این دیدارها و بدرودها ما را نابود خواهد کرد

این دیدارها و بدرودها ما را نابود خواهد کرد


چند کلمه درباره ویرجینیا وُلف، نویسنده‌ای که دوستش می‌دارم/ ناپدید شدن نسبت پررنگی دارد با نوشتن؛ هرچه بیشتر بنویسی بیشتر ناپدید می‌شوی


محسن آزرم


کم پیش می‌آید که عکسی روی میز بگذارم و روزها و هفته‌ها و ماه‌ها وقت و بی‌وقت خوب تماشایش کنم. مدت‌هاست که این‌یکی را گذاشته‌ام روی میز. حساب روز و ماهش از دستم در رفته. روزهایی هست که حوصله هیچ کاری ندارم. این‌طور روزها خواندن بی‌فایده است؛ چه رسد به نوشتن. کدام نوشته؟ درباره چی؟ برای کی؟ اصلا که چی؟ این‌طور است که هر نوشته‌ای گاهی تبدیل می‌شود به غزلی در نتوانستن. عوضش می‌شود خوب تماشا کرد. می‌شود دست را زیر چانه زد و در سکوت به این عکس خیره شد. این عکس زنی است که دست راستش را تکیه داده به صورتش. جایی را می‌بیند یا فکر می‌کند. شاید هم فقط دارد جلو دوربین نقش بازی می‌کند. مهم نیست. مهم آن چشم‌هایی است که کلمات در آن‌ها شنا می‌کنند. شنای کلمات حتی در این عکس ثابتی که حالا روی این میز گذاشته‌ام پیداست. کافی است کمی دقت کنم. برای من او نویسنده‌ای معمولی نیست. آدمی مثل همه نیست. آدمی است که از اول فرق داشته با دیگران. آدمی بوده درون خودش. در خودش متولد شده. در خودش رشد کرده و هرچه نوشته نتیجه مراوده خودش بوده با خودش. صریح‌تر از این نمی‌شود نوشت. با آن چشم‌‌های گاهی درشت، با آن نگاهی گاهی جدی و گاهی اخمو، طبیعی است که از مزایای منزوی بودن به‌خوبی بهره برده باشد. تنهایی او تنهایی آدمی نیست که دلش بخواهد از آدم و عالم ببُرد و کاری به کار هیچ‌کس نداشته باشد. تنهایی آدمی است که فکر می‌کند آدم‌هایی که بشود چند کلمه‌ای با آن‌ها ردوبدل کرد روزبه‌روز کم و کمتر می‌شوند. این‌طور است که دوباره پناه می‌برد به خودش. به خودی که دست‌کم می‌داند این وقت‌ها می‌شود گوشه‌ای ماند و ناپدید شد. همین است. شاید ناپدید شدن تعبیر بهتری باشد. این ناپدید شدن نسبت پررنگی دارد با نوشتن. هرچه بیشتر بنویسی بیشتر ناپدید می‌شوی. این‌طور است که هر کلمه کلیدی است برای باز کردن درهایی که مدام سر راهمان سبز می‌شوند. برای او نوشتن کاری معمولی نبود. کار تمام‌وقتی بود که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۱ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۲۹

سلبریتی و سیل

سلبریتی و سیل


طلیعه بازگشت سوژه انسانی به خویشتن را در سلف‌پرتره‌های متعدد نقاشان مدرن می‌توان دید؛ هنرمند آوانگارد اواخر قرن نوزدهم با اصرار بر موتیف تکرار، در پرداخت پرتره خویش، سوژگی فردی خود را فریاد می‌زد


سعید ملایی


هیچ اتفاقی نمیفته. هیچ کس نمیاد. هیچ کس نمیره. وحشتناکه!

در انتظار گودو، ساموئل بکت

سیل اخیر در قامت فاجعه‌ای دهشتناک، چنان ویرانه بر ویرانه تلنبار کرد که سیمای اندوهگین آبادی‌های مدفون در جریان خروشان آب و گل‌و‌لای بر جای مانده از آن، تنها و تنها سیمای شهری بی‌دفاع را در ذهن متبادر می‌ساخت. در فقدان هرگونه مرجعیت رسانه‌ای برای رسانه‌های رسمی اعم از صدا و سیما و حتی معدود خبرگزاری‌های فعال در این ایام، باز هم طبق قاعده نانوشته اما مرسوم این وقایع، پای خرده رسانه‌های جمعی، فضای مجازی و سلبریتی‌ها به ماجرا باز شد. در دهکده جهانی امروز، جایی که رسانه فراتر از حامل پیام یا خود پیام بودن است، اکنون به سازنده اصلی واقعیت بدل شده است؛ آن هم به نحوی که هر سه ضلع موضوع و محتوای خبر، مجرای انتقال خبر و نهایتا حتی دریافت‌کننده خبر در مقام سوژه اجتماعی، جملگی چیزی نیستند جز برساخته‌های این رسانه. این بمباران خبری و انبوه تصاویر نقش بسته بر صفحات چند اینچی موبایل‌ها توانسته‌اند نقش محوری تولید محتوا و انتقال آن در خبررسانی را به دست گیرند، حال آن‌که این رسانه‌ها در مجموع برسازنده هیچ چیزی مگر ذائقه‌ای بی‌حوصله نیستند. عکس سلفی سلبریتی با فاجعه سیل دقیقا به چه معناست؛ سلف‌پرتره ورزشکاران و هنرپیشه‌هایی که توانسته‌اند به مدد همین جریان بی‌محابا و پیوسته دیده شدن، آن هم به هر قیمت، ماتم و اندوه جانکاه فاجعه را به ژستی میان‌تهی بدل کنند. ژاک لاکان قائل بود ما موجوداتی هستیم که همواره از پیش در معرضِ دیده شدنیم؛ به این معنی که سوژه‌ها در جلوی آینه یا لنز دوربینشان، دقیقا در لحظه‌ای که با نگاه‌های خیره قصد دارند لحظه‌ای را ثبت کنند و ژست و ادایی را فی‌البداهه به خود بگیرند، تبدیل به ابژه‌ای برای نگاه دیگری می‌شوند. از همین زاویه است که می‌توان کارکرد ژست عکس سلفی سلبریتی با ماتم سیل را به روشنی دریافت. سوژه‌ای که قرار است کمک کردن و مرهم درد بودن را نمایندگی کند، خود در مقام ابژه‌ای برای دیده شدن در برابر چشمان خیره ما ظاهر می‌شود و ناگاه خودِ همین دیده شدن تبدیل به یگانه سوژه عکس سلفی می‌شود. همه چیز در سلفی این‌گونه خلاصه می‌شود که چطور رفتار کنیم و چه ژستی به بدن خود بگیریم که نگاه خیره از پیش موجود را تحت تاثیر قرار دهیم. چیزی که تعلیق شده است آگاهی سوژه‌های مسخ شده و خیره به دوربین است و دقیقا از همین بابت است که عکس سلفی وجه مبتذل سلف‌پرتره‌های مبتنی بر آگاهی خود‌آیینی سوژه است. این مسئله را می‌توان حتی به جز وجه نمادین، در وجه تاریخی همین سلف‌پرتره‌ها نیز دریافت. در انتهای قرن طولانی نوزدهم و در بحبوحه به فرجام رسیدن عصر امپراتوری‌ها، زمانی که سوژگی انسان برآمده از عصر نوزایی و انقلاب فرانسه، پیوسته و در کششی مقاومت‌ناپذیر در کنش جمعی حل می‌شد و رنگ می‌باخت و حتی این حل شدن کنش فرد در دل کنش جمعی را می‌شد در جنبش‌ها و شورش‌های توده‌ای آن زمان به‌وضوح دید، در واکنشی تمام‌قد در برابر آنچه جبر تاریخ خوانده می‌شد نیچه در مقام فیلسوف منتقد مدرنیته از بازگشت آدمی به سوژه خود‌آگاه گفت. ابرانسانش، زرتشت را در…

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۱ همراه باشید.

