اوراهام آوینو

اوراهام آوینو


ابراهیم(ع) در کتاب مقدس/ فرمان خداوند مبنی بر قربانی کردن اسحاق از مشهورترین وقایع تورات است که فصل مربوط به آن در مقدمات نماز صبحگاهی یهودیان جای دارد


آرش آبائی


اشاره: حضرت ابراهیم(ع) پدر و بنیانگذار ادیان سامی است، تا جایی که سه دین یهودیت، مسیحیت و اسلام را «ادیان ابراهیمی» می‎خوانند. میان علمای دو دین اسلام و یهودیت درباره اینکه ذبیح داستان ابراهیم کیست، اختلاف نظر هست. یهودیان قربانی را پسر دوم ابراهیم یعنی اسحاق می‏دانند در حالی که عموم مسلمانان معتقدند اسماعیل، نخستین پسر ابراهیم، پسری است که مورد آزمون الهی قرار می‏‎گیرد. فراسوی این اختلاف نظر جزئی اما هر دو فرزند ابراهیم نزد عموم مومنان ادیان ابراهیمی محترم و بلندمرتبه‎اند و در اصل ماجرا یعنی سربلند بیرون آمدن ابراهیم و فرزندش از امتحانی دشوار، تفاوت چندانی نمی‎کند.


ابراهیم نقطه آغاز یهودیت در تورات محسوب می‌شود. تورات پس از شرح مختصر آفرینش جهان، داستان آدم و حوا، نسل‌های بعدی آدم و توفان نوح، با رسیدن به تولد ابراهیم به شرحی مفصل و طولانی از زندگی او می‌پردازد. کل داستان آفرینش جهان تا تولد ابراهیم در تورات حدود ۱۱ فصل است، در حالی که شرح وقایع زندگانی ابراهیم حدود ۱۳ فصل از تورات را به خود اختصاص داده.
«تِرَح»، نهمین نسل از نوح، پدر ابراهیم بود که در «اور» در سرزمین کلده می‌زیست. ابراهیم در ۷۵ سالگی از خداوند فرمان هجرت و وعده ازدیاد نسل یافت. او ابتدا از هاگار (هاجر) که کنیز سارا بود، صاحب فرزندی به نام اسماعیل شد و سال‌ها بعد همسرش، سارا، اسحاق را به دنیا آورد. فرمان خداوند مبنی بر قربانی کردن اسحاق از مشهورترین وقایع تورات است که فصل مربوط به آن در مقدمات نماز صبحگاهی یهودیان جای دارد (پیدایش، فصل ۲۲).
نام او در ابتدا «اَوْرام» (ابرام) بود که خداوند با افزودن یک حرف عبری «ه» او را «اَوْراهام» (ابراهیم) به معنای پدر اقوام نامید. در ادبیات دینی یهود او را «اَوْراهام آوینو» (ابراهیم جد ما) می‌خوانند، زیرا او و اسحاق و یعقوب به عنوان اجداد بنی‌اسرائیل شناخته می‌شوند. در شروع نمازهای روزانه یهودیان نیز از خداوند با عنوان «خالق ابراهیم، خالق اسحاق و خالق یعقوب» یاد می‌شود. در یک سال تقویمی عبری، کل کتاب تورات از ابتدا تا آخر به ترتیب در شنبه‌ها تلاوت می‌شود که بخش مربوط به ابراهیم چهارشنبه را به خود اختصاص می‌دهد. ابراهیم یکی از الگوهای اخلاق یهودی در زمینه دگردوستی است. اول؛ خیمه او در بیابان که برای پذیرایی از رهگذران گشوده بود، معروف است. در تورات آمده است که او حتی هنگامی که در سن کهولت فرمان خدا درباره ختنه خود را اجرا کرده بود، در همان حال دردناکی نیز همچنان منتظر رهگذرانی برای پذیرایی بود و سرانجام سه فرشته در ظاهر رهگذر بر او ظاهر…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۶ همراه باشید.

