تاریخ ادبیات موش‌ها

تاریخ ادبیات موش‌ها


در ادبیات فارسی موش به واسطه این‌که در خاک خانه دارد، نمادی شده از دنیای مادی؛ شیخ بهایی نیز در رساله «گربه و موش» از موش به عنوان تمثیل نفس در برابر گربه به عنوان نماد عقل استفاده کرده


احسان رضایی


تغییر نقش موش‌ها در ادبیات مصداق کاملی از ضرب‌المثل «دوری و دوستی» است. تا وقتی که زندگی آدمیزاد به صورت سنتی بود و در معرض موش‌هایی که مدام به آذوقه و انبارش حمله می‌بردند، در ادبیات به موش‌ها نقش‌های منفی داده می‌شد اما بعد از صنعتی شدن تمدن و مبارزه گسترده با جوندگان، کم‌کم بشر دلش برای موش‌ها تنگ شد و در ادبیات و سینما تا توانستند موش‌ خلق کردند. در قدیم، در فرهنگ عامه می‌گفتند اگر موش از روی سر کسی بپرد، علامت این است که یکی از بستگان طرف می‌میرد و در خوابنامه‌ها دیدن موش در خواب را نشانه «زنی که به ظاهر مستوره کند اما در باطن فاسق بود» تعبیر می‌کردند. در «خواص الحیوان» بعد از این‌که در مورد موش تذکر داده شده: «هیچ حیوانی مفسدتر و مضرتر از وی نیست و کثیر الحیل است»، انواع و اقسام روش‌های درمانی با اجزای موش کشته‌شده آورده شده و توضیح داده که دم، سر، چشم و… موش برای چه حاجتی یا رفع چه بیماری‌ای مناسب است. در ادبیات فارسی موش به واسطه این‌که در خاک خانه دارد، نمادی شده است از دنیای مادی و اموری که به آن مربوط است. مثلا مولانا در مثنوی معنوی تا توانسته از تمثیل موش استفاده کرده است: «ما درین انبار گندم می‌کنیم/ گندم جمع‌آمده گم می‌کنیم// می‌نیندیشیم آخر ما بهوش/ کین خلل در گندمست از مکر موش/ موش تا انبار ما حفره زده است/ و از فنش انبار ما ویران شده است// اول ای جان دفع شر موش کن/ وانگهان در جمع گندم جوش کن». شیخ بهایی هم در رساله «گربه و موش» خود از موش به عنوان تمثیل نفس و شهوت در برابر گربه به عنوان نماد عقل استفاده کرده که موش ‌حلیه‌گر به قدر ۱۲۰ صفحه چاپی انواع و اقسام بهانه‌ها را می‌آورد تا از دست گربه فرار کند ولی دست آخر، از باب «پندِ اهلِ دانش و هوش»، گربه موش را ناکار می‌کند. هرچند در «موش و گربه» عبید زاکانی قضیه برعکس است و این بار گربه حقه‌بازی می‌کند و برای آسان شدن امر موش‌گیری، تظاهر به توبه می‌کند و موشی به بقیه خبر می‌دهد که «مژدگانی که گربه تائب شد/ زاهد و عابد و مسلمانا» در ادبیات مغرب‌زمین هم وضع تقریبا همین‌جوری است. تصویر موش در «افسانه‌های برادران گریم» موجود ساده و ابلهی است که با یک گربه ازدواج می‌کند و گربه حسابی سرش کلاه می‌گذارد و آخرش هم او را خام‌خام می‌خورد. اما به‌تدریج موش‌های دیگری وارد ادبیات شدند که نقش مثبت و چشمگیر دارند. مثلا در افسانه «نارنیا» سی. اس. لوئیس که یکی از مهم‌ترین آثار ادبیات فانتزی مدرن است، شخصیت ریپی‌چیپ را داریم که «دلاورترین حیوان سخنگوی نارنیا و رئیس موش‌ها» توصیف شده. ریپی‌چیپ در سه کتاب از هفت کتاب نارنیا حضور دارد. شخصت او شبیه است به ماریل؛ موشی که در جلد چهارم از سری داستان‌های «دژ سرخ» اثر برایان جکس، می‌خواهد به جنگ گابول وحشی برود. از این دسته موش‌های سخنگو، قدیمی‌ترین نمونه‌اش را در «آلیس در سرمین عجایب» داشتیم؛ موش زمستان‌خوابی که در فواصل خواب‌هایش حرف‌های نامربوط می‌زند. معروف‌ترین نمونه هم «استوارت کوچولو» است که ای. بی. وایت داستانش را نوشت و بعدا در سینما یک سه‌گانه برایش ساختند و دیگر سلبریتی به حساب می‌آید؛ ماجرای موش کوچولوی بامزه‌ای که برای پذیرفته شدن در یک خانواده جدید، پدر خودش و البته بقیه را درمی‌آورد.

برای این‌که خیال نکنید موش‌های ادبیات فقط در آثار فانتزی یا کودک هستند، این چند نمونه را…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۲ همراه باشید.

بازدیدها: ۴۴۰

عصر معصومیت

عصر معصومیت


چگونه معصومیت و سادگی را در آدری هپبورن یافتم/ برای نویسنده این یادداشت «معما»ی استنلی دانن آن فیلمی است که او را با آدری هپبورن آشنا کرده؛ شمایل بی‌نقص سینما


محسن آزرم


همه چیز شاید از «تعطیلات رُمی» شروع شد؛ از پرنسس آنِ فیلم ویلیام وایلر که بعدِ خوردن آن قرص‌ها و فرار از دست همه آشناها روی نیمکتی به خواب رفت و مسیر زندگی جو بردلیِ خبرنگار با دیدن این زیبای خفته عوض شد. شاید همه چیز از «سابرینا» شروع شد؛ از دخترِ راننده خانواده لارابی در فیلم بیلی وایلدر که یک‌دل نه صددل عاشق دیوید، کوچک‌ترین پسر خانواد‌ه اربابش، شده بود و او را برای آن‌که از عشق و عاشقی دور کنند، روانه پاریسش می‌کردند. عشق سال‌های جوانی را گاهی نشانه خامی می‌دانند اما چگونه می‌شود از خامی و پختگی‌‌اش باخبر شد و اگر اصلا این‌طور باشد تکلیف لاینس لارابی چیست که در اوج پختگی یک‌دل نه صددل عاشق سابرینایی می‌شود که دیوید را دوست می‌داشته. شاید همه چیز از «جنگ و صلح» شروع شد؛ از ناتاشا روستوای فیلمِ کینگ ویدور که زیباترینِ زیبایان است و شادی و سرزندگی‌‌اش دل هر تماشاگری را می‌برد. شاید همه چیز با «عشق در بعدازظهر» شروع شد؛ آریان زیبا که کم‌کم و از سر کنجکاوی پا می‌گذارد به زندگی دیگری و این‌وقت‌هاست که عشق بی‌اجازه وارد می‌شود و زندگی آدم‌ها را جور دیگری می‌کند.

