همه آن‌ها از زیر شنل گوگول بیرون آمدند

همه آن‌ها از زیر شنل گوگول بیرون آمدند


روایت‌هایی کوتاه از چهارکتاب/ میراث‌داران گوگول، روزهای انقلاب هابز و آزادی جمهوری‌خواهانه، شکسپیر برای فیلمنامه نویسان


اسم نویسندگان: به متن رجوع شود


شکوه ادبیات روسیه
آرزو حسینی
کتاب «میراث‌داران گوگول» مشتمل بر چهار مقاله از توماس مان، استاد بزرگ ادبیات قرن بیستم آلمان، است که درباره ادبیات روس نوشته شده. توماس مان از شیفتگان ادبیات روسیه و بزرگانش بود که بنا به گفته خودش از آغاز جوانی شمایل اسطوره‌ای آن‌ها را مغرورانه پاس می‌داشت. منتقدین سبک داستان‌نویسی توماس مان را متاثر از سیاق روایی تولستوی دانسته‌اند. این چهار مقاله به ترتیب زمانی در این کتاب گرد آمده‌اند که مان در آن‌ها با لحنی شاعرانه و از زاویه‌ای شخصی با بزرگانی چون تولستوی، داستایفسکی و چخوف روبرو شده است. کتاب با مقدمه‌ای منتقدانه از مترجم آغاز می‌شود که به نوبه خود فصلی قابل تامل و خواندنی است؛ به‌ویژه اینکه مترجم به عنوان استاد ادبیات تلاش کرده است تا در مقام پاسخ‌گویی به برخی اظهاراتِ مان برآید؛ رویکردی منتقدانه که قصد دارد مخاطب را برای مواجهه با سبک نوشتار و شکل برخورد توماس مان با ادبیات روسیه آماده سازد. اولین مقاله این کتاب «برگزیده آثار ادبیات روسیه» است که مان در سال ۱۹۲۱ به عنوان مقدمه‌ای بر ویژه‌نامه ادبیات روسیه در یکی از مجلات آلمانی نوشته است. احاطه و علاقه مان به ادبیات روسیه در این مقاله شگفت‌انگیز است؛ آن لحن شیفته‌وار و مریدانه‌ای که در وصف فرزندان گوگول به کار برده است. او با استناد به جمله معروف تورگنیف که گفته است «همه ما از زیر شنل گوگول بیرون آمده‌ایم»، استادان و نوابغ قرن نوزدهمی روسیه را میراث‌داران مشخصه‌های گوگولی ادبیات چون تخیل، انسانیت غمگینانه و نیز بار کمیک داستانی می‌داند. بیش از همه این‌ها، شوخ‌طبعی روسی است که توماس مان آن را می‌ستاید و سرچشمه‌اش را گوگول می‌داند. مقاله دوم مطلب کوتاهی است با عنوان «تولستوی: به مناسبت جشن یک‌صدمین سالگرد تولد او» که در سال ۱۹۲۸ نوشته شده است. جملات آغازین این نوشته ستایشی پُر‌شورند: «چه بزرگ بود نسل آفرینندگانی که تولستوی یکی از آن‌ها بود.» با این همه، اگرچه توماس مان بنای روایی شکوهمند تولستوی را ثنا می‌گوید، هومرگونگی‌اش را مثال می‌زند، اخلاق‌گرایی او را شفابخش جهان می‌داند، اما از نظر او پیرمرد فاقد خرد و اندیشه‌ورزی لازم است. به نظر می‌رسد مان دو چیز را بر استادش هرگز نبخشیده: اول خودپسندی ارباب‌منشانه تولستوی و دیگری تحسینی که نثار بیچر استو، نویسنده امریکایی، کرده است. مان با اینکه نوشته‌های او را سرشار از جسمانیت و سلامت می‌داند اما این‌ را در قیاس با جهان بیمارگونه داستایفسکی و نیچه ناچیز می‌شمرد. با این وجود، مان باز هم تولستوی را استاد اعظم روایت معرفی می‌کند که نویسندگان معاصر اروپایی در مقایسه با او نسلی نازل یا حداکثر متوسط هستند. مقاله سوم ابراز ارادتی منتقدانه به داستایفسکی است، با عنوان «داستایفسکی به اختصار». این عنوان که تحت مقدمه‌ای بر مجموعه برگزیده داستان‌های داستایفسکی در امریکا در سال ۱۹۴۵ نوشته شده، کنایه بر این موضوع دارد که گستردگی آثار داستایفسکی به حدی است که جز به اختصار و در چارچوبی معین نمی‌توان درباره‌اش نوشت. مان شیفته شمایل قدیس‌وار و جنایتکارانه داستایفسکی است. چه چیزی جز همان خوی جنایتکارانه در وجود داستایفسکی می‌توانست در توصیف جنایت در داستان‌هایش راهگشا باشد؟ مان می‌گوید او ساکن دوزخ است، همچنان که نیچه بود. او این دو را برادران فکری هم توصیف می‌کند. توماس مان ریشه نبوغ هر دو را در بیماری‌ای که از آن به عنوان بیماری مقدس یاد می‌کند، می‌داند؛ صرع داستایفسکی و فلج عضلانی نیچه. به این لحاظ نبوغ ناشی از بیماری، این دو را در جایگاهی بالاتر از سلامت جسمانی تولستوی قرار می‌دهد. مقاله آخر یک سال قبل از مرگ توماس مان، در سال ۱۹۵۴، نوشته شده با عنوان «کوششی در معرفی چخوف: به مناسبت پنجاهمین سال‌روز مرگ وی» که آخرین نوشته او درباره ادبیات روسیه است. مان اعتراف می‌کند که چخوف را دیر شناخت، شاید به خاطر…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۶ همراه باشید.

