کلیمانجارو

کلیمانجارو


می‌خوام حسابی سر‌و‌صدا کنه، جوری که لااقل تا ده بیست سال، مردم تهران مرگِ من رو یادشون بمونه؛ پول و پله‌ای هم ندارم اما هر‌چی تو تنم سالمه مال شما


محمود اشرف‌زارعی


پیشگفتار
{لازم نیست حتما این قسمت را بخوانید}
اسفندماه سال ۹۳ درست شب چهارشنبه‌سوری برادرم در ۳۹ سالگی توی رختخوابش مُرد. البته یک شب قبل‌تر یا به قول گوینده‌های اخبار، سحرگاه گذشته دار فانی را وداع گفته بود اما تا ظهر فردایش کسی نرفته بود یک تُک‌پا توی اتاقش تا ماجرا را بفهمد. من جنازه‌اش را هرگز ندیدم. چون وقتی با برادرهای دیگرم به خانه رسیدیم، توی اتاقش پا نگذاشتم. لابد از ترس… آمبولانس که آمد باز ندیدمش، چون خودم را توی اتاق دیگری حبس کرده بودم… و وقتی می‌گذاشتندش توی گودالش باز هم دورتر ایستادم و سرازیر شدنش را ندیدم‌…گمانم فقط یک‌مرتبه وقتی کفن‌پیچ از غسالخانه بیرونش آوردند نگاهم بهش افتاد… فامیل می‌گویند روی دو زانو سُر خورده‌ام و با سر رفته‌ام روی سرامیک‌ها… خودم چیزی در خاطر ندارم.

یک خواب
{خواندنش الزامی است}
پشت فرمانِ یک پراید نشسته‌ام و توی بزرگراه چمران می‌رانم. معمولا به جنوب. یکباره راننده جلویی ته‌سیگارش را از شیشه بیرون می‌اندازد. ته‌سیگار با آن خرده‌آتش‌هایش توی هوا می‌رقصد و یکراست می‌آید به طرف من… شاید ده سالی می‌شود که هفته‌ای یکی، ‌دو مرتبه بی‌کم‌وکاست این خواب را می‌بینم. فوبیای عجیبی برایم ساخته. اینکه اگر یک قطره بنزین همان لحظه بچکد روی گلِ آتش آن سیگار… خیال می‌کنم/ خیال می‌کردم بالاخره یک روزی همین‌جوری‌ها می‌میرم.

یک خبر
من سرطان دارم. دکترها یک تکه چربی اضافی به قاعده یک نخود یا لیمو – چه فرقی می‌کند – توی تنم دیده‌اند… یک ماه‌ می‌شود که این را می‌دانم. از وقتی فهمیده‌ام اوضاع فرق کرده. می‌گویند آن آخرهای کار که غده سرطانی متاستاز می‌دهد به همه‌ جان آدم، درد عجیبی دارد. اما گمانم از جزغاله شدن در اتاقک پراید بهتر باشد. شاید احمقانه است اما انگار خیلی هم ناراحت نیستم. باید درصد امید به زندگی‌ام در این تست‌های اینترنتی عدد جالبی را نشان بدهد.

یک فیلم
بهمن فرمان‌آرا فیلمی دارد به نام «یک بوس کوچولو». همان اوایل فیلم، رضا کیانیان بعد از سال‌ها که خارج از ایران زندگی می‌کرده، ناگهان و شبانه از ژنو می‌آید خانه دوست قدیمی‌اش جمشید مشایخی. هر‌دو نویسنده‌اند.کاری با اینجاهاش ندارم…
کات به گپ زدن‌ دو دوست قدیمی:
{همان شب – داخلی}
کیانیان داستانی را تعریف می‌کند که در آن شخصیت اصلی با ماشین زمانی که در اختیار دارد همینگوی را از زیر‌زمین خانه‌اش بیرون می‌کشد و می‌برد روی قله‌های کلیمانجارو. آن‌وقت قصه این‌طوری تمام می‌شود که همینگوی این‌بار به جای زیرزمین خانه‌اش روی آن ارتفاع باشکوه، تفنگ پدری‌اش را می‌گذارد زیر چانه‌‌ و شلیک می‌کند. دست‌آخر هم جمشید مشایخی که تا چند دقیقه قبل از رسیدن کیانیان مشغول ناکار کردن خودش توی اتاق نمور خانه‌اش بود، حسابی از داستان کیفور می‌شود و می‌گوید: “قشنگه، خیلی قشنگه. جای مردن آدم باید برازنده‌ش باشه.”

یک تفسیر
{شخصیت‌پردازی}
من یک آدم معمولی هستم. زیادی معمولی… یعنی به عنوان یک مرد جوان تا به حال هیچ کار خاصی در زندگی‌ام انجام نداده‌ام. اصولا هیچ‌کجایم هم باد نمی‌دهد/ نداده. حسابی چفت‌وبست داشته‌ام. همه عمرم به یک سیگار پک نزده‌ام. این یکی خیلی حرف است. آدم‌های معمولی/ زیادی معمولی، زندگی وحشتناکی دارند… تو مایه‌های زندگی ایوان ایلیچ خدابیامرز… خیلی وحشتناک و خیلی معمولی… ماها را تاریخ به هیچ کجایش نمی‌گیرد.
اگر بخواهم با خودم صادق باشم باید نصف این هیچ بودن را بیندازم گردن خودم. تنبلی ذاتی و کم‌رمقی همیشگی مثلا یا چه می‌دانم بی‌انگیزگی. اما باقی‌اش را با خیال راحت می‌دوزم به تن شرایط. ظرفِ فاسد هر مظروفی را فاسد می‌کند… ظرف در اینجا جانشین واژه شرایط است یا جامعه… خلاصه من نیستم، چیزی بیرون از من است. من‌ مظروفم.
چه دردسر؛ تا حالا زندگی‌ام عجیب بی‌خاصیت بوده است. ۳۵ سال بطالت محض. کمی توی کتاب‌ها لولیده‌ام اما تهش از آن هم چیزی نصیب نبرده‌ام. با این وصف لیاقت من همان زیرزمین نمور و گند‌گرفته خانه همینگوی است. اما من می‌خواهم یک پولتیکی بزنم به زندگی‌ام. می‌خواهم حسابی به این جبر کوفتی دهن‌کجی کنم و بروم روی کلیمانجارو بمیرم.
(احتمالا آوای ریشخند از مبدأ مخاطب.) اما چرا؟ مگر نمی‌شود؟ نمی‌شود آدم نقشه مردنش را با شکوه طراحی کند؟ خل‌بازی است؟ واقعی نیست؟ ادا اطوار فانتزی است؟ باید بروم دنبال شیمی‌درمانی و این حرف‌ها؟ به درک… می‌خواهید بخندید یا نه…
آدم باید خیلی یابو باشد که همچو فرصتی را از دست بدهد. به‌خصوص اگر زندگی‌اش تا این حد سگی بوده باشد.

یک روایت
شروع
یک‌ ماه است که خبر دارم کلکم به‌زودی کنده می‌شود. به اصرار دکترم پی‌اش را گرفتم تا امروز. آزمایش و بگیر و ببند… تهش بی‌خیال شدم. از در بیمارستان که بیرون می‌آیم همه‌چیز از زور نحسی مرگ دارد جلوی چشم‌هام منقلب می‌شود. درخت‌های کنار خیابان هیبت غمگینی پیدا کرده‌اند. دختر گل‌فروش سر چهارراه زیاد از حد زیبا است. پشت رل که می‌نشینم خیابان موج برمی‌دارد. حالا باید بزنم زیر گریه. اما خبری نیست. طبق معمول. پنج سال پیش که برادر جوانم مرد هم همین حس را داشتم… حسِ هیچی! فقط یک هفته تمام داشتم گوگل می‌کردم. می‌خواستم ببینم در ادیان و مکتب‌های فکری گوناگون آدم‌ها وقتی می‌میرند کجا می‌روند. واقعا می‌خواستم ببینم برادرم کجا رفته! تهش رسیدم به نظر هاوکینگ و استپ کردم. راستش را بخواهید بدترینش بود اما نمی‌دانم چرا آرامم کرد… نیستیِ محض. شاید چون از اول هم خیال می‌کردم هر چیزی از توهم بهتر است.
دنده می‌دهم به پراید خاکستری و چمران جنوب را می‌رانم سمت پایین. فکر می‌کنم باید یک نفر را پیدا کنم که بشود باهاش در این‌باره حرف زد. یک‌ نفر که درصدی از خل بودن توی وجودش باشد. برای درک کردن حرف‌هایم لازمش می‌شود. وگرنه پسم می‌زند. سروش بدک نیست. وراج است اما از طرفی هم یک خلِ به تمام معناست. شماره‌اش را می‌گیرم. خرِ وامانده جمله دوم نرسیده، قبول می‌کند شب را بیاید خانه‌ام. حتی نمی‌گذارد سر حرف را باز کنم. لب وا نکرده چترش را باز می‌کند.
چند دقیقه‌ای پشت در خانه علاف می‌شوم. کلید توی قفل جان می‌کَند. توی حیاط چشمم می‌افتد به صفر‌آقا که نشسته لبه باغچه و غمبرک زده. لابد دوباره با میناخانم دعوایشان شده. پیرمردِ بیچاره از وقتی گرفتارِ تریاک شد، یک روز در میان با زنش دعوا دارد. دو سال پیش، یک دکترِ محشری برای دردهایش تریاک تجویز کرد. صفر‌آقا هم سرِ یک سال نشده تریاکیِ تیری شد. طوری که انگار مادرزاد این‌کاره بوده.
پله‌های آهنی و زنگ‌زده را بالا می‌آیم. لش می‌کنم روی کاناپه. به هیچ‌چیزی فکر نمی‌کنم. آدم باید بتواند همیشه این‌طوری زندگی کند. ناامیدی اکسیر خوشبختی است.
یک ساعت نمی‌کشد که سر‌و‌کله سروش پیدا می‌شود. شاید فکر کرده یکی از آن شب‌هایی است که می‌تواند پر‌پیمان وراجی کند. اما نمی‌گذارم دهن وا کند. استکان چای را می‌گذارم جلویش و می‌گویم: “امشب قراره فقط بشنوی. بلدی؟”
کمی جا می‌خورد. من زیاد اهل حرف زدن نیستم. دست‌کم تا الان نبوده‌ام.
سروش طعنه می‌زند: “بد هم نیست. تنوع میشه.
جلوش می‌نشینم روی زمین. قند را می‌زنم توی چای.
– من دارم می‌میرم. یه غده سرطانی‌ دارم. می‌خوام ازت کمک بگیرم. همین. پایه هستی؟
لحظه‌ای بهت‌زده نگاهم می‌کند. گمانم باور کرده است. ظاهرش این‌طور نشان می‌دهد. شاید چون می‌داند من اهل شوخی کردن و این‌جور مسخره‌بازی‌ها نیستم. اما انگار لال شده. کله چند منی‌اش را تکان می‌دهد که یعنی ادامه بدهم.
چیزی که نگرانم می‌کند مردن نیست. تا شروع دوره شدت بیماری دو، سه ماهی وقت دارم. خب، قید جراحی را زده‌ام. از دور باطل متنفرم. فقط می‌خواهم قبل از رسیدن به دوره وخامت اوضاع و احوالم قال قضیه کنده بشود. از طرفی هم دنبال یک‌جور مردن پر‌سر‌و‌صدا هستم. یعنی می‌شود؟
سروش با چشم‌های وق‌زده نگاهم می‌کند. انگار باور نمی‌کند چیزهایی را که دارد می‌شنود. بالاخره به حرف می‌افتد: “زیادی ریلکسی. آدم به وحشت می‌افته.”
این را که می‌گوید موتورش روشن می‌شود. نیم‌ساعتی یک‌بند فک می‌زند. شاید ازش بدم آمده است که این‌طور رذیلانه ماجرای مردنم را در کسری از ثانیه توی سرش حل و فصل کرده. به هیچ کجایش نگرفته. آدم گاهی یک چیزی را توی فکرش می‌خواهد اما وقتی عملا با آن‌ چیز روبرو می‌شود، می‌بیند چیز دیگری می‌خواسته. من نمی‌خواستم رفیقم به مردنم بی‌تفاوت باشد. سر جمعِ حرف‌هایش می‌خواهد حالی‌ام کند که مرگ یک واقعیت است و چیزی که توی سر من می‌چرخد یک امر انتزاعی. می‌گوید نمی‌شود این دو تا را با هم جمع زد. می‌گوید شکل زندگی و مردن آدم‌ها جبرا بر هم منطبق می‌شود و یکسری اراجیف دیگر.
بعد دوباره نوبت من می‌شود. ماجرای فیلم فرمان‌آرا را برایش می‌گویم. دست‌آخر هم می‌ایستم کنار پنجره و ادامه می‌دهم: “اگه می‌خوای در حقم رفاقت کنی، من رو ببر کلیمانجارو. می‌خوام اونجا بمیرم. من می‌خوام زندگی تو عمق پست‌ترین دره‌ها رو روی بلندترین قله این شهر تموم کنم.”
سروش دوباره بهت‌زده نگاهم می‌کند.
– داری شعر میگی؟ نمی‌دونستم از خاصیت‌های مرگ اینه که مجسمه‌ها رو شاعر می‌کنه.
بعد سکوت می‌شود. هر‌دو می‌خزیم توی خودمان. چیزی توی وجودم نهیبم می‌زند که دست از این مسخره‌بازی بردارم و دست‌کم عین باقی آدمیزاده‌ها بمیرم. اما دلم می‌خواهد بازی کنم. دم رفتن سروش توی درگاهی خانه می‌ایستد و می‌گوید: “چند روزی ماشینت رو به من قرض بده.” سوئیچ را برایش می‌آورم و راهی‌اش می‌کنم. توی راه‌پله مکث می‌کند. می‌گوید: “بلندترین قله تهران دماونده. اگه خواستی همین جمعه شال و کلاه کنیم.”