بازدیدها: ۸۸

بتمن‌ها، اسپویلرها، کامنت‌گذاران

بتمن‌ها، اسپویلرها، کامنت‌گذاران


سه روایت از سه اتفاق که جامعه را تحت‌تاثیر قرار داد: جاری شدن سیل در روزهای ابتدای سال، آغاز نمایش سریال بازی تاج و تخت، سوختن کلیسای نوتردام در شعله‌های آتش


محمد عابدینی


سال جدید شروع شده و بهار سیل‌آسای آن تا اینجا چندان کم‌اتفاق و غیرمنتظره نبوده، هرچندان هنوز چیز خاصی تغییر نکرده و خبر بزرگی رخ نداده. تنها اتفاقاتی رخ داده که می‌توان هر یک از آن‌ها را فقط به عنوان رخدادی منفرد دید و می‌توان هم مجموعه آن‌ها را نشانه‌هایی تلقی کرد از آنچه که نماینده آنند؛ اتفاقاتی که یک‌بار رخ داده‌اند یا پدیده‌هایی که این تازه شروع تکرارشان است. این نوشته تلاشی برای دیدن و درآوردن الگوریتم‌های تکرار شونده اتفاقات معاصر است، نه با نگاه به خبری که تاریخش گذشته که با نگاه به آینده‌ای که در حال ساخته شدن است. دیدن آنچه گذشت برای فهمیدن آنچه خواهد گذشت، همانطور که از یک سال سیل باید انتظار برود؛ نه دیدن سیل به عنوان اتفاق که دیدن مسیل به عنوان یک الگو.

بتمن‌ها و روابط‌ عمومی‌ها

سیل اول سال همان‌طور که باعث شد حتی هر صخره و تکه بیابانی سبز یا غرق شود، به همان سرعت باعث شد دوباره بتمن‌ها در فضای مجازی دست به کار شوند و مسئله نجات را برعهده بگیرند: انبوه ستاره‌های اینفلوئنسر در کاسبی‌های مختلف با داشتن تجربه زلزله کرمانشاه به عنوان اولین بلای طبیعی در دوران جدید رسانه‌های مجازی، خیلی سریع از مرحله پخش کردن شماره کارت عبور کردند و با تمسخر آن و افتخار به شماره کارت ندادن برخلاف بقیه، وارد کار عملی در مناطق سیل‌زده شدند. عملیات نجاتی سرشار از کارهای بی‌ربط و ادعاهای اشتباه و گزارش‌های غلط که با این وجود به شکلی معجزه‌آسا توانست در کسب اقبال مخاطب موفق باشد، پیش از هرچیز به یک دلیل ساده: اینکه کسی نمی‌دانست آنجا چه خبر است. همانطور که در زمان زلزله کرمانشاه هم کسی نمی‌دانست چه خبر است و واقعا چه اتفاقی افتاده و چه کسی مسئول است و چه کسی مقصر نیست و چه چیزی کم است و چه کار باید کرد. ابهامی فراگیر که با اطلاعات مخدوش یا غیبت و کندی رسانه‌های رسمی شکل می‌گرفت و جا را باز می‌کرد برای هر کسی که یک شبه بخواهد بساط دستفروشی رسانه‌ای باز کند. وقتی کسی نمی‌داند چه اتفاقی در جریان است، فضا برای کسی که لااقل ادعا می‌کند می‌داند، باز می‌شود.

استقبال عمومی: توقع و ستایش از هر رفتار غیردولتی فارغ از نیت و نحوه، با انتظار منجی‌هایی که بتوانند مردم را نجات بدهند و ایران اگر چندتا بیشتر از آنها داشت دیگر هیچ مشکلی وجود نداشت. وضعیتی که از جای خالی بزرگی از دولت یا تصور دولت می‌آید که به نظر می‌رسد مانند یکی از صدها ابرفروچاله‌ای که هرروز در نقطه‌ای از دشت‌های ایران سر باز می‌کند، هرچه می‌گذرد عمیق‌تر می‌شود. تجربه‌ای بی‌سابقه از گسست از دولت در حدود صد سالی که از برپایی نخستین دولت مدرن در ایران می‌گذرد. در هنگامه چنین سیلی رسانه‌ها کجایند؟ همان جایی که در این چند سال اخیر به مرور به آن کوچ کرده‌اند: روابط عمومی‌ها.

در چنین قضایایی در سال‌های اخیر، همت خبرنگاران هرگروه و نحله به جای انتقال واقعیت حتی با زاویه دید خود، به پروموت و اثبات ریاست دستگاه و جریان مافوق خود منحرف می‌شود و به جای تولید خبر و انتقال آنچه می‌گذرد به مخاطب و مرکز، تنها بیلان و بولتن است که در سطح انبوه منتشر می‌شود. قاعدتا در این جنگ رسانه‌ای بی‌امان میان خبرنگاران و رسانه‌ها برای برندینگ و تبلیغات، برنده سلبریتی‌هایی هستند که درگیر این درگیری نمی‌شوند و لقمه آماده و بی‌صاحب خبررسانی را بار می‌زنند و می‌روند.

منطق کار ساده است: تو نمی‌دانی آنجا چه خبر است، پس هرچه را من بگویم باید باور کنی. تو به دولت اعتماد نداری، پس هرکاری را من می‌کنم باید حمایت کنی. در چنین شرایطی است که یک جامعه می‌تواند توان پذیرش این تصویر را داشته باشد که یک طلبه اینستاگرامی بیست و چند ساله بتمن‌وار از خودش در گوشه جاده‌ای پرت فیلم بگیرد و بگوید هلال احمر و ارتش و سپاه و بقیه دولت نمی‌توانند و نمی‌خواهند ولی او می‌گوید اگر یک تکه خاک منفجر شود، خوزستان از خطر سیل نجات پیدا می‌کند و بعد از چند روز با افتخار از پایان خوش نقش یگانه خود در نجات خوزستان بگوید، با اشاره به این نکته که خدا می‌داند اگر او نبود چه اتفاقی می‌افتاد.

تصویر این است: سلبریتی فاتح نه می‌خواهد به نیروهای داوطلب دولتی بپیوندد و نه می‌پذیرد که کمک‌ها را به سمت نهادهای متولی هدایت کند و قطعا با توجه به آن تصویر آشفته و واقعیت مخدوشی که مخابره می‌شود، این میل و امر به دولت‌ستیزی و بتمن‌گرایی، تائید و حمایت کامل مخاطب را می‌گیرد. وضعیتی که قاعدتا در سال پیش‌رو در هر گریزگاه دیگری که هم نقش دولت در آن پررنگ باشد و هم نقش فشل رسانه‌ها، باز هم خود را نشان خواهد داد و این گسل هرچه بیشتر تعمیق خواهد شد. پاس گلی طلایی برای زرنگ‌ترهایی که بتوانند خود را هرچه سریع‌تر و دقیق‌تر در این جای خالی جا کرده و آن نقش معلق دولت را از آن خود کنند. برای تماشاگری که از جان و دل آماده بیعت با اولین بتمن قلابی است. در این بازی پربازنده، چه کسی برنده خواهد بود؟

