شبیه زن‌های قدیمی توی فیلم‌های صامت

شبیه زن‌های قدیمی توی فیلم‌های صامت


قدم می‌زنم و فکر می‌کنم، داستان پیرمردی که شایع است سال‌ها یک عکس توی جیب کتش دارد عجیب فکرم را مشغول کرده


مریم سمیع‌زادگان


یک روز و نیم قبل|پیرمرد جلوی آینه قدی کافه می‌ایستد و خودش را توی آینه ورانداز می‌کند. انگار آدم توی آینه برایش غریبه است. چشم‌ها را ریز می‌کند و عینک را تا روی پیشانی بالا می‌برد. گردنش را اول جلو و بعد کمی عقب می‌کشد. با ناامیدی می‌پرسد: “قدم کوتاه شده، نه؟” تُن صدایش من را یاد ناصر مسعودی می‌اندازد، با همان ته لهجه شمالی و خَشدار، کمی هم پُرسرفه. می‌گویم: “نه، همان آقای خوشتیپی هستید که بودید.” سرش را سمتم می‌چرخاند و تیز نگاهم می‌کند. پُرگله می‌گوید: “حرف بی‌خود نزن دختر. اون موقع‌ها که تو نبودی.” رو برمی‌گرداند و دوباره خودش را توی آینه نگاه می‌کند: “چند سال گذشته، ده سانتی از قدم کم شده. این‌قدری نبودم که…” روی نوک پاها می‌ایستد و تلاش می‌کند تا خودش را کمی بالا بکشد. به ثانیه نمی‌کشد، خسته می‌شود و فنر پاها را رها می‌کند. همان‌طور که روی صندلی لهستانی کنار آینه می‌نشیند، زیر لب چیزکی به فرانسوی بلغور می‌کند. آن‌قدری تعجب نمی‌کنم از فرانسوی حرف زدنش اما نمی‌دانم چرا دلم می‌خواهد که خودم را متعجب نشان بدهم. به نشانه تحسین سرم را چند بار تکان می‌دهم: “آفرین به شما. نمی‌دونستم فرانسه هم بلدید.” لابه‌لای اخمی که نمی‌فهمم برای چه به ابرو انداخته، جواب می‌دهد: “زمان ما توی مدرسه زبان فرانسه یاد می‌دادن. این رو هم نمی‌دونستی؟” همان لحن همیشگی، رُک و بی‌تعارف، برای من اما کمی حسرت‌برانگیز. دلم می‌خواست به راحتی او بودم، بعد از آن عکس قدیمی سیاه و سفید توی جیب کتش که زرد شده و از چند جا شکسته، می‌پرسیدم. یحتمل اخم می‌کرد و می‌گفت: “این فضولی‌ها به تو نیامده.” یا تشر می‌زد: “سرت به کار خودت باشد دختر.” سرم را پایین می‌اندازم و به عکس زن جوان فکر می‌کنم. خودم عکس را ندیده‌ام اما در موردش زیاد شنیده‌ام. می‌گویند زنی است با موهای بلوند کوتاه، شبیه به زن‌های قدیمی توی فیلم‌های صامت. روی عرشه کشتی ایستاده و به عکاس نگاه می‌کند. گویا نسیم ملایمی موهای مجعدش را تکان داده. دستش را روی سرش گذاشته تا آن‌ها به هم نخورند. چقدر دلم می‌خواهد لااقل یک بار عکس را ببینم؛ عکسی که داستان‌های زیادی درباره‌اش شنیده‌ام. راستش نمی‌دانم کدام واقعی است و کدام خیال. نقل است زمان جنگ جهانی دوم، تعدادی لهستانی از ترس نازی‌ها به انزلی کوچ کرده‌اند. شایع است که زن یکی از آن هجرت‌کننده‌هاست. گویا جنگ که تمام می‌شود، خیلی از آن‌ها به کشورشان بازمی‌گردند. این یکی اما… دوست دارم که نرفته باشد. دلیلش؟ اگر به من باشد، دلم می‌خواهد به خاطر یک مرد جوان قدبلند مانده باشد.

