از شاه‌رضا تا قلعه‌مرغی

از شاه‌رضا تا قلعه‌مرغی


گفت‌وگو با بهزاد نبوی درباره خاطراتش از شهر تهران/ او می‌گوید حساسیتی روی تهران قدیم ندارد و در هر شرایطی کار و زندگی در آن را پذیرفته و می‌پذیرد


بهنام ناصری


از هفتاد‌وهفت سال پیش که هوای تهران دهه بیست به دستگاه تنفسش جریان داد تا امروز، همواره در این شهر سکونت داشته است. نزدیک به هشت دهه نفس کشیدن در اتمسفر این شهر برای کسی چون بهزاد نبوی، طبعا با انبوهی از خاطرات شخصی و سیاسی همراه است. کسی که زندگی و کارش در جای‌جای شهر، از او گنجینه‌ای ساخته حاوی خاطراتی جذاب از تهران قدیم؛ چه زمان تحصیل در مدرسه، چه سال‌‎های مبارزات دانشجویی در مقام دانشجو و چه در جریان مبارزات تشکیلاتی که منجر به دستگیری او به دست عناصر ساواک و محکومیتش شد. با بهزاد نبوی در مورد خاطراتش از شهر تهران گفت‌وگو کردم. گفت‌وگویی که نبوی در آن، خاطرات خود را به تصاویری از شهر تهران پیوند می‌زند که نسل‌های بعد از او هرگز ندیده‌اند.


تهرانی که شما در آن به دنیا آمدید چگونه شهری بود؟ اولین تصاویری که از تهران در خاطرتان هست، چیست؟
من از دوران کودکی تا سن بیست سالگی، به همراه مادر مرحومم در منزل پدربزرگ و مادربزرگ مرحومم در خیابان دانشگاه، امتداد خیابان ضلع شرقی دانشگاه تهران و جنب خیابان انقلاب، زندگی می‌کردم.
علی‌القاعده امتداد خیابان قدس فعلی؟
بله، نام قدیمی آن گویا خیابان آناتول فرانس بود.
در دوران کودکی شما خیابان دانشگاه به چه اسمی معروف بود؟
تا آنجا که به خاطر دارم نام رسمی آن خیابان دانشگاه بود ولی اهل محل به آن «بیست متری دوم» می‌گفتند. جالب است بدانید که سی سال پس از اقامت من در آن خیابان، دفتر سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران از سال ۱۳۷۰ تا ۱۳۸۸، یعنی تاریخ انحلال سازمان، در همان خیابان دانشگاه بود.
برگردیم به سوال اصلی شما. از مطالب به‌یادماندنی در دوران کودکی من، یکی این بود که در اواخر دهه بیست و اوایل دهه سی شمسی، خیابان انقلاب یعنی شاهرضای قبل از پیروزی انقلاب، و خیابان طالقانی یعنی تخت جمشید پیش از پیروزی انقلاب، شمالی‌ترین خیابان‌های تهران آن روز بودند و دانشگاه تهران تقریبا در شمالی‌ترین نقطه تهران قدیم بود. در دو طرف آن از جمله در کنار خیابان ضلع شرقی، جوی آب ساخته‌نشده طبیعی وجود داشت و من به همراه خاله‌ام برای کندن یک گیاه دارویی از داخل آن جوی که «پنیرک» نام داشت، روزهای تعطیل به آنجا می‌رفتم.
پس دوران کودکی‌تان به بلوار کشاورز امروزی نزدیک بودید؟
بله، بلوار کشاورز تا اوایل دهه چهل هنوز به صورت بلوار درنیامده بود و نامش «آب کرج» بود که آبی از رودخانه کرج به صورت یک رودخانه طبیعی پیچ و خم‌دار از آن عبور می‌کرد و اطراف آن رودخانه، خاکی و پر از درخت‌های بید بسیار زیبا بود. معمولا کسی شب‌ها به آنجا نمی‌رفت چون احساس ناامنی وجود داشت.
خود خیابان شاه‌رضا چقدر با انقلاب کنونی متفاوت بود؟
کم و بیش شبیه امروز بود. سال ۱۳۲۷ شش ساله بودم و مدارس دولتی بچه‌های کوچک‌تر از هفت سال را ثبت‌نام نمی‌کردند. درنتیجه به دبستان ملی جمشید جم که مدرسه‌ای خصوصی بود واقع در خیابان جمهوری اسلامی، چهارراه سی تیر، رفتم. آن زمان نام خیابان جمهوری، «شاه» و نام چهارراه سی تیر، «قوام‌السلطنه» بود. از سال دوم در دبستان دولتی فردوسی واقع در ضلع شمالی خیابان طالقانی، بین خیابان وصال و میدان فلسطین که نام آن روزش میدان کاخ بود، ثبت‌نام کردم و تا آخر دوره دبستان هم در آنجا بودم. دبستان فردوسی تا مدتی قبل که از آنجا عبور کردم، با همان ساختمان آجر سه‌سانتی هنوز در اختیار آموزش و پرورش بود؛ البته نه به صورت مدرسه. بد نیست بدانید خیابان ولیعصر کنونی آسفالت نبود. سنگفرش بود و تقاطعش با خیابان جمهوری اسلامی به سمت غرب مسدود و بعدها هم که باز شد، یک خیابان خاکی بود. به همین دلیل تقاطع ولیعصر و جمهوری اسلامی تا دهه چهل به «سه‌راه شاه» معروف بود چون نام خیابان جمهوری اسلامی خیابان «شاه» بود. آن سنگفرش‌ها بسیار بادوام‌تر از آسفالت بودند ولی به خاطر تکان‌هایی که در خودروها، خصوصا خودروهای قدیمی، ایجاد می‌کردند و آن‌ها را به سروصدا می‌انداختند، چندان مقبول نبودند.
زمانی که قدری بزرگ‌تر شدید، یعنی دوره کارهای تشکیلاتی و سیاسی، همچنان در همان منطقه سکونت داشتید؟
من تمام دوره دبیرستانم را در دبیرستان البرز، واقع در خیابان انقلاب، چهارراه کالج، طی کردم. دوره دانشجویی را هم در دانشگاه امیرکبیر، واقع در پشت دبیرستان البرز، گذراندم. تا اوایل دهه چهل در خیابان دانشگاه و منزل مادربزرگم زندگی می‌کردم. از آن به بعد به همراه مادرم و بعدها خاله و شوهرخاله‌ام در یک منزل اجاره‌ای در خیابان شیرین، روبروی دانشگاه امیرکبیر، در خیابان حافظ، زندگی می‌کردم. ساختمان دبیرستان البرز هم کماکان به شکل سابق است و تغییری در آن ایجاد نشده. وقتی من دانشگاه می‌رفتم، پلی‌تکنیک هنوز دانشکده بود و بعدها در اثر گسترش و توسعه به دانشگاه تبدیل شد. سال‌های ۱۳۴۰ الی ۱۳۴۴ را در همان منزل خیابان شیرین و آن محله سپری کردم.
جایی که امروز بافت مرکزی تهران محسوب می‌شود.
بله. هم خیابان شیرین و پلی‌تکنیک و هم خیابان دانشگاه و دبستان فردوسی و دبیرستان البرز آن زمان شمال شهر بودند و امروز منطقه مرکزی تهران هستند.
در جریان مبارزات خود در جوانی آیا پاتوغی هم داشتید؟
خیر، در جوانی پاتوغی نداشتم ولی در دوره دبستان که بخشی از آن همزمان با دوره نخست‌وزیری مرحوم مصدق بود، هر روز ظهر که از مدرسه می‌آمدم به مقابل در اصلی دانشگاه تهران که پاتوغ دانشجویان سیاسی مصدقی و توده‌ای بود، می‌رفتم. دانشجویان گروه‌گروه دور هم جمع می‌شدند و بحث سیاسی می‌کردند و من هم که بچه بودم، وسط آن‌ها می‌رفتم. در همان‌جا فردی به نام مهندس زندی، فارغ‌التحصیل دانشکده فنی، در اعتراض به نبود کار برای فارغ‌التحصیلان، روپوش سفید به تن می‌کرد و روی یک چرخ‌دستی لبو می‌فروخت. اتفاقا خیلی هم کارش گرفته بود. کانون بحث‌های سیاسی هم در اطراف چرخ لبوفروشی مهندس زندی بود.
من پای ثابت یکی از گروه‌ها بودم که با هم بحث و گفت‌وگو…

 

برای خواندن ادامه این مطلب با ما در کرگدن ۱۱۹ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۶

دهه چهل و جبر تاریخی

دهه چهل و جبر تاریخی


گفت‌و‌گو با سعید لیلاز درباره دهه چهل/ او دهه چهل را مستقل از دهه‌های قبل و بعدش نمی‌داند و معتقد است میزان درآمدهای نفتی تاثیر زیادی بر سایر مولفه‌های این دهه داشته است


