او هرگز دست از چزاندن مخاطبش برنمی‌دارد

او هرگز دست از چزاندن مخاطبش برنمی‌دارد


روایت‌هایی کوتاه از مهم‌ترین آثار هرمان ملویل، نویسنده امریکایی
بیلی باد ملوان، موبی‌دیک، بارتلبی محرر


تلخی بی‌پایان
احسان رضایی

می‌گویند خواندن کتاب‌های هرمان ملویل به تصمیم جدی و اراده قوی نیاز دارد. راست هم می‌گویند. داستان‌های ملویل تلخ و گزنده هستند، خیلی تلخ. درباره همین کتاب معروف «موبی‌دیک» که حالا جزو کلاسیک‌های ادبیات انگلیسی است، ویلیام فاکنر گفته آرزو داشته این کتاب را او نوشته بود. دی. اچ. لارنس آن را بهترین کتاب در مورد دریا لقب داده. خوزه مورینیو آن را الهام‌بخش زندگی‌اش دانسته و… فقط در سال‌های اخیر و بعد از ستایش‌های فراوان منتقدها به این جایگاه رسیده. وگرنه ملویل در زمان حیاتش اصلا پرفروش نبود و برای نمونه در طول ۴۰ سالی که ملویل بعد از انتشار موبی‌دیک زنده بود، کتابش در انگلستان ۵۰۰ نسخه و در امریکا ۳۲۱۵ نسخه فروخت؛ یک چیزی حدود ۹۳ نسخه در هر سال. باز موبی‌دیک یک نمونه از پایان خوشِ کلاسیک است. اقبال و توجه به این کتاب از دهه ۲۰ میلادی شروع شد و حالا هر سال چند ده هزار نسخه از آن فروش می‌رود اما باقی کتاب‌ها همین وضعیت را هم ندارند. یک نمونه‌اش «بیلی باد ملوان» که مجموعه‌ای است از سه داستان کوتاه ملویل در یک جلد. ترجمه این سه داستان، کار مرحوم احمد میرعلایی است که در کار ترجمه کلی شیرین‌کاری و ظرافت به خرج داده. با این وجود، در عینِ ترجمه خوب و شهرت نویسنده، این کتاب چندان اقبالی در بین مخاطبان ایرانی نداشته. دلیلش شاید همان ذات تلخ داستان‌های ملویل باشد. همین بیلی باد ملوان را در نظر بگیرید. ماجرای داستان، ماجرای ملوانی جوان و مهربان و برازنده و خوش‌بر و رو است که تنها عیبش لکنت زبانی است که در مواقع استرس دچار آن می‌شود. بیلی باد در یک کشتی جنگی به نام «حقوق بشر» ملوانی می‌کند و چون زرنگ و کاری است، خیلی زود مورد توجه ناخدا و افسران مافوقش قرار می‌گیرد. کاپیتان وِر و بقیه اهالی کشتی بیلی باد را دوست دارند و ظاهرا همه چیز خوب و ایده‌آل است الا یک چیز: سراسلحه‌دار کشتی، آقای کلاگارت که ذاتا آدمی است خبیث و شرور، به بیلی حسادت می‌کند و چشم دیدن محبوبیت او را ندارد. بیلی هم البته کسی نیست که دم به تله بدهد و در برابر همه دستورات احمقانه کلاگارت صبوری در پیش می‌گیرد و ضعفی نشان نمی‌دهد اما به قول بیهقی «قضا در کمین بود، کار خویش می‌کرد». عاقبت یک روز که ناخدا، کلاگارت و بیلی …

 

 

 

برای خواندن ادامه این مطلب با ما در کرگدن ۱۱۸ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۰۸

همه آن‌ها از زیر شنل گوگول بیرون آمدند

همه آن‌ها از زیر شنل گوگول بیرون آمدند


روایت‌هایی کوتاه از چهارکتاب/ میراث‌داران گوگول، روزهای انقلاب هابز و آزادی جمهوری‌خواهانه، شکسپیر برای فیلمنامه نویسان


