سیاحت شرق

سیاحت شرق


انتظار داشتند حیوان مادرمرده برایشان دست تکان دهد و لابد قِری بدهد و سر‌آخر ماچی بفرستد ولی وقتی استقبال مرگ‌زده حیوانات را می‌دیدند، بهشان سنگ پرت می‌کردند که لااقل عصیانشان را ببینند


سید‌احمد بطحایی


هیچ‌کس نمی‌داند که فردا چه به دست می‌آورد و هیچ‌کس نمی‌داند که در کدامین سرزمین می‌میرد.
لقمان، آیه ۳۴

حوالی ظهر گفتم بچه‌ها امروز برویم باغ وحش. از خیابان نواب انداختیم طبرسی و بعد رفتیم تا استقلال و از آن‌جا یک اتوبان کت‌و‌کلفت چند‌بانده تا وکیل‌آباد. قبل از این‌که به وکیل‌آباد برسیم، یک اِل‌نود پشتمان مدام بوق و چراغ زد که برویم کنار. فکر کردم پلیس است اول. رد که شد دیدم پشتش نوشته‌ای شبرنگ چسبانده: «تند نرو، آخرش مشتری خودمی». ماشین حمل جنازه بود. یک اِل‌نود استیشن نقره‌ای. برایم مفهوم استیشن با پیکان پیوند خورده بود و باقی استیشن‌ها توی قاموس بصری‌ام بی‌شکل و بد‌ترکیب بودند. پشت اِل‌نود رفتم تا از نوشته عکس بگیرم. بیش از آن‌که خلاقیت راننده نعش‌کش برایم جذاب باشد، قطعیت این جمله بود که با لحنی شوخ‌طبعانه از پشت شیشه‌های ماشین توی مخم فرو‌می‌رفت. عین مَته دریل سوراخ می‌کرد و می‌تراشید. نعش‌کش جلوی بیمارستانی که راستِ اتوبان بود، ایستاد. ما هم پشتش. با دوربین موبایل چندتا عکس گرفتم و رفتیم باغ وحش. تحیر بچه‌ها از دیدن حیوانات غمگین توی قفس مشغولم کرد. از فکر مرده‌بر نقره‌ای بیرون آمده بودم. کفتارهای چمباتمه‌زده گوشه قفس و بوزینه‌های سیگاری و شیرهایی عصبی حالم را بد کرده بود. باغ وحش پر بود از زائرین عراقی و ما یک‌جورهایی توی اقلیت بودیم. اینش برایم مهم نبود. عادت داشتم به اقلیت بودن. چیزی که آزارم می‌داد مواجهه آن‌ها با حیوانات بود. چندتایی‌شان جلوی هر قفس که می‌رسیدند انتظار داشتند حیوان مادرمرده برایشان دست تکان دهد و لابد قِری بدهد و سر‌آخر ماچی بفرستد. ولی وقتی استقبال مرگ‌زده حیوانات را می‌دیدند، بهشان سنگ پرت می‌کردند که لااقل خشم و عصیانشان را ببینند. حیوانات ولی میت‌تر از آن بودند که با این سنگ‌ها تکانی بخورند. سری بالا می‌آوردند؛ نگاهی اندر سفیه به سنگ‌انداز و ادامه چرت میتی‌شان. رفتم به یکی‌شان عربی گفتم: «بهش سنگ نزن، اون گناهی نداره این‌جا تو قفسه.» فقط نگاهم کرد. انتظار واکنشم را نداشت انگار. توقعشان سیرکی پرهیاهو بود تا مجمع حیوانات مادرمرده. موجوداتی که آخرین روزهای زندگیشان را می‌گذراندند و منتظر مرگ، بی‌حوصله گوشه‌ای از قفس بی‌حال افتاده بودند و عین شیر و پلنگ‌های عصبی مدام به موازات میله‌ها راه می‌رفتند. حالم از دیدن باغ وحش به هم خورد؛ از خودم حتی که چرا دست زن و بچه‌هایم را گرفته‌ام و آوردمشان دیدن یک مشت حیوان مادرمرده میتی. گذشت تا دو روز بعد که …

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۳ همراه باشید.

بازدیدها: ۲۵

 

مرثیه‌ای‌ برای یک حماسه

مرثیه‌ای‌ برای یک حماسه


درباره پایان سریال «بازی تاج و تخت»، کتاب‌های جرج آر. آر. مارتین و این‌که چرا چنین شد؟/ سریالی که بر مدار یک حماسه آغاز شده بود، در شکل یک فاجعه به پایان رسید


سجاد صداقت


«آیا ترجیح می‌دادم که سریال را دقیقا بر اساس کتاب بسازند؟ بدون شک. در حقیقت این فاصله می‌تواند بسیار ناراحت‌کننده باشد. برخی از این تفاوت‌ها به دلیل تفاوت خلاقیتی است که از نظر هر کس متفاوت است و در نتیجه می‌تواند به دعوا ختم شود… داستان سریال در صورتی که می‌خواست مانند فصل اول به کتاب وفادار باشد باید حداقل پنج فصل دیگر ادامه می‌یافت. می‌دانید… داستان کمی پیچیده است. من کمی ناراحت هستم. امیدوار بودم تعداد فصل‌های بیشتری به سریال اختصاص پیدا کند.»

