کرگدن شماره ۱۳۱ منتشر شد

صد‌وسی‌یکمین شماره مجله کرگدن قرار بود شنبه در دکه‌های مطبوعات و کتاب‌فروشی‌ها باشد که افتاد به یکشنبه. یک پرونده برای نوشابه این آشغال دوست داشتنی به ضمیمه کلی روایت و داستان خواندنی برای خوب شدن حال بدمان. مرسی که هوای کرگدن را دارید

  •  حسن مطلع:
    ‎ای خدا و ای خدا چندان بگفت
    ‎که در و دیوار با او گشت جفت
    ‎… در بن چاهی همی بودم نگون
    ‎در دوعالم هم نمی‌گنجم کنون
    ‎آه کردم چون رسن شد آه من
    ‎گشت آویزان رسن در چاه من
    ‎آن رسن بگرفتم و بیرون شدم

 

تصمیم کبری

رفقا سلام. چند شبی در گفت‌وگوهای تلگرامی‌مان وقفه افتاد‌ که خواهش می‌کنم به بزرگواری خود ببخشیدم. دلیلش بیشتر کنده شدنم از اعتماد بود و تبعات ناگزیرش. احتمالا این‌طرف و آن‌طرف شنیده‌اید که این حقیر فقیر سراپاتقصیر از اعتماد استعفا داده تا من‌بعد تمام‌وقت به کرگدن بچسبد. لذا این چند روز برنامه‌های عادی‌ام بهم خورد و روال سابق به روال لاحق تبدیل شد، بدنبالش نظم نوین کانال هم، همین اول کاری به یک دست‌انداز جدی افتاد. حریف مجلس ما خود همیشه دل می‌برد/ علی‌الخصوص که پیرایه‌ای بر او بستند. کرگدن کلا و جزئا گرفتار بی‌نظمی است، استعفایش از روزنامه هم مزید بر علت شده، اوضاع را به هم ریخته. این قصه بی‌نظمی منحصر به امروز و کانال و مجله و روزنانه و کتاب و پیری‌ام نیست، اعتراف می‌کنم از طفولیت، از اول ابتدایی که پدرم در “راه دانش” ثبت نامم کرد، بی‌آنکه حواسش باشد، بی‌نظمی و تسویف و تا حدودی تنبلی را هم به کارنامه و درس و مشقم ضمیمه کرد. عرب‌های زمان پیغمبر از خصوصیاتشان این بود که کار امروز را به فردا می‌انداختند. به قول خودشان سوف سوف می‌گفتند و کارهای امروز را به فردای نیامده حواله می‌کردند. این سوف سوف در ژن من هم خوب یا بد نفوذ کرده و به ریشم چسبیده. به هرحال از جنبه سیادتی، رگ و ریشه عرب دارم و احتمالا از آن ناحیه و بطور جبلی تسویف با نفسم درآمیخته. چوبش را هم کم نخورده‌ام. یک خاطره تعریف کنم که در گذر سالها تلخی‌اش ته‌نشین شده و شیرینی‌اش رو آمده؛ دوم ابتدایی، تعطیلات عید آن‌قدر مشق‌هایم را فردا فردا کردم که تا غروب سیزده‌بدر یک خط هم ننوشتم. خواهرم که از من بزرگتر بود استاد رج زدن و در دادن بود. مشق‌هایش را درشت درشت می‌نوشت و سطور میانی را در می‌داد و در این کار مهارتی بی‌نظیر داشت که گیر نمی‌افتاد. وقتی غروب سیزده‌بدر دید که من کلافه و مایوس یکی بر سرم می‌زنم و یکی بر سر کتاب و دفتر مشقم، دلالتم کرد به در دادن و رج زدن. منتها فوت کوزه‌گری را یادم نداد، راهنمایی‌ام نکرد که چطور بنویسم که گیر نیفتم. تقلب هم نیاز به نظم و دقت و زیرکی دارد که من ندارم. لااقل آن موقع نداشتم. خدا رحمت کند اموات شما را، پدرم خدا بیامرز معلم بود و با دیگر معلم‌ها مراوده داشت. در آن شب کذا، یعنی همان شب چهاردهم فروردین، از اتفاق معلم کلاس دوم به دیدن پدرم آمد. اولش در همان عوالم کودکی ترسیدم که نکند آمده سراغ مشق‌های ننوشته‌ام را بگیرد و عرضم را پیش خانواده‌ام ببرد، اما نه تنها نگرفت و نبرد بلکه یک پنج‌تومنی سبز هم عیدی‌ام داد و لپم را نیشگونی گرفت و “عموجون عیدت مبارک” نیز ضمیمه‌اش کرد. اسم شریف معلم کلاس دوم ما سیری بود. سیری بر وزن سپری. کوتاه و چاق و سبزه بود، سیگار هما می‌کشید و دائما، حتی سر کلاس درس گوشه لبش سیگار داشت؛ سیگاری روشن با خاکستر نریخته که هر لحظه در او بیم فرو ریختن می‌رفت. آن شب که آقای سیری عیدی‌ام داد و آموزگارانه‌ تفقدم کرد، علاوه بر هزار دل‌دل کودکانه، دل‌دل اصلی‌ام این بود که خاکسترش نریزد و صدای مادرم که خدا بیامرز وسواس تمیزی داشت در نیاید. نریخت و درنیامد. از مشق هم چیزی نپرسید. خیلی زود رفت و در چشم آن موقعم بخیر گذشت. متاسفانه آن لبخند صمیمانه و آن عیدمبارکی و آن اسکناس تا نخورده دلیرم کرد که شبم را بیش از این تباه نکنم و به همان چند خط خرچنگ قورباغه بسنده کنم. بسنده کردم و با خیال تخت نشستم پای تلویزیون، به پدرم هم دروغک راست‌مانندی گفتم که این شب آخری پاپی مشق و درس تلنبار شده‌ام نشود.

فردا صبحش اگرچه اندکی دلشوره داشتم اما مطلقا احتمال نمی‌دادم که آقای سیری دی عیدی بدهد و صبح مواخذه کند. آقای سیری اما با سیگار روشن و سگرمه‌های درهم فرورفته آمد و بی‌معطلی، یکراست گفت “میرفتاح روخوانی کند”. استاد روخانی بودم و به دل گفتم که کار ما درست است و این بار هم جستی ملخک. با لبخند کج و اعتماد بنفس راست فارسی دوم را از جامیزی درآوردم و شروع کردم به خواندن که پرید وسط فارسی و گفت “از رو کتاب نه. از رو مشقت بخون…” گفتن ندارد که این دو، سه کلمه چطور ویرانم کرد و آرزوی مرگ را در جانم نشاند. اگر تیغ داشتم رگم را درجا می‌زدم و اگر دستم به داروی نظافت می‌رسید یکجا می‌بلعیدم تا مشتم پیش همشاگردی‌ها و معلم و مدرسه وا نشود… اینچنین اندوه کافر را مباد. از حیث تایم بگو سی ثانیه اما در معنا سی سال پیر شدم تا کتاب را بستم و دفتر مشقم را گشودم. گشودم اما چه باید می‌خواندم؟ اصلا چه می‌توانستم بخوانم؟ همینقدر بگویم که از سطر اول که به سطر دوم رسیدم سایه آقای سیری روی سرم سنگینی کرد. بوی دود هما فیلتردار هم پیچید توی منخرینم. گفت “ببینم مشقت را”. دید و زودتر از هر پلیسی فهمید با چه موجود متقلب بی‌نظم فراخی روبروست. گفت “مشقت کو؟” نمی دانستم چه بگویم. چیزی و کلمه‌ای به عقلم نمی‌رسید. ضمیر ناخودآگاه چندباری در زندگی گرفتارم کرده و بی‌ادبانه گفتار و کردارم را جلوی دوست و دشمن ضایع کرده. اولین‌بارش همینجا بود، فروردین پنجاه و سه، در حضور استاد سیری. این ضمیر لعنتی بی‌جهت زبانم را چرخاند “دیشب که شما آمدید خانه…” های خانه هنوز از کامم بیرون نیامده بود که دست آقای سیری تبدیل به تپانچه شد و صورتم را سرخ کرد. میز و نیمکت‌های مدرسه سه نفره بود و من مثلا از روی زرنگی سمت دیوار نشسته بودم که هم وسط نیفتم و هم سر میز تبدیل به پادوی معلم نشوم. اما این زرنگی اینجا به ضررم تمام شد، زیرا دیوار نیز با آقای سیری شریک شد و جواب تپانچه‌اش را از طرف مقابل داد. نوازنده‌ها چطور جواب آواز خواننده‌ها را می‌دهند؟ دیوار هم جواب آقای سیری را نه یک‌بار که بالای هشت، ده بار داد. در همان حین خاکستر همای آقای سیری نیز روی سر و دفتر و کتابم ریخت. درد سیلی‌ها کم نبود اگرچه خیلی زود فراموشم شد، قرمزی گونه‌ام و جای انگشت‌های کلفت معلم عزیز نیز دو روز بعد از بین رفت. اما بعد از چهل و پنج، شش سال آن شرمساری و سیاه‌روزی‌ام از یاد نرفته. همان موقع هم نمی‌توانستم آقای سیری را مقصر بدانم. دستش سنگین بو، مجازاتش سنگین‌تر از جرمم. به نظرم خرده‌حسابی هم که با پدرم داشت در این قصه بی‌تاثیر نبود. با همه اینها مقصر اصلی من بودم. جای کتمان نداشت که من مشقم را در داده بودم و من تنبلی کرده بودم و من بی‌نظمی کرده بودم و من… تسویف را می‌گویند در آن دنیا جوابش مار غاشیه است و نار هامیه، سیلی سیری که چیزی نبود. برای همین از همانجا و پشت همان میز و جلوی خاکستر ریخته روی دفتر و کتابم به خودم قول دادم که از شنبه برنامه‌ریزی کنم و مرتب شوم و هر کاری را سر موقعش انجام دهم. بر این تصمیم که کم از تصمیم کبری نداشت اتفاقا خیلی هم مصر بودم و عزمم جزم بود که هنوز هم هست اما چه‌ کنم که شنبه موعود هنوز از راه نرسیده و تغییری در سیره و شیوه‌ام رخ نداده. همه امیدم به همین شنبه پیش روست…