اسم نویسندگان: به متن رجوع شود


شکوه ادبیات روسیه
آرزو حسینی
کتاب «میراث‌داران گوگول» مشتمل بر چهار مقاله از توماس مان، استاد بزرگ ادبیات قرن بیستم آلمان، است که درباره ادبیات روس نوشته شده. توماس مان از شیفتگان ادبیات روسیه و بزرگانش بود که بنا به گفته خودش از آغاز جوانی شمایل اسطوره‌ای آن‌ها را مغرورانه پاس می‌داشت. منتقدین سبک داستان‌نویسی توماس مان را متاثر از سیاق روایی تولستوی دانسته‌اند. این چهار مقاله به ترتیب زمانی در این کتاب گرد آمده‌اند که مان در آن‌ها با لحنی شاعرانه و از زاویه‌ای شخصی با بزرگانی چون تولستوی، داستایفسکی و چخوف روبرو شده است. کتاب با مقدمه‌ای منتقدانه از مترجم آغاز می‌شود که به نوبه خود فصلی قابل تامل و خواندنی است؛ به‌ویژه اینکه مترجم به عنوان استاد ادبیات تلاش کرده است تا در مقام پاسخ‌گویی به برخی اظهاراتِ مان برآید؛ رویکردی منتقدانه که قصد دارد مخاطب را برای مواجهه با سبک نوشتار و شکل برخورد توماس مان با ادبیات روسیه آماده سازد. اولین مقاله این کتاب «برگزیده آثار ادبیات روسیه» است که مان در سال ۱۹۲۱ به عنوان مقدمه‌ای بر ویژه‌نامه ادبیات روسیه در یکی از مجلات آلمانی نوشته است. احاطه و علاقه مان به ادبیات روسیه در این مقاله شگفت‌انگیز است؛ آن لحن شیفته‌وار و مریدانه‌ای که در وصف فرزندان گوگول به کار برده است. او با استناد به جمله معروف تورگنیف که گفته است «همه ما از زیر شنل گوگول بیرون آمده‌ایم»، استادان و نوابغ قرن نوزدهمی روسیه را میراث‌داران مشخصه‌های گوگولی ادبیات چون تخیل، انسانیت غمگینانه و نیز بار کمیک داستانی می‌داند. بیش از همه این‌ها، شوخ‌طبعی روسی است که توماس مان آن را می‌ستاید و سرچشمه‌اش را گوگول می‌داند. مقاله دوم مطلب کوتاهی است با عنوان «تولستوی: به مناسبت جشن یک‌صدمین سالگرد تولد او» که در سال ۱۹۲۸ نوشته شده است. جملات آغازین این نوشته ستایشی پُر‌شورند: «چه بزرگ بود نسل آفرینندگانی که تولستوی یکی از آن‌ها بود.» با این همه، اگرچه توماس مان بنای روایی شکوهمند تولستوی را ثنا می‌گوید، هومرگونگی‌اش را مثال می‌زند، اخلاق‌گرایی او را شفابخش جهان می‌داند، اما از نظر او پیرمرد فاقد خرد و اندیشه‌ورزی لازم است. به نظر می‌رسد مان دو چیز را بر استادش هرگز نبخشیده: اول خودپسندی ارباب‌منشانه تولستوی و دیگری تحسینی که نثار بیچر استو، نویسنده امریکایی، کرده است. مان با اینکه نوشته‌های او را سرشار از جسمانیت و سلامت می‌داند اما این‌ را در قیاس با جهان بیمارگونه داستایفسکی و نیچه ناچیز می‌شمرد. با این وجود، مان باز هم تولستوی را استاد اعظم روایت معرفی می‌کند که نویسندگان معاصر اروپایی در مقایسه با او نسلی نازل یا حداکثر متوسط هستند. مقاله سوم ابراز ارادتی منتقدانه به داستایفسکی است، با عنوان «داستایفسکی به اختصار». این عنوان که تحت مقدمه‌ای بر مجموعه برگزیده داستان‌های داستایفسکی در امریکا در سال ۱۹۴۵ نوشته شده، کنایه بر این موضوع دارد که گستردگی آثار داستایفسکی به حدی است که جز به اختصار و در چارچوبی معین نمی‌توان درباره‌اش نوشت. مان شیفته شمایل قدیس‌وار و جنایتکارانه داستایفسکی است. چه چیزی جز همان خوی جنایتکارانه در وجود داستایفسکی می‌توانست در توصیف جنایت در داستان‌هایش راهگشا باشد؟ مان می‌گوید او ساکن دوزخ است، همچنان که نیچه بود. او این دو را برادران فکری هم توصیف می‌کند. توماس مان ریشه نبوغ هر دو را در بیماری‌ای که از آن به عنوان بیماری مقدس یاد می‌کند، می‌داند؛ صرع داستایفسکی و فلج عضلانی نیچه. به این لحاظ نبوغ ناشی از بیماری، این دو را در جایگاهی بالاتر از سلامت جسمانی تولستوی قرار می‌دهد. مقاله آخر یک سال قبل از مرگ توماس مان، در سال ۱۹۵۴، نوشته شده با عنوان «کوششی در معرفی چخوف: به مناسبت پنجاهمین سال‌روز مرگ وی» که آخرین نوشته او درباره ادبیات روسیه است. مان اعتراف می‌کند که چخوف را دیر شناخت، شاید به خاطر…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۶ همراه باشید.

بازدیدها: ۵۷

هبوط کیومرث

هبوط کیومرث


هبوط کیومرث به اندازه هبوط آدم در سرنوشت بشریت نقش ایفا نمی‌کند اما خبر از شکست می‌دهد؛ شکست انسان از دیو و تاریک شدن دنیا


امیر خداوردی


تا اینجا به آسمان رفتن را در داستان‌های کهن رصد کردیم. دیدیم آسمان در قصه‌ها به معنای آگاهی یا قدرت یافتن بر تمام هستی است، اما یک معنای دیگر نیز می‌توان برای آن برشمرد؛ آسمان را بازگشتن به اصل و ریشه نیز می‌توان معنا کرد، چرا که حضور آدم و حوا در زمین ثمره هبوط است. هبوط یعنی فرود آمدن. جایگاه آدم و حوا بهشت بود و از آن فرود آمدند. بنابراین هوس بازگشتن به آن جایگاه پیشین همواره همراه قهرمانان داستان‌های کهن است.

داستان هبوط علت زندگی دنیوی را بیان می‌کند؛ خداوند انسان را می‌آفریند و هرچند قرار است او را در زمین جانشین کند اما زمین پر از عور است و عیب و سختی و رنج. چرا انسان باید در این همه بلا و مشقت زندگی کند؟ به کدامین گناه مستوجب این رنج کشیدن است؟

قصه هبوط آدم و حوا پاسخی برای این سوال است. آدم و حوا در بهشت ساکنند. در آنجا نه گرسنه‌‌ می‌شوند و نه برهنه، نه تشنه می‌شوند و نه بدن‌هایشان از آفتاب سوخته می‌شود. این یعنی هرچه نیاز دارند، در آنجا مهیاست یا اساسا نیازی به خوردن ندارند تا گرسنگی بکشند و نیازی به لباس ندارند تا برهنگی را دریابند.

بنابراین خداوند که آدم و حوا را آفرید، آن‌ها را در زمین و در معرض گرسنگی و تشنگی و جنگ و خونریزی و بلایای طبیعی قرار نداد، بلکه این آدم و حوا بودند که گولِ ابلیس را خوردند و از آن جایگاه فرود آمدند.