این جملات برخی از گفته‌های جرج آر. آر. مارتین، نویسنده مجموعه رمان‌های «نغمه یخ و آتش» – پیش از پایان سریال – در گفت‌وگو با مجله «رولینگ استون» است؛ مجموعه کتاب‌هایی که سریال «بازی تاج و تخت» بر اساس آن ساخته شد و به‌راستی به مدت بیش از هشت سال دنیا را مقهور خود کرد. سریالی که در شبکه HBO تولید شد و از همان اپیزود اول – روز ۱۷ آوریل سال ۲۰۱۱ – واکنش‌های بسیاری را با خود به همراه داشت. سریالی که در اپیزودهای پایانی با میلیون‌ها بیننده قانونی و غیرقانونی در جهان رکوردهای بی‌نظیری را ثبت کرد و اکنون بدون اغراق می‌توان آن را یکی از مهم‌ترین اتفاقات دهه دوم قرن بیست‌و‌یکم نام نهاد. سریالی که نه‌تنها نبض صنعت سرگرمی را به دست گرفت، بلکه به لحاظ ابعاد داستانی به عنوان یک «حماسه» خوانده شد و به لحاظ اقتصادی نیز عنوان گران‌ترین سریال حال حاضر دنیای سریال‌های تلویزیونی را به خود اختصاص داد. سریال «بازی تاج و تخت» آن‌قدر تاثیرگذار بود که قرار گرفتن لوکیشن‌های آن در هر کشوری می‌توانست صنعت توریسم را در آن منطقه دگرگون کند و باعث شود اقتصاد کشورهایی چون ایرلند شمالی و ایسلند امروز با رشد بی‌نظیری همراه باشند. سریال «بازی تاج و تخت» به قدری محبوب شد که دو سال انتظار برای پخش فصل پایانی در میان تبلیغات گسترده و کمپین‌های بی‌شماری که برای آن به راه افتاد، این مجموعه را تبدیل به یکی از پول‌سازترین اتفاقات در صنعت سریال‌سازی کند؛ رویدادهایی که هر یک می‌تواند اتفاقی بزرگ در جهان پیرامون ما باشد.

«بازی تاج و تخت» یک اتفاق بزرگ بود با ابعاد بسیار گسترده جهانی که هر بخشی از آن تا مدت‌های زیادی به عنوان یک حماسه بزرگ در ذهن‌ها باقی خواهد ماند. از بازیگران و عوامل سریال گرفته تا تیتراژ و حوادث داستانی، همه و همه یکی از یادگارهای بزرگ قرن اخیر برای آیندگان خواهد بود. مثلا می‌توان درباره موسیقی این سریال و رامین جوادی ایرانی‌الاصل، آهنگساز آن، حرف زد و از آواهایی سخن گفت که این مجموعه به مخاطبان خود عرضه داشته و احتمالا فراموش کردن آن به‌هیچ‌وجه ساده نخواهد بود.
اما شاید همه علاقه‌مندان به سریال «بازی تاج و تخت» هم‌نظر باشند که آنچه باعث شد این سریال تا چنین حدی مورد توجه قرار گیرد، اقتباس آن از داستانی سترگ و فوق‌العاده به نام «نغمه‌ یخ و آتش» بود؛ داستانی با ابعاد و تاریخ‌های پیچیده و سرشار از رویدادها و پیکربندی‌های متفاوت که جهان «نغمه یخ و آتش» را به یکی از عجیب‌ترین و پرجزئیات‌ترین رمان‌های سال‌های اخیر تبدیل می‌کرد. مجموعه‌ای که شاید امروز و در پایان سریال باید دوباره مورد توجه مخاطبان «بازی تاج و تخت» قرار بگیرد.

بدون شک خواندن هزاران صفحه رمانی که معلوم نیست نویسنده آن چه زمانی قصد دارد دو کتاب انتهایی را منتشر کند، کاری سخت و دشوار خواهد بود اما علاقه‌مندان جهان سریال «بازی تاج و تخت» با خواندن مجموعه کتاب‌های «نغمه‌ یخ و آتش» ضمن متصل شدن به منبع اصلی، با جهانی روبرو خواهند شد که بخش کوچکی از آن را در سریال مشاهده کردند. خط داستانی شسته‌و‌رفته‌ای که حالا و در پایان سریال حتی صدای خود مارتین را نیز به نارضایتی درآورده است. اما پیش از آن‌که به فصل آخر سریال برسیم، می‌توانیم اندکی درباره جهانی که جرج آر. آر. مارتین خلق کرده، سخن بگوییم.

«این بزرگ‌ترین کتابی [ارباب حلقه‌ها] بود که در تمام عمرم خواندم… و بعد گاندالف مُرد! تاثیری را که این قضیه در ۱۳ سالگی روی من گذاشت، نمی‌توانم وصف کنم. تو‌ نمی‌توانی گاندالف را‌ بکشی… تالکین آن قانون را شکست و من به خاطر این کار تا ابد عاشق او شدم. چون وقتی تو‌ گاندالف را می‌کشی، تعلیق را هزار برابر می‌کنی. چون بعد از آن، هر کسی می‌توانست بمیرد. این قضیه تاثیر عمیقی روی من و تمایلم به کشتن شخصیت‌ها گذاشت.»
جرج مارتین که از نوجوانی تحت تاثیر جرج تالکین، نویسنده شهیر آثار فانتزی و …

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۳ همراه باشید.