محسن آزموده


سعید لیلاز دست‌کم در نگرش‌های اقتصاد چپگرا نیست و مدام به فون هایک، اقتصاددان لیبرال ارجاع می‌دهد اما در تحلیل تاریخی، همچون مارکسیست‌ها اقتصاد را زیربنا و مهم‌ترین و اصلی‌ترین عامل تغییر و تحولات می‌داند و بلکه بارها فراتر از کسانی که از تعیین‌کننده بودن نقش نیروهای مادی سخن می‌گویند، صراحتا از تفوق ماده بر اندیشه و نوعی جبرگرایی دفاع می‌کند. او معتقد است دهه چهل طلایی‌ترین دهه در صد سال اخیر است و علت نیز تعادلی است که در میزان درآمدهای اقتصادی دولت‌ها پدید آمده و در نتیجه عاملیت آدم‌ها در آن نقش ثانویه داشته‌اند. او البته این دهه را آبستنگاه تحولات عظیم سیاسی و اجتماعی ایران در دهه پنجاه می‌داند و در این زمینه به‌ویژه بر اصلاحات ارضی که اوایل دهه چهل کلید خورد، تاکید می‌کند. او معتقد است که از یک منظر همه دهه‌ها به یک اندازه اهمیت دارند و اینکه یک دهه جنبه نوستالژیک یا خاص پیدا می‌کند، به عوامل خاص فردی یا روانی یا محیطی ربط دارد. با این همه او انکار نمی‌کند که دهه چهل، دهه‌ای متمایز و حائز اهمیت در تاریخ ایران است؛ دهه‌ای که در آن برنامه‌های سوم و چهارم عمرانی، به عنوان موفق‌ترین برنامه‌های اقتصادی در ایران مدرن به وقوع پیوسته‌اند. لیلاز دکترای تاریخ اقتصاد دارد و در کتاب خواندنی «موج دوم، تجدد آمرانه در ایران» تاریخ برنامه‌های عمرانی سوم تا پنج یعنی از ابتدای دهه چهل تا میانه دهه پنجاه خورشیدی را به دقت و با آمار و ارقام بررسی کرده و پیامد تحولات اقتصادی در سایر ابعاد سیاست و جامعه را نشان داده است.


در مورد دهه چهل در افواه یک نوستالژی وجود دارد. شما در کتاب موج دوم تجدد آمرانه، با محوریت بررسی سه برنامه توسعه، به دهه چهل پرداخته‌اید و شرایط جامعه و سیاست در ایران را به‌خصوص از حیث اقتصادی نشان داده‌اید. چقدر این نوستالژی پذیرفتنی است؟
من سعی می‌کنم به این پرسش در دو بخش پاسخ بدهم. بخش اول را پیش‌تر مفصل‌تر با نشریه کرگدن مطرح کرده‌ام و آن این است که هر انسانی یا نسلی در یک دهه از دهه‌های عمرش گیر می‌کند. بنابراین بستگی دارد که با چه کسی یا گروهی صحبت کنید. من خودم به عناوین و علل مختلف در دهه پنجاه گیر کرده‌ام؛ عوامل محیطی، خانوادگی، روانشناختی و… در این زمینه نقش دارند. بنابراین ما می‌بینیم که در جامعه خودمان نوستالژی دهه هفتاد، دهه شصت، دهه پنجاه، دهه چهل و… داریم و هر بار در مورد اهمیت یکی از این دهه‌ها بحث می‌شود. بنابراین به نظر من همه دهه‌ها به یک اندازه اهمیت دارند ولی از آنجا که هر یک از ما در فواصل مختلف زندگی در یک دهه گیر می‌کنیم یا وضعیت فعلی‌مان ناشی از یک دهه خاصی است، هر‌بار یکی از این دهه‌ها را برجسته و مطرح می‌کنیم. اما بخش دوم پاسخ به پرسش شما این است که علاوه بر این اهمیت نسبی یا مقطعی یا موردی دهه چهل، آیا در این دهه کارنامه درخشانی نسبت به بقیه دهه‌ها و دوره‌ها داریم یا خیر؟ تا آنجا که به من یعنی در حوزه اقتصاد مربوط می‌شود، معتقدم ریشه همه موفقیت‌ها و شکست‌ها اقتصاد است و اگر اتفاقی در فرهنگ و هنر هم رخ می‌دهد، برخاسته از بحث اقتصاد است و از این منظر معتقدم که دهه چهل چیزی برای گفتن و جایی برای متمایز بودن دارد. واقعیت قضیه این است که دهه چهل از جنبه اقتصادی طلایی‌ترین دهه در صد سال اخیر در ایران است. زیرا ما در این دوره نه دچار کمبود شدید منابع بودیم، به گونه‌ای که در آن نشود هیچ کاری کرد، مثل نیمه اول دهه سی یا دهه بیست یا بین سال‌های ۱۳۰۰ تا ۱۳۱۰ و نه آن‌قدر منابع ما به‌وفور و وحشتناک بوده که تمام ساختارها را از بین ببرد، مثل دهه پنجاه و دهه هشتاد. در دهه چهل مقداری منابع داشتیم و این میزان منابع چنان کفایت می‌کرده که به ما اجازه خروج از روزمرگی بدهد و ما را به سمت امر برنامه‌ریزی سوق بدهد، یعنی آن‌قدر زیاد نبوده که برنامه‌ریزی را بلاموضوع کند. اگر دقت کنید، می‌بینید که در اوایل دهه چهل درآمد نفتی ایران در حالی که در سال ۱۳۲۰ حدود ۲۰ تا ۲۵ میلیون دلار بود، به ده برابر افزایش پیدا می‌کند.
این افزایش درآمد چطور پیش آمد؟
جنبش ملی شدن صنعت نفت باعث شد درآمد نفتی ایران افزایش پیدا کند. همین جا لازم است اضافه کنم که شاه موافق ملی شدن نفت بود و بعد از سرنگونی دکتر مصدق حاضر نشد که وضعیت نفت به شرایط قبل از ملی شدن بازگردد؛ تن به یک کنسرسیومی داد که منافع به صورت ۵۰-۵۰ تقسیم شود، در حالی که پیش از آن این منافع حدود ۲۴، ۲۵ درصد بود، یعنی ما بابت هر تن نفت خام، از بریتانیایی‌ها چهار شیلینگ می‌گرفتیم. این عدد بعد از کودتا و قرارداد کنسرسیوم، ۵۰-۵۰ شد. همچنین شاه حاضر نشد که «بریتیش پترولیوم» را که قبلا «بریتیش پرشین اویل کامپانی» بود، به این کنسرسیوم راه بدهد. بنابراین با پایمردی مرحوم مصدق در قضیه ملی کردن صنعت نفت و پایداری محمدرضا پهلوی بر سر قیمت نفت و ممانعت از الغای ملی شدن صنعت نفت، یکباره درآمد نفتی ما ده برابر شد و تا اوایل دهه چهل سهم ایران از کنسرسیوم به سالانه ۳۰۰ تا ۳۵۰ میلیون دلار رسید.
تاثیر این افزایش درآمد نفتی چه بود؟
اساسا تاسیس سازمان برنامه نیز به افزایش درآمد نفتی ایران باز‌می‌گردد و این درآمد نفتی همواره یک پارادوکس (تناقض) در تاریخ ایران ایجاد کرده است. هر‌گاه درآمد نفتی خیلی کم بوده، اجرای برنامه‌ها به دلیل فقدان منابع ناممکن می‌شده و هر وقت خیلی زیاد می‌شده، اجرای برنامه‌ها بلاموضوع می‌شده است. زیرا وقتی که وفور هست، برنامه لازم نیست. به این علت است که سرگذشت برنامه‌ریزان یک تراژدی غمبار است. به طور کلی ما برنامه‌های پیش از انقلاب را که پنج‌تا بودند، برنامه‌های «عمرانی» و برنامه‌های پس از انقلاب را برنامه‌های «توسعه» می‌خوانیم. بر این اساس، هر گاه درآمد نفتی ما خیلی کم بوده، مثل برنامه اول عمرانی و برنامه‌های پنجم و ششم توسعه اصلا برنامه اجرا نشده و هر‌گاه درآمد خیلی بالا بوده، مثل برنامه عمرانی پنجم یا برنامه چهارم توسعه در دوران احمدی‌نژاد، به دلیل وفور منابع بلاموضوع شده است. یعنی هر‌گاه درآمدهای نفتی ایران از حالت تعادل خارج شده، به ما اجازه نداده که به فکر برنامه‌های توسعه‌ای باشیم. با این حساب می‌بینیم که در صد سال گذشته دو دهه است که درآمد ارزی ایران چنان متناسب است که نه وفور داریم و نه کمبود وحشتناک که برنامه‌ها را از بین ببرد: یکی دهه چهل و دیگری دهه هفتاد. ویژگی و برتری و برجستگی دهه چهل به دهه هفتاد این است که ما در دهه چهل بر‌خلاف دهه هفتاد تلاطم‌های اجتماعی نداریم، زیرا هنوز انقلاب نشده بود. بنابراین در این دهه حکومت در عین ثبات سیاسی و اجتماعی آن‌قدر منابع در اختیار دارد که می‌کوشد در یک انضباط کامل و حداکثری، موفق‌ترین برنامه‌های تاریخ ایران یعنی برنامه‌های سوم و چهارم عمرانی را بین مهرماه ۱۳۴۱ تا اسفند ۱۳۵۱ به اجرا در‌بیاورد و ما در این دو برنامه به بالاترین حد رشد اقتصادی تاریخ ایران می‌رسیم که دو رقمی بوده است. در مجموع ده سال، رشد GDP (تولید ناخالص داخلی) ایران دو رقمی می‌شود و ایران به یکباره از قرون وسطا به قرون جدید پرتاب می‌شود. قبل از این، یعنی از سال ۱۳۳۴ تا ۱۳۴۱ در برنامه دوم با پولی که ایران با ملی شدن نفت به کمک مصدق و پایداری شاه به دست می‌آورد، موفق می‌شود تمام زیرساخت‌ها را بسازد و در این دو برنامه ما موفق می‌شویم یک رشد اقتصادی معقول و بسیار چشمگیر را به دست بیاوریم. جالب است که علیرغم دو رقمی شدن رشد اقتصادی در دهه چهل نرخ تورم در این دوران در مجموع ده سال از ۱۰ تا ۱۵ درصد بیشتر نشد. بعضی سال‌ها تورم ما ۵/۰ درصد یا ۸/۰ درصد بوده است و اصلا ملت ایران با پدیده تورم از اواخر برنامه چهارم عمرانی یعنی از اواخر دهه چهل آشنا می‌شود.
علت چیست؟
زیرا درآمدهای ارزی زیاد می‌شود و بی‌انضباطی دوباره شروع می‌شود.
با این حساب به نظر می‌رسد این دهه سراسر موفقیت و پیروزی است.
خیر، باید این را در نظر داشت که هر دوره تاریخی، زهدان و رحم زایش دوره بعد از خودش است و خود این دوره، مولود و فرزند دوره پیش از خودش است. این بحث فلسفی و زبانشناختی مهمی است که از آنجا که جهان بزرگ‌تر از ذهن انسان است، انسان هم برای درک جهان و هم برای اینکه بتواند این درک را با دیگران در میان بگذارد، ناگزیر است که جهان و تاریخ آن را تقطیع کند و برای قطعات آن اسم بگذارد. وگرنه تاریخ و جهان هر دو کل‌های به هم پیوسته هستند. این ما هستیم که تاریخ را دوره‌بندی می‌کنیم و بر هر دوره‌ای اسم می‌گذاریم وگرنه همه این دهه‌ها و ادوار، متوالی و پشت سر هم هستند. در دهه چهل، به‌ویژه در نیمه اول آن، برنامه اصلاحات ارضی در ایران به اجرا درآمد که به دلیل اتفاقاتی که در اثر اجرای آن گریزناپذیر بوده، به نظر من نطفه انقلاب اسلامی و بی‌ثباتی‌های دهه بعد بسته می‌شود. به اعتقاد من این بزرگ‌ترین حادثه در دهه چهل است که پیامدش انقلاب اسلامی و اتفاقات سراسر دهه‌های پنجاه و شصت است.
کارگزار این برنامه‌ها چه کسانی و چه گروه‌هایی بودند؟ از روایت شما نوعی جبرگرایی (دترمینیسم) تاریخی بر‌می‌آید، گویی درآمدهای نفتی و ارزی است که همه چیز را پیش می‌برد.
اسمش را هر‌چه می‌خواهید بگذارید. وقتی تاریخ بر اثر عوامل مادی تصمیم می‌گیرد به…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۹ همراه باشید.

