوسف معماریان، در محل قدم می‌زدیم. پدرم یوسف را دوست داشت چون بچه درسخوانی بود و برای همین به رفت‌و‌آمدهایمان اعتراض نمی‌کرد. شب عیدی بود به گمانم. عیدی گرفته بودیم؛ دو تا اسکناس آبی یک تومانی. یوسف گفت برویم دوچرخه‌سواری. من دوچرخه‌سواری بلد نبودم. یوسف شد مربی من و نیم‌پا را یادم داد. دوچرخه ۲۸ بود. چندبار با آن دور زدیم. من ناوارد بودم و یوسف پشت زین دوچرخه را ول نمی‌کرد؛ مبادا زمین بخورم و دوچرخه آسیب ببیند. حسن‌آقای دوچرخه‌ساز قبول کرده بود که دوچرخه را دو تایی کرایه کنیم و نوبتی سوار شویم. یادم نیست کرایه دوچرخه چند بود اما با پول عیدی کلی سوار شدیم. دوچرخه‌سواری یاد گرفتم. بهترین قسمت‌های دوچرخه به نظرم بوقش بود و دینامش که می‌چسبید به کنار لاستیک و با هر رکاب‌زدنی چراغ دوچرخه را روشن می‌کرد. دوچرخه نرم و سبکی نبود اما حسابی کیف می‌داد. مخصوصا وقتی سه‌ترکه سوار می‌شدیم: یکی روی میله جلو، یکی روی زین و یکی روی ترک‌بند. سه‌ترکه که سوار می‌شدیم، یوسف راننده بود. عصرها و دم غروب را دوست داشتیم، بیشتر به خاطر اینکه فنر دینام را بچسبانیم و از ستون نوری که تاریکی را جر می‌داد، لذت ببریم. توی شلوغی هم برای اینکه زمین نخوریم دوچرخه به‌دست، پیاده می‌رفتیم و تا دور‌و‌بر خلوت می‌شد، سوار می‌شدیم و رکاب می‌زدیم. خلاصه دوچرخه‌سواری را به همت یوسف یاد گرفتم. پدرم پسرعمویی داشت که آمده بود پیش ما و در خانه‌ای می‌ماند که با عموهایم در آن زندگی می‌کردیم. روزی که متوجه شدیم برای رفت‌و‌آمدش دوچرخه‌ای دست‌دوم خریده، از شادی در پوست نمی‌گنجیدیم. هرکولس ۲۸ بود؛ دوچرخه سگ‌جانی که همه کاسب‌های دوره‌گرد از آن داشتند. از چراغ‌ساز تا لحاف‌دوز و قصاب با آن بار جابه‌جا می‌کردند. پسرعمو با دوچرخه سرِ کار می‌رفت و بعد هم دوچرخه را در حیاط، کنار حوض می‌گذاشت. دو تا قفل داشت: یک قفل فابریک به علاوه یک قفل کابلی که از وسط شلنگی رد شده بود. برادر کوچک‌تر این پسرعمو تا چشم برادرش را دور می‌دید، قفل را باز می‌کرد و دو تایی می‌رفتیم دور دور در محل. یکی از همین روزها، من روی میله جلو نشسته بودم که حس کردم ضربه‌ای شدید دوچرخه را به هوا پرتاب کرد. لحظه‌ای بین زمین و آسمان معلق ماندیم و کنار جوی آب میان گل‌و‌لای لجن فاصلاب ولو شدیم. فریاد «بگیر بگیر» راه افتاد …

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۶ همراه باشید.

