بالاتر از هر بلندبالایی

بالاتر از هر بلندبالایی


کافه طبقه پنجم دوراهی قلهک/ هدفون سفید را از گوشم بیرون می‌آورم و شریعتی را نگاه می‌کنم که هنوز شلوغ است و هنوز صدای بوق هیچ سواری‌ای پنج طبقه بالا نمی‌آید


محسن آزرم


هر بار پله‌‌برقی‌های ایستگاه مترو تجریش را بالا می‌آیم و هر بار از هر درِ ایستگاه مترو تجریش که بیرون می‌زنم، شریعتی را یکراست می‌آیم پایین و همین‌طور آهسته و پیوسته می‌روم تا می‌رسم به ایستگاه مترو صدر و چند قدم پایین‌‌تر از ایستگاه، پُلی هوایی هست که بعدِ سال‌ها بالاخره پله‌های برقی‌اش را راه انداختند و گاهی روزهای تعطیل که از آنجا می‌گذرم، می‌بینم یک جا هم بالاخره در مصرف برق صرفه‌جویی کرده‌اند و پیر و جوان نفس‌بریده از پله‌ها می‌روند بالا و فکر می‌کنند چه کسی برقِ این پله‌ها را خاموش کرده و این بار که دارم از کنار این پله‌ها رد می‌شوم به این فکر می‌کنم که یک بار هم از این پله‌ها بروم بالا و آن دست خیابان بیایم پایین و بعد یادم می‌آید اصلا این دستِ خیابان را آمده‌ام پایین که برسم به کافه جمع‌وجور و کوچکِ «رئیس» که قدیم فقط شعبه خیابان جم را می‌رفتم و حالا که خیابان شریعتی را هم به خیابان‌های قدم زدن اضافه کرده‌ام، سری به شعبه پل رومی هم می‌زنم و با اینکه گاهی میز و صندلی برای نشستن دارد معمولا اسپرسو مضاعفم را در فنجان کوچکِ درداری می‌گیرم و به پل صدر نرسیده، آخرین قطره‌هایش را سر می‌کشم و دنبال سطل زباله‌ای می‌گردم که نیست و چشم که می‌گردانم آن دست خیابان چشمم به جمال یکی از این سطل‌های عظیم می‌افتد که در میانه روز آدمی که می‌تواند یکی مثل خودم باشد تا کمر در آن فرو رفته و ترجیح می‌دهم فنجان کاغذی را نگه دارم و راهم را بروم و روز آدمی را که می‌تواند یکی مثل خودم باشد خراب نکنم و درست چند متر بالاتر از پل صدر از کنار نانِ سحر که می‌گذرم حتی اگر قرار نباشد چیزی بخرم سری به نان‌های شگفت‌انگیزش می‌زنم و هر بار فکر می‌کنم یکی از این روزها در کلاس‌های نان‌پزی‌اش ثبت‌نام می‌کنم و همین‌طور که در مغازه می‌چرخم و نان‌های رنگ و وارنگ را در جعبه‌آینه‌ها تماشا می‌کنم به این فکر می‌کنم که اگر جز آن لقمه‌ها و ساندویچ‌ها و برش‌های پیتزا و آب‌معدنی‌ها چندجور قهوه هم می‌فروختند، نان سحر را هم می‌شد به چشم خواهرخوانده نانِ «پُل» در پاریس دید که اسپرسو مضاعف را در یک چشم به هم زدن در سینی‌ای تحویل می‌دهد و حالا که اسپرسویم را تا آخرین قطره سر کشیده‌ام و قرار نیست هیچ کدام از این نان‌ها را بخرم، از آن یکی در می‌زنم بیرون و می‌آیم پایین‌تر می‌رسم به پُل صدر و حواسم را جمع می‌کنم که سواری‌های کوچک و بزرگ همه هستی‌ام را به آیه تاریکی بدل نکنند و هر بار که چند متر پایین‌تر از این جایی که خیال می‌کنم ممکن است قتلگاه هر کسی باشد به شهرکتابی می‌رسم که جز یک بار داخلش را ندیده‌ام و حالا هم نمی‌خواهم سرم را بیندازم پایین و پله‌ها را بروم بالا و قفسه‌های کتاب را یکی‌یکی سیاحت کنم چون اصلا امروز مثل هر پنج‌شنبه‌ و جمعه دیگری در این ماه‌ها وقت کار دیگری است و هنوز چند چهارراه مانده تا برسم به جایی که اصلا برای رسیدن به آنجا از خانه بیرون زده‌ام.
دوراهی قلهک پارک کوچکی دارد که بعد از ظهرها شلوغ است و هیچ نیمکت خالی‌ای در آن پیدا نمی‌شود و پیرها و گاهی جوان‌ها نشسته‌اند به سیگار کشیدن و بلندبلند حرف زدن و هر بار که از کنار این پارک کوچک می‌گذرم چشمم پی پیرمردی است که همیشه تنها می‌نشیند و به عصایش تکیه می‌کند و کاری به کار دیگران ندارد و هرچه هم که دیگران بگویند گوش نمی‌دهد و در سکوتی که برای خودش تدارک دیده به چیزی فکر می‌کند که نمی‌دانم چیست و هر بار که این پیرمرد را می‌بینم انگارِ خودِ سال‌ها بعدم را دیده‌ام و هر بار به خودم یادآوری می‌کنم که قرار نیست این همه زندگی کنی و چه فایده‌ای دارد که سی، چهل سال بعد تک‌وتنها در پارکی که عصرها همیشه شلوغ است بنشینی و حرفی نزنی و به عصایت تکیه کنی و امروز هم پیرمرد همان‌جا روی نیمکتی نشسته و همین‌طور که نگاهش می‌کنم حواسم هست که حواسش هست و چانه‌اش را که گذاشته روی دسته عصا طوری آهسته می‌چرخاند که انگار عصا بخشی از چانه‌اش شده و پارک را تا پایین مثل همیشه می‌روم و می‌پیچم دست چپ که خیابان یکطرفه پُردار و درختی است به اسم بصیری که می‌رسد به خیابان یخچال و چند قدم که جلو می‌روم دست چپ می‌رسم به عجیب‌ترین چیزی که یک روزِ به‌خصوص دیدمش و تا با چشم‌های خودم ندیده بودمش باورم نمی‌شد جایی در این شهر چنین چیزی هست.
هزار بار از آن خیابان یکطرفه پرُدار و درخت گذشته بودم و حتی یک بار چشمم نیفتاده بود به آسانسوری که کنار درِ همیشه‌باز یک پارکنیگ عمومی است و آن روزِ به‌خصوص هم خودم این آسانسور را ندیدم و حتی اگر می‌دیدم هم باورم نمی‌شد که درش باز می‌شود و مثل هر آسانسور دیگری می‌شود سوارش شد و دکمه طبقه پنج را زد و پنج طبقه بالاتر به کافه‌‌ای رسید که بزرگ‌تر از هر کافه دیگری است که در زندگی‌ام دیده‌ام و همیشه خدا صندلی خالی‌‌ای هست که رویش بنشینم و برای من که این پنج‌شنبه و جمعه هم مثل هر پنج‌شنبه و جمعه دیگری در این ماه‌ها یکراست آمده‌ام اینجا که روی صفحه سفید نئوآفیسم بنویسم و همان‌طور که امریکانوی مضاعفم را سر می‌کشم یا قهوه وی ۶۰ را آهسته مزه‌مزه می‌کنم، به این فکر می‌کنم که بهتر است بروم روی یکی از آن صندلی‌هایی بنشینم که چسبیده‌اند به شیشه و شریعتی را می‌شود دید و این‌ بالا هیچ نشانی از صدای سواری‌های کوچک و بزرگی نیست که هر کدام سعی می‌‌کنند به سواری دیگری راه ندهند و این بالا حتی نمی‌شود دست راننده‌هایی را دید که یکدفعه روی بوق سواری‌شان می‌کوبند و چه خوب که این بالا خبری از آن صدای گوشخراش نیست و البته وقت‌هایی که کافه شلوغ‌تر است و صندلی‌ها تقریبا پُرند و همه حرف می‌زنند و موکا و ماکیاتو و لاته و ماست‌وگرانول و همبرگر مخصوص و هر چیز دیگری که میلشان کشیده می‌خورند، موسیقی هم مثل صدای همین آدم‌های دوروبرم که ذوق‌زده‌ می‌خورند و حرف می‌زنند و بلند می‌خندند، بلند و بلندتر می‌شود و چاره کار این وقت‌ها که موسیقی یکدفعه به پُتک بزرگی تبدیل می‌شود که روی سرم فرود می‌آید پناه بردن به هدفون سفید کوچکی است که موسیقی‌های ساکن آی‌تیونز را یکراست روانه گوشم می‌کند و برای نوشتن این چیزی که پنج‌شنبه‌ها و جمعه‌های این ماه‌ها را صرفش کرده‌ام موسیقی هرچه عجیب‌تر بهتر و خودم را آزاد می‌گذارم که هرچه پخش شد به خیال خودم ادامه موسیقی قبلی باشد و گاهی در میانه نوشتن سرم را بلند می‌کنم و آدم‌های دوروبرم را می‌بینم که هنوز ذوق‌زده‌اند و هنوز می‌خورند و هنوز حرف می‌زنند و هنوز بلند می‌خندند و به جای صدای خوردن و حرف زدن و بلند خندیدنشان صدای موسیقی انور براهم و میشل خلیفه است که در سرم می‌پیچد.
بیست دقیقه یک بار از جا بلند می‌شوم این وقت‌ها و نفس عمیق می‌کشم و دوباره می‌نشینم و پیش از آنکه نوشتن را شروع کنم هدفون سفید را از گوشم بیرون می‌آورم و شریعتی را نگاه می‌کنم که هنوز شلوغ است و هنوز سواری‌ها به هم راه نمی‌دهند و هنوز صدای بوق هیچ سواری‌ای پنج طبقه بالا نمی‌آید و موسیقی کافه هم عوض شده و اگر مطمئن نبودم اینجا تهران است و اسم این خیابان شریعتی است و این تکه شریعتی را می‌گویند دوراهی قلهک، خیال می‌کردم مثل آدم‌های سریالِ «قهرمان» طی‌الارض کرده و یکدفعه پا گذاشته‌ام به نوشگاهی در پاریس یا بارسلونا یا هر جای دیگری که آدم‌ها می‌روند و روزی را که گذرانده‌اند پشتِ درِ نوشگاه جا می‌گذارند و می‌روند برای آنکه ادامه روز را آن‌طور که دوست دارند بسازند و روشن است که این‌ جاها موسیقی‌اش فرق داشته باشد با کافه‌ای در خیابان شریعتیِ تهران و ظاهرا هیچ چیزِ تهرانِ این روزها دقیقا همان چیزی نیست که باید باشد و در این چند دقیقه‌ای که هدفون را درآورده‌ام، آدم‌هایی را می‌بینم که در پیاده‌رو روبرویی راه می‌روند؛ یکی‌یکی یا باهم و دو سواری ناگهان به هم می‌کوبند و راننده یکی از سواری‌ها پیاده می‌شود و خیابان که قبلا هم بند آمده بود، بندآمده‌تر می‌شود و آن یکی راننده هم از سواری‌اش می‌آید بیرون و شروع می‌کنند به داد و بیدادی که حتی یک کلمه‌اش به پنج طبقه بالاتر از زمین نمی‌رسد و از اینجا که پنج طبقه بالاتر از زمین است هیچ معلوم نیست چرا یکی از راننده‌ها دارد توی سرش می‌کوبد و خودش را می‌زند و راننده‌ها آن‌قدر دورند که لبخوانی هم نمی‌شود کرد و حتی اگر می‌شد هم فایده‌ای نداشت چون از آن کارهایی است که مثل خیلی کارهای دیگر هیچ استعدادی در آن ندارم.
شریعتی هنوز شلوغ است و صف طویل سواری‌ها هنوز چشم به راه دو راننده‌ای هستند که خیابان را بند آورده‌اند و اتفاق دیگری هم ظاهرا قرار نیست بیفتد و تماشای خیابان بندآمده هم لذتی ندارد و باید دوباره سرگرم کارِ این پنج‌شنبه‌ها و جمعه‌ها شد که معمولا دو ساعت دیگر طول می‌کشد و دومین قهوه وی ۶۰ را آهسته سر می‌کشم که بهترین دمای ممکن را دارد و به سبُکیِ ظاهری‌‌اش نباید اعتماد کرد چون وقتی تمام می‌شود فکر می‌کنی نکند سه تا اسپرسو مضاعف را یکجا سر کشیده‌ای که به جای خون در رگ‌هایت قهوه جاری است و همین‌طور که جمله‌های این یکی، دو ساعت را می‌خوانم می‌بینم یک جای کار می‌لنگد و چندصفحه می‌روم عقب‌تر و همین‌طور عقب‌تر و می‌بینم رسیده‌ام به فصل‌های قبلی و دارم از نو جمله‌ها را می‌نویسم و جمله‌هایی را که قبلا نوشته‌ام خط می‌زنم تا می‌رسم به آخرین جمله‌هایی که امروز نوشته‌ام و بالاخره می‌شود نفس راحتی کشید و درِ مک‌بوک را بست و کیف را جمع کرد و سوار آسانسوری شد که پنج طبقه می‌رود پایین و به خیابان رسید و خیابان بندآمده را از نزدیک دید و چه عجیب که حتی اینجا هم خبری از صدای سواری‌ها نیست و هنوز انور براهم و میشل خلیفه می‌نوازند و زندگی ادامه پیدا می‌کند.

او هرگز دست از چزاندن مخاطبش برنمی‌دارد

او هرگز دست از چزاندن مخاطبش برنمی‌دارد


روایت‌هایی کوتاه از مهم‌ترین آثار هرمان ملویل، نویسنده امریکایی
بیلی باد ملوان، موبی‌دیک، بارتلبی محرر


تلخی بی‌پایان
احسان رضایی

می‌گویند خواندن کتاب‌های هرمان ملویل به تصمیم جدی و اراده قوی نیاز دارد. راست هم می‌گویند. داستان‌های ملویل تلخ و گزنده هستند، خیلی تلخ. درباره همین کتاب معروف «موبی‌دیک» که حالا جزو کلاسیک‌های ادبیات انگلیسی است، ویلیام فاکنر گفته آرزو داشته این کتاب را او نوشته بود. دی. اچ. لارنس آن را بهترین کتاب در مورد دریا لقب داده. خوزه مورینیو آن را الهام‌بخش زندگی‌اش دانسته و… فقط در سال‌های اخیر و بعد از ستایش‌های فراوان منتقدها به این جایگاه رسیده. وگرنه ملویل در زمان حیاتش اصلا پرفروش نبود و برای نمونه در طول ۴۰ سالی که ملویل بعد از انتشار موبی‌دیک زنده بود، کتابش در انگلستان ۵۰۰ نسخه و در امریکا ۳۲۱۵ نسخه فروخت؛ یک چیزی حدود ۹۳ نسخه در هر سال. باز موبی‌دیک یک نمونه از پایان خوشِ کلاسیک است. اقبال و توجه به این کتاب از دهه ۲۰ میلادی شروع شد و حالا هر سال چند ده هزار نسخه از آن فروش می‌رود اما باقی کتاب‌ها همین وضعیت را هم ندارند. یک نمونه‌اش «بیلی باد ملوان» که مجموعه‌ای است از سه داستان کوتاه ملویل در یک جلد. ترجمه این سه داستان، کار مرحوم احمد میرعلایی است که در کار ترجمه کلی شیرین‌کاری و ظرافت به خرج داده. با این وجود، در عینِ ترجمه خوب و شهرت نویسنده، این کتاب چندان اقبالی در بین مخاطبان ایرانی نداشته. دلیلش شاید همان ذات تلخ داستان‌های ملویل باشد. همین بیلی باد ملوان را در نظر بگیرید. ماجرای داستان، ماجرای ملوانی جوان و مهربان و برازنده و خوش‌بر و رو است که تنها عیبش لکنت زبانی است که در مواقع استرس دچار آن می‌شود. بیلی باد در یک کشتی جنگی به نام «حقوق بشر» ملوانی می‌کند و چون زرنگ و کاری است، خیلی زود مورد توجه ناخدا و افسران مافوقش قرار می‌گیرد. کاپیتان وِر و بقیه اهالی کشتی بیلی باد را دوست دارند و ظاهرا همه چیز خوب و ایده‌آل است الا یک چیز: سراسلحه‌دار کشتی، آقای کلاگارت که ذاتا آدمی است خبیث و شرور، به بیلی حسادت می‌کند و چشم دیدن محبوبیت او را ندارد. بیلی هم البته کسی نیست که دم به تله بدهد و در برابر همه دستورات احمقانه کلاگارت صبوری در پیش می‌گیرد و ضعفی نشان نمی‌دهد اما به قول بیهقی «قضا در کمین بود، کار خویش می‌کرد». عاقبت یک روز که ناخدا، کلاگارت و بیلی …

 

 

 

برای خواندن ادامه این مطلب با ما در کرگدن ۱۱۸ همراه باشید.