بازدیدها: ۲۱

جوکر هم عدالت می‌خواهد!

جوکر هم عدالت می‌خواهد!


جوکرِ تاد فیلیپس از جهاتی معمولی‌ترین جوکری است که دیده‌ایم، آدم مفلوکی است که از فرط نادیده گرفته شدن طغیان می‌کند


حسین معززی‌نیا


در میان همه ضدقهرمان‌های عجیب‌الخلقه‌ای که کامیک‌بوک‌های قرن بیستم پدید آورده‌اند، جوکر چیز دیگری است. تکلیف قهرمان‌های این داستان‌ها مثل بتمن و اسپایدرمن که مشخص است اما در میان ضدقهرمان‌ها، جوکر نه اینکه لزوما خبیث‌ترین، بی‌رحم‌ترین یا پرقدرت‌ترینشان باشد اما شهرت و جذابیت بیشتری از بقیه پیدا کرده و آدم‌بده مناسب‌تری محسوب می‌شود برای جان دادن به هر کدام از اقتباس‌هایی که تا به حال انجام شده. شاید چون شخصیت دارد؛ یعنی در مقایسه با بقیه، زمینه و سابقه انسانی‌تری دارد. همیشه فرض کرده‌ایم دلایلی برای شرارتش دارد. این‌جور نیست که مثل هیولاهای قصه‌های اسطوره‌ای بدون هیچ توضیحی عزم کرده باشد همه را نابود کند. در بین جوکرهایی که تا ‌به حال سینما بازآفرینی کرده، دوتایشان بیشتر یادمان مانده: جوکرِ تیم برتون که جک نیکلسون بازی کرد و جوکرِ کریستوفر نولان که به خاطر مرگ هیث لجر به نمایش درنیامده، معلوم بود که به چیزی بیش از یک کاراکتر خیالی تبدیل خواهد شد. حالا تاد فیلیپس آمده و با ساختن فیلمی که اصلا اسمش جوکر است، برای اولین بار این کاراکتر را از زیر سایه قهرمان اصلی (بتمن) بیرون کشیده. این فیلمی نیست که ضدقهرمانش جوکر باشد. فیلمی نیست که جوکر با شرارت‌هایش پاس گل بدهد تا بتمن بتواند بدرخشد. در این فیلم، بتمن (بروس وین) طفلی بیش نیست و همه فیلم میدان عرض‌اندام جوکر است. اما این تغییر رویه به این دلیل نیست که فیلمساز می‌خواهد مثل فیلم نولان، «شوالیه تاریکی»، از جوکر موجود کاریزماتیکی بسازد که با جملات هوشمندانه و ژست‌هایی شبیه اشراف‌زاده‌ها ما را مقهور خودش کند. بر عکس، او از جهاتی معمولی‌ترین جوکری است که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۹ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۶

رازهای دهه چهل؛ واقعیت یا نوستالژی

رازهای دهه چهل؛ واقعیت یا نوستالژی


دهه چهل در آستانه دهه بعدی، در مسلخ سیاست به دست مخالفان سیاسی رژیم پیشین و دست‌اندرکاران امنیتی‌اش قربانی شد تا صرفا بازیگران اصلی‌اش به پس از انقلاب راه یابند