میانه
(یک اتفاق فرعی)
نزدیک‌های صبح با صدای صفر‌آقا از خواب می‌پرم. حرف‌هایش برایم مفهوم نیست. در را که باز می‌کنم، پیرمرد از هولش نمی‌تواند کلمات را درست ادا کند. فقط با دست به پایینِ پله‌ها اشاره می‌کند. می‌دوم پایین. میناخانم توی بالکنِ کوچکِ جلو خانه ولو شده روی شکم. دست و پام را گم می‌کنم. زور می‌زنم بفهمم چه مرگشان شده. یک دقیقه بعد بالاخره صفر‌آقا زبان باز می‌کند. می‌گوید نیم ساعت پیش حال زنش به هم خورده است. بعد پیرمرد، زن بینوا را بغل گرفته که مثلا از پله‌ها ببردش پایین و برساندش درمانگاهی جایی. اما همان دم درِ بالکن دیگر نتوانسته وزنِ میناخانم را تحمل کند و هر‌دو ولو شده‌اند روی زمین. می‌دوم توی خانه پای تلفن و سروش را می‌گیرم. عقلم به جایی قد نمی‌دهد. توی خلوتیِ شب خیلی زود سر‌و‌کله‌اش پیدا می‌شود. یک چیزهایی از کمک‌های اولیه سرش می‌شود. تا مینا خانم را می‌بیند، می‌گوید: “ابله فکر کردم خودت طوری شدی. باید زنگ می‌زدی اورژانس.”
بعد کمی با میناخانم ور می‌رود و این‌طرف و آن‌طرفش می‌کند. دست‌آخر می‌گذاریمش توی ماشین. باید ببریمش میلاد. به سروش حالی می‌کنم که قصد ندارم همراهشان بروم. سر تکان می‌دهد اما چیزی نمی‌گوید. دمِ رفتن صفر‌آقا التماس‌کنان می‌افتد به دست و پایم که همراهشان بروم. هر‌چه آیه به گوشش می‌خوانم که تا همین جاش هم زیادی بهتان لطف کرده‌ام و خودم محتضرم افاقه نمی‌کند. پیریِ نزار بدجوری سماجت می‌کند. بالاخره راهی می‌شویم. سروش عین دیوانه‌ها رانندگی می‌کند. گمانم مست است. صفر‌آقا از ترس دوباره لال شده. از روی یک دست‌انداز پرواز می‌کنیم. صدای برخورد کف ماشین با آسفالت بزرگراه را به‌وضوح می‌شنوم. یک پیرمرد و پیرزن آن پشت رو به موتند. با مشت قایم می‌کوبم به بازوی سروش. کمی به خودش آمده. نرم‌تر می‌راند.
سروش را همان دم در بیمارستان راهی می‌کنم برود. بماند دردسر می‌شود. میناخانم را توی اورژانس پذیرش می‌کنند. جاگیر که می‌شوند، می‌آیم توی حیاطِ بیمارستان و سیگاری آتش می‌زنم. فکر می‌کنم به وضعِ مضحکی که دارم. به‌زودی قرار است ریق رحمت را سر بکشم و حالا بی‌خیالِ عالم، شده‌ام منجیِ یک پیرمرد و پیرزنِ زپرتی.
ته‌سیگارم را می‌چلانم توی سطلِ کنارِ حیاط و می‌روم توی سالن انتظار چند ساعتی که تا صبح مانده را به قیافه آدم‌ها نگاه کنم. صندلی فلزی توی پاگردها به نظرم جای خوبی می‌آید. نمی‌دانم چطور می‌شود که روی همان صندلیِ سرد خوابم می‌برد. سابقه ندارد. لابد اولین نشانه‌های مرض تازه‌ام است. دوباره که چشم وا می‌کنم، چند دقیقه‌ای حالی‌ام نمی‌شود کجام. یک بابایی که همان دور و بر دارد قدم می‌زند پاورچین می‌آید سمتم و می‌نشیند کنارم. همین آدم خواب را از سرم می‌پراند و یادم می‌اندازد چرا آنجا هستم. طرف آن همه صندلیِ خالی را گذاشته و عدل آمده چسبیده به من. مشکوک می‌زند. فکر می‌کنم حالاست که نک و نال‌کنان دستش را کاسه کند جلویم. حوصله‌اش را ندارم. بلند می‌شوم که بروم یک ورِ دیگری اما تا نیم‌خیز می‌شوم مردک دست می‌اندازد به آستینم و از نو می‌نشاندم روی صندلی. ترس برم می‌دارد. خیال می‌کنم از این روانی‌هاست. صورتش را جلو می‌آورد و آرام با لحنی که هیچ به سر و ریختش نمی‌آید می‌گوید: “هر مشکلی داشته باشید در خدمتیم. هر کم و کسری‌ دارید فراهم می‌کنیم براتون. کلیه، قلب، خون. بیمارتون تو چه بخشی بستریه؟”
باور نمی‌کنم. هنوز توی سرم می‌چرخد که طرف حتما خل است. اما چند دقیقه‌ای که می‌گذرد شیر‌فهم می‌شوم خودم توی باغ نیستم و این بابا توی این بی‌وقتیِ شب سر کار و کاسبی‌اش است. تهران پر شده از دلال‌های همه چی. این یکی مستقیم رفته سر اصل جنس! از مدل حرف زدنش معلوم می‌شود پشتش خالی نیست و دم و دستگاهی در کار است. خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم برای من هم بد نشده. اصلش طرف زده به خال. وامانده‌تر از من کی؟ یک جوری که انگار تا حالا داشتم پیِ همچو آدم می‌گشته‌ام می‌گویم: “شما خرید هم دارید؟”
اولش جا می‌خورد. اما بعد خودش را جمع می‌کند و کاسبکارانه می‌گوید: “تا جنست چی باشه.”
می‌گویم: “هرچی بخوای. هرچی راستِ بازاره.”
برق می‌آید توی چشم‌هاش. فکر می‌کند نوکِ قلابش افتاده به دهانِ شاه‌ماهی. در دم تصمیم می‌گیرد وصلم کند به بالا. کاغذ و قلم از جیبش در‌می‌آورد و یک چیزهایی می‌نویسد. کاغد را می‌گذارد کف دستم. “بیا عمو. این نشونی بِن‌هوره. جمعه‌بازارِ پروانه رو بلدی؟ نشونی رو نوشته‌م برات. راسته عتیقه‌فروشا. راحت پیداش می‌کنی. بگو قاسم فرستاده‌ت.”
بعد هم غیبش می‌زند. به خودم که می‌آیم می‌بینم نیمه‌های شب توی راهروی بیمارستان نشسته‌ام و دارم با یک دلالِ کلیه قرار و مدار می‌گذارم… کاغذ را تا می‌کنم و می‌گذارم توی جیبم. بعد راهم را می‌گیرم که بروم پی کارم. نمی‌دانم چرا دیگر برایم اهمیتی ندارد صفر‌آقا و میناخانم چه بلایی سرشان می‌آید. هیچ چیزی برایم اهمیت ندارد.

ملاقات با بن‌هور
الان پنج روزی می‌شود که از سروش خبری نیست. تلفنش را جواب نمی‌دهد. نگرانِ ماشین نیستم اما می‌خواهم بدانم کجا غیبش زده. صفر‌آقا و میناخانم دو روز بعد از شبی که رساندمشان بیمارستان برگشتند و هیچ حرفی هم نزدند. تمام پنج روز را مثلِ یکی از وسایلِ زهوار در‌رفته خانه‌ام افتاده بودم یک کنجی و جنب نخورده‌ام. با این وضع هیچ بعید نیست مرگ هم پسم بزند. چون من درست مثل کسی هستم که پیش از شروعِ دعوا خودش را خیس می‌کند و آن طرفِ دعوا از شدتِ حقارتی که می‌بیند غائله را رها می‌کند و می‌رود پی کارش. روزی یک وعده را هم به‌زور غذا خورده‌ام و هیچ احساسِ گرسنگی نمی‌کنم. روی کاناپه کنارِ دیوار ولو شده‌ام و تیزی فنرهایش را احساس می‌کنم. مدام چشم می‌بندم و دوباره وا می‌کنم. نمی‌دانم چه وقتی از روز است. فقط می‌دانم پنج روز از ماجرای بیمارستان گذشته. توی راه‌پله یک صدایی می‌شنوم. یک‌ نفر دارد می‌آید بالا. سایه‌اش می‌افتد روی در. در را باز می‌کند و می‌آید تو. سروش است. بلند می‌شوم و روبرویش می‌ایستم. چیزی نمی‌گوید. مسخره است: توی خیالم همه چیز شبیه صحنه‌های یک فیلم می‌چرخد. انگار سکانس نهایی است و پارتنرها روبروی هم ایستاده‌اند تا دیالوگ آخر را بگویند. سروش جلو می‌آید: “بهتری؟ ماشین رو برات آوردم.”
– یه زنگ که می‌تونستی بزنی…
– میگم برات. یه مشکلی پیش اومد.
بعد همان‌جا دم در می‌نشیند روی زمین. ظاهرش مثل سوداگری است که از سفر دور و دراز کشف معدن طلا دست خالی برگشته.
– چته تو؟ کجا بودی؟ چرا سر و ریختت انقدر ناله است؟
– ولش کن مهم‌ نیست. ببینم تو کلیمانجاروت رو پیدا کردی؟
– تا جایی که یادمه تو قرار بود من رو ببری دماوند.
– فردا جمعه‌س. صبح میام دنبالت. می‌خوام به قولم وفا کنم.
سوئیچ را می‌گذارد توی دستم و می‌رود. دوباره بر‌می‌گردم روی کاناپه. حالا خوب معلومم شده که حرف‌های آن شب را باور نکرده. شاید هم به نفعش نبوده باور کند. یکباره یادم می‌افتد به آن مردکِ توی بیمارستان. می‌روم سراغ پیراهنم. تکه‌کاغذی که نشانی رئیسش را رویش نوشته بود باید هنوز توی جیبم باشد. کاغذ مچاله را بیرون می‌آورم. تصمیم می‌گیرم فردا به جای لاس زدن با سروش یک سری بروم جمعه‌بازار، سراغ این یارو بن‌هور. هر‌چه باشد از اینجا نشستن و گندیدن بهتر است…
صبحِ کله سحری یکی آمده و پشت هم دارد زنگ خانه را می‌زند. معلوم نیست چه مرگش است. جان می‌کنم و شستی آیفون را فشار می‌دهم. سروش است. حسابی شال و کلاه کرده. برای رفتن به دماوند؟ آن‌قدرها کله‌خر هست که ازش بربیاید. نمی‌خواهم توی خانه بمانم. هر طوری هست از جام می‌کنم و لباس تن می‌کنم. سوئیچ را می‌گذارم توی دست سروش و چشم می‌چرخانم دنبال ماشین. پارکش کرده کنار دیوار دو تا خانه آن‌طرف‌تر. یک‌ور ماشین رفته. کار همان شب است. معلوم بود بالاخره می‌کوبدش به یک‌جایی. اهمیت نمی‌دهم. چیزی هم نمی‌پرسم. چشم‌هام هنوز سنگینِ خوابند. باید یک‌جوری سروش را دک‌ کنم و بروم پی کار خودم…
می‌نشیند پشت رل و راه می‌افتد. زیر ماشین تلق‌تلق می‌کند. یک‌شبه ماشین را تبدیل کرد به یک لکنته. وقتِ دیگری بود دمار از روزگارش در‌می‌آوردم. حالا عین خیالم نیست. احوالات عجیبی است. مرگ همه‌چیز را از سکه می‌اندازد.
گمانم حافظه‌ام مختل شده. وقایع را با تقطیع عجیبی یاد می‌آورم. یادم نمی‌آید کجا از شر سروش خلاص شده‌ام. گمانم نیم ساعتی می‌شود که دنبالِ یک جای پارک می‌گردم. گندش بالا آمده. یک گُله جای خالی توی این شهر پیدا نمی‌شود. دستِ آخر توی لاله‌زار یک جایی پیدا می‌کنم و ماشین را می‌چپانم تویش. معلوم نیست چطور از اینجا سر در‌آورده‌ام. حالا باید کلی پیاده گز کنم تا آن جمعه‌بازارِ لعنتی. توی کاغذ نوشته روبروی پلاسکو. عرق از چهاربندِ تنم می‌ریزد. پیاده‌روها حسابی شلوغند. بالاخره از دور پلاسکو را می‌بینم. زار و نزارتر از همیشه به نظرم می‌آید. آخرین بار کِی آمده بودم اینجا؟ انگار یک چیزی مثل همان چربیِ مزاحم که توی تن من جا خوش کرده، توی تنِ پلاسکو هم هست. خوفِ این را به آدم می‌دهد که چیزی به فنایش نمانده. قیافه‌اش هم همین‌قدر رقت‌انگیز است که قیافه من. از سربالاییِ ورودی بازار بالا می‌روم. برداشته‌اند پارکینگ یک پاساژی را همان دور و بر پلاسکو کرده‌اند میدان معرکه‌گیری دستفروش‌ها. مردم هم که انگار لنگِ رفتن به این‌جور جاها هستند. جای سوزن انداختن نیست. یکراست می‌روم سراغ عتیقه‌فروش‌ها. هرچه جنسِ بنجل و گُه‌گرفته قدیمی است به اسم عتیقه روی هم تلنبار کرده‌اند. پیرمردهای سبیلو با لباس‌های چرک کنارِ بساط‌ها ایستاده‌اند. صدای یک گرامافون قدیمی خش‌دار و گوش‌خراش توی فضا پیچیده. یکی‌شان را که دور و برش خلوت‌تر است، گیر می‌آورم و درِ گوشش سراغ بن‌هور را می‌گیرم. چپ‌چپ نگاهم می‌کند و بعد به تهِ راهرو اشاره می‌کند. آن آخرهای راهرو دو تا مرد سبیل‌کلفت روبروی هم نشسته‌اند به نرد بازی کردن. بن‌هور باید یکی از همین‌ها باشد. پشت سرشان می‌ایستم و به اسم صدایش می‌زنم. هر‌دو بر‌می‌گردند. آن یکی که سبیل‌هاش سفیدتر است می‌گوید: “فرمایش؟”
– من رو قاسم فرستاده.
– خوش اومدی آقاجون. بیا بشین. کارت چی هست حالا؟
صندلی زهوار در‌رفته‌ای را که لابد به اسم عتیقه قرار است به یک بدبختی بیندازند می‌کشد تا کنارِ دستش و اشاره می‌کند به من که بنشینم. آن یکی هم بی‌حرف بلند می‌شود و می‌رود پی کارش. تجارت سرپاییِ خوبی به نظر می‌رسد. همان‌طور ایستاده حرفم را می‌زنم. معذبم.
– شما چی تو بساطتون پیدا میشه؟
– هر چی که بخوای. بستگی داره به جیبت و اینکه مریضت چشه.
– مریض خودمم. اما نیومدم واسه دوا درمون.
– پس چی می‌خوای اینجا؟
قیافه‌اش تو هم می‌رود. شاید چون فکر می‌کند مشتریِ راه‌دستی برایش نیستم.
– اگه کسی بخواد بمیره هم می‌تونی کمکش کنی؟
– گرفتی ما رو؟
– قاسم گفت هر کاری می‌تونی بکنی.
خیره نگاهم می‌کند. معلوم است حسابی به هم ریخته و نمی‌داند چی بگوید. شاید هم دارد نقش بازی می‌کند و هیچ برایش تعجبی ندارد. بعد از چند لحظه به حرف می‌افتد:
– چه جورش رو می‌خوای؟ مطبوعاتی؟ روشنفکری؟ خودکشی؟ قتل؟ هر کدوم قیمتِ خودش رو داره. چَپت پره؟
حدسم درست بود. طرف داشت مَحَکم می‌زد تا بعد خودش را رو کند.
– فرقی نمی‌کنه. فقط می‌خوام حسابی سر‌و‌صدا کنه. جوری که لااقل تا ده بیست سال، مردم تهران مرگِ من رو یادشون بمونه. پول و پله‌ای هم ندارم. اما هر‌چی تو تنم سالمه مال شما.
از جایش بلند می‌شود و درست مثل همان مردک قاسم، چیزی روی کاغذ می‌نویسد و می‌دهد دستم. نشانیِ یک جایی است طرف‌های پامنار. می‌گوید آنجا دفتر کارش است و قراردادها را آنجا می‌بندد. باهام قرار می‌کند دو روز بعد بروم سراغش. بعد هم مجال نمی‌دهد چیزی بپرسم یا حرفِ دیگری بزنم. می‌زند روی شانه‌ام و می‌رود یک‌طرفی. ویلان می‌مانم وسطِ قاذوراتی که این‌طرف و آن‌طرف پهن شده روی زمین و مردمی که توی هم می‌لولند.