بازدیدها: ۹۵

عاشق زنی شدم که پیکان دولوکس داشت

عاشق زنی شدم که پیکان دولوکس داشت


سرش را انداخت پایین و با پوست اضافه کنار انگشتش ور رفت، درست مثل اوما تورمن شمشیر گرفته بود دستش و افتاده بود به جان خیابان جلفا


فهیم عطار


آقای دبیر تحریریه پیام داد که بیا و یک جایی از تهران را که برایت عزیزتر از باقی جاهاست، انتخاب کن. بعد احساساتت درباره آن‌ محل را توی هفتصد کلمه خلاصه کن و بنویس تا ما چاپش کنیم. اصرار کردم که موجزگویی بلد نیستم و من هفتصد کلمه فقط برای مطلع کلام می‌خواهم اما زیر بار نرفت. دبیرها زیر بار نمی‌روند. خلاصه ماجرا این است که اگر تهران یک کیک تولد بزرگ بود و من مسئول کارد‌به‌دستِ تقسیم کردن آن بین مهمان‌ها می‌شدم، حتما یک جوری تقلب می‌کردم تا خیابان جلفا بشود سهم بشقاب خودم. سر این موضوع هم با هیچ‌کس شوخی نداشتم. حتی اگر شده با همان کارد کیک‌بری مجبور می‌شدم شکم مهمان‌های دیگر را سفره کنم؛ همین‌قدر بی‌رحم و سازش‌ناپذیر. من عاشق خیابان جلفا هستم. همیشه دوست داشتم خانه‌ام خیابان جلفا می‌بود اما هیچ‌وقت پولم نرسید. کلا اگر تهران را مردی ایستاده از جنوب به شمال در نظر بگیریم، وسع و توان مالی من فوقش برسد به زانوی این مرد رشید، شاید هم یک وجب پایین‌تر. اما خب، جلفا ناف مرد را هم رد کرده بود و جز نگاه رو به بالا سهم دیگری از آن نداشتم.
زیر یکی از درخت‌های چنار خیابان جلفا عاشق شدم. عاشق زنی که پیکان دولوکس داشت و هر روز با آن می‌آمد دانشگاه. زیر همین چنار پارکش می‌کرد. یک روز عصر کنار پیکانش رازم را بهش گفتم. پاییز بود و برگ‌های زرد و نارنجی ریخته بود روی ماشین و زمین و نور اریب خورشید می‌تابید بهشان. خیلی سینمایی و رمانتیک بود و باب دلِ باز کردن سفره دلِ عاشق جلوی معشوق. همین زن بعدها به من می‌گفت که خیابان‌ها همین‌طوری فقط دو خط موازی‌اند که هیچ روح و حسی ندارند؛ درست مثل بوم سفید نقاشی که هنوز احساسات نقاش روی آن نقش نبسته‌ است. اما وقتی خاطرات آدم مثل لایه‌های رنگی روی این بوم سفید می‌نشیند، به آن روح می‌دهند. درست همان‌طور که لایه‌های رنگی خاطرات گلی ترقی، شمیرانات را قابل حس کردن می‌کند.
بهترین سوسیس‌بندری‌ زندگی‌ام را هم با همین زن در ساندویچی وسط خیابان جلفا خوردم؛ با نان اضافه و کوکا. یکی از همان شب‌هایی که تهران ویار برف کرده بود و آسمان برایش سنگ تمام…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۸ همراه باشید.

بازدیدها: ۶۸

چَکِ اول

چَکِ اول


صف‌ها بسته شده بود اما من مثل روح سرگردان آن وسط ولو بودم، یکهو یک آدم دیلاق که روزهای بعد فهمیدم ناظم مدرسه است، مثل عقاب سایه انداخت روی سروکله‌ام


قباد آذرآیین


یک؛ روستازاده بودم. مثل خیلی از روستازادگان، صاحب شناسنامه شدنم در گرو این بود که حضرات سجل‌چی کِی به صرافت بیفتند نقشه در و دهات را نگاه بکنند و متوجه شوند که ای دل غافل! انگار یک آبادی هم آن لا و لوهای دره‌ها گم و گور شده که تا حالا آنجا قدم‌رنجه نکرده‌اند. آن وقت می‌پریدند توی جیپ اداره و می‌راندند طرف فلان‌آباد! مامور ارسالی از شهر سر تا پای نوزادها را که حالا دیگر بعضی‌هاشان مراحل کودکی را هم پشت سر گذاشته بودند، ورانداز می‌کرد و از پدر بچه می‌پرسید: “کی به دنیا اومده باباجان؟” پدر بچه لوچه‌ای می‌کرد و شانه‌ای بالا می‌انداخت و اگر زنش هم همراهش بود، نگاه پرسشگرانه‌ای به او می‌انداخت یعنی که “عیال، تو کی اینو زاییدی؟” بعد دوتایی سال تقریبی تولد نوزاد – حالا نوجوان شده – را به مامور می‌گفتند و او هم تقریبی روز و ماه و سال تولدی سر هم می‌کرد، شناسنامه‌ای ممهور به مهر مبارک اداره متبوعه‌اش صادر می‌کرد و می‌داد دست پدر بچه و می‌گفت: “به سلامت… بعدی!” این‌ها را نوشتم که حالی‌تان کنم من چجور به قول شاعر «خود را به ثبت رساندم».
دو؛ توی شهر عمویی داشتم که بابام کلی ازش تعریف می‌کرد: “یک شهر است و یک عموی تو و قرار است بیاید تو را ببرد شهر، آنجا درس بخوانی و به جایی برسی.” عموی شهری یک روز آمد و یک هفته‌ای هم به ما افتخار داد و یک شب گفت: “فردا راه می‌افتیم.”، “کجا عامو؟”، “شهر دیگه عموجان. مگه قرار نبود بیای پیش ما زندگی کنی، بشی پسر ما؟” توی دلم گفتم: “کی با من…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۸ همراه باشید.

بازدیدها: ۴۰

انسان همیشه می‌خواهد سر از هر چیزی دربیاورد

انسان همیشه می‌خواهد سر از هر چیزی دربیاورد


یکی از ویژگی‌های مهم داستان غیر از سرگرم کردن، دادن و گرفتن اطلاعات است و همین ویژگی شاهکارهای ادبیات داستانی را به وجود آورده است


جمال میرصادقی


«سرگرمی» یکی از عواملی است که بشر را از دیرباز به سوی داستان کشیده است و نتوانسته خود را از آن رهایی دهد. حادثه‌ها موجب این سرگرمی‌اند. کنجکاوی انسان ‌که بعد از وقوع هر حادثه چه پیش می‌آید، داستان خلق می‌کند. لحظه‌های واقعه انسان را به دنبال خود می‌کشد و فراغ خاطری به او می‌دهد و دلبستگی او را به داستان فراهم می‌آورد. عمده‌ترین این دلبستگی‌ها نیاز به لحظه‌هایی است که انسان خواسته خود را فراموش کند و با خیال‌پردازی زندگی یکنواخت خود را تنوع ببخشد. نیازی که از وقتی انسان خود را شناخت، همیشه با او بوده و از واقعیت به خیال پناه برده تا به زندگی‌اش رنگ و تنوع بدهد و تشفی و فراغ خاطری برای خود فراهم آورد. والتر بنیامین (۱۸۹۲ – ۱۹۴۰) در مقاله «قصه‌گویی» عصری را توصیف می‌کند که در آن انسان هنوز می‌توانست تجربیاتش را، آن هم به نحو دهان به دهان، منتقل کند. زمانی بود که انسان‌ها به گـوش سپردن به قصه‌های غریب از زبـان یکـدیگر علاقه نشان می‌دادند. قصه‌گویانی بودند که سینه‌شان پر از ماجراهای شگفت بود یا عمری در سفر گذرانده و از احوال سرزمین‌های دور و نزدیک باخبر بودنـد: برخی در کار سـفرهای بری و جمع‌آوری قصه‌های بومی سرزمین مادری، برخی در کار سفرهای بحری و فراهم کـردن قصـه‌های سرزمین‌هـای دور. «سندباد» نمونه‌ای از قصه‌گویان نوع دوم است که وقتی از سفر دریایی‌اش به خانه بازگشت، هفت شب پیاپی مردمش را به خانه دعوت کرد تا از چیزهای غریبی که به چشم خود دیده یا به گوش خود شنیده بود، برای آن‌ها تعریف کند و از دل این قصه‌گویی، شنوندگان امید به پند و اندرزی داشتند که به آن‌ها حکمتی بیاموزد؛ حکمتی که گویی غایت نخستین به «روایت» درآوردن زندگی بود. شبکه ارتباطات انسانی‌ای وجود داشت که شیوه عمل قصه‌گو به نوعی معرف آن بود؛ ارتباطاتی صمیمی و چهره به چهره حالا خود برای ما بسیار غریب می‌نماید. برای ما که حالا دیگر باید در جایی نزدیک به پایان روندی که مصادف خواهد شد با «زوال قصه‌گویی» به سر بریم؛ همان روندی که بنیامین عقیده داشت اولین نشانه آغاز ظهور رمان در عصر جدید است. جهان قصه‌های قدیمی، جهان «افسون‌ها»ست؛ جهانی است که در آن قصه‌گویان چنان آب و تـابی به قصـه‌های خود می‌دهند که حتی ماجراهای عـادی به امور شگفت مبـدل می‌شوند. از این جهان شگفتی‌ها تجربه مبتنی بر درگیری جسمانی قهرمان با ماجرا بود و «مخاطره» جزئی جدانشدنی از این تجربه به شمار می‌آمد. تجربه انسان جدید اما به‌کلی از جنسی دیگر است و به‌روشنی می‌توان دید که انسان جدید از متن ماجرا بیرون افتاده و حالا حتی در مورد خطر بزرگی مثل جنگ که می‌تواند موضوع حماسه‌ها باشد – از آن‌جا که میان سربازان و متن ماجرا فاصله افتاده – آن‌ها قادر نیستند چیزی را که تجربه کرده‌اند، به بیان درآورند و قصه‌پردازی کنند و به ماجرا «رنگ و لعاب» بدهند و آن را به چیزهای شگفت مبدل سازند. نگاه با فاصله، نگاهی که از متن بیرون افتاده، دیگر نمی‌تواند به ماجرا به چشم موضوعی هیجان‌آفرین بنگرد. حالا صرفا جنبه‌های واقعی هر ماجـرا بر او آشکار می‌شود و در پایان آنچه باقی می‌ماند، چیزهای «ناگفتنی» است یا به قول قهرمان شکسپیر، «سکوت». نگاه با فاصله یک‌جور نگاه منزوی است. بی‌مخاطرگی انسان جدید وقتی تداوم پیدا کند، حاصلش تنها تردید خواهد بود. عصر جدید، عصر افسون‌زدایی از جـهان است؛ عصری کـه خرد گَرد شگـفتی را از دامن طبیعت می‌تکـاند و هر چـیزی در بر و بحر به موضـوع علم انسان بدل می‌شود؛ علمی که به تکنیک رهنمون شود، علمی که قادر باشد از هر چیزی به میزان انبوه تولید کند و ارزش افزوده ماده خام را به منتها درجه برساند. پس هر چیزی که نتوانست به میزان انبوه تولید شود، از چارچوب شیوه جدید زندگی خارج خواهد شد و هر دستگاهی که نتوانست ارزش افزوده قابل توجه فراهم کند، دور ریخته خواهد شد. اگر قصه‌گویی از دل شیوه زندگی در روستاها و شهرهای کوچک بیرون آمده بود، عصر جدید هم از دل «کلانشهر» خود شکل ادبی تازه رمان را بیرون داد. در همین‌جاست که زندگی درونی از زندگی بیرونی جدا می‌شود و مهم‌تر از آن به بیان می‌آید یا بگوییم زندگی ذهنی از زندگـی عینی جدا می‌شود. در چنین عصری است کـه رمان ظهور می‌کند. اگر حماسه و درام را دو شکل ادبی کهن بدانیم، شیوه ارائه هر دو مبتنی بر «حضور مخاطب» بوده است؛ حماسه با نقالان خود و درام با بازیگرانش. هر دوی این‌ها در نهایت به جهان کلام منظوم (از بر شدنی) و به سنت شفاهـی تعـلق داشت. نتیجـه آنکـه رمـان‌نویس از حضور دیگران بی‌نیاز شده است و دیگران بی‌نیاز از حضور او. رمان «محصول انزوا» است.۱ زمان هرچه پیش آمده و فرهنگ‌ها و تمدن‌ها هرچه امنیت و رفاه بیشتری برای انسان فراهم آورده، زندگی او را از حادثه‌ها تهی‌تر کرده و نیاز او را به ماجرا فزونی داده است. انسان برای شکستن یکنواختی و بی‌رنگی لحظه‌های زندگی‌اش به داستان روی آورده و دلبستگی و شیفتگی او را به آن بیشتر کرده است. از این رو، می‌بینیم هر اختراعی شده، هر وسیله‌ای برای سرگرمی ابداع شده، باز داستان به حیات خود ادامه داده و هماهنگ با تحولات جامعه انسانی و گسترش افق فکری او و نیازهای درونی زندگی‌اش، انواع آن را به وجود آورده است.گذشته از این، انسان همیشه می‌خواهد سر از هر چیزی دربیاورد و شناخت خود را از مسائل گسترش دهد و در جست‌وجوی اطلاعاتی است که مددیار او در زندگی باشد و موجب موفقیت در کارهایش بشود. در واقع ارتباط ما با دیگران و دیگران با ما و شناخت ما از دنیای درون و بیرون خودمان نیازی است که با ما زاده شده و به همین منظور است که می‌خواهیم اطلاعاتی به دست بیاوریم یا می‌خواهیم اطلاعاتی بدهیم تا این نیاز را برآورده کنیم. یکی از ویژگی‌های مهم داستان غیر از «سرگرم کردن»، همین دادن و گرفتن «اطلاعات» است که شاهکارهای ادبیات داستانی را به وجود آورده است. داستان با پیشرفت علم و فن برای بقای خود به عناصر و ابزارهای تازه‌ای نیازمند است تا دوام اطلاعات‌دهی (یکی از دو عامل بنیادی داستان)، جذابیت خود را همچنان حفظ کند. از این رو، پیشرفت دانش و تکنولوژی اینترنت و دستگاه‌های اطلاعاتی دیگر برای تعمیم و بقای آن کوشیده است. داستان‌نویس‌ها همچون دیگر خالقان آثار هنری ناگزیر شده‌اند که در ارائه آثارشان از این ابزارها و دستگاه‌ها بهره بگیرند چرا که وقتی نگاه و افق فکری انسان به خود و دنیایش تغییر می‌کند، زبان و شیوه روایت ذهنیت او نیز متحول می‌شود. علم و تکنولوژی جدید به شکل ویژگی‌های مشخصی تجلی می‌یابد و این ویژگی‌ها با رسوخ در عرصه هنر به طور عام و در عرصه ادبیات تخیلی به طور خاص، هم ‌معنا و هم ساختار آثار را دگرگون می‌کند. پیشرفت تکنولوژی، راه‌آهن، تلفن، هواپیما، رادیو و تلویزیون، ماهواره و اینترنت و دستگاه‌های دیگر، بر پیشروان و دست‌اندرکاران هنر، به‌خصوص در ادبیات تخیلی تاثیر عمیقی می‌گذارد و ادبیات تخیلی (ادبیات نمایشی، ادبیات روایتی و شعر غیرروایتی یا منظومه‌ها) و به‌تبع آن یکی از شاخه‌هایش، یعنی ادبیات داستانی، را متحول می‌کند و ادبیات داستانی مدرن و پسامدرن را به وجود می‌آورد. نویسنده‌های نابغه‌ای چون جیمز جویس، ویرجینیا وولف، مارسل پروست، ویلیام فاکنر، ارنست همینگوی، گارسیا مارکز و… پیدا می‌شوند که دیدگاه انسان را به معنا و ساختار داستان دگرگون می‌کنند و آثار بدیع مدرن و پسامدرنشان را به وجود می‌آورند. گفته‌اند: «بقای داستان را زمان معین می‌کند و بسیاری از داستان‌ها وجود داشته‌اند که در زمان انتشارشان با استقبال بسیاری همراه بوده‌اند اما بعد از گذشت دو، سه دهه جز اسمی از آن باقی نمانده است.» از این رو، هرگز نباید اعتبار و ارزشی برای داستان‌هایی که در مدتی کوتاه به چاپ‌های متعدد رسیده، قائل شد و کمتر پیش آمده که چنین کتاب‌هایی چندان دوام بیاورند. دوره‌ای از نظر بازار فروش را پشت سر می‌گذارند و فراموش می‌شوند. اغلب از این کتاب‌ها با عنوان «داستان‌های عامه‌پسند» یاد می‌کنند، اعتبار و تداوم زمانی کوتاه‌مدتی دارند و «یک‌بارمصرف» هستند اما داستان‌هایی که در طی زمان طولانی به چاپ‌های متعدد می‌رسند، آزمایش خود را پس می‌دهند و ارزش و اعتبارشان مسلم می‌شود. «بوف کور» در آغاز فقط در دویست نسخه (به روایتی پنجاه نسخه) انتشار یافت و سال‌ها طول کشید تا ارزش و اعتبار هنری خود را آشکار کند و به چاپ‌ها و ترجمه‌های متعدد به زبان‌های دیگری برسد. هد داستان سرگرمش کند و فراغتی به او بدهد. ارسطو برای داستان سه رکن قائل شده: آغاز، میانه، امروز. اثری می‌تواند از سه خصوصیت لازم برای موفقیت و بزرگی هر نوشته خلاقه‌ای برخوردار باشد که «شیوه روایت خاص» خودش را داشته باشد؛ سه خصوصیتی که از آن‌ها با عنوان «عمومیت»، «اعتبار» و «خُلقیت» نام می‌برند.
یک؛ عمومیت: به این معنا که اکثریت ایرانی‌های کتابخوان اثر را خوانده باشند یا دست‌کم اسم آن را شنیده باشند؛ مثل رمان «سووشون» که از شیوه روایت مکتب واقع‌گرایی برخوردار است و چاپ‌های متعددی به خود دیده و هنوز هم مطرح است.
دو؛ اعتبار: یعنی علو ارزش ادبی آن در کل از نظر صاحب‌نظران مورد تایید قرار گرفته باشد؛ مثل رمان «بوف کور» که از شیوه روایت مکتب سوررئالیستی بهره گرفته و در میان آثار داستانی جایگاه معتبری دارد، یا از نظر فرهنگی جنبه‌هایی از دوران تاریخی و فرهنگی ما را نشان بدهد؛ مثل «همسایه‌ها».
سه؛ خُلقیت: به این معنا که به پاره‌ای از جنبه‌های خاص ملی و هویتی ما پرداخته باشد؛ خواه بر افراط‌ و تفریط‌ها و عیوب و ناشایستگی‌های اخلاقی و اجتماعی ما دست گذاشته باشد، مثل «یکی بود یکی نبود»، خواه از محسنات، صفات مثبت و آرمانگرایی ما ایرانی‌ها صحبت کرده باشد، مثل «درازنای شب» که با شیوه روایت واقع‌گرا، تقابل سنت و تجدد و گسست دو نسل و بازتاب آن‌ها را به نمایش گذاشته است. گذشته از این سه خصوصیت، جاذبه کلام نویسنده‌ها وابسته به شکل متنوع و شیوه ویژه‌ای است که صحنه‌های تازه را خلق می‌‌کند و مخاطب را تحت تاثیر قرار می‌‌دهد. اگر داستان را به انواعش، قصه، رمانس، داستان کوتاه، رمان و ناولت، تقسیم کنیم، سرگرم‌کنندگی در قصه‌ها و رمانس نقش بنیادی دارد و همین ویژگی موجب ماندگاری آن‌ها شده است. در شماره آینده «داستان مطبوع» را می‌خوانید
پی‌نوشت:
۱- مهدی امیرخانلو، عصر انزوای رمان، تهران، روزنامه شرق، سال نهم، ۱۶ شهریور، ۱۳۸۴.