سه روز پیش| دقیقا عصر سه روز پیش رفتم کافه روبروی اسکله. هر بار که به انزلی می‌آیم، حتما سری به آنجا می‌زنم. نیمروهای خوبی دارد. چای هم دارد. چای‌هایش را توی لیوان‌های بلوری دسته‌دار می‌ریزد. هم خوش‌طعم است و هم خوش‌دست. با یک قند و دو قلپ تمام نمی‌شود. می‌توانی با خیال راحت به صندلی چوبی کافه تکیه بدهی و همان‌طور که به قایق‌های در حال آمد و رفت نگاه می‌کنی، چایت را مزه‌مزه کنی. پیرمرد جای همیشگی‌اش نشسته. من را که می‌بیند، روی میز ضرب می‌گیرد و می‌خواند: “آن‌ که مرا از تو جدا می‌کند، خیر نبیند که چه‌ها می‌کند” از خنده ریسه می‌رود. چشم‌هایش ریز و چین‌های دور لبش بیشتر می‌شود. کاش می‌توانستم مثل او بخندم. نمی‌توانم، حتی یک لبخند کمرنگ. چند وقتی می‌شود که خندیدن برایم سخت شده. خبرهای بد هرروزه؛ از جنگ و بمب و موشک. از دیدن گریه بچه‌های خون‌آلود و خاک‌آلود تا زن‌هایی که از درد از دست دادن مشت به سینه می‌کوبند. رنج آدم‌ها لذت خنده را ازم می‌گیرد. چشم پیرمرد که به صورت بی‌لبخند من می‌افتد، خنده روی لب‌هایش می‌ماسد. دهان بی‌دندانش را جمع و عینک را روی بینی جابه‌جا می‌کند. سرزنش‌وار می‌گوید: “بخند دختر تا دنیا به روت بخنده… چته بغ کردی؟ حال آدم رو می‌گیری.” با حرص رو از من می‌گیرد و به دریا نگاه می‌کند. هر وقت به کافه می‌آیم اینجاست. انگار هر صبح می‌آید و شب می‌رود. نمی‌دانم درآمدش از کجاست. کجا زندگی می‌کند. کجا می‌خوابد. از کافه‌چی درخواست یک لیوان چای دیگر می‌کند: “سر هر چیزی بخوای این همه فکر و خیال کنی زود پیر می‌شی. به من نگاه کن. زندگی رو آسون گرفتم، به خوب و بدش می‌خندم.” مطمئنم که دارد دروغ می‌گوید. این را از غم چشم‌هایش می‌شود فهمید. چایش را هورت می‌کشد و بدون اینکه چیزی بگوید از جا بلند می‌شود و سمت اسکله می‌رود. روی میز چوبی کافه، لابه‌لای شعر نوشته‌های درهم و برهم بدخط، یکی با خودکار قرمز نوشته: «ابر و باران و من و یار ستاده به وداع/ من جدا گریه‌کنان، ابر جدا، یار جدا» دلم می‌خواهد من هم روی میز شعری به یادگار بنویسم. از کیفم خودکاری بیرون می‌آورم و فکر می‌کنم. چیزی به ذهنم نمی‌رسد. کافه‌چی سینی نیمرو و چای را روی میز می‌گذارد.
چند ساعت بعد قدم می‌زنم و فکر می‌کنم. داستان پیرمردی که شایع است سال‌ها یک عکس توی جیب کتش دارد، عجیب فکرم را مشغول کرده. به مامان می‌گویم. می‌گوید: “برو از کافه‌چی بپرس، اون حتما قصه پیرمرد رو می‌دونه.” لبخند معناداری می‌زند و ادامه می‌دهد: “یا از حسن‌آقا، سلمونی محل…” بابا همیشه می‌گوید: “حسن‌آقا از هر عابری که از کنار سلمونیش عبور کنه و عکسش توی آینه روبرو بیفته، خبر داره.” من اما یک چیز را خوب می‌دانم. کافه‌ها و سلمانی‌ها و آرایشگاه‌های زنانه یک شهر کوچک، از خبرگزاری‌های