بازدیدها: ۴۹

سقراط زشت‌رو اما به‌غایت جذاب

سقراط زشت‌رو اما به‌غایت جذاب


گاه سرو بلند و خوش‌تراش قامت دوست نیست که آدمی را هوایی می‌کند، بلکه پُل غریب بینی او یا تریشه زخمی گوشه چشم‌هایش یا تیک عصبی پلکش در نگاه دیگری خوشایند جلوه می‌کند


کاوه بهبهانی


در یکی از مناظره‌های مانک (Munk Debates) بر سر اینکه «آیا روزهای خوشی پیش روی بشر است؟» یکی از طرف‌های مناظره – مَت ریدلی – می‌گوید کسانی که می‌گویند امروز بهتر از دیروز و فردا بهتر از امروز نیست ناله و فغان بی‌خود سرمی‌دهند، چون امروزه‌روز مشکلی هم اگر هست از وفور است. نمونه‌اش شریعت نوظهور بدن‌پرستی با مناسکِ عجیب و گیر‌و‌گرفتاری‌های تازه‌اش. یکی همین‌که مدام وسوسه شویم تن به تیغ طبیبان مدعی بسپاریم تا آن را خوش‌تر تراش دهند. کسی که عمیقا از چهره خود در عذاب است و گمان می‌کند با دستکاری شکل و شمایلش مهروی بخت را به آغوش خواهد کشید، باید چه کند؟ یک‌وقت هست که بضاعت مالی «مجالی برای تن سپردن به تیغ» باقی نمی‌گذارد. اما اگر بضاعتش بود چه؟ چرا آدمی قدری از قلمبه اسکناس‌هایش را خرج برجسته کردن گونه‌ها و خرید گلگونه‌ها نکند؟ پیتر سینگر، فیلسوف اخلاق استرالیایی، اگر بود می‌گفت باید اهمیت اخلاقی کردارمان را محک بزنیم. می‌گفت: «اگر بتوانیم مانع رخداد بد و ناخوشایندی شویم آن‌وقت اخلاق حکم می‌کند نگذاریم آن رخداد بد رخ دهد مگر آنکه با این کار پا روی چیزی بگذاریم که همین‌قدر اهمیت اخلاقی داشته باشد.» (نوشته‌هایی درباره یک زندگی اخلاقی، گزیده‌ای از آثار سینگر). اهمیت اخلاقیِ قلمی‌تر شدنِ بینی در مقابل اهمیتِ کمک به نیازمندان گرسنه…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۵ همراه باشید.

بازدیدها: ۳۸

سرمایه‌داری؛ گذشته طلایی، آینده نفرین‌شده

سرمایه‌داری؛ گذشته طلایی، آینده نفرین‌شده


متاسفانه ما هنوز در درک قرن نوزدهمی و بیستمی از سرمایه‌داری و در سوء‌تعبیرهای مارکسیستی و لیبرالی از جهانی که با بازار انحصار‌طلب دولتی یا خصوصی تولید شده، باقی مانده‌ایم