قطار یکسره

قطار یکسره


ناگهان صدایی زبانه کشید و گوشش را درید، پیش از آنکه بتواند سر بالا کند و ببیند، سیاهی در سرش شره کرد، به چشم راستش رسید و سوزشی لگام‌گسیخته صورتش را گرفت


ساحل رحیمی‌پور


دو مرد به سمتش یورش بردند. یکی‎شان زد زیر بساطش و دیگری هلش داد. لواشک‌ها روی زمین ریخت و بوی زردآلو ایستگاه را پر کرد. یکی از مردها می‌خندید و دیگری تا نزدیک سکوی قطار کشاندش. پسر پانزده، شانزده ساله‌ای هم در ایستگاه بود؛ زل‌زده به سقف راه می‌رفت. شاید به بلورهای فروریخته‌اش نگاه می‌کرد که زیر نورماه جان داشت و روشنایی.
باد در حال وزیدن بود و سوت می‌زد در دل ایستگاهِ تاریک؛ نه آن‌قدر تاریک که نتواند چهره‌ها را ببیند. مردی که لواشک‌ها را پخش‌وپلا کرده بود، گفت که قبلا دوستانش تذکر داده‌اند، آن هم زبانی، اما او زبان‌نفهم است. چشمش ناقص است ولی انگار عقلش هم از کار افتاده. فریاد زد: “لواشک‌چی! یه چیزی بگو.”
تنها حرف لواشک‌چی سکوت بود. عقب‌عقب می‌رفت و پسر را زیر نظر گرفته بود که دورتر از او، پاهایش را می‌کشید و خش‌خش به راه انداخته بود. پیش چشمان لواشک‌چی ستاره‌ها شره کرده بودند و از آسمان می‌ریختند. باید چشم چپش را بیشتر باز می‌کرد و چشم راستش را بیشتر کور! پلک راستش به تپش افتاده بود و می‌لرزید. و تا دقیقه‌ای دیگر، لبه سکو در انتظارش بود.
جیب‌های پسر پر بود از چیزی که آدم را سنگین می‌کرد. لواشک‌چی پیش‌تر دیده بودش؛ همان موقع که دو مرد دیگر از قماش همین مردها سراغش آمده و تذکرش داده بودند. تذکر یا تهدید؟ به نظرش لحنشان کنایه داشت و اجبار و تحقیر.
حالا چشم چپش زیادی می‌دید و پلک راستش بی‌محابا می‌پرید. دلش می‌خواست دستش را به جای خالی چشمش برساند و آرامش کند. مردی که هلش داده بود، قلدرتر به نظر می‌رسید. مچ دستانش زمخت بود و بین فریادهایش، مرد پشت سری را به زدن دعوت می‌کرد. باید لواشکچی را گوشمالی‌ می‌دادند تا حساب کار دستش بیاید و زبان آدمیزاد حالی‌اش شود. باید بفهمد که خسته نکند آدم‌های دور‌و‌برش را. باید جل و پلاسش را جمع کند و بریزد جایی دیگر. مگر سند این ایستگاه را به اسمش زده بودند که سال‌ها آنجا نشسته و اتراق کرده بود؟
مرد قلدرتر که سرِ لواشک‌چی به بینی‎اش می‌رسید، این‌جمله‌ها را می‌گفت. صورتش پر از جوش‌های سرسیاه بود. بدنش بو می‌داد، مثل عرقی که چند روز بر بدن مانده.
مرد با چرخشی رفیقش را کنار زد و یقه لواشک‌چی را گرفت. گل دوخته‌شده بر آن چروکید. نخ‌ها از جا دررفتند و گل یک‌بری شد. آن وقت لواشک‌چی را چرخاند. پاهایش تابیدند و تا خوردند ولی صدایی نداد. باز هم سکوت بود و سکوت.
مرد قلدرتر لواشک‌چی را تا لبه سکو برد. زد تخت سینه‌اش. لواشک‌چی خودش را نگه داشت. دوباره زد، باز خودش را نگه داشت. با ضربه سوم افتاد. صدای برخورد سر و بدنش به ریل‌ آهنی چنان بود که پسر از آن سوی ایستگاه به طرف سکو دوید.
حالا مرد دیگر به جان رفیقش افتاده بود. مشت می‌کوبید به شانه‌ها و کمرش. مرد قلدرتر خودش را از چنگال دوستش آزاد کرد و پایین پرید. لواشک‌چی را تکان داد. چشم چپش باز و پلک راستش از تپش افتاده بود. بعد دستش را زیر سر مضروب برد. خون روی انگشتانش سُرید.
از بالای سکو، رفیقش فریاد می‌زد: “سگ‌مصب کار خودتو کردی؟” نگاه پسرک روی لواشک‌چی بود و چشمانش گشاد. مرد قلدرتر دولا شد. عرق پیشانی‌اش روی لب‌های لواشک‌چی افتاد. لواشک‌چی ناله‌ای کرد.
– زنده‌ست. مرده‌شورت رو ببرن بیا کمک.
رفیقش همچنان ایستاده بود و ضجه می‌زد. پسرک نگاهش را برچید و رو گرداند که صدای قطاری نزدیک شد. مرد قلدرتر به دالان چشم دوخت. سیاه بود. لحظه‌ای بعد، دستش را رساند به لبه سکو.
لواشک‎چی روی ریل تنها ماند. مزه خون زیر زبانش بود و سرش داغ. سرش را سمت تونل گرفت. از اعماقش، نورهایی بیرون زده بود؛ پراکنده و محو. آشپزخانه خانه‌اش را می‌دید میان نورها و در دل تونلِ تاریکی که سوت می‌زد و پیش می‌آمد.
وارد آشپزخانه شد. بوی زردآلو همه‌جا را گرفته بود. و کاشی‌ها داشتند می‌ریختند، یکی‌یکی. دیوار سیمانی آشپزخانه چهره بی‌نقابش را عیان‌تر می‌کرد و زنش از جایی دورتر داد می‌زد: “باز یکیش افتاد!” بدون چرخاندن سرش به بالا نگاه کرد. زنش ایستاده بود.
– نمی‌خوای بلند شی؟
نگاهش کرد. آهسته گفت که خوابش می‌آید و چشمانش خسته است. زن خم شد و دم گوش لواشک‌چی گفت: “مگه چشم کورت هم خسته میشه؟ اون‌که همیشه بسته‌ست!” لبانش برای تکان خوردن قدرتی نداشت. زنش پشت کرد به او. چیزی را برداشت. بعد چرخید و پیش چشمان لواشک‌چی گرفتش.
– هیچ وقت چی نگهدار نبودی.
آن‌گاه تا بالای سر شوهرش آمد. گل پارچه‌ای را مچاله کرد. گلبرگ‌هایش له شدند، مثل گلی تازه. خرد شدند، مثل گلی خشکیده. فرو ریختند روی صورت لواشک‎چی. زنش خندید. مرد قلدرتر کمک ‌می‌خواست. رفیقش به لبه سکو نزدیک شد. دستش را گرفت. هر دو زور زدند. قلدرتر بالا جهید و دوستش روی زمین ولو شد. زن لواشک‌چی به طرف تونل حرکت کرد. روشن‌تر از قبل بود. نورهایی زنده شده بودند و راه می‌ر‌فتند. آشپزخانه در گلوی حفره جان می‌کَند. آخرین کاشی هم افتاد. زنش محو شد. لواشک‌چی سرش را به طرف دیگر تونل برد؛ به جایی که قرار بود قطار برود، به سمت خروجی سریع و ناگهانی. چشم چپش را بست. در دلش گفت که خسته است، که خوابش می‌آید. باد سوت‌زنان از سقف پایین می‌ریخت. پسرک رفته بود. آن دو مرد هم رفته بودند. حالا خودش بود و ایستگاه لواشک‌چی و قطاری که نزدیک می‌شد.
چشمش را که بازمی‌کند، ریل است و ایستگاه خالی. سوت‌های ممتد از قطارهایی خبر می‌دهند که قرار است وارد ایستگاه شوند. باد می‌زند به دل سوت‌ها و جوش و خروششان را بیشتر می‌کند. نشسته بر نیمکت فلزی، خودش را بغل کرده. سرش را می‌چرخاند و تنه‌اش روی نیمکت جا می‌ماند. چشم چپش به گوشه‌ای از ایستگاه کشیده می‌شود. به نظرش آشناست. بالاتر از آن، دیواری چرک است و رد چسب و کاغذهای پاره‌پاره‌ و ریل‌ها که به‌مرور رنگشان پریده است و دل و روده‌ پس داده‌اند به زمین زیر پایشان.
تکلیف قطارها مشخص است. تا بتوانند می‌آیند و می‌روند و اگر چیزی به اسم تقدیر سر راهشان سبز ‌شود، به خارج شدن از صحنه دعوتشان می‌کند. به همین سادگی! زندگیِ قطارها، آدم‌ها، ایستگاه‌ها و ریل‌ها، وابسته به سرنوشتی است که گاه و بی‌گاه دلش می‌کشد خط ممتدش را قطع کند.
حالا باد شدیدتر می‌وزد؛ به عنوان عنصری ماندگار که باید در صحنه باشد تا چیزهایی را یادآوری کند: سکوت و خلأ، نیستی و نبودن، هستی و بودن. سوت به منتهای بودنش رسیده. دستانش را از بازوهایش جدا می‌کند و می‌چسباند به گوش‌هایش. قطار سرعت گرفته، انگار نمی‌داند که آخرِ خط است و باید تا چند ثانیه دیگر به حرکتش ایست دهد و در نگاه مرد کت‌پوش خالی شود.
ریل که تمام می‌شود، قطار می‌ایستد. به هن‌وهن افتاده و صدایش به ناله‌ای شباهت دارد که از سر ناتوانی بیرون می‌دهد. مرد کت‌پوش از جایش برمی‌خیزد. به قطار نزدیک می‌شود. شبیه قطارهای قدیمی است با بدنه‌ای یکسره سیاه. فقط یک در دارد که هنوز باز نشده و کسی از آن بیرون نیامده است.
از قطار چشم برمی‌دارد. به سقف بلوری ایستگاه نگاه می‌کند که در جاهایی شکسته و ریخته است. آفتاب تا روی قطار آمده، با نوری مورب که تابنده نیست ولی هست و گرمای ناچیزش تن او را هم گرم می‌کند.
مرد کت‌پوش راه می‌افتد که صدایی از زیر پاهایش برمی‌خیزد. یک قدم عقب می‌رود. با چشم چپش به خرده‌های بلور نگاه می‌کند. دوباره به قطار چشم می‌دوزد؛ناگهان درِ آکاردئونی‌اش باز و مردی پیاده می‌شود. دو دستش را داده به دسته‌های جعبه‌ای چوبی‌ و بی‌سر، جوری‌که محتویات جعبه به چشم بیاید.
مرد کت‌پوش بو می‌کشد. بوی زردآلو می‌پیچد و مشامش را پر می‌کند. آن وقت زل می‌زند به لواشک‌ها و دستانی که جعبه را گرفته؛ تیره است و جای چند زخم رویشان.
دستانش را بالا می‌آورد و می‌بوید. بوی شب‌هایی را می‌دهد که می‌نشست کنار زنش تا زردآلوها را بی‌هسته کنند. زنش به همان اسمی صدایش می‌زد که آدم‌های ایستگاه صدایش می‌زدند: لواشک‌چی. بعد ریز می‌خندید و از جایش بلند می‌شد که برود سمت آشپزخانه و از کنار کابینت فلزی، کیسه زردآلوها را بیاورد. به کاشی‌های دیوار آشپزخانه نگاه می‌کرد؛ کاشی‌ها از کنار ظرفشویی باد کرده و بادشان را به دل کاشی‌های دیگر انداخته بودند. دوازده کاشی از جاهای مختلف افتاده بود و دیوار سیمانی زیرش توی ذوق می‌زد.
از آشپزخانه که بیرون می‌آمد، سنگینی نگاهش را به زبانش می‌داد و می‌گفت قیمت‌ میوه زیاد شده و باید بکشند روی قیمت لواشکشان. آن وقت کیسه زردآلوها را در بغلش جا می‌داد و خش‌خش‌کنان پیش می‌آمد تا برسد به لواشک‌چی. لواشک‌چی به زنش می‌گفت مردم به همان قیمت عادت کرده‌اند، به همان چیزی که از اول بوده و زنش می‌گفت: “ما هم به خیلی چیزا عادت داشتیم ولی به چیزای دیگه‌ عادتمون دادن!” و می‌نشست. بعد به سر تراشیده پسرش نگاه می‌کرد و زیر لب می‌گفت: “نمی‌ذارن موهای بدبختش پا بگیره!” و لواشک‌چی می‌گفت: “اون پسره‌ توی ایستگاهم همیشه کچله. همون که سنگین راه میره. انگار جیب‌هاش پر از یه چیزیه.”
به دور‌و‌برش نگاه می‌کند. خودش هست و لواشک‌چی با کتی همسان. کت خودش گرد و خاک گرفته و پاره است و کت لواشک‌چی تمیز است و گلی بر یقه‌اش. پس از عروسی، زن لواشک‌چی گل را از پارچه درست کرده و دوخته بود به یقه. متعجب از شوهرش که چرا با لباس پلوخوری به ایستگاه می‌رود. لواشک‌چی ‌گفت: “اونجا یه ایستگاه معمولی نیست.”
– هست. خوبم هست. یه ایستگاه کوچیک بین راهیه که چیزی ازش درنمیاد.
– نصف عمرمو اونجا گذروندم. اون ایستگاه شناسنامه داره. شناسنامه‌ش هم منم.
– محض اسمش میگی؟
– پس چی؟
– این همه خیابون و بیابون رو به اسم این و اون زدن که چی؟ کسی هم که اینجا رو به اسمت نزده، فقط آدمای ایستگاه بهش میگن لواشک‌چی!
لواشک‌چی سرش را پایین انداخت و زردآلوی رسیده‌ای را از وسط شکافت. زنش پرسید: “آخر فهمیدی اون دو تا مرد چیکارت دارن؟”
زردآلوی بی‌هسته را داخل سینی انداخت و جواب داد: “قلچماقن. می‌خوان ایستگاه رو قرق کنن.”
– خب برن ایستگاه اون‌وری.
– اون دست خودشونه. این یکی رو هم می‌خوان.
– که چی بشه؟
– دستفروشای خودشون رو بیارن تو کار.
– پس می‌خوان شناسنامه‌ت رو ازت بگیرن!
– تو هم هی بنداز.
– چی؟
– تیکه.
– یه عمر در و همسایه و بقال و فامیل بهم تیکه انداختن، بذار منم چندتاشو به تو بندازم. انداختن هم عرضه می‌خواد که تو نداری.
– همین الانشم مشتری کم شده.
– لواشک درست کردن میوه می‌خواد، میوه هم پول. خشکبار خیابون اون‌وری گفت دیگه ازم لواشک نمی‌خره.
– واسه چی؟