اما چرا آدم و حوا گولِ ابلیس را خوردند؟

برای پاسخ به این سوال، سراغ اولین داستان شاهنامه می‌رویم. شاهنامه با داستان کیومرث آغاز می‌شود. کیومرث در بسیاری از منابع معادل همین آدم است اما در شاهنامه او اولین انسان نیست، بلکه اولین پادشاه است. به این ترتیب، به نظر می‌رسد که داستان کیومرثِ شاهنامه نمی‌تواند پاسخ سوال اول را بدهد؛ یعنی در مقام پاسخ به این سوال نیست که چرا خدای مهربان ما را در این دنیای نامهربان قرار داده است.

اما سوال بعدی را می‌توان از کیومرثِ شاهنامه پرسید: چرا انسان از شیطان شکست خورد؟

کیومرث اولین شاهِ جهان بود و گمان می‌کرد هیچ دشمنی روی زمین ندارد تا آنکه اهریمن بر او حسادت کرد و فرزند خود، خرُوزان، را فرستاد تا کیومرث را از پای دربیاورد.

کیومرث نیز فرزندی داشت به نام سیامک. سیامک به جنگ خروزان رفت و…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۵ همراه باشید

بازدیدها: ۱۰۷

بیش از این خجالتمان ندهید آقای داستایفسکی

بیش از این خجالتمان ندهید آقای داستایفسکی


اوج وحشت به چشم راسکولنیکوف شکست نقشه‌اش و باخت قمار هویت است، ذلت و حقارت و خجالت از شکست است که باعث می‌شود او شپشی بیش نباشد


نیلوفر صادقی


اگر از جناب داستایفسکی انتظار داشتید در نهایت راسکولنیکوف را به سمت توبه بکشاند و کاری کند که او با وجدانی دردمند خون بگرید و از شدت احساس گناه سر بر دیوار بکوبد تا همه نفسی به‌راحتی بکشیم، برگردید و داستان را از اول بخوانید. یا نه، اتفاقا بهتر است «جنایت و مکافات» را از آخر به اول بخوانید. دقیقش هم می‌کنیم، درست از اینجا (راوی هم که دستش درد نکند، واقعا سنگ تمام گذاشته و تنِش میان احساس گناه و خجالت یا شرم را خوب بیان می‌کند): «خیلی سختگیرانه به قضاوت خود نشسته بود و وجدان سنگ‌شده‌اش خطای وحشتناکی در گذشته نمی‌یافت، مگر لغزش‌های ساده‌ای که می‌توانست برای هر کسی اتفاق بیفتد. فقط و فقط هم این خفتش می‌داد که چنان احمقانه و دست‌وپابسته و انگار که نابینا، به حکم کور سرنوشت، به گل نشسته بود و حالا، برای اینکه اندک آرامشی بیابد، باید تسلیم می‌ماند و خواری بی‌معنای این حکم را می‌پذیرفت.»  خب، خجالت کشیدید؟ چه حسی دارید از اینکه یکی از ما بعد از تمام فراز و فرودها و رویابینی‌ها و مشق جنون و آزار خود و خانواده و اطرافیان و دو قتل ناقابل و تقلاهای سونیای بخت‌برگشته، وقتی می‌بیند نمی‌تواند ناپلئون شود، شرمنده از ناتوانی و ضعف خود در رویارویی با بحران هویتی که دامنگیرش شده، تغییر سیاست می‌دهد و حالا می‌خواهد مزه مسیح شدن را بچشد؟ به نظر می‌رسد راسکولنیکوف را آنچه کرده آزار نمی‌دهد، آنچه نکرده و باعث شکست نقشه‌اش شده است، او را زمین می‌زند و مانع دستیابی او به تصویر آرمانی‌اش از خود می‌شود. در چنین وضعیتی البته که چیزی نمی‌ماند جز حس شکست و حقارت و شرمندگی از ناتوانی و ضعف خودِ واقعی که اسیر آن هستیم. آنچه زیر پا گذاشته شده و…

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۵ همراه باشید.

بازدیدها: ۹۷

خاگینه‌ای به عشق اولدوز

خاگینه‌ای به عشق اولدوز


برای ما که کتاب یکی از اصلی‌ترین و مهم‌ترین دغدغه‌های زندگی‌مان است، کتاب سوژه‌ای است که نوشتن درباره‌اش تمامی ندارد. مطلب این هفته درباره «اولین کتابخانه زندگی» است


لیلا نصیری‌ها


قرار است از این هفته در هر شماره کرگدن مطلبی بنویسم درباره کتاب. برای ما که کتاب یکی از اصلی‌ترین و مهم‌ترین دغدغه‌های زندگی‌مان است، کتاب سوژه‌ای است که نوشتن درباره‌اش تمامی ندارد. مطلب این هفته درباره «اولین کتابخانه زندگی» است.

سال‌ها پیش وقتی برای طراحی جلد اولین کتابم که قرار بود در انتشارات مروارید منتشر شود، با معرفی آقای حسن‌زاده (مدیر نشر) به دفتر آقای فرشید مثقالی رفتم، خاطره‌ای برایشان تعریف کردم از اولین کتابی که در زندگی‌ام با تصویرگری ایشان دیدم. هفت سالم بود و مادرم قرار بود برایم یک جفت دمپایی سبز روبسته بخرد. رنگ سبز دمپایی، شکل و قواره و راه‌راه‌های برجسته روی دمپایی هنوز بعد چند دهه جلوی چشمم است. دمپایی‌ها را دوست داشتم اما تازه در کتابفروشی کوچک محله‌مان کتاب «ماهی سیاه کوچولو» صمد بهرنگی را دیده بودم، کتاب را ورق زده و یک دل نه صد دل عاشق کتاب و ماهی و تصاویرش شده بودم. عصر روزی که قرار بود مادرم دمپایی سبز را برایم بخرد، رفتم پیشش و گفتم: “می‌شود به جای دمپایی، کتاب ماهی سیاه کوچولو را برایم بخری؟” هم دمپایی خریده شد و هم کتاب. خاطره را روز ملاقات برای آقای مثقالی تعریف کردم و خندیدیم.