بازدیدها: ۳

پایم را گچ گرفتند؛ چه گچی؟ سیمان

پایم را گچ گرفتند؛ چه گچی؟ سیمان


روزی که متوجه شدیم برای رفت‌و‌آمدش دوچرخه‌ای دست‌دوم خریده، از شادی در پوست نمی‌گنجیدیم، هرکولس ۲۸ بود؛ دوچرخه سگ‌جانی که همه کاسب‌های دوره‌گرد از آن داشتند


اسدالله امرایی


دوچرخه‌سواری من برای خودش داستانی دارد، به قول قدما پر‌آب چشم. اولین دوچرخه‌ای که سوار شدم، کرایه‌ای بود. نزدیک خانه‌مان یک دوچرخه‌سازی بود. چند تایی دوچرخه داشت که کرایه می‌داد. عصرها با دوستم، یوسف معماریان، در محل قدم می‌زدیم. پدرم یوسف را دوست داشت چون بچه درسخوانی بود و برای همین به رفت‌و‌آمدهایمان اعتراض نمی‌کرد. شب عیدی بود به گمانم. عیدی گرفته بودیم؛ دو تا اسکناس آبی یک تومانی. یوسف گفت برویم دوچرخه‌سواری. من دوچرخه‌سواری بلد نبودم. یوسف شد مربی من و نیم‌پا را یادم داد. دوچرخه ۲۸ بود. چندبار با آن دور زدیم. من ناوارد بودم و یوسف پشت زین دوچرخه را ول نمی‌کرد؛ مبادا زمین بخورم و دوچرخه آسیب ببیند. حسن‌آقای دوچرخه‌ساز قبول کرده بود که دوچرخه را دو تایی کرایه کنیم و نوبتی سوار شویم. یادم نیست کرایه دوچرخه چند بود اما با پول عیدی کلی سوار شدیم. دوچرخه‌سواری یاد گرفتم. بهترین قسمت‌های دوچرخه به نظرم بوقش بود و دینامش که می‌چسبید به کنار لاستیک و با هر رکاب‌زدنی چراغ دوچرخه را روشن می‌کرد. دوچرخه نرم و سبکی نبود اما حسابی کیف می‌داد. مخصوصا وقتی سه‌ترکه سوار می‌شدیم: یکی روی میله جلو، یکی روی زین و یکی روی ترک‌بند. سه‌ترکه که سوار می‌شدیم، یوسف راننده بود. عصرها و دم غروب را دوست داشتیم، بیشتر به خاطر اینکه فنر دینام را بچسبانیم و از ستون نوری که تاریکی را جر می‌داد، لذت ببریم. توی شلوغی هم برای اینکه زمین نخوریم دوچرخه به‌دست، پیاده می‌رفتیم و تا دور‌و‌بر خلوت می‌شد، سوار می‌شدیم و رکاب می‌زدیم. خلاصه دوچرخه‌سواری را به همت یوسف یاد گرفتم. پدرم پسرعمویی داشت که آمده بود پیش ما و در خانه‌ای می‌ماند که با عموهایم در آن زندگی می‌کردیم. روزی که متوجه شدیم برای رفت‌و‌آمدش دوچرخه‌ای دست‌دوم خریده، از شادی در پوست نمی‌گنجیدیم. هرکولس ۲۸ بود؛ دوچرخه سگ‌جانی که همه کاسب‌های دوره‌گرد از آن داشتند. از چراغ‌ساز تا لحاف‌دوز و قصاب با آن بار جابه‌جا می‌کردند. پسرعمو با دوچرخه سرِ کار می‌رفت و بعد هم دوچرخه را در حیاط، کنار حوض می‌گذاشت. دو تا قفل داشت: یک قفل فابریک به علاوه یک قفل کابلی که از وسط شلنگی رد شده بود. برادر کوچک‌تر این پسرعمو تا چشم برادرش را دور می‌دید، قفل را باز می‌کرد و دو تایی می‌رفتیم دور دور در محل. یکی از همین روزها، من روی میله جلو نشسته بودم که حس کردم ضربه‌ای شدید دوچرخه را به هوا پرتاب کرد. لحظه‌ای بین زمین و آسمان معلق ماندیم و کنار جوی آب میان گل‌و‌لای لجن فاصلاب ولو شدیم. فریاد «بگیر بگیر» راه افتاد …

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۶ همراه باشید.