شاید همه چیز برای دیگران با همه این‌ها شروع شده باشد اما دست‌کم برای نویسنده این یادداشت «معما»ی استنلی دانن آن فیلمی است که او را با آدری هپبورن آشنا کرده؛ با رجی لمبرت که بعدِ برگشت از سفر تفریحی و اسکی‌ و همه تفریحات برفی، با خانه‌ای خالی روبه‌رو می‌شود و می‌بیند همسرش را به قتل رسانده‌اند و پیش از این‌که با این چیزها کنار بیاید و مصائب زندگی و تلخی‌اش را باور کند، چهار مرد سر راهش قرار می‌گیرند که ظاهرشان به آدم‌حسابی‌ها نمی‌خورد و دنبال چیزی می‌گردند که رجی اصلا نمی‌داند چیست و در این بین آقای متشخصی هم به نام پیتر جاشوآ هست که نمی‌شود فهمید عاشق دل‌خسته رجی شده یا قهرمانی ملی است که می‌خواهد به وطنش خدمت کند یا اصلا جاسوسی که نباید حتی یک کلمه از حرف‌هایش را باور کرد. این شروع آشنایی نویسنده این یادداشت بوده با هپبورنی که در همه این سال‌ها به چشم او شمایل بی‌نقص سینما بوده است. معصومیت و سادگی احتمالا اولین چیزهایی هستند که آدری هپبورن را از باقی هم‌دوره‌هایش سوا می‌کنند.

اما فقط این معصومیت و سادگی و البته قدِ یک متر و هفتاد سانتی‌متری‌اش نیست که او را از دیگران جدا کرده؛ لبخند دلنشین و پررنگ همیشگی‌اش امضای او است؛ حتی وقت‌هایی که دارد نقش آدم‌های غم‌زده بخت‌برگشته‌ای را بازی می‌کند که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۲ همراه باشید.

بازدیدها: ۴۲۳

سیل

سیل


چند تا ده رفته بودند زیر آب و مسیل خشک وسط شهر تبدیل به رودخانه‌ای خروشان شده بود؛ طوری که انگار ماشین داماد را روی سرش می‌برد


شرمین نادری


سیل که آمد داشتند دختر را می‌بردند خانه شوهر. باران یک جوری می‌بارید که عروس را به‌اجبار برگرداندند به اتاق بالایی. پایین پیراهن سفیدش گلی شده بود و صورتش از اشک خیس بود. مادرش چند بار گفت خودت خواستی. به ترکی می‌گفت: “ازون ایستدین” یعنی همان خودت خواستی. یک بار هم دستش را سفت پیچاند که دختر دستش را جمع کرد و النگوهایش تلق‌تلق صدا دادند.

خاله عروس اما حواسش به قیافه مهمان‌ها بود. وقتی دید با حیرت دارند به رد اشک روی صورت عروس نگاه می‌کنند، دست زن را کشید و بردش طبقه پایین. بعد هم عروس ماند و آن سیل غریب و دیوانه‌وار آب‌های سرد و پر از گل و خاک که می‌آمد توی حیاط و زیر دیوارها و پله‌ها می‌چرخید و صدای پرنده‌های بی‌وقت را خفه می‌کرد و آن تلفنی که یک‌بند زنگ می‌خورد و آن سوال دائمی همه مهمان‌ها: “پس داماد کجاست؟”

دیگر هیچ‌کس نفهمید کی بالاخره باران دست از شستن گل‌های دیوار برداشت و بچه‌ها چطور با شلوار بالا‌زده برای باز کردن در حیاط دویدند که آن‌طور خیس خیس شدند و خندیدند و سروصدا کردند و دست زدند، تا بالاخره تصویر داماد با کت و شلوار تازه و صورت عرق‌کرده، پشت فرمان پیکان تازه یخچالی پیدا شد. بعد هم همسایه‌ها از پشت پنجره‌ها و بالای پشت‌بام‌ها کل کشیدند و دست زدند و داماد ماشین تازه را توی آب‌های حیاط گاز داد و جلو رفت که شنید کسی گفت: “صبر کن آقا” و کسی گفت: “بگویید عروس بیاید” و بعد هم دوست‌های داماد از دیوار پریدند و چند تا تکه سنگ گذاشتند روی پله‌ها و عروس هم دامنش را بالا گرفت و توی سروصدا و شلوغی و بارانی که انگار پایین پیراهن سفیدش را می‌کشید تا توی خانه نگهش دارد، سوار ماشین شد. هرچند می‌گویند پایش را هنوز نگذاشته بود توی ماشین که کفشش درآمد. کفش سفید بند‌دار قشنگی بود که افتاد توی آب‌های سیاه و خاکستری زیر ماشین و داماد هرچه دست دراز کرد، پیدایش نکرد. آن وقت زن‌ها باز سروصدا کردند و مادر عروس توی سینه خودش زد و باز هم یکی عقل کرد و دستش را کشید و بردش به گوشه‌ای و بعد هم البته گشتند دنبال یک جفت کفش سفید دیگر و بالاخره هم کفش دختر‌خاله‌ای را درآوردند و به پای عروس کردند و راهش انداختند. هرچند تا سال‌ها هرکسی حرف عروسی نازنین را می‌زد می‌گفت از اول بدیمن بوده است؛ از همان روز اول عید که باران آن‌طور می‌باریده و چند تا ده رفته بودند زیر آب و مسیل خشک وسط شهر تبدیل به رودخانه‌ای خروشان شده بود؛ طوری که انگار ماشین داماد را روی سرش می‌برد.

مرغ‌ها و خروس‌ها و اسب‌های زیادی هم با آن آب رفتند و چند جا استخوان‌های مشکوکی پیدا شد و…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۲ همراه باشید.

بازدیدها: ۳۸۷

تو برای مردن به دنیا آمده‌ای

تو برای مردن به دنیا آمده‌ای


مروری بر تاریخچه استفاده از موش در تحقیقات علمی؛ موش‌هایی که عمرشان صرف مدلسازی انواع بیماری‌های انسانی می‌شود؛ از سرطان و ایدز بگیرید تا دیابت و چاقی مفرط


المیرا حسینی


 

«طاعون» آلبر کامو را خوانده باشید، ممکن است اولین چیزی که با شنیدن اسم موش به ذهنتان متبادر ‌شود، تصویر مشمئز‌کننده و زننده‌ای باشد از حجم عظیم موش‌های مرده که زیر پای عابران صدای خرد شدن استخوان‌هایشان به گوش می‌رسد. شهری که موش‌های مرده آن را تبدیل به کثافت کرده‌اند و پیام‌آور بیماری مهلکی هستند که حتی مرده‌ها را به موجوداتی خطرناک تبدیل می‌کند؛ عامل بیماری باید سوزانده شود و راه پس و پیشی وجود ندارد.