خانه پدری من نزدیک پنجاه سال پیش ساخته شده. در طول پنجاه سال خانه فقط دو بار بازسازی شده است اما خاطره اولین کتابخانه زندگی من مربوط به هر دوی این خانه‌هاست؛ هم خانه قدیمی و هم خانه بازسازی‌شده زیرزمینی داشت و دارد به وسعت نیمی از خانه. زیرزمین خنک بود و یخچال امریکایی قدیمی داشت که اندازه یک گاوصندوق وزنش بود و قفسه‌هایی آهنی به دیوار بود و تا جایی که یادم می‌آید کتاب‌ها را روی آن‌ها چیده بودیم. همین‌ها برای ما بس بود که بیشتر وقتمان را در این زیرزمین بگذرانیم، مخصوصا وقت خواب قیلوله بزرگ‌ترها که آن موقع‌ها از نان شب هم واجب‌تر بود. همسایه‌ای هم داشتیم در طبقه دوم خانه که پسر و دختری همسن من و خواهر بزرگ‌ترم داشتند. هر چهار نفرمان دبستانی بودیم؛ من و آن دختر همسایه، کلاس اول.

روزهای ما بچه‌ها با هم می‌گذشت. اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت بود و دوره جنگ و خاموشی‌ها و وقت ما بیشتر به مشق نوشتن می‌گذشت و بعد هم کتاب خواندن و کتاب‌بازی. یکی از بهترین تفریحات من و پریسا، همین دوست همسن و هم‌دبستانی، بازی کردن در نقش شخصیت‌های داستانی کتاب‌هایی بود که می‌خواندیم. محبوب‌ترین‌هایش «پی‌پی جوراب‌بلند» (آسترید لیندگرن، ترجمه گلی امامی، انتشارات کتاب‌های جیبی) و داستان‌های هایدی و پیتر و کلارا (متاسفانه بعدها این مجموعه کتاب‌ را جای دیگری ندیدم، بنابراین نه می‌توانم اسم مترجم و نه اسم انتشارات را این‌جا یادآوری کنم). فکر می‌کنم «پی‌پی» جلد گالینگور آبی‌رنگ داشت. سری کتاب‌های هایدی کم‌حجم بود با کاغذهای گلاسه نازک مات و جلدی که برجستگی‌های ریزریز داشت. من و پریسا تفریحمان این بود که این کتاب‌ها را از هر جا که عشقمان می‌کشید، باز می‌کردیم و داستان‌های هر صفحه را با اسباب‌بازی‌های دور و برمان بازسازی می‌کردیم. انصاف را هم در عالم بچگی رعایت می‌کردیم؛ هر روز یکی‌مان جای شخصیت محبوب بازی می‌کرد و آن دیگری مثلا نقش‌های فرعی‌تر داستان را به عهده می‌گرفت. پریسا را سال‌هاست ندیده‌ام اما این بازی‌ها آن‌قدر جایشان در ذهن من ویژه است که بعید می‌دانم پریسا هم آن‌ها را تا الان فراموش کرده باشد.

یکی دیگر از دلخوشی‌های مشترک من و پریسا خواندن مجلدهای سالانه پیک بود با جلدهای سیاه گالینگور که ته هر شماره، پشت جلد، داستانی از «من و بابام» (اریش اُزر) داشت. عشق به کمیک‌استریپ را همین داستان‌ها در دلم کاشت. اغراق نمی‌کنم اگر بگویم صدها بار مطالب این پیک‌ها را خوانده بودیم. این را هم نمی‌دانم که این مجلدها – که مجموعه‌ای از شماره‌های منتشرشده در طول سال بود – چطور از کتابخانه کودکی من سر درآورده بود. چندین سال بعد، از مادرم سوال کردم اما او هم درست و حسابی یادش نمی‌آمد. دلیلش را بعدتر می‌گویم؛ وقتی اتفاقی را که برای کتاب‌ها افتاد، برایتان تعریف می‌کنم.

کتابخانه بچگی من حسابی پُر‌پیمان بود. برای خرید کتاب هیچ وقت جواب نه نمی‌شنیدم. کتاب در سبد خرید همیشگی‌مان بود اما جز آن، سه‌شنبه‌های هر هفته یکی، دو تومان از مادرم می‌گرفتم و به کیوسک مطبوعاتی سر چهارراه خانه‌مان می‌رفتم و با «کیهان بچه‌ها» به خانه برمی‌گشتم. ماهی یک بار هم سی تومان به خرید همیشگی کتاب‌های «تن‌تن» (هرژه، انتشارات یونیورسال) اختصاص داشت. کتاب را که می‌خریدم، در راه برگشت، فقط با فاصله دو خیابان تا خانه، نصف کتاب را می‌خواندم.

در این کتابخانه کودکی کتاب‌های عجیبی هم البته پیدا می‌شد. کمیک‌استریپ‌های چارلی براون و اسنوپی (چارلز شولتس) و دانلد داک به زبان انگلیسی، جز به جز، هنوز یادم است. این‌که این کمیک‌های زبان اصلی در کتابخانه من چه می‌کردند، هیچ اطلاعی ندارم. کتاب‌ها قطع خشتی داشت، جلد کاغذی و صفحه‌های کاهی و رنگی و خب عشق می‌کردم از ورق زدن و داستان ساختن از روی تصاویرشان. دو جلد کتاب رنگی دیگر هم در این کتابخانه بود با صفحه‌های مقوایی کلفت و سیمی. کتاب‌ها از پایین به بالا ورق می‌خورد، نه از…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۱ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۱۰

سیاست و انسان توده‌ای

سیاست و انسان توده‌ای


گفت‌و‌گو با علیرضا طیب، مترجم کتاب «یونگ و سیاست» نوشته ولودیمیر والتر اوداینیک کتابی که به بررسی سرشت انسان از منظر اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی یونگ می‌پردازد