بازدیدها: ۵

دلتنگی‌های نقاش رویاها و کابوس‌ها

دلتنگی‌های نقاش رویاها و کابوس‌ها


تحلیل فیلم بر دروازه ابدیت (At Eternity’s Gate) ساخته جولیان اشنابل/ فیلمی بیوگرافیکال که با دیدی خلاقانه و با وفاداری به وقایع تراژیک زندگی ون‌گوگ به اکتشاف رازهای سر‌به‌مهر زندگی او می‌پردازد


تارا استادآقا


بعد از فیلم موفق و منسجم «اتاقک غواصی و پروانه» این بار جولیان اشنابل سراغ ساخت فیلمی بر اساس سرگذشت واقعی ونسان ون‌گوگ، نقاش پرآوازه هلندی، رفته است. «بر دروازه ابدیت» (At Eternity’s Gate) فیلمی بیوگرافیکال است که با دیدی خلاقانه و منحصر‌به‌فرد و با وفاداری به وقایع تراژیک زندگی ون‌گوگ، به اکتشاف رازهای سر‌به‌مهر زندگی او می‌پردازد. این فیلم سیمایی آراسته، محزون و پُر‌شور دارد و بر خلاف فیلم «شور زندگی» ساخته وینسنت مینه‌لی که با تمرکز بر تمام دوره‌های زندگی ون‌گوگ ساخته شده، تنها به دوره‌های پایانی زندگی وی، ارتباط پُر‌شورش با طبیعت و ابدیت، رابطه صمیمانه‌اش با برادرش، تئو و رابطه نافرجامش با گوگن می‌پردازد و از درام زندگی او که به رابطه‌های نافرجام و اندکش با زنان مربوط می‌شود، گذر می‌کند. «بر دروازه ابدیت» هم در فرم و هم در محتوا دست به ساختارشکنی جسورانه‌ای زده است که به خلق لحظاتی ناب و بداهه‌پردازانه می‌انجامد. در این فیلم شاهد پروسه خلق هیچ‌کدام از آثار مشهور ون‌گوگ نیستیم، بلکه کاملا برعکس، شاهد روند ایده‌پردازی و کشف بداهه سوژه‌ها و خلق نقاشی‌های کمتر دیده‌شده و غالبا مهجور نقاش هستیم که زاویه دیدی منحصر‌به‌فرد از نگاه کارگردان را به نمایش می‌گذارد. درست مثل خود ون‌گوگ که در زمان خودش مورد بی‌توجهی و بی‌مهری واقع شد، کارگردان نیز سعی دارد از آثار کمتر دیده‌شده نقاش پرده‌برداری کند و آنان را بیشتر در معرض دید تماشاگر بگذارد، کما اینکه این آثار نیز ارزش کمتری از دیگر آثار شناخته‌شده نقاش ندارند. در کنار آن، ما با داستان‌هایی خلاقانه در روند کشف ایده‌ها و پرداخت به آنان در روند کار نقاش مواجهیم که داستان‌های تکراری موجود در فیلم‌ها و کتاب‌های نوشته‌شده از ون‌گوگ را به حاشیه