چرخ‌وفلک به ‌سوی جهنم

چرخ‌وفلک به ‌سوی جهنم


تماشاگر تمام پنج ساعت چرنوبیل را میخکوب جلوی تلویزیون می‌نشیند چون طراح و فیلمنامه‌نویس باهوش سریال، قصه‌گوی ماهری هم هست


کوثر آوینی


چرنوبیل با خودکشی والری لگاسوف، قهرمان داستان شروع می‌شود. این یعنی من و شمای تماشاگر نه‌تنها پیش از تماشای حتی یک فریم از این مینی‌سریال می‌دانیم که داستان مرکزی آن درباره‌ چیست، بلکه در همان پنج دقیقه‌ ابتدایی از سرنوشت شخصیت اصلی‌اش هم مطلع می‌شویم. این را شاید بتوان موثرترین تصمیم روایی سریال و حتی برگ برنده‌ آن دانست. چرنوبیل با این کار هر «اسپویلر» بالقوه‌ای را «اسپویل» می‌کند که در نتیجه‌اش، تماشاگر به کامل‌ترین شکل ممکن با شخصیت اصلی همراه می‌شود. نه به این معنا که تماشاگر با لگاسوف همذات‌پنداری کند همان‌طور که با قهرمان هر داستان خوب نوشته‌شده یا خوب ساخته‌شده‌ای همذات‌پنداری می‌کند، نه؛ این خودکشی تکلیف تماشاگر را با سریال معلوم می‌کند، از این جهت که دیگر چیزی برای دنبال کردن وجود ندارد؛ جز همان چیزی که مسئله‌ اصلی، سوال اصلی لگاسوف است: این انفجار چطور اتفاق افتاده است؟
تماشاگر از وقوع این فاجعه شوکه است، درست مانند لگاسوف. به‌جز اندکی از بیننده‌ها، بقیه از عواقب دقیق این حادثه‌ هسته‌ای خبر ندارند، درست مانند لگاسوف که مرحله‌به‌مرحله می‌تواند تاثیر هولناک آن را پیش‌بینی کند. تماشاگر نمی‌داند این اتفاق مهیب چطور رخ داده، شاید چون اطلاعات علمی‌اش را ندارد یا سنش کم است یا تاریخ شوروی سابق، اوکراین امروز را نخوانده است؛ اما لگاسوف هم در مقام فیزیکدان هسته‌ای از چگونگی بروز این حادثه سر در نمی‌آورد و سوال او تبدیل به سوال تماشاگر می‌شود. همان‌قدر که لگاسوف، با چهره‌ وحشت‌زده، کلافه و درمانده می‌خواهد به ‌…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۴ همراه باشید.

[veiws]

 

قصه‌ها قربانی پول شدند

قصه‌ها قربانی پول شدند


حسین معززی‌نیا از پایان سریال «بازی تاج و تخت» می‌گوید؛ او معتقد است شبکه اچ‌بی‌او برای راضی نگه داشتن مخاطبان پرشمارش روایت اصلی را هرس کرده است


سجاد صداقت


پایان سریال «بازی تاج و تخت» هنوز یکی از مسائلی است که می‌توان ساعت‌ها درباره آن حرف زد. به تناسب خود سریال که در طول سال‌هایی که از شبکه اچ‌بی‌او پخش می‌شد و همواره محل بحث‌های فراوانی بوده است، فصل آخر آن واکنش‌های متعددی را برانگیخت و همچنان یکی از سوژه‌های مهم بحث میان علاقه‌مندان بی‌شمار این سریال را تشکیل می‌دهد. اتفاقی که شاید وقوع آن یکی از آن رویدادهای بی‌نظیر در عصر کنونی باشد. حسین معززی‌نیا یکی از چهره‌های نام‌آشنای عرصه سینما در گفت‌و‌گوی پیش ‌رو با «کرگدن» ضمن بیان نکاتی درباره سریال «بازی تاج و تخت» و پایان آن، به بحث درباره مجموعه رمان‌های «نغمه‌ یخ و آتش» نوشته جرج مارتین که سریال بر اساس اقتباس از آن ساخته شده نیز می‌پردازد. معززی‌نیا ضمن این‌که معتقد است پایان‌بندی سریال «ضعیف و بسیار ناامیدکننده» بوده از جنبه‌های مختلف این اثر را بررسی می‌کند و در کنار آن ویژگی‌های رمان مارتین و چرایی قدرتمند بودن آن را مطرح می‌کند. او در پایان این مصاحبه از فرضیه‌های خود پیرامون چرایی شکل‌گیری چنین پایانی و تجربه‌های مشابه حرف‌ می‌زند و معتقد است شبکه اچ‌بی‌او و سازندگان سریال در دو فصل پایانی تصمیم گرفته‌اند که پول را بر ماندگاری ترجیح دهند.