پایان‌بندی
افسرِ پلیس از آن بالا دارد همین‌طور برگه‌های جریمه را می‌چسباند روی شیشه ماشین‌ها. معلوم نیست این همه ماشین بالاخره کدام گوری می‌توانند توقف کنند! بد و خوبِ هیچ چیز روشن نیست توی این شهر. پیش از آنکه برسد به من، فلنگ را می‌بندم. خنده‌ام می‌گیرد. از بلاهت خودم. مرگ هر آدمی را به وحشت می‌اندازد. فرقش برای من فقط در این است که شده‌ام آونگی میان بی‌تفاوتی و این وحشتِ کشنده. انگار فاصله‌ام از واقعیتی که دوره‌ام کرده مدام کم و زیاد می‌شود و به همان نسبت ترسم. گمانم نباید دیگر پشت رل بنشینم. سرم دوران گرفته است. می‌زنم کنار. کمی چشم روی هم می‌گذارم. چشم که وا می‌کنم روی صندلیِ شاگرد نشسته‌ام و سروش پشت رل است. وسط یک بزرگراه. انگار چمران است. وحشت همه وجودم را گرفته. دست‌هام عین مرده‌ها یخ کرده. یکهو صدای سروش توی سرم می‌پیچد:
– قشنگ خوابیدیا برای خودت. ولت می‌کنن میری تو چُرت. کجاها سیر می‌کنی؟ آدم دمِ مرگ چرتی هم میشه نکنه!
بعد می‌خندد. بلند و کشدار. نه به آن حال دیروزش و نه به این خنده‌های مزخرف حالایش. فقط می‌توانم بپرسم: “کجا داری میری؟”
با لودگی می‌گوید: “توچال. یه‌کم ارتفاعش از کلیمانجارو کمتره اما بدک هم نیست.”
بعد دوباره می‌خندد. انگار دهانم را با قیر داغ مهر کرده‌اند و لب‌هام از هم وا نمی‌شود. سروش همین‌طور توی گرگ و میشِ جاده می‌راند. بعد دوباره به حرف می‌افتد.
– تو راست می‌گفتی. نباید زندگی رو جدی گرفت. اصلا شاید منم امروز از اون بالا پریدم.
– من کِی خوابم برد؟ اصلا کی راه افتادیم؟
– اینا رو ولش کن. تا حالا تله‌کابین سوار شدی؟ می‌تونی اون بالای بالا که رسیدی خودت رو خفه کنی. یا چه می‌دونم بپری. تو انتخاب آزادی! جای رفیعیه واسه مردن. شاید حتی بهتر از کلیمانجاروی همینگوی باشه.
بعد دوباره شروع می‌کند به خندیدن. سر بر‌می‌گردانم سمت گاردریل‌های کنار بزرگراه که موج بر‌می‌دارند و مثل ماری دارند می‌خزند به جلو. به نشانی خانه بن‌هور فکر می‌کنم. درست نمی‌دانم کی دیدمش اما فردا حتما می‌روم سراغش. کمی جلوتر ماشین توی دست‌اندازِ کوچکی بالا و پایین می‌شود. سروش می‌گوید: “راستی بابت ماشین بدجوری شرمنده‌ت شدم. خودم درستش می‌کنم. لنگ حقوق سر ماه هستم.”
سرم را تکیه می‌دهم به پشتی صندلی. یک وانت داغان جلوتر از ما دارد سربالایی چمران را به‌زور بالا می‌کشد. چندتا کارگر پشت وانت دارند چرت می‌زنند. چمران سر صبحی خلوت است. تا سروش فرمان بگیرد و از پشت وانت بیرون بیاید، یکی از کارگرها که بیدار است ته‌سیگارش را می‌اندازد پشت سرش. ته‌سیگار با آن خرده‌آتش‌هایش توی هوا می‌رقصد و یکراست می‌آید طرف ما. گمانم…

بازدیدها: ۱۰۵

شرق و غرب در شعر نادرپور متجلی است

شرق و غرب در شعر نادرپور متجلی است


گفت‌وگو با صدرالدین الهی درباره کتاب «طفل صد ساله‌‌ای به نام شعر نو» نادرپور کم‌بضاعتی نیما در ادبیات کلاسیک را برگ برنده او می‌دانست


بهنام ناصری


صدرالدین الهی در تاریخ معاصر فرهنگ ایران نام آشنایی است. از این نویسنده، روزنامه‌نگار و مدرس سابق دانشگاه در مقام یکی از چند نقش‌آفرین اصلی در پیدایش ژورنالیسم مدرن در ایران نام برده می‌شود. در کارنامه روزنامه‌نگاری و تالیف‌های او آثار قابل اعتنایی دیده می‌شود که گفت‌وگو با سید‌ضیاء طباطبایی درباره خاطراتش از دوره‌های مختلف زندگی و کار، از جمله کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ و بعد آغاز سلطنت پهلوی و روی کار آمدن رضاخان و… محمد معین، پرویز ناتل خانلری، علی‌اکبر دهخدا، ساعد مراغه‌ای، حسین بنائی و… از جمله کسانی بودند که الهی با آن‌ها گفت‌وگو کرده است. نگاهی به همین فهرست کوتاه کافی است تا به سهم ادبیات فارسی در حوزه علایق مصاحبه‌گر پی ببریم. او بیش از چهل سال است جلای وطن کرده و در امریکا روزگار می‌گذراند. نشر کتاب پارسه به تازگی «طفل صد ساله‌‌ای به نام شعر نو» را از او منتشر کرده است؛ کتابی که حاصل گفت‌وگوی طولانی او با شاعر فقید، نادر نادرپور، درباره شعر معاصر است. گفت‌وگوی مکتوبی که اوایل دهه هفتاد شمسی از طریق دستگاه فکس انجام و در یکی از نشریات ایالات متحد منتشر شد. شبی از شب‌های زمستانی ۹۸ تهران با او که تازه روزش را در صبح حوالی سان‌فرانسیسکو آغاز کرده بود، درباره «طفل صد ساله‌ای…» و مسائل مربوط به شعر معاصر فارسی گفت‌وگو کردم.