اما موش‌های آزمایشگاهی نه در ظاهر و نه در باطن به آن موش‌های زمخت بیمار شباهتی ندارند و پیام دیگری را با چهره‌های بانمک و مظلوم خود به ذهن مخابره می‌کنند؛ فداکاران سلامتی. ایثارگران ناخواسته‌ای که علت وجودیشان در کمک به علم تعریف شده است.

 

چرا موش‌ها؟

محققان بارها به این سوال که چرا موش‌ها را برای انجام آزمایش‌های خود انتخاب کرده‌اند، جواب‌های واضحی داده‌اند تا خیال دنیا را از بابت نداشتن خصومت شخصی با این موجودات بامزه و دوست‌داشتنی راحت کنند. موش‌ها مانند انسان‌ها از دسته پستانداران هستند و حدود ۸۰ درصد از ژن‌هایشان با انسان‌ها مشترک است. علاوه بر این فضای کمی را در آزمایشگاه اشغال می‌کنند و اگر لازم باشد و عمرشان به دنیا، می‌توانند خیلی سریع و در حجم زیاد زاد و ولد کنند که همین پرورش دادنشان را کاری ساده و راحت می‌کند. جز این‌ها، روند رشد موش‌ها نسبت به انسان‌ها سریع‌تر است. هر یک سالی که موش‌ها سپری می‌کنند، برابر با سی سال یک انسان است. به همین دلیل محققان سریع‌تر می‌توانند نتیجه تحقیقاتشان را ببینند. همه این موارد دست به دست هم داده‌اند تا موش‌ها را به نمونه کاملی برای مطالعه ارگانیسم انسان تبدیل کنند.

با پیشرفت علم پزشکی و گسترده شدن تحقیقات، نیاز بیشتری به این موش‌های سفید چشم‌قرمز احساس می‌شود. موش‌هایی که افزودن یک DNA خارجی در ژنوم آن‌ها یا غیر فعال کردن بعضی ژن‌ها، کمک‌حال پژوهشگران شده‌ است. به همین علت است که سال‌هاست مکان‌هایی تخصصی برای پرورش این نمونه‌ها وجود دارد؛ نمونه‌های آزمایشگاهی که همگی پایانی تراژیک دارند. جالب است بدانید فقط در امریکا سالانه چیزی در حدود ۱۰۰ میلیون موش آزمایشگاهی طعمه مرگ می‌شوند؛ مرگی که پس از آن زندگی کوتاه دردناک و پرفراز و نشیب، لابد برایشان شیرین به حساب می‌آید. عمری که صرف مدلسازی انواع بیماری‌های انسانی شده است؛ از سرطان و ایدز بگیرید تا دیابت و چاقی مفرط.

 

چه کسانی موش‌ها را وارد بازی کردند؟

سابقه استفاده از موش‌ها برای انجام آزمایش‌های علمی به چند صد سال پیش برمی‌گردد. ویلیام هاروی، پزشک و زیست‌شناس قرن شانزدهم که توانست پرده از راز مدل گردش خون انسان بردارد و فهمید این قلب است که عملیات پمپاژ خون را در بدن انجام می‌دهد، در آزمایش‌هایش از موش استفاده کرد. دانشمند بزرگی که در زمانه خود قدر ندید و بر صدر ننشست و چند سال پس از مرگش این نظریه به تایید رسید و مورد قبول قرار گرفت. جز او، در سده بعدی، این رابرت هوک بود که برای آزمایش پیامدهای بیولوژیکی افزایش فشار هوا، از موش‌ها استفاده کرد. اگر هنوز خاطره‌ای از فیزیک دوران دبیرستان در عمیق‌ترین لایه‌های ذهنتان وجود داشته باشد، قانون هوک را برای فنرها به خاطر می‌آورید. در آن دوره موش‌های مورد آزمایش هوک توانستند چند صباحی را در آزمایشگاه سلطنتی چارلز دوم سپری کنند که ریاستش به عهده این دانشمند بود. مضاف بر این‌ها جوزف پریستلی و آنتوان لاوازیه نیز برای مطالعات خود درباره تنفس در قرن هجدهم از موش استفاده کردند؛ دو دانشمندی که هنوز بر سر این‌که کدام‌یک زودتر به کشف عنصر اکسیژن نائل آمده است، حرف و حدیث وجود دارد.

مطالعه روی ژن موش‌ها – کاری که امروزه با روش‌های نوینی انجام می‌شود – را در قرن نوزدهم گرگور مندل انجام داده بود. همه‌جا از تحقیقات او روی گیاه نخود فرنگی می‌گویند که توانست کولاکی در علم ژنتیک به پا کند. هرچند این دانشمند نیز در دوره‌ای زندگی می‌کرد که دانشمندان متعصبانه نظریات داروین و لامارک را قبول داشتند و تا پایان عمر او هم از موضع خود کوتاه نیامدند. نکته این‌جاست که مندل در ابتدا موش‌ها را برای انجام آزمایش‌های خود انتخاب کرده بود و روی رنگ پوست این موجودات کار می‌کرد. او موش‌ها را نه به انتخاب خود، بلکه به دستور مافوقش کنار گذاشت که عقیده داشت این حیوانات به دلیل رابطه جنسی مداومشان مناسب نگهداری در فضای آزمایشگاهی نیستند. خب، مافوق‌ها خیلی وقت‌ها کار را خراب می‌کنند. شاید همین مسئله باعث شد عنوان پدر علم ژنتیک نوین را سال‌ها بعد از مرگش به او اعطا کنند. با وجود همه تعصب‌ها، می‌شود تصور کرد نتیجه تحقیق روی موش‌ها قانع‌کننده‌تر از نخود فرنگی بوده است. همان کاری که لوسین کوینو انجام داد. او نظریات مندل را روی موش‌ها آزمایش کرد و با منتشر کردن نتایج آن در سال ۱۹۰۲ توانست ثابت کند مندل نگون‌بخت درست می‌گفته است. این‌بار لابد خوشبختانه مافوقی وجود نداشته که خرابکاری به بار بیاورد.

 

همه‌چیز از یک مزرعه شروع شد

اما تاریخچه‌ای که ذکر آن به میان آمد، به این مدل از موش‌های سفید و کوچک که این روزها در آزمایشگاه‌ها به شکل میلیونی مورد استفاده قرار می‌گیرند، ربطی ندارد. این دسته از موش‌ها در اوایل قرن بیستم ظاهر شدند، آن هم در مزرعه پرورش حیوانات خانگی که کسی فکرش را هم نمی‌کرد بتواند در تاریخ علم پزشکی انقلابی به پا کند.