به عنوان سوال اول اجازه دهید بحث را با این نکته شروع کنیم که پایان سریال «بازی تاج و تخت» با واکنش‌های زیادی همراه بود. البته که چنین پروژه‌ای با این تعداد بیننده با هر پایانی می‌توانست نقدهای مثبت و منفی گوناگونی داشته باشد. حال سوال من این است که نظر شما درباره فصل آخر با این پایان‌بندی – که حتی کار را به درخواست‌های گروه زیادی از مخاطبان برای ساخت دوباره این فصل رساند – چیست؟
تصور من این است که این یک پایان‌بندی ضعیف و بسیار ناامیدکننده است. البته سریال‌های خوب در یکی دو دهه اخیر کم نداشته‌ایم که وقتی به فصل آخر رسیده‌اند، نتوانسته‌اند ایده‌های تاثیرگذار برای تمام کردن قصه پیدا کنند و به همین دلیل با افت فاحشی مواجه شده‌اند. بالاخره پایان‌بندی همیشه مرحله مهمی است و هر قصه پر اوج و فرودی وقتی به آخر خطر می‌رسد و باید تکلیف شخصیت‌هایش را معلوم کند، تازه دستش کاملا رو می‌شود و مخاطب می‌فهمد نویسنده یا نویسنده‌ها چه چیزهایی را پنهان کرده و گذاشته بودند برای آخر کار. اما مسئله در مورد این سریال به‌خصوص کمی تفاوت دارد:‌ سریالی مثل «لاست» پشتوانه ادبی نداشت و فیلمنامه‌اش هم‌زمان با تولید نوشته می‌شد. بنابراین قابل درک است که در نهایت نویسنده‌ها نتوانند فیلی را که هوا کرده‌اند به نتیجه برسانند و مشخص شود دستشان خالی است. سریال‌هایی که پشتوانه ادبی ندارند همیشه ممکن است آخر کار به پایانی متناسب نرسند. اما در مورد «بازی تاج و تخت» با نویسنده‌ای قَدَر طرف بودیم که کتاب‌هایی قطور منتشر کرده بود و به نظر می‌رسید طراحی دقیقی دارد و با دانستن عاقبت کار دارد روایتش را پیش می‌برد. شوک بزرگ این بود که دیدیم سریال هرچه دارد به فصل‌های نهایی و اپیزودهای آخر می‌رسد، فقیرتر و نحیف‌تر می‌شود و از دنیای مرموز و گسترده سابق فاصله گرفته و به اکشن‌های نوجوان‌پسند هالیوودی شباهت پیدا می‌کند.
نکته‌ای که به آن اشاره کردید و به نظر من خیلی مهم است همین تفاوت درباره داشتن یک پشتوانه ادبی قدرتمند در این سریال است. کتاب‌های جرج آر.آر. مارتین تا فصل پنجم سریال را پوشش می‌داد و بعد از آن تاکنون منتشر نشده است. گویا سریال هم با از دست دادن این پشتوانه نتوانست مخاطبان را راضی کند. اما سوال این است که به نظر شما چه می‌شود از میان این همه پایانی که می‌شد برای شخصیت‌ها متصور بود و پشتوانه آن هم در کتاب وجود داشت، چنین پایانی را رقم زد؟
ابتدا این را بگویم که کتاب‌های مارتین فقط تا فصل پنجم را پوشش نمی‌داد؛ خط روایی سریال از جایی به بعد گاهی جلوتر از اتفاقات داخل کتاب‌ها بود و گاهی عقب‌تر. یعنی نوع روایت سریال با کتاب متفاوت شده بود. چیزهایی از زمان‌های مختلف جابه‌جا شده بود. بعضی از اتفاقات مهم کتاب‌ها هم در سریال دیده نشده بود و تصور می‌کردیم شاید کنار گذاشته شده‌اند برای دو فصل آخر. اما در نهایت هرگز دیده نشدند! راستش من درباره ارتباط میان نویسنده کتاب‌ها و تولیدکنندگان سریال فرضیه‌ای دارم که سندی برای اثباتش ندارم اما فکر می‌کنم فرضیه درستی است: تصور می‌کنم در وقفه بین فصل ششم و هفتم، از نویسنده (مارتین) درخواست شده که خودش را با رویکرد جدید کمپانی اچ‌بی‌او تطبیق دهد. منظورم از رویکرد جدید، تمرکز سریال