بازدیدها: ۲۱

 

مردی با عینک دودی‌اش

 

مردی با عینک دودی‌اش


چگونه عباس کیارستمی از پشت عینکش دنیا را بهتر می‌دید/ چه اهمیتی دارد که آن فیلمساز همیشه‌معترض دست گذاشته روی عینکِ مهم‌ترین و بهترین فیلمساز تاریخ سینمای ایران؟


محسن آزرم


شهریورِ یازده‌سال قبل بود که عباس کیارستمی برای نمایش فیلم «شیرین» به جشنواره ونیز رفت و روبروی دوربین عکاس‌هایی ایستاد که کارشان از بام تا شام عکس گرفتن از فیلمسازانی است که روی فرش قرمز قدم می‌گذارند و همان‌جا بود که یکی از این عکاس‌ها با صدای بلند از کیارستمی خواست عینک دودی‌اش را لحظه‌ای از چشم بردارد و ظاهرا اولین و آخرین عکسِ رسمی از کیارستمیِ بی‌عینک آن روز پیش از نمایش «شیرین» برداشته شد. کیارستمی مثل همیشه با ظاهر مرتب و قامتی افراشته ایستاد و با دست راست عینکش را از روی چشم برداشت و همان‌طور که لبخند روی لبش نشسته بود، به عکاس‌های ذوق‌زده‌‌ای که روبرویش ایستاده بودند فرصت ثبت این لحظه تاریخی را داد. یازده‌سال قبلِ آن روز تاریخی بود که فیلمسازِ همیشه‌معترضِ آن روزها سی‌وشش‌هفت‌ساله، فیلمی در ستایش مردی به‌زعم خودش آرمان‌دوست ساخت که برای حمایت از دوستش دست به اسلحه می‌بُرد و مردمان دیگر را گروگان می‌گرفت تا به خواسته‌اش برسد. در میان مردمانِ گرفتارِ او مردی با بارانی بلند هم بود که عینکی دودی به چشم زده بود و هر‌چند علاقه‌ای به حرف زدن نشان نمی‌داد اما خیال می‌کرد همه باید او را بشناسند و خودش را فیلمسازی معرفی می‌کرد که دارد می‌رود فرانسه و آمده بلیت هواپیما بخرد و این بارانی‌پوشِ عینکی قرار بود یادآور کیارستمی باشد که کمی قبل‌تر اولین و فعلا آخرین نخل طلای جشنواره کن را با فیلم «طعم گیلاس» برای سینمای ایران به ارمغان آورد.
اما چه اهمیتی دارد که آن فیلمساز همیشه‌معترض …

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۳ همراه باشید.

بازدیدها: ۲۴

 

هالو هفت‌شنبه‌ها

هالو هفت‌شنبه‌ها


فی زماننا هذا هم اغلب آن‌ها که چیزی می‌دانند از موضع بالا در خلایق نگاه می‌کنند و خلایق هم مترصد موقعیتی هستند تا انتقام بگیرند و علم و عالم هر‌دو را منکوب کنند