ناصر فکوهی


در طول سال‌های پس از انقلاب، تصویر گاه مبهم و گاه روشن «دهه چهل» نه‌تنها به دلیل دگرگونی‌های فرهنگ و هنر در آن، بلکه به مثابه یک اسطوره و به‌ویژه یک نوستالژی از «بهشت گمشده»، از آینده‌ای که «باید می‌داشتیم اما نداشتیم» و مجموعه‌ای از افسوس‌ها و کاش‌ها و حسرت‌ خوردن‌ها بر آنچه پدران و مادران ما و خود ما باید می‌کردند و می‌کردیم و نکردند و نکردیم، و برعکس، همواره مطرح بوده است. دوگانه‌ای اینجا پیش رویمان بوده و این پرسش کلیدی که آیا در این دهه واقعا با «بهشتی» از فرهنگ و هنر سروکار داشته‌ایم یا با خیالی از این «بهشت» که باید در کنار خیالات و توهمات دیگرمان درباره «گذشته طلایی» (اسطوره‌ای شناخته‌شده و جهانشمول) طبقه‌بندی‌اش کنیم؟ پرسش و پاسخی از دوگانه‌ای مبهم که دائم از سوی نسل‌های جدید و حتی خودِ کنشگران آن دوره نیز مطرح می‌شود. شاید بتوانم بگویم در طول ده سال اخیر که بر پروژه «تاریخ فرهنگی ایران مدرن» کار می‌کنم و با ده‌ها تن از کنشگران مستقیم این دهه گفت‌وگو و نشست و برخاست کرده و روابط دوستی و همدلی یافته‌ام و البته با تحلیلی که در این پروژه نه‌فقط بر اساس تاریخ شفاهی و گفته‌ها و خاطرات این کنشگران، بلکه کار بر نهادها، رویدادها، آثار و روابط گوناگون بخش‌های فرهنگی با یکدیگر – از جمله روابط بین نهادهای علمی و هنری – داشته‌ام، ادعا کنم پاسخی نسبی به این پرسش و دست‌کم فرضیه‌ای اولیه برای به بحث نشستن و اندیشیدن درباره آن دارم که بی‌شک نه کامل است و نه بی‌کاستی. این چیزی است که در این یادداشت قصد دارم ارائه دهم.
اما برای آنکه بتوانم به این پرسش در چارچوب کوتاه یک یادداشت، پاسخی ولو نسبی بدهم، با دو رویکرد کلان‌نگر و خرد‌نگر بحث خود را پیش می‌برم و همچون همیشه از «نظریه پیچیدگی» (ادگار مورن) الهام گرفته‌ام. در رویکرد کلان‌نگر، توجه ما به وضعیت عمومی فرهنگ بوده و در رویکرد خُرد‌نگر به وضعیت فرهنگ در نقاط خاص آن، از جمله فضاهای محدودی از کلانشهرها. نکته دیگر آنکه برای پیش رفتن در این دو رویکرد، بدون آنکه خواسته باشیم وارد تحلیلی کمی شویم، نیاز به استفاده از برخی اعداد و ارقام و برخی سالشماری‌ها داریم تا بدون مصداق سخن نگوییم. در همین راستا، گروهی از کنشگران در حوزه‌های مختلف (معماری، سینما، هنرهای تجسمی، مدیریت فرهنگی و…) و گروهی از نهادها و جریان‌های نهادینه‌شده فرهنگی در این دوران را با توجه به تاثیر مقطعی آن‌ها و سرنوشت آتی‌شان انتخاب کرده و بر آن اساس، نظر خود را ارائه داده‌ایم که روشن است نه کسانی که از آن‌ها نام برده نشده کم‌اهمیت‌تر از کسانی هستند که در این یادداشت مطرح می‌شوند و نه نهادها و رویدادهایی را که در اینجا ذکر می‌شوند، باید قاطعانه و سخت تنها معیارها فرض گرفت. و نتیجه‌ای که تلاش خواهیم کرد در این یاددشت درباره‌اش استدلال کنیم، این است: بُعد واقعی دهه چهل در پویایی و در قابلیت‌های بالقوه‌ای بود که در خود داشت، هرچند هیچ چیز نمی‌تواند نشان دهد – و برعکس – که این حرکت قابل تداوم می‌بوده. در همین حال، بُعد اسطوره‌ای این دهه، با توجه به بخشی از سرنوشت نهایی و تلخ آن یعنی عدم توانایی‌اش به تبدیل شدن به یک حرکت دموکراتیک و درهم شکستن ساختاری‌اش به رغم تداوم بسیاری از کنشگرانش پس از انقلاب ۱۳۵۷، قابل توجیه است.
اما ابتدا از این نکته شروع کنیم که در نظریات مربوط به رشد و شکوفایی فرهنگی در یک پهنه – همچون در عرصه اقتصادی – این امر با دو گفتمان مطرح شده است: نخست گفتمان آن‌ها که رویکردی بیشتر نخبه‌گرا دارند و عموما با بازار هنر و کالایی شدن آن و موقعیت کنونی جهان یعنی نمایشی شدن (در مفهوم گی دوبور) و رسانه‌ای شدن (در مفهوم پیر بوردیو) سودجویانه و استیلای تقریبا کامل سرمایه‌داری مالی متاخر (در مفهوم پل کروگمن) بر همه کس و همه چیز نه‌تنها مشکلی ندارند، بلکه این امر را از دلایل موفقیت‌های هنر و فرهنگ در نظر می‌گیرند، معیارهای روشنی نیز برای تعیین میزان «موفقیت» و «شکوفایی» فرهنگ و هنر از جمله در این دهه دارند. این معیارها بر «نقطه‌های درخشان» فرهنگ بر زمینه‌ «آسمانی سیاه و خالی» تاکید دارند. دقیقا به این دلیل که…

 

 

برای خواندن ادامه این مطلب با ما در کرگدن ۱۱۹ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۲

مهمان‌بازی

مهمان‌بازی


باید آن همه ظرف و کثیفی را بعد از رفتنشان می‌شستیم و می‌روفتیم و تازه می‌فهمیدیم خبری از شیرینی و حلوایی که قرار بود از بعد رفتن مهمان‌ها به ما برسد، نیست


الهام فلاح


جایی به دنیا آمدم که جز بابا و صاحبخانه کسی در خانه را نمی‌زد؛ صاحبخانه برای گرفتن کرایه و احتمالا آوردن تعمیرکار کولر و بابا هم راس ساعت دو بعد‌ از ظهر هر روز، وقتی از کار فارغ می‌شد. ما سه نفر بودیم. در دورترین نقطه جغرافیایی نسبت به تمام قوم و خویش و هم‌خون و هم‌زبان‌هایمان. البته خیلی فوری شدیم چهارتا. درست وقتی که من یک ساله بودم. حالا که فکرش را می‌کنم حتما همان تنهایی و غربت بابا و مامان را به صرافت بزرگ‌تر کردن خانواده انداخته بود. هرچند بعید می‌دانم آن سال‌ها کسی برای بچه‌دار شدن یا نشدن طرح و نقشه‌ای داشت. نه عید، نه تولد هیچ‌کداممان، نه وقتی مامان عزادار مادربزرگش شد که با یک تلگراف خبر مرگش را رساندند، نه هیچ جمعه و تعطیلی دیگری، مهمان نداشتیم. مامان آدم همسایه‌بازی و دوستی با زن‌های کوچه نبود. بابا هم فقط همکارهایش را می‌شناخت که تحملشان همان هفت روز هفته برایش کفایت می‌کرد و کار به رفت‌و‌آمد خانوادگی نمی‌رسید. این شد که وقتی برای اولین بار، وقتی ده ساله بودم و طاهره‌خانم، زن همسایه طبقه بالایی، عصر چهارم فروردین آمد خانه ما عیددیدنی، مامان حتی یادش رفت شیرینی و آجیل تعارفش کند. با چای و میوه راهی‌‌اش کرد برود و بعدش یک نصف روز بغ کرد که از بس کسی به خانه‌اش نیامده، آداب و رسوم‌ها هم از یادش رفته. این توحش نسبی تا پانزده سالگی من ادامه داشت تا بالاخره بارمان را جمع کردیم و رفتیم وسط قوم و طایفه‌مان و مهمان‌بازی‌ها…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۹ همراه باشید.

بازدیدها: ۶

ملاقات با اهریمن، یک روز قبل از بهار

ملاقات با اهریمن، یک روز قبل از بهار


ادعای نجات دیگران همواره باعث تسکینی موقت است زیرا باعث می‌شود فرد به صورت گذرا قربانی بودن خویش برابر زندگی و روزگار را فراموش کند و در جلد نجات‌دهنده کبیر فرو رود