ناصر فکوهی


در میان واژگان سیاسی مدرن، کمتر واژه‌ای را می‌توان یافت که همچون «سرمایه‌داری/ capitalism» دارای ابهام و منشا برداشت‌ها، تعبیرها و سوء‌تعبیرهایی چنین متفاوت با پیامدهایی حاصل همین برداشت‌های ضد و نقیض و تا این اندازه سخت و گاه بسیار دردناک بوده باشد. از این لحاظ البته واژه «سرمایه‌داری» را می‌توان با گروهی دیگر از واژگان سیاسی همچون «دولت/ state»، «ملت/ nation»، «نژاد/ race»، «برابرخواهی/ egalitarism» و «بازار/ market» در رده‌ای نسبتا یکسان قرار داد. به نظر می‌رسد درکی درست از این واژگان و یا شاید بهتر باشد بگوییم درکی مبتنی بر استدلال‌هایی قابل دفاع و معنادار در گفتمان‌های موثر در جوامع کنونی انسانی، برای پرهیز و کاهش خطر توهمات و تمایلات ویرانگری که در طول دو قرن اخیر، میلیون‌ها تن از انسان‌ها را به کشتن داده و روابط میان انسان و طبیعت را به موقعیتی بسیار خطرناک و در حد یک بحران برای موجودیت او رسیده (بحران اقلیمی) وجود نداشته باشد و از این رو ضروری باشد که در این باره تامل بیشتری کنیم. هدف از این مقاله نیز نگاهی کوتاه به این مفهوم در پرتو دستاوردهای نظری و تجربی ناشی از کاربردپذیر شدن آن – چه در گفتمان‌ها و چه در کنش‌های واقعی سیاسی، اجتماعی فرهنگی و اقتصادی – در نظام‌های حاکمیتی فرادست و مبادلات و موقعیت‌های اجتماعی فرودست گوناگون در دوران معاصر است.
ابتدا از نکته‌ای اساسی شروع کنیم، اینکه به گفته «هانا آرنت / Hanna Arendt» در «موقعیت انسانی» وضعیت‌ها و رویکردهای برابر و غیرهژمونیک (از جمله تقابل‌ها و توزیع‌های نابرابر قدرت و امتیازات مادی) در جوامع انسانی دقیقا به این دلیل اهمیت دارند که در نظام‌های غیر‌انسانی (غیر‌فرهنگی) البته در سطح شناخت کنونی ما، چیزی به نام «برابری» وجود نداشته است. آنچه بوده و هست به نظر می‌رسد گونه‌ای تنازع بقای داروینی باشد ولو آنکه داروینیسم کلاسیک امروز پشت سر گذاشته شده و جای خود را به «نوتطورگرایی/ neoevolutionnism» یعنی رویکردهای چندخطی و نه تک‌خطی، در تحول موجودات زیستی داده باشد. با این وجود، اصل اساسی در این نظام‌ها، گونه‌ای تنظیم خودگردان نظام‌های حیات در تطور آن‌هاست که در چرخه‌های زیست‌بومی (اکولوژیک) تعریف می‌شوند. ما بر اساس هستی‌شناسی‌های فرهنگی و موقعیت‌های تحول بشری، بنا بر نظر «فیلیپ دسکولا / Philippe Descola»، انسان‌شناس و مدیر آزمایشگاه انسان‌شناسی اجتماعی کلژ دو فرانس در کتاب «فراتر از طبیعت و فرهنگ»، با درک تقلیل‌گرای خود از آن‌ها، پدیده‌ای را به نام «طبیعت» ابداع کرده و آن را اصل و ریشه خود دانسته‌ایم. بر اساس همین تخیل نیز به گونه‌ای که بهتر از هر کسی میرچیا الیاده در «قدسی و ناقدسی» بیان می‌کند، انسان‌ها مفاهیم دیگری چون «گذشته طلایی» و پایان دراماتیک آن (هبوط یا سقوط بر زمین) را بیرون کشیده‌اند. همان‌گونه که باز الیاده و البته لوی استروس اسطوره‌شناس بزرگ فرانسوی، نشان داده‌اند، انسان‌ها آینده‌ای هولناک را نیز با عنوان «پایان جهان» و نجات خود در آن را آفریده‌اند و همه این‌ها را بر خطی مفروض از «تاریخ» قرار داده‌اند که خود ظاهرا از یک «قانون» تبعیت می‌کند. روشن است که خروج از این منطق، همان‌گونه که متفکران بی‌شماری و از همه مهم‌تر ادگار مورن در «اندیشه پیچیده» نشان داده‌اند، ما را با موقعیت‌های سخت هستی‌شناختی روبرو می‌کند که ترجیح می‌دهیم به جای آن «فراروایت»های بزرگ را بنشانیم، یعنی توضیح‌های ساده شده‌ای به تقلید از روایت‌های الهیاتی که در چارچوب مدرنیته جای بگیرند.
سرمایه‌داری یکی از این فراروایت‌هاست که به صورت خلاصه، داستانی ساده و یک زنجیره به ظاهر منطقی را را حکایت می‌کند: ۱- انسان‌ها برابر زاده می‌شوند. ۲- بنا‌ بر تلاش‌های بعدی فردی یا ساختارهای جوامع انسانی در زندگی، میان آن‌ها نابرابری ایجاد می‌شود و بازار یا دولت ساختارهایی هستند که می‌توانند عدالت را برای همه در دستیابی به شرایط بهتر فراهم ‌کنند. ۳- برخی از افراد یا گروه‌ها در این راه موفق‌تر هستند و به امتیازات بالایی دست می‌یابند و فرادستان جوامع انسانی را می‌سازند (در اینجا سرمایه‌داران یا به قول خود آن‌ها «کارآفرینان») و برخی دیگر در این نبرد ناموفقند و به فرودستان جامعه تبدیل می‌شوند.
از اینجا روایت دومی آغاز می‌شود که از قرن نوزدهم، با مارکسیسم و لیبرالیسم که هر دو ایدئولوژی‌های سیاسی هستند شکل می‌گیرد: در روایت مارکسیستی، گروه اول همواره در تاریخ (حتی پیش از سرمایه‌داری) حاکمان و گروه دو‌م محکومان بوده‌اند و همواره با هم در حال نبرد هستند برای دستیابی به ابزارهای تولید و سلطه از خلال آن‌ها (ماتریالیسم تاریخی). اما در روایت لیبرالی بیشتر از آنکه بر ساختارها و قوانین تاریخی ِهگلی تاکید شود، بر عاملیت و اراده فردی برای موفقیت تاکید شده است اما باز هم به همان دوگانه موفق و ناموفق رسیده‌ایم. روایت دوم بیشتر از روایت اول مبتنی بر داروینیسم اجتماعی است.
سرمایه‌داری در تعبیر مارکسیستی آن به‌رغم روایت‌های متعدد دیگر که داشته و …