فلسفه فیلم: اسپویل

فرا رسیدن موعد پخش فصل تازه سریال «بازی تاج و تخت» باز هم سنگ بنای موج جدیدی از منازعات در فضای فارسی شد. با توجه به بی‌سابقه بودن این سطح از درگیر شدن عمومی با یک سریال و نیز همزمانی آن با فراگیری معاصر فضای مجازی و هم دسترسی به تایم‌لاین غربی و البته خوی جنگجویی فضای فارسی، این منازعات غالبا پایه‌گذار بحث‌هایی تازه‌یاب بوده که شاید در میان مخاطب غربی سابقه داشته باشند اما تاکنون به عنوان موضوع بحث در میان مای معاصر مطرح نبوده‌اند و این خود فرصتی بدیع برای شکل‌گیری ادبیاتی جدید شده است. از بحث‌های مقدماتی‌تر درباره ترجیح کتاب یا سریال تا بحث‌های پیچیده‌تر در تنزه‌طلبی با ندیدن سریال و بعد در تقبیح تنزه‌طلبی با ندیدن آن و بعدتر در تخطئه تقبیح تنزه‌طلبی یا تشبیه و تشبه به قهرمان‌ها و خطوط داستان و تلاش برای تحلیل جهان براساس آنچه در آنجا گذشته و همچنین نزاع کلاسیک میان هواداران و دشمنان قائل به ابتذال یا افتخار بودن دیدن این سریال و نیز میان قائلین به مسخره بودن یا نبودن فانتزی و قصه‌های اژدهایی… اما امسال با نزدیک شدن زمان پخش فصل آخر سریال «بازی تاج و تخت» آن هم بعد از دو سال، این بار فضای مجازی فارسی با عبور از همه منازعاتی که در هنگامه پخش فصل‌های قبلی آن درگیرش شده بود، درگیر مسئله‌ای شده است که هم موضوع و هم زبانش مسئله‌ای مدرن و فاقد سابقه است و بعد از مدت‌ها اشارات جسته‌گریخته، بالاخره توانسته شکلی مشخص به خود بگیرد و در قالب مسئله دربیاید و حالا امسال محور اصلی بحث‌های مرتبط با این سریال باشد: مسئله اسپویل.

اسپویل به معنای لو دادن یک داستان برای کسانی که هنوز آن را ندیده‌اند، توانست با بازی تخت و تاج به عنوان مسئله‌ای جدی مطرح شود، چه آنکه نخستین سریالی بود که جمعیت زیادی همزمان با پخش سراسری آن را دنبال می‌کردند، برخلاف دیگر سریال‌هایی که مخاطب ایرانی در مقیاس فصل به فصل آن را دنبال می‌کرد و الزاما همزمانی‌ای میان مخاطبانش وجود نداشت. مسئله‌ای که البته بعد از گذراندن بحث‌های خرده‌ریز در فصل‌های گذشته توانست از سطح مسئله‌ای موردی برای دعوا فراتر برود و تبدیل به موضوعی فلسفی برای بحث بشود: شکل گرفتن به مرور فروعات و بحث کردن از مصادیق و معیارهای اسپویل: گفتن چه تعابیری و چه حدی از جزئیات صدق اسپویل می‌کند؟ مرز اسپویل و نشان دادن واکنش شخصی چیست؟ گفتن به چه کسانی اسپویل است و گفتن به چه کسانی نه؟ مجموعه بحث‌هایی که به مرور منجر به شکل گرفتن مجموعه‌ای از قوانین نانوشته شدند: اسپویل مدت زمانی دارد بعد از هرقسمت و بعد از آن دیگر می‌توان قصه را تعریف کرد، اسپویل کردن بامزه بازی نیست و نمی‌تواند به عنوان شوخی استفاده شود، تعریف کردن بخشی از قصه بدون اشاره به سرنوشت آن اسپویل نیست.

اسپویل نماینده مفاهیم جدیدی است که در عصر جدید وارد زبان و ذهن ایرانی می‌شوند و فلسفه تودرتوی خود را در ذهن مخاطب حول مفاهیم خود می‌تنند و میزبان را وادار به تغذیه و توسعه خود می‌کنند. سال جدید با موج به شدت رو به رشد ورود محتوای مجازی از خارج به داخل، می‌تواند شروعی برای محک توان ذهن ایرانی در هضم و پردازش این مفاهیم جدید و شروع ساخته شدن نسخه‌های ایرانی آن‌ها باشد. آیا حالا در جامعه بی‌طبقه مجازی بعد از قرن‌ها جبر و جداافتادگی تاریخی و جغرافیایی، فلسفه ایرانی می‌تواند همپای طرف غربی مفاهیم را تحلیل کند و ایده بسازد و پیشنهادهایی برای جهان داشته باشد؟

آتش‌سوزی نوتردام در ایران

آتش گرفتن ناگهانی کلیسای نوتردام که در آتشی فراگیر بخشی از کلیسا با ستون و سقف و صلیب و روحش سوخت و بخشی دیگر از میراث تاریخی بشر نیز نابود شد، برای مخاطب ایرانی اتفاقی یگانه و متمایز از آن چیزی بود که توسط مخاطب خارجی و…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۱ همراه باشید.

بازدیدها: ۸۱

درس اصلاح در محضر مصلح‌الدین

درس اصلاح در محضر مصلح‌الدین


گفت‌وگو با دکتر عبدالکریم سروش درباره سعدی/ آقای سروش می‌گوید نخستین کسی که ایشان را با شیخ‌مصلح‌الدین آشنا کرد مرحوم پدرشان بود که هر روز بعد از نماز صبح سعدی می‌خواند


سید ابوالحسن مختاباد


عبدالکریم سروش، چهره‌ای چند وجهی است که به دلیل فضای فکری و فرهنگی موجود، تنها بخشی از ظرفیت‌های او، آن هم وجهی که عمدتا پهلو به سیاست می‌زند، هر از گاهی برجسته می‌شود. اما آنهایی که او و فعالیت‌هایش را دنبال می‌کنند قطعا با سروش و البته در کنار همین وجه سیاسی سخنان او برکاتی در فضای فکری ایران نضج می‌گیرد.

در این گفت‌وگو نه سراغی از عبدالکریم سروش روشنفکر می‌گیریم و نه از عبدالکریم سروش فیلسوف و نظریه‌پرداز و نه البته سروش سیاست‌نامه‌ نویس. بلکه با سروش ادیب سروکار داریم. سروشی که حافظه‌ای شگفت دارد و ذهن نقاد و وقاد او مملو از دیوان‌های شعر است، از شعرای معاصر تا شعرای کهن و البته خود نیز طبع‌ شعری نیکو دارد و دفتری از اشعار دوران جوانی‌اش را در کتابخانه منزلش در ایران به یادگار نهاده است. در این سال‌ها نیز به تناوب اشعاری از او را شنیدیم و یا خواندیم.

اگر بگوییم تصویری متفاوت از مولانا را سروش به ایرانیان شناساند بیراه نگفته‌ایم. در سال‌های نخست انقلاب از استاد شهرام ناظری خواست پیش از شروع سخنرانی‌هایش اشعاری از مولانا را بخواند و این کار انجام می‌‌شد، تا اینکه دستوری رسید و از پخش آن مجموعه جلوگیری به عمل آمد. مجموعه‌ای که به گفته آقای سروش ۲۳ قسمت آن ضبط شد اما تنها ۱۳ قسمت آن پخش و نحسی سیزده دامن آن را گرفت. سروش اما آن مباحث را ادامه داد و اکنون بیراه نیست اگر بگوییم او یکی از زبده‌ترین مولوی‌شناسان معاصر است و سخنرانی‌های او در شرح مثنوی و شمس خواستاران بسیاری در اقصی نقاط جهان دارد. سروش اما در مولانا متوقف نماند و از حافظ و سعدی هم فراوان سخن گفت. کتاب شرح حافظ او بیش از ۲۰ سال است که در انتظار مجوز ارشاد است و شرح بوستان سعدی او نیز در حال ویرایش و احتمالا انتشار است.