روی خط روایی مشخص و شتاب دادن به حوادث است. کمپانی ترجیح داد تا وقتی شور و اشتیاقی بی‌سابقه میان هواداران میلیونی سریال وجود دارد پایانی برای قصه پیدا کند که بشود با بودجه بیشتر و ساختن اپیزودهای پرهزینه دیدنی، سریال را باشکوه (از نظر پروداکشن) و در زمانی کوتاه تمام کرد. مارتین هم گفته که نمی‌تواند لحن روایت را تغییر دهد و آن همه شخصیت و جزئیات مربوط به هر سرزمین را به این سرعت به نتیجه برساند. مدیران اچ‌بی‌او هم با او توافق کرده‌اند که بدون استفاده از ایده‌های کتاب‌ها، قصه را یک جوری به سرانجام برسانند. نتیجه این تصمیم، همین دو فصل اخیر شده که سازندگانش جوری رفتار کردند انگار همه آن جزئیات فوق‌العاده فصل‌های اول تا ششم شبیه شاخ و برگ‌های اضافی درختی بوده که دیگر باید از شرشان خلاص شد تا تنه اصلی قوت بگیرد! جزئیات را هرس کردند. همه ظرافت‌های قبلی را دور ریختند و متمرکز شدند روی چند شخصیت اصلی، قصه را با شتاب پیش بردند با این هدف که بشود کار را زودتر تمام کرد. به همین دلیل فکر نمی‌کنم پشتوانه چیزی که ما دیدیم در کتاب‌ها وجود داشته. احتمالا کتاب‌های بعدی در همین چند ماه آینده منتشر می‌شوند و تفاوت‌ها را خواهیم دید.
فارغ از ماجراهای مرتبط به فیلمنامه و وابستگی‌های آن به داستان اصلی، یکی از مواردی که در فصل آخر خود را نشان داد شکل بازی‌ بازیگران بود. آیا موافق هستید با توجه به فاصله دو ساله‌ای که بین فصل هفتم و هشتم وجود داشت، بازی‌ها افت کرده بود؟
من چنین افتی حس نکردم. اتفاقا فکر می‌کنم دلیل این‌که چنین تصوری شکل گرفته، همان مشکل فیلمنامه است. این نقصی است که شما در فیلم‌های سینمایی هم می‌بینید: گاهی پیش می‌آید بازیگری را به دلیل حضور در یک فیلم به‌شدت ستایش می‌کنید، آخر سال جایزه هم می‌گیرد و بین تماشاگران هم محبوبیت پیدا می‌کند اما سال بعد مثلا دو فیلم ضعیف بازی می‌کند. آن وقت خیلی‌ها می‌گویند این بازیگر افت کرده اما اگر دقت کنید اغلب اوقات مشکل از فیلمنامه است. نه این‌که بازیگرها نوسان نداشته باشند، اما وقتی فیلمنامه بد است یعنی شخصیت بد است. یعنی نویسنده تعریف درستی از شخصیت، تردیدها و تصمیم‌هایش نداشته. نتیجه این می‌شود که شما بازتاب سردرگمی و اغتشاش ذهنی نویسنده را در چهره و اندام بازیگر می‌بینید. آن بازیگر دارد همان چیزی را که روی کاغذ بوده، جان می‌بخشد. وقتی آن ایده‌ها ضعیف و ناقص است بازیگر نمی‌تواند معجزه کند.
سریال «بازی تاج و تخت» از همان روزی که در سال ۲۰۱۱ آغاز شد، به عنوان یک اتفاق بزرگ و در بیان بسیاری از طرفداران حتی به مثابه یک «حماسه» در میان سریال‌های تلویزیونی شناخته شد. حالا که این سریال به پایان رسیده، شاید بتوانیم به عقب بازگردیم و از ویژگی‌های برجسته آن سوال بپرسیم. به نظر شما چه خصوصیاتی در این سریال به طور کلی وجود داشت که آن را تا این حد برجسته کرد؟
به اعتقاد من دقیقا همان چیزی این سریال را به قول شما برجسته کرد که غیبتش در دو فصل آخر حس شد: تغذیه از منبع ادبی اصلی، به‌عنوان مجموعه کتاب‌هایی که نویسنده‌ای داشت خلاق و خوش‌ذوق با ایده‌هایی تازه. وگرنه جنبه‌های دیگر سریال، مثلا…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۳ همراه باشید.