می‌راند. این موضوع در بطن روابط نزدیک ون‌گوگ – با بازی خوب ویلیام دفو – با گوگن نیز نفوذ می‌کند و حقایق دیگری را آمیخته با خلاقیت ذهنی کارگردان به نمایش می‌گذارد. برای نمونه نگاه کنید به پیدا کردن سوژه اولین نقاشی ون‌گوگ در آرل و موضوع کفش‌ها. چطور کارگردان در لحظه‌ای فی‌البداهه، بعد از ورود ون‌گوگ به اتاق کوچکش در آرل، کفش‌ها را روی زمین می‌اندازد و از آنان یک نقاشی لحظه‌ای ناب می‌آفریند؛ داستانی که در هیچ بیوگرافی یا فیلم دیگری از ون‌گوگ دیده نمی‌شود و در کنار آن، ماهیت و سرشت درونی – تکنیکی ون‌گوگ را نیز بر اساس شخصیت واقعی او به نمایش می‌گذارد. همین‌طور نگاه کنید به گردش‌های روزانه ون‌گوگ در طبیعت وقتی از نی‌های خیزران قلمی چوبی می‌سازد و در دفترچه خانم ژینو شروع به طراحی می‌کند؛ یک داستان خلاقانه که در سرشت بداهه‌پرداز و آنی شخصیت ون‌گوگ نفوذ می‌کند و برای مخاطب باورپذیر و جذاب می‌شود. در بحث فرم به نظر می‌رسد یک کارگردان نیست که دارد درباره زندگی یک نقاش فیلم می‌سازد، بلکه یک نقاش است که درباره زندگی مشقت‌بار و تلاش صادقانه نقاشی دیگر فیلم می‌سازد و این مسئله بیش از هر چیز دیگر در فرم‌های فیلمبرداری بدیع فیلمساز نمود پیدا می‌کند. اشنابل از دوربین به مثابه قلموی نقاشی استفاده می‌کند. هر لرزش و تکان دوربین روی دست و دور و نزدیک شدن آن از کاراکترها به مثابه تاش‌های قوی و ضعیف نقاش که گاهی با تلاطم و گاهی با خشم همراه است، تلقی می‌شود؛ تاش‌هایی که با کم و زیاد شدن نور و فوکوس و ماتی تصویرها مانند تاش‌های رنگی، پررنگ و کمرنگ نقاش عمل می‌کنند. همان‌طور که ون‌گوگ در فیلم سعی دارد زندگی واقعی را که مردم عادی از دیدنش محروم هستند، با نقاشی‌هایش به آن‌ها هدیه کند و کاری کند که مخاطبان آثارش حس زنده بودن را دریافت کنند، اشنابل نیز با تصویرسازی‌ها و جزئیات قدرتمندی که از پیکره‌ها، طبیعت و پرتره‌ها و از دریچه قاب دوربینش می‌گیرد، سعی می‌کند حس زنده بودن و یکی شدن با طبیعت را به مخاطب منتقل کند و از زندگی تبی سوزان و…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۶ همراه باشید.