غیرحرفه‌ای آن شهر به حساب می‌آیند؛ با توجه به این نکته که گزارش‌های آن‌ها موثق نیستند. در بین آن‌ها خبرهای اغراق‌شده، دروغ‌های شاخدار و شایعات یک کلاغ چهل کلاغ فراوان است. پر از غیبت و استدلال و چه و چه. به قول هم‌ولایتی‌های من «هاگو واگو». هرچه هست، اخباری که از این چند مکان درز می‌کند، قابل اعتماد و اعتنا نیستند. با این تجزیه و تحلیل مختصر هم کافه‌چی از لیست خط می‌خورد، هم حسن‌آقا، سلمانی محل. می‌ماند خودِ پیرمرد.
و صبح روز بعد| صبح شال و کلاه می‌کنم و سمت اسکله می‌روم، به قصد اینکه هر طور شده حرف را به آن عکس بکشانم و سر از آن داستان دربیاورم. پیرمرد سر جای همیشگی‌اش رو به دریا نشسته. شانه‌هایش از همیشه افتاده‌تر به نظر می‌رسد. کافه خلوت است و غیر از او مشتری دیگری ندارد. بدم نمی‌آید با دیدن من دوباره روی میز ضرب بگیرد و شعر بخواند. اما غمگین‌تر از روز اول به نظر می‌آید. می‌روم و نزدیک‌ترین میز به او را انتخاب می‌کنم. برای این که کاری کرده باشم، چای و نیمرو سفارش می‌دهم. سعی می‌کنم از بین داستان‌هایی که از زن شنیده‌ام، واقعی‌ترینش را غربال کنم. عکس می‌تواند مال روزی باشد که زن با کشتی از انزلی رفته. شاید لحظه آخر، عکاس آن عکس را از او گرفته. شاید پیرمرد با عکاس آشنایی نزدیکی داشته یا شاید عکاس خود پیرمرد بوده، مثلا عکاس یک روزنامه محلی. صبح روزی که لهستانی‌ها با کشتی از انزلی عازم کشور خودشان شدند، پیرمرد برای عکس و خبر به اسکله رفته. روی عرشه کشتی، بانوی زیباروی لهستانی ایستاده بوده و به پیرمرد که آن روزها جوان قدبلند برازنده‌ای بود، نگاه می‌کرده. مرد جوان عینک پنسی طلایی‌رنگش را روی پیشانی گذاشته و دوربین را جلوی چشمش گرفته، باد ملایم موهای زن را تکان داده، زن دستش را روی سر گذاشته تا از پریشان شدن زلفش جلوگیری کند. شاید در آن لحظه نگاهی بینشان رد و بدل شده؛ نگاهی که دل یکی‌شان را لرزانده. خدا می‌داند، شاید حتی دل هر دویشان را. دلم نمی‌آید این پیرمرد از ریخت افتاده را از داشتن یک رابطه عاشقانه با زن درون عکس محروم کنم. فقط عشق قادر است عکس یک زن را یک عمر داخل یک جیب کت مردانه نگه دارد. کلافه از هجوم این همه سوال بی‌جواب یکهو از جا بلند می‌شوم و بدون فکر کردن به عاقبت کار، پیه احتمال بداخلاقی پیرمرد را به تن می‌مالم و خودم را برای برخورد سرد او آماده می‌کنم. قلبم تندتند می‌زند. تمام سعی‌ام را می‌کنم تا خودم را خونسرد نشان بدهم. با چشم و ابرو لیوان چای روی میز را نشان می‌دهم و می‌گویم: “چایی‌تون یخ کرد. یه چای لب‌سوز لب‌دوز مهمون من، باشه؟” مهربان نگاهم می‌کند اما چیزی نمی‌گوید. باید هر طور شده قفل دهانش را باز کنم: “بی‌حوصله به نظر می‌رسید، مگه شما نبودید که می‌گفتید بخند تا زندگی به روت