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۴ همراه باشید

[veiws]

هالو هفت‌شنبه‌ها

هالو هفت‌شنبه‌ها


فی زماننا هذا هم اغلب آن‌ها که چیزی می‌دانند از موضع بالا در خلایق نگاه می‌کنند و خلایق هم مترصد موقعیتی هستند تا انتقام بگیرند و علم و عالم هر‌دو را منکوب کنند


سیدعلی میرفتاح


از دید مردم عادی، فیلسوف‌ها بیش از آن‌که عالم و فاضل باشند، هالو و هپروتی‌اند. ممکن است آن‌ها بتوانند رازهای آفرینش را سر در‌بیاورند و به سوالات کس‌ندان جواب بدهند، اما به طور قطع از پس زندگی روزمره برنمی‌آیند و به سوالات دم دستی نیز جواب معقول نمی‌توانند بدهند. از دید آدم معمولی، فلسفه یک‌جور مرض است که عقل و روح را به دردسر می‌اندازد. فقط مردم عادی نیستند که فلاسفه و منجمان و دانشمندان را به دیده طعن و تسخر نگاه می‌کنند، بلکه بزرگی چون سعدی نیز منجم‌جماعت را دست می‌اندازد که اگرچه از اسرار آسمان پرده برمی‌دارند اما از سرّ زنانشان غافلند: «تو بر اوج فلک چه دانی چیست/ که ندانی که در سرایت کیست». ما این‌جا برای این‌که شأن نجوم را رعایت کنیم، اصل سخن سعدی را لاپوشانی می‌کنیم و می‌گوییم منظور شیخ منجم‌نماها بوده است. بعد هم داستان‌ها تعریف می‌کنیم که منجمان دروغی در زمان‌های گذشته دکان و دستگاه‌هایی داشتند و شاه و رعیت را سرکیسه می‌کردند. در این‌که زمان قدیم منجمان دروغی برای خود کیا و بیایی داشتند تردیدی نیست، اما وقتی سعدی را با دقت بیشتری می‌خوانیم می‌بینیم که او با کل دکان و دستگاه نجوم و فلسفه و کیمیا و سیمیا و لیمیا خوب نبوده و آن‌ها را یا در زمره مشنگ‌ها یا در زمره مرد رندها برمی‌شمرده. در زبان سعدی، احتمالا به جهت گرایش‌های اشعری، فیلسوفان و دانشمندان منزلتی ندارند. لااقل آن‌قدری که فقیه و طبیب صاحب شأن و شوکتند، شأن و شوکتی ندارند. اشاعره معتقد بودند که «العلم علمان، علم الادیان و علم الابدان». باقی دکان و دستگاهی است که علما درست کرده‌اند تا هم وقت خود را هدر دهند، هم وقت دیگران را. مولوی در این زمینه از سعدی بی‌پرواتر و تندتر است و حتی برای عالمان ابدان هم شأنی قائل نیست و آن‌ها را قاروره بگیر می‌خواند. او با مهندسی هم میانه خوبی ندارد و آن‌ها را قابل تکریم که سهل است، قابل اعتنا حتی نمی‌داند. در ادبیات فارسی اسم جالینوس زیاد تکرار شده. سعدی یکی، دوجا به مناسبتی اسم او را آورده اما نه به تکریم. جالب این‌که هم نظامی او را تخفیف کرده و هم مولوی. انگار دارند درباره یک موجود مفلوک بدبخت و مدبر حرف می‌زنند. مولوی او را در ماتحت استر نشانده و نظامی زن‌ذلیلش کرده بلکه کنیز‌ذلیلش. از سر‌ریز این تخفیف‌ها و تحقیرها، مردم عادی هم حرمتی به دانشمندان نگذاشته‌اند. مردم اگر فقیه می‌دیدند بسیار حرمتش می‌گذاشتند و بر صدرش می‌نشاندند. یک پله پایین‌تر عارفان را هم به مناسبت‌هایی بالا بالا می‌بردند و عزیزشان می‌داشتند. حتی مرده عارف را نیز با سلام و صلوات نام می‌بردند. با پزشکان هم از آن جهت