امیرحسین کامیار


می‌گویند که پنج نفر بودند؛ مرد، آراسته و بی‌هیچ نشانه‌ای از شرارت در ظاهر و رفتار. تنها چیز عجیب در مورد‌شان شاید این بود که در یک روز آفتابی در توکیو چتر همراه خویش داشتند. آن‌ها یازده کیسه همراه خویش را در پنج نقطه پُرتردد از مترو قرار دادند و بعد با نوک چتر آن‌ها را سوراخ کردند و به‌سرعت از محوطه مترو خارج شدند. از کیسه‌ها مایعی بی‌رنگ و بی‌بو بر زمین جاری شد که به‌سرعت در مجاورت هوا شکل گاز به خود گرفت. از اینجا به بعد داده‌های درستی وجود ندارد. چه کسی اولین بار فهمید که چیزی اشتباه است؟ اولین قربانی زن بود یا مرد؟ به چه فکر می‌کردند وقتی قلبشان از کار ایستاد؟ دقیق نمی‌دانیم. فقط می‌دانیم در نتیجه این حمله مهیب با گاز سارین سیزده نفر کشته و بیش از شش‌هزار نفر مصدوم شدند. در هر فاجعه‌ای انسان‌ها به عدد تبدیل می‌شوند و اعداد به ابزاری برای محاسبه و مقایسه. ذات واقعی هر فاجعه را باید جایی در میانه آدم‌ها و اعداد جست؛ جایی که در آن زندگی تمام و آمار آغاز می‌شود. هر بار در جایی؛ زمانی در فرودگاه، وقتی در برج‌های دوقلو و موقعی هم در متروی توکیو.
من از متروها می‌ترسم. فرق نمی‌کند در تهران باشم یا در استانبول، در دُبی یا لندن. تفاوتی ندارد که مترو روی زمین باشد، زیر آن و یا ساخته شده در آسمان؛ متروها مرا می‌ترسانند؛ ازدحامشان، بی‌اختیاری برای خروج از مترو در جایی جز ایستگاه مقررشده، بوی عجیب واگن‌هایی لبریز از انسان‌هایی دلمرده‌ که ملال متحدشان ساخته است و… متروها مرا نومید می‌کنند. به من حس مصرف شدن می‌دهند، گم شدن هویت فردی میان جمعی سرگشته، دیده نشدن، وجود نداشتن، سفری بی‌بازگشت به سرزمین مردگان. گاهی با خودم فکر می‌کنم کاش می‌شد فهمید شوکو آساهارا، بنیانگذار فرقه اوم، درباره مترو چطور فکر می‌کرد؟ دوستش داشت، از آن متنفر بود یا شاید شبیه من از مترو می‌ترسید؟
پنج مرد چتر به دست در متروی توکیو عضو فرقه اوم بودند، مریدان شوکو آساهارا. اوم یا آن‌طور که اسم کاملش است، اوم شینریکیو، بر پایه تلفیقی از بودیسم، هندوئیسم و برخی آموزه‌های آخرالزمانی مسیحی شکل گرفته بود و در آن همه چیز به آساهارا ختم می‌شد. او همزمان مرشد، پیامبر و منجی پیروان فرقه اوم بود. مردی مدعی مسیحا بودن و نجات دادن روح پیروانش از جهنم، در امان نگهدارنده آنان از جنگ اتمی آخرالزمان و برکت‌دهنده به بودِ مردمان. هزاران نفر در ژاپن، روسیه، استرالیا و نقاط دیگر دنیا از آساهارا تبعیت می‌کردند و به او باور داشتند. اکثر پیروان فرقه افرادی تحصیلکرده و از طبقات متوسط جامعه بودند؛ آدم‌هایی باهوش، درس‌خوانده و فن‌سالار. آدم نمی‌تواند که از خودش نپرسد آنان در شوکو آساهارا چه دیدند که در اطاعت از فرامینش مرتکب جنایت و قتل شدند؟
اولین بار که عکسی از آساهارا دیدم به نظرم شبیه کلیشه مرشدان هندو آمد. مردی با ریش و موی بلند، صورت گرد و قد متوسط که نابینا بودنش حسی از جنس دلسوزی در آدمی پدید می‌آورد. به نظر مهربان، محجوب و مشفق بود. ظاهرش شباهتی به رهبران مخوف کالت در امریکا – مثلا فردی شبیه چارلز منسون – نداشت. ترسناک یا بی‌رحم به نظر نمی‌آمد، بلکه فکر می‌کردی می‌شود به صاحب این چهره اعتماد کرد. شاید آن هزاران عضو فرقه اوم نیز احساسی مانند من برابر مرشد معنوی‌شان داشتند، پس چشمانشان را بستند و در شراکتی کورکورانه اجازه دادند آساهارا به سمت دره‌ای مهلک هدایتشان کند. در اساطیر، نابینا بودن گاهی همراه خردمندی و آینده‌نگری است. تیرسیاس یونانی چشمانش را از دست می‌دهد اما در مقابل، خرد پیشگویی آینده را به دست می‌آورد. آساهارا هم لابد چنین ادعایی داشت اما فارغ از لاف‌زنی او، مسئله واقعی پیروی هزاران نفر از مدعای کسی بود که می‌خواست از میان جهنم پیروانش را به دل بهشت ببرد.
رابطه میان رهبران چنین فرقه‌هایی و اعضای آن بر نوعی رضایتمندی دو سویه استوار است. از یک طرف رهبر فرقه مدعی فرهمندی و بینشی ماورایی است که به واسطه‌اش امکان رستگار ساختن آدمیان را داراست و از طرف دیگر پیروان او با خاطری آسوده مسئولیت نجات خویش را به پیشوای خود واگذار می‌کنند، با ترک تفکر به تبعیت بی‌چون و چرا از او می‌پردازند. در چنین وضعیتی پیشوا نقشی شبیه کهن‌الگوی پدر می‌یابد؛ پدری مقتدر، نیکخواه و دانا که توان هدایت فرزندانش را در زمانه‌ای پرآشوب به سوی آسودگی و آرامش دارد. اریک فروم، روانشناس آلمانی‌تبار، در کتاب «گریز از آزادی» به شرح موقعیت مردمان آلمان در دوران تسلط نازیسم می‌پردازد و سوالی اساسی را مطرح می‌کند: چگونه مردمی با آن پیشینه درخشان فرهنگ، فلسفه، ادبیات و موسیقی، به طرزی حیرت‌انگیز شیفته و تسلیم آدولف هیتلر شدند که میانمایگی نظریاتش بر هر ناظر بی‌طرفی آشکار بود؟ فروم در پاسخ، به پاداش پنهان تسلیم اشاره می‌کند؛ رهایی از مسئولیت تصمیم و امنیت ناشی از وانهادن خویش به آن که وعده ساختن بهشتی روی زمین می‌دهد. به عقیده او آدمی گاهی شبیه طفلی نابالغ فردیتش را رها ساخته، راه تسلیم به قدرتی بیرونی را در پیش می‌گیرد تا از موهبت همرنگی با جمع و طرد نشدن از اجتماع بهره‌مند شود. پیروان فرقه اوم نیز شاید به همین امید گرد شوکو آساهارا جمع شدند تا او آنان را از دوزخ روزمرگی خلاص کرده، تعالی بخشد.
آدم وقتی از دور به این بازی اطاعت و سلطه یا چاکری و چیرگی نگاه می‌کند با خودش می‌پندارد که هرگز در این تله گرفتار نمی‌شود. عکس پنج مجرم اصلی فاجعه متروی توکیو را می‌بینم و انسان‌هایی را می‌‌یابم شبیه خودم که لابد روزی با خود فکر کرده‌اند دچار دام‌چاله مصیبتی این‌چنین نخواهند شد و رابطه میان آن‌ها با مرادشان، آساهارا، متفاوت از تمام ماجراهای شبیه به این در دنیا است. آدم همیشه دلش می‌خواهد فکر کند که ماجرای خودش فرق دارد، که موضوع تسلیم برابر دیگری نیست، تن دادن به تفکر او، ترک کردن خواست خویش و زانو زدن برابر ادعای نجات‌دهندگی. آدم همیشه دلش می‌خواهد فکر کند که این بار با همیشه فرق دارد زیرا او توانسته پدر گمشده‌اش را بیابد و زیر پرچم اقتدار و دانش او به ساحل امن آسودگی برسد اما آن که ما مقتدر و دانا فرضش می‌کنیم عموما کوله‌باری از حقارت بر دوش می‌کشد، پس این تاریخچه تحقیر را پشت نقاب نیکخواهی پنهان کرده، خودشیفته‌وار خویش را مرکز جهان پیروانش می‌داند. در چنین موقعیتی هیچ کس به غیر از تابعین او ارزشی انسانی ندارد چون گرد خورشید وجود پیشوای فرقه نمی‌گردد. به همین دلیل آسوده می‌توان دستور قتل و نابودی داد و در جایگاه بتی مدعی الوهیت قرار گرفت که زندگی و مرگ آدمیان بازیچه امیال و افکار نابخردانه او است؛ بت‌واره‌ای مدعی ایفای نقش منجی. ادعای نجات دیگران همواره باعث تسکینی موقت است زیرا باعث می‌شود فرد به صورت گذرا قربانی بودن خویش برابر زندگی و روزگار را فراموش کند و در جلد نجات‌دهنده کبیر فرو رود، نجات‌دهنده‌ای کذاب شبیه شوکو آساهارا.
درباره گذشته و کودکی رهبر فرقه اوم چیز چندانی نمی‌دانم. جست‌وجو در فضای وب مرا به اطلاعات بیشتری نرساند. خواندن کتابی که هاروکی موراکامی درباره فاجعه متروی توکیو نوشته است هم داده‌های دقیق‌تری درباره رهبر فرقه در اختیارم نگذاشت، با این همه سخت نیست تصور کنم پسرکی نابینا از خانواده‌ای فقیر که برای تحصیل محتاج کمک‌های دولتی است، با زخم‌هایی چرکین و جاه‌طلب بودنی مسموم، چگونه اندک‌اندک حس حقارت خود را در گردابی از ادعاهای گزاف غرقه می‌سازد و به همراه خویش هزاران انسان دیگر را هم به قعر اقیانوسی از تباهی و تاریکی فرو می‌کشد؛ آدم‌هایی که لابد از یاد برده بودند هر بار در زندگی، ما بهشت را از دیگری مطالبه کرده، مسئولیت خویش را منکر می‌شویم، با دست خود بذر بدبختی کاشته، محصول مصیبت درو می‌کنیم.
جهان گاهی به‌شدت جای مهیبی است، ترسناک‌تر از مترو حتی. آدم هرگز نمی‌داند که اهریمن را در کدامین روز ملاقات می‌کند و شر از کدام روزن سر بیرون آورده، گزندی بر جسم و جانش وارد می‌سازد. مسافران پرشمار متروی توکیو نیز احتمالا در تاریک‌ترین کابوس‌های خود لحظه‌ای را متصور نمی‌شدند که پیشوایی مجنون و پیروان مهجورش جهنمی واقعی زیر زمین برای آنان پدید آورند و بانی رنجی چنان عمیق شوند که به روایت موراکامی ژاپن را برای همیشه تغییر داد. مرد نویسنده به این اشاره می‌کند که تسلای رنج آسیب‌دیدگان در چنین شرایطی حتی مهم‌تر از مجازات مجرمین فاجعه است. رویدادهایی شبیه به این، آدم‌ها را می‌ترساند و از هم دور می‌کند زیرا اعتماد کردن به دیگری اکنون بسیار دشوار است، پس ما محتاج می‌شویم به داستان. چیزی که ما را دوباره دور هم جمع کند، روایتی که اعتماد را از نو ممکن سازد و در نهایت به قول موراکامی باعث شود به خاطر بسپاریم که «فراموش کردن رویاهای خود و گرفتار شدن در کابوس فردی دیوانه همیشه خشونت و رنج بسیار بر جای می‌نهد»