بازدیدها: ۴۲

مرثیه‌ای‌ برای یک حماسه

مرثیه‌ای‌ برای یک حماسه


درباره پایان سریال «بازی تاج و تخت»، کتاب‌های جرج آر. آر. مارتین و این‌که چرا چنین شد؟/ سریالی که بر مدار یک حماسه آغاز شده بود، در شکل یک فاجعه به پایان رسید


سجاد صداقت


«آیا ترجیح می‌دادم که سریال را دقیقا بر اساس کتاب بسازند؟ بدون شک. در حقیقت این فاصله می‌تواند بسیار ناراحت‌کننده باشد. برخی از این تفاوت‌ها به دلیل تفاوت خلاقیتی است که از نظر هر کس متفاوت است و در نتیجه می‌تواند به دعوا ختم شود… داستان سریال در صورتی که می‌خواست مانند فصل اول به کتاب وفادار باشد باید حداقل پنج فصل دیگر ادامه می‌یافت. می‌دانید… داستان کمی پیچیده است. من کمی ناراحت هستم. امیدوار بودم تعداد فصل‌های بیشتری به سریال اختصاص پیدا کند.»

این جملات برخی از گفته‌های جرج آر. آر. مارتین، نویسنده مجموعه رمان‌های «نغمه یخ و آتش» – پیش از پایان سریال – در گفت‌وگو با مجله «رولینگ استون» است؛ مجموعه کتاب‌هایی که سریال «بازی تاج و تخت» بر اساس آن ساخته شد و به‌راستی به مدت بیش از هشت سال دنیا را مقهور خود کرد. سریالی که در شبکه HBO تولید شد و از همان اپیزود اول – روز ۱۷ آوریل سال ۲۰۱۱ – واکنش‌های بسیاری را با خود به همراه داشت. سریالی که در اپیزودهای پایانی با میلیون‌ها بیننده قانونی و غیرقانونی در جهان رکوردهای بی‌نظیری را ثبت کرد و اکنون بدون اغراق می‌توان آن را یکی از مهم‌ترین اتفاقات دهه دوم قرن بیست‌و‌یکم نام نهاد. سریالی که نه‌تنها نبض صنعت سرگرمی را به دست گرفت، بلکه به لحاظ ابعاد داستانی به عنوان یک «حماسه» خوانده شد و به لحاظ اقتصادی نیز عنوان گران‌ترین سریال حال حاضر دنیای سریال‌های تلویزیونی را به خود اختصاص داد. سریال «بازی تاج و تخت» آن‌قدر تاثیرگذار بود که قرار گرفتن لوکیشن‌های آن در هر کشوری می‌توانست صنعت توریسم را در آن منطقه دگرگون کند و باعث شود اقتصاد کشورهایی چون ایرلند شمالی و ایسلند امروز با رشد بی‌نظیری همراه باشند. سریال «بازی تاج و تخت» به قدری محبوب شد که دو سال انتظار برای پخش فصل پایانی در میان تبلیغات گسترده و کمپین‌های بی‌شماری که برای آن به راه افتاد، این مجموعه را تبدیل به یکی از پول‌سازترین اتفاقات در صنعت سریال‌سازی کند؛ رویدادهایی که هر یک می‌تواند اتفاقی بزرگ در جهان پیرامون ما باشد.

«بازی تاج و تخت» یک اتفاق بزرگ بود با ابعاد بسیار گسترده جهانی که هر بخشی از آن تا مدت‌های زیادی به عنوان یک حماسه بزرگ در ذهن‌ها باقی خواهد ماند. از بازیگران و عوامل سریال گرفته تا تیتراژ و حوادث داستانی، همه و همه یکی از یادگارهای بزرگ قرن اخیر برای آیندگان خواهد بود. مثلا می‌توان درباره موسیقی این سریال و رامین جوادی ایرانی‌الاصل، آهنگساز آن، حرف زد و از آواهایی سخن گفت که این مجموعه به مخاطبان خود عرضه داشته و احتمالا فراموش کردن آن به‌هیچ‌وجه ساده نخواهد بود.
اما شاید همه علاقه‌مندان به سریال «بازی تاج و تخت» هم‌نظر باشند که آنچه باعث شد این سریال تا چنین حدی مورد توجه قرار گیرد، اقتباس آن از داستانی سترگ و فوق‌العاده به نام «نغمه‌ یخ و آتش» بود؛ داستانی با ابعاد و تاریخ‌های پیچیده و سرشار از رویدادها و پیکربندی‌های متفاوت که جهان «نغمه یخ و آتش» را به یکی از عجیب‌ترین و پرجزئیات‌ترین رمان‌های سال‌های اخیر تبدیل می‌کرد. مجموعه‌ای که شاید امروز و در پایان سریال باید دوباره مورد توجه مخاطبان «بازی تاج و تخت» قرار بگیرد.

بدون شک خواندن هزاران صفحه رمانی که معلوم نیست نویسنده آن چه زمانی قصد دارد دو کتاب انتهایی را منتشر کند، کاری سخت و دشوار خواهد بود اما علاقه‌مندان جهان سریال «بازی تاج و تخت» با خواندن مجموعه کتاب‌های «نغمه‌ یخ و آتش» ضمن متصل شدن به منبع اصلی، با جهانی روبرو خواهند شد که بخش کوچکی از آن را در سریال مشاهده کردند. خط داستانی شسته‌و‌رفته‌ای که حالا و در پایان سریال حتی صدای خود مارتین را نیز به نارضایتی درآورده است. اما پیش از آن‌که به فصل آخر سریال برسیم، می‌توانیم اندکی درباره جهانی که جرج آر. آر. مارتین خلق کرده، سخن بگوییم.

«این بزرگ‌ترین کتابی [ارباب حلقه‌ها] بود که در تمام عمرم خواندم… و بعد گاندالف مُرد! تاثیری را که این قضیه در ۱۳ سالگی روی من گذاشت، نمی‌توانم وصف کنم. تو‌ نمی‌توانی گاندالف را‌ بکشی… تالکین آن قانون را شکست و من به خاطر این کار تا ابد عاشق او شدم. چون وقتی تو‌ گاندالف را می‌کشی، تعلیق را هزار برابر می‌کنی. چون بعد از آن، هر کسی می‌توانست بمیرد. این قضیه تاثیر عمیقی روی من و تمایلم به کشتن شخصیت‌ها گذاشت.»
جرج مارتین که از نوجوانی تحت تاثیر جرج تالکین، نویسنده شهیر آثار فانتزی و …

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۳ همراه باشید.

بازدیدها: ۵۲

 

عصر معصومیت

عصر معصومیت


چگونه معصومیت و سادگی را در آدری هپبورن یافتم/ برای نویسنده این یادداشت «معما»ی استنلی دانن آن فیلمی است که او را با آدری هپبورن آشنا کرده؛ شمایل بی‌نقص سینما