– میگه ملت از خوراکی خونگی می‌ترسن. میگن بهداشتی نیست. بالاخره خشکبار محله علیاست!
– پس بچسب به همین سفلی خودمون.
– تو هم بچسب به ایستگاه شناسنامه‌دارت.
همان موقع صدایی از آشپزخانه برخاست. زنش سر گرداند و گفت: “یکی دیگه هم افتاد.” آن‌گاه پسرشان از آشپزخانه بیرون آمد. کاشی به دست ‌می‌خندید. لواشک‌چی با خنده‌های پسرش همراه شد. لب‌های قیطانی‌اش بالا ‌رفت و چشم خالی‌شده سمت راستش بیشتر چروک خورد. زنش زردآلوها را رها کرد و به طرف پسرشان دوید. کاشی را گرفت و پرت کرد روی فرش و زد پس کله پسرک. پسر فریادزنان به طرف در خانه رفت. زنش رو کرد به لواشک‌چی و گفت: “حیف که یه چشم داری.”
دنبال لواشک‌چی راه می‌افتد و به دیواری می‌رسد که پیش‌تر، رد چسب و کاغذها بر آن نقش بسته بود. دیگر اثری از بود و نبودشان نیست، انگار کسی پاکشان کرده؛ خالی‌شان کرده از هستی و دیوار تازه‎ای آفریده.
لواشک‌چی دولا می‌شود. زانوهایش تا می‌خورد و جعبه لواشک‌ها روی پاهایش می‌نشیند. نور خورشیدِ افتاده بر سرش، موهای قهوه‌ای و مرتبش را نمایان می‌کند. حالا مرد کت‌پوش، چشم‌دوخته به لواشک‌چی دستش را لای موهایش می‌برد، می‌تکاندشان و شانه‌هایش سفیدپوش می‌شود.
زن لواشک‌چی می‌گفت درمان شوره سر سرکه سیب است. باید سرکه بریزد روی سرش. می‌گفت زیادی چرب است مثل صورتش. دماغ و پیشانی‌اش یک ساعت پس از حمام برق می‌زد. زنش چین به صورتش می‌انداخت و لواشک‌چی می‌گفت: “مثلا که چی؟ چندشت شد؟” زنش حرفی نمی‌زد و لبخند می‌زد. آن وقت لواشک‌چی جلو آینه بدون قاب هال می‌ایستاد و به بینی‌اش نگاه می‌کرد. با انگشت می‌فشردش. نوک انگشتانش چرب می‌شد و در دلش می‌گفت: “خوب که جوش سرسیاه ندارم.”
لواشک‌چی انگشت اشاره‌اش را روی بینی‌اش می‌کشد. پل دارد؛ یک تو رفتگی بین استخوان بالا و نوک بینی. پاهایش را دراز می‌کند و می‌گذارد که آفتاب روی سر و صورتش بریزد. چشم‌هایش را بسته و حرکت انگشتانش داخل کفش کتانیِ سفید مشخص است.
به کفش‌های خودش نگاه می‌کند؛ کتانیِ سفید چرک‌گرفته مثل همیشه که کثیف بود و زنش می‌گفت: “مگه من تمیزش کنم! سراغش نمیری مگه واسه پوشیدن.” بعد برس مسواک زهواردررفته را غرق سرکه می‌کرد و کفش را می‌سابید. بین صدایی که مسواک به راه می‌انداخت، شعری هم می‌خواند که مفهوم نبود؛ نه برای لواشک‌چی که دخلش را می‌شمرد و خرجش را کنار می‌گذاشت و دخلش که ته می‌کشید، نچ‌نچ می‌کرد و زنش دست از مسواک زدن کفش برمی‌داشت و می‌گفت: “آخرش به حرفم می‌رسی.” و لواشک‌چی نچ‌نچش را پس می‌گرفت. بعد پاهایش را دراز می‌کرد و انگشتانش را تکان‌تکان ‌می‌داد. زنش می‌خندید و بین خنده‌هایش می‌گفت: “عین بچه‌ها.” تمیزکردن کفش‌ها که تمام می‌شد، از جایش برمی‌خاست و آن‌ها را جفت‌شده دم در می‌گذاشت. آن وقت به شوهرش نگاه می‌کرد و می‌گفت: “نه به کت پوشیدنت، نه به کفشات! هیچیت به هیچیت نمی‌خوره.”
صدای زن لواشک‌چی میان قدم‌های چند نفر گم می‌شود. سه مرد، یک زن و دختربچه‌ای که همراه زن و یکی از مردهاست. کمی بعد، راهشان جدا می‌شود. دو مردی که قد و قواره متوسطی دارند به سمت راست می‌روند و زن و دخترک و مرد سوم روی نیمکت نزدیک سکو می‌نشینند. لواشک‎چی پاهایش را برمی‌چیند و به نیمکت زل می‌زند. او هم نگاه می‌کند.
حوالی ظهر بود که خورشید، پرتوش را در هوای سرد زمستانی پخش می‌کرد. مسافران از قطار پیاده شده بودند و ایستگاه به سمت خلوت شدن می‌رفت. زنی دست دختربچه‌ای را گرفته بود و می‌کشید. روی نیمکتی نزدیک سکو نشستند و مردی ساک به دست از ایستگاه خارج شد. چشمان لواشک‌چی بین گل‌های درشت روسری زن گیر افتاده بود. دلش کشید زنش هم گل‌های قرمز آتشین بر سرش بکشد و بخندد؛ همیشه بخندد و نگران زردآلو‌ها و گرانی‌شان نباشد.
زن قوز کرده و دستش را روی سر دختربچه گذاشته بود که زن دیگری پیش آمد. جوان بود، شاید بیست‌و‌چند ساله. زن روسری گلدار دخترک را در بغلش نشاند و به زن جوان اشاره کرد که بنشیند. زن جوان بی‌آنکه حرفی بزند و به نگاه زن پاسخ دهد، از ایستگاه خارج شد.
حالا دختربچه روی پاهای زن ایستاده بود که چشمش به لواشک‌چی افتاد. لواشک‌چی لبخند زد و دخترک انتهای روسری زن را ‌کشید. زن به سمت لواشک‌چی چرخید و نگاهش کرد. گوشه چشم راست زن افتاده بود و دو خط عمیق کنار لبانش بود. لواشک‌چی به بساط لواشکش اشاره کرد. زن رو برگرداند. بچه را زمین گذاشت و اسکناسی از کیفش بیرون ‌کشید.
دخترک به طرف لواشک‌ها دوید. لواشک‌چی سه لواشک زردآلو کف دست دختر گذاشت و اسکناس را که صفر آخرش کنده شده بود، گرفت و در جیب کتش جا داد.
دخترک دوان‌دوان به سوی نیمکت رفت. نشست و یکی از لواشک‌ها را سمت زن گرفت. زن دست بچه را پس زد و به جایی نگاه کرد که پیش‌تر مرد ساک به دست رفته بود. بار دیگر دستش را روی سر دخترک گذاشت. همان لحظه پسر پانزده، شانزده ساله سرتراشیده‌ای وارد ایستگاه شد. سنگین راه می‌رفت. خودش را جلو کشید تا میانه ایستگاه. ایستاد. جیب‌های پلیورش پاکتی‌شکل بودند و آویزان. گردنش رو به پایین بود و پاهای درازش در شلوار گشاد پارچه‌ای زار می‌زد.
لواشک‌چی به جیب‌های پلیور پسر چشم دوخته بود و قدم‌هایش را دنبال می‌کرد. زن همچنان روی نیمکت نشسته بود. آن وقت دو مرد وارد ایستگاه شدند که کاغذهای سفیدِ بزرگی روی ساعدشان تاب می‌خورد. چند لحظه بعد، بالای سر لواشک‌چی بودند. یکی از مردها که سر و صورتش برق می‌زد، کاغذها را به مرد دیگر داد و دست به جیب شد.
لواشک‌چی بدون بلند شدن آن طرف‌تر رفت. مرد از جیبش قلم‌مو و قوطی کوچکی بیرون آورد. لواشک‌چی سرش را بالا برد و نگاهشان کرد. طرز لباس پوشیدنشان شبیه دو مردی بود که چند هفته پیش دیده بود. شلوار سیاه با چهارخانه‌های درشتِ سفید، مشخصه تمامشان بود. غیر از آن، نگاه کردنشان شبیه بود؛ بی‌تفاوتی در آن موج می‌زد. وارد ایستگاه شده بودند و بی‌آنکه پولی بپردازند، از بساط لواشک‌چی لواشک برداشته بودند. او هم زبان نگشوده بود به اعتراض، فقط زمزمه‌کنان گفته بود: “دزدهای ایستگاهی.”
حالا مرد قلم‌مو به دست سر قوطی را باز کرده بود. بوی چسب بیرون زد و پلک راست لواشک‌چی به تپش افتاد. قلم‌مو خش‌خش‌کنان روی دیوار خالی حرکت می‌کرد و بوی چسب هردم شدیدتر می‌شد. چند دقیقه بعد، دیوار پر شده بود. کاغذهای سفید دیوار را پوشاندند؛ کنار هم، بی‌فاصله، بی درز و بی‌نقطه‌ای برای آزاد بودن و نفس کشیدن.
لواشک‌چی هم از جایش بلند شده بود. پسر در حال قدم زدن و زن تا سر نیمکت رفته و از دخترک دور شده بود. وقتی کار آن دو مرد تمام شد، لواشک‌چی پیش رفت و به کاغذهای سفید نگاه کرد: «زندگی در جایی دیگر؟!» جمله‌ای کوتاه با انتهایی پرسش‌برانگیز و حروف بزرگِ سیاه، تکرارشده روی تمام کاغذها.
مرد قلم‌مو به دست سر قوطی را بست و در جیبش گذاشت. هر دو می‌خواستند راه کج کنند و بروند که لواشک‌چی پرسید: “آگهی تبلیغاتیه؟” مرد به چشم نداشته لواشک‌چی زل زد و گفت: “می‌تونی تا چشم دیگه‌ت کور نشده بخونیش!”
لواشک‌چی عقب رفت. مرد دیگر با سر به پسر کله‌تراشیده اشاره کرد. دو مرد دور شدند و لواشک‌چی باز سر جایش نشست. حالا زیر دیواری نشسته بود که دیگر خالی نبود. یکدفعه پرنده‌ای وارد ایستگاه شد و به سقف خورد. لواشک‌چی به پرپر زدن پرنده نگاه کرد. کوچک بود و صدای جیغ‌مانندی از خودش درمی‌آورد.
پسر دستش را داخل جیبش کرد. چیزی بیرون کشید و جلو چشمان لواشک‌چی گرفت. سنگ بود، به اندازه یک سکه. بی‌هوا پرتش کرد. لواشک‌چی بی‌اختیار سرش را دزدید. صدایی از سقف برخاست. پرنده دور خودش چرخید. پسر خندید. بین خنده‌هایش تلوتلو ‌خورد و نگاهش به لواشک‌چی افتاد.
– چیه؟ مگه زده به سرت؟
آن‌وقت به دو مرد دیگر نشانش داد. هر سه خندیدند. پرنده همچنان پرپر می‌زد. پسر بی‌معطلی سنگ دیگری درآورد و پرت کرد. لواشک‌چی سرش را با دستانش پوشاند. پسر باز ‌خندید. لرزه اندامش نمی‌گذاشت که هدفش را درست ببیند و بزند. با پرتاب چندمین سنگ، زن از روی نیمکت بلند شد. دخترک مشغول خوردن لواشک دومش بود. دو مرد روی نیمکت انتهایی ایستگاه نشسته بودند و با هر سنگی که پسر کله‌تراشیده پرت می‌کرد و به هدف نمی‌خورد، می‌خندیدند.
لواشک‌چی در خودش فرو رفته بود. شانه‌هایش می‌لرزید. سنگ دیگر و سنگ‌های دیگر در انتظارش بودند. پسر پرت می‌کرد و پرنده نمی‌خورد. حالا بین شیارهای سقف گیر افتاده بود. پسر خودش را به پرنده رساند و فریاد زد: “هی! لواشک‌چی ببین.” این یکی قرمز بود، بزرگ‌تر از سنگ‌های سکه‌ای پیشین. لواشک‌چی چشم دوخته به دست پسر، گفت: “نزن. خواهش می‌کنم نزن.” خنده پسر به طرفش شلیک شد. چشم چپ لواشک‌چی قرمز شده بود و برق می‌زد. گذاشت قطره‌های اشک روی صورتش بلغزد.
پسر این بار نخندید. صاف ایستاد و دستش را عقب برد؛ نوعی دورخیز کردن. آن‌گاه سنگ را پرت کرد. صدای برخاسته از سقف شدیدتر از بارهای قبل بود. بخشی از آن شکست و تکه‌های بلورش به رقص درآمدند و پیش از آنکه روی زمین پهن شوند، پرنده از شکاف سقف بیرون جست.
پسر سر برگرداند. لواشک‌چی چروک خورده بود. زن راه افتاده بود به سمت جایی که پیش‌تر مردِ ساک به دست رفته بود. دخترک مشغول خوردن لواشکش بود و دور شدن زن را ندید. لواشک‌چی هم ندید. همچنان سرش رو به پایین بود که پسر سراغش رفت. خم شد و صدایش زد. سرش را بالا نیاورد. دوباره صدایش زد و دستش را زیر چانه لواشک‌چی برد. هنوز چشمش قرمز بود. پسر دستی به سر تراشیده‌اش کشید و قاه‌قاه خندید. روی پاهایش بند نشد. سکندری خورد و گفت: “لواشک‌چی زده به سرش. داره گریه می‌کنه.”
به جیب‌های پسر چشم دوخت. خالی به نظر می‌رسید. بعد به زمین نگاه کرد. سنگ‌ها و خرده‌های ‌بلور کنار هم افتاده بودند، مثل قاتل و مقتولی که دیدن یکدیگر را تاب می‌آورند. سنگ‌ به قدر کافی کُشته و بلور به قدر کافی مرده بود! پسر دهانش را به گوش لواشک‌چی نزدیک کرد: “اینم بار دوم.” لواشک‌چی به دیوار چسبید و به نوشته کاغذها نظر انداخت. به روبرویش که نگاه کرد، پسر رفته بود. آن دو مرد هم رفته بودند. سکوت برای چند لحظه دوام آورد، بعد از آن دخترک بود و گریه‌اش.
لواشک‌‌چی به سمتش رفت. متوجه غیبت زن روسری گلدار شد. هیچ جای ایستگاه ندیدش؛ انگار همراه پرنده غیب شده و پریده بود. رفته بود به آسمان یا زمینی که جای دیگری است برای زندگی؟
بساطش را از دور گردنش آزاد کرد و روی نیمکت گذاشت. بالا رفت و پایین آمد. ایستگاه خالی بود. دخترک چانه‌اش می‌لرزید و لپ‎هایش به سرخی نشسته بود. گریه می‌کرد و سقف، صدای باد را در ایستگاه می‌پیچاند. شبیه سوت بود. بعد مثل فریاد شد. شاید هم خود فریاد بود. لواشک‌چی می‌‌شنید. گوشش به درد آمده بود. دلش می‌خواست کر شود؛ لااقل یکی از گوش‌هایش. ایستگاه را زیر پا گذاشت. زن رفته بود. دخترک دستانش را جلو برد و لواشک‌ها را از جعبه چوبی برداشت.