سایه ماه

سایه ماه*


باید می‌رفتند روی دریاچه، جمجمه را بر‌می‌داشتند، گزارش پیشامد را می‌نوشتند، می‌رفتند تا بالاخره بفهمند این استخوان‌های کدام مرده بی‌گور و نشان است که حالا آمده روی آب


مهیار رشیدیان


استخوان‌ها که آمدند روی آب، شفیق ناپدید شد؛ همان روزی که راننده بولدوزر اولین جمجمه را روی آب دیده بود. جمجمه‌ای همراه با چند استخوان، لابه‌لای شاخه‌شکسته‌ها آمده بود تا وسط دریاچه. تا نزدیکی پایه‌های پل دوم. حدودهای ظهر بود که فهمیدند شفیق نیست. وقتی تصمیم گرفتند بروند روی دریاچه سراغ جمجمه. قایق‌ها همه بالا‌دست سد بودند. فقط قایق شفیق آنجا بود. قایق جابه‌جایی کارگر‌های راهسازی. البته از وقتی که راه‌های بین روستاها زودتر از تکمیل راه تازه رفتند زیر آب، محلی‌ها را هم با قایق جابه‌جا می‌کردند. قایق‌هایی که اصلا از اول آورده بودندشان شاخه‌شکسته‌ها و ریشه‌هایی که کنده می‌شدند، می‌آمدند روی آب را جمع کنند؛ تا مبادا به دریچه‌های سد برسند. صبح آن روز راننده، طبق عادت همیشه، اول بولدوزر را استارت زده، بعد رفته تا تکیه به تخته‌سنگ مشرف به دره، سیگار ناشتایش را دود کند، و مثل هر روز ببیند که چطور رودخانه رفته‌رفته از خم و قوس تنگه‌ها و صخره‌ها بالا کشیده، باغ‌های مطبق انار را در بر گرفته، روی نیمی از خانه‌های پلکانی را پوشانده، و روز به روز آب تا کمرکش کوه بالا آمده؛ تا آنجا که بلوط‌های وحشی از شکاف صخره‌ها سر زده‌اند. راننده دریاچه را به اشاره نشان می‌داد و یک نفس حرف می‌زد.
– اولش نفهمیدم جناب سروان. یعنی فهمیدم؛ باور نکردم… البت عقب‌تر بود، نزدیک پایه پل. حالا که جلوتر اومده قشنگ‌تر دیده میشه… اصلا باورم نمی‌شد دارم چی می‌بینم…
مامورهای پلیس مرزی اولین‌بار کمتر از یک سال پیش آمده بودند توی کارگاه راهسازی؛ همان اوایل استقرار پیمانکار. وقتی که رودخانه همچنان روان بود. وقتی که بیخ تنگه روبرویی، اهالی روستای پلکانی هنوز توی خانه‌هایشان بودند. آمده بودند برای تنظیم گزارش تخریب کامیونی که کف دره، کنار رودخانه شبانه در آتش سوخته بود. سروان منادی همان‌طور که موج‌های سطح دریاچه را تا پشت پیچ کوه روبرو می‌دید، نگاهش رفت روی راه زیگزاگی که کمتر از یک سال پیش می‌رفت ته دره تا ماشین گشت پلیس مرزی از روی پل فلزی روی رودخانه بگذرد، راه زیگزاگ آن سوی دره را بالا برود، برود توی روستای پلکانی تا ببیند چند نفر در آتش سوختن کامیون پیمانکار سد را دیده‌اند. آن روز سروان منادی خوب فهمیده بود که اکثر اهالی قصد تخلیه روستا را ندارند و به هیچ وجه نمی‌خواهند خانه‌های اجدادی‌شان را ترک کنند. خانه‌هایی که حالا دریاچه سد نیم بیشترشان را در بر گرفته؛ حتی قبرستان اموات در‌گذشته‌شان را… سروان منادی خیره به خانه‌های توی آب راه می‌افتد به سمت جاده زیگزاگ روستا که از بعد پیچ دوم می‌رود توی دریاچه. راهی که از بالاتر، از روی پشته تپه پایین آمده، زیگزاگ پیش می‌آید، از کنار سوله‌های کارگاه راهسازی رد می‌شود، تا چند پیچ پایین‌تر برود زیر آب، دقیقا همان‌جا که ترانس تیر برق رفته‌رفته غرق می‌شود. آب رسیده تا حد ردیف کابل‌هایی که می‌روند توی روستای پلکانی؛ دسته شاخه‌شکسته‌ها، جمجمه را آورده‌اند تا حد کابل‌های برق. در هر صورت باید می‌رفتند روی دریاچه، جمجمه را بر‌می‌داشتند، گزارش پیشامد را می‌نوشتند، می‌رفتند تا بالاخره بفهمند این استخوان‌های کدام مرده بی‌گور و نشان است که حالا آمده روی آب. تا پیش از بالا آمدن آب، تمام گورهای سنگ و نشان‌دار را تخلیه کرده بودند. از اهالی روستاهای اطراف پیرمردها هم آمده بودند تماشا، اما تعداد بچه‌ها بیشتر بود. کارگرهای بومی جمع زده بودند با پیرمردها، دور هم تند و بلند بحث می‌کردند. منادی که حرف‌هایشان را نمی‌فهمید، برگشت رو به جمعشان.
– کاک سلمان.
سلمان از جمع درآمد، دوید، هم‌قدم سروان منادی شد.
– کاک سلمان باید با اهالی حرف بزنم.
– چشم جناب سروان… ولی ممکنه از جای دیگه‌ای… مثلا با آب اومده باشه.
– داشتین چی می‌گفتین با هم؟
– هیچی… حرف خاصی نمی‌زدیم.
– مطمئنی؟
سلمان سکوت می‌کند.
– کدخدا کجاست، ندیدمش؟!
– اون طرفه… رفته عراق، عروسی.
– به رزگار بگو غروب بیاد پاسگاه… اگه نمی‌تونه راه بیاد خودت بیارش… اصلا با هم بیایید… مگه موتور نداری؟
– بله جناب سروان دارم. چشم.
سروان برگشت، رفت به سمت سوله‌های کارگاه راهسازی. سلمان و استوار هم شانه به شانه‌اش. هنوز به سکوی ورودی سوله اداری نرسیده‌اند که مهندس از در در‌می‌آید.
– باید بریم رو آب مهندس… باید زودتر جمعش کنیم.
صدای سوت و کف و خنده که از جمع برخاست سروان و سلمان و استوار برگشتند رو به جمعیت. چند بچه سنگ پرانده بودند برای جمجمه. منادی رو کرد به استوار. استوار تند رفت رو به جمعیت. نگاه مهندس دوید بین آدم‌هایی که دوتا سه‌تا ایستاده‌اند توی کارگاه. بومی‌ها بیشتر دور هم بودند؛ همراه با جمع پیرها و بچه‌ها. کارگرهای پل هم هنوز همان‌جا بودند. همه آن‌هایی که باید با قایق شفیق می‌رفتند تا روی پایه دوم پل کار کنند. مهندس سخت پریشان است. سد در حال آبگیری است. پایه‌های پل باید زودتر از سطح پیشرفت آب به حد مشخص برسند. مهندس فکر می‌کند که اگر کارگرها تا ظهر هم مستقر شوند، باید تا پاسی از شب را کار کنند تا از برنامه روزانه پس نمانند.
– قایقرانتون نیومد مهندس؟
مهندس که خیره مانده به روبرو، با تکان دست سروان برگشته زل می‌زند به صورتش.
– چی شد مهندس؟
– چی چی شده؟
– قایق… بریم رو آب. دیره. ظهر شد.
– تا یه چایی میل کنید قایق رسیده… بفرما.
مهندس منادی را پیش انداخته، و خودش قبل داخل شدن داد می‌زند:
– کاک خلیل.
و دست تکان می‌دهد که بیا…
کاک خلیل که از ماشین تازه رسیده پیاده شده، می‌دود به سمت مهندس که پشت سر سروان منادی وارد راهرو می‌شود.
– در دوم بفرمایید داخل.
سروان می‌ایستد تا مهندس برسد در را باز کند.
– قایق رو کی می‌رونه مهندس؟
منادی که داخل می‌شود، خلیل می‌رسد توی راهرو. مهندس در را می‌بندد.
– چه خبر از شفیق… پیداش کردین؟
کاک خلیل بی‌هیچ حرفی سر تکان می‌دهد. یعنی که نه.
– بگو چایی بیارن…
مهندس می‌رود توی دفترش. سروان منادی ایستاده پای پنجره.
– چطوری تونستین روستا رو تخلیه کنید؟
– به ضرب پول.
مهندس در پی رد نگاه منادی می‌رود تا برسد به استوار که افتاده دنبال چند بچه که سنگ می‌پرانند به جمجمه روی آب. منادی پنجره را باز می‌کند. می‌خواهد داد بزند، نمی‌زند.
– ضرب پول یا ضرب زور؟
تا مهندس برسد به میزش، استوار بچه‌ها را رها کرده، می‌رود سمت ترانس تیر برقِ سر از آب به در مانده.
– چه فرق می‌کنه جناب سروان… وقتی نصف اهالی راضی به رفتن شدن، اگر نصف کمتر هم باشن، الباقی هم کنده می‌شن…
مهندس لم داده پشت میزش، کبریت می‌کشد. منادی پنجره را تا آخر باز می‌کند، می‌نشیند روی صندلی، پشت میز جلسه روبروی میز مهندس.
– قبرستون رو چکار کردید… شنیدم درگیری داشتید؟
مهندس دود را تند فوت می‌کند، بلند می‌شود که برود بنشیند روبروی سروان منادی.
– اگه در حد درگیری می‌بود که پای شما هم باز می‌شد به ماجرا.
در باز می‌شود. کاک خلیل با سینی چای وارد می‌شود. مهندس با دیدن خلیل، براق می‌شود به صورتش.
– پس کو کاک فرهاد؟
خلیل سینی چای را می‌گذارد روی میز. نگاه براق مهندس دنبالش می‌کند. نگاه منادی مات می‌ماند به مهندس.
– نبود مهندس… خودم چای ریختم.
نگاه سروان از اخم تند مهندس می‌دود روی دو دست کاک خلیل که در قندان بلور را بر‌می‌دارد. دست‌هایی که مهندس هراس دارد از دیدنشان. دست‌هایی که هنوز هم پیشاروی مهندس خاک قبرهای کنده شده را پس می‌زند، لحدها را، استخوان‌ها را پر دو مشت، می‌ریزد توی گونی‌های ماموستا مصطفی؛ روحانی آن چند روستای نزدیک به یکدیگر…
– مهندس بالاخره فهمیدین چه کسانی اوایل کار کارگاهتون کامیون رو آتیش زدن؟
دست خلیل که استکان را پیش روی منادی می‌گذارد، ریز می‌لرزد. نگاه منادی مانده روی دست‌های خلیل که تا استکان را می‌گذارد، تیز دست راستش را می‌کند توی جیب شلوار گشاد محلی‌اش. استکان دیگر را با دست چپ از توی سینی برمی‌دارد، می‌گذارد روی میز، سینی را می‌زند زیر بغلش. اخم تند مهندس می‌ماند روی دستی که سینی را گرفته. دستی که پیشاروی مهندس همچون همان سمندری است که از سیاهی چاله گوری جست زده و خزنده دویده بود زیر پای مهندس تا چنان چارچوب تنش را بلرزاند که از آن روز، هر از گاهی، مثل حالا لرزِ تندی از توی تنش رد شود. روزهای تخلیه قبرستان از سخت‌ترین روزهای این پروژه بوده برایش؛ پروژه ساخت راه‌های جایگزین سد مرزی.
– وظیفه شما بود پیداشون کنید… البته ماجرا مال قبل اومدن منه…
– وظیفه ما اینجا فقط حفاظت از مرزه… حالا گاهی وقتا که پلیس شهرستان به هر دلیل نمیاد تا اینجا، این‌طور ماجراها رو ما گزارش می‌دیم…
خلیل که زیر سنگینی نگاه سروان، و اخم تند مهندس همچنان ایستاده، پس‌پس می‌رود به سمت در.
– با اجازه…
باد می‌پیچد توی اتاق. پنجره چار‌تاق می‌شود. سروان چایش را تا نیمه نوشیده. نگاه مکدر مهندس زل مانده به استکان توی دست سروان منادی.
– دم دست باش خلیل کارت دارم.
خلیل دست از جیب شلوار درآورده در را باز کرده، خارج می‌شود. باد در را محکم می‌کوبد
پی‌نوشت:
* بریده‌ای از داستانی بلند.