سیدعلی میرفتاح


از دید مردم عادی، فیلسوف‌ها بیش از آن‌که عالم و فاضل باشند، هالو و هپروتی‌اند. ممکن است آن‌ها بتوانند رازهای آفرینش را سر در‌بیاورند و به سوالات کس‌ندان جواب بدهند، اما به طور قطع از پس زندگی روزمره برنمی‌آیند و به سوالات دم دستی نیز جواب معقول نمی‌توانند بدهند. از دید آدم معمولی، فلسفه یک‌جور مرض است که عقل و روح را به دردسر می‌اندازد. فقط مردم عادی نیستند که فلاسفه و منجمان و دانشمندان را به دیده طعن و تسخر نگاه می‌کنند، بلکه بزرگی چون سعدی نیز منجم‌جماعت را دست می‌اندازد که اگرچه از اسرار آسمان پرده برمی‌دارند اما از سرّ زنانشان غافلند: «تو بر اوج فلک چه دانی چیست/ که ندانی که در سرایت کیست». ما این‌جا برای این‌که شأن نجوم را رعایت کنیم، اصل سخن سعدی را لاپوشانی می‌کنیم و می‌گوییم منظور شیخ منجم‌نماها بوده است. بعد هم داستان‌ها تعریف می‌کنیم که منجمان دروغی در زمان‌های گذشته دکان و دستگاه‌هایی داشتند و شاه و رعیت را سرکیسه می‌کردند. در این‌که زمان قدیم منجمان دروغی برای خود کیا و بیایی داشتند تردیدی نیست، اما وقتی سعدی را با دقت بیشتری می‌خوانیم می‌بینیم که او با کل دکان و دستگاه نجوم و فلسفه و کیمیا و سیمیا و لیمیا خوب نبوده و آن‌ها را یا در زمره مشنگ‌ها یا در زمره مرد رندها برمی‌شمرده. در زبان سعدی، احتمالا به جهت گرایش‌های اشعری، فیلسوفان و دانشمندان منزلتی ندارند. لااقل آن‌قدری که فقیه و طبیب صاحب شأن و شوکتند، شأن و شوکتی ندارند. اشاعره معتقد بودند که «العلم علمان، علم الادیان و علم الابدان». باقی دکان و دستگاهی است که علما درست کرده‌اند تا هم وقت خود را هدر دهند، هم وقت دیگران را. مولوی در این زمینه از سعدی بی‌پرواتر و تندتر است و حتی برای عالمان ابدان هم شأنی قائل نیست و آن‌ها را قاروره بگیر می‌خواند. او با مهندسی هم میانه خوبی ندارد و آن‌ها را قابل تکریم که سهل است، قابل اعتنا حتی نمی‌داند. در ادبیات فارسی اسم جالینوس زیاد تکرار شده. سعدی یکی، دوجا به مناسبتی اسم او را آورده اما نه به تکریم. جالب این‌که هم نظامی او را تخفیف کرده و هم مولوی. انگار دارند درباره یک موجود مفلوک بدبخت و مدبر حرف می‌زنند. مولوی او را در ماتحت استر نشانده و نظامی زن‌ذلیلش کرده بلکه کنیز‌ذلیلش. از سر‌ریز این تخفیف‌ها و تحقیرها، مردم عادی هم حرمتی به دانشمندان نگذاشته‌اند. مردم اگر فقیه می‌دیدند بسیار حرمتش می‌گذاشتند و بر صدرش می‌نشاندند. یک پله پایین‌تر عارفان را هم به مناسبت‌هایی بالا بالا می‌بردند و عزیزشان می‌داشتند. حتی مرده عارف را نیز با سلام و صلوات نام می‌بردند. با پزشکان هم از آن جهت که کارشان گیر آن‌ها بود، کج‌دار و مریز رفتار می‌کردند. به طبیب که می‌رسیدند، این دستورالعمل منفعت‌طلبانه را آویزه گوش خود می‌کردند که «چو به گشتی طبیب از خود میازار/ چراغ از بهر تاریکی نگه دار». جز این باقی عالمان را چه بیرونی باشد و چه ابن‌سینا و چه خوارزمی و چه رازی، ریشخند می‌کردند و با مناسبت و بی‌مناسبت دست می‌انداختند. ده‌ها، بلکه صدها قصه عامیانه داریم که عقل چوپانی بیش از هزار دانشمند روی هم کار می‌کرده. باباطاهر که عامی بود، یک جایی با شیخ‌الرئیس همصحبت می‌شود. شیخ اگر اشتباه نکنم با بیرونی مشغول بحث و جدل می‌شود تا یک مسئله بسیار بسیار پیچیده ریاضی را حل و فصل کند. در میانه دعوای عالمان، باباطاهر روی زمین ادرار می‌کند و جواب مسئله را با بولش می‌نویسد و دانشمندان را متحیر می‌کند. این قصه‌ها روی هوا ساخته نشده‌اند و صرفا از دل خوش‌ذوقی عرفا بیرون نیامده‌اند. خوب که نگاه کنید می‌بینید فرهنگ غالب جامعه اسلامی این بوده که از فیلسوفان و ریاضیدانان و مهندسان آبی گرم نمی‌شود. از آن طرف خود فیلسوفان و ریاضیدانان و مهندسان هم به تقویت این تصویر عمومی کمک می‌کردند تا از خود چهره عجیب و غریبی نشان دهند. من حقیقتا نمی‌دانم دیوژن حکیم در یونان چه رفتاری داشته اما می‌دانم آن تصویری که ما ایرانیان مسلمان از او ساخته‌ایم، چیزی از دیوانه زنجیری کم ندارد. برای او قصه ساخته‌ایم که روز روشن چراغ دست می‌گرفت و دنبال آدم می‌گشت و می‌گفت آن‌که یافت می‌نشود آنم آرزوست. ایضا به جای خانه و زندگی در خم شکسته شراب زندگی می‌کرد و به رهگذران درشت می‌گفت. گیرم که این معانی بیان سمبولیک داشته باشند، اما آیا دیوانگی چیزی جز همین بیان سمبولیک است؟ بر رفتار هر مجنونی می‌توان معانی سمبولیک را سوار کرد. طبیعی است پیرمردی که در خم زندگی کند، قیافه‌ای شبیه کارتن‌خواب‌های امروزی پیدا کند و رهگذران دیوانه‌اش بپندارند. دیوانه هم بوده است. درست است که حافظ او را می‌ستاید و افلاطون خم‌نشین صاحب سرش می‌نامد اما خودتان را بگذارید جای پدری که دست بچه‌اش را گرفته تا در آتن قدم بزند. اگر بچه‌تان بگوید من دوست دارم بزرگ که شدم شبیه دیوژن شوم، چه جوابش می‌دهید؟ سقراط هم از حیث جنون چیزی از دیوژن کم نداشته. بی‌خود اسم او را خرمگس نگذاشته‌اند. حقیقتا با سوالات پی در پی‌اش عین خرمگس روی زخم‌ها می‌نشسته و عیش ملت را منغص می‌کرده و اعصاب همه را به هم می‌ریخته. اگر او مشنگ نبوده پس چه بوده؟ اگر شما به او مشنگ نمی‌گویید، چه می‌گویید؟ سقراط و دیوژن که جای خود دارند اگر پسر شما بگوید من می‌خواهم بزرگ که شدم تبدیل به نیچه شوم، چه جوابش می‌دهید؟ راه را برای نیچه شدن و زجر کشیدن و ادبارش باز می‌کنید یا سریع به او یک آدم حسابی نشان می‌دهید تا از صرافت فیلسوف/ مشنگ شدن بیفتد؟ سارتر و فوکو و مارکس هم همچه بهتر از نیچه نیستند. شاید ما باید در معنی مشنگ کمی بیشتر تامل کنیم و ببینیم آیا واقعا فیلسوفان می‌توانند مصداقش باشند؟

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۳ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۴

تاریخ ادبیات موش‌ها

تاریخ ادبیات موش‌ها


در ادبیات فارسی موش به واسطه این‌که در خاک خانه دارد، نمادی شده از دنیای مادی؛ شیخ بهایی نیز در رساله «گربه و موش» از موش به عنوان تمثیل نفس در برابر گربه به عنوان نماد عقل استفاده کرده