بخنده؟” پیرمرد به دریا نگاه می‌کند و زیر لب می‌گوید: “کشتی که رفت، خنده‌های من رو هم با خودش برد.” وقت خوبی است. سر حرف را خودش باز کرده. نباید این فرصت مناسب را از دست بدهم. باتعجب می‌پرسم: “کشتی؟” برای اینکه حال و هوا را کمی عوض کنم، خودم را لوس می‌کنم: “تا به حال نشنیده بودم کشتی لبخند حمل کنه.” باورکردنی نیست. شوخی‌ام نتیجه‌بخش است. وقتی می‌گوید: “می‌دونی چرا من اون روز اون شعر رو خوندم؟” چشمانش برق می‌زند. اشتیاق به حرف زدنش را حس می‌کنم. تصمیم می‌گیرم حرفش را قطع نکنم. به شال روی سرم نگاه می‌کند و ادامه می‌دهد: “رنگ شاد مانتو و شالت من رو یاد کسی انداخت که خاطره‌اش سال‌هاست با منه. اون روز دقیقا همین رنگ لباس تنش بود.” این را می‌گوید و به دریا نگاه می‌کند. توی دلم خدا خدا می‌کنم که سکوت نکند، حرف بزند و تمام داستان را تعریف کند. انگار دعایم مستجاب می‌شود. بدون اینکه نگاهم کند، می‌گوید: “اون روزها پدرم که از علاقه من به عکاسی خبر داشت برام یک دوربین عکاسی دست دو خریده بود. من جوانِ پرشورِ عاشقِ عکاسی، صبح تا شب توی اسکله می‌پلکیدم و از هر کس و هر چیزی که می‌تونستم عکس می‌گرفتم. اون روز غُلغله‌ای بود. ازدحام جمعیت باورکردنی نبود. من توی عمرم این همه آدم یک جا ندیده بودم. مردان چمدون به دست، زنان بچه به بغل، اشتیاق بازگشت به وطن و نگرانی از دست دادن کشتی. من دوربین رو روی چشم گذاشته بودم و از هر صحنه عکسی ثبت می‌کردم که یکهو چشمم افتاد به دختر بلوند موکوتاه روی عرشه. نگاهش به نگاهم گره خورد. باد ملایمی موهاش رو توی هوا تکون می‌داد. من محو زیبایی‌اش بودم، مسخ‌شده، میخکوب. تا به اون روز همچین حسی رو تجربه نکرده بودم. تمام وجودم یخ کرده بود. دلم مچاله شده بود. هر کاری می‌کردم نمی‌تونستم مثل یک دقیقه قبل نفس بکشم. دلم نمی‌خواست چشم ازش بردارم. بوق کشتی به صدا درومد و کشتی از اسکله فاصله گرفت. انگشتم رو روی شاسی دوربین فشار دادم و ازش عکس گرفتم. من موندم با نگاهی نفسگیر که تا ته دلم رو سوزانده بود. نگاهی که انگار قرار نیست تا قیام قیامت فراموشش کنم… بعضی دردها چقدر دیر راهشون رو می‌گیرند و می‌روند.” باد شدیدی شروع به وزیدن می‌کند. هوا توفانی می‌شود. کافه‌چی سینی نیمرو را روی میز می‌گذارد. چای را فراموش کرده. هرچند برایم فرقی نمی‌کند. هوای توفانی، دل گرفته‌ام را گرفته‌تر می‌کند. اشتهایی برای خوردن ندارم. خودکار را از کیفم بیرون می‌آورم و سینی را کنار می‌زنم. چشم می‌گردانم تا جای خالی پیدا کنم. زیر همان شعرنوشته قرمزرنگ، می‌نویسم: «بر درخت زنده، بی‌برگی چه غم؟ وای بر احوال برگ بی‌درخت» سر که بلند می‌کنم پیرمرد رفته، عکسی روی میز جا مانده؛ عکس زنی با موهای بلوند کوتاه، شبیه به زن‌های قدیمی توی فیلم‌های صامت