بازدیدها: ۳

همه آن‌ها از زیر شنل گوگول بیرون آمدند

همه آن‌ها از زیر شنل گوگول بیرون آمدند


روایت‌هایی کوتاه از چهارکتاب/ میراث‌داران گوگول، روزهای انقلاب هابز و آزادی جمهوری‌خواهانه، شکسپیر برای فیلمنامه نویسان


اسم نویسندگان: به متن رجوع شود


شکوه ادبیات روسیه
آرزو حسینی
کتاب «میراث‌داران گوگول» مشتمل بر چهار مقاله از توماس مان، استاد بزرگ ادبیات قرن بیستم آلمان، است که درباره ادبیات روس نوشته شده. توماس مان از شیفتگان ادبیات روسیه و بزرگانش بود که بنا به گفته خودش از آغاز جوانی شمایل اسطوره‌ای آن‌ها را مغرورانه پاس می‌داشت. منتقدین سبک داستان‌نویسی توماس مان را متاثر از سیاق روایی تولستوی دانسته‌اند. این چهار مقاله به ترتیب زمانی در این کتاب گرد آمده‌اند که مان در آن‌ها با لحنی شاعرانه و از زاویه‌ای شخصی با بزرگانی چون تولستوی، داستایفسکی و چخوف روبرو شده است. کتاب با مقدمه‌ای منتقدانه از مترجم آغاز می‌شود که به نوبه خود فصلی قابل تامل و خواندنی است؛ به‌ویژه اینکه مترجم به عنوان استاد ادبیات تلاش کرده است تا در مقام پاسخ‌گویی به برخی اظهاراتِ مان برآید؛ رویکردی منتقدانه که قصد دارد مخاطب را برای مواجهه با سبک نوشتار و شکل برخورد توماس مان با ادبیات روسیه آماده سازد. اولین مقاله این کتاب «برگزیده آثار ادبیات روسیه» است که مان در سال ۱۹۲۱ به عنوان مقدمه‌ای بر ویژه‌نامه ادبیات روسیه در یکی از مجلات آلمانی نوشته است. احاطه و علاقه مان به ادبیات روسیه در این مقاله شگفت‌انگیز است؛ آن لحن شیفته‌وار و مریدانه‌ای که در وصف فرزندان گوگول به کار برده است. او با استناد به جمله معروف تورگنیف که گفته است «همه ما از زیر شنل گوگول بیرون آمده‌ایم»، استادان و نوابغ قرن نوزدهمی روسیه را میراث‌داران مشخصه‌های گوگولی ادبیات چون تخیل، انسانیت غمگینانه و نیز بار کمیک داستانی می‌داند. بیش از همه این‌ها، شوخ‌طبعی روسی است که توماس مان آن را می‌ستاید و سرچشمه‌اش را گوگول می‌داند. مقاله دوم مطلب کوتاهی است با عنوان «تولستوی: به مناسبت جشن یک‌صدمین سالگرد تولد او» که در سال ۱۹۲۸ نوشته شده است. جملات آغازین این نوشته ستایشی پُر‌شورند: «چه بزرگ بود نسل آفرینندگانی که تولستوی یکی از آن‌ها بود.» با این همه، اگرچه توماس مان بنای روایی شکوهمند تولستوی را ثنا می‌گوید، هومرگونگی‌اش را مثال می‌زند، اخلاق‌گرایی او را شفابخش جهان می‌داند، اما از نظر او پیرمرد فاقد خرد و اندیشه‌ورزی لازم است. به نظر می‌رسد مان دو چیز را بر استادش هرگز نبخشیده: اول خودپسندی ارباب‌منشانه تولستوی و دیگری تحسینی که نثار بیچر استو، نویسنده امریکایی، کرده است. مان با اینکه نوشته‌های او را سرشار از جسمانیت و سلامت می‌داند اما این‌ را در قیاس با جهان بیمارگونه داستایفسکی و نیچه ناچیز می‌شمرد. با این وجود، مان باز هم تولستوی را استاد اعظم روایت معرفی می‌کند که نویسندگان معاصر اروپایی در مقایسه با او نسلی نازل یا حداکثر متوسط هستند. مقاله سوم ابراز ارادتی منتقدانه به داستایفسکی است، با عنوان «داستایفسکی به اختصار». این عنوان که تحت مقدمه‌ای بر مجموعه برگزیده داستان‌های داستایفسکی در امریکا در سال ۱۹۴۵ نوشته شده، کنایه بر این موضوع دارد که گستردگی آثار داستایفسکی به حدی است که جز به اختصار و در چارچوبی معین نمی‌توان درباره‌اش نوشت. مان شیفته شمایل قدیس‌وار و جنایتکارانه داستایفسکی است. چه چیزی جز همان خوی جنایتکارانه در وجود داستایفسکی می‌توانست در توصیف جنایت در داستان‌هایش راهگشا باشد؟ مان می‌گوید او ساکن دوزخ است، همچنان که نیچه بود. او این دو را برادران فکری هم توصیف می‌کند. توماس مان ریشه نبوغ هر دو را در بیماری‌ای که از آن به عنوان بیماری مقدس یاد می‌کند، می‌داند؛ صرع داستایفسکی و فلج عضلانی نیچه. به این لحاظ نبوغ ناشی از بیماری، این دو را در جایگاهی بالاتر از سلامت جسمانی تولستوی قرار می‌دهد. مقاله آخر یک سال قبل از مرگ توماس مان، در سال ۱۹۵۴، نوشته شده با عنوان «کوششی در معرفی چخوف: به مناسبت پنجاهمین سال‌روز مرگ وی» که آخرین نوشته او درباره ادبیات روسیه است. مان اعتراف می‌کند که چخوف را دیر شناخت، شاید به خاطر…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۶ همراه باشید.