نجف دریابندری

مترجم مولف

مترجم مولف

____________________________________________________________________________________________________________________

دریابندری زبانی صریح در نقد داستان‌نویسانی داشت که جسارت نقد آن‌ها میان مترجمان و نویسندگان نیست؛ او گلستان، هدایت، صادقی و چوبک را از دم تیغ می‌گذراند

____________________________________________________________________________________________________________________

اسدالله امرایی

نجف دریابندری، مترجم و نویسنده سرشناس ایرانی، انسانی خودساخته بود. آموزش کلاسیک به شیوه مرسوم نداشت. شاید در یک کلام بشود او را در زمره استادان اولیه دانشگاه‌های ایران قرار داد. نجف خودش استاد خودش بود. نجف دریابندری زاده آبادان بود. آبادانی که محور عمده سیاست و اقتصاد و نفت و استعمار بود. شهری که آمد و شد خارجی‌ها، سینما و تقسیم‌بندی شهر به مناطق مختلف طبقاتی در آن وجود داشت؛ تقسیم‌بندی‌های انگلیسی مثل بریم و باوارده و لین کارگری. شهر نفوذ کلمات ناآشنایی مثل کافی‌شاپ، هاسپیتال و آپرایشن تی‌ئتر و چستر‌فیلد در گوش اهالی‌ شهر و تبدیلشان به کلماتی مثل کوفِی‌شه، اسپیتال، رمسد و الی آخر. به روایت خودش سینما معلم زبان او بود و او را با زبان انگلیسی آشنا کرده بود. برخی سالن‌های سینمای شهر فیلم‌هایی به زبان اصلی نمایش می‌دادند و به این طریق کم‌کم زمینه یادگیری زبان انگلیسی برای نجف دریابندری فراهم شد. چند سال بعد وقتی به استخدام شرکت نفت ایران و انگلیس در‌‌آمد و با ابراهیم گلستان آشنا ‌شد، شروع به نوشتن و ترجمه کرد. نجف دریابندری در کتاب «سال‌های جوانی و سیاست؛ خاطرات نجف دریابندری از آبادان» که مصاحبه‌اش با حسین میرزایی است، در بخش آشنایی خود با ابراهیم گلستان می‌گوید: «گلستان با پزشک‌نیا توی یک اتاق در اداره انتشارات شرکت نفت بودند. اما خیلی کم به اداره می‌آمد. گاهی می‌آمد و سلام و علیکی می‌کردیم. گاهی هم درباره ادبیات با هم صحبت می‌کردیم. من و گلستان هیچ‌وقت رابطه واقعی و صمیمی نداشتیم. ولی خب او دو، سه کار برای من انجام داد. زمانی که من به اداره انتشارات رفتم و تا حدی با گلستان آشنا شدم، صحبت شد که شما چه کار می‌کنید، چه کار کردید و از این حرف‌ها. من گفتم که چند داستان کوتاه ترجمه کردم. سه داستان از ویلیام فاکنر که شامل انبارسوزی، دو سرباز و گل سرخی برای امیلی می‌شد. آقای گلستان خیلی علاقه‌مند شد که من فاکنر را ترجمه کردم. گلستان از کار من خوشش آمد و بعدا که آن سه داستان را در یک کتاب چاپ کردم مقدمه‌ای برای کتاب نوشت.» اداره انتشارات شرکت نفت چهره‌هایی مانند ابراهیم گلستان، هوشنگ پزشک‌نیا، محمدعلی موحد، حمید نطقی، ابوالقاسم حالت و عده‌ای دیگر را به خدمت گرفته بود.
سال‌های پر‌التهاب دهه ۳۰ و مبارزات ملی شدن نفت، نجف را هم مثل عمده روشنفکران زمان خود به جنبش چپ پیوند می‌دهد. دریابندری مدتی پس از کودتای ۲۸ مرداد بازداشت و در دادگاه بدوی به اعدام محکوم شد. در دادگاه تجدیدنظر حکم او به حبس ابد و سپس به پانزده سال زندان تغییر کرد. چند سال بعد هم از زندان آزاد شد. اولین رمانی که از همینگوی ترجمه و منتشر کرد، «وداع با اسلحه» بود. سال‌ها بعد در گفت‌وگویی درباره ترجمه‌ وداع با اسلحه گفت: «وقتی این کتاب را خواندم دیدم که نویسنده به زبان خاصی حرف می‌زند. بنابراین در ترجمه آن، در جستجوی نظیر آن زبان در زبان فارسی بودم. یعنی می‌خواستم به زبانی دست پیدا کنم که همینگوی در زبان انگلیسی به آن دست پیدا کرده بود.» در دیگر ترجمه‌های او هم همین کاوشگری و جست‌و‌جو به چشم می‌‌آید. او از جمله مترجمانی است که معتقد بودند مترجم باید اثری را که ترجمه می‌کند چنان باشد که اگر نویسنده همزبان او بود، چنان می‌نوشت. بعضی از طرفداران افراطی این نظریه حتی معتقد بودند که واحد پول و اوزان و تقویم را هم برگردانند. البته ساحت ترجمه‌های او از این افراط دور بود. در ترجمه‌های متاخرتر او مثل «رگتایم» ای. ال. دکتروف تا نمایشنامه‌های لورکا و حتی نمایشنامه‌های یونان باستان او این رویکرد بیشتر به چشم می‌خورد.
این مترجم شاخص در طول دوران فعالیت خود بیش از ۲۰ اثر ادبی و فلسفی ترجمه کرده است. در مورد آثار فلسفی که ترجمه کرده،‌ صاحب‌نظر نیستم و در مورد محتوای آن نمی‌توانم نظری بدهم اما تاریخ فلسفه غرب را در دوران دانشجویی خوانده بودم و در دانشگاه استادان ما از آن به عنوان نثر سالم یاد می‌‌کردند. «پیرمرد و دریا» نوشته همینگوی را هم ترجمه کرده. هر چند در آن سال‌ها بسیاری از آثار همینگوی از جمله «پیرمرد و دریا» ترجمه و منتشر شده بود، مثل ترجمه نازی عظیما که انتشارات امیر‌کبیر دست به انتشار آن زد، اما ترجمه دریابندری از این کتاب، با مقدمه مفصلی در انتشارات خوارزمی انتشار یافت. در پاسخ به ایرادی که گرفته و گفته بودند چرا ترجمه مکرر انجام داده، گفته بود که من لازم دیده‌ام ترجمه بهتری از این کارها عرضه بشود و خیال کرده‌ام خودم می‌توانم این کار را بکنم. این کارها در واقع چهار‌تا هستند: انتیگونه، نمایشنامه‌های بکت، پیرمرد و دریا و سرگذشت هکلبری فین. البته در همان گفت‌و‌گوها جانب انصاف را رها نمی‌کند و از ترجمه خانم عظیما تعریف می‌کند. در مورد نمایشنامه‌های بکت اما نظر دیگری داشت که آقای منوچهر انور هم در کتاب زبان زنده تکرار کرده است.
دریابندری غیر از «گل سرخی برای امیلی»، رمان «افتاده جان می‌سپارم» را با عنوان «گور به گور» ترجمه کرد. کار دریابندری مترجم فقط معرفی نویسندگان نبود که شناختی از آن‌ها به دست می‌داد. رمان «بازمانده روز» نوشته کازوئو ایشی‌گورو از نمونه‌های درخشان ترجمه رمان به زبان فارسی ا‌ست. دریابندری در ترجمه این رمان برای رسیدن به لحن راوی اصلی داستان، از ظرافت‌های زبانی آثار دوره قاجار و روزنامه «خاطرات اعتمادالسلطنه» و «ابلوموف، ایوان گنچارف» بهره می‌گیرد. در مقام ترجمه معتقد بود مترجم فارسی باید فکر و ذکرش زبان فارسی باشد. باید مدام در حال آموختن زبان فارسی باشد؛ از متون قدیم و جدید، شعر و نثر، مردم کوچه و خیابان، کس و کار و دوست و غریبه و زن و بچه و همچنین از خودش. از دیگر ترجمه‌های او باید به «تاریخ فلسفه غرب» نوشته برتراند راسل، «متفکران روس» نوشته آیزایا برلین و «فلسفه روشن‌اندیشی» ارنست کاسیرر اشاره کرد. دریابندری همچنین زبانی صریح و بی‌پرده در نقد داستان‌نویسانی داشت که جسارت نقد آن‌ها میان مترجمان و نویسندگان نیست. او ابراهیم گلستان و صادق هدایت و بهرام صادقی و صادق چوبک را هم از دم تیغ نقد خود می‌گذراند. نجف دریابندری جزو کسانی بود که سبک و سیاق ترجمه‌های احمد شاملو را نمی‌پسندید. به نظر او شاملو در اصالت اثر دست می‌برد و می‌گفت: «شاملو در ترجمه خودش را آزاد گذاشته بود، کاری که من آن را ترجمه نمی‌دانم؛ به نظرم شاملو ترجمه را بیشتر برای اینکه کاری کرده باشد و نانی درآورده باشد، انجام می‌داد.» البته نجف دریابندری در جایی می‌گوید که ترجمه عنوان «بیگانه‌ای در دهکده» به پیشنهاد احمد شاملو بوده است. او می‌گوید این داستان را ترجمه می‌کند اما بر سر چگونگی ترجمه عنوانش مردد می‌شود که بعد از آنکه شاملو در کتاب هفته آن را با عنوان بیگانه‌ای در دهکده منتشر می‌کند، این عنوان به نظر هم خوش می‌آید. البته بماند که شاملو استاد انتخاب عنوان است و بنده عنوان کتاب «خزان خودکامه» گابریل گارسیا مارکز را مدیون او هستم. ملاحظات حزبی را هم در نقد خود به حساب نمی‌‌آورد. نمونه‌اش نگاه او به به‌آذین است. بحث درست و غلط نقد و نگاهشان نیست، بیشتر به روحیه افراد هم‌نسل او برمی‌گردد. شاید نزدیک‌ترین آدم از دوران همکاری‌ او با انتشارات فرانکلین، منوچهر انور باشد. رد پای تاثیرات نجف دریابندری در ادبیات معاصر ایران، شاید از همان سال‌هایی شروع می‌شود که در انتشارات فرانکلین در کنار کسانی چون منوچهر انور کار کرد. دریابندری در گفت‌وگوی خود با مهدی مظفر ساوجی با یادآوری دوران فعالیت در انتشارات فرانکلین می‌گوید که در آن سال‌ها به غیر از ترجمه، کتاب‌های تالیفی نیز منتشر می‌کردند و به نویسندگان سفارش می‌دادند تا کتاب بنویسند. نجف در توضیح این روش گفته بود: «مسئله سفارش برای تألیف کتاب اولین بار بود که در ایران انجام می‌گرفت. غالبا مولفان کتاب را می‌نویسند و به ناشر می‌دهند و اگر تایید شد، چاپ می‌شود. ما در انتشار پاره‌ای از آثار فرانکلین این کار را برعکس کردیم. این از کارهای بسیار جالب صنعتی‌زاده بود. من یادم هست اولین بار که می‌خواستیم این برنامه را عملی کنیم از آقای باستانی پاریزی برای تالیف یکی از این کتاب‌ها دعوت کردیم. ایشان خیلی تعجب کرد. گفت من تا حالا خودم کتاب می‌نوشتم، حالا به من می‌گویند چه کتابی بنویسم. به هر حال این هم رسمی بود که ما وارد صنعت چاپ و نشر ایران کردیم.»
دریابندری بعد از موسسه‌ فرانکلین به رادیو و تلویزیون ملی رفت و در آنجا به ترجمه‌ متون فیلم‌های خارجی پرداخت. پس از انقلاب اسلامی از این کار نیز کناره گرفت و تنها به ترجمه‌ آثار فلسفی و ادبی مشغول شد. سیروس علی‌نژاد، روزنامه‌نگار و منتقد ادبی، درباره وجوه مختلف دریابندری چنین می‌گوید: «اینکه دریابندری آدم خودساخته‌ای است که هرچه آموخته نزد خود آموخته، اینکه نثرش بی‌‌مانند است و اینکه ترجمه‌هایش یکتا و عالی است، اینکه نوشته‌هایش حلوای انگشت‌پیچ است و اینکه… را به گمانم امروز دیگر همه می‌دانند… به گمان من دریابندری فقط مترجم نیست، نویسنده است. از قضا بیشتر نویسنده است تا مترجم. به همین جهت ترجمه‌هایش چنین جاندار و ماندگار از کار درآمده است. اما هنر نجف در نوشتن بیشتر در مقدمه‌ها و گفت‌وگوهایش بروز کرده است. او برای هر کتابی که ترجمه کرده – از وداع با اسلحه و پیرمرد و دریا گرفته تا تاریخ فلسفه غرب – مقدمه‌ای نوشته که آن مقدمه راهگشای خوانندگان آثار اوست.»
پی‌نوشت:
استنادها و نقل‌قول‌های این گزارش با استفاده از منابع زیر بوده است:
۱- حریری، ناصر. ۱۳۷۷. یک گفتگو. تهران: نشر کارنامه.
۲- مظفری ساوجی، مهدی. ۱۳۹۲. یادداشت‌های روزانه؛ ۳۰ روز با نجف دریابندری. تهران: انتشارات نگاه.
۳- میرزایی، حسین. ۱۳۹۴. سال‌های جوانی و سیاست؛ خاطرات نجف دریابندی از آبادان. آبادان.
۴- مصاحبه نجف دریابندری با مجله آدینه. ویژه‌نامه گفت‌وگو. شهریور ۱۳۷۲.