خود می‌گوید در سال‌های جوانی و حتی تا یک دهه قبل تنها نگاهی به یک غزل کافی بود تا کل آن غزل را حفظ شود. هنگامی که معلم سر کلاس غزل و شعری را می‌خواند نیازی به تکرار‌آن نبود، چرا که یک تن در کلاس بی‌درنگ همان شعر را از حفظ می‌خواند و این کسی نبود جز همین عبدالکریم سروش که ده سالی است جلای وطن کرده است. به همین دلیل است که وقتی با او وارد همسخنی می‌شوی و یا پای درسش می‌نشینی دریایی از معلومات را پیش چشمت می‌گشاید، معلوماتی که در کارگاه ذهن او پخته و پرورده می‌شود و محصول چیزی است متفاوت و جالب توجه. زمستان گذشته جلسه نوزدهم و آخر شرح بوستان سعدی به پایان رسید و آن مباحث اکنون پیاده و در حال تنظیم برای انتشار روی اپلیکیشن خاصی است که به زودی عمده درس‌گفتارهای چند سال اخیر او در کالیفرنیا را در بر می‌گیرد. اما تا آن زمان او روی این سلسله سخنرانی‌ها نیز کار می‌کند تا متن منقح‌تری را در قالب کتاب انتشار دهد.

به بهانه روز سعدی پیشنهاد دادیم که گفت‌وگویی را ویژه هفته‌نامه کرگدن با آقای سروش انجام دهیم. این گفت‌وگو حاصل نشستی ۴۰ دقیقه‌ای است که بعد از اندک کاست و فزودی از سوی آقای سروش، تقدیم شما گرامیان می‌شود.

نخستین‌بار چه زمانی نام سعدی و بوستان سعدی به گوشتان خورد؟

اولین آشناکننده من با سعدی، مرحوم پدرم بود. ما در خانه یک کتاب چاپ سنگی کلیات سعدی داشتیم که همه آثار سعدی را از بوستان و گلستان، طیبات و مراثی، قصاید فارسی و غزلیات قدیم و ترجیعات و حتی هزلیات، با هم داشت. بعدها دریافتم که بسیار هم مغلوط بود. مثل عموم کتاب‌های ادیت‌نشده پیشین. چاپ سنگی بود و رویش اسم مصحح و تاریخ چاپ و این‌ها نداشت. احتمالا متعلق به دوران قاجار بود. هنوز هم در منزل آن کتاب را داریم. کتابی بسیار قدیمی است و پاره‌ای از صفحاتش هم فرسوده و پاره شده است. مرحوم پدر من عادت داشت گاهی بعد از نماز صبح سعدی بخواند. بیشتر گلستان و بوستان. خصوصا به بوستان علاقه داشت و پاره‌ای از ابیاتش را هم در حفظ داشت. من هفت، هشت ساله بودم و همین که صبحانه می‌خوردم و آماده می‌شدم برای رفتن به دبستان، صدای پدرم را هم می‌شنیدم و از همان‌جا عاشق کلام سعدی شدم و سپس عشق سعدی در جانم نشست.

 غیر از سعدی با حافظ و مولانا میانه‌ای نداشتید؟

 پدر من حافظ نمی‌خواند. هیچ‌گاه ندیده بودم حافظ بخواند، گرچه دیوان کهنه‌ای از حافظ را در منزل داشتیم. مثنوی اصلا نداشتیم. لذا با اولین کسی که از غول‌ها و بزرگان ادبای ایران آشنا شدم، سعدی شیرازی علیه‌الرحمه بود. بعدها خودم حافظ را در مطالعه گرفتم و وقتی به دوران دبیرستان رسیدم، آشنایی من با مولانا فرارسید.

 شما در این مجموعه درس‌هایی که ارائه کرده‌اید، به سراغ بوستان رفته‌اید و به سراغ گلستان نرفته‌اید. انتخاب بوستان دلیل خاصی داشت؟

تنها دلیلش این بود که بوستان به شعر است و من در شعرهای سعدی لطافت بیشتری می‌بینم. همچنین با ذهن مناسبت بیشتری پیدا می‌کند، یعنی راحت‌تر در ذهن می‌لغزد و می‌نشیند. گلستان به گمان من آنچنان که باید با مخاطب سخن نمی‌گوید. یعنی نثری را باید خواند و باید دوباره به نثری دیگر بدل کرد و توضیح داد. در حالی که اشعار سعدی در بوستان به گمان من بلیغ‌تر و نافذتر است. از این گذشته بوستان بسیار جامع‌تر از گلستان است. با وجود این‌که از حیث موضوع و عدد ابوابشان نزدیک به یکدیگر است، اما بوستان به نظر من بسیار جامع‌تر است و نکات خرد و لطیف و حکیمانه بسیار زیادی دارد که نظایر آن‌ها در گلستان یافت نمی‌شود. سوم این‌که با خواندن بوستان، شخص می‌تواند به‌راحتی بعدا گلستان را خودش بخواند و لذت ببرد و حکمت بیاموزد.

 در سخنرانی‌هایی که در شرح بوستان سعدی داشتید، در جلسات اول یا دوم اشاره‌هایی می‌کردید که نثر سعدی خیلی روی شما تاثیر گذاشته و این تاثیر را به خصوص در نامه‌هایی که نوشته‌اید که عمده آن‌ها در کتاب‌های سیاست‌نامه یک و دو آمده‌اند، به عیان می‌توان دید. نثری مسجع و آهنگین و البته بسیار صریح و تند. به نظرتان این مسجع‌نویسی سبب نمی‌شود که مخاطب عادی پیام نامه شما را به دقت و کمال درک و دریافت نکند؟

شاید چنین باشد. من انکار نمی‌کنم. ولی من در نوشتن عمدی ندارم که از سعدی یا کس دیگری تقلید کنم. بلکه سبک سعدی و بلاغت و مسجع و موزون بودنش چنان در جان من نشسته که بی‌اختیار قلم من به آن سو کشیده می‌شود. نمی‌گویم سعدی‌وار می‌شود ولی در ذیل نثر لطیف و بلیغ سعدی قرار می‌گیرد.

 چرا سعدی‌وار می‌نویسید؟

من سعدی را در ادای مقصود بسیار موفق می‌بینم، یعنی وقتی جملات او را خصوصا در گلستان و حتی در بوستان می‌خوانم که چگونه با نهایت ایجاز سخن مهمی و معنای فاخری را در جملات بسیار کوتاهی می‌گنجاند، حقیقتا در دل تحسینش می‌کنم و سعی می‌کنم از او بیاموزم.

 می‌توانید نمونه‌ای بیاورید؟

این را از خود سعدی بگویم که در گلستان می‌گوید این کتاب را نوشتم که ادیبان را به کار آید و مترسلان را بلاغت افزاید. مترسلان یعنی نویسندگان. در حقیقت او نیز گویی عنایتی به این مسئله داشته است که با خواندن کتاب او و نثر او، دیگران می‌توانند نویسندگی بیاموزند. خب من یکی از کسانی هستم که در مکتب او کوشیده‌ام نویسندگی بیاموزم. این‌که توفیق من چقدر است، داوری با دیگران است.

 غیر از سعدی نثر کدام یک از بزرگان روی نثر شما تاثیر گذاشته است؟

علاوه بر سعدی و خصوصا گلستانش که به همین عزم و نیت بارها خوانده‌ام، آثار مرحوم قائم مقام فراهانی را هم با همین عزم و نیت خوانده‌ام. و همچنین کتاب تاریخ بیهقی را. برای این‌که سبک نویسندگی فاخر گذشتگان را بیاموزم و به دست بیاورم. و آن‌گاه این‌ها به طور طبیعی در نوشتن من سرازیر می‌شوند و به نوشته‌های من شکل می‌بخشند.