داستان آئینه‌ای چند بعدی است

داستان آئینه‌ای چند بعدی است


اگر داستان امروز آن رغبت پیشین را در خواننده‌ها برنمی‌انگیزد، به علت آن است که بعضی از نویسنده‌ها ترجیح می‌دهند خود را به عنوان فیلسوف و جامعه‌شناس و نوگرا نشان بدهند تا داستانگو


جمال میرصادقی


داستان خوب
داستان خوب داستانی است که یکپارچگی اثر از لحاظ سازمانبندی صحیح و علمی عناصر آن فراهم آمده باشد. به بیانی دیگر از نظر معنایی و ساختاری وحدت هنری داشت باشد.
معنا یا مفهوم، آن چیزی است که از هر اثر ادبی دریافت می‌شود یعنی تمامیت و کلیت چیزی که از اثر فهمیده می‌شود و این فهم فراتر از بخش‌بخش آن است؛ مثلا معنا و مفهوم داستان کوتاه «داش آکل» نوشته صادق هدایت «جوانمردی» است که با یک کلمه یا ترکیب دو کلمه بیان می‌شود اما «جوانمردی» تنها محدود به موضوع و درونمایه داستان و خصوصیت‌های شخصیت داش آکل نیست، به گذشته شخصیت و سنت جوانمردی و عیاری و عهد و میثاق‌های آن برمی‌گردد و در عین حال شامل اوضاع و احوال حاکم بر داستان نیز هست و با عواطف و خصوصیت‌های روحی و خُلقی‌ای سروکار دارد که در مواجهه با تاثیرات ناشی از تجربه‌ها و مشاهدات مربوط به زندگی شخصیت اصلی داستان بروز می‌کند.
ساختار یا صورت در تقابل معنا می‌آید و حاصل روابط متقابل کلیه عناصری است که اثر را تشکیل می‌دهند. به بیانی دیگر، نتیجه ارتباط ضروری میان اجزای یک کل هنری است که موجب یکپارچگی و وحدت اثر می‌شود. ساختار را اصل کلی سازماندهی در هر اثر ادبی می‌دانند. ساختار ممکن است به هر یک از عناصر در هر تلفیق و ترکیبی وابسته باشد. در واقع هر عنصر زبانی ممکن است برای خلق معنا و ساختار در هر اثر هنری به کار رود تا شکل و قالب معناداری را به وجود آورد. برای تحقق این شکل معنادار، از چهار کیفیت بنیادی نام برده‌اند: سرگرم‌کنندگی، اطلاعات‌دهندگی، ویژگی‌های فنی و انسانگرایی.
یک؛ سرگرم‌کنندگی: عنصری است که باید در هر داستان وجود داشته باشد. اصلی است که کلیه مشاهیر اهالی ادب بر حاکمیت آن بر داستان معترفند و عاملی است که از دیرباز بشر را به داستان علاقه‌مند کرده است و هنوز هم انسان را به دنبال خود می‌کشد. سرگرم‌کنندگی در ذات هر داستان است و هر جریان ادبی که خواسته به آن اهمیت ندهد، با شکست روبرو شده.
داستان باید سرگرم‌کننده باشد و خواندنش رغبت برانگیزد و لذت بدهد. نویسنده باید خود را به عنوان داستانگو معرفی کند، نه به عنوان فیلسوف و جامعه‌شناس یا روانشناس. به عقیده بعضی از منتقدان اگر داستان امروز آن رغبت و علاقه پیشین را در خواننده‌ها برنمی‌انگیزد، به علت آن است که بعضی از نویسنده‌ها ترجیح می‌دهند خود را به عنوان فیلسوف و جامعه‌شناس و نوگرا نشان بدهند تا داستانگو. البته هر نویسنده هدف و اندیشه‌ای برای نوشتن دارد اما داستان خوب داستانی است که احساس، اندیشه و خیال نویسنده در آن نهفته باشد.
این احساس، اندیشه و خیال، چیزی سنگ‌شده نیست، مقتضیات هر زمانه متحولش می‌کند و اندیشه، احساس و خیال هر نویسنده را خاص او می‌کند و هر دوره و عصر نویسنده‌های تازه‌ای با احساس و اندیشه دیگری به وجود می‌آورد و ادبیات داستانی بکر و تازه‌ای می‌آفریند و جهان داستانی بدیع و متفاوتی با گذشته‌اش به روزگار می‌آورد. اگر غیر از این بود ما این همه مشاهیر و بزرگانی در عرصه هنر و ادب نداشتیم و نخواهیم داشت و این همه داستان‌های خوب به وجود نمی‌آمد و نخواهد آمد.
داستان خوب داستانی است که ارزش تعریف کردن داشته باشد و تمایلی را در خواننده برانگیزد که بخواهد بداند بعد چه اتفاقی خواهد افتاد و سرنوشت شخصیت داستان به کجا می‌انجامد. داستان خوب با خصلت‌های ذاتی بشر سر‌و‌کار دارد؛ خصلت‌هایی که با تغییر اوضاع و احوال جامعه ثابت می‌ماند.