شما روزنامه‌نگار مشهور و باسابقه‌ای هستید که گفت‌وگو با شخصیت‌های فرهنگی و هنری بخشی از کار حرفه‌ای شما بوده و این کار را پس از مهاجرت از ایران هم ادامه داده‌اید. چطور به صرافت افتادید که بین شاعران در قید حیات در اوایل دهه نود میلادی سراغ نادرپور بروید؟ آیا اقامت نادرپور در امریکا سبب این انتخاب بوده یا محبوبیت شاعر نزد شما و یا چیز دیگر؟
نه، هیچ‌کدام از این‌ها دلیل انتخابم نبود. کار من اصلا مصاحبه کردن بوده و به‌خصوص مصاحبه کردن با آدم‌های سخت. نمونه‌های برجسته‌اش مرحوم سیدضیاءالدین طباطبایی یا مرحوم دکتر پرویز ناتل خانلری هستند؛ آدم‌هایی که سخت بودند. نادرپور یکی از سخت‌ترین‌ها بود و البته دوست قدیمی من هم بود. دوستی من با نادرپور تقریبا بعد از مرداد ۳۲ شروع شد و تا زمان مرگش ادامه داشت. من با خیلی شاعران هم‌دوره او مثل شاملو، مشیری و کسرایی دوست بودم و شعرهایشان را می‌خواندم. ولی نادرپور من را وادار کرد درباره شعر معاصر فارسی با او صحبت کنم. البته کار آسانی نبود. آدم بسیار سختگیر و دقیقی بود. در حقیقت این مصاحبه یک چشم‌انداز وسیعی است از شعر معاصر فارسی؛ این مسئله را می‌توانید در کتاب و با خواندن نظر نادرپور درباره آدم‌های مختلف متوجه شوید. سعی کردیم در این مصاحبه دعوا نکنیم؛ یعنی نگوییم این خوب است، این بد است. فقط مصاحبه باشد و نظر او پرسیده شود.
•از ابتدا قرار بود گفت‌وگو همین‌طور مکتوب و به قول طنزآمیز شما از طریق «مفاکسه» باشد؟
جالب است بدانید که کار در چه وضعیتی انجام شد. این گفت‌وگو در خارج از ایران و بعد از انقلاب صورت گرفت؛ موقعی که نادرپور و من هر دو در امریکا بودیم. من با او صحبت کردم که بیا راجع به شعر معاصر فارسی صحبت کنیم. قبول کرد. کار سختی بود. او در جای دیگری بود و من در جای دیگری. باید این مصاحبه را کتبی رد و بدل می‌کردیم. آن زمان مثل امروز هنوز تکنولوژی پیشرفت نکرده بود. کار ما با فکس انجام شد و به همین دلیل من اسم مصاحبه را گذاشتم مفاکسه. فکس کار ما را خیلی سخت و در عین حال آسان کرد. تمام نکات مورد نظر هر دو طرف با فکس رد و بدل می‌شد. نادرپور در کارش آدم سختگیری بود. حتی شاید حدیث دست شستنش را شنیده باشید. این آدم در کار شعر ده بار دست و رو می‌شست و بنابراین کارش به نظر من از هر لحاظ قابل توجه بود.
•بله، همان دست شستنی که صدای فروغ را هم درآورده بود. آقای نادرپور شاعر قابل اعتنایی است. با این حال حتما با من هم‌عقیده‌اید که شاعر خوب و قابل اعتنا بودن متضمن نظریه‌پرداز – یا به تعبیر شما در کتاب – فرضیه‌پرداز قابل اعتنا بودن نیست. اگرچه نفس موضع‌گیری انتقادی آقای نادرپور قابل نفی نیست اما اختلاف نظر با ایشان حق خواننده کتاب است. آقای نادرپور در فصل اول کتاب گرایش‌های شعر بعد از انقلاب و طبعا دهه شصت را به دو بخش غرب‌زده و سنت‌گرا یا عرب‌زده تقسیم می‌کند. آیا ایشان نوپردازان هم‌اندیش خود در دهه شصت، یعنی شاعر پسانیمایی آن دهه، را در زمره غرب‌زده‌ها قرار می‌دهند؟ اگر نه، شاعران مستقل و جدا از گفتمان کجای تفسیر آقای نادرپور قرار می‌گیرند؟
نادرپور در این مسئله خیلی کم نظر سیاسی داشت. توجهش بیشتر به نوع تفکر کسی بود که سوژه تحلیل و بررسی قرار می‌گرفت؛ تفکری که از آن شاعر در شعرش جریان پیدا می‌کرد. یعنی بیشتر شعری را که مورد توجه‌اش بود، می‌گرفت و دستمایه بحث قرار می‌داد و تجزیه و تحلیل می‌کرد. می‌گفت به نظر من این شعر به خاطر این واژه‌ها و کلماتی که در آن به کار رفته، غرب‌زده است یا عرب‌زده. این دوتا کلمه را به کار می‌برد. البته شعر سیاسی هم مدنظرش بود. در مورد اینکه یک شاعر چقدر غرب‌زده است و چقدر تحت تاثیر جهان عرب، همواره تحلیل داشت.
•البته ایشان از مطبوعات غرب‌زده دهه شصت هم سخن به میان می‌آورد. مرادشان کدام جراید است؟
راستش نمی‌دانم. در جریان تقابل میان کسانی که طرفدار غرب بودند و آن‌ها که همچنان به دستاوردهای زبان و ادبیات عرب نظر داشتند، نادرپور ناگزیر به طرف غرب می‌رفت؛ به طرف کسانی که معتقد بودند باید جلو رفت و ضمن توجه به شعر کلاسیک، از آن عبور کرد. ضمن اینکه معتقد بود شعر نو باید واجد شرایطی جهانی باشد. من در گذشته دو کار بزرگ در مورد شعر معاصر فارسی انجام دادم: یکی مقاله‌ای است در روزنامه لوموند که در آن شعر معاصر فارسی را بررسی کرده‌ام و یکی هم مقاله‌ای است که در یک مجله ادبی منتشر شد. این دو مقاله به خوبی گرایش‌های شعر ما به دستاوردهای شعر و نظریه ادبی غرب را نشان می‌دهد. شاعرانی هم که مورد بررسی من در آن مقالات بودند، تمایلشان به غرب بیشتر بود و در عین حال آشنایی قابل تقدیری با شعر و ادبیات کلاسیک ایران داشتند. نادرپور یکی از آن شاعران بودند. او شعر روز جهان غرب را می‌شناخت و با شعر کهن فارسی هم آشنا بود. ویژگی نادرپور در اظهار نظرهایش این بود که بسیار صداقت داشت.
•نادرپور در بحث سلف خود، نیما، به درستی به رابطه بین اندیشه و بلندی و کوتاهی مصرع‌ها اشاره می‌کند. او ضرورت ظهور کسی چون نیما را در این می‌دیده که اندیشه جدید و مابعد مشروطه ایرانی دیگر در قالب اوزان عروضی و چارچوب‌های از پیش تعیین‌شده قابل بیان نبوده و برای زدن حرف‌های جدید، باید فرم‌های جدیدی پیشنهاد می‌شده؛ فرم‌هایی که به قول نیما، زبان شعر را به مجرای طبیعی آن بازگرداند. آیا از نظر نادرپور نیما راهگشای اعظم اندیشه‌ورزی، در معنای مدرن کلمه، به شعر فارسی است؟
صدردرصد این‌طور است. منتها معتقد بود نیما به اندازه کافی ادبیات کلاسیک ایران را نمی‌شناخته و اتفاقا این را به نوعی برگ برنده نیما می‌دانست. او به درستی دیده بود که نیما برجسته‌ترین مظهر روشنفکرانی است که رشد و بلوغشان با کودتای سوم اسفند مصادف شده بود؛ کودتایی که به تغییر حکومت انجامید. آشنایی نیما با ادبیات غرب چندان زیاد نبود. با شعر کلاسیک هم در حد یک شاعر خوب آشنا بود. من چندین بار او را دیدم و با هم در این زمینه‌ها حرف زدیم. در آن روزگار شناختن شعر غربی کار آسانی بود. در نتیجه نادرپور هم مثل من به این‌ها نگاه می‌کرد. کسانی که مثل من نیما را دیده بودند، می‌دانند که اگرچه او آدم تاثیرگذاری بود و هرکس در دیدار با او حتما تحت تاثیر قرار می‌گرفت ولی این تاثیر طبیعی بود؛ یعنی بنا به خواست و اراده او نبود. به بیانی دیگر، خودش سعی نمی‌کرد به عنوان پیشرو و پیشتاز مکتب جدیدش روی افراد اثر بگذارد.
•نادرپور در جایی از کتاب شما، شاعران نسل بعد از نیما را – یعنی نیمایی‌سرایان بعد از نیما را – بهتر از نیما می‌داند. گواهش این است که شعر نیما هیچ‌گاه به «ترکیب جمیل کلمات» و «روانی و استواری مصرع‌ها» دست نیافته. اختلافی که می‌توانیم با نادرپور داشته باشیم، همین‌جاست. نادرپور به همان اشتباهی دچار می‌شود که – مثلا – فریدون توللی. او با استناد به سخن توللی که می‌گفت نیما مصاریع را یک جایی قطع می‌کند که «بندگاه طبیعی» یا «مفصل وزن» نیست، از نیما انتقاد می‌کند. در حالی که نادرپور در همین کتاب نیما را به خاطر راه دادن اندیشه مدرن به شعر فارسی از طریق برداشتن محدودیت‌های تاریخی مثل وزن عروضی، تساوی مصاریع، بحرهای مالوف و… ستایش می‌کند. اتفاقا همین ترکیب «بندگاه طبیعی» که توللی می‌گوید، با دلالتی که بر قطیعت موسیقیایی در مصرع دارد و عنوان می‌کند قطعیت سماعی از پیش موجودی وجود دارد که ما به آن «بندگاه طبیعی» می‌گوییم و در آنجا سطر باید قطع شود، درست در نقطه مقابل اندیشه نیمایی قرار می‌گیرد. این‌ها همان عوامل بازدارنده کار نیما محسوب می‌شدند. آیا نادرپور به این وجه از کار نیما بی‌توجه نبوده که او می‌خواسته با اندیشه برآمده از وضعیت نااستوار، ناموزونی‌ انسان ایرانی بعد از مشروطه را که با عبور از سنت بی‌تکیه‌گاه شده بود، با فراروی از قطعیت‌های بیان شعری پیش از خود منتقل کند؟ آیا خاستگاه نااستواری مصرع‌های نیما از نگاه نادرپور پنهان نبوده؟
به نظر من به شعر نیما باید به این شکل نگاه کرد: آدمی که آشنایی چندانی هم با شعر ادبیات کلاسیک ایرانی – مثلا در قد و قواره ملک‌الشعرا – ندارد، دلش می‌خواهد یک کاری بکند؛ خیلی ساده. این کار را با شکستن وزن و آوردن مصاریع مختلف و با بلند و کوتاه‌ کردن آن‌ها انجام می‌دهد. این کار را کرده و موفق بوده. به نظر من اصل فکر درست است؛ یعنی گفته از آن قالب کلاسیک سنتی بیرون بیاییم و راه تازه‌ای پیدا کنیم. حالا چقدر می‌توانیم در این زمینه موفق باشیم، چقدر با ادبیات دنیا آشنا هستیم، چقدر با نگاه‌های جهانی به موضوعات مختلف آشناییم و… این دیگر امری مربوط به خود شاعر است، نه شعر.
•نادرپور در جایی از کتاب می‌گوید وقتی هنرمند در بیان موضوع به شیوه کلاسیک عاجز باشد، در نوآوری هم عاجز است. این دقیقا به آن معناست که فرم اعم از کلاسیک یا نو، یک ظرف بیشتر نیست. محملی است برای انتقال مظروفی که شاعر در ذهن دارد. این مسئله با آن بلندی و کوتاهی مصرع‌ها و نسبت آن با محتوای شعر که خود نادرپور هم می‌گوید، در تعارض است. اگر بیان مقاصد نیما در شیوه‌های کلاسیک ممکن بود و او عاجز از بیان آن مقاصد به شیوه‌های کلاسیک نبود، دیگر چه نیازی بود از آن کلاسیک عبور کند؟
نیما با فکر اینکه صورت شعر کلاسیک باید عوض شود و به شعر جهانی باید نزدیک‌تر شود، وارد معرکه شده. این خیلی مهم است. او به این فکر افتاد که آن قالب کلاسیک شعر دیگر برای بیان شعری ظرفیت کافی ندارد و باید عوض شود. چون نیما غزل هم گفته، شعر کلاسیک هم گفته. در جایی از کار شاعری‌اش به این نتیجه رسید که قوالب کلاسیک دیگر باید تغییر کنند. به این نتیجه رسید که باید راه دیگری رفت و این آزمودن راهی دیگر بود که نیما را نیما کرد. ضرورت احتیاج به کاری که تازه باشد، نیما را به صرافت طبع‌آزمایی در قالبی نو انداخت و نتیجه هم داد. اهمیت نیما در این است.
•نادرپور هم در اظهار نظرهای این کتاب و هم در نوع شعری که ‌می‌نویسد، نشان می‌دهد که به تمامی جذب گفتمان شعری نیما نشده و در برابر آن – که حد اعلای آوانگاردیسم زمانه خود بود – همچنان دارد به زیبایی‌شناسی شعر قبل از نیما امتیازاتی می‌دهد و از این جهت به شاگرد دیگر نیما یعنی اخوان شبیه است.
صددرصد با شما موافقم. بالاخص این دو آدمی که اسم بردید، کسانی هستند که به ادب کلاسیک ما وابستگی شدید دارند، برعکسِ شاعرانی در همان دوره که بعضی‌هایشان حتی یک قصیده را از رو هم نمی‌توانستند بخوانند. اخوان و نادرپور نیمی به دستاورهای نیما و نیمی به ادب کلاسیک نظر داشتند و در شعر آن‌ها این دو به نوعی تلفیق شده بودند. برای همین است که شما شعر نادرپور و اخوان را می‌خوانید و احساس می‌کنید چیزی از گذشته در آن جریان دارد. این موضوع نشان می‌دهد که این دو شاعر همان‌قدر که جذب راه نیما شدند، به دستاوردهای ادب کلاسیک فارسی هم تعلق خاطر دارند. به عبارتی، شرق و غرب هر دو در شعر آن‌ها متجلی است.
•نادرپور یکی از دلایل موفقیت نیما را در مقام بدعت‌گذار شعر نو، آشنایی کمترش با شعر کلاسیک فارسی نسبت به بعضی از ادبا و شاعران هم‌دوره‌اش می‌داند. اینکه کسانی مانند اخوان یا خود نادرپور نتوانستند به اندازه نیما مرزهای مالوف ادب کلاسیک را پشت سر بگذارند، آیا دلیلش می‌تواند محشور بودن بیشتر آن‌ها با ادبیات قدمایی فارسی باشد؟
دریافتتان کاملا درست است. نیما به اندازه اخوان یا نادرپور یا توللی به شعر کلاسیک فارسی تعلق خاطر نداشت. بنابراین دریافتش از شعر قدمایی با دریافت آن‌ها فرق داشت. از سوی دیگر چیزی که نیما داشته، شاید بتوان گفت در آن‌ها کمتر بوده. یعنی آن تمایل با شدت کمتری در آن‌ها وجود داشته. تمایلی که نیما به انجام کاری تازه داشت، بسیار بیشتر از دیگران و حتی شاگردانی مانند آن‌ها که نام بردیم، بود. حالا باید دید محصول این تمایل چه بوده.
•آیا گسترش مرزها و امکانات شعر فارسی دستاورد بزرگی نیست که آن را مرهون تلاش‌های نیما هستیم؟ در حالی که مثلا اخوان علقه و گرایشش به شعر قبل از نیما هیچ وقت به طور کامل از بین نرفت و حتی در اواخر عمرش به شعر کلاسیک برگشت و «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم» را سرود. آیا کار نیما نسبت به کار شاگردی مانند اخوان راهگشاتر نبود و آیا این دستاورد مهمی نیست؟
شک نکنید که کار کارِ نیماست. وقتی شما به شعر کلاسیک بیاویزید و این وضعیت سال‌ها طول بکشد، خیلی به‌زحمت می‌توانید از آن بیرون بایید. مثال خیلی خوبی زدید. اخوان در آخر عمرش دوباره برگشته بود به اینکه شعر کلاسیک بسازد؛ یعنی به اصلش برگشته بود. در حالی‌که به عقیده من این کار جدا شدن از هنر بود.