همان موقع دسته‌ای پرنده‌ از بالای ایستگاه گذشتند. لحظه‌ای سایه آمد و آفتاب را کنار زد. لواشک‌چی راه رفته را برگشت. دخترک را نزدیک سکوی قطار دید که داشت لواشک‌ها را یکی‌یکی روی ریل می‌انداخت. در دلش گفت: “کاش الان یه قطار می‌اومد و منو با خودش می‌برد.”
به لواشک‌چی نگاه می‌کند. گوش‌هایش را می‌گیرد. ذهنش پر از گریه دخترک شده، مثل لواشک‌چی که مغزش درحال انفجار است. صدا را تاب نمی‌آورد. در آکاردئونی قطار هنوز باز است. مثل آهنگی که حین نواخته شدن متوقف شده یا مثل دهانی که هنگام حرف زدن بازمانده است. خودش را داخل قطار پرت می‌کند. سنگ‌ها و خرده‌های بلور را رها می‌کند تا نقش قاتل و مقتول را همچنان بازی کنند.
با یک چشم وارد قطار می‌شود. راهروی باریکش را طی می‌کند. اتاقک و صندلی‌هایش را به یاد دارد. خودش جلوتر می‌رفت و زنش پشت سرش. پسرشان مرتب سر می‌چرخاند. عقب افتاده بود که زنش برگشت و دست پسر را کشید. پسر پا کِشان پیش آمد و هر دو به لواشک‌چی رسیدند.
وارد اتاقکشان که شدند، پسر و زنش پهلوی هم نشستند و لواشک‌چی مقابل آن‌ها روی صندلی کنار پنجره نشست. هنوز قطار راه نیفتاده بود که زنش گره روسری یکدست خاکسترش‌اش را باز کرد. گفت که می‌خواهد بخوابد. لواشک‌چی گفت منظره بین راه قشنگ است و نباید از دستش بدهد. پیش از تمام شدن حرفش، زن نیمی از روسری را روی صورتش کشیده و چشمانش را بسته بود.
قطار حرکت کرد. تکه‌های زمین مثل فریم‌های عکاسی کنار هم قرار می‌گرفتند و جلو چشمان لواشک‌چی به حرکت درمی‌آمدند. انگار آن‌ها بودند که پیش می‌رفتند، نه قطار. نمی‌توانست بین زمین‌های خشک و خالی و زمین‌های سبز و پوشیده از گل مرزی بکشد. در قاب نگاهش همه‌شان نقاشی واحدی بودند.
حالا نوبت ورودِ گوسفندها و مردی بود که دورتر از گله راه می‌رفت. سفید و قهوه‌ای و سیاه؛ این سه رنگ دشت را پوشانده بود. لواشک‌چی گوسفندان را از نظر گذراند و به خانه‌های گلی کوچکی رسید که فضای کمی را در یکی از فریم‌ها به خودشان اختصاص داده بودند.
جلوتر دکل‌های بزرگ برق بودند. صورتش را به شیشه چسباند و سرش را بالا کشید. آن وقت به پسرش نگاه کرد که ول شده بود روی تنه زنش و با چشمانش بازی می‌کرد. یکی را می‌بست و دیگری را باز می‌گذاشت و به عکس. انگار تمرین می‌کرد که چطور با یک چشم ببیند.
مدتی از سفر گذشته و راه پخته‌تر شده بود. صدای راه رفتن آدم‌ها از پشت در اتاقک می‌آمد: خنده مبهم کسی که گاه قدرت بیشتری می‌گرفت و بحث کردن چند نفر سرِ سود و زیان سهامشان. صدای دیگری هم به گوش می‌رسید؛ ریختن چیزی رقیق. شاید چای بود، شاید هم آب داخل فنجان یا لیوان. لواشک‌چی نمی‌دید. آن موقع سراسر وجودش گوش شده بود و می‌توانست اتفاق‌های قطار را با شنیدن ببیند. به زنش نگاه کرد. روسری‌ از صورتش کنار رفته بود. عادت داشت از راه دهان نفس بکشد و بازدمش مثل بادی ملایم و با صدا خارج می‌شد. به لب‌های زنش چشم دوخت. به نظرش زیبا بودند. شاید هم زیبا شده بودند. مدت‌ها به فرم لب‌های زنش دقت نکرده بود. از رنگ رژلبش خوشش می‌آمد. زیاد اهل آرایش نبو ولی به قول خودش ماتیک را دوست داشت. می‌گفت سرخابی به پوست روشنش می‌آید. صداها که کمتر شد، چشمان لواشک‌چی به کار افتاد. تصویر تازه‌ای نبود. هرچه بود تکرار صحنه‌های پیشین بود. با این حال بی‌خیال تماشا کردن نشد. هنوز به مقصد نزدیک نشده بودند که روستایی با خانه‌هایش قد علم کرد.
قطار از سرعتش کاسته بود و لواشک‌چی می‌توانست بهتر ببیند. بیرون از قطار، کمی دورتر از ریل، تعدادی پسر کنار هم ایستاده بودند. چند متر بالاتر، پسرهای دیگری بودند و باز هم بودند. لواشک‌چی نگاهش را برچید و به روبرویش زل زد. سرِ پسرش پایین بود و می‌توانست گل‌های سرخ صندلی را ببیند. ناگهان صدایی زبانه کشید و گوشش را درید. پیش از آنکه بتواند سر بالا کند و ببیند، سیاهی در سرش شره کرد. به چشم راستش رسید و سوزشی لگام‌گسیخته صورتش را گرفت. حالا فریاد بود و فریاد.
زنش از خواب پرید و چنگ انداخت به صورت و موهای پریشانش. جیغ زد.
دور خودش چرخید. انگار پاهایش یاری نمی‌کرد که چند قدم بردارد و به لواشک‌چی نزدیک شود. ناگهان سوت ادامه‎داری در فضا پیچید. قطار روی ریل کِش آمد. حتما کسی ترمز اضطراری را کشیده بود. لواشک‌چی روی صندلی پهن شد. زنش به سمت پنجره رفت. باد هجوم آورد و بین موهای زن آرام گرفت. جای شکسته پنجره را دید. بعد چشم چرخاند روی کف اتاقک. سنگ بزرگ و سیاهی بر زمین افتاده بود.
پسربچه هنوز روی صندلی‌اش نشسته و دو دستش را گذاشته بود روی چشم‌هایش و از بین انگشتانش دید می‌زد. زن سنگ را برداشت. به صورت پوشیده از خونِ لواشک‌چی نگاه کرد. چقدر رنگ قرمز را دوست داشت؛ نه در آن لحظه که چشمش کاسه خون شده بود و نه زمانی که زنش تنهایش گذاشت تا برود پی ماموری دکتری یا هرکس دیگری.
نمی‌توانست چشمش را باز کند و ببیند. نمی‌دانست سنگ از کجا آمده. اصلا کی آمده بود؟ شاید تقصیر قطار بود که گذاشته بود سنگی به ناحق بیاید و بخورد توی چشمش. زنش همیشه می‌گفت تیر ناحق راهش را پیدا می‌کند.
صدای پای چند نفر در راهرو باریک قطار پیچید. صداها نزدیک و وارد اتاقک شد. لواشک‌چی با دستی پرخون و چشمی که دیگر نبود، پشت هم فریاد می‌کشید. شیشه سالم نشد و سنگ به جای قبلی‌اش برنگشت.
لواشک‌چی را روی صندلی رها می‌کند و می‌گذارد زن و پسرش در اتاقک بمانند. وارد دالان باریک می‌شود. تاریک‌تر از وقتی است که پا به آن گذاشته بود. می‌خواهد در برود از اولین سفری که آخرین هم شد. خودش را برمی‌دارد و به درِ آکاردئونی قطار می‌رسد. پایین می‌رود و بدون برگشتن به عقب، راهش را به سمت دیوار می‌کشد. لواشک‌چی باز هم هست؛ این بار گوشه دیوار. پاهایش را بغل زده و توی سه‌گوش دیوار کز کرده است.
برای بار سوم در ایستگاه دیدشان. جاهای دیگر هم دیده بودشان؛ معمولا حوالی ایستگاه لواشک‌چی و ایستگاه آن طرف‌تر که به محله علیا وصل می‌شد. دستفروش‌های آن ایستگاه شاکی بودند که مزاحم کسب‌وکارشانند و لواشک‌چی خوشحال بود که هنوز پای این آدم‌ها به ایستگاهش باز نشده.
زنش بارها گفته بود که بساطش را در ایستگاه متصل به علیا پهن کند، شاید پول بیشتری به جیب بزند ولی لواشک‌چی زیر بار نرفته و از این بابت خوشحال بود.
حالا پیش رویش بودند؛ دو مرد با شلوارهای چهارخانه و پسر پانزده، شانزده ساله‌ای که عضو همیشگی این نمایش بود. تازه وارد ایستگاه شده بود که شیفت عصرش را شروع کند. معمولا هنگام ظهر سری به خانه می‌زد. از ایستگاه که خارج می‌شد، راه آسفالتی بود و مسیری طولانی تا خانه‌های یک‌طبقه کوچک، کوچه‌های خاکی و درهایی که از چارچوب بیرون زده بود.
یکی از مردها به دیوار چسبیده بود و ناخن‌هایش را روی کاغذهای سفید می‌کشید. دستش زمخت بود و سیاه. قلدرتر از مرد دیگر به نظر می‌رسید. صدای کشیده شدن ناخن‌هایش مثل جویدن یخ بود. تصویر پسرش در ذهنش زنده شد. عادت داشت تکه‌های کوچک یخ را از قالب بیرون بکشد و خرت‌خرت بجود. زنش پس کله پسر می‌زد و می‌گفت: “دلم ریش شد.” لواشک‌چی حرفی نمی‌زد، فقط دلش می‌خواست که پسرش زودتر یخ‌ها را بجود.
حالا مرد چنگ انداخته بود به کاغذها و لواشک‌چی خیره به او. آن وقت سرش را سمت مرد دیگر گرفت؛ دست به سینه ایستاده بود و به زمین ضربه می‌زد. پسر دورتر از هر سه‌شان راه می‌رفت؛ مثل همیشه سنگین و با جیب‌هایی پر از سنگ. مرد قلدرتر برگشت و به لواشک‌چی نگاه کرد و نیشخندی زد.
می‌توانست از آن فاصله دندان‌های جرم‌گرفته مرد را ببیند. از وقتی یک چشمش را از دست داده بود، بینایی چشم دیگرش بیشتر شده بود. این چیزی بود که خودش حس می‌کرد. مرد دستانش را بالا آورد. کاغذهای پاره بین انگشتانش بود. داشت می‌فشردشان. لواشک‌چی بی‌اختیار به زمین چشم دوخت. شاید انتظار داشت چیزی از کاغذها چکیده باشد؛ کلمه‌ها!
به طور قطع هنوز روی کاغذ بودند ولی نه با شمایل سابق. شاید تفاله‌شان باقی مانده بود. بعد از آن، سقف سوراخ ایستگاه بود و آسمان تاریک. وزش باد بود و سوت‌های ممتدی که از حنجره‌اش بیرون می‌داد و هراسی که در دل لواشک‌چی جان می‌گرفت. با خودش فکر کرد این بار هم حادثه‌ای پیش می‌آید. دستفروش‌های ایستگاه بالاتر گفته بودند: “تذکر دادن و فریاد زدن و کتک خوردن.” و لواشک‌چی پرسیده بود: “آخرش چی میشه؟” یکی از دستفروش‌ها جواب داده بود: “آخرش دست خودته!” و دست گچ‌گرفته‌اش را نشان داده بود.
– شاید یه شکستگی و بردن جنس‌هات.
لواشک‌چی آن روز کل مسیر ایستگاه تا خانه را به ریل‌ها نگاه کرد و به سنگ‌هایی که کف زمین پخش بود. به قطاری فکر کرد که هنوز نیامده و به پنجره‌هایش. شاید شیشه دوجداره بهتر باشد و مانعی برای سنگ‌اندازها. پسر سرتراشیده هم سنگ‌انداز بود؟ در دلش گفت چه فرقی دارد. مهم سنگ است که دارد. مهم سقف است که فرو ریخته؛ هم در ایستگاه متصل به محله علیا، هم در ایستگاه لواشک‌چی.
حالا لواشک‌چی را پشت سر می‌گذارد. روبروی سکوی قطار می‌ایستد. قطار رفته. در آکاردئونی‌اش را بسته و رفته؛ بی‌صدا و بی‌آنکه ندایی داده باشد. قصد سوار شدن داشت؟ بعد از کور شدن چشمش دیگر سوار نشد. زنش هم هیچ‌گاه حرف قطار را پیش نکشید.
از سکو پایین می‌پرد. صدایی از پاهایش بلند می‌شود، شبیه به صدایی که بعد از پرت کردنش روی ریل آهنی از کفش‌های مرد قلدرتر برخاسته بود. صدای سرش چه بلند بود! مثل شکستن شیشه. روی ریل می‌خوابد. سرش را عین زمان حادثه می‌گذارد، وقتی فولاد سرد به سرش اصابت و گردنش را کج کرد.
صدای قطار می‌آید. زمین زیر پایش و ریل‌ها به لرزه می‌افتند. نگاهش را به تونل گره می‌زند. چیزی نیست جز خودش. زنش را نمی‌بیند. آشپزخانه و دیوارهای عریانش را نمی‌بیند. افتادن آخرین کاشی را نمی‌بیند. پسر پانزده، شانزده ساله را نمی‌بیند که وارد ایستگاه شده و خودش را به دیواری می‌رساند که پیش‌تر تکیه‌گاه لواشک‌چی بوده است.
می‌نشیند. دستانش را به جیب‌هایش می‌برد. سنگ‌ها را یکی‌یکی بیرون می‌کشد. کنار هم می‌چیندشان؛ دورتادور خودش. آسمان به روشنی می‌زند و باد کمتر می‌وزد. نور از سقفِ شکسته سُر می‌خورد و روی سنگ‌ها می‌لغزد. می‌لغزد و راهی می‌کشد تا بدن لواشک‌چی. حالا کمتر سردش است و کمتر می‌لرزد. چشمانش را می‌بندد و گوش می‌دهد. صدایی می‌آید شبیه به بال‌بال زدن پرنده‌ای کوچک. مثل پروازی شیرین و بی‌ترس. پرنده در گوش‌هایش می‌نشیند و لواشک‌چی گوش می‌دهد؛ نه به صدای قطاری که نزدیکش می‌شود و نه به قطاری که مدت‌ها پیش از رویش رد شد و جا گذاشتش