 

بازدیدها: ۳۲۹
ناکامی

شکست مال آدم است، حیوانات شکست نمی‌خورند

شکست مال آدم است، حیوانات شکست نمی‌خورند

____________________________________________________________________________________________________________________

بیرون از سرزمین عادت‌های خویش، ما تازه‌کاری فاقد مهارتیم که آداب این دریای توفانی را نیک نمی‌‌دانیم، پس لابد و ناگزیر اشتباه می‌کنیم، ناکام می‌شویم و شکست می‌خوریم

____________________________________________________________________________________________________________________

امیرحسین کامیار

نامش آریادنه بود، شاهدخت جوان جزیره کرت و تا آن روز که ایستاده در بندرگاه، بیگانه‌ای جذاب را دید می‌پنداشت جهانش کامل و درخشان است. بعد عشق آمد و نور از دنیای آریادنه به نگاه آن بیگانه که تزئوس نام داشت، کوچ کرد. مرد جنگجویی آتنی بود که دوران اسارت را می‌گذراند، بی‌خبر از سرنوشت شومش: قربانی و طعمه برای هیولایی نیمه‌انسان و نیمه‌گاو در مرکز یک هزار‌توی تاریک؛ هیولایی که از‌قضا برادر آریادنه بود. شباهنگام شاهدخت به دیدار سلحشور رفت، عشقش را ابراز و تقدیر تلخ تزئوس را به او یادآوری کرد، خواست که مرد با او برود، با هم فرار کنند اما جنگجو نپذیرفت. در مقابل از آریادنه نقشه‌ای برای ورود و خروج از هزار‌تو خواست تا به جنگ هیولا برود، هیولایی که هر ماه یکی از جوانان اسیر آتن را قربانی خویش می‌کرد. آریادنه میان دو وفاداری مردد ماند: تعهد به خانواده خویش و وفای به قلب خود؛ سرانجام عشق پیروز شد. شاهدخت نخی طلایی به تزئوس هدیه داد تا هنگامی که نگهبانان او را به مرکز هزارتو می‌برند، کلاف نخ را بگشاید و پس از شکست دادن برادر آدمخوار آریادنه در میان تاریکی، درخشش طلا را تعقیب کند و به روشنایی روز بازگردد. تزئوس چنین کرد، هیولا را کشت و به همراه آریادنه از کرت گریخت. در کشتی با او نرد عشق باخت، شباهنگام در جزیره‌ای به نام ناکسوس بیتوته کردند. تزئوس در شبِ جزیره با خود اندیشید که این دختر به پدر و برادرش خیانت کرده، پس روزی با من نیز چنین خواهد کرد. جنگجو اجازه داد تا این تفکر تاریک مغلوبش کند، بی‌خبر سوار کشتی شد و رفت. آریادنه در سپیده‌دم ناکسوس بیدار شد، کشتی را دید که دارد دور می‌شود، تنها ماند، فروریخته در خویش، شکست‌خورده، بدون راهی برای بازگشت به خانه، بدون رویی برای دیدار دوباره خانواده و چنان این شکست تلخ زهر ناکامی به جانش نشاند که نامش را از خاطر برد، شاهدخت جوان جزیره کرت.
داستان‌هایی شبیه ماجرای آریادنه از پس هزاره‌های طولانی به ما رسیده‌ و ماندگار شده‌اند چون حاوی حقایقی بنیادین هستند و چیزی را در جان ما ناخودآگاه زنده می‌کنند. ما به آن چیز دل می‌بندیم، بابتش شاد یا غمگین می‌شویم و داستان را دوست می‌داریم بی‌آنکه بدانیم چیزی که دوستش گرفته‌ایم، بخشی از جان خود ماست، بخشی از داستان زیسته‌مان. در حقیقت هر یک از ما زمانی شبیه آریادنه مشغول به زندگی روزمره خویش هستیم تا وقتی که ندایی ما را برای آغاز سفر فرامی‌خواند؛ برای تجربه‌ای تازه، برای برون شدن از خویش، برای کشف سرزمین‌های نو، شروع کاری جدید و البته دل دادن به عشق، آن‌هنگام که غارتمان می‌کند. هر یک از ما زمانی شبیه به آریادنه بوده‌ایم، اسیر قلمرو عادت، محصور در سرزمین امن تا هنگامی که شوقی درونی یا رویدادی بیرونی ما را برای ماجراجویی احضار می‌کند. برابر این فراخوان پرشور زندگی، بعضی از ما تسلیم هزار ترس درونی و احتیاط بیرونی می‌شویم و از آغاز سفر سر باز می‌زنیم پس آن‌ اشتیاقی که به سوی تجربه‌ای تازه سوقمان می‌داد، در ما می‌میرد؛ ثمره این مرگ، سنگ شدن بخشی از جان آدمی است. روزی هم لابد می‌رسد که چشم باز می‌کنیم و می‌بینیم ساکن شهر سنگستان شده‌ایم و در جمود ناشی از آن، مرگ خویش را انتظار می‌کشیم بی‌هیچ امیدی. گروهی دیگر از ما اما دل به دریا می‌زنند و تن به ماجرا می‌سپرند. از دایره امن خویش بیرون می‌روند و با ناشناخته دست به گریبان می‌شوند؛ مانند آریادنه که عشق او را از جزیره امن کرت به سوی دریای ناشناخته اژه فراخواند و زندگی‌اش را دگرگون کرد. دقیقا در همین مقطع از روزگار است که نحوه مواجهه ما با ناکامی و شکست اهمیت می‌یابد. بیرون از سرزمین عادت‌های خویش، ما تازه‌کاری فاقد مهارتیم که آداب این دریای توفانی را نیک نمی‌‌دانیم، پس لابد و ناگزیر اشتباه می‌کنیم، نابلدی به خرج می‌دهیم، ناکام می‌شویم و شکست می‌خوریم: آریادنه در صبح جزیره ناکسوس، تنها، دست‌به‌گریبان با تلخی ناکامی، زخمی بی‌وفایی و در کار ملامت خویش که چرا من؟
دقیقا در همین لحظه از زندگی است که ما قابلیت شکل دادن به سرنوشت خود را می‌یابیم؛ در همان آنی که شکست تسخیرمان کرده و غرق حیرت و بی‌ارزشی هستیم. دقیقا در همین لحظه است که آدمی به جنگ تقدیر خویش می‌رود و برابر انتخابی حیاتی قرار می‌گیرد. برخی از ما به جلد قربانی فرو‌می‌رویم، به ملامت روزگار و مردمانش می‌پردازیم، خود یا دیگری را تخریب می‌کنیم. بعضی از ما تمام عمر نقش قربانی را ایفا می‌کنیم و از یک شکست، شکستی ابدی می‌سازیم بی‌آنکه به یاد بیاوریم آنچه که به ما وعده داده شده بود، ماجراست نه پیروزی. کسی تضمینی برای رسیدن و موفق شدن، داشتن و به دست آوردن به ما نداده بود. این حقیقت ساده را از یاد می‌بریم و تمام تجربه را بی‌برکت می‌کنیم. یا مجال می‌دهیم شکست تحقیرمان کند و شبیه باتلاقی تا همیشه ما را ببلعد یا به سمت گذشته باز می‌گردیم، به آدم‌های قبلی، موقعیت‌های پیشین، روابط کسالت‌آور و غرق در ملال ماندنی روزها، شباهنگام قبل از خواب کسی را به یاد خواهیم آورد که روزگاری رویایی داشت. آریادنه می‌شویم در ناکسوس: یا برای خود با دستانی بریده و ناخن‌های شکسته هر روز قبری عمیق‌تر حفر می‌کنیم و زیر توده‌ای از اعتیاد و خودویرانگری دفن می‌شویم یا لابد راهی پیدا می‌کنیم تا به کرت برگردیم، ابراز شرمساری کنیم که دل به دریا زده‌ایم و بخواهیم که ما را ببخشند؛ ببخشند که رویایی داشتیم، شوقی را باور کردیم و به دنبال نور رفتیم. جهان گویی در کار است که به ما یادآور شود همین و فقط همین دو انتخاب در کار است: دفن شدن یا تن به تحقیر بازگشت دادن و دقیقا همین‌جاست که اگر ما تاب بیاوریم و تن ندهیم به هیچ‌کدام از این شوم‌گزینه‌ها، چیزی درونمان سر بیرون می‌آورد؛ جرئتی برای طغیان، جسارتی برای عصیان. آدمی برابر آسمان و زمین قد علم می‌کند و به تعبیر کامو فریاد می‌کشد: «تاکنون آری؛ از این به بعد نه». این سر باز زدن از تسلیم، این صبوری کردن با خویش، ما را از دیگری می‌گیرد و به خودمان باز پس می‌‌دهد. ما شکست را در آغوش می‌گیریم و ناکامی برکتمان می‌بخشد.
به برکت پذیرش شکست ما توان یادگیری خواهیم یافت. پس به دنبال کسب مهارت‌هایی می‌رویم که لازمه ادامه موفق مسیر زندگی هستند؛ ویژگی‌هایی برای موفقیت در کسب‌وکار، تحصیل، رابطه و سلامتی. همین به ما عمق و وسعت می‌بخشد. عمیق و وسیع تازه می‌شویم و تولدی دیگر را تجربه می‌کنیم. سرزمین شکست حالا شوره‌زاری باتلاقی نیست بلکه خاکی است حاصلخیز که بذر رشد ما را در خویش می‌پروراند. پذیرفتن ناکامی است که ما را قادر به درک رنج ناکامی دیگران می‌کند. به همین واسطه ما شفقت را تجربه می‌کنیم، همدلی و همدردی را و قادر خواهیم بود با خویش و دیگری مهربانانه سر کنیم و ادامه دهیم. بیهوده نیست که می‌گویند آنکه روزگاری زخمی نبوده باشد قادر نیست شفا دهد. اجتناب از سرزنش و شرمساری به هنگام شکست، آدمی را قادر به دیدن درست و دقیق نقاط ضعفش می‌کند: چه چیزی در من ناکافی و ناکامل بود؟ چگونه می‌توانم جبرانش کنم؟ ما به جای ملامت خود، مسئولیت شکست را می‌پذیریم و در نتیجه ناکامی می‌شود معلم، می‌شود استاد و کمکمان می‌کند تا به واسط تجربه رنج، روزگاری نو بسازیم و سامان دهیم. یونگِ روانشناس زمانی گفته بود: «ما باید تجربه خودمان را داشته باشیم. باید با رویای خود زندگی کنیم و البته خطا هم خواهد آمد. اگر از خطا کردن بپرهیزید، زندگی نکرده‌اید… تا جایی که ممکن است زندگی کنید، حتی اگر مکرر شکست بخورید، زیرا نظم کهنه باید خراب شود و آدمی فقط از خلال خطا است که به حقیقت دست می‌یابد.» بعضی از کلمات، شبیه همین حرف‌های یونگ بی‌زمان و جاودانه‌اند. شاید به دلیل همین بی‌زمانی است که آریادنه نیز در زمانه خود دل به حرف‌های کسی درون خویش داد که می‌گفت این شکست نیست که روح ما را می‌کشد؛ ترس از شکست است که نابودمان می‌کند. از ناکامی نترس. شکست انسانی‌ترین تجربه ماست. حیوانات و گیاهان شکست نمی‌خورند، فقط گونه انسان است که رویایی دیگر‌گونه در دل می‌پروراند و می‌خواهد تغییر کند، پس با شکست دست به گریبان می‌شود تا یاد بگیرد باشد آنچه که باید. با این دید شکست ما را به گذشته بازنمی‌گرداند بلکه به سوی آینده هدایت می‌کند، به سمت فردا… آریادنه این همه را شنید، جان خویش را در خاک ناکسوس کاشت و گذر سنگین ثانیه‌ها را تاب آورد تا تنش درختی شد که به خورشید رسید.
اسطوره برایمان تعریف می‌کند آریادنه مدتی در جزیره تنها ماند؛ خسته‌خاطر و فرسوده اما تن نداد به بازگشت. دوام آورد، پایداری کرد و روزی ناغافل کسی را در جزیره دید که انتظارش را نمی‌کشید: دیونیسوس، جوان‌ترین ایزدان، خدای وجد و شوق، شور و شراب، عشق و عرفان. آریادنه به یمن صبوری خویش چنان زلال و زیبا شده بود که ایزد برنای المپ به او دل باخت و مدت‌‌ها مشفقانه از زن جوان پرستاری کرد تا تن و جانش بهبود یافت و دوباره برای عشق آغوش گشود. در زمزمه مستانه دیونیسوس، آریادنه نام خویش را مکرر شنید، اسمش را به یاد آورد، خود را دوباره به یاد آورد، زنی که اسمش آریادنه بود، زنی که رسمش آریادنه است. دوست داشتن خویش، دوست‌ داشته شدن توسط دیگری را ممکن کرد. همه چیز جهان درباره دوست‌ داشتن است، درباره به یاد آوردن. زندگی نبرد ماست در گریز از فراموشی… آیا ما خویش را به یاد نمی‌آوریم مگر زمانی که کسی عاشقانه دوستمان بدارد و ناممان را چنان بر زبان بیاورد که گویی ابدیتی را رقم می‌زند؟ این به گمانم خود داستان دیگری است

 

بازدیدها: ۳۲۱
نجف دریا بندری

چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار

چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار

درباره کتاب «چنین کنند بزرگان»/ دریابندری در مقدمه می‌گوید: در این کتاب مترجم نه‌تنها اصل امانت در ترجمه را زیر پا گذاشته، بلکه در حقیقت به هیچ اصلی پابند نمانده است