نیلوفر منزوی


چگونه می‌شود که حکومتی توتالیتر پدید می‌آید؟ چه مردمانی گرداگرد رهبران سیاسی را می‌گیرند و او را تقدس می‌کنند و از او کورکورانه فرمان می‌گیرند؟ و چنین رهبرانی چطور پدید می‌آیند؟ اصلا رابطه فرد با سیاست چیست؟
نظریه‌پردازان و اندیشمندان بسیاری بوده‌اند که تلاش کرده‌اند، پاسخی برای این پرسش‌ها پیدا کنند. در این میان کارل گوستاو یونگ، روانشناسی که با نظریاتش دریچه جدیدی را به روی آیندگان باز کرد – هر چند عده‌ای به این نظریات به دیده شک و تردید می‌نگرند – نیز با نگاهی موشکافانه وضعیت فرد، جامعه و حکومت را مورد بازبینی دقیق قرار داده است. ولودیمیر والتر اوداینیک نیز با تکیه بر نظریات سیاسی و اجتماعی که این اندیشمند در کتاب‌ها و مقالات خود آورده، دست به کار نوشتن «یونگ و سیاست» شده است. علیرضا طیب، مترجم این کتاب، معتقد است: «از آن‌جا که یونگ مکتب روانشناسی خودش را عمدتا با مطالعه انسان‌های شرقی پی ریخته است، دستگاه فکری او خصوصا به کار تحلیل جوامع شرقی می‌آید و آگاهی از آن می‌تواند راهنمای خوبی برای تحلیلگران ایرانی باشد.»
 