 

بازدیدها: ۲۱۱

قرن پرخون

قرن پرخون


سال ۱۳۹۹ سال پایانی قرن چهاردهم خورشیدی است، این نوشته به بهانه‌ پایان سده‌ مروری بسیار اجمالی و اشاره‌وار به تحولات و رخدادهای ‌صدسال گذشته دارد


مریم گنجی


نگاه تحول‌خواه، آرزومندانه و اسطوره‌ای به سال‌های پایانی سده و هزاره قدمتی طولانی در فرهنگ و تاریخ ایران دارد. در نگاه قدمایی پایان یک هزاره و طلوع هزاره‌ای دیگر، همواره نوید تحول و دگرگونی عمیق و دوران‌ُساز را در دل‌ها و اذهان زنده می‌کرد. بسیاری از چهره‌ها و جنبش‌ها در حال‌وهوا و فضای فکری، عاطفی و اجتماعی هزاره‌ها و سده‌ها برجسته شده و شکل گرفته‌اند و پیام تحول‌خواهی خود را به گوش مردمان رسانده‌اند. تشتت، آشوب و نابسامانی سیاسی و اجتماعی و بروز بلایای طبیعی مقوم و مشدد فضای حسی و فکری هزاره‌ای بوده است و شاید به تسامح بتوان گفت هنوز نیز هرچند در رگه‌هایی کمرنگ‌تر و پراکنده‌تر این میل و تمنای تحول و دگردیسی در پایان یک سده یا هزاره وجود دارد، آن‌چنان که در پایان هزاره‌ دوم میلادی در اندیشه و کلام برخی از اندیشمندان رخ نمود. این امر هرچند در مقیاسی کم‌رمق‌تر و کم‌جان‌تر در مورد سال‌های واپسین سده و طلوع سده‌ای دیگر نیز بروز می‌یافت.
سال ۱۳۹۹ سال پایانی قرن چهاردهم خورشیدی است، قرنی پرهیاهو و پر فراز که تنها برشماری تحولات و فرازهای سیاسی و اجتماعی آن مجال بسیار می‌طلبد و به باور قاطبه‌ اهالی اندیشه، تاریخ و فرهنگ، سده‌ای پر افت‌وخیز بوده که سایه‌ تحولات و رخدادهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و افق معرفتی و فکری آن هنوز بر اکنون و اینجای ما و درک مناسبات امروز ایران و ایرانی سایه افکنده است. هرچند دیگر امید و حتی تمنای ظهور و بروز چهره/ چهره‌ها یا نهضت‌های رهایی‌بخش در طلیعه‌ سده‌ نو، باور و پنداری گزافه است و خریدار چندانی ندارد، این فقدان نافی ضرورت باز‌پس‌نگریستن به سده‌ سپری‌شده و بازخوانی آن برای نور افکندن در سده و راه پیش‌رو نیست.
اهمیت واپس نگریستن به سده‌ای را که پشت‌سر گذاشته‌ایم، می‌توان در ضرورت توجه به موقعیت‌مندی تاریخی، فکری، سیاسی و اجتماعی برای درک ایست‌جای اینجا- اکنون و ریشه‌یابی و بازخوانی انتقادی تحولات یک‌صدسال گذشته برای پاسخ به معضلات و دغدغه‌های معرفتی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی امروز دید. در سالیان و دهه‌های گذشته در نقادی و درک موقعیت‌مندی تاریخی، فکری، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی ایران، تلاش‌های فکری و فلسفی بسیاری صورت گرفته است اما توجه غالب به تاریخ پیروزمندان سبب شده است حوزه‌ها و زوایای بسیاری مغفول، نیندیشیده و نسنجیده بماند. این حوزه‌های مغفول اهمیت و ضرورت بازاندیشی و بازخوانی انتقادی چیستی و چرایی تحولات فکری و فرهنگی را تشدید می‌کند. اسطوره‌زدایی از چهره‌ها و جریان‌های سیاسی، تاریخی و فکری، شنیدن و روایت صداهای حاشیه‌ای و مغفول، توجه به نقش توده‌ مردم و زدودن سایه‌ غفلت از نقش توده و نیز جریان‌های ساکت و بی‌صدا یا حاشیه‌ای در تحولات تاریخی، زوایایی است که کمتر بدان پرداخته شده و جای تأمل و پژوهش بیشتر دارد. این یادداشت به بهانه‌ پایان سده‌ چهاردهم خورشیدی مروری بسیار اجمالی و اشاره‌وار به تحولات و رخدادهای یک‌ٌصدسال گذشته دارد.

تعویق مشروطیت و حلول استبداد مدرن
انقلاب مشروطیت، که به باور و اذعان قاطبه‌ اهالی اندیشه و تاریخ، نقطه‌ عطف و عزیمت تاریخ معاصر ایران است، نقطه‌ آغازِ ناگزیر در تحلیل و واکاوی سده‌ سپری‌شده است. انقلابی که در مواجهه با تجدد و تحولات معرفتی، سیاسی و اجتماعی غرب با موضعی انتقادی و تحول‌خواه نسبت به ساختارهای معرفتی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران شکل گرفت و نوید تحول در سامان و ساختارهای سیاسی، اجتماعی داد. اما اندک‌زمانی پس از تحقق جنبش مشروطیت، دشواری‌ها و موانع رخ نمود. مرگ مظفرالدین‌شاه، مواجهه‌ انکاری و خشونت‌آمیز محمدعلی‌شاه و رقابت‌های میان نیروهای مشروطه‌خواه و… تحقق ایده‌های مشروطیت را به محاق برد تا آنجا که در سال پایانی سده‌ سیزدهم، کشور در نابسامانی‌های گسترده‌ سیاسی، هرج‌ومرج و آشفتگی و در آستانه‌ جنگ داخلی و فروپاشی اجتماعی بود. نهادهای مدنی برآمده از مشروطیت در فاصله‌ زمانی مشروطیت تا کودتای ۱۲۹۹، در مراحل ابتدایی رشد خود و ناتوان در پی‌افکندن قواعد بازی دموکراتیک و پیشبرد فرآیند نوسازی جامعه بودند و این ناتوانی فراهم شدن زمینه‌های مساعد را برای استقرار رژیم سرکوبگر رضاشاهی سبب شد.
هرج‌ومرج در سیاست، تقلیل قوه‌ مجریه به یک اداره‌ خدمات مدنی از سوی قوه‌ مقننه، مواجهه‌ رادیکال مطبوعات و حد و مرز قائل نشدن برای آزادی بیان، ناآرامی، سرکشی و راهزنی فزاینده در مرزها و در میان عشایر، آغاز جنگ جهانی اول و حضور نیروهای بریتانیایی و روسی در ایران، تروریسم و خشونت فزاینده، قیام خیابانی و تهاجم بلشویک‌ها در آذربایجان و گیلان، حکومت مرکزی فاقد قدرت و اختیارات و ابزارهای لازم برای اداره کردن دولت، افول قرارداد ۱۹۱۹، زمینه‌های کودتای ۱۲۹۹ و پس از آن قدرت گرفتن رضاشاه را فراهم کردند. کاتوزیان در تحلیل خود از شرایط آن روز ایران، از زمان کودتا تا به قدرت رسیدن رضاشاه و انقراض قاجاریه و انتقال سلطنت به پهلوی را دوران گذاری می‌داند که پس از دوره‌ فترت از حکومت‌های موقت و مبارزات بر سر قدرت شکل گرفت و به قدرت رسیدن رضاخان با سلسله‌ای از موفقیت‌های سیاسی و نظامی را تالی منطقی چنین شرایطی می‌انگارد. به زعم کاتوزیان جنبش مشروطیت به دنبال جایگزینی فرمانروای دادگر به جای حکومت خودسرانه و برقراری حکومت استوار بر قانون یا مبتنی بر نمایندگی بود اما با سقوط رژیم کهن «جامعه به سرعت به سوی سنت نابسامانی و هرج‌ومرجی که سده‌های پیاپی با آن آشنایی داشت، به حرکت درآمد.»
رضاخان در ابتدای تلاش‌های خود برای قدرت‌گیری از مشروعیت سیاسی و حمایت گسترده برخوردار بود. در پنج سال نخستین سلطنت، دیکتاتوری و حکومت فردیِ رضاشاه رشد تدریجی پیدا کرد و او به حکمرانی مطلقه برخوردار از حمایت طبقه‌ متوسط جدید تبدیل شد. استبداد رضاشاهی که با ایده‌ دیکتاتور مصلح مورد حمایت نیروهای فکری و اجتماعی قرار گرفته بود، به‌تدریج با در پیش گرفتن سیاست نوسازی آمرانه، هرچند به دستاوردهایی در حوزه‌ی سخت‌افزاری مدرنیته یا به تعبیر مصطلح و آشنای مدرنیزاسیون همچون احداث راه‌آهن، ساخت دانشگاه و… به پیدایش طبقه متوسط شهری، توسعه‌ی بوروکراسی دولتی و تحول در نظام قضایی نائل شد اما مطبوعات و احزاب سیاسی را سرکوب، نهادهای مدنی مستقل متأثر از ضرورت‌های اقتصادی سرمایه‌داری جهانی را امحاء و از رشد سرمایه‌داری داخلی جلوگیری کرد. خودسرانه، حذفی و خشونت‌آمیزتر شدن استبداد مدرن رضاشاهی، از دست دادن پشتیبانی همه‌ طبقات اجتماعی متجدد و سنتی را در پی داشت.
ازجمله پیامدهای پرمناقشه‌ رضاشاه به حاشیه بردن بخش گسترده‌ای از جمعیت زنان در پی اجرای قانون کشف حجاب بود. زنان که در جنبش مشروطیت با توسعه‌ نظام آموزشی و تشکیل انجمن‌های متعدد نسوان در تهران و شهرستان‌ها، فرآیند هویت‌یابی خود را آغاز کرده و پیش برده بودند، به دلیل عدم توجه رضاشاه به ساخت اجتماعی و بافت فرهنگی در اجرا و اعمال خشونت‌آمیز و آمرانه‌ کشف حجاب، به حاشیه رفتند.

تبعید دیکتاتور
رضاشاه که در آشفتگی و بلبشوی جنگ جهانی دوم به‌تدریج مسیر قدرت‌یابی خود را آغاز کرده بود، در هنگامه‌ جنگ دوم بی‌اعتماد به هم‌پیمان پیشین و در جست‌وجوی هم‌پیمانی جدید، قافله را به دو قدرت استعماری متفق باخت. درحالی‌که ایران در جنگ موضع بی‌طرفی اعلام کرده بود، به عنوان پل پیروزی متفقین آماج حمله و لشکرکشی قرار گرفت. دیکتاتور که روزگاری به یاری کاردانی و سیاست‌ورزی فروغی قدرت را از ید اختیار دودمان قاجاری گرفته بود، به ناگزیر به تبعید رفته و قدرت را برای فرزندش، محمدرضای جوان که زیر سایه‌ پدرِ دائرمدار و قدرقدرتش یارا و توانای قدرت‌ورزی و حکمرانی نداشت، ودیعه گذاشت. شهریور۱۳۲۰ فروغی، حکم خلع رضاشاه و سلطنت محمدرضا را اعلام کرد.

کودتا علیه ملت
دهه‌ اول سلطنت پهلوی دوم، پس از خفقان رضاشاهی دوران گشایش سیاسی و مجال توان‌یابی و احیای نیروهای فکری و اجتماعی بود. در پایان دهه، یکی دیگر از فرازهای مهم تاریخی در قالب نهضت ملی شدن نفت شکل گرفت. همراهی نیروهای سیاسی مذهبی به سیادت آیت‌الله کاشانی با نیروهای ملی که رهبری خود را در محمد مصدق می‌دید، یکی از مهم‌ترین رخدادهای سیاسی و اجتماعی پس از مشروطه را رقم زد. حضور مصدق در منصب نخست‌وزیری و تلاش‌ها برای اعمال حدود مشروطیت بر سلطنت پهلوی دوم، حمایت گسترده‌ عمومی و ملی از نهضت ملی شدن نفت، سلطنت محمدرضاشاه را که هنوز یارا و اعتماد حکمرانی مطلقه نداشت، با مخاطره‌ای جدی مواجه کرد. همین مخاطره بود که او را با نیروهای خارجی که اوج‌گیری نهضت ملی شدن نفت را در راستای منافع خویش نمی‌دانستند، همدل کرد و درنهایت کودتایی رقم خورد که تبعات و اثرات آن هنوز در عرصه‌ی سیاست‌ورزی بین‌المللی احساس می‌شود. کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ برآیند تحولات چندساله‌ای بود از گسست میان نیروهای ملی و مذهبی، اشتباهات محرز حزب توده و نفوذ و دخالت نیروهای بیگانه. کودتای ۲۸ مرداد با گذر ۷۰ سال هنوز ناگفته‌ها و پشت‌پرده‌های بسیار دارد و هرازچندی انتشار یا افشای اسنادی چند آتش مجادلات و درگیری‌ها پیرامون آن را دامن زده و ملتهب می‌کند. با توجه به گستردگی و اهمیت تأثیر وقایع بازه‌ زمانی ۳۰ تا ۳۲ در مسیر تحولات تاریخ معاصر و درک و فهم ایست‌جای اکنون و اینجای ما، در ضرورت نور افکندن بر زوایای تاریک و ناگفته‌ آن و بازخوانی و تحلیل دقیق، موشکافانه و مؤثر آن تردید نمی‌توان روا داشت.