که کارشان گیر آن‌ها بود، کج‌دار و مریز رفتار می‌کردند. به طبیب که می‌رسیدند، این دستورالعمل منفعت‌طلبانه را آویزه گوش خود می‌کردند که «چو به گشتی طبیب از خود میازار/ چراغ از بهر تاریکی نگه دار». جز این باقی عالمان را چه بیرونی باشد و چه ابن‌سینا و چه خوارزمی و چه رازی، ریشخند می‌کردند و با مناسبت و بی‌مناسبت دست می‌انداختند. ده‌ها، بلکه صدها قصه عامیانه داریم که عقل چوپانی بیش از هزار دانشمند روی هم کار می‌کرده. باباطاهر که عامی بود، یک جایی با شیخ‌الرئیس همصحبت می‌شود. شیخ اگر اشتباه نکنم با بیرونی مشغول بحث و جدل می‌شود تا یک مسئله بسیار بسیار پیچیده ریاضی را حل و فصل کند. در میانه دعوای عالمان، باباطاهر روی زمین ادرار می‌کند و جواب مسئله را با بولش می‌نویسد و دانشمندان را متحیر می‌کند. این قصه‌ها روی هوا ساخته نشده‌اند و صرفا از دل خوش‌ذوقی عرفا بیرون نیامده‌اند. خوب که نگاه کنید می‌بینید فرهنگ غالب جامعه اسلامی این بوده که از فیلسوفان و ریاضیدانان و مهندسان آبی گرم نمی‌شود. از آن طرف خود فیلسوفان و ریاضیدانان و مهندسان هم به تقویت این تصویر عمومی کمک می‌کردند تا از خود چهره عجیب و غریبی نشان دهند. من حقیقتا نمی‌دانم دیوژن حکیم در یونان چه رفتاری داشته اما می‌دانم آن تصویری که ما ایرانیان مسلمان از او ساخته‌ایم، چیزی از دیوانه زنجیری کم ندارد. برای او قصه ساخته‌ایم که روز روشن چراغ دست می‌گرفت و دنبال آدم می‌گشت و می‌گفت آن‌که یافت می‌نشود آنم آرزوست. ایضا به جای خانه و زندگی در خم شکسته شراب زندگی می‌کرد و به رهگذران درشت می‌گفت. گیرم که این معانی بیان سمبولیک داشته باشند، اما آیا دیوانگی چیزی جز همین بیان سمبولیک است؟ بر رفتار هر مجنونی می‌توان معانی سمبولیک را سوار کرد. طبیعی است پیرمردی که در خم زندگی کند، قیافه‌ای شبیه کارتن‌خواب‌های امروزی پیدا کند و رهگذران دیوانه‌اش بپندارند. دیوانه هم بوده است. درست است که حافظ او را می‌ستاید و افلاطون خم‌نشین صاحب سرش می‌نامد اما خودتان را بگذارید جای پدری که دست بچه‌اش را گرفته تا در آتن قدم بزند. اگر بچه‌تان بگوید من دوست دارم بزرگ که شدم شبیه دیوژن شوم، چه جوابش می‌دهید؟ سقراط هم از حیث جنون چیزی از دیوژن کم نداشته. بی‌خود اسم او را خرمگس نگذاشته‌اند. حقیقتا با سوالات پی در پی‌اش عین خرمگس روی زخم‌ها می‌نشسته و عیش ملت را منغص می‌کرده و اعصاب همه را به هم می‌ریخته. اگر او مشنگ نبوده پس چه بوده؟ اگر شما به او مشنگ نمی‌گویید، چه می‌گویید؟ سقراط و دیوژن که جای خود دارند اگر پسر شما بگوید من می‌خواهم بزرگ که شدم تبدیل به نیچه شوم، چه جوابش می‌دهید؟ راه را برای نیچه شدن و زجر کشیدن و ادبارش باز می‌کنید یا سریع به او یک آدم حسابی نشان می‌دهید تا از صرافت فیلسوف/ مشنگ شدن بیفتد؟ سارتر و فوکو و مارکس هم همچه بهتر از نیچه نیستند. شاید ما باید در معنی مشنگ کمی بیشتر تامل کنیم و ببینیم آیا واقعا فیلسوفان می‌توانند مصداقش باشند؟