بازدیدها: ۳۳

هبوط کیومرث

هبوط کیومرث


هبوط کیومرث به اندازه هبوط آدم در سرنوشت بشریت نقش ایفا نمی‌کند اما خبر از شکست می‌دهد؛ شکست انسان از دیو و تاریک شدن دنیا


امیر خداوردی


تا اینجا به آسمان رفتن را در داستان‌های کهن رصد کردیم. دیدیم آسمان در قصه‌ها به معنای آگاهی یا قدرت یافتن بر تمام هستی است، اما یک معنای دیگر نیز می‌توان برای آن برشمرد؛ آسمان را بازگشتن به اصل و ریشه نیز می‌توان معنا کرد، چرا که حضور آدم و حوا در زمین ثمره هبوط است. هبوط یعنی فرود آمدن. جایگاه آدم و حوا بهشت بود و از آن فرود آمدند. بنابراین هوس بازگشتن به آن جایگاه پیشین همواره همراه قهرمانان داستان‌های کهن است.

داستان هبوط علت زندگی دنیوی را بیان می‌کند؛ خداوند انسان را می‌آفریند و هرچند قرار است او را در زمین جانشین کند اما زمین پر از عور است و عیب و سختی و رنج. چرا انسان باید در این همه بلا و مشقت زندگی کند؟ به کدامین گناه مستوجب این رنج کشیدن است؟

قصه هبوط آدم و حوا پاسخی برای این سوال است. آدم و حوا در بهشت ساکنند. در آنجا نه گرسنه‌‌ می‌شوند و نه برهنه، نه تشنه می‌شوند و نه بدن‌هایشان از آفتاب سوخته می‌شود. این یعنی هرچه نیاز دارند، در آنجا مهیاست یا اساسا نیازی به خوردن ندارند تا گرسنگی بکشند و نیازی به لباس ندارند تا برهنگی را دریابند.

بنابراین خداوند که آدم و حوا را آفرید، آن‌ها را در زمین و در معرض گرسنگی و تشنگی و جنگ و خونریزی و بلایای طبیعی قرار نداد، بلکه این آدم و حوا بودند که گولِ ابلیس را خوردند و از آن جایگاه فرود آمدند.