بالاتر از هر بلندبالایی

بالاتر از هر بلندبالایی


کافه طبقه پنجم دوراهی قلهک/ هدفون سفید را از گوشم بیرون می‌آورم و شریعتی را نگاه می‌کنم که هنوز شلوغ است و هنوز صدای بوق هیچ سواری‌ای پنج طبقه بالا نمی‌آید


محسن آزرم


هر بار پله‌‌برقی‌های ایستگاه مترو تجریش را بالا می‌آیم و هر بار از هر درِ ایستگاه مترو تجریش که بیرون می‌زنم، شریعتی را یکراست می‌آیم پایین و همین‌طور آهسته و پیوسته می‌روم تا می‌رسم به ایستگاه مترو صدر و چند قدم پایین‌‌تر از ایستگاه، پُلی هوایی هست که بعدِ سال‌ها بالاخره پله‌های برقی‌اش را راه انداختند و گاهی روزهای تعطیل که از آنجا می‌گذرم، می‌بینم یک جا هم بالاخره در مصرف برق صرفه‌جویی کرده‌اند و پیر و جوان نفس‌بریده از پله‌ها می‌روند بالا و فکر می‌کنند چه کسی برقِ این پله‌ها را خاموش کرده و این بار که دارم از کنار این پله‌ها رد می‌شوم به این فکر می‌کنم که یک بار هم از این پله‌ها بروم بالا و آن دست خیابان بیایم پایین و بعد یادم می‌آید اصلا این دستِ خیابان را آمده‌ام پایین که برسم به کافه جمع‌وجور و کوچکِ «رئیس» که قدیم فقط شعبه خیابان جم را می‌رفتم و حالا که خیابان شریعتی را هم به خیابان‌های قدم زدن اضافه کرده‌ام، سری به شعبه پل رومی هم می‌زنم و با اینکه گاهی میز و صندلی برای نشستن دارد معمولا اسپرسو مضاعفم را در فنجان کوچکِ درداری می‌گیرم و به پل صدر نرسیده، آخرین قطره‌هایش را سر می‌کشم و دنبال سطل زباله‌ای می‌گردم که نیست و چشم که می‌گردانم آن دست خیابان چشمم به جمال یکی از این سطل‌های عظیم می‌افتد که در میانه روز آدمی که می‌تواند یکی مثل خودم باشد تا کمر در آن فرو رفته و ترجیح می‌دهم فنجان کاغذی را نگه دارم و راهم را بروم و روز آدمی را که می‌تواند یکی مثل خودم باشد خراب نکنم و درست چند متر بالاتر از پل صدر از کنار نانِ سحر که می‌گذرم حتی اگر قرار نباشد چیزی بخرم سری به نان‌های شگفت‌انگیزش می‌زنم و هر بار فکر می‌کنم یکی از این روزها در کلاس‌های نان‌پزی‌اش ثبت‌نام می‌کنم و همین‌طور که در مغازه می‌چرخم و نان‌های رنگ و وارنگ را در جعبه‌آینه‌ها تماشا می‌کنم به این فکر می‌کنم که اگر جز آن لقمه‌ها و ساندویچ‌ها و برش‌های پیتزا و آب‌معدنی‌ها چندجور قهوه هم می‌فروختند، نان سحر را هم می‌شد به چشم خواهرخوانده نانِ «پُل» در پاریس دید که اسپرسو مضاعف را در یک چشم به هم زدن در سینی‌ای تحویل می‌دهد و حالا که اسپرسویم را تا آخرین قطره سر کشیده‌ام و قرار نیست هیچ کدام از این نان‌ها را بخرم، از آن یکی در می‌زنم بیرون و می‌آیم پایین‌تر می‌رسم به پُل صدر و حواسم را جمع می‌کنم که سواری‌های کوچک و بزرگ همه هستی‌ام را به آیه تاریکی بدل نکنند و هر بار که چند متر پایین‌تر از این جایی که خیال می‌کنم ممکن است قتلگاه هر کسی باشد به شهرکتابی می‌رسم که جز یک بار داخلش را ندیده‌ام و حالا هم نمی‌خواهم سرم را بیندازم پایین و پله‌ها را بروم بالا و قفسه‌های کتاب را یکی‌یکی سیاحت کنم چون اصلا امروز مثل هر پنج‌شنبه‌ و جمعه دیگری در این ماه‌ها وقت کار دیگری است و هنوز چند چهارراه مانده تا برسم به جایی که اصلا برای رسیدن به آنجا از خانه بیرون زده‌ام.
دوراهی قلهک پارک کوچکی دارد که بعد از ظهرها شلوغ است و هیچ نیمکت خالی‌ای در آن پیدا نمی‌شود و پیرها و گاهی جوان‌ها نشسته‌اند به سیگار کشیدن و بلندبلند حرف زدن و هر بار که از کنار این پارک کوچک می‌گذرم چشمم پی پیرمردی است که همیشه تنها می‌نشیند و به عصایش تکیه می‌کند و کاری به کار دیگران ندارد و هرچه هم که دیگران بگویند گوش نمی‌دهد و در سکوتی که برای خودش تدارک دیده به چیزی فکر می‌کند که نمی‌دانم چیست و هر بار که این پیرمرد را می‌بینم انگارِ خودِ سال‌ها بعدم را دیده‌ام و هر بار به خودم یادآوری می‌کنم که قرار نیست این همه زندگی کنی و چه فایده‌ای دارد که سی، چهل سال بعد تک‌وتنها در پارکی که عصرها همیشه شلوغ است بنشینی و حرفی نزنی و به عصایت تکیه کنی و امروز هم پیرمرد همان‌جا روی نیمکتی نشسته و همین‌طور که نگاهش می‌کنم حواسم هست که حواسش هست و چانه‌اش را که گذاشته روی دسته عصا طوری آهسته می‌چرخاند که انگار عصا بخشی از چانه‌اش شده و پارک را تا پایین مثل همیشه می‌روم و می‌پیچم دست چپ که خیابان یکطرفه پُردار و درختی است به اسم بصیری که می‌رسد به خیابان یخچال و چند قدم که جلو می‌روم دست چپ می‌رسم به عجیب‌ترین چیزی که یک روزِ به‌خصوص دیدمش و تا با چشم‌های خودم ندیده بودمش باورم نمی‌شد جایی در این شهر چنین چیزی هست.