اصلاحات فرمایشی
پس از کودتای ۲۸ مرداد و ساقط شدن دولت ملی مصدق، به‌تدریج محمدرضاشاه با اعتمادبه‌نفسی که در جریان حذف مصدق و از دل ساختار قدرت سنتی و مجامله‌ی اطرافیان یافته بود، با حذف چهره‌های سیاسی مستقل، افزایش فشار و محدودیت بر مجلس که اندک یارای نقش‌آفرینی و حضور یافته بود، سانسور صداهای مخالف، اعمال محدودیت و ممنوعیت بر احزاب و جریان‌های سیاسی و انسداد فضای سیاسی تبدیل به دیکتاتوری شد که بیش از آنکه گوش به نبض و زبان جامعه، نخبگان و مردم داشته باشد، دل در هوای توهم نظرکردگی و مقام آریامهری‌اش داشت.
نوسازی سخت‌افزاری، آمرانه و تک‌بعدی پهلوی دوم دست‌دردست خفقان و سرکوب نیروهای سیاسی، روشنفکران و جریان‌های اجتماعی به‌تدریج زمینه‌ها را برای نارضایتی و ناآرامی‌ها مهیا کرد. شاه که درکی تک‌بعدی و سخت‌افزاری از نوسازی و اصلاحات داشت، در غیاب نیروهای سیاسی و اجتماعی به محاق رفته و سرکوب شده، به زعم خود در قالب انقلاب سفید طلایه‌دار اصلاح شد. انقلاب سفید، یک سلسله اصلاحات اقتصادی و اجتمادی بود که با شش اصل؛ اصلاحات ارضی و الغای رژیم ارباب رعیتی، ملی کردن جنگل‌ها و مراتع، فروش سهام کارخانجات دولتی به عنوان پشتوانه اصلاحات ارضی، سهیم کردن کارگران در سود کارخانه‌ها، اصلاح قانون انتخابات به منظور دادن حق رأی به زنان و ایجاد سپاه دانش به منظور اجرای تعلیمات عمومی و اجباری در بهمن ۱۳۴۱ به همه‌پرسی گذاشته شد. نیروهای جبهه ملی و نهضت آزادی از مخالفان این اصلاحات بودند. سران نهضت آزادی پس از صدور بیانیه‌ای در مخالفت با آن دستگیر و به حبس‌های طولانی محکوم شدند. از چهره‌های مذهبی نیز امام خمینی به شدت با این اصلاحات مخالفت کرد. این مخالفت‌ها درنهایت در خرداد ماه ۱۳۴۲ با دستگیری و تبعید امام، به قیام ۱۵ خرداد که به زعم بسیاری نقطه‌ عطف و عزیمت انقلاب اسلامی است، منجر شد.

آخرین انقلاب کلاسیک قرن
خفقان، انسداد سیاسی و استبداد محمدرضاشاه مخالفت‌های بسیاری در میان نیروهای فکری، سیاسی و مذهبی برانگیخت. قرن بیستم میلادی همز‌مان با دهه‌های میانی قرن چهاردهم خورشیدی را قرن انقلاب‌ها دانسته‌اند. هم‌زمانی مبارزه‌ نیروهای مخالف در ایران با اوج‌گیری تب انقلابات و مبارزه‌های استبداد و استعمارستیز در دنیا شدت و عمق و امیدواری بیشتری به این مبارزات داد و از زوایا و طرق مختلف فکری، سیاسی و نظامی آن را تقویت کرد. سال‌های مبارزه درنهایت در قالب انقلاب بزرگ بهمن ۵۷ رخ نمود که به عنوان یکی از بزرگ‌ترین و آخرین انقلاب کلاسیک قرن از آن یاد می‌شود.
با انقلاب بهمن ۵۷ که در نیمه‌ قرن چهاردهم رخ داد، تحول تمام‌عیاری در ساختار قدرت سیاسی و اجتماعی شکل گرفت. با وجود تنوع و تکثر نیروهای سیاسی حاضر در جریان مبارزات، درنهایت با رهبری امام خمینی وزنه‌ نیروهای مذهبی قدرت بیشتری گرفت. سال‌های نخستین پس از پیروزی انقلاب، با توجه به نیازها و ضرورت‌های تحکیم قدرت، رقابت‌های نیروهای متنوع و تنش‌ها و زاویه‌هایی که در مواضع ایجاد شد، سال‌های پرالتهاب و پرحادثه‌ای بود.
در هنگامه‌ شکل‌گیری حکومت اسلامی و تثبیت قدرت، رخداد تاریخی مهمی دیگری این بار در قالب جنگ رخ نمود. با حمله‌ رژیم بعث عراق به رهبری صدام حسین به ایران که مسبوق به سابقه‌ اختلافات مرزی پیشینی و طمع‌ورزی صدام بر انقلاب نوپا بود، برگ دشوار دیگری از تاریخ معاصر ایران آغاز شد. مجادلات، مواضع و مباحثات در مورد جنگ، آغاز، ادامه و پایان آن در میان نیروهای سیاسی و جریان‌ها بسیار است. جنگی که درنهایت با امضای توافق‌نامه‌ آتش‌بس پس از ۸ سال در ۱۳۶۷ به پایان رسید.
شاید بتوان به تسامح شکل‌گیری جنبش اصلاحات و دوم خرداد را فراز تاریخی دیگری در یکصدسال گذشته دانست. فرازی که این روزها در مورد پایان یافته تلقی کردن یا ادامه و نقش‌آفرینی آن حرف و حدیث بسیار است. سده‌ای که یک سال بیش از آن نمانده است، به لحاظ کمی و کیفی سده‌ای پرهیاهو و پرآشوب بود و فراز تاریخی از انقلاب و اشغال و جنگ و کودتا کم نداشت؛ تا سده‌ پیش رو چه نوید و امیدی برایمان داشته باشد.

 

بازدیدها: ۱۷۲

پنج کتاب مهم صدسال گذشته

پنج کتاب مهم صدسال گذشته


در این نظرسنجی سراغ عده‌ای از اهالی فرهنگ و سیاست و اندیشه رفته‌ایم و از آن‌ها خواسته‌ایم مهم‌ترین کتاب‌های این قرن شمسی را معرفی کنند؛ مهم به معنی تاریخ‌سازی و تاثیرگذاری


آیدا مطلق/ سپیده پیری


سال نود و نُه آخرین سال قرن شمسی حاضر است. پس از آن ما وارد قرن جدید خورشیدی خواهیم شد و دوره‌ای جدید کارش را شروع می‌کند. دور روزگار در بند تقویم نیست با این حال مناسبت‌ها را نمی‌توان دست‌کم گرفت. در این صد سالی که گذشت، کشور ما روزهایی عجیب را پشت سر گذاشت، عجیب و پرهیاهو و منحصر به فرد. سیاست نقش مهمی در این سال‌ها داشت، روشنفکران میانه‌دار بودند و سیاستمداران تجربه‌های عجیبی را پشت سر گذاشتند. در صد سالی که گذشت هم کتابسوزی داشتیم هم کتاب‌سازی، مع‌ذلک کتاب‌های بسیار مهمی به فارسی نوشته یا ترجمه شدند که هر کدام دایره تاثیرگذاری وسیعی داشتند. معرفی این کتاب‌ها چیزی نیست که همه روی آن توافق داشته باشند. بعضی از این کتاب‌ها چه بسا مسیر زندگی مخاطبان زیادی را عوض کرده‌ باشند با این حال به نظر می‌رسد انتخاب و معرفی آن‌ها کار ساده‌ای نباشد. در بازار فرهنگ و کتاب و هنر و ادبیات، هر کسی سلیقه‌ای دارد و در راستای سلیقه‌اش اثری را قابل اعتنا می‌شمرد و اثری را غیرقابل اعتنا، با این حال کتابخوان‌های حرفه‌ای می‌دانند در تعیین اهمیت یک کتاب، بحث خوبی و بدی چندان محلی از اعراب ندارد. ممکن است یک کتاب به خودی خود پر از اشکال باشد ولی در عین حال راهی را باز کرده باشد و از حیث تاریخی واجد اهمیتی باشد که دیگر کتاب‌ها به گرد پایش نرسند. این‌جور وقت‌ها زمان نقش بسیار پررنگی دارد. زمان در هر چیزی نقش مهمی دارد از جمله در جلوه یک اتفاق فرهنگی. طرفداران کتاب و کتابخوانی اعتقاد دارند کتاب ماهیتا تاریخ‌ساز است، درست می‌گویند اما این هم هست که بعضی کتاب‌ها تاریخ‌سازترند. ما به بهانه آغاز سال نود و نه، در پایان یک قرن پرآشوب، سراغ عده‌ای از اهالی فرهنگ و سیاست و اقتصاد و اندیشه رفتیم و از آن‌ها خواستیم به زعم خود مهم‌ترین کتاب‌های صد سال گذشته را معرفی کنند؛ مهم به معنی تاریخ‌سازی و تاثیرگذاری. فهرست زیر نتیجه این نظرسنجی است.


احمدرضا احمدی
احمدرضا احمدی شاعر نیاز به معرفی ندارد. او و شعرهایش اگر نبودند دنیا چیزهای زیادی کم داشت.
جنگ و صلح/ لئو تولستوی
ابله/ فئودور داستایفسکی
بینوایان/ ویکتور هوگو
بیگانه/ آلبر کامو
پیرمرد و دریا/ ارنست همینگوی


علی‌اصغر سعیدی
جامعه‌شناس و عضو هیئت علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. او از چهره‌هایی است که در حوزه جامعه‌شناسی اقتصادی تخصص دارد. سعیدی تالیفات و ترجمه‌های فراوانی دارد که از مهم‌ترین آن‌ها می‌توان به کتاب «موقعیت تجار و صاحبان صنایع در عصر پهلوی» اشاره کرد.
اقتصاد سیاسی ایران/ همایون (محمدعلی) کاتوزیان
موانع تاریخی رشد سرمایه‌داری در ایران: دوره قاجاریه/ احمد اشرف
اندیشه ترقی و حکومت قانون/ فریدون آدمیت (و البته تمامی کتاب‌های دیگرش مانند امیرکبیر و ایران)
بوف کور/ صادق هدایت
ماهی سیاه کوچولو/ صمد بهرنگی


محمدتقی فاضل میبدی
محقق و مدرس حوزه علمیه قم و استاد دانشکده مفید قم. از او کتاب‌ها و مقالات بسیاری منتشر شده است.
تاریخ ادبیات در ایران/ ذبیح‌الله صفا
پله‌پله تا ملاقات خدا/ عبدالحسین زرین‌کوب
درس‌هایی از نهج‌البلاغه/ آیت‌الله منتظری
گزیده غزلیات شمس/ محمدرضا شفیعی کدکنی
تفسیر المیزان/ علامه طباطبایی


علی سرزعیم
اقتصاددان و عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی. او پیش‌تر معاون اقتصادی وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی بود. کتاب «پوپولیسم ایرانی» وی که به تحلیل کیفیت دولت محمود احمدی‌نژاد پرداخته، بیش از دیگر آثارش مورد استقبال قرار گرفت.
سیر حکمت در اروپا/ محمدعلی فروغی
اسلام‌شناسی/ علی شریعتی
ولایت فقیه/ امام خمینی
اصول فلسفه و روش رئالیسم/ سید‌محمدحسین طباطبایی
قبص و بسط تئوریک شریعت/ عبدالکریم سروش


نعمت‌الله فاضلی
انسان‌شناس و عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی است. فاضلی آثار متعددی در حوزه انسان‌شناسی، مطالعات فرهنگی، مطالعات شهری و فرهنگ ایران معاصر تالیف و ترجمه کرده است.
یکی بود یکی نبود/ محمدعلی جمالزاده
غربزدگی/ جلال آل احمد
بازگشت به خویشتن/ علی شریعتی
قبض و بسط تئوریک شریعت/ عبدالکریم سروش
مجموعه آثار سید جواد طباطبایی


بهروز غریب‌پور
نویسنده، کارگردان تئاتر و سینما و استاد نمایش عروسکی. نسل‌های مختلفی با تالیفات و آثار نمایشی او خاطره دارند.
خوشه‌های خشم/ جان اشتاین بک
صد سال تنهایی/ گابریل گارسیا مارکز
مرشد و مارگاریتا/ میخائیل بولگاکف
سرنوشت بشر/ آندره مالرو
مائده‌های زمینی/ آندره ژید


مقصود فراستخواه
جامعه‌شناس و عضو هیئت علمی موسسه پژوهش و برنامه‌ریزی آموزش عالی. او تالیف و ترجمه‌های فراوان دارد.
مجموعه آثار امانوئل لویناس
آثار جان سرل
سیر حکمت در اروپا/ محمدعلی فروغی
عصر اطلاعات؛ اقتصاد، جامعه و فرهنگ/ مانوئل کاستلز
آثار عبدالحسین زرین‌کوب