اما چرا آدم و حوا گولِ ابلیس را خوردند؟

برای پاسخ به این سوال، سراغ اولین داستان شاهنامه می‌رویم. شاهنامه با داستان کیومرث آغاز می‌شود. کیومرث در بسیاری از منابع معادل همین آدم است اما در شاهنامه او اولین انسان نیست، بلکه اولین پادشاه است. به این ترتیب، به نظر می‌رسد که داستان کیومرثِ شاهنامه نمی‌تواند پاسخ سوال اول را بدهد؛ یعنی در مقام پاسخ به این سوال نیست که چرا خدای مهربان ما را در این دنیای نامهربان قرار داده است.

اما سوال بعدی را می‌توان از کیومرثِ شاهنامه پرسید: چرا انسان از شیطان شکست خورد؟

کیومرث اولین شاهِ جهان بود و گمان می‌کرد هیچ دشمنی روی زمین ندارد تا آنکه اهریمن بر او حسادت کرد و فرزند خود، خرُوزان، را فرستاد تا کیومرث را از پای دربیاورد.

کیومرث نیز فرزندی داشت به نام سیامک. سیامک به جنگ خروزان رفت و…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۵ همراه باشید

بازدیدها: ۵۶

حقه‌بازترین چاق تاریخ

حقه‌بازترین چاق تاریخ


فکر نکنید وینستون چرچیل را به خاطر نمرات افتضاحش از مدرسه اخراج کردند، او برای سرقت یک بسته شکر از کابینت مدرسه اخراج شد؛ او میل مفرطی به خوردن داشت


احسان رضایی


وینستون چرچیل یکی از کسانی است که یک‌تنه علم پزشکی را به چالش کشیده است. استاد آن اول که دیس‎لکسی (کندی یادگیری) داشت و معلم‎هایش فکر می‎کردند عقب‌مانده است. اما فکر نکنید او را به خاطر نمرات افتضاحش اخراج می‌کردند. او برای سرقت یک بسته شکر از کابینت مدرسه اخراج شد. میل مفرطی به خوردن داشت و از میانه عمر دچار چاقی مفرط بود. می‎گویند چاپلین در فیلم‎هایش مدل راه رفتن او را تقلید می‎کرده. سیگاریِ قهاری بود؛ در زمان جنگ جهانی که مدام با هواپیما این طرف و آن طرف می‌رفت، داد برایش ماسک اکسیژن مخصوصی طراحی کنند که جای سیگار داشته باشد. اعتیاد به الکل هم داشت و نوشته‌اند وقتی میزبان پادشاه عربستان بود، همان اول کار گفت عذر دارد و پزشک‌ها تجویز کرده‌اند که قبل، بعد و حین غذا و اگر توانست در فواصل وعده‌ها، لبی تر کند! با این وضع او طوری قاچ زین را سفت چسبیده بود که در ۸۸ سالگی رفت فتق‎ عمل کرد و تا ۹۱ سالگی زنده ماند که هنوز جزو عجایب و اسرار علم پزشکی است. چرچیل از همان اول بچه‌پولدار بود و هیچ‎وقت شاگرد آشپز یا نانوا نایستاد. اجداد او صاحب جایی بودند که الان شده دانشگاه آکسفورد و اتفاقا پدر او، لرد راندولف چرچیل، معتقد بود که این بچه آبروی خانواده را به باد خواهد داد. منتها از آنجا که شکاف نسل‎ها آن موقع هم خالی بود، قدرت خدا وینستون خنگ توانست در ۲۵ سالگی به پارلمان برسد، در حالی ‎که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۵ همراه باشید.

بازدیدها: ۶۳

سقراط زشت‌رو اما به‌غایت جذاب

سقراط زشت‌رو اما به‌غایت جذاب


گاه سرو بلند و خوش‌تراش قامت دوست نیست که آدمی را هوایی می‌کند، بلکه پُل غریب بینی او یا تریشه زخمی گوشه چشم‌هایش یا تیک عصبی پلکش در نگاه دیگری خوشایند جلوه می‌کند