احسان رضایی

«می‌گویند از تخصص‌های گوناگون احمد شاملو یکی هم این است که می‌تواند هر مجله تعطیلی را دائر و هر مجله دائری را تعطیل کند. برای نویسنده این سطور روشن نیست که در سال ۱۳۴۷ شاملو سرگرم دائر کردن مجله خوشه بود یا تعطیل کردن آن. آنچه مسلم است شاملو در مجله خوشه کار می‌کرد و لذا باید به یکی از این دو کار سرگرم بوده باشد…» این شروع کتاب معروف «چنین کنند بزرگان» است. کتابی کوچکی که ماجراهای زیادی دارد.
استاد نجف دریابندری کار ترجمه و انتشار بخش‌های مختلف این کتاب را از سال ۱۳۴۷ و در مجله «خوشه» شروع کرد. بعد از تعطیلی این مجله هم کار ادامه یافت تا در ۱۳۵۱ این مجموعه طنز تاریخی به شکل کتاب منتشر شد. قوت قلم دریابندری در این اثر که نمونه‌اش در شروع مقدمه کتاب را خواندید، طوری بود که کمتر کسی باور می‌کرد کتاب ترجمه باشد. می‌گفتند دریابندری خودش کتاب را نوشته و چون با پادشاهان شوخی کرده، اسم یک نویسنده امریکایی را از خودش درآورده و روی کتاب گذاشته تا مشکلی برایش پیش نیاید. حتی توضیحات دریابندری در مقدمه هم به تقویت این ذهنیت کمک می‌کرد: «انتشار این کتاب فرصت مساعدی است برای همه کسانی که احیانا همیشه منتظر بوده‌اند نویسنده این سطور خود را در وضع نامساعدی قرار دهد: زیرا که در این کتاب مترجم نه‌تنها اصل امانت در ترجمه را زیر پا گذاشته، بلکه در حقیقت می‌توان گفت که به هیچ اصلی پابند نمانده است. در کتاب حاضر، قطعات فراوانی از متن اصلی ساقط شده، سهل است در قطعات ترجمه‌شده نیز جملات و عبارات فراوانی از قلم افتاده و به جای آن‌ها، حتی در جاهای نامربوط دیگر، جملات و عبارات جعلی فراوانی گنجانیده شده است که به علت جعلی بودن در متن اصلی به هیچ وجه دیده نمی‌شوند…»

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۲۷ همراه باشید

بازدیدها: ۲۴۴

بانوی اردیبهشت

یادی از دکتر سیمین دانشور، بانوی ادبیات داستانی ایران/ ایشان تحصیلکرده، دانشگاه‌رفته خارج‌دیده، دارنده مدرک دکتری، استاد دانشگاه و از همه مهم‌تر نویسنده بودند

محمدحسین دانایی

اردیبهشت‌ماه بهترین زمان برای یادآوری و تجلیل از بانو سیمین دانشور و همسر گرامی‌اش، زنده‌یاد جلال آل‌احمد است، چون اولا خانم دانشور در اردیبهشت ۱۳۰۰ به دنیا آمده‌اند و به همین مناسبت هم معمولا هر‌ساله مراسم جشنی در منزلشان برگزار می‌شد و علاقه‌مندان در این جشن حضور پیدا می‌کردند. ثانیا گرچه مراسم رسمی ازدواج خانم دانشور با مرحوم آل‌احمد در روز ۳۰ فروردین سال ۱۳۲۹ ثبت شده ولی عملا اردیبهشت‌ماه مصادف بوده است با اولین روزهای زندگی مشترک آن‌ها و شروع ماه عسلشان. البته نه در خانه واقع در دزاشیب که امروزه به خانه – موزه تبدیل شده، بلکه در یک خانه اجاره‌ای در یکی از کوچه‌های امیریه به نشانی خیابان پهلوی، اول حشمت‌الدوله، کوچه بزرگمهر، خانه آقای شیرزاد (طبق مفاد عقدنامه). سومین دلیل برای مناسب بودن اردیبهشت‌ماه از لحاظ برگزاری مراسم تجلیل از این دو بزرگوار، این است که در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۳۲ عملیات تیر‌ریزی سقف و کار گذاشتن در ورودی خانه به دست جلال آل‌احمد انجام شده و در همین روز یک گوسفند هم قربانی کرده‌اند. چهارمین دلیل هم تاسیس کانون نویسندگان ایران در روز اول اردیبهشت سال ۱۳۴۷ است.

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۲۷ همراه باشید

بازدیدها: ۱۶۱

کلیمانجارو

کلیمانجارو


می‌خوام حسابی سر‌و‌صدا کنه، جوری که لااقل تا ده بیست سال، مردم تهران مرگِ من رو یادشون بمونه؛ پول و پله‌ای هم ندارم اما هر‌چی تو تنم سالمه مال شما


محمود اشرف‌زارعی


پیشگفتار
{لازم نیست حتما این قسمت را بخوانید}
اسفندماه سال ۹۳ درست شب چهارشنبه‌سوری برادرم در ۳۹ سالگی توی رختخوابش مُرد. البته یک شب قبل‌تر یا به قول گوینده‌های اخبار، سحرگاه گذشته دار فانی را وداع گفته بود اما تا ظهر فردایش کسی نرفته بود یک تُک‌پا توی اتاقش تا ماجرا را بفهمد. من جنازه‌اش را هرگز ندیدم. چون وقتی با برادرهای دیگرم به خانه رسیدیم، توی اتاقش پا نگذاشتم. لابد از ترس… آمبولانس که آمد باز ندیدمش، چون خودم را توی اتاق دیگری حبس کرده بودم… و وقتی می‌گذاشتندش توی گودالش باز هم دورتر ایستادم و سرازیر شدنش را ندیدم‌…گمانم فقط یک‌مرتبه وقتی کفن‌پیچ از غسالخانه بیرونش آوردند نگاهم بهش افتاد… فامیل می‌گویند روی دو زانو سُر خورده‌ام و با سر رفته‌ام روی سرامیک‌ها… خودم چیزی در خاطر ندارم.

یک خواب
{خواندنش الزامی است}
پشت فرمانِ یک پراید نشسته‌ام و توی بزرگراه چمران می‌رانم. معمولا به جنوب. یکباره راننده جلویی ته‌سیگارش را از شیشه بیرون می‌اندازد. ته‌سیگار با آن خرده‌آتش‌هایش توی هوا می‌رقصد و یکراست می‌آید به طرف من… شاید ده سالی می‌شود که هفته‌ای یکی، ‌دو مرتبه بی‌کم‌وکاست این خواب را می‌بینم. فوبیای عجیبی برایم ساخته. اینکه اگر یک قطره بنزین همان لحظه بچکد روی گلِ آتش آن سیگار… خیال می‌کنم/ خیال می‌کردم بالاخره یک روزی همین‌جوری‌ها می‌میرم.

یک خبر
من سرطان دارم. دکترها یک تکه چربی اضافی به قاعده یک نخود یا لیمو – چه فرقی می‌کند – توی تنم دیده‌اند… یک ماه‌ می‌شود که این را می‌دانم. از وقتی فهمیده‌ام اوضاع فرق کرده. می‌گویند آن آخرهای کار که غده سرطانی متاستاز می‌دهد به همه‌ جان آدم، درد عجیبی دارد. اما گمانم از جزغاله شدن در اتاقک پراید بهتر باشد. شاید احمقانه است اما انگار خیلی هم ناراحت نیستم. باید درصد امید به زندگی‌ام در این تست‌های اینترنتی عدد جالبی را نشان بدهد.

یک فیلم
بهمن فرمان‌آرا فیلمی دارد به نام «یک بوس کوچولو». همان اوایل فیلم، رضا کیانیان بعد از سال‌ها که خارج از ایران زندگی می‌کرده، ناگهان و شبانه از ژنو می‌آید خانه دوست قدیمی‌اش جمشید مشایخی. هر‌دو نویسنده‌اند.کاری با اینجاهاش ندارم…
کات به گپ زدن‌ دو دوست قدیمی:
{همان شب – داخلی}
کیانیان داستانی را تعریف می‌کند که در آن شخصیت اصلی با ماشین زمانی که در اختیار دارد همینگوی را از زیر‌زمین خانه‌اش بیرون می‌کشد و می‌برد روی قله‌های کلیمانجارو. آن‌وقت قصه این‌طوری تمام می‌شود که همینگوی این‌بار به جای زیرزمین خانه‌اش روی آن ارتفاع باشکوه، تفنگ پدری‌اش را می‌گذارد زیر چانه‌‌ و شلیک می‌کند. دست‌آخر هم جمشید مشایخی که تا چند دقیقه قبل از رسیدن کیانیان مشغول ناکار کردن خودش توی اتاق نمور خانه‌اش بود، حسابی از داستان کیفور می‌شود و می‌گوید: “قشنگه، خیلی قشنگه. جای مردن آدم باید برازنده‌ش باشه.”

یک تفسیر
{شخصیت‌پردازی}
من یک آدم معمولی هستم. زیادی معمولی… یعنی به عنوان یک مرد جوان تا به حال هیچ کار خاصی در زندگی‌ام انجام نداده‌ام. اصولا هیچ‌کجایم هم باد نمی‌دهد/ نداده. حسابی چفت‌وبست داشته‌ام. همه عمرم به یک سیگار پک نزده‌ام. این یکی خیلی حرف است. آدم‌های معمولی/ زیادی معمولی، زندگی وحشتناکی دارند… تو مایه‌های زندگی ایوان ایلیچ خدابیامرز… خیلی وحشتناک و خیلی معمولی… ماها را تاریخ به هیچ کجایش نمی‌گیرد.
اگر بخواهم با خودم صادق باشم باید نصف این هیچ بودن را بیندازم گردن خودم. تنبلی ذاتی و کم‌رمقی همیشگی مثلا یا چه می‌دانم بی‌انگیزگی. اما باقی‌اش را با خیال راحت می‌دوزم به تن شرایط. ظرفِ فاسد هر مظروفی را فاسد می‌کند… ظرف در اینجا جانشین واژه شرایط است یا جامعه… خلاصه من نیستم، چیزی بیرون از من است. من‌ مظروفم.
چه دردسر؛ تا حالا زندگی‌ام عجیب بی‌خاصیت بوده است. ۳۵ سال بطالت محض. کمی توی کتاب‌ها لولیده‌ام اما تهش از آن هم چیزی نصیب نبرده‌ام. با این وصف لیاقت من همان زیرزمین نمور و گند‌گرفته خانه همینگوی است. اما من می‌خواهم یک پولتیکی بزنم به زندگی‌ام. می‌خواهم حسابی به این جبر کوفتی دهن‌کجی کنم و بروم روی کلیمانجارو بمیرم.
(احتمالا آوای ریشخند از مبدأ مخاطب.) اما چرا؟ مگر نمی‌شود؟ نمی‌شود آدم نقشه مردنش را با شکوه طراحی کند؟ خل‌بازی است؟ واقعی نیست؟ ادا اطوار فانتزی است؟ باید بروم دنبال شیمی‌درمانی و این حرف‌ها؟ به درک… می‌خواهید بخندید یا نه…
آدم باید خیلی یابو باشد که همچو فرصتی را از دست بدهد. به‌خصوص اگر زندگی‌اش تا این حد سگی بوده باشد.