احسان رضایی


تغییر نقش موش‌ها در ادبیات مصداق کاملی از ضرب‌المثل «دوری و دوستی» است. تا وقتی که زندگی آدمیزاد به صورت سنتی بود و در معرض موش‌هایی که مدام به آذوقه و انبارش حمله می‌بردند، در ادبیات به موش‌ها نقش‌های منفی داده می‌شد اما بعد از صنعتی شدن تمدن و مبارزه گسترده با جوندگان، کم‌کم بشر دلش برای موش‌ها تنگ شد و در ادبیات و سینما تا توانستند موش‌ خلق کردند. در قدیم، در فرهنگ عامه می‌گفتند اگر موش از روی سر کسی بپرد، علامت این است که یکی از بستگان طرف می‌میرد و در خوابنامه‌ها دیدن موش در خواب را نشانه «زنی که به ظاهر مستوره کند اما در باطن فاسق بود» تعبیر می‌کردند. در «خواص الحیوان» بعد از این‌که در مورد موش تذکر داده شده: «هیچ حیوانی مفسدتر و مضرتر از وی نیست و کثیر الحیل است»، انواع و اقسام روش‌های درمانی با اجزای موش کشته‌شده آورده شده و توضیح داده که دم، سر، چشم و… موش برای چه حاجتی یا رفع چه بیماری‌ای مناسب است. در ادبیات فارسی موش به واسطه این‌که در خاک خانه دارد، نمادی شده است از دنیای مادی و اموری که به آن مربوط است. مثلا مولانا در مثنوی معنوی تا توانسته از تمثیل موش استفاده کرده است: «ما درین انبار گندم می‌کنیم/ گندم جمع‌آمده گم می‌کنیم// می‌نیندیشیم آخر ما بهوش/ کین خلل در گندمست از مکر موش/ موش تا انبار ما حفره زده است/ و از فنش انبار ما ویران شده است// اول ای جان دفع شر موش کن/ وانگهان در جمع گندم جوش کن». شیخ بهایی هم در رساله «گربه و موش» خود از موش به عنوان تمثیل نفس و شهوت در برابر گربه به عنوان نماد عقل استفاده کرده که موش ‌حلیه‌گر به قدر ۱۲۰ صفحه چاپی انواع و اقسام بهانه‌ها را می‌آورد تا از دست گربه فرار کند ولی دست آخر، از باب «پندِ اهلِ دانش و هوش»، گربه موش را ناکار می‌کند. هرچند در «موش و گربه» عبید زاکانی قضیه برعکس است و این بار گربه حقه‌بازی می‌کند و برای آسان شدن امر موش‌گیری، تظاهر به توبه می‌کند و موشی به بقیه خبر می‌دهد که «مژدگانی که گربه تائب شد/ زاهد و عابد و مسلمانا» در ادبیات مغرب‌زمین هم وضع تقریبا همین‌جوری است. تصویر موش در «افسانه‌های برادران گریم» موجود ساده و ابلهی است که با یک گربه ازدواج می‌کند و گربه حسابی سرش کلاه می‌گذارد و آخرش هم او را خام‌خام می‌خورد. اما به‌تدریج موش‌های دیگری وارد ادبیات شدند که نقش مثبت و چشمگیر دارند. مثلا در افسانه «نارنیا» سی. اس. لوئیس که یکی از مهم‌ترین آثار ادبیات فانتزی مدرن است، شخصیت ریپی‌چیپ را داریم که «دلاورترین حیوان سخنگوی نارنیا و رئیس موش‌ها» توصیف شده. ریپی‌چیپ در سه کتاب از هفت کتاب نارنیا حضور دارد. شخصت او شبیه است به ماریل؛ موشی که در جلد چهارم از سری داستان‌های «دژ سرخ» اثر برایان جکس، می‌خواهد به جنگ گابول وحشی برود. از این دسته موش‌های سخنگو، قدیمی‌ترین نمونه‌اش را در «آلیس در سرمین عجایب» داشتیم؛ موش زمستان‌خوابی که در فواصل خواب‌هایش حرف‌های نامربوط می‌زند. معروف‌ترین نمونه هم «استوارت کوچولو» است که ای. بی. وایت داستانش را نوشت و بعدا در سینما یک سه‌گانه برایش ساختند و دیگر سلبریتی به حساب می‌آید؛ ماجرای موش کوچولوی بامزه‌ای که برای پذیرفته شدن در یک خانواده جدید، پدر خودش و البته بقیه را درمی‌آورد.

برای این‌که خیال نکنید موش‌های ادبیات فقط در آثار فانتزی یا کودک هستند، این چند نمونه را…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۲ همراه باشید.

بازدیدها: ۹۶

عصر معصومیت

عصر معصومیت


چگونه معصومیت و سادگی را در آدری هپبورن یافتم/ برای نویسنده این یادداشت «معما»ی استنلی دانن آن فیلمی است که او را با آدری هپبورن آشنا کرده؛ شمایل بی‌نقص سینما