کاوه بهبهانی


در یکی از مناظره‌های مانک (Munk Debates) بر سر اینکه «آیا روزهای خوشی پیش روی بشر است؟» یکی از طرف‌های مناظره – مَت ریدلی – می‌گوید کسانی که می‌گویند امروز بهتر از دیروز و فردا بهتر از امروز نیست ناله و فغان بی‌خود سرمی‌دهند، چون امروزه‌روز مشکلی هم اگر هست از وفور است. نمونه‌اش شریعت نوظهور بدن‌پرستی با مناسکِ عجیب و گیر‌و‌گرفتاری‌های تازه‌اش. یکی همین‌که مدام وسوسه شویم تن به تیغ طبیبان مدعی بسپاریم تا آن را خوش‌تر تراش دهند. کسی که عمیقا از چهره خود در عذاب است و گمان می‌کند با دستکاری شکل و شمایلش مهروی بخت را به آغوش خواهد کشید، باید چه کند؟ یک‌وقت هست که بضاعت مالی «مجالی برای تن سپردن به تیغ» باقی نمی‌گذارد. اما اگر بضاعتش بود چه؟ چرا آدمی قدری از قلمبه اسکناس‌هایش را خرج برجسته کردن گونه‌ها و خرید گلگونه‌ها نکند؟ پیتر سینگر، فیلسوف اخلاق استرالیایی، اگر بود می‌گفت باید اهمیت اخلاقی کردارمان را محک بزنیم. می‌گفت: «اگر بتوانیم مانع رخداد بد و ناخوشایندی شویم آن‌وقت اخلاق حکم می‌کند نگذاریم آن رخداد بد رخ دهد مگر آنکه با این کار پا روی چیزی بگذاریم که همین‌قدر اهمیت اخلاقی داشته باشد.» (نوشته‌هایی درباره یک زندگی اخلاقی، گزیده‌ای از آثار سینگر). اهمیت اخلاقیِ قلمی‌تر شدنِ بینی در مقابل اهمیتِ کمک به نیازمندان گرسنه…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۵ همراه باشید.

بازدیدها: ۳۸

بیش از این خجالتمان ندهید آقای داستایفسکی

بیش از این خجالتمان ندهید آقای داستایفسکی


اوج وحشت به چشم راسکولنیکوف شکست نقشه‌اش و باخت قمار هویت است، ذلت و حقارت و خجالت از شکست است که باعث می‌شود او شپشی بیش نباشد


نیلوفر صادقی


اگر از جناب داستایفسکی انتظار داشتید در نهایت راسکولنیکوف را به سمت توبه بکشاند و کاری کند که او با وجدانی دردمند خون بگرید و از شدت احساس گناه سر بر دیوار بکوبد تا همه نفسی به‌راحتی بکشیم، برگردید و داستان را از اول بخوانید. یا نه، اتفاقا بهتر است «جنایت و مکافات» را از آخر به اول بخوانید. دقیقش هم می‌کنیم، درست از اینجا (راوی هم که دستش درد نکند، واقعا سنگ تمام گذاشته و تنِش میان احساس گناه و خجالت یا شرم را خوب بیان می‌کند): «خیلی سختگیرانه به قضاوت خود نشسته بود و وجدان سنگ‌شده‌اش خطای وحشتناکی در گذشته نمی‌یافت، مگر لغزش‌های ساده‌ای که می‌توانست برای هر کسی اتفاق بیفتد. فقط و فقط هم این خفتش می‌داد که چنان احمقانه و دست‌وپابسته و انگار که نابینا، به حکم کور سرنوشت، به گل نشسته بود و حالا، برای اینکه اندک آرامشی بیابد، باید تسلیم می‌ماند و خواری بی‌معنای این حکم را می‌پذیرفت.»  خب، خجالت کشیدید؟ چه حسی دارید از اینکه یکی از ما بعد از تمام فراز و فرودها و رویابینی‌ها و مشق جنون و آزار خود و خانواده و اطرافیان و دو قتل ناقابل و تقلاهای سونیای بخت‌برگشته، وقتی می‌بیند نمی‌تواند ناپلئون شود، شرمنده از ناتوانی و ضعف خود در رویارویی با بحران هویتی که دامنگیرش شده، تغییر سیاست می‌دهد و حالا می‌خواهد مزه مسیح شدن را بچشد؟ به نظر می‌رسد راسکولنیکوف را آنچه کرده آزار نمی‌دهد، آنچه نکرده و باعث شکست نقشه‌اش شده است، او را زمین می‌زند و مانع دستیابی او به تصویر آرمانی‌اش از خود می‌شود. در چنین وضعیتی البته که چیزی نمی‌ماند جز حس شکست و حقارت و شرمندگی از ناتوانی و ضعف خودِ واقعی که اسیر آن هستیم. آنچه زیر پا گذاشته شده و…

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۵ همراه باشید.