از آنجا که عموم افراد با شنیدن نام یونگ، نظریات روانشناسی به ذهنشان متبادر میشود، برای مخاطبی که تنها با نام کتاب روبروست، لطفا شمایی کلی از کتاب «یونگ و سیاست» ارائه دهید تا مخاطب بداند قرار است در این کتاب با چه چیزی مواجه شود.
این کتاب در واقع پایان‌نامه دکترای ولودیمیر والتر اوداینیک بوده که پس از تکمیل و تغییرات لازم برای درآمدن به قالب کتاب، نخستین‌بار در ۱۹۷۶ به زبان انگلیسی منتشر شده است. نویسنده بر اساس این واقعیت که هر نظریه سیاسی و اجتماعی و هر تصوری درباره جامعه و حکومت و عدالت، در تحلیل نهایی بر نوعی برداشت درباره سرشت بشر تکیه دارد، دست به نگارش این کتاب زده و برای تبیین انگیزش‌های درونی روان انسان، دریافت یونگ از سرشت انسان را بسیار رضایت‌بخش یافته است.
اوداینیک در فصل نخست به معرفی نظرات یونگ درباره فرهنگ و رابطه آن با لیبیدو و انرژی روانی اضافی و نمادها می‌پردازد و شکل‌گیری نمادها را منشأ توسعه اندیشه‌ها و رفتارهای فرهنگی و جدا و متمایز شدن خودآگاهی فردی از خودآگاهی جمعی می‌داند. با فراهم شدن امکان ستیز آگاهانه و هماهنگی آگاهانه، سیاست امکان‌پذیر می‌شود. در فصل دوم که به بررسی پدیده تورم روانی اختصاص دارد ازجمله مفهوم «کهن‌الگو» یعنی باستانی‌ترین و همگانی‌ترین قالب‌های فکری بشر هم در ضمن آن معرفی شده است. تورم روانی در واقع به معنی دامن گرفتن شخصیت در ورای مرزهای مناسب برای فرد و نتیجه درون‌سازی آگاهانه محتویات ناخودآگاه جمعی است و منجر به احساس ابرمرد یا خداگونه بودن می‌شود. در قلمرو سیاست، آن دسته از رهبران سیاسی که به‌واسطه همسان‌پنداری خود با مقام خویش شخصیتشان تورم یافته است، دچار نوعی حس اعتمادبه‌نفس و جبروت هستند که در واقع جبران نوعی ناتوانی عمیق و ریشه‌دار است. در فصل سوم این نظر یونگ تشریح می‌شود که نتیجه نهایی و تلفیقی نیروهای دین‌پیرایی، روشنگری و انقلاب صنعتی، پیدایش «انسان توده‌ای» است؛ انسانی که در جامعه از دیگران منزوی است، از ناخودآگاه و غرایزش جدا افتاده است و بنابراین در برابر ناخوشی‌های همه‌گیر روانی که جنبش‌های سیاسی توده‌ای مشخص‌ترین و مرگبارترین تجلی آن‌هاست آسیب‌پذیر است. در چهارمین فصل کتاب روشن می‌شود که برخلاف تصور مردم غرب که دیکتاتوری‌های کمونیستی را زاده تحمیل حکومت مسلکی و سیاسی «از بالا» می‌پندارند یونگ این‌گونه رژیم‌ها را محصول شرایط اجتماعی و روانی توده‌ها می‌داند. یونگ که بخش قابل ملاحظه‌ای از عمر خویش را صرف دست و پنجه نرم کردن با نیروهای ناخودآگاه جمعی کرده بود مخالف غرقه و محو شدن فرد در هر جمعی – خواه روان‌شناختی، خواه اجتماعی – بود. در همین مبارزه بود که یونگ آموخت باید به منابع و خلاقیت فرد احترام گذاشت و به ضرورت توسعه آگاهی و توانایی‌های بالقوه خویش واقف شد. او تأکید داشت که تنها جبران مؤثر برای ذهنیت توده‌ای، نفوذ فردیت‌زدای جمع، و تأثیرات روحیه‌بربادده دولت دیکتاتوری، نوعی تجربه درونی و برینِ فردی است. اما وقوع چنین تحولی بدون شناخت اثراتی که ناخودآگاه بر سیاست می‌گذارد ممکن نیست و این مسئله‌ای است که محور فصل پنجم کتاب را تشکیل می‌دهد. فصل ششم در واقع نمونه‌پژوهی کنش و واکنش فشارهای تاریخی و روانی‌ای که یونگ از آن‌ها سخن گفته است در نمونه آلمان طی نیمه نخست سده بیستم است. با توجه به پیامدهای جهانی تجربه آلمان و به دلیل قرابت فرهنگی و جغرافیایی سوئیس با آن کشور، یونگ خود را ناگزیر می‌دید که نمونه آلمان را مورد موشکافی دقیق روان‌شناختی قرار دهد. شگفت‌آورترین و گیراترین جنبه تجربه آلمان این بود که یک مرد با حالتی آشکارا «تسخیرشده» تمام افراد یک ملت را چنان زیر نفوذ خود درآورد که همه چیز به حرکت درآمد و شروع به درغلتیدن به ورطه فنا کرد. یونگ اصرار دارد که تنها شرایط روان‌شناختی آلمانی‌ها در آن ایام می‌تواند روشن سازد که چرا آنها از فردی پیروی کردند که آشکارا پریشان‌خاطر و دچار سرسام خودفریبی بود. یونگ گوشزد می‌کند که برای پرهیز از گرفتار شدن سایر کشورها به فجایعی مشابه با آنچه در دوران حاکمیت نازیسم رخ داد باید همه انسان‌ها در به دوش کشیدن گناه جمعی آلمانی‌ها آگاهانه مشارکت جویند چه این شرط ضروری خودشناسی از منظر روانشناسی است. در هفتمین فصل کتاب نویسنده مطرح می‌سازد که تحولاتی که یونگ تشریح می‌کند قطعا تأثیر کارسازی بر سیاست دارند. بالاتر از همه اینکه احتمالا این تحولات موجب زدودن رمز و رازها از چهره سیاست می‌شوند. ایمان، وفاداری، و شور و شوقی که تا همین اواخر انسان‌ها نثار دولت می‌کردند یا پیشکش جنبش‌های سیاسی می‌نمودند آرام‌آرام فروکش می‌کند. غرایز دینی دیگر بطور کامل سرکوب و به سوی عرصه سیاست منحرف نمی‌شوند. از همین رو، به‌زودی سیاست جایگاه و منزلت خود را به عنوان مهم‌ترین مسئله و دلمشغولی اصلی انسانِ نو از دست خواهد داد و علائق مذهبی که آرام‌آرام جای آن را می‌گیرند به شیوه‌ای فردی‌تر و درون‌گرایانه‌تر از گذشته ابراز می‌شوند. انقلابی فرهنگی از این دست، باید تأثیر سودمندی بر سیاست داشته باشد. فصل هشتم به تشریح آینده‌ای می‌پردازد که از نظر یونگ انتظار بشر را می‌کشد. او قائل به فعال شدن کهن‌الگوی خویشتن در حال حاضر است و می‌گوید این کهن‌الگو می‌تواند بر یک فرد یا اسطوره فرافکنی گردد، می‌تواند ظاهری شخصی یا انتزاعی پیدا کند، واکنش به آن می‌تواند فردی یا جمعی باشد، و پیامد آن چه برای فرد و چه برای جامعه می‌تواند مثبت یا منفی باشد. از نظر یونگ فرجام خوب یا بد، بستگی به شناخت و تصمیم اخلاقی فرد دارد.نهمین فصل کتاب به مقایسه شباهت‌ها و تفاوت‌های موجود میان بخشی از نظریه‌ها و اندیشه‌های یونگ و فروید اختصاص یافته است که نتایج و پیامدهایی برای نظریه و عمل سیاسی دارند. فصل پایانی کتاب حاوی اندیشه‌هایی درباره مردم‌سالاری است که نه از یونگ بلکه از آن خود اوداینیک است ولی شالوده آن را دریافتی تشکیل می‌دهد که یونگ از سرشت بشر دارد. یونگ مردم‌سالاری لیبرال را نه شکل کمال مطلوب حکومت، و نه آن را در همه کشورها عملی می‌دانست. برعکس، وی به وجود رابطه‌ای اندام‌وار میان فرد، جامعه و دولت قائل بود و از همین رو اعتقاد داشت در جایی که زمینه تاریخی، اجتماعی و سیاسی لازم برای نظمی مردم‌سالارانه وجود نداشته باشد غرس کردن نهال مردم‌سالاری به وسیله صدور فرمان، کاری نابخردانه است.
 اندیشههای یونگ در علم روانکاوی، علیرغم بدیع بودن در زمانه خود، در سالهای اخیر با انتقاداتی مواجه بوده است و روانکاوان بعضی از ایدههای او را زیر سوال بردهاند. با توجه به توضیحی که اوداینیک، خود در انتهای هر فصل نوشته است، چنین برمیآید که نویسنده نیز با آگاهی از این موضوع، دست به کار نوشتن این کتاب شده است. در سپهر جامعهشناسی و روانشناسی نوین تا چه میزان اندیشههای یونگ محلی از اعراب دارند؟ اساسا لزوم نوشته شدن این کتاب را چه میدانید؟
از جمع همه نظریه‌پردازان بزرگ روانشناسی ژرفا (depth psychology) تنها یونگ نظریه‌ای عمومی ارائه می‌کند که می‌تواند برخی از تحولات روان‌شناختی معاصر را که نامعمول‌تر و از لحاظ مفروضات و انتظارات فرهنگیِ جاافتاده روز غیرقابل ‌پیش‌بینی‌اند تبیین نماید. تبیین‌های خشک‌اندیشانه فروید درباره تجربه‌ای که این نسل لجام‌گسیخته در روابط جنسی در زمینه داروهای توهم‌زا دارد و توضیحات او درباره شیفتگی نسل حاضر به پیراروانشناسی و امور عینی، و تکاپوی آن برای کسب تجربه مذهبی شخصی، بسیار دور از ذهن و باورنکردنی است؛ هر اندازه هم که ابتکار به خرج داده و نمادگرایی جنسی را بسط و پیچ ‌و تاب دهیم باز نمی‌توانیم از تصوراتی که …
برای خواندن ادامه مطلب با ما در کردن ۱۰۹ همراه باشید.
بازدیدها: ۳۷۲