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۳ همراه باشید.

بازدیدها: ۶۲

تابیدن خورشید از چهار دروازه

تابیدن خورشید از چهار دروازه


گفت‌و‌گو با فریدون جنیدی، استاد ادبیات و مدیر «بنیاد نیشابور»/ جنیدی متولد نیشابور است و می‌گوید پدرش در معادن فیرزه این شهر کار می‌کرده است


محسن آزموده


نام نیشابور، بزرگ‌ترین و مهم‌ترین شهر خراسان باستانی، با تاریخ پر فراز و نشیب ایران‌زمین گره خورده و یادش در ذهنیت ایرانی همنشین زخم‌هایی است که بر تن این مرز و بوم فرهنگی در طول هزاره‌ها، از سوی مهاجمان بی‌فرهنگ نشسته است. دهشتناک‌ترین آنها حمله ویرانگر مغول به سال ۶۱۸ هجری قمری است که درباره آن نوشته‌اند. شهر «تبدیل به جویبارهای خون گردید و از سران مردان و زنان و کودکان هرم‌هایی ساخته شد». با این همه فریدون جنیدی معتقد است که پس از ایلغار چنگیزیان، نیشابوریان مهاجر، به این شهر بازگشتند و آن را از نو ساختند. در گفت‌و‌گوی پیش‌ رو با فریدون جنیدی، پژوهشگر و متخصص تاریخ و زبان‌های باستانی ایران و مدیر بنیاد نیشابور، به جنبه‌های متنوع تاریخی و جغرافیایی و فرهنگی این شهر پرداختیم.

 

لطفا نخست از پیشینه نیشابور بگویید.