موسی بیدج
شاعر، مترجم و دانش‌آموخته رشته ادبیات عرب. بیدج به عنوان یکی از پایه‌گذاران مجله شعر مطرح است.
مجموعه صد مقاله از ملک‌الشعرای بهار
چالش میان عربی و فارسی/ آذرتاش آذرنوش
کوچه هفت‌پیچ/ محمدابراهیم باستانی پاریزی
صد سال تنهایی/ گابریل گارسیا مارکز
پدرو پارامو/ خوان رولفو


عبدالجبار کاکایی
شاعر و دانش‌آموخته رشته زبان و ادبیات فارسی. کاکایی سال‌ها با تلویزیون همکاری داشته و به عنوان کارشناس، برنامه‌ساز و ترانه‌سرا فعالیت کرده است.
شرح زندگانی من/ عبدالله مستوفی
جهان‌بینی و حکمت مولانا/ منوچهر مرتضوی
صور خیال در شعر فارسی/ محمدرضا شفیعی کدکنی
شرح مثنوی شریف/ بدیع‌الزمان فروزانفر
هشت کتاب/ سهراب سپهری


سیدمصطفی تاجزاده
سیاستمدار و فعال اصلاح‌طلب. او در دولت محمد خاتمی، معاون سیاسی وزیر کشور و سرپرست این وزارتخانه پس از استیضاح عبدالله نوری بود و در دولت میرحسین موسوی نیز معاون امور بین‌الملل بود.
آخوند خراسانی و شاگردانش/ اکبر ثبوت (مجوز انتشار دریافت نکرده است)
انسانیت: تاریخ اخلاقی سده بیستم/ جاناتان گلاور
مجموعه کتب خاطرات و مصاحبه‌های حسین دهباشی
چرا ملت‌ها شکست می‌خورند/ دارون عجم‌اوغلو و جیمز. ای. رابینسون
تحلیل دموکراسی در امریکا/ الکسی دو توکویل


رضا امیرخانی
نویسنده و منتقد ادبی. وی مدتی نیز رئیس هیئت‌مدیره انجمن قلم ایران بود.
مردگان باغ سبز/ محمدرضا بایرامی
فرزندان ایرانیم/ داوود امیریان
سفر به گرای۲۷۰ درجه/ احمد دهقان
بی‌نام ‌اعترافات/ داوود غفارزادگان
برج سکوت/ حمیدرضا منایی
شب یک شب دو/ بهمن فرسی
روزگار سپری‌شده مردم سالخورده/ محمود دولت‌آبادی
درخت انجیر معابد/ احمد محمود


صادق زیباکلام
دکترای علوم سیاسی از دانشگاه برادفورد را دارد. همچنین استادتمام دانشگاه حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران است.
تاریخ مشروطه ایران/ احمد کسروی
چشم‌هایش/ بزرگ علوی
همسایه‌ها/ احمد محمود
ایران بین دو انقلاب/ یرواند آبراهامیان
ما چگونه ما شدیم/ صادق زیباکلام


فریدون صدیقی
نویسنده و روزنامه‌نگار و استاد روزنامه‌نگاری. او سال‌ها در مطبوعات به عنوان خبرنگار، گزارشگر، دبیر گروه، عضو شورای سردبیری و عضو شورای تیتر کار کرده است.
آیدا در آینه/ احمد شاملو
سووشون/ سیمین دانشور
تولدی دیگر/ شجاع‌الدین شفا
جای خالی سلوچ/ محمود دولت‌آبادی
صدای پای آب/ سهراب سپهری


لیلی گلستان
مترجم و نگارخانه‌دار. او عضو کانون نویسندگان ایران است.
مدیر مدرسه/ جلال آل احمد
همسایه‌ها/ احمد محمود
جای خالی سلوچ/ محمود دولت‌آبادی
خروس/ ابراهیم گلستان
بره گمشده راعی/ هوشنگ گلشیری


احسان شریعتی
پژوهشگر و استاد فلسفه. او دانش‌آموخته رشته فلسفه از دانشگاه سوربن فرانسه است.
رساله منطقی – فلسفی/ لودویگ ویتگنشتاین با ترجمه محمود عبادیان
هستی و زمان/ مارتین هایدگر با ترجمه عبدالکریم رشیدیان
بازسازی اندیشه دینی در اسلام/ علامه اقبال لاهوری با ترجمه محمد بقایی
دیالکتیک روشنگری/ ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو با ترجمه مراد فرهادپور
واژه‌ها و چیزها/ میشل فوکو با ترجمه مسعود خیرخواه


محمد بلوری
با سابقه سال‌ها روزنامه‌نگاری یکی از ژورنالیست‌ها صاحب سبک به شمار می‌رود. او بنیانگذار صفحه حوادث در روزنامه کیهان است و به پدر حادثه‌نویسی در مطبوعات شهرت دارد.
حسین‌کرد شبستری
شور زندگی/ ایروانگ استون
صد سال تنهایی/ گابریل گارسیا مارکز
دن آرام/ میخائیل شولوخوف
اصفهان مویه کن/ محمد بلوری


محمد بقایی ماکان
نویسنده و اقبال‌شناس. او دانش‌آموخته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران است. بقایی ۲۵ جلد کتاب و ۱۰هزار صفحه راجع به اقبال لاهوری نوشته است.
سیر حکمت در اروپا/ محمدعلی فروغی
تاریخ مشروطه ایران/ احمد کسروی
حیات یحیی/ یحیی دولت‌آبادی
تاریخ ایران باستان/ حسن پیرنیا
مزدیسنا و ادب پارسی/ محمد معین


اسماعیل امینی
دانش‌آموخته دکتری رشته زبان و ادبیات فارسی. امینی در ساختن چهارشنبه‌های گل‌آقا با کیومرث صابری همکاری داشت.
لغتنامه دهخدا
مجموعه آثار محمدعلی جمالزاده
تنگسیر/ صادق چوبک
مجموعه آثار اخوان‌ثالث
تفسیر المیزان/ سیدمحمدحسین طباطبایی


محمد صالح‌علاء
بازیگر، شاعر، نویسنده، فیلمساز، ترانه‌سرا و مجری تلویزیون و از همه مهم‌تر مردی عجیب. می‌گوئید نه به فهرست کتاب‌ها دقت کنید.
تفکر، سریع و کند/ دانیل کانمن
پارس کردن زیر درخت اشتباه/ اریک بارکر
بر طریقای خفیف/ حق اورسون
وقت سعد/ کلاریسی لیسپکتور
یاد نئون بخیر/ دیوید فاستر والاس


محمدرضا سرگلزایی
روانپزشک، شاعر، نویسنده و پژوهشگر حوزه‌های فلسفه و اسطوره‌شناسی. او عضو هیئت علمی انجمن علمی هیپنوتیزم بالینی ایران است.
شیطان و خدا/ ژان پل سارتر
گفت‌و‌گو در کاتدرال/ ماریو بارگاس یوسا
جنگل نروژی/ هاروکی موراکی
داستان خرس‌های پاندا/ ماتئی ویسنی‌یک
زندگی پنهان ذهن/ ماریانو سیگمان


 

ادبیات علیه قرنطینه و کمی هم تاریخ

ادبیات علیه قرنطینه و کمی هم تاریخ


در اینجا مجموعه‌هایی از کتاب‌ها برای آدم‌ها و عزم‌های مختلف معرفی می‌کنیم، بدون بودن در قید تازگی کتاب‌ها و با رها کردن خود از معیار معاصرت، فقط با نظر به فضای کتاب‌ها


آرش سالاری


مانند هر وقفه و تعطیلی و سکون ناخواسته دیگری که در زندگی پیش می‌آید، در این تعطیلات طولانی ایرانی نیز که کرونا و نوروز دارند با یکدیگر آن را رقم می‌زنند، کتاب و کتاب خواندن باز هم یکی از نخستین پیشتازان فروتن گرم کردن سر ما قرار است باشد. چه آنکه علیرغم وجود چند رقیب تازه‌نفس از بردگیم‌ها و گربه‌ها تا اینترنت و خواب، آن خصلت وقتخواهی و زمانبلعی کتاب باعث می‌شود تا در چنین موقعیت‌هایی، انتخاب اول خیلی‌ها بازگشت به کتاب‌ها باشد. به عنوان هم چاره‌ای بر عذاب وجدان ناشی از کتاب نخواندن در زندگی عادی، هم ابزاری برای فراموش کردن موقت آنچه که در جهان خارج می‌گذرد با غوطه‌ور شدن در جهان داخل کتاب‌ها. در همین راستا، در اینجا مجموعه‌هایی از کتاب‌ها برای آدم‌ها و حال‌ها و عزم‌های مختلف معرفی می‌کنیم. بدون بودن در قید تازگی کتاب‌ها و با رها کردن خود از معیار معاصرت، فقط با نظر به فضا و هوای کتاب‌ها.

گذشته واقعی
تاریخ همیشه یکی از نخستین و مطمئن‌ترین گزینه‌ها برای خواندن با نیت فراموش کردن است. و خواندن تاریخ از طریق ادبیات به ‏جای خواندن مستقیم متون تاریخی، یکی از منطقی‌ترین اشتباهاتی است که انسان هنگام کتاب خواندن می‌تواند مرتکب بشود. به خاطر ‏همه آن چیزهایی که واقعیت متاسفانه فاقد آن است و پر کردن جای خالی نیاز به قوه جعل انسان دارد و به افتخار همه آن آورده‌هایی که قوه ‏خلق انسان می‌تواند به تاریخ اضافه کند و ارزششان از خود واقعیت هم بیشتر است.
با این نگاه، نخستین انتخاب قطعا ‏«یعقوب کذاب» (یوریک بکر/ نشر ماهی) است. روایتی با طنزی فوق‌العاده سیاه از یکی از حیرت‌انگیزترین گردنه‌هایی که بشریت ‏در تاریخ خود توانسته با موفقیت تمام به فاجعه‌آمیزترین شکل ممکن آن را بدل به بحرانی همه‌جانبه کند: انفجار سده‌ها انگیزه ‏انباشته‌شده قومی-فرهنگی- دینی در قالب جنگ‌های جهانی ابتدای قرن بیستم. یعقوب کذاب که در فضای ‏قرنطینه‌ای مشابه این روزهای ما می‌گذرد، نکته‌ای هم مثبت و هم منفی، روایتی خرد از فاجعه‌ای کلان به دست می‌دهد که حتی اگر تاریخ هم فراموش شود، این روایت او به‌راحتی قابل فراموشی نیست.
اما اگر بخواهیم سراغ تاریخی کمی معاصرتر برویم، یکی از بهترین گزینه‌ها رمان فوق‌العاده موجز اما بسیار چگال «هومر ‏و لنگلی» (ای. ال. دکتروف/ نشر افراز) خواهد بود. روایتی فشرده از چند دهه تاریخ امریکای معاصر به عنوان کلیدی‌ترین عنصر در ‏فهم جهان پساجنگ جهانی. رمانی که بلندپروازانه ده‌ها برهه تاریخی و فضای اجتماعی را پوشش می‌دهد و بلندپروازی‌ای که البته کاملا ‏موفق است، چون نویسنده‌اش دقیقا همین‌اندازه تجربه انباشته از جهان دارد و در اوج ‏پختگی دست به نوشتن این کتاب زده است و مانند دیگر اساطیر ادبیات امریکا، غنای محتوایی فقط ‏منجر به تشدید هرچه بیشتر جذابیت و خوشخوانی کتاب شده است. ‏

گذشته غیرواقعی
گاهی اوقات نویسندگانی وجود دارند که احساس می‌کنند نوشتن داستان تاریخی و آن مقدار جعل عادی‌ای که در آن انجام می‌شود، باز هم ‏پاسخگوی میل جعّالی آن‌ها نیست و واقعیت به چیزی بیشتر از یک هُل برای داستان شدن احتیاج دارد. انگیزه‌ای که منطقی به نظر می‌آید، ‏اگر به این حقیقت توجه داشته باشیم که نگاه درست باید از سمت ادبیات باشد و تطبیق دادن جهان با آن و نه از سمت ‏واقعیت و تطبیق دادن داستان با آن. از اینجاست که می‌توانیم به دسته‌ای وارد بشویم که می‌شود آن‌ها را نویسندگان گذشته غیر‌واقعی ‏خواند که اگرچه سطح آموزه‌های تاریخی و درس زندگیشان خیلی بالا نیست، ولی سطح تخدیرشان بسیار بالاست. ‏یکی از بهترین و معاصرترین نمونه‌های این عرصه، کتاب «کودک ۴۴» (تام راب اسمیت/ مروارید) است. رمانی بلند اما مطلقا غیر قابل ‏زمین گذاشتن که در فضای جنگ جهانی و در دو جلد بعدی‌اش، جنگ سرد، می‌گذرد و ما را با سطحی استثنایی از خلاقیت و هنر ‏داستان‌پردازی مواجه می‌کند. اگر دنبال هیجان در تاریخ هستید ولی دنبال فایده خاصی هم نیستید، این کتاب می‌تواند چند روزی سطح آدرنالینتان را بالا نگه دارد. ‏
اگر بخواهیم هم هیجان، هم تاریخ و هم قصه‌گویی را چند مرحله جلوتر ببریم، قطعا به «رمز داوینچی» (دن براون/ تندیس) ‏خواهیم رسید. کتابی مطلقا شگفت‌انگیز که به‌سادگی هرچه تمام، یک‌شبه آمد و بدون هیچ مشابه و معادلی نه قبل و نه بعد از خودش، ترکیب ‏شگفتی از تاریخ و داستان و واقعیت و تخیل را عرضه کرد و می‌شود دیگر آن را یک اثر کلاسیک معاصر خواند. تجربه‌ای آن‌قدر موفق که نخستین نتیجه‌اش سقوط نویسنده‌اش بود که در طمع تکرار موفقیت این کتاب، وارد سلسله‌ای از ‏شکست‌های مکرر شد. خواندن رمز داوینچی حالا دیگر چیزی بیشتر از صرف هیجان است و عنصری لازم برای درک ‏ادبیات و نیز فرهنگ معاصر است که در ابعاد مختلفی متاثر از جهان رمز داوینچی است. کتابی که اگرچه متنی ‏فوق‌العاده روان علیرغم ارجاعات انبوه تاریخی دارد، اما از جهتی دیگر می‌تواند سخت‌خوان باشد: اینکه به خاطر طراحی ‏خاصی که از ترکیب فصل‌های کوتاه و خطوط موازی دارد، عملا زمین گذاشتنش غیر‌ممکن…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۲۶ همراه باشید.