 گفتید ایجاز سعدی را تحسین می‌کنید. می‌شود چند مثال در این زمینه بیاورید؟

مثال‌های زیادی می‌شود آورد. بسیاری از سخنان سعدی در گلستان و بوستان حالت ضرب‌المثل پیدا کرده است. چیزی بی‌جهت ضرب‌المثل نمی‌شود. وقتی که شما یک دریا معنا را در یک سبو می‌ریزید، آن هم به زیبایی و به شیرینی، آن‌گاه این بدل به ضرب‌المثل رایج می‌شود که بر زبان‌ها می‌گردد. مثلا «هرچه نپاید، دلبستگی را نشاید»؛ به همین راحتی و به همین علو معنا. یا مثلا در شعرهای بوستان به این عبارت برمی‌خوریم: «ستور لگدزن گران‌بار به»؛ یعنی موجودی را که شرور است، باید مشغول نگه داشت. بر ستور لگدزن باید…

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۱ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۲۲۳

خاگینه‌ای به عشق اولدوز

خاگینه‌ای به عشق اولدوز


برای ما که کتاب یکی از اصلی‌ترین و مهم‌ترین دغدغه‌های زندگی‌مان است، کتاب سوژه‌ای است که نوشتن درباره‌اش تمامی ندارد. مطلب این هفته درباره «اولین کتابخانه زندگی» است


لیلا نصیری‌ها


قرار است از این هفته در هر شماره کرگدن مطلبی بنویسم درباره کتاب. برای ما که کتاب یکی از اصلی‌ترین و مهم‌ترین دغدغه‌های زندگی‌مان است، کتاب سوژه‌ای است که نوشتن درباره‌اش تمامی ندارد. مطلب این هفته درباره «اولین کتابخانه زندگی» است.

سال‌ها پیش وقتی برای طراحی جلد اولین کتابم که قرار بود در انتشارات مروارید منتشر شود، با معرفی آقای حسن‌زاده (مدیر نشر) به دفتر آقای فرشید مثقالی رفتم، خاطره‌ای برایشان تعریف کردم از اولین کتابی که در زندگی‌ام با تصویرگری ایشان دیدم. هفت سالم بود و مادرم قرار بود برایم یک جفت دمپایی سبز روبسته بخرد. رنگ سبز دمپایی، شکل و قواره و راه‌راه‌های برجسته روی دمپایی هنوز بعد چند دهه جلوی چشمم است. دمپایی‌ها را دوست داشتم اما تازه در کتابفروشی کوچک محله‌مان کتاب «ماهی سیاه کوچولو» صمد بهرنگی را دیده بودم، کتاب را ورق زده و یک دل نه صد دل عاشق کتاب و ماهی و تصاویرش شده بودم. عصر روزی که قرار بود مادرم دمپایی سبز را برایم بخرد، رفتم پیشش و گفتم: “می‌شود به جای دمپایی، کتاب ماهی سیاه کوچولو را برایم بخری؟” هم دمپایی خریده شد و هم کتاب. خاطره را روز ملاقات برای آقای مثقالی تعریف کردم و خندیدیم.

خانه پدری من نزدیک پنجاه سال پیش ساخته شده. در طول پنجاه سال خانه فقط دو بار بازسازی شده است اما خاطره اولین کتابخانه زندگی من مربوط به هر دوی این خانه‌هاست؛ هم خانه قدیمی و هم خانه بازسازی‌شده زیرزمینی داشت و دارد به وسعت نیمی از خانه. زیرزمین خنک بود و یخچال امریکایی قدیمی داشت که اندازه یک گاوصندوق وزنش بود و قفسه‌هایی آهنی به دیوار بود و تا جایی که یادم می‌آید کتاب‌ها را روی آن‌ها چیده بودیم. همین‌ها برای ما بس بود که بیشتر وقتمان را در این زیرزمین بگذرانیم، مخصوصا وقت خواب قیلوله بزرگ‌ترها که آن موقع‌ها از نان شب هم واجب‌تر بود. همسایه‌ای هم داشتیم در طبقه دوم خانه که پسر و دختری همسن من و خواهر بزرگ‌ترم داشتند. هر چهار نفرمان دبستانی بودیم؛ من و آن دختر همسایه، کلاس اول.

روزهای ما بچه‌ها با هم می‌گذشت. اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت بود و دوره جنگ و خاموشی‌ها و وقت ما بیشتر به مشق نوشتن می‌گذشت و بعد هم کتاب خواندن و کتاب‌بازی. یکی از بهترین تفریحات من و پریسا، همین دوست همسن و هم‌دبستانی، بازی کردن در نقش شخصیت‌های داستانی کتاب‌هایی بود که می‌خواندیم. محبوب‌ترین‌هایش «پی‌پی جوراب‌بلند» (آسترید لیندگرن، ترجمه گلی امامی، انتشارات کتاب‌های جیبی) و داستان‌های هایدی و پیتر و کلارا (متاسفانه بعدها این مجموعه کتاب‌ را جای دیگری ندیدم، بنابراین نه می‌توانم اسم مترجم و نه اسم انتشارات را این‌جا یادآوری کنم). فکر می‌کنم «پی‌پی» جلد گالینگور آبی‌رنگ داشت. سری کتاب‌های هایدی کم‌حجم بود با کاغذهای گلاسه نازک مات و جلدی که برجستگی‌های ریزریز داشت. من و پریسا تفریحمان این بود که این کتاب‌ها را از هر جا که عشقمان می‌کشید، باز می‌کردیم و داستان‌های هر صفحه را با اسباب‌بازی‌های دور و برمان بازسازی می‌کردیم. انصاف را هم در عالم بچگی رعایت می‌کردیم؛ هر روز یکی‌مان جای شخصیت محبوب بازی می‌کرد و آن دیگری مثلا نقش‌های فرعی‌تر داستان را به عهده می‌گرفت. پریسا را سال‌هاست ندیده‌ام اما این بازی‌ها آن‌قدر جایشان در ذهن من ویژه است که بعید می‌دانم پریسا هم آن‌ها را تا الان فراموش کرده باشد.

یکی دیگر از دلخوشی‌های مشترک من و پریسا خواندن مجلدهای سالانه پیک بود با جلدهای سیاه گالینگور که ته هر شماره، پشت جلد، داستانی از «من و بابام» (اریش اُزر) داشت. عشق به کمیک‌استریپ را همین داستان‌ها در دلم کاشت. اغراق نمی‌کنم اگر بگویم صدها بار مطالب این پیک‌ها را خوانده بودیم. این را هم نمی‌دانم که این مجلدها – که مجموعه‌ای از شماره‌های منتشرشده در طول سال بود – چطور از کتابخانه کودکی من سر درآورده بود. چندین سال بعد، از مادرم سوال کردم اما او هم درست و حسابی یادش نمی‌آمد. دلیلش را بعدتر می‌گویم؛ وقتی اتفاقی را که برای کتاب‌ها افتاد، برایتان تعریف می‌کنم.

کتابخانه بچگی من حسابی پُر‌پیمان بود. برای خرید کتاب هیچ وقت جواب نه نمی‌شنیدم. کتاب در سبد خرید همیشگی‌مان بود اما جز آن، سه‌شنبه‌های هر هفته یکی، دو تومان از مادرم می‌گرفتم و به کیوسک مطبوعاتی سر چهارراه خانه‌مان می‌رفتم و با «کیهان بچه‌ها» به خانه برمی‌گشتم. ماهی یک بار هم سی تومان به خرید همیشگی کتاب‌های «تن‌تن» (هرژه، انتشارات یونیورسال) اختصاص داشت. کتاب را که می‌خریدم، در راه برگشت، فقط با فاصله دو خیابان تا خانه، نصف کتاب را می‌خواندم.