چطور یک مزرعه‌دار به فکر پرورش موش افتاد؟ موش‌ها در تمام تاریخ هیولاهایی نبوده‌اند که آدم‌ها با دیدنشان جیغ بزنند یا از ترس گیر افتادن در دام بیماری‌های گوناگون از آن‌ها فرار کنند. این قدر می‌دانیم که حتی در قرن هفدهم در ژاپن موش‌ها را به عنوان حیوانات خانگی پرورش می‌داده‌اند؛ مثل گربه‌ها و سگ‌ها و پرندگان برای مردم امروزی. این موش‌ها بسته به رفتارهای جالبی که داشتند یا نژاد خاص و رنگ پوستشان دسته‌بندی می‌شدند و طرفدار داشتند. اتفاقا در سال‌هایی که ابی لیتروپ در کنار سایر حیوانات در مزرعه کوچک خود، دست به پرورش این حیوانات زد، مصادف با زمانی بود که در بریتانیا و ایالات متحده نیز موش‌ها به عنوان حیوانات خانگی به سرپرستی پذیرفته می‌شدند، یعنی دقیقا در اوایل قرن بیستم. لیتروپ با این کار خود در ایالت ماساچوست انقلابی در تحقیقات علمی به پا کرد؛ انقلابی که در ابتدا خود چندان به آن آگاه نبود.

 

قدم‌های اول در شناخت سرطان

پدر و مادر لیتروپ معلم بودند و او تا سن ۱۶ سالگی تحصیلات رسمی نداشت. پس از آن دو سال به مدرسه رفت و در ۱۹ سالگی تصمیم گرفت راه والدینش را ادامه دهد و معلم شود. اما بیماری کم‌خونی سبب شد زودتر از موعد بازنشسته شود و به فکر راه‌اندازی یک کسب‌و‌کار خانگی باشد؛ اتفاقی که در نهایت به نفع علم تمام شد. یک تجربه ناموفق در…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۲ همراه باشید.

بازدیدها: ۳۶۳

این دیدارها و بدرودها ما را نابود خواهد کرد

این دیدارها و بدرودها ما را نابود خواهد کرد


چند کلمه درباره ویرجینیا وُلف، نویسنده‌ای که دوستش می‌دارم/ ناپدید شدن نسبت پررنگی دارد با نوشتن؛ هرچه بیشتر بنویسی بیشتر ناپدید می‌شوی


محسن آزرم


کم پیش می‌آید که عکسی روی میز بگذارم و روزها و هفته‌ها و ماه‌ها وقت و بی‌وقت خوب تماشایش کنم. مدت‌هاست که این‌یکی را گذاشته‌ام روی میز. حساب روز و ماهش از دستم در رفته. روزهایی هست که حوصله هیچ کاری ندارم. این‌طور روزها خواندن بی‌فایده است؛ چه رسد به نوشتن. کدام نوشته؟ درباره چی؟ برای کی؟ اصلا که چی؟ این‌طور است که هر نوشته‌ای گاهی تبدیل می‌شود به غزلی در نتوانستن. عوضش می‌شود خوب تماشا کرد. می‌شود دست را زیر چانه زد و در سکوت به این عکس خیره شد. این عکس زنی است که دست راستش را تکیه داده به صورتش. جایی را می‌بیند یا فکر می‌کند. شاید هم فقط دارد جلو دوربین نقش بازی می‌کند. مهم نیست. مهم آن چشم‌هایی است که کلمات در آن‌ها شنا می‌کنند. شنای کلمات حتی در این عکس ثابتی که حالا روی این میز گذاشته‌ام پیداست. کافی است کمی دقت کنم. برای من او نویسنده‌ای معمولی نیست. آدمی مثل همه نیست. آدمی است که از اول فرق داشته با دیگران. آدمی بوده درون خودش. در خودش متولد شده. در خودش رشد کرده و هرچه نوشته نتیجه مراوده خودش بوده با خودش. صریح‌تر از این نمی‌شود نوشت. با آن چشم‌‌های گاهی درشت، با آن نگاهی گاهی جدی و گاهی اخمو، طبیعی است که از مزایای منزوی بودن به‌خوبی بهره برده باشد. تنهایی او تنهایی آدمی نیست که دلش بخواهد از آدم و عالم ببُرد و کاری به کار هیچ‌کس نداشته باشد. تنهایی آدمی است که فکر می‌کند آدم‌هایی که بشود چند کلمه‌ای با آن‌ها ردوبدل کرد روزبه‌روز کم و کمتر می‌شوند. این‌طور است که دوباره پناه می‌برد به خودش. به خودی که دست‌کم می‌داند این وقت‌ها می‌شود گوشه‌ای ماند و ناپدید شد. همین است. شاید ناپدید شدن تعبیر بهتری باشد. این ناپدید شدن نسبت پررنگی دارد با نوشتن. هرچه بیشتر بنویسی بیشتر ناپدید می‌شوی. این‌طور است که هر کلمه کلیدی است برای باز کردن درهایی که مدام سر راهمان سبز می‌شوند. برای او نوشتن کاری معمولی نبود. کار تمام‌وقتی بود که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۱ همراه باشید.

بازدیدها: ۵۷۹

سلبریتی و سیل

سلبریتی و سیل


طلیعه بازگشت سوژه انسانی به خویشتن را در سلف‌پرتره‌های متعدد نقاشان مدرن می‌توان دید؛ هنرمند آوانگارد اواخر قرن نوزدهم با اصرار بر موتیف تکرار، در پرداخت پرتره خویش، سوژگی فردی خود را فریاد می‌زد


سعید ملایی


هیچ اتفاقی نمیفته. هیچ کس نمیاد. هیچ کس نمیره. وحشتناکه!