بازدیدها: ۴۷

مادر بودن در گیلیاد

مادر بودن در گیلیاد


درباره سریال سرگذشت ندیمه/ این سریال بر اساس رمانی با همین نام، اثر پرفروش مارگارت اتوود، ساخته شده و یکی از موفق‌ترین سریال‌های ژانر پادآرمانشهر به شمار می‌رود


ضحی کاظمی


سریال «سرگذشت ندیمه» که فصل سوم آن در حال پخش است، بر اساس رمان پرفروش مارگارت اتوود، نویسنده بنام کانادایی، ساخته شده است و یکی از موفق‌ترین سریال‌های ژانر پادآرمانشهر به شمار می‌رود. دیستوپیا یا پادآرمانشهر «گیلیاد» در آینده‌ای نزدیک و پس از جنگ داخلی فرضی در امریکا شکل می‌گیرد. حکومت توتالیتر گیلیاد که بر اساس خوانشی افراطی از مسیحیت بنا شده، سیستمی طبقاتی را به وجود می‌آورد که در آن هر نوع فردیتی کنار گذاشته می‌شود. گیلیاد با مشکل آلودگی خاک و آب روبرو است و منابع طبیعی آن رو به نابودی است. در کنار آن، نازایی گریبانگیر انسان‌ها شده و سیاستمداران ایدئولوژیک که حکومت را دست گرفته‌اند، به دنبال برون‌رفت از مشکل کاهش جمعیت، زنانی را که توانایی باروری دارند به عنوان ندیمه، صرفا برای فرزندآوری، به خدمت می‌گیرند. داستان از نگاه یکی از زنان ندیمه روایت می‌شود که هنگام فرار از گیلیاد به همراه همسر و دختر خردسالش به دست ماموران گیلیاد دستگیر می‌شود. همسرش به کانادا فرار می‌کند، دخترش به خانواده یکی از مقامات که فرزند ندارند، واگذار می‌شود و خودش به عنوان ندیمه به خانواده واترفورد، یکی از سران گیلیاد، فرستاده می‌شود. جون که پیش از گیلیاد، ویراستار بوده، تبدیل می‌شود به آف‌فِرِد و حتی اجازه استفاده از نام حقیقی خود را ندارد و هویت او تنها با هویت فِرِد واترفورد، مردی که ندیمه او است، تعریف می‌شود.
دیگر زنان گیلیاد هم وضعیت بهتری ندارند. آن‌هایی که قابلیت باروری دارند – مثل جون – مدام در معرض تجاوز آیینی سران گیلیاد قرار می‌گیرند. زنانی که توانایی بچه‌دار شدن ندارند، فارغ از اینکه پیش از جنگ داخلی چه تحصیلات و شغل‌های حرفه‌ای داشته‌اند، در خانه‌ها به عنوان کلفت یا «مارتا» به وظایف خانه و به‌خصوص آشپزخانه رسیدگی می‌کنند. زنان جوانی که پیش از گیلیاد شهرت خوبی نداشتند و قابلیت زایمان ندارند، به عنوان «جزابل» در فاحشه‌خانه‌های پنهان گیلیاد مورد سوءاستفاده مردان قرار می‌گیرند. زنان بدون رده یا کارگران نگونبخت که هیچ کدام از قابلیت‌های گفته‌شده را ندارند به «کولونی» فرستاده می‌شوند تا زمین‌ها