سرنوشت ناتمام

سرنوشت ناتمام


گفت‌و‌گو با الهام کامرانی، مترجم کتاب «نیایش چرنوبیل» نوشته سوتلانا الکسیویچ نویسنده‌ای که از میان حقایق خشک و عریان تاریخ، کلاژی از سرنوشت آدم‌ها می‌سازد


المیرا حسینی


تلخ، تلخ و عمیقا تلخ. کتاب «نیایش چرنوبیل؛ رویدادنامه آینده» آینه‌ای است که بخشی از روزگار معاصر را پیش چشمانمان می‌گذارد و فجایعی را از زبان انسان‌های معمولی به تصویر می‌کشد که هر انسانی را متاثر می‌کند. فجایعی که سیاستمداران بنا به مصلحت‌های خودساخته روی آن سرپوش گذاشته‌اند. اما دنیا همیشه بر مدار خواست سیاستمداران نمی‌چرخد و همواره کسانی هستند که عریان کردن حقایق را بر هر مصلحتی ارجح بدانند و صدای مردم باشند.

سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ در کتاب «نیایش چرنوبیل» همانطور که از نامش برمیآید، دست روی حادثه چرنوبیل گذاشته است؛ حادثهای تلخ که بنا به صلاحدید حکومت شوروی تا مدتها در بایکوت خبری بود و کسی نمیدانست دقیقا در این حادثه چه رخ داده و بر مردم این شهر چه گذشته است. الکسیویچ که جایزه نوبل ادبیات را هم در کارنامه خود دارد، در این کتاب ماجرای چرنوبیل را از زبان انسانهایی بیان میکند که هرکدام به نوعی با این فاجعه مواجهه داشتهاند و چرنوبیل سرنوشتشان را تغییر داده است. الهام کامرانی، مترجم این کتاب، معتقد است که نویسنده نیایش چرنوبیل تاریخ خشک و عریان را روایت نمیکند و کلاژی از سرنوشت آدمها پیش چشم مخاطب قرار میدهد.

الکسیویچ را به دو دلیل لایق دریافت جایزه نوبل دانسته‌اند؛ یکی به خاطر موضوعی که برای نوشتن سراغش رفته و دیگری به‌واسطه ارزش‌های ادبی متنش. این ارزش‌ها و ویژگی‌های ادبی چه هستند؟ نثر او چه خصوصیاتی دارد؟

الکسیویچ روزنامه‌نگار بوده و بلد است ساده و روان و قابل فهم بنویسد و من فکر می‌کنم جدای از ارزش‌های ادبی یا هر چیز دیگر، مهم‌ترین چیز برای او انتقال درست خاطرات و سرنوشت و قصه‌های آن آدم‌هاست. به نظرم قصد نویسنده استفاده از زبان هنری نبوده است. دقیقا همان حرفی که آدامویچ استاد الکسیویچ گفته؛ این‌که وقتی صحبت از تراژدی‌های این قرن می‌شود، استفاده از کلام هنری به‌نوعی توهین به احساسات آدم‌هاست. برای همین به نظر من وجه بارزی که باعث شده آکادمی نوبل او را برای اهدای جایزه انتخاب کند، سری‌کتاب‌هایش درباره جنگ و چرنوبیل است و صداها و قصه‌های گوناگونی که در کتاب‌هایش فرصت بروز و ظهور پیدا کرده‌اند. چون در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که جنگ همچنان در همه‌جای دنیا مطرح است و اوضاع متزلزلی است. الکسیویچ از جنگ صحبت می‌کند در حالی که جنگ را دوست ندارد و می‌خواهد به کنه قضیه دست پیدا کند.

 البته ساده‌نویسی و استفاده نکردن از توصیف و استعاره هم نوعی از نوشتن است که اتفاقا هم کار سختی است. 

بله، خیلی سخت است که نویسنده گرفتار بازی‌های زبانی نشود و هنر انتقال معنا و قصه‌ها را داشته باشد. خودش می‌گوید کتاب‌هایم کتاب مستند نیستند و من تاریخ خشک و عریان نمی‌گویم بلکه از وسط این‌ها رمانی از صداها برایتان نوشته‌ام که شبیه یک کلاژ است؛ کلاژی از سرنوشت آدم‌ها. روس‌ها عادت دارند در آشپزخانه با هم می‌نشینند و حرف می‌زنند یا نیمکت‌هایی بیرون آپارتمانشان دارند که روی آن‌ها می‌نشینند. این کتاب یک‌جورهایی شبیه همان نیمکت‌هاست که به‌خصوص پیرزن‌ها روی آن نشسته‌اند و صحبت می‌کنند. چون در جامعه بلاروس به خاطر جنگ‌ها و اتفاقاتی که برایشان افتاده، تعداد مردان کمتر است. انگار این زن‌ها نشسته‌اند در آشپزخانه یا روی نیمکت جلوی در و با هم حرف می‌زنند.

 ممکن است بخشی از متن به دلیل تفاوت‌های زبان فارسی و روسی و ظرفیت‌های متفاوت این دو زبان از دست رفته باشد؟

من همه سعیم را کردم که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۷ همراه باشید.