این شهر در آغاز پادشاهی ایران تاسیس شده است. نیشابور در واقع پایتخت خراسان است و «خورآسان» در زبان پهلوی، به معنی «خورآیان» است یا جایی که خورشید از آنجا می‌آید. در تقسیم‌های دیوانی و کشوری نیز خراسان همواره پس از پایتخت ایران قرار داشت و کنارنگ خراسان سپهسالار ایران بوده و همواره در همه آیین‌ها نام او را پس از نام شاهنشاه می‌آوردند. ابوسعید ابوالخیر یکی از بزرگ‌ترین عارفان ایرانی نیز پایتخت خود را در نیشابور قرار داد و هیچ گاه از خراسان بیرون نرفت و مهری سخت به خراسان و نیشابور داشت چنان که روزی کسی از نیشابور به بغداد می‌رفت، او را گفت به بغدادیان آن که تازی بداند بگوی: فمطلع الشمس من خراسان. در زبان کهن اوستایی و آریایی، نیشابور را در آغاز «ریوند» می‌خواندند. ریوند در زبان کهن آریایی و اوستایی «رئه ونته» بود. ونته پسوند مالکیت است و رئه به معنای فروغ است و در نتیجه ریوند به معنای «دارنده شکوه و فروغ» است. علت نیز آن کوهستان ریوند (بینالود کنونی) است که در غرب نیشابور واقع شده و چندین کان و معدن دارد که یکی از آنها زغال‌سنگ است. زغال‌سنگ نیز گازی دارد (متان) که در زمان گشتاسب‌شاه، یعنی حدود ۳۴۰۰ سال پیش از آن لوله کشیده بودند و با آن آتشکده برزین‌مهر را که بر فراز کوه ریوند بود، روشن نگاه می‌داشتند. دقیقی شاعر در این باره می‌گوید: «که آن مهر برزین ابیدود بود/ منور نه از هیزم و دود بود.» البته چنین آتشکده‌ای در اران که امروز در کشور به اصطلاح آذربایجان واقع شده و به این نام شناخته می‌شود، وجود دارد و گردشگران زیادی از سراسر دنیا به تماشای آن می‌روند. به هر حال این آتش در آتشکده برزین‌مهر وجود داشت. بعدا در محل این آتشکده، امامزاده شازده حسین‌اصغر بنا شد که امروز مورد توجه و احترام مردم محلی است و افسانه‌ها و حکایت‌ها و داستان‌های فراوانی درباره آن مطرح است. الان هم بیشترین زائر امامزاده‌های ایران آنجاست.

 تاریخ تاسیس نیشابور به چه زمانی مربوط می‌شود؟

ساخت این آتشکده مربوط به زمان گشتاسب‌شاه یعنی حدود ۳۴۰۰ سال پیش است و بنابراین اسم شهر نیز ریوند بود. بعدها آن را به ریونیذ تبدیل کردند. من خودم اهل نیشابور هستم و پدرم در معدن فیروزه این شهر کار می‌کرد. در سال‌های دهه سی بر فراز این کوه نوری دیدم و بعدها یک مهندس معدن به من گفت که اینجا اورانیوم هست. منتها در زمان ساسانیان که با کودتای اردشیر، حکومت اشکانیان را که پادشاهی تیره‌ها بود، برانداختند و حتی نام آنها را نیز حذف کردند، این شهر را نیز گرفتند و نام آن را «نوشاپور» گذشتند. «نو» یا «نیو» به معنای پهلوان است و «نوشاپور» یعنی شاپور نیو یا شاپور پهلوان که پسر اردشیر بوده است.

 در زمان پارتیان این شهر چه نام داشت؟

در زمان پارتیان نیشابور را شهر دروازه خورشید می‌خواندند زیرا نیشابور به جز دروازه‌های کوچک دارای چهار دروازه بزرگ بود که هر چهار، رو به سوی خورشید داشته‌اند و هنگام برخاستن خورشید، نخستین پرتوهای آفتاب از هر چهار دروازه به درون شهر می‌تابیده است. اگر چه نقشه آن شهر در دست نیست ولی می‌توان به یاری اندیشه این نقشه را مجسم کرد. این آگاهی را «امام الحاکم» نیشابوری در «تاریخ نیشابور» به ما می‌دهد: «که چون شاپور خواست که شهر نشابور را بنا کند چهار دروازه در چهارسوی آن چنان بساخت که هنگام برآمدن آفتاب از هر چهار دروازه آفتاب به درون شهر می‌تابید.» هنوز در خانه‌های کهن زرتشتیان یزد و کرمان، نخستین پرتو آفتاب نیز بر«پسکم مس» می‌تابد. این خانه‌ها که به سبک معماری پارتی ساخته می‌شود، دارای چهار پسکم (Peskam) یا صفه است که در چهارسوی سرای قرار دارند. هر پسکم، ایوانی با آسمانه زخمی (سقف ضربی) است که به اتاق‌ها راه دارد. یکی از این پسکم‌ها، راه ورودی سرای است و دو پسکم دیگر دو سوی محل رفت و آمدهای روزانه است و پسکم بزرگ (که پسکم مس خوانده می‌شود) از دیگر پسکم‌ها بلند‌تر و سر آن از سطح پشت بام بالاتر است، چنان که نخستین پرتو خورشید بر آن می‌تابد و آغازگاه بامداد یا نماز بامداد را آگاهی می‌دهد.