محسن آزرم


همه چیز شاید از «تعطیلات رُمی» شروع شد؛ از پرنسس آنِ فیلم ویلیام وایلر که بعدِ خوردن آن قرص‌ها و فرار از دست همه آشناها روی نیمکتی به خواب رفت و مسیر زندگی جو بردلیِ خبرنگار با دیدن این زیبای خفته عوض شد. شاید همه چیز از «سابرینا» شروع شد؛ از دخترِ راننده خانواده لارابی در فیلم بیلی وایلدر که یک‌دل نه صددل عاشق دیوید، کوچک‌ترین پسر خانواد‌ه اربابش، شده بود و او را برای آن‌که از عشق و عاشقی دور کنند، روانه پاریسش می‌کردند. عشق سال‌های جوانی را گاهی نشانه خامی می‌دانند اما چگونه می‌شود از خامی و پختگی‌‌اش باخبر شد و اگر اصلا این‌طور باشد تکلیف لاینس لارابی چیست که در اوج پختگی یک‌دل نه صددل عاشق سابرینایی می‌شود که دیوید را دوست می‌داشته. شاید همه چیز از «جنگ و صلح» شروع شد؛ از ناتاشا روستوای فیلمِ کینگ ویدور که زیباترینِ زیبایان است و شادی و سرزندگی‌‌اش دل هر تماشاگری را می‌برد. شاید همه چیز با «عشق در بعدازظهر» شروع شد؛ آریان زیبا که کم‌کم و از سر کنجکاوی پا می‌گذارد به زندگی دیگری و این‌وقت‌هاست که عشق بی‌اجازه وارد می‌شود و زندگی آدم‌ها را جور دیگری می‌کند.

شاید همه چیز برای دیگران با همه این‌ها شروع شده باشد اما دست‌کم برای نویسنده این یادداشت «معما»ی استنلی دانن آن فیلمی است که او را با آدری هپبورن آشنا کرده؛ با رجی لمبرت که بعدِ برگشت از سفر تفریحی و اسکی‌ و همه تفریحات برفی، با خانه‌ای خالی روبه‌رو می‌شود و می‌بیند همسرش را به قتل رسانده‌اند و پیش از این‌که با این چیزها کنار بیاید و مصائب زندگی و تلخی‌اش را باور کند، چهار مرد سر راهش قرار می‌گیرند که ظاهرشان به آدم‌حسابی‌ها نمی‌خورد و دنبال چیزی می‌گردند که رجی اصلا نمی‌داند چیست و در این بین آقای متشخصی هم به نام پیتر جاشوآ هست که نمی‌شود فهمید عاشق دل‌خسته رجی شده یا قهرمانی ملی است که می‌خواهد به وطنش خدمت کند یا اصلا جاسوسی که نباید حتی یک کلمه از حرف‌هایش را باور کرد. این شروع آشنایی نویسنده این یادداشت بوده با هپبورنی که در همه این سال‌ها به چشم او شمایل بی‌نقص سینما بوده است. معصومیت و سادگی احتمالا اولین چیزهایی هستند که آدری هپبورن را از باقی هم‌دوره‌هایش سوا می‌کنند.

اما فقط این معصومیت و سادگی و البته قدِ یک متر و هفتاد سانتی‌متری‌اش نیست که او را از دیگران جدا کرده؛ لبخند دلنشین و پررنگ همیشگی‌اش امضای او است؛ حتی وقت‌هایی که دارد نقش آدم‌های غم‌زده بخت‌برگشته‌ای را بازی می‌کند که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۲ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۴۰

این سیاستمداران فاسد

این سیاستمداران فاسد


مرور خاطره با فیلم «مامور مکینتاش» ساخته جان هیوستون/ فیلم در تلاش است که ضمن ساختن شخصیت‌هایی یخی و خوشفکر از جاسوسان، فساد پشت ‌پرده سیاستمداران را هم به رخ بکشد