یک روایت
شروع
یک‌ ماه است که خبر دارم کلکم به‌زودی کنده می‌شود. به اصرار دکترم پی‌اش را گرفتم تا امروز. آزمایش و بگیر و ببند… تهش بی‌خیال شدم. از در بیمارستان که بیرون می‌آیم همه‌چیز از زور نحسی مرگ دارد جلوی چشم‌هام منقلب می‌شود. درخت‌های کنار خیابان هیبت غمگینی پیدا کرده‌اند. دختر گل‌فروش سر چهارراه زیاد از حد زیبا است. پشت رل که می‌نشینم خیابان موج برمی‌دارد. حالا باید بزنم زیر گریه. اما خبری نیست. طبق معمول. پنج سال پیش که برادر جوانم مرد هم همین حس را داشتم… حسِ هیچی! فقط یک هفته تمام داشتم گوگل می‌کردم. می‌خواستم ببینم در ادیان و مکتب‌های فکری گوناگون آدم‌ها وقتی می‌میرند کجا می‌روند. واقعا می‌خواستم ببینم برادرم کجا رفته! تهش رسیدم به نظر هاوکینگ و استپ کردم. راستش را بخواهید بدترینش بود اما نمی‌دانم چرا آرامم کرد… نیستیِ محض. شاید چون از اول هم خیال می‌کردم هر چیزی از توهم بهتر است.
دنده می‌دهم به پراید خاکستری و چمران جنوب را می‌رانم سمت پایین. فکر می‌کنم باید یک نفر را پیدا کنم که بشود باهاش در این‌باره حرف زد. یک‌ نفر که درصدی از خل بودن توی وجودش باشد. برای درک کردن حرف‌هایم لازمش می‌شود. وگرنه پسم می‌زند. سروش بدک نیست. وراج است اما از طرفی هم یک خلِ به تمام معناست. شماره‌اش را می‌گیرم. خرِ وامانده جمله دوم نرسیده، قبول می‌کند شب را بیاید خانه‌ام. حتی نمی‌گذارد سر حرف را باز کنم. لب وا نکرده چترش را باز می‌کند.
چند دقیقه‌ای پشت در خانه علاف می‌شوم. کلید توی قفل جان می‌کَند. توی حیاط چشمم می‌افتد به صفر‌آقا که نشسته لبه باغچه و غمبرک زده. لابد دوباره با میناخانم دعوایشان شده. پیرمردِ بیچاره از وقتی گرفتارِ تریاک شد، یک روز در میان با زنش دعوا دارد. دو سال پیش، یک دکترِ محشری برای دردهایش تریاک تجویز کرد. صفر‌آقا هم سرِ یک سال نشده تریاکیِ تیری شد. طوری که انگار مادرزاد این‌کاره بوده.
پله‌های آهنی و زنگ‌زده را بالا می‌آیم. لش می‌کنم روی کاناپه. به هیچ‌چیزی فکر نمی‌کنم. آدم باید بتواند همیشه این‌طوری زندگی کند. ناامیدی اکسیر خوشبختی است.
یک ساعت نمی‌کشد که سر‌و‌کله سروش پیدا می‌شود. شاید فکر کرده یکی از آن شب‌هایی است که می‌تواند پر‌پیمان وراجی کند. اما نمی‌گذارم دهن وا کند. استکان چای را می‌گذارم جلویش و می‌گویم: “امشب قراره فقط بشنوی. بلدی؟”
کمی جا می‌خورد. من زیاد اهل حرف زدن نیستم. دست‌کم تا الان نبوده‌ام.
سروش طعنه می‌زند: “بد هم نیست. تنوع میشه.
جلوش می‌نشینم روی زمین. قند را می‌زنم توی چای.
– من دارم می‌میرم. یه غده سرطانی‌ دارم. می‌خوام ازت کمک بگیرم. همین. پایه هستی؟
لحظه‌ای بهت‌زده نگاهم می‌کند. گمانم باور کرده است. ظاهرش این‌طور نشان می‌دهد. شاید چون می‌داند من اهل شوخی کردن و این‌جور مسخره‌بازی‌ها نیستم. اما انگار لال شده. کله چند منی‌اش را تکان می‌دهد که یعنی ادامه بدهم.
چیزی که نگرانم می‌کند مردن نیست. تا شروع دوره شدت بیماری دو، سه ماهی وقت دارم. خب، قید جراحی را زده‌ام. از دور باطل متنفرم. فقط می‌خواهم قبل از رسیدن به دوره وخامت اوضاع و احوالم قال قضیه کنده بشود. از طرفی هم دنبال یک‌جور مردن پر‌سر‌و‌صدا هستم. یعنی می‌شود؟
سروش با چشم‌های وق‌زده نگاهم می‌کند. انگار باور نمی‌کند چیزهایی را که دارد می‌شنود. بالاخره به حرف می‌افتد: “زیادی ریلکسی. آدم به وحشت می‌افته.”
این را که می‌گوید موتورش روشن می‌شود. نیم‌ساعتی یک‌بند فک می‌زند. شاید ازش بدم آمده است که این‌طور رذیلانه ماجرای مردنم را در کسری از ثانیه توی سرش حل و فصل کرده. به هیچ کجایش نگرفته. آدم گاهی یک چیزی را توی فکرش می‌خواهد اما وقتی عملا با آن‌ چیز روبرو می‌شود، می‌بیند چیز دیگری می‌خواسته. من نمی‌خواستم رفیقم به مردنم بی‌تفاوت باشد. سر جمعِ حرف‌هایش می‌خواهد حالی‌ام کند که مرگ یک واقعیت است و چیزی که توی سر من می‌چرخد یک امر انتزاعی. می‌گوید نمی‌شود این دو تا را با هم جمع زد. می‌گوید شکل زندگی و مردن آدم‌ها جبرا بر هم منطبق می‌شود و یکسری اراجیف دیگر.
بعد دوباره نوبت من می‌شود. ماجرای فیلم فرمان‌آرا را برایش می‌گویم. دست‌آخر هم می‌ایستم کنار پنجره و ادامه می‌دهم: “اگه می‌خوای در حقم رفاقت کنی، من رو ببر کلیمانجارو. می‌خوام اونجا بمیرم. من می‌خوام زندگی تو عمق پست‌ترین دره‌ها رو روی بلندترین قله این شهر تموم کنم.”
سروش دوباره بهت‌زده نگاهم می‌کند.
– داری شعر میگی؟ نمی‌دونستم از خاصیت‌های مرگ اینه که مجسمه‌ها رو شاعر می‌کنه.
بعد سکوت می‌شود. هر‌دو می‌خزیم توی خودمان. چیزی توی وجودم نهیبم می‌زند که دست از این مسخره‌بازی بردارم و دست‌کم عین باقی آدمیزاده‌ها بمیرم. اما دلم می‌خواهد بازی کنم. دم رفتن سروش توی درگاهی خانه می‌ایستد و می‌گوید: “چند روزی ماشینت رو به من قرض بده.” سوئیچ را برایش می‌آورم و راهی‌اش می‌کنم. توی راه‌پله مکث می‌کند. می‌گوید: “بلندترین قله تهران دماونده. اگه خواستی همین جمعه شال و کلاه کنیم.”