محسن آزرم


همه چیز شاید از «تعطیلات رُمی» شروع شد؛ از پرنسس آنِ فیلم ویلیام وایلر که بعدِ خوردن آن قرص‌ها و فرار از دست همه آشناها روی نیمکتی به خواب رفت و مسیر زندگی جو بردلیِ خبرنگار با دیدن این زیبای خفته عوض شد. شاید همه چیز از «سابرینا» شروع شد؛ از دخترِ راننده خانواده لارابی در فیلم بیلی وایلدر که یک‌دل نه صددل عاشق دیوید، کوچک‌ترین پسر خانواد‌ه اربابش، شده بود و او را برای آن‌که از عشق و عاشقی دور کنند، روانه پاریسش می‌کردند. عشق سال‌های جوانی را گاهی نشانه خامی می‌دانند اما چگونه می‌شود از خامی و پختگی‌‌اش باخبر شد و اگر اصلا این‌طور باشد تکلیف لاینس لارابی چیست که در اوج پختگی یک‌دل نه صددل عاشق سابرینایی می‌شود که دیوید را دوست می‌داشته. شاید همه چیز از «جنگ و صلح» شروع شد؛ از ناتاشا روستوای فیلمِ کینگ ویدور که زیباترینِ زیبایان است و شادی و سرزندگی‌‌اش دل هر تماشاگری را می‌برد. شاید همه چیز با «عشق در بعدازظهر» شروع شد؛ آریان زیبا که کم‌کم و از سر کنجکاوی پا می‌گذارد به زندگی دیگری و این‌وقت‌هاست که عشق بی‌اجازه وارد می‌شود و زندگی آدم‌ها را جور دیگری می‌کند.

شاید همه چیز برای دیگران با همه این‌ها شروع شده باشد اما دست‌کم برای نویسنده این یادداشت «معما»ی استنلی دانن آن فیلمی است که او را با آدری هپبورن آشنا کرده؛ با رجی لمبرت که بعدِ برگشت از سفر تفریحی و اسکی‌ و همه تفریحات برفی، با خانه‌ای خالی روبه‌رو می‌شود و می‌بیند همسرش را به قتل رسانده‌اند و پیش از این‌که با این چیزها کنار بیاید و مصائب زندگی و تلخی‌اش را باور کند، چهار مرد سر راهش قرار می‌گیرند که ظاهرشان به آدم‌حسابی‌ها نمی‌خورد و دنبال چیزی می‌گردند که رجی اصلا نمی‌داند چیست و در این بین آقای متشخصی هم به نام پیتر جاشوآ هست که نمی‌شود فهمید عاشق دل‌خسته رجی شده یا قهرمانی ملی است که می‌خواهد به وطنش خدمت کند یا اصلا جاسوسی که نباید حتی یک کلمه از حرف‌هایش را باور کرد. این شروع آشنایی نویسنده این یادداشت بوده با هپبورنی که در همه این سال‌ها به چشم او شمایل بی‌نقص سینما بوده است. معصومیت و سادگی احتمالا اولین چیزهایی هستند که آدری هپبورن را از باقی هم‌دوره‌هایش سوا می‌کنند.

اما فقط این معصومیت و سادگی و البته قدِ یک متر و هفتاد سانتی‌متری‌اش نیست که او را از دیگران جدا کرده؛ لبخند دلنشین و پررنگ همیشگی‌اش امضای او است؛ حتی وقت‌هایی که دارد نقش آدم‌های غم‌زده بخت‌برگشته‌ای را بازی می‌کند که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۲ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۱۰

سیل

سیل


چند تا ده رفته بودند زیر آب و مسیل خشک وسط شهر تبدیل به رودخانه‌ای خروشان شده بود؛ طوری که انگار ماشین داماد را روی سرش می‌برد


شرمین نادری


سیل که آمد داشتند دختر را می‌بردند خانه شوهر. باران یک جوری می‌بارید که عروس را به‌اجبار برگرداندند به اتاق بالایی. پایین پیراهن سفیدش گلی شده بود و صورتش از اشک خیس بود. مادرش چند بار گفت خودت خواستی. به ترکی می‌گفت: “ازون ایستدین” یعنی همان خودت خواستی. یک بار هم دستش را سفت پیچاند که دختر دستش را جمع کرد و النگوهایش تلق‌تلق صدا دادند.

خاله عروس اما حواسش به قیافه مهمان‌ها بود. وقتی دید با حیرت دارند به رد اشک روی صورت عروس نگاه می‌کنند، دست زن را کشید و بردش طبقه پایین. بعد هم عروس ماند و آن سیل غریب و دیوانه‌وار آب‌های سرد و پر از گل و خاک که می‌آمد توی حیاط و زیر دیوارها و پله‌ها می‌چرخید و صدای پرنده‌های بی‌وقت را خفه می‌کرد و آن تلفنی که یک‌بند زنگ می‌خورد و آن سوال دائمی همه مهمان‌ها: “پس داماد کجاست؟”