نویسنده‌های «رمان نو» فرانسوی تمایل انسان برای خواندن و سرگرم شدن را به حساب نمی‌آوردند چون برای ارائه فرضیه‌ها و اندیشه‌های خود داستان می‌نوشتند. همچنین ضد رمان‌نویس‌ها با نوگرایی‌های افراطی بیشتر از آنکه بخواهند داستان بنویسند، در فکر بدعت و ارائه طرز تفکر و جهان‌بینی خود بودند و عنصر سرگرم‌کنندگی را در داستان نادیده می‌گرفتند و آن را دلیل ابتذال و بازاری شدن اثر می‌دانستند. گذشت زمان نشان داد که این آثار آزمایشی چندان عمری نکردند چون انسان و علاقه‌ها و تمایل‌هایش را به حساب نیاورده بودند. آثارشان کسالت‌انگیز شده بود و بعد از چندی خواننده‌هایشان را از دست دادند و جای خود را به نویسنده‌هایی دادند که دوباره در آثارشان به کیفیت سرگرم‌کنندگی و لذت‌دهندگی توجه کرده بودند.
دو؛ اطلاعات‌دهندگی: توجه به سرگرم‌کنندگی صرف آثار بازاری و نازل را به وجود می‌آورد و آنچه شاهکارهای ادبی را آفریده، آموزندگی و اطلاعات‌دهندگی آن‌هاست چون از طریق دریافت اطلاعات می‌توان خود را بهتر شناخت و بیشتر از زندگی بهره گرفت. گفته‌اند که بیشتر مردم برای دادن یا گرفتن اطلاعات همدیگر را ملاقات می‌کنند و با هم حشر و نشر دارند. داستان در بردارنده هر نوع اطلاعاتی است که دنیای درون و بیرون انسان را غنی می‌کند و به او امکان انتخاب می‌دهد و پیشرفت او را در جهت هدف‌هایش تسریع می‌کند و او را به زمان‌های گذشته و حال و آینده می‌برد؛ زمان‌هایی که هر یک می‌توانند خاطره‌هایی را برای او زنده کنند و امید‌ها و آرزو‌هایی را در او برانگیزانند.
سه؛ ویژگی‌های فنی یا تکنیک: ترفند‌ها و تمهید‌هایی است که نویسنده برای ارائه معنا و تکوین ساختار داستان به کار می‌گیرد و شامل همه عناصری است که در آفرینش اثر دخالت دارند. تکنیک اصطلاح عامی است و نباید آن را با شیوه نگارش یا عنصر دیگری از داستان یکی گرفت.
ویژگی‌های فنی یا تکنیک در طی عمر طولانی داستان پا به پای پیشرفت جوامع وعلم و دانش دچار دگردیسی و تغییر شده است چون وقتی نگاه انسان متحول می‌شود، جهان‌بینی او نیز گسترش می‌یابد. داستان آینه‌ای چندبُعدی است در برابر انسان و جهان درون و بیرون او. از این رو برای تغییر‌ها و تحولات جهان درونی و بیرونی به ویژگی‌های فنی تازه‌ای نیاز است که نویسنده‌های نابغه این نیاز را حس می‌کنند و قالب‌ها و الگو‌های تازه‌ای برای داستان به وجود می‌آورند. نویسنده‌هایی چون چخوف، کافکا، جویس، فاکنر و همینگوی امکاناتی فراهم آورده‌اند تا نویسنده‌های بعد از آن‌ها بتوانند مفاهیم تازه را در قالب‌ها و الگو‌های نوینی عرضه کنند و هنر داستان‌نویسی را هماهنگ با زندگی و مقتضیات روزگار گسترش دهند و شیوه‌های تازه‌ای ابداع کنند.
چهار؛ انسانگرایی: در داستان‌های مشاهیر ادب کلاسیک، وقایع در متن تاریخی آن مورد مطالعه قرار می‌گیرد و در نتیجه زندگی در بطن حوادث محفوظ می‌ماند و انسان به عنوان موجود اجتماعی مطرح می‌شود؛ انسانی که پرورده وضعیت و موقعیت‌های محیط اجتماعی و تاریخی خودش است. به همین دلیل رویکرد اغلب نویسنده‌ها نسبت به وقایع انسانگرایانه است. نویسنده‌هایی چون بالزاک، تولستوی، داستایفسکی، دیکنز، چخوف و دیگر بزرگان ادبیات داستانی، بیشتر به واقعیت‌ها درونی و بیرونی عواطف و مشغولیت‌های ذهنی انسان توجه کرده‌اند و تاثیرات متقابل آن‌ها را بر هم مورد بررسی قرار داده‌اند و آثار خود را با خصلت‌های انسانی ماندگار کرده‌اند، نه با اوضاع و احوال جامعه که مدام در حال تغییر و تحول است. واقعیت‌های زندگی و خصلت‌های انسانی و عواطف و مشغولیت‌های ذهنی او است که همیشه می‌ماند. چخوف بر این مهم تاکید می‌کند: «تنها انعکاس حقایق زندگی بشری می‌تواند نام هنر به خود بگیرد. بدون انسان و خارج از منافع او هیچ هنری وجود ندارد. هنر نغمه‌ای است که برای بشریت سروده می‌شود، اهرمی است که بشریت را به جلو می‌برد، انعکاسی از واقعیت‌های اجتماعی مردمی است که هنرمند در میان آن‌ها زندگی می‌کند.»۱
در شماره آینده « انواع داستان» را می‌خوانید
پی‌نوشت:
۱- آنتوان چخوف، تیفوس، ترجمه سیمین دانشور، تهران، امیرکبیر، ۱۳۲۹، ص ۲.