بازدیدها: ۵

هبوط کیومرث

هبوط کیومرث


هبوط کیومرث به اندازه هبوط آدم در سرنوشت بشریت نقش ایفا نمی‌کند اما خبر از شکست می‌دهد؛ شکست انسان از دیو و تاریک شدن دنیا


امیر خداوردی


تا اینجا به آسمان رفتن را در داستان‌های کهن رصد کردیم. دیدیم آسمان در قصه‌ها به معنای آگاهی یا قدرت یافتن بر تمام هستی است، اما یک معنای دیگر نیز می‌توان برای آن برشمرد؛ آسمان را بازگشتن به اصل و ریشه نیز می‌توان معنا کرد، چرا که حضور آدم و حوا در زمین ثمره هبوط است. هبوط یعنی فرود آمدن. جایگاه آدم و حوا بهشت بود و از آن فرود آمدند. بنابراین هوس بازگشتن به آن جایگاه پیشین همواره همراه قهرمانان داستان‌های کهن است.

داستان هبوط علت زندگی دنیوی را بیان می‌کند؛ خداوند انسان را می‌آفریند و هرچند قرار است او را در زمین جانشین کند اما زمین پر از عور است و عیب و سختی و رنج. چرا انسان باید در این همه بلا و مشقت زندگی کند؟ به کدامین گناه مستوجب این رنج کشیدن است؟

قصه هبوط آدم و حوا پاسخی برای این سوال است. آدم و حوا در بهشت ساکنند. در آنجا نه گرسنه‌‌ می‌شوند و نه برهنه، نه تشنه می‌شوند و نه بدن‌هایشان از آفتاب سوخته می‌شود. این یعنی هرچه نیاز دارند، در آنجا مهیاست یا اساسا نیازی به خوردن ندارند تا گرسنگی بکشند و نیازی به لباس ندارند تا برهنگی را دریابند.

بنابراین خداوند که آدم و حوا را آفرید، آن‌ها را در زمین و در معرض گرسنگی و تشنگی و جنگ و خونریزی و بلایای طبیعی قرار نداد، بلکه این آدم و حوا بودند که گولِ ابلیس را خوردند و از آن جایگاه فرود آمدند.

اما چرا آدم و حوا گولِ ابلیس را خوردند؟

برای پاسخ به این سوال، سراغ اولین داستان شاهنامه می‌رویم. شاهنامه با داستان کیومرث آغاز می‌شود. کیومرث در بسیاری از منابع معادل همین آدم است اما در شاهنامه او اولین انسان نیست، بلکه اولین پادشاه است. به این ترتیب، به نظر می‌رسد که داستان کیومرثِ شاهنامه نمی‌تواند پاسخ سوال اول را بدهد؛ یعنی در مقام پاسخ به این سوال نیست که چرا خدای مهربان ما را در این دنیای نامهربان قرار داده است.

اما سوال بعدی را می‌توان از کیومرثِ شاهنامه پرسید: چرا انسان از شیطان شکست خورد؟

کیومرث اولین شاهِ جهان بود و گمان می‌کرد هیچ دشمنی روی زمین ندارد تا آنکه اهریمن بر او حسادت کرد و فرزند خود، خرُوزان، را فرستاد تا کیومرث را از پای دربیاورد.