را از آلودگی پاک کنند و همان‌جا بر اثر مواد سمی یا رادیواکتیو می‌میرند… دنیای گیلیاد، دنیایی است بدون موسیقی، کتاب، تلویزیون، تلفن و سایر وسایل ارتباطی. حتی لباس‌های زن‌ها یک‌شکل و از پیش تعیین‌شده است و به‌راحتی از رنگ و پوشش هر زن می‌توان طبقه اجتماعی او را متوجه شد. در پادآرمانشهر گیلیاد، زنان به یکی از نقش‌هایی که جامعه مدرن برای زن تعیین می‌کند، تقلیل می‌یابند: مادر، همسر، خانه‌دار، کارمند، کارگر یا فاحشه. فرار از نقش اجباری و از پیش تعیین‌شده ناممکن به نظر می‌رسد و هر زنی که سرکشی کند به‌شدت شکنجه و تنبیه می‌شود. هیچ زنی در برابر طغیان‌ در امان نیست. برای مثال سرینا، همسر فرد واترفرد، پس از تولد دختری که جون (ندیمه آن‌ها) به دنیا می‌آورد و به‌اجبار به او واگذار می‌کند، از مقامات ارشد گیلیاد درخواست می‌کند به دختران اجازه خواندن داده شود. همین درخواست باعث می‌شود سرینا مجازات و انگشت کوچکش بریده شود. شکنجه روحی زنانی که نُه ماه فرزندی را در شکم خود حمل کرده‌اند تا آن را دودستی، بی‌هیچ قدردانی یا پاداشی از دست بدهند، با هیچ آزار دیگری برابری نمی‌کند. جون یکی از همین مادران است که حتی اجازه شیر دادن به فرزندش را نیز ندارد.
جون دو بار اقدام به فرار می‌کند. بار اول ناکام می‌ماند اما به واسطه فرزندی که در شکم دارد، بعد از شکنجه‌های زیاد او را می‌بخشند و به کولونی نمی‌فرستند. بار دوم بعد از تولد فرزند دخترش و با کمک سرینا شرایط فرارش از گیلیاد فراهم می‌شود. سرینا که به خاطر حرف زدن از حقوق اولیه دختران مورد شکنجه واقع شده، می‌پذیرد که بهتر است نوزاد دختر در جایی بیرون گیلیاد بزرگ شود و به جون در فرار کردن کمک می‌کند. جون نوزاد را با یکی از ندیمه‌های فراری به کانادا می‌فرستد اما خودش می‌ماند تا راهی برای نجات دختر دیگرش که هنگام شکل‌گیری گیلیاد از او گرفته شده بود، بیابد. جون نماد قربانی (ندیمه) است و سرینا به واسطه اینکه از پایه‌گذاران ایدئولوژی حاکم بوده، نماد قربانی‌کننده. اما در مقام مادر بیولوژیک (جون) و قانونی (سرینا) به تعریف مشابهی از مادرانگی در گیلیاد می‌رسند: هر دو متقاعد می‌شوند مادر بودن در گیلیاد معادل خودخواهی محض است و فقط یک مادر حقیقی می‌تواند آن‌قدر فداکار و عاشق باشد که از بودن در کنار فرزندش بگذرد و او را با وجود تمام خطرات، از فضای تیره و سرکوبگر پادآرمانشهری که اسیرش هستند، دور کند.