کلادیوس جونیور

کلادیوس جونیور


هملت غرق در تماشای نمایش است، افلیای تقلبی هم روی صحنه حضور دارد: مرلین مونرو؛ بهترین افلیای صحنه البته تا پیش از آنکه مریل استریپ نقش او را بازی کند


باد اسمیت/ ترجمه نازنین حاجی‌زاده


هملت از عالم ارواح روی صحنه نمایش احضار می‌شود. پرده اول، صحنه اول، دانمارک – السینور. چیزی در نمای برج و باروی کاخ غیرعادی به نظر می‌رسد. قسمتی از کاخ با تخته‌هایی ساخته شده که رنگ خاکستری به آن‌ها زده‌اند و برای بخش‌های دیگر از یونولیت‌هایی استفاده شده که آن‌ها را به شکل سنگ بریده‌اند. بالای دیوار مردانی را می‌بیند که لباس جنگجویان یونانی را پوشیده‌اند. طراحان لباس معمولا نادان و احمق هستند. نگهبان‌ها نیزه در دست دارند، سر تا پا چشم شده‌اند و بیرون دروازه‌ها را نگاه می‌کنند. قرار است سپاه نروژ به‌زودی حمله کند و دخل همه را بیاورد.
یکدیگر را «برناردو»، «فرناندو»، «مارسلوس» و «هوراشیو» خطاب می‌کنند. هملت این اسامی را خوب می‌شناسد و مطمئن است که این‌ها آن مردانی که او می‌شناسد، نیستند. حس می‌کند خواب می‌بیند و این یک رویاست. برناردو، فرناندو، مارسلوس و هوراشیوی دروغین از شبحی که به‌تازگی دیده‌اند، حرف می‌زنند. هملت از پله‌ها بالا می‌رود تا به آن‌ها ملحق شود.
در میانه ‌راه می‌شنود شبحی که آن‌ها دو شب پیاپی دیده‌اند، پدر هملت، پادشاه تازه‌درگذشته دانمارک، بوده. این گفته‌ها برای هملت آشنا به نظر می‌رسد.
هملت پشت سر نگهبان‌ها ایستاده و همگی به جلوی صحنه، جایی که شبح از آنجا وارد می‌شود، نگاه می‌کنند. او ایمان دارد شبحی که وارد می‌شود پدرش نیست، فقط شیادی در لباس‌های مسخره است که صورتش را غرق پودر کرده و زیر نور غیرعادی ماه می‌درخشد.
هملت: همگی شیاد هستید.
شخصیت‌های دروغین برمی‌گردند و به هملت نگاه می‌کنند. یکی از آن‌ها با صدای آرام می‌گوید: “زود اومدی، تا صحنه بعد باید منتظر می‌موندی.” هملت سرفه‌ای از پشت سرش می‌شنود. به عقب نگاه می‌کند و شبح واقعی پدرش را می‌بیند.
هملت: این بازیگران را نمی‌شناسم. خیلی ضعیف بازی می‌کنند.
دستش را سایبان چشمانش کرده تا جلوی نور شدید صحنه که آن را با ماه اشتباه گرفته، بگیرد. شبح واقعی به هملت نزدیک می‌شود. او گمان می‌کند این یک حقه است، چرا که روح زرهی شبیه زره پدرش در جنگ نروژ و لهستان پوشیده و این با اصل ماجرا جور درنمی‌آید. دست می‌اندازد و ریش مصنوعی روح را می‌کشد: “یوریک!”
یوریک دلقک چرب‌زبانی است که هملت جمجمه او را در صحنه مشهور گورستان در دست داشت و همان کسی است که موقع جنگ با آن وحشی‌صفتان غاصب و در نبود پدرش، از او مراقبت کرده بود.
هملت: گیج شده‌ام. شبحی که تمام مدت فکر می‌کردم پدرم بوده، تو بودی؟
یوریک: بله، بله. برزخ بسیار کسل‌کننده است.
هملت: افسوس، یوریک نادان.
یکدیگر را در آغوش می‌گیرند. پچ‌پچ تماشاگران را می‌توان شنید اما هملت و یوریک دلشان می‌خواهد که آن را با صدای وزش باد اشتباه بگیرند. آن‌ها متوجه مرگشان در گذشته و حضور جادویی‌شان روی صحنه نیستند.
هملت نرده سست پلکان را گرفته و می‌گوید: “هوراشیو سبیل نداشت، دلش می‌خواست داشته باشد اما نمی‌توانست. تو هوراشیو نیستی.”
بازیگر نقش هوراشیو دستپاچه از پلکان آن‌طرف صحنه پایین می‌رود و پشت دیوار ناپدید می‌شود. نگهبان‌های دروغین دیگر هم ماندن را بی‌فایده می‌بینند و به دنبال هوراشیو از صحنه خارج می‌شوند.
در همین لحظه عموی هملت، کلادیوس، و مادرش، گرترود، در حالی که دست یکدیگر را عاشقانه گرفته‌اند، وارد می‌شوند. آن‌ها بازیگر نیستند و شخصیت‌هایی حقیقی شبیه به باقی مردگانند. به محض دیدن هملت و یوریک ناشیانه برایشان دست تکان می‌دهند و هملت هم در جوابشان دستش را بالا می‌برد. هر سه نفر از یک زهر مرده‌اند و جای هیچ بحث و دعوایی نیست. هیچ کدام از این ماجرا خبر ندارند. هنوز کاملا هوشیار نیستند و انگار در خواب راه می‌روند.
هملت: باعث خوشحالی من است که زهر اثر نکرده و همگی ما جان سالم به در برده‌ایم.
کلادیوس و گرترود بر سر اینکه موضوعی را به هملت بگویند یا نگویند، به‌آرامی بحث می‌کنند. هملت هم بیخ گوش یوریک می‌گوید: “چیزی را از ما مخفی می‌کنند. به پچ‌پچ کردن با تو ادامه می‌دهم تا آن‌ها هم همین فکر را درمورد من بکنند.”
یوریک: درواقع داری این کارو می‌کنی.
هملت: هرچیزی امکان‌پذیر است… یوریک تو مرده‌ای و جهان دیگر را دیده‌ای. پدرم کجاست؟ بهشتی است یا جهنمی؟
یوریک: همین‌جا. (به کلادیوس که بالای دیوار ایستاده اشاره می‌کند.)
کلادیوس: ازآن بابت بله.
هملت: از کدام بابت؟
گرترود: هملت ما باید زودتر از این‌ها با تو صحبت می‌کردیم اما تو دیوانه شده بودی.
هملت: فقط یک بازی بود. تظاهر می‌کردم.
کلادیوس: حدس می‌زدیم که این‌طور باشد اما زمانی که موقع آماده شدن برای نبرد با لایرتیس به او گفتی پدرش، پولونیوس، را از پشت پرده کشته‌ای به چیزی عجیب اشاره کردی. گفتی هملت نبود که پولونیوس را کشت، بلکه دیوانگی هملت این کار را کرد. ما با اتفاقات متناقضی مواجه بودیم.
هملت: کافی است. تو یک پست زناکار هستی.
گرترود و کلادیوس در حالی که چهره‌هایشان در هم رفته به یکدیگر نگاه می‌کنند.
گرترود: متاسفیم هملت. پدر واقعی تو کلادیوس است.
هملت: نه.
گرترود: پدرت نمی‌توانست بچه‌دار شود. درواقع اجاقی سرد و بی‌بخار داشت.
هملت: کلادیوس او را مسموم کرد.
گرترود (در حالی که تعجب کرده): نه.
کلادیوس: با کدام مدرک؟ مشتاقم که از زبان یک شاهد عینی این موضوع رو بشنوم.
هملت: شبح. او همه چیز را درباره ریختن زهر در گوش پدرم برایم تعریف کرد.
کلادیوس: شبح چه کسی؟ همدست دلقکت؟
هملت: خب طراحی لباسش فوق‌العاده بود و به همین خاطر او را با پادشاه اشتباه گرفتم.
یوریک (به شانه هملت می‌زند): چقدر خوب توانستم سرکارت بگذارم. حواست نبود که امروز اول آوریل است؟‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌۲
هملت سقلمه‌ای به یوریک می‌زند و او را بیرون از صحنه می‌اندازد. مدیر صحنه او را در هوا می‌گیرد. هملت در طول صحنه این‌طرف و آن‌طرف می‌پرد و وانمود می‌کند که جنون به سراغش آمده. صدای میمون‌ها را تقلید می‌کند، زبانش را بیرون می‌آورد و همه چیز را به هم می‌کوبد.
گرترود: بسیار خب، گوش کن. اسم واقعی تو کلادیوس جونیور است.
گرترود برای هملت تعریف می‌کند زمانی که پادشاه به جنگ‌های طولانی‌مدت می‌رفته، کلادیوس جای خالی او را برایش پر می‌کرده؛ بله، گناهی دیگر… اگر پدر و مادر گرترود رویای فرستادن یک دختر به کاخ سلطنتی را در سر نداشتند، او می‌توانست ازدواجی عاشقانه داشته باشد و از زندگی در کنار یک لرد لذت ببرد. گرترود به همین خوشی‌های کوچک هم راضی بود. پدر و مادرش او را به سوی پرنسس و بعد هم ملکه بودن سوق دادند.
گرترود و کلادیوس از زمانی که به مدارس فئودالی می‌رفتند یکدیگر را دوست داشتند. آن‌ها مشهورترین مرغ عشق‌های جهان ادبی بیلی شکسپیر۳ بودند.
افلیا و برادرش، لایرتیس، از سمت دیگر دیوار وارد می‌شوند.
هملت: هی، چه خبر؟ از دیدنتان خوشحالم. باید خودم را معرفی کنم. من کلادیوس جونیور هستم. تازه می‌فهمم ماجرا از چه قرار است.
افلیا: چقدر عالی.
افلیا لباس گل‌آلودی که موقع غرق شدن به تن داشت پوشیده. شروع به خواندن لالایی می‌کند. لایرتیس دستش را می‌گیرد و او ساکت می‌شود. لایرتیس خطاب به همه می‌گوید: “سردرگم هستیم. یادم می‌آید که همگی ما مردیم. شمشیرهای زهرآلود، غرق شدن در رودخانه و باقی مرگ‌ها.”
هملت: رویا… خواب… شاید خواب می‌بینیم.
لایرتیس: پدرم کجاست؟ پولونیوس کجاست؟
کلادیوس: احتمالا پادشاه جوان را همراهی می‌کند، فورتینبراس جونیور. شاید جسم او را اسیر خودش کرده. نه، صبر کنید. این عبارت مناسبی برای خدماتی که پولونیوس انجام می‌دهد نیست، حتی حالا که دیگر مرده.
یوریک (خارج از صحنه): فورتینبراس جونیور و پولونیوس زیر یک درخت نشسته‌اند.
کلادیوس: دهنت را ببند دلقک. به اندازه کافی تهمت‌ها و طعنه‌های تو را درباره پادشاه شنیده‌ام، هر پادشاهی.
افلیا: یوریک دلقک دربار است. کارش این است که با همه چیز شوخی کند و قدرت را به چالش بکشد.
هملت: از این منظر وظیفه‌اش را بسیار خوب انجام داده.
لایرتیس: می‌روم و پولونیوس را پیدا می‌کنم.
لایرتیس خارج می‌شود. افلیا به کنگره دیوار تکیه می‌دهد و بخشی از یونولیت‌ها می‌شکند. چیزی نمانده از بالای دیوار بیفتد که تعادلش را حفظ می‌کند. در حالی که همچنان به کنگره دیوار تکیه داده، از بالا دلسوزانه به هملت نگاه می‌کند. قطره‌های آب گل‌آلود از پیراهنش جلوی پای هملت می‌چکد و گودال کوچکی از آب درست می‌شود.
هملت: متاسفم افلیا، آن وقت‌ها من خودم نبودم. اگر آن‌طور آشفته و پریشان نمی‌شدم می‌توانستی همسر من باشی.
افلیا: درست است. نمی‌توانیم به یکدیگر کمک کنیم. تقدیر ما با تباهی رقم خورده.
هوراشیو حقیقی در حالی که از پشت سر کلادیوس و گرترود وارد می‌شود، می‌گوید: “تقدیری در کار نیست. مثلا من خودم جانم را گرفتم.”
هملت: خودکشی؟ نه تو این کار را نکردی. خوب به یاد دارم که نجات پیدا کردی. نمردی، زنده ماندی تا داستان را تعریف کنی. گرچه یک هوراشیوی دروغین که احمقانه‌ترین سبیلی را که تا امروز دیده‌ام، داشت همین چند لحظه پیش اینجا بود.
هوراشیو: نمی‌دانم چطور بگویم. من هم از آن زهر نوشیدم. روز بعد، بعد از اینکه نمایش تمام شد.
هملت: همین حالا ما داخل یک نمایش هستیم هوراشیو.
هوراشیو: البته که هستیم.
گیلدنسترن و روزنکرانتز بدون سر از پشت افلیا و هوراشیو عبور می‌کنند و وسط صحنه روی دیوار می‌ایستند. پایین دیوار، در مرکز صحنه، هملت عاجزانه فریاد می‌زند: “متاسفم. به خاطر سرهای از تن جداشده‌تان متاسفم. تقصیر از من بود.” هملت نامه‌ای را که کلادیوس همراه این دو به انگلستان فرستاده بود، تغییر داده و باعث اعدام این دو نفر شده بود. فرمان کلادیوس این بود: قتل هملت.
هملت همگی این‌ها را به خاطر می‌آورد و به کلادیوس می‌گوید: “اگر من پسر تو هستم چرا تشنه مرگ من بودی؟”
کلادیوس: تو دیوانه و پریشان بودی. می‌ترسیدم که مادرت را بکشی. تصور کن اگر آن روز من به جای پولونیوس پشت پرده بودم و تو خنجرت را در پرده فرو می‌کردی، چه اتفاقی می‌افتاد؟
هملت: آها، متوجه شدم.
کلادیوس: همه مشکلات حل شد؟ حالا دیگر همگی دوست هستیم؟
افلیا: نه. (تنها شخص مخالف افلیا بود ولی همگی وانمود کردند که صدای او را نشنیده‌اند.)
کلادیوس: «گ» و «ر» من به دنبال سرهای شما می‌روم، صبور باشید.
افلیا: پدر من کشته شده. خودم را از این دیوار پایین می‌اندازم.
لایرتیس در حالی که لبخندی ابلهانه بر لب دارد و پولونیوس را به دنبال خود می‌کشاند، وارد و به جمعیت روی دیوار ملحق می‌شود.
لایرتیس: پدر اینجاست.
یک پایان خوب برای این ماجراهای عجیب‌و‌غریب.
هملت: رنج‌های ما همگی خیال بود و سرگرمی.
پرده می‌افتد.
اشباح افسانه‌ای بعد از افتادن پرده متوجه می‌شوند آن روشنایی که تصور می‌کردند درخشش ماه است، چیزی بیشتر از نور صحنه نبوده. کارگردان با عصبانیت روی صحنه می‌آید: “هیچ کدام از شما می‌دانید قرار است آخر این داستان چه شود؟”
اشباح مات و مبهوت به کارگردان خیره شده‌اند.
کارگردان: این بدترین هملتی بود که تا به حال دیده‌ام. احمق‌ها شما شخصیت‌های این نمایشنامه هستید. اصلا متوجه هستید احضار شما برای این اجرا چقدر خرج برداشته؟