دیگر هیچ‌کس نفهمید کی بالاخره باران دست از شستن گل‌های دیوار برداشت و بچه‌ها چطور با شلوار بالا‌زده برای باز کردن در حیاط دویدند که آن‌طور خیس خیس شدند و خندیدند و سروصدا کردند و دست زدند، تا بالاخره تصویر داماد با کت و شلوار تازه و صورت عرق‌کرده، پشت فرمان پیکان تازه یخچالی پیدا شد. بعد هم همسایه‌ها از پشت پنجره‌ها و بالای پشت‌بام‌ها کل کشیدند و دست زدند و داماد ماشین تازه را توی آب‌های حیاط گاز داد و جلو رفت که شنید کسی گفت: “صبر کن آقا” و کسی گفت: “بگویید عروس بیاید” و بعد هم دوست‌های داماد از دیوار پریدند و چند تا تکه سنگ گذاشتند روی پله‌ها و عروس هم دامنش را بالا گرفت و توی سروصدا و شلوغی و بارانی که انگار پایین پیراهن سفیدش را می‌کشید تا توی خانه نگهش دارد، سوار ماشین شد. هرچند می‌گویند پایش را هنوز نگذاشته بود توی ماشین که کفشش درآمد. کفش سفید بند‌دار قشنگی بود که افتاد توی آب‌های سیاه و خاکستری زیر ماشین و داماد هرچه دست دراز کرد، پیدایش نکرد. آن وقت زن‌ها باز سروصدا کردند و مادر عروس توی سینه خودش زد و باز هم یکی عقل کرد و دستش را کشید و بردش به گوشه‌ای و بعد هم البته گشتند دنبال یک جفت کفش سفید دیگر و بالاخره هم کفش دختر‌خاله‌ای را درآوردند و به پای عروس کردند و راهش انداختند. هرچند تا سال‌ها هرکسی حرف عروسی نازنین را می‌زد می‌گفت از اول بدیمن بوده است؛ از همان روز اول عید که باران آن‌طور می‌باریده و چند تا ده رفته بودند زیر آب و مسیل خشک وسط شهر تبدیل به رودخانه‌ای خروشان شده بود؛ طوری که انگار ماشین داماد را روی سرش می‌برد.

مرغ‌ها و خروس‌ها و اسب‌های زیادی هم با آن آب رفتند و چند جا استخوان‌های مشکوکی پیدا شد و…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۲ همراه باشید.

بازدیدها: ۳۷

تو برای مردن به دنیا آمده‌ای

تو برای مردن به دنیا آمده‌ای


مروری بر تاریخچه استفاده از موش در تحقیقات علمی؛ موش‌هایی که عمرشان صرف مدلسازی انواع بیماری‌های انسانی می‌شود؛ از سرطان و ایدز بگیرید تا دیابت و چاقی مفرط


المیرا حسینی


 

«طاعون» آلبر کامو را خوانده باشید، ممکن است اولین چیزی که با شنیدن اسم موش به ذهنتان متبادر ‌شود، تصویر مشمئز‌کننده و زننده‌ای باشد از حجم عظیم موش‌های مرده که زیر پای عابران صدای خرد شدن استخوان‌هایشان به گوش می‌رسد. شهری که موش‌های مرده آن را تبدیل به کثافت کرده‌اند و پیام‌آور بیماری مهلکی هستند که حتی مرده‌ها را به موجوداتی خطرناک تبدیل می‌کند؛ عامل بیماری باید سوزانده شود و راه پس و پیشی وجود ندارد.

اما موش‌های آزمایشگاهی نه در ظاهر و نه در باطن به آن موش‌های زمخت بیمار شباهتی ندارند و پیام دیگری را با چهره‌های بانمک و مظلوم خود به ذهن مخابره می‌کنند؛ فداکاران سلامتی. ایثارگران ناخواسته‌ای که علت وجودیشان در کمک به علم تعریف شده است.

 

چرا موش‌ها؟

محققان بارها به این سوال که چرا موش‌ها را برای انجام آزمایش‌های خود انتخاب کرده‌اند، جواب‌های واضحی داده‌اند تا خیال دنیا را از بابت نداشتن خصومت شخصی با این موجودات بامزه و دوست‌داشتنی راحت کنند. موش‌ها مانند انسان‌ها از دسته پستانداران هستند و حدود ۸۰ درصد از ژن‌هایشان با انسان‌ها مشترک است. علاوه بر این فضای کمی را در آزمایشگاه اشغال می‌کنند و اگر لازم باشد و عمرشان به دنیا، می‌توانند خیلی سریع و در حجم زیاد زاد و ولد کنند که همین پرورش دادنشان را کاری ساده و راحت می‌کند. جز این‌ها، روند رشد موش‌ها نسبت به انسان‌ها سریع‌تر است. هر یک سالی که موش‌ها سپری می‌کنند، برابر با سی سال یک انسان است. به همین دلیل محققان سریع‌تر می‌توانند نتیجه تحقیقاتشان را ببینند. همه این موارد دست به دست هم داده‌اند تا موش‌ها را به نمونه کاملی برای مطالعه ارگانیسم انسان تبدیل کنند.

با پیشرفت علم پزشکی و گسترده شدن تحقیقات، نیاز بیشتری به این موش‌های سفید چشم‌قرمز احساس می‌شود. موش‌هایی که افزودن یک DNA خارجی در ژنوم آن‌ها یا غیر فعال کردن بعضی ژن‌ها، کمک‌حال پژوهشگران شده‌ است. به همین علت است که سال‌هاست مکان‌هایی تخصصی برای پرورش این نمونه‌ها وجود دارد؛ نمونه‌های آزمایشگاهی که همگی پایانی تراژیک دارند. جالب است بدانید فقط در امریکا سالانه چیزی در حدود ۱۰۰ میلیون موش آزمایشگاهی طعمه مرگ می‌شوند؛ مرگی که پس از آن زندگی کوتاه دردناک و پرفراز و نشیب، لابد برایشان شیرین به حساب می‌آید. عمری که صرف مدلسازی انواع بیماری‌های انسانی شده است؛ از سرطان و ایدز بگیرید تا دیابت و چاقی مفرط.