بازدیدها: ۴۲۶

احوال ملک دارا

احوال ملک دارا


به لطف عادت مدرن شاه که هر روز یادداشت روزانه می‌نوشت، ما جزئیات و اطلاعات دقیقی از زندگی و افکار او داریم؛ این یادداشت‌های روزانه به دستور خود او در روزنامه‌های دولتی منتشر می‌شد


احسان رضایی


می‌گویند وقتی ناصرالدین میرزای ولیعهد داشت از تبریز به تهران می‌آمد تا روی تخت پدر تاجدارش بنشیند، مدام به سربازهایش سفارش می‌کرد که وارد مزارع مردم نشوند و اسب و الاغ کسی را بدون دادن کرایه نگیرند. سی سال بعد، ناصرالدین‌شاه برای تامین مخارج دومین سفرش به اروپا، قراردادی با یک لرد انگلیسی امضا کرد که طبق آن کلیه زمین‌های کشاورزی، منابع معدنی و جنگل‌های کشور را برای پنجاه سال اجاره می‌داد. ناصرالدین‌شاه از آن عجایب روزگار است. شاهی که هم دستور داد رگ میرزا تقی‌خان امیرکبیر را بزنند و هم حواسش به دارالفنون بود که یادگار امیر بود و هر چقدر هم بعدها بقیه خواستند زیرآبش را بزنند، شاه زیر بار نرفت که نرفت. این شاه مشهور هم اهل شعر و نوشتن بود، هم ذوق رمان خواندن داشت و به دستورش کلی از رمان‌های فرانسوی ترجمه شد، هم زیر بال و پر کمال‌الملک را گرفت و خودش هم شاگردی‌اش را کرد، هم کلی اختراعات و ابداعات جدید را به ایران آورد و از هیئت دولت گرفته تا روزنامه و تلگراف و صنعت چاپ و اسکناس و دوربین عکاسی، مظاهر تمدن را به ایران آورد.  مجموعه‌ای غریب از صفات متضاد که یادآور آن سخن خواجه است که گفت وجود ما معمایی است. با این حال تحقیق درباره شاه کج‌کلاه چندان هم از جنس فسون و فسانه نیست. به لطف عادت مدرن شاه که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۶ همراه باشید.

بازدیدها: ۴۴۳

باند ما ناشران

باند ما ناشران


درباره «رئیس‌جمهور ما»، پنجمین رمان فیلیپ راث که به کلی ناامیدکننده و غیرقابل خواندن است اما به دلایلی که بر کسی پوشیده نیست ترجمه و چاپ شده است


آرش سالاری


«رئیس‌جمهور ما»، پنجمین رمان فیلیپ راث، در حوالی سی‌و‌پنج سالگی‎اش است که اخیرا بعد از سال‌ها دوباره به فارسی ترجمه شده؛ رمانی کوتاه و پرشتاب و البته سیاسی مانند اکثر آثار او که اگرچه پرداختی محکم دارد اما از ضعف محتوایی رنج می‌برد. این رمان اگرچه در زمان تالیف اثری پیشرو و نماد وظیفه ادبیات متعهد بود اما امروز کتابی غیرقابل خواندن است. و چند دوگانه دیگر که همه با هم به یک مسئله بنیادین برمی‌گردند؛ همان که پاشنه‌آشیل مشترک بسیاری از آثار ادبی در اقبال نیافتن نزد مخاطب ایرانی و به تبع لکه‌دار شدن شهرت تعداد پرشماری از نویسندگان مطرح بوده است: نابهنگامی. یعنی انتخاب اشتباه اثری که زماندار بوده و حالا زمانه‌اش گذشته و بیشتر از جنبه ادبی، جنبه محتوایی آن است که غالب می‌شود و می‌تواند باعث نادیده گرفتن کتاب و ارتباط پیدا نکردنش با مخاطب بشود، حتی اگر از نظر ادبی جنبه‎های مثبت ابدی داشته باشد.

قصه «رئیس‌جمهور ما» – یا آن‌طور که نام واقعی‌اش است و به…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۳ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۳۷۵

تنهایی با بارانی بلندش به خانه می‌آید

 

تنهایی با بارانی بلندش به خانه می‌آید


نقد مجموعه شعر «اهل قبور» اثر ارمغان بهداروند/ عنوان کتاب نشان می‌دهد که ما نه با زندگان، بلکه با مردگان سر‌و‌کار داریم


عبدالعلی دستغیب


 

«اهل قبور»، دفتر شعر ارمغان بهداروند، بیان‌کننده درد عمیقی است از سانحه‌ای ناگهانی و غیرمنتتظره. شاید بهتر می‌بود درباره اشعار آن بگوییم خود این اشعار همان درد و وحشت عمیقند که پدیدار و مجسم شده‌اند. سراینده دفتر شعر درد و وحشت را وصف نمی‌کند بلکه محتوای کتابش، خود نمایان‌شدگی درد و حسرت است و خواننده ناچار با شاعر به درون سانحه پرتاب می‌شود و خواندن گزاره‌های مرتبط با این سانحه، بازیابی تداوم رنج و درد است.

عنوان کتاب نشان می‌دهد که ما نه با زندگان، بلکه با مردگان سر‌و‌کار داریم و هر کلمه این دفتر شعر، پرده از رمزهای نقلی و واحدهای معنایی برمی‌دارد و معنایی واژگون، وجهی از وجوه فراموش‌شدگی و سقوط، حالتی دلهره‌آمیز از تسلیم و از‌ پا در‌افتادگی را نمایان می‌کند. از سویی در واقع دفتر شعر «اهل قبور» خاطره غمگینی از مادر و ستایش اندوهناک اوست. اما سراینده در زمان بیان اندوه خود، گریه و زاری نمی‌کند؛ خود آنچه می‌نویسد به اندازه کافی دردناک و حسرت‌آلود است که نیازی به ابراز احساس شاعر نداشته باشد. او در فرازی از قطعه شعر «پرلاشز» (گورستانی در پاریس که صادق هدایت نیز در همین مکان دفن شده است) می‌نویسد:

«سال‌هاست

هر‌کدام از ما قبرستانی هستیم

با اشباح فراموشکاری

که هیچ یادشان نیست

چرا لال شده‌اند.» (۵۶)

گزاره‌ها مجازی است و کلیت‌هایی را…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۲ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۴۰۳