مدیر صحنه پایه دیوار را به سمت چپ صحنه هل می‌دهد و کلادیوس و گرترود تعادلشان را از دست می‌دهند و با صدایی مهیب از روی دیوار پایین می‌افتند. فریاد کارگردان بلند می‌شود. در لحظه از روی دستپاچگی فکر می‌کند آن‌ها مرده‌اند، بعد یادش می‌آید که آن‌ها اصلا نمی‌توانند بمیرند.
مدیر صحنه بازیگران را به اتاق لباس که میزی پر از قهوه و دونات در آن قرار دارد، هدایت می‌کند. کارگردان به بازیگران روحیه می‌دهد و می‌گوید امیدوار است که بتوانند باقی نمایش را نجات دهند.
تهیه‌کننده نمایش جلوی پرده می‌رود و رو به تماشاگران می‌گوید: “دوستان، به نظر می‌رسد که ما یک مشکل کوچک داریم. لطفا به سالن انتظار بروید، بنوشید و به بدن خسته‌تان استراحت بدهید.
مشکل را بررسی و رفع می‌کنیم و بعد برای ادامه نمایش بازمی‌گردیم… و باید بگویم که عجب نمایشی خواهد شد! از شکیبایی شما ممنونیم.” مدیرصحنه با عجله این‌طرف و آن‌طرف می‌رود و کارگردان هم سعی می‌کند اوضاع را مدیریت کند. هملت، افلیا، یوریک، کلادیوس، گرترود، پولونیوس، لایرتیس و هوراشیو نه‌تنها متوجه شده‌اند قبلا مرده‌اند، بلکه فهمیده‌اند از ابتدا هم شخصیت‌های واقعی نبوده‌اند. هملت می‌گوید: “من عروسک خیمه‌شب‌بازی نیستم.” افلیا هم که به پایان غم‌انگیزش پی برده احساس نابودی و افسردگی می‌کند.
یوریک جمجمه‌اش را در دست گرفته و به اینکه دیگر نمی‌تواند در هیچ نمایشی بازی کند قاه‌قاه می‌خندد. تهیه‌کننده در حالی که سرهای جداشده گیلدنسترن و روزنکرانتز را در دست دارد، داخل می‌شود: “هیچ چیز خنده‌داری وجود ندارد.” با خوشحالی سرها را به صاحبانشان برمی‌گرداند و آن‌ها را روی گردنشان سوار می‌کند. گیلدنسترن و روزنکرانتز می‌گویند: “الان بهتر شد.”
تا چند دقیقه دیگر ادامه نمایش شروع می‌شود. تهیه‌کننده دوم به آن‌ها ملحق می‌شود.
هملت: من بازی نمی‌کنم.
کارگردان: خیلی ببخشید! بی‌جا می‌کنی. بازی خواهی کرد. دقیقا دنبال چی هستی؟ دعوتنامه رسمی؟
هملت تعظیم می‌کند و از اتاق بیرون می‌رود.
کارگردان: فکر می‌کردم حداقل این حرامزاده به حرفم اعتراض کند.
تهیه‌کننده دوم: بسیار خب، هملتی بهتر از خود هملت پیدا می‌کنیم. ما همه هملت‌های عالم ارواح را در اختیار داریم. یا عیسی مسیح!
لارنس الیویه در حالی که لباس معروفش در اجرای هملت را پوشیده و یک جمجمه ‌مصنوعی در دست دارد، همچون شبح از تاریکی بیرون می‌آید. جمجمه یوریک بیچاره. لارنس الیویه حتی از خود هملت هم بیشتر به هملت شبیه است.
لارنس الیویه: سلام به همه. نقش هملت را باید بازی کنم یا کلادیوس جونیور؟
کارگردان: هملت… لعنتی! همین را کم داشتیم؛ یوریک نیست و بازیگر نقش شبح را نداریم.
یوریک به دنبال هملت از آنجا رفته بود.
تهیه‌کننده: با همفری بوگارت توی اتاق لباس در این باره صحبت کردیم، همه چیز هماهنگ شده.
افلیا با همان لباس گل‌آلود دنبال هملت و یوریک می‌رود: “من هم بازی نمی‌کنم.” دستیار لباس در آستانه در ایستاده. بلوزی نارنجی و شلوار جین آبی پوشیده و یک جفت کتانی سفید به پا دارد.
بقیه از جایشان تکان نمی‌خورند. نمی‌دانند کجا باید بروند و البته حتی نمی‌خواهند به این موضوع فکر کنند. اینکه نقش خودشان را بازی کنند برایشان به مراتب آسان‌تر است.
کارگردان: بازیگران پرده اول، صحنه دوم، بروید و خودتان را نشان بدهید.
بازیگران به صحنه برمی‌گردند.
پرده اول، صحنه دوم. پرده بالا می‌رود. السینور، تالار شورا در کاخ.
کلادیوس، گرترود، لارنس الیویه، پولونیوس، لایرتیس، لردها و خدمتکاران وارد می‌شوند.
افلیا سر میزی پر از ساندویچ می‌رود. مردی که قهوه‌اش را می‌نوشد رو به او می‌گوید: “رفقایت از آن در بیرون رفتند. به آن‌ها سیگار دادم، تو هم می‌خواهی؟”
افلیا: نه، متشکر. (افلیا در را باز می‌کند و وارد خیابانی شلوغ می‌شود؛ خیابانی شلوغ در عالم ارواح.)
یوریک و هملت کنار یکدیگر ایستاده‌اند و به شکلی هماهنگ سیگار می‌کشند و به تابلوی نئونی که بالای در نصب شده، نگاه می‌کنند: «هملت با حضور هملت، تنها یک شب». افلیا نزدیک آن‌ها می‌رود و هملت سیگارش را به او می‌دهد. افلیا پکی به سیگار می‌زند.
هملت: اسم تو هم باید روی این تابلو نوشته می‌شد. این‌ها یک مشت احمقند.
افلیا: از این به بعد داستان خودم را خواهم داشت. از تو ممنونم.
هملت: روح زندگی همین است.
یک هنرمند دوره‌گرد که خود را به شکل ویلیام شکسپیر درآورده، بساطش را نزدیک آن‌ها پهن می‌کند و دو دلار به ازای هر عکس از توریست‌ها می‌گیرد.
آن‌ها متوجه این موضوع نمی‌شوند چون اصلا ویلیام شکسپیر را نمی‌شناسند. دوره‌گرد به خاطر لباس‌های یوریک و هملت فکر می‌کند آن‌ها بازیگران نمایش هملت هستند و از آن‌ها می‌خواهد به او ملحق شوند تا بتواند توریست‌های بیشتری جذب کند. آن‌ها مودبانه درخواست او را رد می‌کنند. دوره‌گرد اهمیتی نمی‌دهد و با صدای بلند رو به مردم می‌گوید: “می‌توانید باور کنید شخصیت‌هایی که با تلاش شبانه‌روزی و از گوشت و خونم خلق کردم همین‌جا پیش روی شما حاضر باشند؟”
هملت، یوریک و افلیا خشمگین و ناراحت هستند. هملت می‌گوید: “این نادان دیگر کیست؟” شکسپیر تقلبی فریاد می‌زند: “من بزرگ‌ترین نمایشنامه‌نویس جهان هستم و شما باید از من ممنون باشید.” هملت به دوره‌گرد حمله می‌کند و او را زیر مشت و لگد می‌گیرد. یوریک و افلیا او را از دوره‌گرد جدا می‌کنند اما چیزی نمی‌گذرد که در شلوغی جمعیت یکدیگر را گم می‌کنند. کمی دورتر، هملت خود را از دست جمعیت نجات می‌دهد و وارد خیابان می‌شود. کالسکه‌ای قدیمی می‌بیند که مقابل ورودی پارک توقف کرده. از کالسکه‌چی می‌خواهد او را به انگلستان ببرد تا شاید بتواند در نمایش‌های آنجا نقشی داشته باشد.
کالسکه‌چی از او عذرخواهی‌ می‌کند و می‌گوید که در جهان پس از مرگ جایی به نام انگلستان وجود ندارد.
کالسکه‌چی: اگر دنبال سالن نمایش هستی، بهترینش درست پشت سرت قرار دارد.
یوریک میان اجراگران دوره‌گرد سرگردان است: دلقک‌ها، طبل‌زن، جادوگر فریبنده، کودکان رقصنده و زنی که با لباس شنا گیتار می‌زند و روی گیتارش پرچم امریکا نقاشی شده است. یوریک میان جمعیت جلو می‌رود و ناپدید می‌شود؛ طوری که انگار از ابتدا وجود نداشته.
افلیا مات و مبهوت دوروبرش را نگاه می‌کند. نمی‌داند دقیقا باید دنبال چه چیزی باشد. برای اولین بار در زندگی‌اش سردرگم و وحشت‌زده است. بعد از مدتی آرام می‌شود و حواسش را جمع می‌کند. یک راننده تاکسی او را صدا می‌زند: “دنبال ماشینی؟” افلیا سوار تاکسی می‌شود.
تاکسی از میان جمعیت راهی برای خود باز می‌کند و به‌آرامی پیش می‌رود. هملت را می‌بیند که عرض خیابان را طی می‌کند اما بدون اینکه او را صدا بزند، رفتنش را تماشا می‌کند. چراغ‌های شهر بالای سر آدم‌ها می‌درخشند. هملت به سالن نمایش برمی‌گردد.
طوری که متصدی بلیت متوجه او نشود، وارد سالن می‌شود و جایی در انتهای سالن می‌نشیند. سرلارنس الیویه سولی‌لوگ مشهور هملت را روی صحنه اجرا می‌کند. هملت غرق در تماشای نمایش است. افلیای تقلبی هم روی صحنه حضور دارد: مرلین مونرو؛ بهترین افلیای صحنه، البته تا پیش از آنکه مریل استریپ نقش او را بازی کند. هملت چند مرتبه در طول اجرا جایش را عوض می‌کند و به ردیف‌های جلوتر می‌رود. اجرا به صحنه نمایش۴ رسیده است. سرلارنس الیویه تظاهر می‌کند که هملت است، تظاهر می‌کند که دیوانه است.
گروه بازیگران انگلیسی روی صحنه می‌آیند و لارنس برایشان توضیح می‌دهد که چطور تظاهر کنند و تظاهر کنند و تظاهر کنند و چطور در یک نمایش غرق شوند و غرق شوند و غرق شوند. یکی از بازیگران حواسش پرت می‌شود و فکر می‌کند: “آه! لارنس، من عاشق بازی‌ات در نقش لارنس عربستان هستم.” لارنس الیویه می‌تواند افکار بازیگران را بخواند و جوابشان را از راه تله‌پاتی بدهد: “لارنس عربستان را پیتر اوتول بازی کرده.” بازیگر فکر می‌کند: “عذر می‌خواهم. گیج شدم. اصلا پیتر اوتول می‌توانست هملت را بازی کند؟ امکان ندارد.” الیویه لبخند می‌زند: “نه مثل من.” لارنس الیویه به تعداد آدم‌های ساده‌لوحی فکر می‌کند که او را با لارنس عربستان اشتباه می‌گیرند. هضم این موضوع برایش سخت است، به همین خاطر روی صحنه دچار اشتباه می‌شود و خرابکاری می‌کند. نمایش به صحنه مسموم شدن پادشاه توسط گروه بازیگران می‌رسد. بازیگری زهر را در گوش پادشاه خفته می‌ریزد. کلادیوس کنار گرترود نشسته و تمام مدت خمیازه می‌کشد.
حالا دیگر هملت بسیار نزدیک به سن نمایش نشسته است. داستان به نیمه رسیده. پرده بالا می‌رود، پرده پایین می‌آید. او در نمایش به انگلستان تبعید می‌شود تا کشته شود اما متوجه دسیسه‌چینی کلادیوس می‌شود و در پرده پنجم به دانمارک بازمی‌گردد. با تنها انسان خردمند نمایش گفت‌وگو می‌کند؛ گورکنی که در حال کندن گوری برای خودش است و تنها چند صحنه بعد، هملت و شخصیت‌های دیگر نمایش می‌میرند.
هملت مرگ خودش را روی صحنه تماشا می‌کند. سربازان فورتینبراس را می‌بیند که تن بی‌جان او را از صحنه خارج می‌کنند. صدای شلیک توپ‌ها را می‌شنود که برای مرگش نواخته می‌شوند.
پرده می‌افتد.
هملت همان‌جا نشسته و به پهنای صورتش اشک می‌ریزد. صدای شلیک توپ‌ها بلند می‌شود. صدای تشویق تماشاگران گوش را کر می‌کند.
تماشای ویرانی‌اش زیباترین چیزی ‌است که تا به حال شاهد بوده
پی‌نوشت:
۱- داستان «کلادیوس جونیور» نوشته باد اسمیت را می‌توان خوانشی پست‌مدرن از نمایشنامه «هملت» اثر ویلیام شکسپیر به حساب آورد. به طور خلاصه ساختار ادبیات کلاسیک در داستان پست‌مدرن شکسته می‌شود، نویسنده گاهی از آثار گذشته بهره می‌گیرد، به آن پارودی و طنز اضافه می‌کند و با تولید اثری نوین مفهومی معاصر به آن می‌بخشد. هملت در زمانه‌ای زندگی می‌کند که همه چیز آشفته‌ و رشته کارها از هم گسیخته است و در واقع از نظر او در کار دانمارک چیزی است که می‌لنگد.
در نمایشنامه هملت آن‌طور که مشخص است هیچ چیز خوشایند او نیست. او با ارزش‌های اشرافی و نظام فئودالی جامعه‌اش سر ناسازگاری دارد، آن‌ها را به سخره می‌گیرد و می‌توان گفت دارای هویتی مدرن در دل یک اثر کلاسیک است.
از این رو ما در داستان کلادیوس جونیور همزمان شاهد تقابل جهان کلاسیک، مدرن و پست‌مدرن هستیم. «به طور قطع شاهزاده شکسپیر نماینده ملت خویش یعنی دانمارک است. لغت‌نامه‌ها و تفسیرهای بیشماری از هملت نوشته شده و مطالعات اختصاصی در باب او دو برابر کتاب راهنمای تلفن شهر ورشو است.
درباره هیچ یک از دانمارکی‌های واقعی مطلبی تا بدین حد جامع نوشته نشده است. او یکی از معدود قهرمان‌های ادبی ‌است که در خارج از متن و صحنه تئاتر به زندگی خود ادامه می‌دهد. نام او حتی برای آن‌هایی که نمایشنامه شکسپیر را نخوانده و ندیده باشند نیز بامعناست. هملت به مثابه اسفنجی است که اگر هر بار خوانشی نوین از آن صورت گیرد، می‌تواند فورا تمامی مسائل زمانه ما را به خود جذب کند. موضوعات فراوانی در متن هملت وجود دارد: سیاست، تقابل قدرت و اخلاق، بحث‌هایی در باب غایت زندگی و نیز تباین میان تئوری و عمل، تراژدی عشق و درام زندگی، امور دینی و ماوراءالطبیعه، همگی در نمایشنامه هملت نهفته‌اند. هرچه بخواهید در آن هست: تحلیل‌های روانکاوانه عمیق، داستان‌های خونبار، دوئل و کشتار جمعی. هنرمند و نویسنده می‌تواند هر کدام از این‌ها را به اختیار انتخاب کند؛ اما باید دید چه چیزی را و چرا؟» (کات، یان، شکسپیر معاصر ما، ۱۳۹۰، ترجمه رضا سرور، تهران، نشر بیدگل)
۲- دروغ سیزده
۳- نام داستانی کمدی نوشته ویلیام پیتر بلتی که شخصیت اصلی آن روح ویلیام شکسپیر است.
۴- صحنه معروف به تله‌موش.