کیومرث نیز فرزندی داشت به نام سیامک. سیامک به جنگ خروزان رفت و…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۵ همراه باشید

بازدیدها: ۳۱

حقه‌بازترین چاق تاریخ

حقه‌بازترین چاق تاریخ


فکر نکنید وینستون چرچیل را به خاطر نمرات افتضاحش از مدرسه اخراج کردند، او برای سرقت یک بسته شکر از کابینت مدرسه اخراج شد؛ او میل مفرطی به خوردن داشت


احسان رضایی


وینستون چرچیل یکی از کسانی است که یک‌تنه علم پزشکی را به چالش کشیده است. استاد آن اول که دیس‎لکسی (کندی یادگیری) داشت و معلم‎هایش فکر می‎کردند عقب‌مانده است. اما فکر نکنید او را به خاطر نمرات افتضاحش اخراج می‌کردند. او برای سرقت یک بسته شکر از کابینت مدرسه اخراج شد. میل مفرطی به خوردن داشت و از میانه عمر دچار چاقی مفرط بود. می‎گویند چاپلین در فیلم‎هایش مدل راه رفتن او را تقلید می‎کرده. سیگاریِ قهاری بود؛ در زمان جنگ جهانی که مدام با هواپیما این طرف و آن طرف می‌رفت، داد برایش ماسک اکسیژن مخصوصی طراحی کنند که جای سیگار داشته باشد. اعتیاد به الکل هم داشت و نوشته‌اند وقتی میزبان پادشاه عربستان بود، همان اول کار گفت عذر دارد و پزشک‌ها تجویز کرده‌اند که قبل، بعد و حین غذا و اگر توانست در فواصل وعده‌ها، لبی تر کند! با این وضع او طوری قاچ زین را سفت چسبیده بود که در ۸۸ سالگی رفت فتق‎ عمل کرد و تا ۹۱ سالگی زنده ماند که هنوز جزو عجایب و اسرار علم پزشکی است. چرچیل از همان اول بچه‌پولدار بود و هیچ‎وقت شاگرد آشپز یا نانوا نایستاد. اجداد او صاحب جایی بودند که الان شده دانشگاه آکسفورد و اتفاقا پدر او، لرد راندولف چرچیل، معتقد بود که این بچه آبروی خانواده را به باد خواهد داد. منتها از آنجا که شکاف نسل‎ها آن موقع هم خالی بود، قدرت خدا وینستون خنگ توانست در ۲۵ سالگی به پارلمان برسد، در حالی ‎که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۵ همراه باشید.

بازدیدها: ۴۴

سقراط زشت‌رو اما به‌غایت جذاب

سقراط زشت‌رو اما به‌غایت جذاب


گاه سرو بلند و خوش‌تراش قامت دوست نیست که آدمی را هوایی می‌کند، بلکه پُل غریب بینی او یا تریشه زخمی گوشه چشم‌هایش یا تیک عصبی پلکش در نگاه دیگری خوشایند جلوه می‌کند