در این کتابخانه کودکی کتاب‌های عجیبی هم البته پیدا می‌شد. کمیک‌استریپ‌های چارلی براون و اسنوپی (چارلز شولتس) و دانلد داک به زبان انگلیسی، جز به جز، هنوز یادم است. این‌که این کمیک‌های زبان اصلی در کتابخانه من چه می‌کردند، هیچ اطلاعی ندارم. کتاب‌ها قطع خشتی داشت، جلد کاغذی و صفحه‌های کاهی و رنگی و خب عشق می‌کردم از ورق زدن و داستان ساختن از روی تصاویرشان. دو جلد کتاب رنگی دیگر هم در این کتابخانه بود با صفحه‌های مقوایی کلفت و سیمی. کتاب‌ها از پایین به بالا ورق می‌خورد، نه از…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۱ همراه باشید.

بازدیدها: ۶۳

تابیدن خورشید از چهار دروازه

تابیدن خورشید از چهار دروازه


گفت‌و‌گو با فریدون جنیدی، استاد ادبیات و مدیر «بنیاد نیشابور»/ جنیدی متولد نیشابور است و می‌گوید پدرش در معادن فیرزه این شهر کار می‌کرده است


محسن آزموده


نام نیشابور، بزرگ‌ترین و مهم‌ترین شهر خراسان باستانی، با تاریخ پر فراز و نشیب ایران‌زمین گره خورده و یادش در ذهنیت ایرانی همنشین زخم‌هایی است که بر تن این مرز و بوم فرهنگی در طول هزاره‌ها، از سوی مهاجمان بی‌فرهنگ نشسته است. دهشتناک‌ترین آنها حمله ویرانگر مغول به سال ۶۱۸ هجری قمری است که درباره آن نوشته‌اند. شهر «تبدیل به جویبارهای خون گردید و از سران مردان و زنان و کودکان هرم‌هایی ساخته شد». با این همه فریدون جنیدی معتقد است که پس از ایلغار چنگیزیان، نیشابوریان مهاجر، به این شهر بازگشتند و آن را از نو ساختند. در گفت‌و‌گوی پیش‌ رو با فریدون جنیدی، پژوهشگر و متخصص تاریخ و زبان‌های باستانی ایران و مدیر بنیاد نیشابور، به جنبه‌های متنوع تاریخی و جغرافیایی و فرهنگی این شهر پرداختیم.

 

لطفا نخست از پیشینه نیشابور بگویید.

این شهر در آغاز پادشاهی ایران تاسیس شده است. نیشابور در واقع پایتخت خراسان است و «خورآسان» در زبان پهلوی، به معنی «خورآیان» است یا جایی که خورشید از آنجا می‌آید. در تقسیم‌های دیوانی و کشوری نیز خراسان همواره پس از پایتخت ایران قرار داشت و کنارنگ خراسان سپهسالار ایران بوده و همواره در همه آیین‌ها نام او را پس از نام شاهنشاه می‌آوردند. ابوسعید ابوالخیر یکی از بزرگ‌ترین عارفان ایرانی نیز پایتخت خود را در نیشابور قرار داد و هیچ گاه از خراسان بیرون نرفت و مهری سخت به خراسان و نیشابور داشت چنان که روزی کسی از نیشابور به بغداد می‌رفت، او را گفت به بغدادیان آن که تازی بداند بگوی: فمطلع الشمس من خراسان. در زبان کهن اوستایی و آریایی، نیشابور را در آغاز «ریوند» می‌خواندند. ریوند در زبان کهن آریایی و اوستایی «رئه ونته» بود. ونته پسوند مالکیت است و رئه به معنای فروغ است و در نتیجه ریوند به معنای «دارنده شکوه و فروغ» است. علت نیز آن کوهستان ریوند (بینالود کنونی) است که در غرب نیشابور واقع شده و چندین کان و معدن دارد که یکی از آنها زغال‌سنگ است. زغال‌سنگ نیز گازی دارد (متان) که در زمان گشتاسب‌شاه، یعنی حدود ۳۴۰۰ سال پیش از آن لوله کشیده بودند و با آن آتشکده برزین‌مهر را که بر فراز کوه ریوند بود، روشن نگاه می‌داشتند. دقیقی شاعر در این باره می‌گوید: «که آن مهر برزین ابیدود بود/ منور نه از هیزم و دود بود.» البته چنین آتشکده‌ای در اران که امروز در کشور به اصطلاح آذربایجان واقع شده و به این نام شناخته می‌شود، وجود دارد و گردشگران زیادی از سراسر دنیا به تماشای آن می‌روند. به هر حال این آتش در آتشکده برزین‌مهر وجود داشت. بعدا در محل این آتشکده، امامزاده شازده حسین‌اصغر بنا شد که امروز مورد توجه و احترام مردم محلی است و افسانه‌ها و حکایت‌ها و داستان‌های فراوانی درباره آن مطرح است. الان هم بیشترین زائر امامزاده‌های ایران آنجاست.

 تاریخ تاسیس نیشابور به چه زمانی مربوط می‌شود؟

ساخت این آتشکده مربوط به زمان گشتاسب‌شاه یعنی حدود ۳۴۰۰ سال پیش است و بنابراین اسم شهر نیز ریوند بود. بعدها آن را به ریونیذ تبدیل کردند. من خودم اهل نیشابور هستم و پدرم در معدن فیروزه این شهر کار می‌کرد. در سال‌های دهه سی بر فراز این کوه نوری دیدم و بعدها یک مهندس معدن به من گفت که اینجا اورانیوم هست. منتها در زمان ساسانیان که با کودتای اردشیر، حکومت اشکانیان را که پادشاهی تیره‌ها بود، برانداختند و حتی نام آنها را نیز حذف کردند، این شهر را نیز گرفتند و نام آن را «نوشاپور» گذشتند. «نو» یا «نیو» به معنای پهلوان است و «نوشاپور» یعنی شاپور نیو یا شاپور پهلوان که پسر اردشیر بوده است.

 در زمان پارتیان این شهر چه نام داشت؟

در زمان پارتیان نیشابور را شهر دروازه خورشید می‌خواندند زیرا نیشابور به جز دروازه‌های کوچک دارای چهار دروازه بزرگ بود که هر چهار، رو به سوی خورشید داشته‌اند و هنگام برخاستن خورشید، نخستین پرتوهای آفتاب از هر چهار دروازه به درون شهر می‌تابیده است. اگر چه نقشه آن شهر در دست نیست ولی می‌توان به یاری اندیشه این نقشه را مجسم کرد. این آگاهی را «امام الحاکم» نیشابوری در «تاریخ نیشابور» به ما می‌دهد: «که چون شاپور خواست که شهر نشابور را بنا کند چهار دروازه در چهارسوی آن چنان بساخت که هنگام برآمدن آفتاب از هر چهار دروازه آفتاب به درون شهر می‌تابید.» هنوز در خانه‌های کهن زرتشتیان یزد و کرمان، نخستین پرتو آفتاب نیز بر«پسکم مس» می‌تابد. این خانه‌ها که به سبک معماری پارتی ساخته می‌شود، دارای چهار پسکم (Peskam) یا صفه است که در چهارسوی سرای قرار دارند. هر پسکم، ایوانی با آسمانه زخمی (سقف ضربی) است که به اتاق‌ها راه دارد. یکی از این پسکم‌ها، راه ورودی سرای است و دو پسکم دیگر دو سوی محل رفت و آمدهای روزانه است و پسکم بزرگ (که پسکم مس خوانده می‌شود) از دیگر پسکم‌ها بلند‌تر و سر آن از سطح پشت بام بالاتر است، چنان که نخستین پرتو خورشید بر آن می‌تابد و آغازگاه بامداد یا نماز بامداد را آگاهی می‌دهد.