علی مسعودی‌نیا


آن‌ها که فیلم‌باز هستند و جان هیوستون بزرگ را هم بابت فیلم‌‌های ماندگار و تراز اولی چون «جنگل آسفالت»، «شب ایگوانا»، «شرف خانواده پریتزی» و «شاهین مالت» ستایش می‌کنند، شاید قدری توی ذوقشان بخورد که این بار رفته‌ایم سراغ فیلمی مهجور از او با عنوان «مامور مکینتاش» (۱۹۷۳). اما اگر قدری بردباری به خرج دهند، دلایل خاطره‌بازی با این فیلم شاید مجابشان کند. ساخته شدن این درام جاسوسی توسط هیوستون ماجراهای جالبی دارد: والتر هیل، فیلمنامه‌نویس برجسته، سفارشی گرفت تا در زمانی اندک اقتباسی از رمان «تله‌ آزادی» نوشته دزموند بگلی را برای کمپانی وارنر بنویسد. او هم که زیاد دل و دماغ نداشت، یک نسخه اولیه برایشان نوشت و امیدی هم نداشت کار را قبول کنند. خصوصا که به نظر هیل خود رمان هم تعریفی نداشت و نوعی کپی‌برداری از رمان‌های موفقی بود که پیش از آن به ماموران ام‌آی‌سیکس پرداخته بودند. اما در کمال تعجب آن‌ها کار را خریدند و بعد خبر بزرگ‌تری به والتر هیل رسید؛ پل نیومن علاقه نشان داده بود که در فیلم سرمایه‌گذاری کند و نقش اصلی را بر عهده بگیرد. این نیومن بود که جان هیوستون را مجاب کرد کارگردانی فیلم را بپذیرد، آن هم در حالی که پیدا بود ساختن مامور میکنتاش بودجه زیادی لازم دارد و تازه فیلمنامه هنوز صحنه پایانی درست و درمانی نداشت. به این ترتیب ناگهان مامور مکینتاش یک پروژه بزرگ و مهم شد که علاوه بر پل نیومن، دومینیک سندا، جیمز میسون و مایکل هوردرن هم در آن ایفای نقش داشتند. فیلمبرداری در سه کشور انگلستان، ایرلند و مالت انجام شد و حاصلش فیلمی شد که شاید اگر کارگردانش کسی غیر از جان هیوستون و بازیگرانش کسانی غیر از فهرست فعلی بودند، اثری بی‌ارزش و بی‌رمق و بی‌کیفیت از کار درمی‌آمد. این هیوستون بود که با آن مهارت کلاسیکش در قصه‌گویی توانست مامور مکینتاش را به یک درام جاسوسی پرهیجان و سرگرم‌کننده تبدیل کند. فیلم درباره یک مامور اطلاعاتی به نام جوزف ریردن (با بازی پل نیومن) است. رئیس او به همراه دختری که در تمام فیلم با نام «خانم اسمیت» معرفی می‌شود، به او ماموریت می‌دهند که تعدادی الماس را بدزدد و طوری این کار را بکند که پلیس بتواند او را شناسایی کند و به زندان بیندازد. وقتی این اتفاق می‌افتد تازه می‌فهمیم که ریردن قرار است یک سیاستمدار رسواشده و فاسد را که از سوی سایر سیاستمداران عالی‌رتبه حمایت می‌شود، از زندان فراری دهد. بخش دوم داستان به تدارک ریردن برای فرار از زندان می‌پردازد که بسیار هم نقشه بانمک و خلاقانه‌ای دارد. اما اصل پیچیدگی داستان بعد از این فرار رخ می‌دهد؛ جایی که می‌فهمیم در مورد سرنوشت سیاستمدار فاسد تصمیم تازه‌ای گرفته شده و…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۹ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۱۵۲

رمزگشایی تاریخی از دموکراسی وایکینگ‌ها

رمزگشایی تاریخی از دموکراسی وایکینگ‌ها


درباره سریال وایکینگ‌ها که پخش آن از سال ۲۰۱۳ آغاز شد و تا کنون پنج فصل آن به نمایش درآمده و فصل پایانی‌اش در راه است/ قانون‌مداری وایکینگ‌های وحشی پدر‌جدِ دموکراسی در اسکاندیناوی است


هومان دوراندیش


«وایکینگ‌ها» (Vikings) یک مجموعه تلویزیونی کانادایی – ایرلندی است که پخش آن از سال ۲۰۱۳ آغاز شده و تا کنون پنج فصل آن به نمایش درآمده و فصل ششم و پایانی‌اش در راه است. شخصیت اصلی سریال، راگنار لاثبروک (با بازی تراویس فیمل)، یکی از قهرمانان عصر وایکینگ‌هاست. اصطلاح «عصر وایکینگ‌ها» در تاریخ سیاسی، در اشاره به دورانی ۲۵۰ ساله، از آغاز قرن نهم تا میانه قرن یازدهم میلادی، به کار می‌رود. در این سه سده، وایکینگ‌ها از طریق جنگ و بازرگانی نقاط گوناگون اروپا را کشف کردند. وایکینگ‌ها عمدتا از اهالی دانمارک و نروژ و سوئد بودند که به‌تدریج در ایسلند و گرینلند و مناطق دیگری از شمال اروپا مستقر شدند. در تاریخ اسکاندیناوی، راگنار لاثبروک شخصیتی است که وایکینگ‌ها را از قومی منزوی و قانع به قومی جهانگرد و جاه‌طلب بدل کرد. از سال ۸۰۱ میلادی، در شمال اروپا (مشخصا در دانمارک و نروژ) قدرت سیاسی نسبتا متمرکزی پدید آمد که به‌تدریج ایسلند و گرینلند و سایر مناطق شمالی اروپا را نیز در بر گرفت.

پنج فصل منتشرشده سریال وایکینگ‌ها، همین دوران یعنی قرن نهم میلادی را در بر می‌گیرد. اگرچه سال تولد راگنار لاثبروک و همسرش، لاگرتا (با بازی کاترین وینیک)، مشخص نیست ولی این دو نفر به اتفاق جنگجویانشان به پاریس لشکرکشی می‌کنند؛ پاریسی که تحت حکومت برادرزاده و جانشین شارلمانی بود. شارلمانی، امپراتور بزرگ فرانک‌ها، در سال ۸۱۴ میلادی درگذشت. زمانی که راگنار و یارانش با برادرزاده شارلمانی در پاریس وارد جنگ می‌شوند، احتمالا مابین ۸۱۴ تا ۸۵۰ میلادی بوده است. خلافت عباسیان در جهان اسلام از سال ۷۵۰ میلادی آغاز شد و سال ۸۱۴، زمانی است که مامون در جهان اسلام به خلافت ‌رسید. در واقع راگنار زمانی در شمال اروپا سردمدار و پرچمدار وایکینگ‌ها می‌شود که احتمالا مامون یا معتصم یا واثق خلفیه جهان اسلام بود. پایان حکومت واثق (۸۴۷ میلادی/ ۲۳۲ هجری قمری) که همزمان است با تولد امام حسن عسکری، پایان عصر اقتدار عباسیان بود. دوره ضعف و زوال عباسیان، از زمان به قدرت رسیدن متوکل در میانه قرن نهم میلادی آغاز می‌شود.