بازدیدها: ۳۴۲

حکایت کوخ‌نشین‌ها و کاخ‌نشین‌ها

حکایت کوخ‌نشین‌ها و کاخ‌نشین‌ها


جنوب شهر نه‌صرفا در گستره جغرافیایی جنوب، بلکه در پهنه‌های بزرگ پیرامون شهر تا ده‌ها کیلومتر پیش رفت و تهران بزرگ را ساخت و به یک الگوی فضایی و فرهنگی تبدیل شد


ناصر فکوهی


جهت‌های چهار‌گانه (cardinal directions) از قدیمی‌ترین ساختارهای شناخت انسانی هستند و در رویکردی انسان‌شناختی، نه چهار‌گانه بلکه شش‌گانه بوده و بر‌اساس سه نظام دوتایی (binary) منطبق بر بدن تبیین معنایی می‌یابند و در فرهنگ‌های جوامع گوناگون بررسی شده‌اند: شرق/ غرب (دست‌ها)؛ شمال/ جنوب (جلو و پشت بدن)؛ بالا و پایین (سر و پاها). ترکیب‌های شناخته‌شده از این ساختارها بسیار زیاد هستند و با واژگان و روابط متفاوتی با بدن و با جغرافیای شهری و کیهانی پیوند می‌خورند. پیوند با محورهای زمانی نیز وجود دارد اما بی‌نهایت پیچیده‌تر و متنوع‌تر است؛ برای نمونه زنجیره مفهومی «گذشته‌/ حال‌/ آینده» که یک محور خطی – حرکتی – پویاست، با بدن قابل انطباق بوده و آن را می‌توان با ساخته‌شدن مفهوم «تاریخ» در روشنگری قرن نوزدهمی عمدتا بر پایه مفاهیمی چون «آفرینش» (cosmology)، «فرجام» (eschatology)، «سرنوشت» (destination)، «سرگذشت» (life story) در نظام‌های تمدنی هندواروپایی و ابراهیمی و سپس تسری آن‌ها به کل جهان تبیین کرد. این نکته آغازین از آن جهت اهمیت دارد که تاکید کنیم نشانه‌گذاری‌های مکان‌شناسانه (topology) عموما یا اسطوره‌ای هستند (مثل شمال و جنوب در اسطوره‌های ایرانی یا شرق و غرب در اسطوره‌های اروپایی) یا اقلیمی – سیاسی، از جمله در موردی که در اینجا به آن می‌پردازیم یعنی شمال و جنوب شهر تهران به عنوان پایتخت. کما اینکه خود واژه پایتخت (پایِ تخت) در فرهنگ ایرانی به معنای مکان استقرار «شاه» (به معنی «شهر» یا «شار» در فرهنگ باستان ایرانی) بوده است و نه به معنی محل تمرکز یک اتحاد جمعیتی – قبیله‌ای نظیر «پولیس» یونانی. بنابراین واژگان ارزشگذارانه، پیش از هرچیز و تقریبا همیشه دارای بار سیاسی بوده‌اند اما در کشوری همچون ایران، این بار هرگز نمی‌توانسته و نمی‌تواند از موقعیت اقلیمی جدا شود.
زمانی که به دلایل گوناگونی، آقا محمدخان قاجار تهران را در سال ۱۲۶۴ شمسی به عنوان محل استقرار خود انتخاب و آن را «پایتخت» کرد، این «شهر» هنوز کمتر از ۲۰ هزار جمعیت داشت و بیشتر از باغ‌ها و مزارع و ساکنان فقیر آن‌ها تشکیل می‌شد. و البته بلافاصله ملاحظات اقلیمی وارد عمل شدند تا در این پایتخت محل استقرار کنشگران را مشخص کنند. اما فراموش نکنیم که تا دورانی بسیار متاخر در تاریخ جدید، یعنی انقلاب صنعتی و دموکراتیزه شدن شهر به مثابه زیستگاه اصلی قابل انطباق با آن، شهرها در تمام جهان (به جز مورد نظام‌های کوچ‌نشین بزرگ) محل سکونت گروه‌هایی اقلیت (شاید در حد ده درصد جمعیت) بودند که شامل حاکمان و خدمتگزاران مستقیم و روزمره آن‌ها بود. سایر افراد جمعیت در هر پهنه‌ای، تقریبا همیشه پیرامون شهرها با فواصلی متفاوت بنا بر کیفیت و کمیت کشاورزی ساکن بودند، یعنی در نقاط روستایی. رفت‌وآمد با برج و باروها و دروازه‌هایش کاملا کنترل می‌شد و هر کسی را توان ورود و خروج به شهر به میل خود و در هر زمانی نبود. با توجه به این نکته، نخستین بار که مفاهیم (و نه لزوما واژگان) شمال و جنوب یا بالا و پایین شهر در رابطه‌ای سلسله‌مراتبی در تهران ابداع می‌شوند و در زبان مردمی جا می‌افتند، اساس محل استقرار فرادستان و فرودستان بوده است و این مکان که جنبه نسبی دارد، به صورت مشخص و روشنی با وضعیت اقلیمی و سرزمینی انطباق داشته است: شمال شهر، سرسبز، هوای تمیز و خنک و تازه به سوی مسیری خوش آب و هوا، دریا و جنگل و طبیعت زنده؛ و جنوب شهر، خشک و بی‌آب و با هوای آلوده و در جهت مسیری سخت یعنی بیابان و کویر، به‌روشنی مشخص می‌کرده است که فرادستان باید در مناطقی چون تجریش جای بگیرند و فرودستان در مناطقی چون میدان اعدام، یعنی تقریبا آخرین نقاط جغرافیایی شهر پیش از خروج از آن به سوی شمال (کوه، جنگل، دریا) یا به سوی جنوب (کویر و بیابان).

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۲۶ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۲۹

یک روز خاطره‌انگیز با دوچرخه و دیوار

یک روز خاطره‌انگیز با دوچرخه و دیوار


تصمیم گرفتم به دخترم بگویم که درواقع ترتیب ماه‌ها به این صورت است: فروردین، خرداد، تیر و اگر خدا بخواهد اردیبهشت اما متاسفانه توی مهدکودک ترتیب ماه‌ها را یادش داده بودند


دانیال ناصری


اردیبهشت‌ماه تولد دخترم بود. درواقع اولین تولدی که خودش می‌توانست دستور بدهد برایم چه کادویی بخرید و چه کادویی نخرید. داشت بزرگ می‌شد دیگر. خوشحال که بودیم اما وسط این گیرودار بحران‌های اقتصادی و تحریم و دلار کشید بالا کشید پایین و این حرف‌ها، کمی سخت بود دیگر. خودتان می‌دانید حتما. دخترجان از چندی قبل سفارش یک دوچرخه صورتی داده بود که از این درازک‌های آویزان هم داشته باشد.دو، سه تا مغازه را گشتم و قیمت گرفتم. بعد تصمیم گرفتم به دخترم بگویم که درواقع ترتیب ماه‌ها به این صورت است: فروردین، خرداد، تیر و اگر خدا بخواهد اردیبهشت. اما از شانس من، توی مهدکودک سه ماه اول سال را یادش داده بودند.قید مغازه و دوچرخه نو را زدم. گفتم بگردم ببینم توی دیوار چی پیدا می‌کنم. همین که دکمه جست‌وجو را زدم، بهشت پیش چشم‌هایم پیدا شد. دوچرخه‌های زیبا، عالی، در حد نو، نصف قیمت مغازه و سه‌چهارم قیمت مترو. به اولی زنگ زدم. بله، خودش بود. «دوچرخه دخترانه نمره ۱۲، فقط هم یک بار سوارش شده، آن‌هم توی خانه، از پذیرایی رفته تا اتاق خواب.» مرخصی ساعتی گرفتم و بدو‌بدو رفتم بالای سر مال. خوش و خرم زنگ را زدم و رفتم بالا که دوچرخه را ببینم. بنده‌خدا یک دوچرخه پسرانه زنگ‌زده هم توی راهرو گذاشته بود که البته به کار من نمی‌آمد.پدر خانواده آمد و پرسید که دوچرخه را دیدید؟ عرض کردم هنوز ندیده‌ام. فرمودند چطور ندیدید؟ همان است که توی راهرو گذاشته‌ام دیگر. چشم‌هایم گرد شد. همان بود؟ عرض کردم: “آقای محترم، دوچرخه‌ای که شما آگهی کرده بودید، صورتی بود، این یکی آبی است.” لبخند ملیحی زدند و فرمودند: “نه، این همان است. توی اتاق دخترم ازش عکس انداختیم، آنجا هم دو تا لامپ بزرگ صورتی دارد، توی عکس این‌طور افتاده.” دوباره عرض کردم: “قربان! توی آگهی نوشته بودید در حد نو است، بدون خط و خش. اینکه زنگ زده است.” این بار کمی اخم به پیشانی انداختند و ناراحت شدند. فرمودند: “دوچرخه بچگانه است دیگر. مدام هم باهاش می‌خورد زمین. توقع دارید دوچرخه را همین الان از توی کارتن برایتان بیرون بیاورم؟”
خب… این هم از اقبال من. فهمیدم که ما اینجا چیزی کاسب نمی‌شویم. سریع رفتم سراغ آگهی‌های بعدی که ذخیره کرده بودم.

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۲۶ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۱۱

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر


درباره فیلم «تومان»/ تومان نشان می‌دهد فرشباف نه‌تنها می‌تواند روی پای خودش بایستد، بلکه این توان را دارد جدا از کیارستمی، با گستره وسیعی از سینماگران گوشه‌گوشه دنیا ارتباط برقرار کند


حسین عیدی‌زاده


بالاخره آن بند گسسته شد؛ آن بندی که مدام مرتضی فرشبافِ فیلمساز را به سمت سینمایی می‌کشاند که عباس کیارستمی خودش آن را تا انتها رفته بود. حتما مرتضی فرشباف هنوز به عباس کیارستمی علاقه دارد و هنوز ردپای کیارستمی در کارش پیدا می‌شود و خواهد شد اما «تومان» حالِ بریده شدن بند ناف را دارد. دیگر فرشباف کاملا وابسته به دیگری نیست، الان دیگر باید یاد بگیرد خودش باشد و «تومان» نشان می‌دهد او نه‌تنها می‌تواند روی پای خودش بایستد، بلکه این توان را هم دارد که جدا از کیارستمی، با گستره وسیعی از سینماگران و فیلم‌های گوشه‌گوشه دنیا ارتباط برقرار کند. «تومان» فیلم یک سینه‌فیل واقعی است و دقیقا در ادامه مسیر کار فرشباف در موسسه «راش» و بعدش «فرش‌فیلم» قرار دارد. اثر فیلمسازی است که از ساخت فیلم همان‌قدر لذت می‌برد که از تماشای فیلم. لحظه‌لحظه «تومان» را انرژی در بر گرفته که از هیجان فرشباف موقع دیدن فیلم‌های دیگر ریشه گرفته است و به مای بیننده منتقل می‌شود. بگذارید این موضوع را که روایت فیلم و ساخت آن چطور است، کنار بگذاریم. بگذارید در همین حد نگه داریم که فیلم ماجرای «داوود» است؛ او از راه شرط‌بندی راه صدساله را یک‌شبه می‌رود. در همین حد نگه داریم که فیلم در چهار فصل می‌گذرد و هر فصل قاب تصویری خودش را دارد و حتی لحن و مود و شیوه اجرای خودش را دارد. در همین حد نگه داریم که میرسعید مولویان، مجتبی پیرزاده، ایمان صیاد برهانی و پردیس احمدیه در فیلم عالی بازی می‌کنند – و سکانس‌های آمدن و رفتن دختر و قدم زدنش بر اسکله چوبی را در خاطر مدام تکرار کنیم – و فیلمبرداری مرتضی نجفی می‌تواند کلاس درسی باشد برای نوآموزان فیلمبرداری. همه این‌ها را کنار بگذاریم و سعی کنیم به لحظهها در فیلم بپردازیم. سینه‌فیلی با لحظه‌ها گره خورده است. عشقبازی‌ای که سینه‌فیل با سینما دارد، ورای آن خطوط مشخص ارزشگذاری است.

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۲۶ همراه باشید.

بازدیدها: ۹۰