میانه
(یک اتفاق فرعی)
نزدیک‌های صبح با صدای صفر‌آقا از خواب می‌پرم. حرف‌هایش برایم مفهوم نیست. در را که باز می‌کنم، پیرمرد از هولش نمی‌تواند کلمات را درست ادا کند. فقط با دست به پایینِ پله‌ها اشاره می‌کند. می‌دوم پایین. میناخانم توی بالکنِ کوچکِ جلو خانه ولو شده روی شکم. دست و پام را گم می‌کنم. زور می‌زنم بفهمم چه مرگشان شده. یک دقیقه بعد بالاخره صفر‌آقا زبان باز می‌کند. می‌گوید نیم ساعت پیش حال زنش به هم خورده است. بعد پیرمرد، زن بینوا را بغل گرفته که مثلا از پله‌ها ببردش پایین و برساندش درمانگاهی جایی. اما همان دم درِ بالکن دیگر نتوانسته وزنِ میناخانم را تحمل کند و هر‌دو ولو شده‌اند روی زمین. می‌دوم توی خانه پای تلفن و سروش را می‌گیرم. عقلم به جایی قد نمی‌دهد. توی خلوتیِ شب خیلی زود سر‌و‌کله‌اش پیدا می‌شود. یک چیزهایی از کمک‌های اولیه سرش می‌شود. تا مینا خانم را می‌بیند، می‌گوید: “ابله فکر کردم خودت طوری شدی. باید زنگ می‌زدی اورژانس.”
بعد کمی با میناخانم ور می‌رود و این‌طرف و آن‌طرفش می‌کند. دست‌آخر می‌گذاریمش توی ماشین. باید ببریمش میلاد. به سروش حالی می‌کنم که قصد ندارم همراهشان بروم. سر تکان می‌دهد اما چیزی نمی‌گوید. دمِ رفتن صفر‌آقا التماس‌کنان می‌افتد به دست و پایم که همراهشان بروم. هر‌چه آیه به گوشش می‌خوانم که تا همین جاش هم زیادی بهتان لطف کرده‌ام و خودم محتضرم افاقه نمی‌کند. پیریِ نزار بدجوری سماجت می‌کند. بالاخره راهی می‌شویم. سروش عین دیوانه‌ها رانندگی می‌کند. گمانم مست است. صفر‌آقا از ترس دوباره لال شده. از روی یک دست‌انداز پرواز می‌کنیم. صدای برخورد کف ماشین با آسفالت بزرگراه را به‌وضوح می‌شنوم. یک پیرمرد و پیرزن آن پشت رو به موتند. با مشت قایم می‌کوبم به بازوی سروش. کمی به خودش آمده. نرم‌تر می‌راند.
سروش را همان دم در بیمارستان راهی می‌کنم برود. بماند دردسر می‌شود. میناخانم را توی اورژانس پذیرش می‌کنند. جاگیر که می‌شوند، می‌آیم توی حیاطِ بیمارستان و سیگاری آتش می‌زنم. فکر می‌کنم به وضعِ مضحکی که دارم. به‌زودی قرار است ریق رحمت را سر بکشم و حالا بی‌خیالِ عالم، شده‌ام منجیِ یک پیرمرد و پیرزنِ زپرتی.
ته‌سیگارم را می‌چلانم توی سطلِ کنارِ حیاط و می‌روم توی سالن انتظار چند ساعتی که تا صبح مانده را به قیافه آدم‌ها نگاه کنم. صندلی فلزی توی پاگردها به نظرم جای خوبی می‌آید. نمی‌دانم چطور می‌شود که روی همان صندلیِ سرد خوابم می‌برد. سابقه ندارد. لابد اولین نشانه‌های مرض تازه‌ام است. دوباره که چشم وا می‌کنم، چند دقیقه‌ای حالی‌ام نمی‌شود کجام. یک بابایی که همان دور و بر دارد قدم می‌زند پاورچین می‌آید سمتم و می‌نشیند کنارم. همین آدم خواب را از سرم می‌پراند و یادم می‌اندازد چرا آنجا هستم. طرف آن همه صندلیِ خالی را گذاشته و عدل آمده چسبیده به من. مشکوک می‌زند. فکر می‌کنم حالاست که نک و نال‌کنان دستش را کاسه کند جلویم. حوصله‌اش را ندارم. بلند می‌شوم که بروم یک ورِ دیگری اما تا نیم‌خیز می‌شوم مردک دست می‌اندازد به آستینم و از نو می‌نشاندم روی صندلی. ترس برم می‌دارد. خیال می‌کنم از این روانی‌هاست. صورتش را جلو می‌آورد و آرام با لحنی که هیچ به سر و ریختش نمی‌آید می‌گوید: “هر مشکلی داشته باشید در خدمتیم. هر کم و کسری‌ دارید فراهم می‌کنیم براتون. کلیه، قلب، خون. بیمارتون تو چه بخشی بستریه؟”
باور نمی‌کنم. هنوز توی سرم می‌چرخد که طرف حتما خل است. اما چند دقیقه‌ای که می‌گذرد شیر‌فهم می‌شوم خودم توی باغ نیستم و این بابا توی این بی‌وقتیِ شب سر کار و کاسبی‌اش است. تهران پر شده از دلال‌های همه چی. این یکی مستقیم رفته سر اصل جنس! از مدل حرف زدنش معلوم می‌شود پشتش خالی نیست و دم و دستگاهی در کار است. خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم برای من هم بد نشده. اصلش طرف زده به خال. وامانده‌تر از من کی؟ یک جوری که انگار تا حالا داشتم پیِ همچو آدم می‌گشته‌ام می‌گویم: “شما خرید هم دارید؟”
اولش جا می‌خورد. اما بعد خودش را جمع می‌کند و کاسبکارانه می‌گوید: “تا جنست چی باشه.”
می‌گویم: “هرچی بخوای. هرچی راستِ بازاره.”
برق می‌آید توی چشم‌هاش. فکر می‌کند نوکِ قلابش افتاده به دهانِ شاه‌ماهی. در دم تصمیم می‌گیرد وصلم کند به بالا. کاغذ و قلم از جیبش در‌می‌آورد و یک چیزهایی می‌نویسد. کاغد را می‌گذارد کف دستم. “بیا عمو. این نشونی بِن‌هوره. جمعه‌بازارِ پروانه رو بلدی؟ نشونی رو نوشته‌م برات. راسته عتیقه‌فروشا. راحت پیداش می‌کنی. بگو قاسم فرستاده‌ت.”
بعد هم غیبش می‌زند. به خودم که می‌آیم می‌بینم نیمه‌های شب توی راهروی بیمارستان نشسته‌ام و دارم با یک دلالِ کلیه قرار و مدار می‌گذارم… کاغذ را تا می‌کنم و می‌گذارم توی جیبم. بعد راهم را می‌گیرم که بروم پی کارم. نمی‌دانم چرا دیگر برایم اهمیتی ندارد صفر‌آقا و میناخانم چه بلایی سرشان می‌آید. هیچ چیزی برایم اهمیت ندارد.