در انتظار گودو، ساموئل بکت

سیل اخیر در قامت فاجعه‌ای دهشتناک، چنان ویرانه بر ویرانه تلنبار کرد که سیمای اندوهگین آبادی‌های مدفون در جریان خروشان آب و گل‌و‌لای بر جای مانده از آن، تنها و تنها سیمای شهری بی‌دفاع را در ذهن متبادر می‌ساخت. در فقدان هرگونه مرجعیت رسانه‌ای برای رسانه‌های رسمی اعم از صدا و سیما و حتی معدود خبرگزاری‌های فعال در این ایام، باز هم طبق قاعده نانوشته اما مرسوم این وقایع، پای خرده رسانه‌های جمعی، فضای مجازی و سلبریتی‌ها به ماجرا باز شد. در دهکده جهانی امروز، جایی که رسانه فراتر از حامل پیام یا خود پیام بودن است، اکنون به سازنده اصلی واقعیت بدل شده است؛ آن هم به نحوی که هر سه ضلع موضوع و محتوای خبر، مجرای انتقال خبر و نهایتا حتی دریافت‌کننده خبر در مقام سوژه اجتماعی، جملگی چیزی نیستند جز برساخته‌های این رسانه. این بمباران خبری و انبوه تصاویر نقش بسته بر صفحات چند اینچی موبایل‌ها توانسته‌اند نقش محوری تولید محتوا و انتقال آن در خبررسانی را به دست گیرند، حال آن‌که این رسانه‌ها در مجموع برسازنده هیچ چیزی مگر ذائقه‌ای بی‌حوصله نیستند. عکس سلفی سلبریتی با فاجعه سیل دقیقا به چه معناست؛ سلف‌پرتره ورزشکاران و هنرپیشه‌هایی که توانسته‌اند به مدد همین جریان بی‌محابا و پیوسته دیده شدن، آن هم به هر قیمت، ماتم و اندوه جانکاه فاجعه را به ژستی میان‌تهی بدل کنند. ژاک لاکان قائل بود ما موجوداتی هستیم که همواره از پیش در معرضِ دیده شدنیم؛ به این معنی که سوژه‌ها در جلوی آینه یا لنز دوربینشان، دقیقا در لحظه‌ای که با نگاه‌های خیره قصد دارند لحظه‌ای را ثبت کنند و ژست و ادایی را فی‌البداهه به خود بگیرند، تبدیل به ابژه‌ای برای نگاه دیگری می‌شوند. از همین زاویه است که می‌توان کارکرد ژست عکس سلفی سلبریتی با ماتم سیل را به روشنی دریافت. سوژه‌ای که قرار است کمک کردن و مرهم درد بودن را نمایندگی کند، خود در مقام ابژه‌ای برای دیده شدن در برابر چشمان خیره ما ظاهر می‌شود و ناگاه خودِ همین دیده شدن تبدیل به یگانه سوژه عکس سلفی می‌شود. همه چیز در سلفی این‌گونه خلاصه می‌شود که چطور رفتار کنیم و چه ژستی به بدن خود بگیریم که نگاه خیره از پیش موجود را تحت تاثیر قرار دهیم. چیزی که تعلیق شده است آگاهی سوژه‌های مسخ شده و خیره به دوربین است و دقیقا از همین بابت است که عکس سلفی وجه مبتذل سلف‌پرتره‌های مبتنی بر آگاهی خود‌آیینی سوژه است. این مسئله را می‌توان حتی به جز وجه نمادین، در وجه تاریخی همین سلف‌پرتره‌ها نیز دریافت. در انتهای قرن طولانی نوزدهم و در بحبوحه به فرجام رسیدن عصر امپراتوری‌ها، زمانی که سوژگی انسان برآمده از عصر نوزایی و انقلاب فرانسه، پیوسته و در کششی مقاومت‌ناپذیر در کنش جمعی حل می‌شد و رنگ می‌باخت و حتی این حل شدن کنش فرد در دل کنش جمعی را می‌شد در جنبش‌ها و شورش‌های توده‌ای آن زمان به‌وضوح دید، در واکنشی تمام‌قد در برابر آنچه جبر تاریخ خوانده می‌شد نیچه در مقام فیلسوف منتقد مدرنیته از بازگشت آدمی به سوژه خود‌آگاه گفت. ابرانسانش، زرتشت را در…

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۱ همراه باشید.

بازدیدها: ۵۲۸

بتمن‌ها، اسپویلرها، کامنت‌گذاران

بتمن‌ها، اسپویلرها، کامنت‌گذاران


سه روایت از سه اتفاق که جامعه را تحت‌تاثیر قرار داد: جاری شدن سیل در روزهای ابتدای سال، آغاز نمایش سریال بازی تاج و تخت، سوختن کلیسای نوتردام در شعله‌های آتش


محمد عابدینی


سال جدید شروع شده و بهار سیل‌آسای آن تا اینجا چندان کم‌اتفاق و غیرمنتظره نبوده، هرچندان هنوز چیز خاصی تغییر نکرده و خبر بزرگی رخ نداده. تنها اتفاقاتی رخ داده که می‌توان هر یک از آن‌ها را فقط به عنوان رخدادی منفرد دید و می‌توان هم مجموعه آن‌ها را نشانه‌هایی تلقی کرد از آنچه که نماینده آنند؛ اتفاقاتی که یک‌بار رخ داده‌اند یا پدیده‌هایی که این تازه شروع تکرارشان است. این نوشته تلاشی برای دیدن و درآوردن الگوریتم‌های تکرار شونده اتفاقات معاصر است، نه با نگاه به خبری که تاریخش گذشته که با نگاه به آینده‌ای که در حال ساخته شدن است. دیدن آنچه گذشت برای فهمیدن آنچه خواهد گذشت، همانطور که از یک سال سیل باید انتظار برود؛ نه دیدن سیل به عنوان اتفاق که دیدن مسیل به عنوان یک الگو.

بتمن‌ها و روابط‌ عمومی‌ها

سیل اول سال همان‌طور که باعث شد حتی هر صخره و تکه بیابانی سبز یا غرق شود، به همان سرعت باعث شد دوباره بتمن‌ها در فضای مجازی دست به کار شوند و مسئله نجات را برعهده بگیرند: انبوه ستاره‌های اینفلوئنسر در کاسبی‌های مختلف با داشتن تجربه زلزله کرمانشاه به عنوان اولین بلای طبیعی در دوران جدید رسانه‌های مجازی، خیلی سریع از مرحله پخش کردن شماره کارت عبور کردند و با تمسخر آن و افتخار به شماره کارت ندادن برخلاف بقیه، وارد کار عملی در مناطق سیل‌زده شدند. عملیات نجاتی سرشار از کارهای بی‌ربط و ادعاهای اشتباه و گزارش‌های غلط که با این وجود به شکلی معجزه‌آسا توانست در کسب اقبال مخاطب موفق باشد، پیش از هرچیز به یک دلیل ساده: اینکه کسی نمی‌دانست آنجا چه خبر است. همانطور که در زمان زلزله کرمانشاه هم کسی نمی‌دانست چه خبر است و واقعا چه اتفاقی افتاده و چه کسی مسئول است و چه کسی مقصر نیست و چه چیزی کم است و چه کار باید کرد. ابهامی فراگیر که با اطلاعات مخدوش یا غیبت و کندی رسانه‌های رسمی شکل می‌گرفت و جا را باز می‌کرد برای هر کسی که یک شبه بخواهد بساط دستفروشی رسانه‌ای باز کند. وقتی کسی نمی‌داند چه اتفاقی در جریان است، فضا برای کسی که لااقل ادعا می‌کند می‌داند، باز می‌شود.