در قسمت شانزدهم از فصل چهارم سریال، فرزندان راگنار به اتفاق عمویشان که در پاریس به قدرت رسیده، به سمت دریای مدیترانه لشکرکشی می‌کنند و در مسیرشان، به شمال اسپانیا می‌رسند. در یکی از شهرهای شمالی اسپانیا، یکی از یاران اصلی راگنار، فلوکی (با بازی گوستاو اسکارشگورد)، ابتدا در بازار و سپس در مسجد، جذب اذان و نماز مسلمانان می‌شود. پیش‌تر، خود راگنار هم در جریان دوستی با اتلستن (با بازی جرج بلگدن) به مسیحیت گرایش پیدا کرده بود. مجذوبیت راگنار و فلوکی در برابر مسیحیت و اسلام در قرن نهم میلادی را باید نشانه رویش بذر تمایل وایکینگ‌ها برای عبور از شرک و چندخدایی در آن مقطع تاریخی دانست. ادیان توحیدی با تمدن نسبتی عمیق دارند و وایکینگ‌ها زمانی به مسیحیت و اسلام گرایش پیدا کردند که سطح تمدنی‌شان در اثر سرک کشیدن به سایر مناطق اروپا در حال رشد و ارتقا بود. این‌که چرا اخلاف راگنار لاثبروک مسیحی شدند نه مسلمان، علتش همان ضعف و زوال تدریجی عباسیان…

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۹ همراه باشید.

بازدیدها: ۲۸۸

مثلث رنج

مثلث رنج


مرور خاطره با فیلم «مکانی در آفتاب» ساخته جرج استیونز/ کارگردان داستان را بسیار خطی و ساده روایت می‌کند و تمام هنرش را متمرکز می‌کند روی بازنمایی کشمکش‌های درونی شخصیت‌ها


علی مسعودی‌نیا


 

این‌بار سری بزنیم به سال ۱۹۵۱ میلادی و یکی از آثار مشهور تاریخ سینما را با هم مرور کنیم؛ یکی از آن فیلم‌های تراز اول و فراموش‌ناشدنی که حالا دیگر برای خودش ساحتی اسطوره‌ای دارد و هنوز هم هوادارانش فراوانند. سخن از «مکانی در آفتاب» است ساخته جرج استیونز؛ درامی تلخ و پرکشش بر‌اساس رمان «تراژدی امریکایی» نوشته تئودور درایزر. بگذارید این جمله آخر را قدری اصلاح کنم؛ نه‌چندان بر‌اساس رمان «تراژدی امریکایی». اقتباس استیونز از رمان شاید زیاده از حد آزاد به نظر برسد و تنها چارچوب اصلی قصه را نگه داشته است. باز هم بگذارید اصلاح کنم؛ چارچوب را بدل کنیم به سه‌ضلعی که همان مثلث باشد. مثلث و عشق، همان فرمول قدیمی و جادویی ادبیات و سینما. فیلم زندگی جرج ایستمن، کارگر ساده هتل، را روایت می‌کند که…

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۸ همراه باشید.

بازدیدها: ۲۰۵

تاریکی‌های اسپنسر

تاریکی‌های اسپنسر


هراس‌های کودکی چاپلین هرگز دست از سرش برنمی‌داشتند و به گمان چارلی، دیوانگی چیزی بود ارثی و تنها راه فرار از آن کوه عظیم نکبت و فقر، خندیدن و خنداندن بود


الکساندر اوانسیان


در دنیا تنها کسی که دوست دارم ملاقاتش کنم، چاپلین است.

لنین

امروزه دیدن یک قاتل حرفه‌ای بر پرده سینما که از راه کشتن زنان فرتوت و سالمند امرار معاش می‌کند، قاتلی مبادی آداب و طناز و بی‌نهایت قسی‌القلب، چیز چندان دندان‌گیری نیست. اما زمانی که اسم آن قاتل چارلی چاپلین باشد، باورش کمی سخت خواهد شد.

چاپلین دوبار به صورت بسیار جدی و حرفه‌ای دست به شکستن شمایل خودش (ولگرد کوچک) می‌زند؛ بار اول در فیلم «زن پاریسی» ۱۹۲۳ و بار دیگر در سال ۱۹۴۷ با فیلم «موسیو وردو». فیلم اول ملودرامی سخت و آزمونی سخت‌تر در امر فیلمسازی غیر‌کمیک است و دومی از دفعه اول نیز سخت‌تر است: دور شدن از شمایل همیشگی با چرخشی ناگهانی به سمت دشوارترین نقش ممکن، یعنی یک قاتل.