 

بازدیدها: ۷۵

چرخ‌وفلک به ‌سوی جهنم

چرخ‌وفلک به ‌سوی جهنم


تماشاگر تمام پنج ساعت چرنوبیل را میخکوب جلوی تلویزیون می‌نشیند چون طراح و فیلمنامه‌نویس باهوش سریال، قصه‌گوی ماهری هم هست


کوثر آوینی


چرنوبیل با خودکشی والری لگاسوف، قهرمان داستان شروع می‌شود. این یعنی من و شمای تماشاگر نه‌تنها پیش از تماشای حتی یک فریم از این مینی‌سریال می‌دانیم که داستان مرکزی آن درباره‌ چیست، بلکه در همان پنج دقیقه‌ ابتدایی از سرنوشت شخصیت اصلی‌اش هم مطلع می‌شویم. این را شاید بتوان موثرترین تصمیم روایی سریال و حتی برگ برنده‌ آن دانست. چرنوبیل با این کار هر «اسپویلر» بالقوه‌ای را «اسپویل» می‌کند که در نتیجه‌اش، تماشاگر به کامل‌ترین شکل ممکن با شخصیت اصلی همراه می‌شود. نه به این معنا که تماشاگر با لگاسوف همذات‌پنداری کند همان‌طور که با قهرمان هر داستان خوب نوشته‌شده یا خوب ساخته‌شده‌ای همذات‌پنداری می‌کند، نه؛ این خودکشی تکلیف تماشاگر را با سریال معلوم می‌کند، از این جهت که دیگر چیزی برای دنبال کردن وجود ندارد؛ جز همان چیزی که مسئله‌ اصلی، سوال اصلی لگاسوف است: این انفجار چطور اتفاق افتاده است؟
تماشاگر از وقوع این فاجعه شوکه است، درست مانند لگاسوف. به‌جز اندکی از بیننده‌ها، بقیه از عواقب دقیق این حادثه‌ هسته‌ای خبر ندارند، درست مانند لگاسوف که مرحله‌به‌مرحله می‌تواند تاثیر هولناک آن را پیش‌بینی کند. تماشاگر نمی‌داند این اتفاق مهیب چطور رخ داده، شاید چون اطلاعات علمی‌اش را ندارد یا سنش کم است یا تاریخ شوروی سابق، اوکراین امروز را نخوانده است؛ اما لگاسوف هم در مقام فیزیکدان هسته‌ای از چگونگی بروز این حادثه سر در نمی‌آورد و سوال او تبدیل به سوال تماشاگر می‌شود. همان‌قدر که لگاسوف، با چهره‌ وحشت‌زده، کلافه و درمانده می‌خواهد به ‌…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۴ همراه باشید.

[veiws]

 

مردی که بعد از مردن متولد شد

مردی که بعد از مردن متولد شد


مارکس بعد از مرگ پسرش در نامه‌ای نوشت: بیکن می‌گوید مردان بزرگ به‌سرعت می‌توانند هر فقدانی را پشت سر گذارند؛ من به آن گروه مردان تعلق ندارم و مرگ فرزندم عمیقا قلب و مغزم را متزلزل کرده


