نیافتم که فروشند بخت در بازار

نیافتم که فروشند بخت در بازار


پنجره را باز می‌کنم، باران با خیال راحت می‌ریزد توی خانه، متوجه باشید که آب هنوز قطع است، متوجه باشید که اعصاب من به هم ریخته، ساعت دو شب است


بهاءالدین مرشدی


روز است، یعنی صبح که آفتاب تابیده در این وقت پاییزی. درست همانجایی که می‌گویند: “آفتاب تنبل پاییز دیگه قلبش سرده.” آفتاب خودش را انداخته روی قالی قرمز و سرخ می‌درخشد. نقش توریِ پرده افتاده روی دیوار کناری و دیوار پُرنقش شده. صدای بچه‌های مدرسه کناری ریخته توی خانه. جیغ می‌زنند در این صبحگاه به وقتی که خروس با کفترها و قمری‌ها صدایشان را ول داده‌اند توی حیاط. پنجره را اگر باز کنی باد خنکی توی تن خانه می‌پیچد.وقتی جمله‌های بالا را می‌خوانید بعید است تصویرها را توی ذهنتان نیاورید و حال خوشی به شما دست ندهد. این‌ها حقیقت امروز صبح من است که بیدار شدم و با این تصویرها روبرو شدم. اما واقعا زندگی همین صحنه‌های زیباست؟ یا اصلا واقعیت زندگی چیست؟ چطور می‌شود بخش‌های زیبای زندگی را دید و از کنار صحنه‌های خشونت‌بار یا بی‌اعصاب زندگی گذشت؟ سوال‌هایی از این دست توی ذهن من زیاد است. برای همین در این نوشته می‌خواهم پشت صحنه این تصویر صبحگاهی را برای شما شرح دهم. شب است، باران می‌آید، سیل، رعد و برق که آب گرفته خیابان. تا ساعت یک شب سر کار هستم. خسته به خانه می‌آیم. می‌بینم برق همه جا وصل است و تنها برق مجتمع ما قطع شده. تعمیرکار مشغول تعمیر برق بود. طبقه چهارم …

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۲۱ همراه باشید

بازدیدها: ۱۴۲