 آیا بعد از ظهور ساسانیان، نیشابور را «نوشاپور» خواندند؟

خیر، این نامی است که چنان که گفتم، ساسانیان بر این شهر گذاشتند. البته مشخص است که مردم این شهر دوست نداشتند که این شهر به نام پسر اردشیر باشد، بنابراین آن را «اپرشتر» یعنی ابر شهر یا شهر برین یا بالاترین شهر نامیدند. این شهر تا پایان ساسانیان چنین خوانده می‌شد. البته دولت نیز عنوان ابرشهر را پذیرفته بود اما بعد از اسلام که این حساسیت‌ها از بین رفت، به تدریج نیشابوری‌ها، اسم نیشابور را پذیرفتند و آن را «نشابور» خواندند. به واقع نیز شهر بزرگ و مهمی بوده است و جمعیت زیادی داشته است. برای نمونه در زمان مغول حدود یک میلیون جمعیت داشته است و در حمله مغول در حدود ۸۰۰ سال پیش، ۳۸۰ هزار نفر فقط در این شهر خودکشی می‌کنند که به دست مغول نیفتند.

 پس شهر امروزی نیشابور، در همان محل ریوند باستانی قرار دارد؟

الحاکم در تاریخ خود یادآور می‌شود که از مسجد‌جامع به سوی غرب تا احمدآباد سبزوار را «ریوند » نامند. پس شهر باستانی ریوند، بی‌هیچ گمان در این منطقه است و شاپور اول (شاپور دوم نیز به آبادی نشابور افزود) شهر تازه را در سوی شرقی آن بنا کرده است و ریوند را ویرانه نهاده است مگر آن‌که مردمان خود بنا به علاقه خویش، به آبادانی بخش‌هایی از آن همت گماشته‌اند.

 بعد از اسلام وضعیت این شهر به چه صورت بود؟

پس از اسلام شهر به سوی ریوند گسترش می‌یابد و آن را در بر می‌گیرد چنان که مسجدجامع نیز، در مرز ریوند و نشابور ساخته می‌شود، آنگاه شهر به سوی غرب ریوند کشیده می‌شود تا به دروازه پول که روی رودخانه‌ای موسمی به نام کال جینگل بنا شده، می‌رسد. از سوی شرق نیز، شهر گسترده می‌شود زیرا که در نوشته‌های پس از اسلام به دروازه شرقی به نام «باب ابی‌اسود» در شرق بر می‌خوریم که نشان می‌دهد پیش از اسلام ساخته نشده است زیرا در آن صورت نامی فارسی به خود می‌گرفت. استخری در سده چهارم باروی این شهر را به شکل چهارگوشه‌ای معرفی می‌کند که هر یک از برهای آن یک فرسنگ بوده است. اما این را هم می‌افزاید که دو محله پر جمعیت نیز در بیرون شهر قرار دارد. بنابراین به طور کلی شهر به صورت مستطیل درمی‌آید. در زمان سلجوقیان نیز شهر گسترده‌تر می‌شود، چیزی که حتی در نشابور کوچک امروز هم دیده می‌شود و این بدان روی است که شهر در دامنه کوه بینالود برای دست یافتن به آب مورد نیاز به دو سو کشیده می‌شود.

 یکی از جذابیت‌های نیشابور در دوره اسلامی مساجد این شهر است، اگر ممکن است درباره بنای این مساجد نیز توضیح دهید.

بعد از ورود اسلام به ایران، ایرانیان برای مقابله با بغداد، نشابور را از جنبه اسلامی نیز…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۱ همراه باشید.

بازدیدها: ۴۹

طبیعت پیچیده عشق

طبیعت پیچیده عشق


کوئارون وقتی دست به ساختن فیلم زد باید از خود می‌پرسید تا چه اندازه شعر عاشقانه‌اش برای پرستارش، بیرون از کشورش درک می‌شود و آیا یک بیانیه – و در واقع یک ترجمه – برای تکمیل برداشت برخی بینندگان ضروری نبوده؟


آلما گیلرموپریه‌تو۱/ ترجمه گلی امامی


آلما گیلرموپریه‌تو از نویسندگان ثابت نیویورک ریویو آو بوکس است که بیشتر درباره امریکای لاتین می‌نویسد. وی نویسنده «رقص با کوبا: خاطرات انقلاب» و چندین کتاب دیگر است.

نقدی بر فیلم روما

در نمای شروع فیلم، لحظاتی طولانی، موج آب است که بر صحنه می‌ریزد. خارج از صحنه صدای کشیده شدن برُسی سیمی را بر زمین می‌شنویم و آبی کف‌آلود از یک طرف صحنه به طرف دیگر پاشیده می‌شود، و سرانجام نما عریض می‌شود و زن جوانی را با سطلی حلبی و زمین شوری دسته بلند، نشان می‌دهد.

کاشی‌های زیرِ زمین شور راهروی پارک اتومبیل خانه‌ای است در یکی از محلات قدیمی شهر مکزیکو، و اگر شما بیننده‌ای مکزیکی باشید در لحظه در‌می‌یابید که زن سطل به دست کلفتی است که مشغول نظافت صبحگاهی‌اش است. حتی پیش از آن‌که چهره‌اش را با پوستی تیره و لباسی فقیرانه ببینید، با حرفه او آشنا هستید چون کس دیگری در خانه‌ای به این بزرگی این کار را نمی‌کند و چون حال و هوای او حاکی از نوعی آرامش و شکیبایی است. آنچه را لزوما متوجه نمی‌شوید آن است که کلئو۲ قهرمان فیلم است، چون تا به حال در فیلم‌های مکزیکی، به جز فیلم‌های کمدی و تحقیر‌آمیز، از «لا ایندیا ماریا»۳ (اصطلاحی برای کلفت‌های خانه) به عنوان قهرمان فیلم استفاده نشده.

(بعدتر است که درک می‌کنیم آنچه را که کلئو به‌شدت مشغول نظافت است، کثیفت‌ترین کثافت‌هاست: گه سگ، که بوراس، سگ خوش‌اخلاق ولی نه سگ خانگی، به میزان فراوان تولید کرده. در مکزیکِ دهه هفتاد، تاریخی که فیلم به آن اشاره دارد، داشتن حیوان خانگی به شکل امریکایی‌اش رایج نبود.)

برای یک مخاطب امریکایی (یا غیر‌مکزیکی) – یا حداقل برای آن تماشاگرانی که هرگز یک مستخدم خانگی ندیده‌اند یا نبوده‌اند یا با کسی که مستخدمی نیمه یا تمام‌وقت استخدام می‌کند، آشنا نشده‌اند – خواندن شخصیت کلئو، و در ادامه شخصیت کارفرمایش، احتمالا پیچیده‌تر هم خواهد بود. ولی شروع کنید با دقت خانه را بررسی کنید: خانه‌ای در منطقه روما که زمانی محله‌ای بسیار شیک و اعیانی بود و دیگر نیست. بزرگ است ولی عظیم نیست و کمی فرسوده، به هر حال خانه مجللی نیست. علاوه بر کلئو و بهترین دوستش، آشپزِ خانه، هفت نفر این‌جا زندگی می‌کنند: چهار بچه در دو اتاق‌خواب، پدرشان که پزشک است و همسرش که شیمیدان است و مادر او. مبلمان تیره و سنگین خانه احتمالا به مادر زن تعلق داشته، همان‌طور که احتمالا خود خانه داشته. (از کجا می‌دانم؟ چون در دهه ۱۹۶۰، افراد شاغلی مانند کارفرمایان کلئو، در خانه‌های جدیدتر و راحت‌تری در حومه شهر زندگی می‌کردند و یا در آپارتمان‌های ارزان‌تر با نظافت آسان‌تر.)