 آیا بعد از ظهور ساسانیان، نیشابور را «نوشاپور» خواندند؟

خیر، این نامی است که چنان که گفتم، ساسانیان بر این شهر گذاشتند. البته مشخص است که مردم این شهر دوست نداشتند که این شهر به نام پسر اردشیر باشد، بنابراین آن را «اپرشتر» یعنی ابر شهر یا شهر برین یا بالاترین شهر نامیدند. این شهر تا پایان ساسانیان چنین خوانده می‌شد. البته دولت نیز عنوان ابرشهر را پذیرفته بود اما بعد از اسلام که این حساسیت‌ها از بین رفت، به تدریج نیشابوری‌ها، اسم نیشابور را پذیرفتند و آن را «نشابور» خواندند. به واقع نیز شهر بزرگ و مهمی بوده است و جمعیت زیادی داشته است. برای نمونه در زمان مغول حدود یک میلیون جمعیت داشته است و در حمله مغول در حدود ۸۰۰ سال پیش، ۳۸۰ هزار نفر فقط در این شهر خودکشی می‌کنند که به دست مغول نیفتند.

 پس شهر امروزی نیشابور، در همان محل ریوند باستانی قرار دارد؟

الحاکم در تاریخ خود یادآور می‌شود که از مسجد‌جامع به سوی غرب تا احمدآباد سبزوار را «ریوند » نامند. پس شهر باستانی ریوند، بی‌هیچ گمان در این منطقه است و شاپور اول (شاپور دوم نیز به آبادی نشابور افزود) شهر تازه را در سوی شرقی آن بنا کرده است و ریوند را ویرانه نهاده است مگر آن‌که مردمان خود بنا به علاقه خویش، به آبادانی بخش‌هایی از آن همت گماشته‌اند.

 بعد از اسلام وضعیت این شهر به چه صورت بود؟

پس از اسلام شهر به سوی ریوند گسترش می‌یابد و آن را در بر می‌گیرد چنان که مسجدجامع نیز، در مرز ریوند و نشابور ساخته می‌شود، آنگاه شهر به سوی غرب ریوند کشیده می‌شود تا به دروازه پول که روی رودخانه‌ای موسمی به نام کال جینگل بنا شده، می‌رسد. از سوی شرق نیز، شهر گسترده می‌شود زیرا که در نوشته‌های پس از اسلام به دروازه شرقی به نام «باب ابی‌اسود» در شرق بر می‌خوریم که نشان می‌دهد پیش از اسلام ساخته نشده است زیرا در آن صورت نامی فارسی به خود می‌گرفت. استخری در سده چهارم باروی این شهر را به شکل چهارگوشه‌ای معرفی می‌کند که هر یک از برهای آن یک فرسنگ بوده است. اما این را هم می‌افزاید که دو محله پر جمعیت نیز در بیرون شهر قرار دارد. بنابراین به طور کلی شهر به صورت مستطیل درمی‌آید. در زمان سلجوقیان نیز شهر گسترده‌تر می‌شود، چیزی که حتی در نشابور کوچک امروز هم دیده می‌شود و این بدان روی است که شهر در دامنه کوه بینالود برای دست یافتن به آب مورد نیاز به دو سو کشیده می‌شود.

 یکی از جذابیت‌های نیشابور در دوره اسلامی مساجد این شهر است، اگر ممکن است درباره بنای این مساجد نیز توضیح دهید.

بعد از ورود اسلام به ایران، ایرانیان برای مقابله با بغداد، نشابور را از جنبه اسلامی نیز…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۱ همراه باشید.

بازدیدها: ۷۷