 

میدان نبود، قلعه جادو بود

میدان نبود، قلعه جادو بود


حال میدان ارگ این روزها خوش نیست، تمام گودال خشت‌مال‌ها و کوچه باغ و امتداد آن به سمت شرق، زیر هزاران خروار سازه‌های آهنی بدهیبت کمر خرد کرده‌اند


مهدی محبی کرمانی


پیش‌ترها میدان «باغ» بود و بعد میدان «ارگ» شد. توبنز، گاراژ گیتی‌نورد، حوزه نظام‌وظیفه و… روی همین میدان بودند؛ میدانی پر از خاطره و یادگاری‌های جمعی چندین نسل شهر کرمان. سال ۱۲۹۶ شمسی؛ می‌گفت: «من یازده ساله بودم. با پدرم از بازار برمی‌گشتیم. چند گاری روی میدان جنازه‌های مردگان را جمع می‌کردند. تاب دیدن نداشتم. پدرم راهش را به کوچه گلبازخان کج کرد. مرده‌ها از شمارش من به‌در بودند؛ مرد و زن و بچه. پدر می‌گفت: «وبایی‌اند.» پیرمردی جلوی ما می‌رفت. برگشت و گفت: «گرسنگانند، بی‌قوت مانده‌ بودند.» سال ۱۳۲۰ شمسی؛ می‌گفت: «درویش سال‌ها کارش معرکه‌گیری بود. می‌آمد روی میدان بساط پهن می‌کرد. شهر قحطی‌زده بود. گرسنگی اما مانع از این نبود که دور معرکه درویش جمع شوند. از همه طبقه آدم بود: سربازان هندی، ولگردان شهری، بچه‌های بی‌کس‌وکار، روستاییانی که از ده آمده بودند، کاسبکاران دکان‌های بی‌رونق و… درویش چند مار داشت و یک مشت خرت‌وپرت که با آن‌ها شعبده می‌کرد. اوج نمایشش وقتی بود که سر پسرش را جدا می‌کرد. بعد کلاه می‌چرخاند و مشتی پول سیاه جمع می‌کرد و می‌آمد سر پسرش را روی تنش می‌گذاشت و بساطش را جمع می‌کرد و می‌رفت. آن روز درویش سر پسر را جدا کرده بود که چشمش در میان جمعیت به آن هندی افتاد. آشکارا بدنش به لرزه درآمد. جمعیت همهمه کردند. درویش با ایما و اشاره چیزهایی به هندی گفت. هندی مثل سنگ برجا ایستاده بود! درویش به سمت پسر رفت که هندی به میان معرکه آمد. اصواتی از میان لبانش بیرون آمد و بعد با دست اشاره‌ای به سر پسر درویش کرد. درویش به سمت او دوید که درگیر شود. هندی گلوله نخی به آسمان پرتاب کرد. گلوله بالا رفت تا محو شد. هندی دنباله نخ گلوله را گرفت و از آن بالا رفت. رفت تا محو شد. درویش بر سرِ تن پسر نشست و زار زد. همهمه شد. مردم متفرق شدند. درویش التماس کرد که یکی بیاید کمک کند که جنازه بی‌سر پسرش را دفن کنند… میدانِ باغ میدان نبود، قلعه جادو بود!» سال ۱۳۵۸؛ در میدان ارگ خبری از تجمعات انقلابی نبود. بیشتر تجمعات سال ۵۷ در میدان مشتاق در جوار مسجد جامع یا مسجد ملک برگزار می‌شد. شاید هم همجواری میدان ارگ با شهربانی و فرمانداری و مراکز دولتی، انتظامی و قضایی، مانع از انجام تجمعات در این میدان بود. ارگ اما مرکز رسانه‌ای انقلاب بود. قاسم جهانگرد از قدما و اکابر توزیع نشریات در کرمان بود. مرکز عرضه بلیت بخت‌آزمایی هم بود و شایع شده بود که به یک فرمول همیشه‌بُرد دست پیدا کرده. نشریه‌ای در ایران منتشر نمی‌شد که قاسم جهانگرد توزیع آن را در دست نداشته باشد. این بود که بعضی نشریات انقلابی در فضای سیاسی سال ۵۷ به کرمان هم می‌رسید و لابه‌لای اکثر آن‌ها هم اعلامیه‌هایی بود. بحث‌های ایدئولوژیک نیز درست از جلوی دکان قاسم شروع می‌شد و قد می‌کشید و می‌رفت تا مسجد ملک از یک طرف و به میدان گنجعلی‌خان، و بعد هم از کوچه‌پس‌کوچه‌های گلبازخان و از چهارراه کاظمی سردرمی‌آورد! میدان باغ سال ۵۸ اما چهره دیگری داشت؛ مسافرخانه عظمایی مرکز تجمع مسافرانی از سراسر کشور بود. همین بود که انواع فشنگ مثل نخود و لوبیا در گونی توی راهروهای مسافرخانه عرضه می‌شد! تفنگ هم بود و اسلحه کمری هم در انواع مختلف. این‌ها اما زیر تشک تخت‌خواب‌های مسافرخانه بود. به عبارت بهتر، چیزی در بازارهای روز سیستان و بلوچستان و کردستان و کرمانشاه و ارومیه و… نبود که در مسافرخانه عظمایی عرضه نشود. مسافرخانه عظمایی اگر جا داشت حتما متقاضیان تانک هم دست خالی برنمی‌گشتند! میدان ارگ، این روزها؛ حال میدان ارگ این روزها خوش نیست. تمام گودال خشت‌مال‌ها و کوچه باغ و امتداد آن به سمت شرق، زیر هزاران خروار سازه‌های آهنی بدهیبت کمر خرد کرده‌اند. قرار است عمانی‌ها یک مجموعه فرهنگی و تجاری بسازند؛ مجموعه‌ای در ابعاد نجومی. صدای دل‌سوختگان میراث فرهنگی شهر درآمده است. نمای سازه تمام منظر بازار و میدان ارگ و میدان گنجعلی‌خان را خفه می‌کند و معلوم هم نیست تا چه حد به رونق بازار کمک کند. همه آن‌ها که دستی در آمار و عدد و رقم دارند، عکس این فکر می‌کنند. اثبات آن هم کار سختی نیست. رونق مجموعه‌های تجاری مدرن گودال خشت‌مال‌ها به معنی تعطیلی مطلق بازار است؛ اگر رونقی باشد! درست مثل مجتمع تجاری سیتی‌سنتر وکیل در جوار کاروانسرای وکیل. دل آدم می‌سوزد وقتی می‌بیند بعضی مقامات شهر از درک یک حساب دو دوتا چهارتا عاجزند. غیرت و تعصب به میراث فرهنگی و آثار تاریخی بماند!

آیا آل‌احمد مرده است!

آیا آل‌احمد مرده است!


امروزه به‌ این علت که برخی جریان‌های فکری گذشته به حاشیه رانده شده و زیر سوال رفته‌اند، آل‌احمد نیز همچون شریعتی تبدیل به قربانی‌ای شده که برخی می‌کوشند مشکلات پیش‌آمده را به گردن آن‌ها بیندازند


احسان شریعتی


جلال آل‌احمد به عنوان سخنگوی «کانون نویسندگان» چهره نمادینی از جریان و جنبش روشنفکری ایران و در دوره‌ای به‌شدت مطرح بود و به همین جهت همواره مورد توجه و انتقاد قرار گرفته است. گاه برخی چهره‌ها و شخصیت‌ها حالت نمادین می‌یابند؛ برای مثال ژان پل سارتر در قرن بیستم فرانسه، غیر از اینکه نویسنده و فیلسوفی مطرح و سرشناس بود و در فضای روشنفکری نام‌آور، نقش ویژه و نمادینی هم به عنوان نماد روشنفکری در سطح جهانی ایفا می‌کرد و الگو و مدل شده بود. جلال آل‌احمد نیز در دوره‌ای به دلیل حضور مستمر و تحرک بسیار و ویژگی‌هایی که در توصیف دیگران از جمله در شعر مشهور زنده‌یاد مهدی اخوان ثالث بیان شده (هر خط او خطری، هر قدمش اقدامی)، نقشی تیپیک در تاریخ روشنفکری ایران ایفا کرده است و از این حیث می‌توان او را با ژان پل سارتر فرانسوی مقایسه کرد.در میان آثار آل‌احمد کتاب «غربزدگی» اهمیت ویژه‌ای دارد؛ به گونه‌ای که در یک ارزیابی می‌توان تاریخ روشنفکری معاصر ایران را به قبل و بعد از انتشار این کتاب تقسیم کرد. البته ارزیابی کیفیت محتوای این کتاب یا مثبت یا منفی بودن تاثیر آن بحث جداگانه ای است. نکته مهم این است که نفس طرح صورت مسئله این کتاب بسیار تاثیرگذار بوده است. متاسفانه به این نکته کمتر از سوی روشنفکران توجه می‌شود و به خاطر برخی سوءتفاهم‌ها و کاستی‌ها نسبت به آل‌احمد کم‌لطفی صورت می‌گیرد. اما اگر از همین منظرِ ایفای نقش روشنفکر به مقایسه آل‌احمد و سارتر بپردازیم، شاید بتوانیم معیاری برای سنجش قوت و ضعف‌های جلال به دست دهیم. برای نمونه، ضعف اساسی آل‌احمد در قیاس با سارتر، ضعف فلسفی و عمق نگاه او است؛ یعنی در حالی که ژان پل سارتر فیلسوف مطرح و شناخته‌شده‌ای در سطح جهانی است و آثار فلسفی بنیادین دارد، آل‌احمد از نظر فلسفی عمیق نیست و چنان‌که می‌دانیم همین مفهوم «غربزدگی» را نیز از احمد فردید اخذ کرده است؛ هرچند خود تاکید می‌کند که آن را در معنای متفاوتی به کار برده است اما به هر حال وقتی اصطلاح را از فردید اخذ می‌کند، ممکن است این شبهه پدید آید که آیا تا حدی – اگرچه کم – تحت تاثیر تفکر فردیدی نیز بوده است یا خیر؟ در حالی که وقتی با دقت کتاب او را می‌خوانیم، می‌بینیم از نظر فلسفی تفاوت‌های اساسی با فردید دارد. به هر حال کمبود و نیاز به تامل فلسفی در آثار آل‌احمد احساس می‌شود و خود او نیز به‌ویژه در سال‌های پایانی عمر متوجه این نقیصه می‌شود و این را از همکاری‌هایی که گویا با محمود هومن، استاد فلسفه، در ترجمه آثاری چون «عبور از خط» (ارنست یونگر) کرده، می‌توان دریافت. اما به طور کلی «غربزدگی» از منظر فلسفی قابل نقد است، زیرا تا حدودی واکنشی و سطحی است و حتی در برخی موارد سعی کرده مسائل فرهنگی را جغرافیایی تحلیل کند. فراسوی این ایرادات، آل‌احمد در این کتاب و در کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» به ویژه این پرسش جدی را مطرح می‌کند که به هر حال «روشنفکر کیست؟» یعنی اگر به تعبیر کانت، روشنگر کسی است که به عنوان شخصی بالغ «جسارت اندیشیدن» می‌یابد، آل‌احمد باید نشان دهد که آیا روشنفکر نیز فارغ از شیفتگی و انزجار در مقابل غرب، خود می‌اندیشد یا خیر؟ آیا ما تا کنون به تاریخ و فرهنگمان به طور مستقل اندیشیده‌ایم یا خیر؟ این استقلال فکری و مستقل اندیشیدن پیش‌شرط هر اندیشه‌ای است. در شرایط غربزدگی ما دچار نوعی فلج فکری می‌شویم و تنها تکرارکننده یا ترجمه‌کننده یا بازگوکننده اندیشه‌های غربی می‌شویم.
دیگر اثر مهم آل‌احمد کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» است که در آن شاهد ارجاعاتی به آنتونیو گرامشی، متفکر چپ‌گرای نئومارکسیست معاصر، بودیم. گرامشی در ایتالیا زندگی می‌کرد و می‌دانیم که این کشور، سرزمین مسیحیت و کاتولیسیسم است و بنابراین گرامشی در مباحث خودش به نقش دین و روحانیت هم توجه می‌کند و در نهایت، نوعی مارکسیسم اروپایی ارائه می‌کند. آل‌احمد نیز با الهام پذیرفتن از الگوی گرامشی می‌کوشد در تاریخ ایران و اسلام بازاندیشی کند که در نوع خود اقدام ارزشمند و درستی بوده است. آل‌احمد در این کتاب نقش روحانیون و نظامیان را بررسی می‌کند و نشان می‌دهد که این دو قشر چرا نمی‌توانند مستقل و متعهد بیندیشند. اما در «غربزدگی» به صورت واکنشی نسبت به نقش روحانیون موضع می‌گیرد…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۷ همراه باشید.

بازدیدها: ۸۷