ملاقات با بن‌هور
الان پنج روزی می‌شود که از سروش خبری نیست. تلفنش را جواب نمی‌دهد. نگرانِ ماشین نیستم اما می‌خواهم بدانم کجا غیبش زده. صفر‌آقا و میناخانم دو روز بعد از شبی که رساندمشان بیمارستان برگشتند و هیچ حرفی هم نزدند. تمام پنج روز را مثلِ یکی از وسایلِ زهوار در‌رفته خانه‌ام افتاده بودم یک کنجی و جنب نخورده‌ام. با این وضع هیچ بعید نیست مرگ هم پسم بزند. چون من درست مثل کسی هستم که پیش از شروعِ دعوا خودش را خیس می‌کند و آن طرفِ دعوا از شدتِ حقارتی که می‌بیند غائله را رها می‌کند و می‌رود پی کارش. روزی یک وعده را هم به‌زور غذا خورده‌ام و هیچ احساسِ گرسنگی نمی‌کنم. روی کاناپه کنارِ دیوار ولو شده‌ام و تیزی فنرهایش را احساس می‌کنم. مدام چشم می‌بندم و دوباره وا می‌کنم. نمی‌دانم چه وقتی از روز است. فقط می‌دانم پنج روز از ماجرای بیمارستان گذشته. توی راه‌پله یک صدایی می‌شنوم. یک‌ نفر دارد می‌آید بالا. سایه‌اش می‌افتد روی در. در را باز می‌کند و می‌آید تو. سروش است. بلند می‌شوم و روبرویش می‌ایستم. چیزی نمی‌گوید. مسخره است: توی خیالم همه چیز شبیه صحنه‌های یک فیلم می‌چرخد. انگار سکانس نهایی است و پارتنرها روبروی هم ایستاده‌اند تا دیالوگ آخر را بگویند. سروش جلو می‌آید: “بهتری؟ ماشین رو برات آوردم.”
– یه زنگ که می‌تونستی بزنی…
– میگم برات. یه مشکلی پیش اومد.
بعد همان‌جا دم در می‌نشیند روی زمین. ظاهرش مثل سوداگری است که از سفر دور و دراز کشف معدن طلا دست خالی برگشته.
– چته تو؟ کجا بودی؟ چرا سر و ریختت انقدر ناله است؟
– ولش کن مهم‌ نیست. ببینم تو کلیمانجاروت رو پیدا کردی؟
– تا جایی که یادمه تو قرار بود من رو ببری دماوند.
– فردا جمعه‌س. صبح میام دنبالت. می‌خوام به قولم وفا کنم.
سوئیچ را می‌گذارد توی دستم و می‌رود. دوباره بر‌می‌گردم روی کاناپه. حالا خوب معلومم شده که حرف‌های آن شب را باور نکرده. شاید هم به نفعش نبوده باور کند. یکباره یادم می‌افتد به آن مردکِ توی بیمارستان. می‌روم سراغ پیراهنم. تکه‌کاغذی که نشانی رئیسش را رویش نوشته بود باید هنوز توی جیبم باشد. کاغذ مچاله را بیرون می‌آورم. تصمیم می‌گیرم فردا به جای لاس زدن با سروش یک سری بروم جمعه‌بازار، سراغ این یارو بن‌هور. هر‌چه باشد از اینجا نشستن و گندیدن بهتر است…
صبحِ کله سحری یکی آمده و پشت هم دارد زنگ خانه را می‌زند. معلوم نیست چه مرگش است. جان می‌کنم و شستی آیفون را فشار می‌دهم. سروش است. حسابی شال و کلاه کرده. برای رفتن به دماوند؟ آن‌قدرها کله‌خر هست که ازش بربیاید. نمی‌خواهم توی خانه بمانم. هر طوری هست از جام می‌کنم و لباس تن می‌کنم. سوئیچ را می‌گذارم توی دست سروش و چشم می‌چرخانم دنبال ماشین. پارکش کرده کنار دیوار دو تا خانه آن‌طرف‌تر. یک‌ور ماشین رفته. کار همان شب است. معلوم بود بالاخره می‌کوبدش به یک‌جایی. اهمیت نمی‌دهم. چیزی هم نمی‌پرسم. چشم‌هام هنوز سنگینِ خوابند. باید یک‌جوری سروش را دک‌ کنم و بروم پی کار خودم…
می‌نشیند پشت رل و راه می‌افتد. زیر ماشین تلق‌تلق می‌کند. یک‌شبه ماشین را تبدیل کرد به یک لکنته. وقتِ دیگری بود دمار از روزگارش در‌می‌آوردم. حالا عین خیالم نیست. احوالات عجیبی است. مرگ همه‌چیز را از سکه می‌اندازد.
گمانم حافظه‌ام مختل شده. وقایع را با تقطیع عجیبی یاد می‌آورم. یادم نمی‌آید کجا از شر سروش خلاص شده‌ام. گمانم نیم ساعتی می‌شود که دنبالِ یک جای پارک می‌گردم. گندش بالا آمده. یک گُله جای خالی توی این شهر پیدا نمی‌شود. دستِ آخر توی لاله‌زار یک جایی پیدا می‌کنم و ماشین را می‌چپانم تویش. معلوم نیست چطور از اینجا سر در‌آورده‌ام. حالا باید کلی پیاده گز کنم تا آن جمعه‌بازارِ لعنتی. توی کاغذ نوشته روبروی پلاسکو. عرق از چهاربندِ تنم می‌ریزد. پیاده‌روها حسابی شلوغند. بالاخره از دور پلاسکو را می‌بینم. زار و نزارتر از همیشه به نظرم می‌آید. آخرین بار کِی آمده بودم اینجا؟ انگار یک چیزی مثل همان چربیِ مزاحم که توی تن من جا خوش کرده، توی تنِ پلاسکو هم هست. خوفِ این را به آدم می‌دهد که چیزی به فنایش نمانده. قیافه‌اش هم همین‌قدر رقت‌انگیز است که قیافه من. از سربالاییِ ورودی بازار بالا می‌روم. برداشته‌اند پارکینگ یک پاساژی را همان دور و بر پلاسکو کرده‌اند میدان معرکه‌گیری دستفروش‌ها. مردم هم که انگار لنگِ رفتن به این‌جور جاها هستند. جای سوزن انداختن نیست. یکراست می‌روم سراغ عتیقه‌فروش‌ها. هرچه جنسِ بنجل و گُه‌گرفته قدیمی است به اسم عتیقه روی هم تلنبار کرده‌اند. پیرمردهای سبیلو با لباس‌های چرک کنارِ بساط‌ها ایستاده‌اند. صدای یک گرامافون قدیمی خش‌دار و گوش‌خراش توی فضا پیچیده. یکی‌شان را که دور و برش خلوت‌تر است، گیر می‌آورم و درِ گوشش سراغ بن‌هور را می‌گیرم. چپ‌چپ نگاهم می‌کند و بعد به تهِ راهرو اشاره می‌کند. آن آخرهای راهرو دو تا مرد سبیل‌کلفت روبروی هم نشسته‌اند به نرد بازی کردن. بن‌هور باید یکی از همین‌ها باشد. پشت سرشان می‌ایستم و به اسم صدایش می‌زنم. هر‌دو بر‌می‌گردند. آن یکی که سبیل‌هاش سفیدتر است می‌گوید: “فرمایش؟”