اما چه پیش می‌آید که ولگرد کوچک که تبلور تمام آلام و…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۶ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۲۷۹

ما هم دلمان به این چیزها خوش است

ما هم دلمان به این چیزها خوش است


سه یادداشت درباره سه فیلم: سوته‌دلان ساخته علی حاتمی، مودیلیانی به کارگردانی میک دیویس، زندگی خصوصی یک گربه اثر الکساندر همید و مایا درن


تدوین: فرانک کلانتری


مگر چاره دیگری هم بود؟

سوته‌دلان/ علی حاتمی

آرش شفاعی

جوان بودم، در ابتدای دروازه جوانی ایستاده بودم. دیوانه شعر شده بودم. ریاضی فیزیک می‌خواندم، در سال‌هایی که همه را عشق مهندس شدن و پولدار شدن کشته بود. در سال‌هایی که کنکور دادن گذشتن از دروازه سرنوشت بود. در سال‌هایی که یک لحظه را نباید از دست می‌دادی چرا که شاید یک تست عقب می‌افتادی. در آن سال‌ها به جای هندسه تحلیلی و قوانین نیوتن، «بدایع و بدعت‌های نیما یوشیج» دستم بود و قواعد عروض و قافیه را می‌آموختم. یک کلمه در یک شعر، یک بیت خوب در یک غزل، یک کرشمه سعدی و یک رندی حافظ خواب از سرم می‌پراند. حالا حساب کنید در این سن و سال و با این روحیات، فیلمی ‌به دستت بیفتد که یک دیالوگش این باشد: «بلا روزگاریه عاشقیت!»

می‌توانی در سن و سال احساسات جوانی باشی، دچار جادوی کلمات باشی و از سینما بیش از تصویر به واژه و دیالوگ فکر کنی و «سوته‌دلان» از این ‌رو به آن رویت نکند؟ با عشق‌های نوستالژیک، عجیب ‌و غریب و ویرانگرش؟ با دیگرگون کردن آدمیزاد با جادوی دلبستگی؟ با دمیدن شاعرانه‌اش در آتش احساسات رمانتیک؟

در سنی که آدمیزاد ایرانی بیش از هر دوران دیگری از زندگی‌اش به روان‌آزاری به جای دلبستگی معتاد است. در سنی که فکر می‌کنی عشق هیولایی…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۵ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۲۷۴

زندگی شاید همین باشد

زندگی شاید همین باشد


سه یادداشت درباره سه فیلم: من تونیا هستم ساخته کریگ گیلسپی، اقلیم‌ها به کارگردانی نوری بیلگه جیلان و فارغ‌التحصیلی اثر کریستین مونجیو


تدوین: فرانک کلانتری


نسل سوخته

فارغ‌التحصیلی/ کریستین مونجیو

بهمن کامیار

فیلم «فارغ‌التحصیلی» ساخته کریستین مونجیو، محصول ۲۰۱۶ و کشور رومانی است؛ درامی به‌شدت خوش‌ساخت با روایتی به غایت منطبق با واقعیت‌های جامعه‌ای که به واسطه حضور یک دیکتاتور (چائوشسکو) موجی از ناامیدی و فساد در آن ایجاد شده است، به صورتی که با گذشت سال‌ها از سقوط آن رژیم، فساد به‌جامانده از آن دوران همچنان در جامعه خودنمایی می‌کند. در فیلم همه شخصیت‌ها خاکستری‌ هستند و مرتکب فساد و خیانت و طغیان‌گری می‌شوند. هیچ کس در این جامعه نقش بدمن ندارد، بلکه همه در حرفه و منصب خود می‌توانند بدمن باشند. فساد همه‌گیر شده و قبح آن ریخته و همین توجیهی شده برای ارتکاب به آن. پلیسی که به جای رسیدگی به جرم مهمی همچون تجاوز به یک دانش‌آموز در جلوی مدرسه‌اش، پیگیر تخلف پدر همان دانش‌آموز می‌شود در خریدن معلمی که قرار است به دخترش نمره بالایی بدهد؛ چرا که دخترش برای ورود به کالجی معتبر در انگلیس باید از این درس نمره بالایی بگیرد و چون قبل از امتحان به او تجاوز شده، قادر به حفظ تمرکز نیست. بنابراین پدر از موقعیت شغلی خود به عنوان یک پزشک سوء‌استفاده کرده و مشغول رایزنی با معلم دخترش می‌شود و جالب است که این تخلف به نحوی بزرگ جلوه داده می‌شود که ریشه بروز و ارتکاب آن که همانا تجاوز به دانش‌آموز در خیابان است، از نظر دور می‌ماند. در فیلم «فارغ‌التحصیلی» با نسل روشنفکری مواجهیم که دوران طلایی و جوانی خود را در سیستمی فاسد و دیکتاتوری طی کرده و برای تحصیل به خارج از کشور عزیمت جسته‌اند. حال، بعد از گذشت چندین سال از سقوط آن رژیم، هنوز جامعه را درگیر فساد فرهنگی و اجتماعی می‌بینند و به‌وضوح اعتراف می‌کنند بازگشتشان به کشور بعد از سقوط دیکتاتور حاکم که به قصد بازسازی و اصلاح سیستم بوده، اشتباهی بزرگ و از روی سادگی بوده است. گویی ریشه‌های این جامعه با فساد سابق رشد و نمو کرده و اصلاح شاید سال‌ها و قرن‌ها طول بکشد. اما شخصیت اول فیلم، دکتر رومئو، به عنوان نماینده آن نسل سوخته و روشنفکر حاضر به سرمایه‌گذاری جهت اصلاح جامعه‌اش نیست، چون تمام هم و غمش اعزام دخترش به …

 

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۳ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۱۵۷