 

چه کسانی موش‌ها را وارد بازی کردند؟

سابقه استفاده از موش‌ها برای انجام آزمایش‌های علمی به چند صد سال پیش برمی‌گردد. ویلیام هاروی، پزشک و زیست‌شناس قرن شانزدهم که توانست پرده از راز مدل گردش خون انسان بردارد و فهمید این قلب است که عملیات پمپاژ خون را در بدن انجام می‌دهد، در آزمایش‌هایش از موش استفاده کرد. دانشمند بزرگی که در زمانه خود قدر ندید و بر صدر ننشست و چند سال پس از مرگش این نظریه به تایید رسید و مورد قبول قرار گرفت. جز او، در سده بعدی، این رابرت هوک بود که برای آزمایش پیامدهای بیولوژیکی افزایش فشار هوا، از موش‌ها استفاده کرد. اگر هنوز خاطره‌ای از فیزیک دوران دبیرستان در عمیق‌ترین لایه‌های ذهنتان وجود داشته باشد، قانون هوک را برای فنرها به خاطر می‌آورید. در آن دوره موش‌های مورد آزمایش هوک توانستند چند صباحی را در آزمایشگاه سلطنتی چارلز دوم سپری کنند که ریاستش به عهده این دانشمند بود. مضاف بر این‌ها جوزف پریستلی و آنتوان لاوازیه نیز برای مطالعات خود درباره تنفس در قرن هجدهم از موش استفاده کردند؛ دو دانشمندی که هنوز بر سر این‌که کدام‌یک زودتر به کشف عنصر اکسیژن نائل آمده است، حرف و حدیث وجود دارد.

مطالعه روی ژن موش‌ها – کاری که امروزه با روش‌های نوینی انجام می‌شود – را در قرن نوزدهم گرگور مندل انجام داده بود. همه‌جا از تحقیقات او روی گیاه نخود فرنگی می‌گویند که توانست کولاکی در علم ژنتیک به پا کند. هرچند این دانشمند نیز در دوره‌ای زندگی می‌کرد که دانشمندان متعصبانه نظریات داروین و لامارک را قبول داشتند و تا پایان عمر او هم از موضع خود کوتاه نیامدند. نکته این‌جاست که مندل در ابتدا موش‌ها را برای انجام آزمایش‌های خود انتخاب کرده بود و روی رنگ پوست این موجودات کار می‌کرد. او موش‌ها را نه به انتخاب خود، بلکه به دستور مافوقش کنار گذاشت که عقیده داشت این حیوانات به دلیل رابطه جنسی مداومشان مناسب نگهداری در فضای آزمایشگاهی نیستند. خب، مافوق‌ها خیلی وقت‌ها کار را خراب می‌کنند. شاید همین مسئله باعث شد عنوان پدر علم ژنتیک نوین را سال‌ها بعد از مرگش به او اعطا کنند. با وجود همه تعصب‌ها، می‌شود تصور کرد نتیجه تحقیق روی موش‌ها قانع‌کننده‌تر از نخود فرنگی بوده است. همان کاری که لوسین کوینو انجام داد. او نظریات مندل را روی موش‌ها آزمایش کرد و با منتشر کردن نتایج آن در سال ۱۹۰۲ توانست ثابت کند مندل نگون‌بخت درست می‌گفته است. این‌بار لابد خوشبختانه مافوقی وجود نداشته که خرابکاری به بار بیاورد.

 

همه‌چیز از یک مزرعه شروع شد

اما تاریخچه‌ای که ذکر آن به میان آمد، به این مدل از موش‌های سفید و کوچک که این روزها در آزمایشگاه‌ها به شکل میلیونی مورد استفاده قرار می‌گیرند، ربطی ندارد. این دسته از موش‌ها در اوایل قرن بیستم ظاهر شدند، آن هم در مزرعه پرورش حیوانات خانگی که کسی فکرش را هم نمی‌کرد بتواند در تاریخ علم پزشکی انقلابی به پا کند.

چطور یک مزرعه‌دار به فکر پرورش موش افتاد؟ موش‌ها در تمام تاریخ هیولاهایی نبوده‌اند که آدم‌ها با دیدنشان جیغ بزنند یا از ترس گیر افتادن در دام بیماری‌های گوناگون از آن‌ها فرار کنند. این قدر می‌دانیم که حتی در قرن هفدهم در ژاپن موش‌ها را به عنوان حیوانات خانگی پرورش می‌داده‌اند؛ مثل گربه‌ها و سگ‌ها و پرندگان برای مردم امروزی. این موش‌ها بسته به رفتارهای جالبی که داشتند یا نژاد خاص و رنگ پوستشان دسته‌بندی می‌شدند و طرفدار داشتند. اتفاقا در سال‌هایی که ابی لیتروپ در کنار سایر حیوانات در مزرعه کوچک خود، دست به پرورش این حیوانات زد، مصادف با زمانی بود که در بریتانیا و ایالات متحده نیز موش‌ها به عنوان حیوانات خانگی به سرپرستی پذیرفته می‌شدند، یعنی دقیقا در اوایل قرن بیستم. لیتروپ با این کار خود در ایالت ماساچوست انقلابی در تحقیقات علمی به پا کرد؛ انقلابی که در ابتدا خود چندان به آن آگاه نبود.

 

قدم‌های اول در شناخت سرطان

پدر و مادر لیتروپ معلم بودند و او تا سن ۱۶ سالگی تحصیلات رسمی نداشت. پس از آن دو سال به مدرسه رفت و در ۱۹ سالگی تصمیم گرفت راه والدینش را ادامه دهد و معلم شود. اما بیماری کم‌خونی سبب شد زودتر از موعد بازنشسته شود و به فکر راه‌اندازی یک کسب‌و‌کار خانگی باشد؛ اتفاقی که در نهایت به نفع علم تمام شد. یک تجربه ناموفق در…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۲ همراه باشید.

بازدیدها: ۴۵