– من رو قاسم فرستاده.
– خوش اومدی آقاجون. بیا بشین. کارت چی هست حالا؟
صندلی زهوار در‌رفته‌ای را که لابد به اسم عتیقه قرار است به یک بدبختی بیندازند می‌کشد تا کنارِ دستش و اشاره می‌کند به من که بنشینم. آن یکی هم بی‌حرف بلند می‌شود و می‌رود پی کارش. تجارت سرپاییِ خوبی به نظر می‌رسد. همان‌طور ایستاده حرفم را می‌زنم. معذبم.
– شما چی تو بساطتون پیدا میشه؟
– هر چی که بخوای. بستگی داره به جیبت و اینکه مریضت چشه.
– مریض خودمم. اما نیومدم واسه دوا درمون.
– پس چی می‌خوای اینجا؟
قیافه‌اش تو هم می‌رود. شاید چون فکر می‌کند مشتریِ راه‌دستی برایش نیستم.
– اگه کسی بخواد بمیره هم می‌تونی کمکش کنی؟
– گرفتی ما رو؟
– قاسم گفت هر کاری می‌تونی بکنی.
خیره نگاهم می‌کند. معلوم است حسابی به هم ریخته و نمی‌داند چی بگوید. شاید هم دارد نقش بازی می‌کند و هیچ برایش تعجبی ندارد. بعد از چند لحظه به حرف می‌افتد:
– چه جورش رو می‌خوای؟ مطبوعاتی؟ روشنفکری؟ خودکشی؟ قتل؟ هر کدوم قیمتِ خودش رو داره. چَپت پره؟
حدسم درست بود. طرف داشت مَحَکم می‌زد تا بعد خودش را رو کند.
– فرقی نمی‌کنه. فقط می‌خوام حسابی سر‌و‌صدا کنه. جوری که لااقل تا ده بیست سال، مردم تهران مرگِ من رو یادشون بمونه. پول و پله‌ای هم ندارم. اما هر‌چی تو تنم سالمه مال شما.
از جایش بلند می‌شود و درست مثل همان مردک قاسم، چیزی روی کاغذ می‌نویسد و می‌دهد دستم. نشانیِ یک جایی است طرف‌های پامنار. می‌گوید آنجا دفتر کارش است و قراردادها را آنجا می‌بندد. باهام قرار می‌کند دو روز بعد بروم سراغش. بعد هم مجال نمی‌دهد چیزی بپرسم یا حرفِ دیگری بزنم. می‌زند روی شانه‌ام و می‌رود یک‌طرفی. ویلان می‌مانم وسطِ قاذوراتی که این‌طرف و آن‌طرف پهن شده روی زمین و مردمی که توی هم می‌لولند.

پایان‌بندی
افسرِ پلیس از آن بالا دارد همین‌طور برگه‌های جریمه را می‌چسباند روی شیشه ماشین‌ها. معلوم نیست این همه ماشین بالاخره کدام گوری می‌توانند توقف کنند! بد و خوبِ هیچ چیز روشن نیست توی این شهر. پیش از آنکه برسد به من، فلنگ را می‌بندم. خنده‌ام می‌گیرد. از بلاهت خودم. مرگ هر آدمی را به وحشت می‌اندازد. فرقش برای من فقط در این است که شده‌ام آونگی میان بی‌تفاوتی و این وحشتِ کشنده. انگار فاصله‌ام از واقعیتی که دوره‌ام کرده مدام کم و زیاد می‌شود و به همان نسبت ترسم. گمانم نباید دیگر پشت رل بنشینم. سرم دوران گرفته است. می‌زنم کنار. کمی چشم روی هم می‌گذارم. چشم که وا می‌کنم روی صندلیِ شاگرد نشسته‌ام و سروش پشت رل است. وسط یک بزرگراه. انگار چمران است. وحشت همه وجودم را گرفته. دست‌هام عین مرده‌ها یخ کرده. یکهو صدای سروش توی سرم می‌پیچد:
– قشنگ خوابیدیا برای خودت. ولت می‌کنن میری تو چُرت. کجاها سیر می‌کنی؟ آدم دمِ مرگ چرتی هم میشه نکنه!
بعد می‌خندد. بلند و کشدار. نه به آن حال دیروزش و نه به این خنده‌های مزخرف حالایش. فقط می‌توانم بپرسم: “کجا داری میری؟”
با لودگی می‌گوید: “توچال. یه‌کم ارتفاعش از کلیمانجارو کمتره اما بدک هم نیست.”
بعد دوباره می‌خندد. انگار دهانم را با قیر داغ مهر کرده‌اند و لب‌هام از هم وا نمی‌شود. سروش همین‌طور توی گرگ و میشِ جاده می‌راند. بعد دوباره به حرف می‌افتد.
– تو راست می‌گفتی. نباید زندگی رو جدی گرفت. اصلا شاید منم امروز از اون بالا پریدم.
– من کِی خوابم برد؟ اصلا کی راه افتادیم؟
– اینا رو ولش کن. تا حالا تله‌کابین سوار شدی؟ می‌تونی اون بالای بالا که رسیدی خودت رو خفه کنی. یا چه می‌دونم بپری. تو انتخاب آزادی! جای رفیعیه واسه مردن. شاید حتی بهتر از کلیمانجاروی همینگوی باشه.
بعد دوباره شروع می‌کند به خندیدن. سر بر‌می‌گردانم سمت گاردریل‌های کنار بزرگراه که موج بر‌می‌دارند و مثل ماری دارند می‌خزند به جلو. به نشانی خانه بن‌هور فکر می‌کنم. درست نمی‌دانم کی دیدمش اما فردا حتما می‌روم سراغش. کمی جلوتر ماشین توی دست‌اندازِ کوچکی بالا و پایین می‌شود. سروش می‌گوید: “راستی بابت ماشین بدجوری شرمنده‌ت شدم. خودم درستش می‌کنم. لنگ حقوق سر ماه هستم.”
سرم را تکیه می‌دهم به پشتی صندلی. یک وانت داغان جلوتر از ما دارد سربالایی چمران را به‌زور بالا می‌کشد. چندتا کارگر پشت وانت دارند چرت می‌زنند. چمران سر صبحی خلوت است. تا سروش فرمان بگیرد و از پشت وانت بیرون بیاید، یکی از کارگرها که بیدار است ته‌سیگارش را می‌اندازد پشت سرش. ته‌سیگار با آن خرده‌آتش‌هایش توی هوا می‌رقصد و یکراست می‌آید طرف ما. گمانم…

بازدیدها: ۲۴۰