استقبال عمومی: توقع و ستایش از هر رفتار غیردولتی فارغ از نیت و نحوه، با انتظار منجی‌هایی که بتوانند مردم را نجات بدهند و ایران اگر چندتا بیشتر از آنها داشت دیگر هیچ مشکلی وجود نداشت. وضعیتی که از جای خالی بزرگی از دولت یا تصور دولت می‌آید که به نظر می‌رسد مانند یکی از صدها ابرفروچاله‌ای که هرروز در نقطه‌ای از دشت‌های ایران سر باز می‌کند، هرچه می‌گذرد عمیق‌تر می‌شود. تجربه‌ای بی‌سابقه از گسست از دولت در حدود صد سالی که از برپایی نخستین دولت مدرن در ایران می‌گذرد. در هنگامه چنین سیلی رسانه‌ها کجایند؟ همان جایی که در این چند سال اخیر به مرور به آن کوچ کرده‌اند: روابط عمومی‌ها.

در چنین قضایایی در سال‌های اخیر، همت خبرنگاران هرگروه و نحله به جای انتقال واقعیت حتی با زاویه دید خود، به پروموت و اثبات ریاست دستگاه و جریان مافوق خود منحرف می‌شود و به جای تولید خبر و انتقال آنچه می‌گذرد به مخاطب و مرکز، تنها بیلان و بولتن است که در سطح انبوه منتشر می‌شود. قاعدتا در این جنگ رسانه‌ای بی‌امان میان خبرنگاران و رسانه‌ها برای برندینگ و تبلیغات، برنده سلبریتی‌هایی هستند که درگیر این درگیری نمی‌شوند و لقمه آماده و بی‌صاحب خبررسانی را بار می‌زنند و می‌روند.

منطق کار ساده است: تو نمی‌دانی آنجا چه خبر است، پس هرچه را من بگویم باید باور کنی. تو به دولت اعتماد نداری، پس هرکاری را من می‌کنم باید حمایت کنی. در چنین شرایطی است که یک جامعه می‌تواند توان پذیرش این تصویر را داشته باشد که یک طلبه اینستاگرامی بیست و چند ساله بتمن‌وار از خودش در گوشه جاده‌ای پرت فیلم بگیرد و بگوید هلال احمر و ارتش و سپاه و بقیه دولت نمی‌توانند و نمی‌خواهند ولی او می‌گوید اگر یک تکه خاک منفجر شود، خوزستان از خطر سیل نجات پیدا می‌کند و بعد از چند روز با افتخار از پایان خوش نقش یگانه خود در نجات خوزستان بگوید، با اشاره به این نکته که خدا می‌داند اگر او نبود چه اتفاقی می‌افتاد.

تصویر این است: سلبریتی فاتح نه می‌خواهد به نیروهای داوطلب دولتی بپیوندد و نه می‌پذیرد که کمک‌ها را به سمت نهادهای متولی هدایت کند و قطعا با توجه به آن تصویر آشفته و واقعیت مخدوشی که مخابره می‌شود، این میل و امر به دولت‌ستیزی و بتمن‌گرایی، تائید و حمایت کامل مخاطب را می‌گیرد. وضعیتی که قاعدتا در سال پیش‌رو در هر گریزگاه دیگری که هم نقش دولت در آن پررنگ باشد و هم نقش فشل رسانه‌ها، باز هم خود را نشان خواهد داد و این گسل هرچه بیشتر تعمیق خواهد شد. پاس گلی طلایی برای زرنگ‌ترهایی که بتوانند خود را هرچه سریع‌تر و دقیق‌تر در این جای خالی جا کرده و آن نقش معلق دولت را از آن خود کنند. برای تماشاگری که از جان و دل آماده بیعت با اولین بتمن قلابی است. در این بازی پربازنده، چه کسی برنده خواهد بود؟

فلسفه فیلم: اسپویل

فرا رسیدن موعد پخش فصل تازه سریال «بازی تاج و تخت» باز هم سنگ بنای موج جدیدی از منازعات در فضای فارسی شد. با توجه به بی‌سابقه بودن این سطح از درگیر شدن عمومی با یک سریال و نیز همزمانی آن با فراگیری معاصر فضای مجازی و هم دسترسی به تایم‌لاین غربی و البته خوی جنگجویی فضای فارسی، این منازعات غالبا پایه‌گذار بحث‌هایی تازه‌یاب بوده که شاید در میان مخاطب غربی سابقه داشته باشند اما تاکنون به عنوان موضوع بحث در میان مای معاصر مطرح نبوده‌اند و این خود فرصتی بدیع برای شکل‌گیری ادبیاتی جدید شده است. از بحث‌های مقدماتی‌تر درباره ترجیح کتاب یا سریال تا بحث‌های پیچیده‌تر در تنزه‌طلبی با ندیدن سریال و بعد در تقبیح تنزه‌طلبی با ندیدن آن و بعدتر در تخطئه تقبیح تنزه‌طلبی یا تشبیه و تشبه به قهرمان‌ها و خطوط داستان و تلاش برای تحلیل جهان براساس آنچه در آنجا گذشته و همچنین نزاع کلاسیک میان هواداران و دشمنان قائل به ابتذال یا افتخار بودن دیدن این سریال و نیز میان قائلین به مسخره بودن یا نبودن فانتزی و قصه‌های اژدهایی… اما امسال با نزدیک شدن زمان پخش فصل آخر سریال «بازی تاج و تخت» آن هم بعد از دو سال، این بار فضای مجازی فارسی با عبور از همه منازعاتی که در هنگامه پخش فصل‌های قبلی آن درگیرش شده بود، درگیر مسئله‌ای شده است که هم موضوع و هم زبانش مسئله‌ای مدرن و فاقد سابقه است و بعد از مدت‌ها اشارات جسته‌گریخته، بالاخره توانسته شکلی مشخص به خود بگیرد و در قالب مسئله دربیاید و حالا امسال محور اصلی بحث‌های مرتبط با این سریال باشد: مسئله اسپویل.

اسپویل به معنای لو دادن یک داستان برای کسانی که هنوز آن را ندیده‌اند، توانست با بازی تخت و تاج به عنوان مسئله‌ای جدی مطرح شود، چه آنکه نخستین سریالی بود که جمعیت زیادی همزمان با پخش سراسری آن را دنبال می‌کردند، برخلاف دیگر سریال‌هایی که مخاطب ایرانی در مقیاس فصل به فصل آن را دنبال می‌کرد و الزاما همزمانی‌ای میان مخاطبانش وجود نداشت. مسئله‌ای که البته بعد از گذراندن بحث‌های خرده‌ریز در فصل‌های گذشته توانست از سطح مسئله‌ای موردی برای دعوا فراتر برود و تبدیل به موضوعی فلسفی برای بحث بشود: شکل گرفتن به مرور فروعات و بحث کردن از مصادیق و معیارهای اسپویل: گفتن چه تعابیری و چه حدی از جزئیات صدق اسپویل می‌کند؟ مرز اسپویل و نشان دادن واکنش شخصی چیست؟ گفتن به چه کسانی اسپویل است و گفتن به چه کسانی نه؟ مجموعه بحث‌هایی که به مرور منجر به شکل گرفتن مجموعه‌ای از قوانین نانوشته شدند: اسپویل مدت زمانی دارد بعد از هرقسمت و بعد از آن دیگر می‌توان قصه را تعریف کرد، اسپویل کردن بامزه بازی نیست و نمی‌تواند به عنوان شوخی استفاده شود، تعریف کردن بخشی از قصه بدون اشاره به سرنوشت آن اسپویل نیست.