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۱ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۴۴

هفت پرسش ابوالهول

هفت پرسش ابوالهول


نگاهی به نامه‌های یوسا به یک نویسنده جوان۲/ در آغاز به نظر می‌رسد یوسا در نامه‌هایش، در یک مکالمه خیالی با نویسنده‌ای جوان درباره رمان در معنای عام حرف می‌زند اما این باور توهمی بیش نیست


علیرضا اکبری


ماریو بارگاس یوسا نخستین کسی نبود که به صرافت نامه نوشتن به هنرمندی جوان افتاد. نود سال پیش‌تر از او راینر ماریا ریلکه، شاعر اتریشی، در پاسخ به نامه‌های افسری نوزده ساله، از سال ۱۹۰۳ تا ۱۹۰۸ ده نامه به او نوشت و در این نامه‌ها از زیر و بم هنر شاعری برای این شاعر جوان سخن گفت. افسر جوان که فرانتس کاپوس نام داشت شعرهایش را برای ریلکه فرستاده بود و از او خواسته بود شعرهایش را نقد کند اما در نخستین نامه که تاریخ هفدهم فوریه ۱۹۰۳ را بر خود دارد و از پاریس نوشته شده، ریلکه برای کاپوس می‌نویسد: «من نمی‌توانم شعرهای شما را در بوته نقد بگذارم زیرا هر نوع تلاشی برای نقد با سرشت من بسیار بیگانه خواهد بود. هیچ چیز کمتر از کلمات نقادانه در تماس با اثر ادبی قرار نمی‌گیرد. این کلمات همواره بیش و کم آبستن سوء‌تفاهم خواهند بود.» کاپوس در ۱۹۲۹، سه سال پس از مرگ ریلکه، این نامه‌ها را مدون کرد و در کتابی به نام «نامه‌هایی به یک شاعر جوان» منتشر کرد و کتاب بلافاصله پرفروش شد. نامه‌های یوسا به «یک نویسنده جوان» نیز – اگرچه برخلاف نامه‌های ریلکه مخاطب مشخصی ندارند – با هدف یکسانی در «قالب» نامه نوشته‌ شده‌اند؛ یعنی پرهیز از درافتادن در دامچاله صدور پند و اندرزهای نقادانه و پدرخوانده‌وار. در نامه بیشتر دردِ دل می‌کنیم و حدیث نفس می‌گوییم، کمتر حکم صادر می‌کنیم و کمتر رهنمود می‌دهیم. یوسا با برگزیدن قالب نامه خواسته آموزه‌هایش در مورد رمان‌نویسی را در دل متنی صمیمی و حتی‌الامکان ناشبیه به نظریه‌پردازی‌های آکادمیک با خوانندگانش در میان بگذارد. او در «نامه‌هایی به یک نویسنده جوان» در دوازده نامه به دوازده پرسش فرضی پاسخ می‌دهد که در ادامه نگاهی به هفت تا از مهم‌‌ترین‌های آن‌ها خواهیم انداخت.

نامه یکم؛ کمندِ دن کیشوت

یوسا در گام اول به آن تردید کشنده‌ای می‌پردازد که هر نویسنده در هنگام «انتخاب» نویسندگی به عنوان حرفه با آن دست به گریبان است. راه غلبه بر این تردید آسان است. نوشتن برای نویسنده یک انتخاب نیست، بلکه اجباری شیرین است یا چنان‌که یوسا از فلوبر نقل می‌کند: «نوشتن نوعی زندگی کردن است.» پس اگر بدون نوشتن نمی‌توانید نفس بکشید یا نفس کشیدنتان بویی از رضایت از خود و زندگی‌تان نخواهد داشت، راه را درست آمده‌اید و علیرغم همه تنگناها می‌توانید دست در کمند برید و به قول یوسا دن کیشوت‌وار به سوی آسیاهای بادی خردکننده زندگی تیر بیندازید ولی یوسا به نویسنده جوان یادآور می‌شود که نه به موفقیتش زیادی خوش‌بین باشد و نه آن را خواب و خیال بپندارد. احتمالا دن کیشوت هم از این نوع دغدغه‌ها نداشته است! در نهایت یوسا می‌گوید در عرصه نویسندگی چیزی اسرارآمیز که از آن با نام نبوغ یاد می‌کنیم، حداقل در میان رمان‌نویسان سابقه نداشته است. به عبارت دیگر یوسا بر آن است که رمان عرصه کوشش است، نه جوشش.

نامه دوم؛ هیولای درونت را رام نکن!

خب طبیعی است که وقتی مطمئن شدیم می‌خواهیم نویسنده شویم باید قبل از هر چیز موضوعی برای نوشتن بیابیم. این موضوع هم از خود نویسنده می‌آید و هم باز از «خود نویسنده»! این اعتقاد یوساست که آنچه ما می‌نویسیم، چه رمامان بیوگرافیک باشد و چه نباشد، از جایی درون هزارتوی گذشته و امروز وجودمان سرچشمه می‌گیرد. نویسنده مثل کاتوبِلپاس، هیولای افسانه‌ای آثار فلوبر و بورخس، است که از جسم خودش تغذیه می‌کند. برخلاف آنچه به نظر می‌رسد نویسنده خیلی دستش برای انتخاب موضوع باز نیست چون تجربه‌های محدودی دارد اما این تنها نقطه شروع است و هر رمانی از نقطه شروع تا نقطه پایان بسیار از مسیری که نویسنده در آغاز در نظر داشته، منحرف می‌شود. همچون کشتی‌ای که قرار بوده در کناره‌های دریای مدیترانه پهلو بگیرد و سر از سواحل دریای سیاه درمی‌آورد.

نامه سوم؛ لطفا از فاصله‌گذاری برشت فاصله بگیرید!

حالا که قصد داریم طعم لذیذ ادبیات را به خوانندگان احتمالی‌مان بچشانیم، باید اول به فکر ظرفی برای این طعام ادبی باشیم. این ظرف یا همان فرم در نظر یوسا از محتوا قابل تفکیک نیست و برای همین هم هست که نویسنده پرویی ضمن تاکید بر بزرگی برشت، روی خوشی به تکنیک‌های او نشان نمی‌دهد. رمان‌های خوش‌فرم به تعبیر یوسا از «فریبایی» بهره‌مندند و این فریبایی همان یگانگی روایت با فرم روایت است. مثلا چطور می‌شود تصور کرد داستان‌های چخوف جور دیگری روایت شوند؟ فریبایی اثر ما را به جای دنبال کردن قصه، در زندگی و سرنوشت شخصیت‌ها «شریک» می‌کند. رمان‌هایی که از فریبایی برخوردارند متقاعدمان می‌کنند: «که دنیا همان چیزی است که آن‌ها برایمان تعریف می‌کنند.» در غیر این صورت رمان به یک صحنه نمایش عروسکی که عروسک‌گردانی تازه‌کار آن را می‌گرداند، بدل خواهد شد. رمان بد نمی‌تواند ما را به راست بودن دروغی که تحویلمان می‌دهد، متقاعد سازد.

نامه چهارم؛ متاسفانه بورخس خیلی صاحب‌سبک بود!

تعریف سبک رمان مثل تعریف عطر قهوه است، یعنی کاری است تقریبا ناممکن؛ با این حال نویسندگان زیادی در تعریف سبک‌ کتاب‌ها و مقاله‌ها نوشته‌اند و طبعا یوسا هم در چنین کتابی حرف از سبک را ناگفته باقی نمی‌گذارد. سبک خوب و بد در نظر یوسا بی‌معناست و تنها سبک مفید و غیرمفید می‌تواند معنا داشته باشد. این فایده، فایده برای تعریف داستان خاصی است که نویسنده می‌خواهد روایت کند. به همین دلیل است که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۰ همراه باشید.

بازدیدها: ۷۶