کاوه بهبهانی


در یکی از مناظره‌های مانک (Munk Debates) بر سر اینکه «آیا روزهای خوشی پیش روی بشر است؟» یکی از طرف‌های مناظره – مَت ریدلی – می‌گوید کسانی که می‌گویند امروز بهتر از دیروز و فردا بهتر از امروز نیست ناله و فغان بی‌خود سرمی‌دهند، چون امروزه‌روز مشکلی هم اگر هست از وفور است. نمونه‌اش شریعت نوظهور بدن‌پرستی با مناسکِ عجیب و گیر‌و‌گرفتاری‌های تازه‌اش. یکی همین‌که مدام وسوسه شویم تن به تیغ طبیبان مدعی بسپاریم تا آن را خوش‌تر تراش دهند. کسی که عمیقا از چهره خود در عذاب است و گمان می‌کند با دستکاری شکل و شمایلش مهروی بخت را به آغوش خواهد کشید، باید چه کند؟ یک‌وقت هست که بضاعت مالی «مجالی برای تن سپردن به تیغ» باقی نمی‌گذارد. اما اگر بضاعتش بود چه؟ چرا آدمی قدری از قلمبه اسکناس‌هایش را خرج برجسته کردن گونه‌ها و خرید گلگونه‌ها نکند؟ پیتر سینگر، فیلسوف اخلاق استرالیایی، اگر بود می‌گفت باید اهمیت اخلاقی کردارمان را محک بزنیم. می‌گفت: «اگر بتوانیم مانع رخداد بد و ناخوشایندی شویم آن‌وقت اخلاق حکم می‌کند نگذاریم آن رخداد بد رخ دهد مگر آنکه با این کار پا روی چیزی بگذاریم که همین‌قدر اهمیت اخلاقی داشته باشد.» (نوشته‌هایی درباره یک زندگی اخلاقی، گزیده‌ای از آثار سینگر). اهمیت اخلاقیِ قلمی‌تر شدنِ بینی در مقابل اهمیتِ کمک به نیازمندان گرسنه…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۵ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۸

بیش از این خجالتمان ندهید آقای داستایفسکی

بیش از این خجالتمان ندهید آقای داستایفسکی


اوج وحشت به چشم راسکولنیکوف شکست نقشه‌اش و باخت قمار هویت است، ذلت و حقارت و خجالت از شکست است که باعث می‌شود او شپشی بیش نباشد


نیلوفر صادقی


اگر از جناب داستایفسکی انتظار داشتید در نهایت راسکولنیکوف را به سمت توبه بکشاند و کاری کند که او با وجدانی دردمند خون بگرید و از شدت احساس گناه سر بر دیوار بکوبد تا همه نفسی به‌راحتی بکشیم، برگردید و داستان را از اول بخوانید. یا نه، اتفاقا بهتر است «جنایت و مکافات» را از آخر به اول بخوانید. دقیقش هم می‌کنیم، درست از اینجا (راوی هم که دستش درد نکند، واقعا سنگ تمام گذاشته و تنِش میان احساس گناه و خجالت یا شرم را خوب بیان می‌کند): «خیلی سختگیرانه به قضاوت خود نشسته بود و وجدان سنگ‌شده‌اش خطای وحشتناکی در گذشته نمی‌یافت، مگر لغزش‌های ساده‌ای که می‌توانست برای هر کسی اتفاق بیفتد. فقط و فقط هم این خفتش می‌داد که چنان احمقانه و دست‌وپابسته و انگار که نابینا، به حکم کور سرنوشت، به گل نشسته بود و حالا، برای اینکه اندک آرامشی بیابد، باید تسلیم می‌ماند و خواری بی‌معنای این حکم را می‌پذیرفت.»  خب، خجالت کشیدید؟ چه حسی دارید از اینکه یکی از ما بعد از تمام فراز و فرودها و رویابینی‌ها و مشق جنون و آزار خود و خانواده و اطرافیان و دو قتل ناقابل و تقلاهای سونیای بخت‌برگشته، وقتی می‌بیند نمی‌تواند ناپلئون شود، شرمنده از ناتوانی و ضعف خود در رویارویی با بحران هویتی که دامنگیرش شده، تغییر سیاست می‌دهد و حالا می‌خواهد مزه مسیح شدن را بچشد؟ به نظر می‌رسد راسکولنیکوف را آنچه کرده آزار نمی‌دهد، آنچه نکرده و باعث شکست نقشه‌اش شده است، او را زمین می‌زند و مانع دستیابی او به تصویر آرمانی‌اش از خود می‌شود. در چنین وضعیتی البته که چیزی نمی‌ماند جز حس شکست و حقارت و شرمندگی از ناتوانی و ضعف خودِ واقعی که اسیر آن هستیم. آنچه زیر پا گذاشته شده و…

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۵ همراه باشید.

بازدیدها: ۳۲