اسپویل نماینده مفاهیم جدیدی است که در عصر جدید وارد زبان و ذهن ایرانی می‌شوند و فلسفه تودرتوی خود را در ذهن مخاطب حول مفاهیم خود می‌تنند و میزبان را وادار به تغذیه و توسعه خود می‌کنند. سال جدید با موج به شدت رو به رشد ورود محتوای مجازی از خارج به داخل، می‌تواند شروعی برای محک توان ذهن ایرانی در هضم و پردازش این مفاهیم جدید و شروع ساخته شدن نسخه‌های ایرانی آن‌ها باشد. آیا حالا در جامعه بی‌طبقه مجازی بعد از قرن‌ها جبر و جداافتادگی تاریخی و جغرافیایی، فلسفه ایرانی می‌تواند همپای طرف غربی مفاهیم را تحلیل کند و ایده بسازد و پیشنهادهایی برای جهان داشته باشد؟

آتش‌سوزی نوتردام در ایران

آتش گرفتن ناگهانی کلیسای نوتردام که در آتشی فراگیر بخشی از کلیسا با ستون و سقف و صلیب و روحش سوخت و بخشی دیگر از میراث تاریخی بشر نیز نابود شد، برای مخاطب ایرانی اتفاقی یگانه و متمایز از آن چیزی بود که توسط مخاطب خارجی و…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۱ همراه باشید.

بازدیدها: ۴۴۸

درس اصلاح در محضر مصلح‌الدین

درس اصلاح در محضر مصلح‌الدین


گفت‌وگو با دکتر عبدالکریم سروش درباره سعدی/ آقای سروش می‌گوید نخستین کسی که ایشان را با شیخ‌مصلح‌الدین آشنا کرد مرحوم پدرشان بود که هر روز بعد از نماز صبح سعدی می‌خواند


سید ابوالحسن مختاباد


عبدالکریم سروش، چهره‌ای چند وجهی است که به دلیل فضای فکری و فرهنگی موجود، تنها بخشی از ظرفیت‌های او، آن هم وجهی که عمدتا پهلو به سیاست می‌زند، هر از گاهی برجسته می‌شود. اما آنهایی که او و فعالیت‌هایش را دنبال می‌کنند قطعا با سروش و البته در کنار همین وجه سیاسی سخنان او برکاتی در فضای فکری ایران نضج می‌گیرد.

در این گفت‌وگو نه سراغی از عبدالکریم سروش روشنفکر می‌گیریم و نه از عبدالکریم سروش فیلسوف و نظریه‌پرداز و نه البته سروش سیاست‌نامه‌ نویس. بلکه با سروش ادیب سروکار داریم. سروشی که حافظه‌ای شگفت دارد و ذهن نقاد و وقاد او مملو از دیوان‌های شعر است، از شعرای معاصر تا شعرای کهن و البته خود نیز طبع‌ شعری نیکو دارد و دفتری از اشعار دوران جوانی‌اش را در کتابخانه منزلش در ایران به یادگار نهاده است. در این سال‌ها نیز به تناوب اشعاری از او را شنیدیم و یا خواندیم.

اگر بگوییم تصویری متفاوت از مولانا را سروش به ایرانیان شناساند بیراه نگفته‌ایم. در سال‌های نخست انقلاب از استاد شهرام ناظری خواست پیش از شروع سخنرانی‌هایش اشعاری از مولانا را بخواند و این کار انجام می‌‌شد، تا اینکه دستوری رسید و از پخش آن مجموعه جلوگیری به عمل آمد. مجموعه‌ای که به گفته آقای سروش ۲۳ قسمت آن ضبط شد اما تنها ۱۳ قسمت آن پخش و نحسی سیزده دامن آن را گرفت. سروش اما آن مباحث را ادامه داد و اکنون بیراه نیست اگر بگوییم او یکی از زبده‌ترین مولوی‌شناسان معاصر است و سخنرانی‌های او در شرح مثنوی و شمس خواستاران بسیاری در اقصی نقاط جهان دارد. سروش اما در مولانا متوقف نماند و از حافظ و سعدی هم فراوان سخن گفت. کتاب شرح حافظ او بیش از ۲۰ سال است که در انتظار مجوز ارشاد است و شرح بوستان سعدی او نیز در حال ویرایش و احتمالا انتشار است.

خود می‌گوید در سال‌های جوانی و حتی تا یک دهه قبل تنها نگاهی به یک غزل کافی بود تا کل آن غزل را حفظ شود. هنگامی که معلم سر کلاس غزل و شعری را می‌خواند نیازی به تکرار‌آن نبود، چرا که یک تن در کلاس بی‌درنگ همان شعر را از حفظ می‌خواند و این کسی نبود جز همین عبدالکریم سروش که ده سالی است جلای وطن کرده است. به همین دلیل است که وقتی با او وارد همسخنی می‌شوی و یا پای درسش می‌نشینی دریایی از معلومات را پیش چشمت می‌گشاید، معلوماتی که در کارگاه ذهن او پخته و پرورده می‌شود و محصول چیزی است متفاوت و جالب توجه. زمستان گذشته جلسه نوزدهم و آخر شرح بوستان سعدی به پایان رسید و آن مباحث اکنون پیاده و در حال تنظیم برای انتشار روی اپلیکیشن خاصی است که به زودی عمده درس‌گفتارهای چند سال اخیر او در کالیفرنیا را در بر می‌گیرد. اما تا آن زمان او روی این سلسله سخنرانی‌ها نیز کار می‌کند تا متن منقح‌تری را در قالب کتاب انتشار دهد.

به بهانه روز سعدی پیشنهاد دادیم که گفت‌وگویی را ویژه هفته‌نامه کرگدن با آقای سروش انجام دهیم. این گفت‌وگو حاصل نشستی ۴۰ دقیقه‌ای است که بعد از اندک کاست و فزودی از سوی آقای سروش، تقدیم شما گرامیان می‌شود.