سعید ملایی


مقدمه: در انتهای سال ۲۰۰۵ و دقیقا در سپیده‌دمان هزاره سوم میلادی، برنامه «در عصر ما»۱ رادیو چهار بی‌بی‌سی دست به اقدام جالبی زد. «در عصر حاضر» برنامه‌ای رادیویی است که مشخصا و صرفا به فلسفه، تاریخ فلسفه و الهیات می‌پردازد و هر هفته میزگردهایی را با حضور برجسته‌ترین اساتید این حوزه‌ها حول و حوش موضوعی مشخص برگزار می‌کند. مجری برنامه از شنوندگان خواست تاثیرگذارترین چهره‌های فلسفه را که مشخصا بیشترین تغییر را در زندگی بشر به وجود آورده‌اند، برشمارند: نوعی رای‌گیری آزاد اینترنتی درباره فیگورهای فلسفی! روزنامه گاردین نتایج به دست آمده را حیرت‌انگیز توصیف کرد؛ نه چون صدرنشین این جدول که به ضیافت خانه افلاطون می‌ماند تقریبا یک‌سوم آرا را به‌تنهایی به خود اختصاص داده بود، بلکه چون از نفر دوم به بعد درصد آرا خیلی پایین بود. برای مثال افلاطون که در جایگاه پنجم قرار گرفته بود، تنها حدود سه درصد آرا را به دست آورد و حتی فاصله نفر اول و دوم نیز خیلی زیاد بود.۲ با اختلاف آرای خیلی زیاد فیلسوفی که در صدر این لیست ده‌نفره قرار گرفت، کسی نبود جز کارل هاینریش مارکس.
نیچه، فیلسوف بزرگ آلمانی، که از معاصران مارکس بود در رساله موجز ولی سرشار از بصیرت‌های هوشمندانه‌اش، «غروب بت‌ها»، چنین می‌گوید: «و چه راستین مردانی که پس از مرگ متولد می‌شوند!» بی‌شک مارکس مصداق عینی این گفته نیچه است. کافی است بدانیم تنها یازده نفر در مراسم تدفین کارل مارکس در هفدهم مارس سال ۱۸۸۳ میلادی حضور داشتند که همگی از اعضای خانواده یا دوستان بسیار نزدیک وی بودند. یار غار کارل، فردریش انگلس، در خطابه تدفین او در گورستان های‌گیت لندن، پیشگویانه اظهار داشت: «نامش و کارش دوران‌ها را پسِ پشت خواهد گذاشت.»۳
واقعیت این است که پیش‌بینی انگلس خیلی زود درست از آب درآمد. نام مارکس خیلی زود سر زبان‌ها افتاد. در انتهای قرن نوزدهم می‌شد نام او را تقریبا در تمام اروپا شنید. ای. اچ. کار، مورخ برجسته انگلیسی‌تبار، در این باره چنین می‌نویسد: «تبعیدیان سودایی روس به مدد اندیشه مارکس و تحولات مربوط به بین‌الملل دوم هرچه بیشتر با ساختار عقب‌مانده اقتصادی سرزمین پهناور خویش آشنا شدند و به میانجی خوانش خود از مارکس، حین بازگشت از تبعید با سری پر از سودای تغییر یکسره بر آن بودند که چهره جهان خویش را برای همیشه دگرگون کنند و البته این سخنی به گزافه نخواهد بود اگر بگوییم این دگرگونی به‌راستی هم اتفاق افتاد، چه مستقیم و چه غیر‌مستقیم.»۴
اما این پیرمرد ریشوی نه‌چندان خوش‌خلق که بیشتر زندگی‌اش را در تبعید گذراند، به‌راستی که بود و چه کرد؟ و در آن لحظات آخر زندگی که بیماری پوستی و تاول‌ها و دُمل‌های چرکین در ناحیه نشیمنگاه امانش را بریده بود۵، به چه می‌اندیشید؟ بی‌شک پاسخ به این سوال یکسره از رهگذر سلوک فردی، حیطه اندیشگی و پراکسیس سیاسی مارکس قابل حصول است و سعی نگارنده در این وجیزه تماما بر آن است که امکان پاسخ به سوالات مطرح‌شده را با برجسته‌سازی خطوط کلی این طرحواره دنبال کند.
یک؛ کارل مارکس در پنجمین روز ماه مه سال ۱۸۱۸ میلادی در شهر کوچک تریر واقع در جنوب غربی آلمان (منطقه راین) به دنیا آمد. تریر یکی از قدیمی‌ترین شهرهای آلمان است و در دره رودخانه موزل، یکی از زیباترین مناطق اروپا، قرار دارد. این شهر کوچک پانزده‌هزار نفری دارای مجموعه‌ای از ویژگی‌ها بود که تصادفا آن را در مرکز یکی از قدرتمندترین جنبش‌های فکری آن زمان قرار می‌داد: از نظر صنعتی این منطقه از پیشرفته‌ترین بخش‌های سرزمین آلمان به شمار می‌آمد و در زمان ناپلئون بناپارت به فرانسه الحاق شد. شهر تریر تا سه سال پیش از تولد مارکس، یعنی سال ۱۸۱۵، هنوز در دست فرانسویان بود (آنان هنوز هم این شهر را Treves می‌خوانند). از این رو، این منطقه تحت تاثیر افکار منبعث از انقلاب کبیر فرانسه و علی‌الخصوص شعار معروف آن یعنی «آزادی، برابری و برادری» قرار گرفت و قوانین ناپلئونی – که در آن زمان پیشرفته‌ترین قوانین در سراسر اروپا بود – به‌راحتی در آن جا حاکم شد. توضیح یک نکته در این مقال واجب می‌نماید و آن اینکه در دوره مورد نظر، به لحاظ جغرافیای سیاسی اساسا کشوری به نام آلمان شکل نگرفته بود، بلکه در منطقه مورد نظر پادشاهی پروس حکمرانی می‌کرد.
فضای خانواده‌ای که مارکس در آن به دنیا آمد و دوران طفولیت خود را در آن‌جا گذراند، روشنفکرمآبانه و تا حدودی لبیرال و روشنگرانه بود. اجداد مارکس، چه از طرف پدر و چه از طرف مادر، تقریبا همگی ….

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۴ همراه باشید.

[veiws]