هزار بار از آن خیابان یکطرفه پرُدار و درخت گذشته بودم و حتی یک بار چشمم نیفتاده بود به آسانسوری که کنار درِ همیشه‌باز یک پارکنیگ عمومی است و آن روزِ به‌خصوص هم خودم این آسانسور را ندیدم و حتی اگر می‌دیدم هم باورم نمی‌شد که درش باز می‌شود و مثل هر آسانسور دیگری می‌شود سوارش شد و دکمه طبقه پنج را زد و پنج طبقه بالاتر به کافه‌‌ای رسید که بزرگ‌تر از هر کافه دیگری است که در زندگی‌ام دیده‌ام و همیشه خدا صندلی خالی‌‌ای هست که رویش بنشینم و برای من که این پنج‌شنبه و جمعه هم مثل هر پنج‌شنبه و جمعه دیگری در این ماه‌ها یکراست آمده‌ام اینجا که روی صفحه سفید نئوآفیسم بنویسم و همان‌طور که امریکانوی مضاعفم را سر می‌کشم یا قهوه وی ۶۰ را آهسته مزه‌مزه می‌کنم، به این فکر می‌کنم که بهتر است بروم روی یکی از آن صندلی‌هایی بنشینم که چسبیده‌اند به شیشه و شریعتی را می‌شود دید و این‌ بالا هیچ نشانی از صدای سواری‌های کوچک و بزرگی نیست که هر کدام سعی می‌‌کنند به سواری دیگری راه ندهند و این بالا حتی نمی‌شود دست راننده‌هایی را دید که یکدفعه روی بوق سواری‌شان می‌کوبند و چه خوب که این بالا خبری از آن صدای گوشخراش نیست و البته وقت‌هایی که کافه شلوغ‌تر است و صندلی‌ها تقریبا پُرند و همه حرف می‌زنند و موکا و ماکیاتو و لاته و ماست‌وگرانول و همبرگر مخصوص و هر چیز دیگری که میلشان کشیده می‌خورند، موسیقی هم مثل صدای همین آدم‌های دوروبرم که ذوق‌زده‌ می‌خورند و حرف می‌زنند و بلند می‌خندند، بلند و بلندتر می‌شود و چاره کار این وقت‌ها که موسیقی یکدفعه به پُتک بزرگی تبدیل می‌شود که روی سرم فرود می‌آید پناه بردن به هدفون سفید کوچکی است که موسیقی‌های ساکن آی‌تیونز را یکراست روانه گوشم می‌کند و برای نوشتن این چیزی که پنج‌شنبه‌ها و جمعه‌های این ماه‌ها را صرفش کرده‌ام موسیقی هرچه عجیب‌تر بهتر و خودم را آزاد می‌گذارم که هرچه پخش شد به خیال خودم ادامه موسیقی قبلی باشد و گاهی در میانه نوشتن سرم را بلند می‌کنم و آدم‌های دوروبرم را می‌بینم که هنوز ذوق‌زده‌اند و هنوز می‌خورند و هنوز حرف می‌زنند و هنوز بلند می‌خندند و به جای صدای خوردن و حرف زدن و بلند خندیدنشان صدای موسیقی انور براهم و میشل خلیفه است که در سرم می‌پیچد.
بیست دقیقه یک بار از جا بلند می‌شوم این وقت‌ها و نفس عمیق می‌کشم و دوباره می‌نشینم و پیش از آنکه نوشتن را شروع کنم هدفون سفید را از گوشم بیرون می‌آورم و شریعتی را نگاه می‌کنم که هنوز شلوغ است و هنوز سواری‌ها به هم راه نمی‌دهند و هنوز صدای بوق هیچ سواری‌ای پنج طبقه بالا نمی‌آید و موسیقی کافه هم عوض شده و اگر مطمئن نبودم اینجا تهران است و اسم این خیابان شریعتی است و این تکه شریعتی را می‌گویند دوراهی قلهک، خیال می‌کردم مثل آدم‌های سریالِ «قهرمان» طی‌الارض کرده و یکدفعه پا گذاشته‌ام به نوشگاهی در پاریس یا بارسلونا یا هر جای دیگری که آدم‌ها می‌روند و روزی را که گذرانده‌اند پشتِ درِ نوشگاه جا می‌گذارند و می‌روند برای آنکه ادامه روز را آن‌طور که دوست دارند بسازند و روشن است که این‌ جاها موسیقی‌اش فرق داشته باشد با کافه‌ای در خیابان شریعتیِ تهران و ظاهرا هیچ چیزِ تهرانِ این روزها دقیقا همان چیزی نیست که باید باشد و در این چند دقیقه‌ای که هدفون را درآورده‌ام، آدم‌هایی را می‌بینم که در پیاده‌رو روبرویی راه می‌روند؛ یکی‌یکی یا باهم و دو سواری ناگهان به هم می‌کوبند و راننده یکی از سواری‌ها پیاده می‌شود و خیابان که قبلا هم بند آمده بود، بندآمده‌تر می‌شود و آن یکی راننده هم از سواری‌اش می‌آید بیرون و شروع می‌کنند به داد و بیدادی که حتی یک کلمه‌اش به پنج طبقه بالاتر از زمین نمی‌رسد و از اینجا که پنج طبقه بالاتر از زمین است هیچ معلوم نیست چرا یکی از راننده‌ها دارد توی سرش می‌کوبد و خودش را می‌زند و راننده‌ها آن‌قدر دورند که لبخوانی هم نمی‌شود کرد و حتی اگر می‌شد هم فایده‌ای نداشت چون از آن کارهایی است که مثل خیلی کارهای دیگر هیچ استعدادی در آن ندارم.
شریعتی هنوز شلوغ است و صف طویل سواری‌ها هنوز چشم به راه دو راننده‌ای هستند که خیابان را بند آورده‌اند و اتفاق دیگری هم ظاهرا قرار نیست بیفتد و تماشای خیابان بندآمده هم لذتی ندارد و باید دوباره سرگرم کارِ این پنج‌شنبه‌ها و جمعه‌ها شد که معمولا دو ساعت دیگر طول می‌کشد و دومین قهوه وی ۶۰ را آهسته سر می‌کشم که بهترین دمای ممکن را دارد و به سبُکیِ ظاهری‌‌اش نباید اعتماد کرد چون وقتی تمام می‌شود فکر می‌کنی نکند سه تا اسپرسو مضاعف را یکجا سر کشیده‌ای که به جای خون در رگ‌هایت قهوه جاری است و همین‌طور که جمله‌های این یکی، دو ساعت را می‌خوانم می‌بینم یک جای کار می‌لنگد و چندصفحه می‌روم عقب‌تر و همین‌طور عقب‌تر و می‌بینم رسیده‌ام به فصل‌های قبلی و دارم از نو جمله‌ها را می‌نویسم و جمله‌هایی را که قبلا نوشته‌ام خط می‌زنم تا می‌رسم به آخرین جمله‌هایی که امروز نوشته‌ام و بالاخره می‌شود نفس راحتی کشید و درِ مک‌بوک را بست و کیف را جمع کرد و سوار آسانسوری شد که پنج طبقه می‌رود پایین و به خیابان رسید و خیابان بندآمده را از نزدیک دید و چه عجیب که حتی اینجا هم خبری از صدای سواری‌ها نیست و هنوز انور براهم و میشل خلیفه می‌نوازند و زندگی ادامه پیدا می‌کند.