نخستین‌بار چه زمانی نام سعدی و بوستان سعدی به گوشتان خورد؟

اولین آشناکننده من با سعدی، مرحوم پدرم بود. ما در خانه یک کتاب چاپ سنگی کلیات سعدی داشتیم که همه آثار سعدی را از بوستان و گلستان، طیبات و مراثی، قصاید فارسی و غزلیات قدیم و ترجیعات و حتی هزلیات، با هم داشت. بعدها دریافتم که بسیار هم مغلوط بود. مثل عموم کتاب‌های ادیت‌نشده پیشین. چاپ سنگی بود و رویش اسم مصحح و تاریخ چاپ و این‌ها نداشت. احتمالا متعلق به دوران قاجار بود. هنوز هم در منزل آن کتاب را داریم. کتابی بسیار قدیمی است و پاره‌ای از صفحاتش هم فرسوده و پاره شده است. مرحوم پدر من عادت داشت گاهی بعد از نماز صبح سعدی بخواند. بیشتر گلستان و بوستان. خصوصا به بوستان علاقه داشت و پاره‌ای از ابیاتش را هم در حفظ داشت. من هفت، هشت ساله بودم و همین که صبحانه می‌خوردم و آماده می‌شدم برای رفتن به دبستان، صدای پدرم را هم می‌شنیدم و از همان‌جا عاشق کلام سعدی شدم و سپس عشق سعدی در جانم نشست.

 غیر از سعدی با حافظ و مولانا میانه‌ای نداشتید؟

 پدر من حافظ نمی‌خواند. هیچ‌گاه ندیده بودم حافظ بخواند، گرچه دیوان کهنه‌ای از حافظ را در منزل داشتیم. مثنوی اصلا نداشتیم. لذا با اولین کسی که از غول‌ها و بزرگان ادبای ایران آشنا شدم، سعدی شیرازی علیه‌الرحمه بود. بعدها خودم حافظ را در مطالعه گرفتم و وقتی به دوران دبیرستان رسیدم، آشنایی من با مولانا فرارسید.

 شما در این مجموعه درس‌هایی که ارائه کرده‌اید، به سراغ بوستان رفته‌اید و به سراغ گلستان نرفته‌اید. انتخاب بوستان دلیل خاصی داشت؟

تنها دلیلش این بود که بوستان به شعر است و من در شعرهای سعدی لطافت بیشتری می‌بینم. همچنین با ذهن مناسبت بیشتری پیدا می‌کند، یعنی راحت‌تر در ذهن می‌لغزد و می‌نشیند. گلستان به گمان من آنچنان که باید با مخاطب سخن نمی‌گوید. یعنی نثری را باید خواند و باید دوباره به نثری دیگر بدل کرد و توضیح داد. در حالی که اشعار سعدی در بوستان به گمان من بلیغ‌تر و نافذتر است. از این گذشته بوستان بسیار جامع‌تر از گلستان است. با وجود این‌که از حیث موضوع و عدد ابوابشان نزدیک به یکدیگر است، اما بوستان به نظر من بسیار جامع‌تر است و نکات خرد و لطیف و حکیمانه بسیار زیادی دارد که نظایر آن‌ها در گلستان یافت نمی‌شود. سوم این‌که با خواندن بوستان، شخص می‌تواند به‌راحتی بعدا گلستان را خودش بخواند و لذت ببرد و حکمت بیاموزد.

 در سخنرانی‌هایی که در شرح بوستان سعدی داشتید، در جلسات اول یا دوم اشاره‌هایی می‌کردید که نثر سعدی خیلی روی شما تاثیر گذاشته و این تاثیر را به خصوص در نامه‌هایی که نوشته‌اید که عمده آن‌ها در کتاب‌های سیاست‌نامه یک و دو آمده‌اند، به عیان می‌توان دید. نثری مسجع و آهنگین و البته بسیار صریح و تند. به نظرتان این مسجع‌نویسی سبب نمی‌شود که مخاطب عادی پیام نامه شما را به دقت و کمال درک و دریافت نکند؟

شاید چنین باشد. من انکار نمی‌کنم. ولی من در نوشتن عمدی ندارم که از سعدی یا کس دیگری تقلید کنم. بلکه سبک سعدی و بلاغت و مسجع و موزون بودنش چنان در جان من نشسته که بی‌اختیار قلم من به آن سو کشیده می‌شود. نمی‌گویم سعدی‌وار می‌شود ولی در ذیل نثر لطیف و بلیغ سعدی قرار می‌گیرد.

 چرا سعدی‌وار می‌نویسید؟

من سعدی را در ادای مقصود بسیار موفق می‌بینم، یعنی وقتی جملات او را خصوصا در گلستان و حتی در بوستان می‌خوانم که چگونه با نهایت ایجاز سخن مهمی و معنای فاخری را در جملات بسیار کوتاهی می‌گنجاند، حقیقتا در دل تحسینش می‌کنم و سعی می‌کنم از او بیاموزم.

 می‌توانید نمونه‌ای بیاورید؟

این را از خود سعدی بگویم که در گلستان می‌گوید این کتاب را نوشتم که ادیبان را به کار آید و مترسلان را بلاغت افزاید. مترسلان یعنی نویسندگان. در حقیقت او نیز گویی عنایتی به این مسئله داشته است که با خواندن کتاب او و نثر او، دیگران می‌توانند نویسندگی بیاموزند. خب من یکی از کسانی هستم که در مکتب او کوشیده‌ام نویسندگی بیاموزم. این‌که توفیق من چقدر است، داوری با دیگران است.

 غیر از سعدی نثر کدام یک از بزرگان روی نثر شما تاثیر گذاشته است؟

علاوه بر سعدی و خصوصا گلستانش که به همین عزم و نیت بارها خوانده‌ام، آثار مرحوم قائم مقام فراهانی را هم با همین عزم و نیت خوانده‌ام. و همچنین کتاب تاریخ بیهقی را. برای این‌که سبک نویسندگی فاخر گذشتگان را بیاموزم و به دست بیاورم. و آن‌گاه این‌ها به طور طبیعی در نوشتن من سرازیر می‌شوند و به نوشته‌های من شکل می‌بخشند.

 گفتید ایجاز سعدی را تحسین می‌کنید. می‌شود چند مثال در این زمینه بیاورید؟

مثال‌های زیادی می‌شود آورد. بسیاری از سخنان سعدی در گلستان و بوستان حالت ضرب‌المثل پیدا کرده است. چیزی بی‌جهت ضرب‌المثل نمی‌شود. وقتی که شما یک دریا معنا را در یک سبو می‌ریزید، آن هم به زیبایی و به شیرینی، آن‌گاه این بدل به ضرب‌المثل رایج می‌شود که بر زبان‌ها می‌گردد. مثلا «هرچه نپاید، دلبستگی را نشاید»؛ به همین راحتی و به همین علو معنا. یا مثلا در شعرهای بوستان به این عبارت برمی‌خوریم: «ستور لگدزن گران‌بار به»؛ یعنی موجودی را که شرور است، باید مشغول نگه داشت. بر ستور لگدزن باید…

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۱ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۵۹۶