سایه ماه

سایه ماه*


باید می‌رفتند روی دریاچه، جمجمه را بر‌می‌داشتند، گزارش پیشامد را می‌نوشتند، می‌رفتند تا بالاخره بفهمند این استخوان‌های کدام مرده بی‌گور و نشان است که حالا آمده روی آب


مهیار رشیدیان


استخوان‌ها که آمدند روی آب، شفیق ناپدید شد؛ همان روزی که راننده بولدوزر اولین جمجمه را روی آب دیده بود. جمجمه‌ای همراه با چند استخوان، لابه‌لای شاخه‌شکسته‌ها آمده بود تا وسط دریاچه. تا نزدیکی پایه‌های پل دوم. حدودهای ظهر بود که فهمیدند شفیق نیست. وقتی تصمیم گرفتند بروند روی دریاچه سراغ جمجمه. قایق‌ها همه بالا‌دست سد بودند. فقط قایق شفیق آنجا بود. قایق جابه‌جایی کارگر‌های راهسازی. البته از وقتی که راه‌های بین روستاها زودتر از تکمیل راه تازه رفتند زیر آب، محلی‌ها را هم با قایق جابه‌جا می‌کردند. قایق‌هایی که اصلا از اول آورده بودندشان شاخه‌شکسته‌ها و ریشه‌هایی که کنده می‌شدند، می‌آمدند روی آب را جمع کنند؛ تا مبادا به دریچه‌های سد برسند. صبح آن روز راننده، طبق عادت همیشه، اول بولدوزر را استارت زده، بعد رفته تا تکیه به تخته‌سنگ مشرف به دره، سیگار ناشتایش را دود کند، و مثل هر روز ببیند که چطور رودخانه رفته‌رفته از خم و قوس تنگه‌ها و صخره‌ها بالا کشیده، باغ‌های مطبق انار را در بر گرفته، روی نیمی از خانه‌های پلکانی را پوشانده، و روز به روز آب تا کمرکش کوه بالا آمده؛ تا آنجا که بلوط‌های وحشی از شکاف صخره‌ها سر زده‌اند. راننده دریاچه را به اشاره نشان می‌داد و یک نفس حرف می‌زد.
– اولش نفهمیدم جناب سروان. یعنی فهمیدم؛ باور نکردم… البت عقب‌تر بود، نزدیک پایه پل. حالا که جلوتر اومده قشنگ‌تر دیده میشه… اصلا باورم نمی‌شد دارم چی می‌بینم…
مامورهای پلیس مرزی اولین‌بار کمتر از یک سال پیش آمده بودند توی کارگاه راهسازی؛ همان اوایل استقرار پیمانکار. وقتی که رودخانه همچنان روان بود. وقتی که بیخ تنگه روبرویی، اهالی روستای پلکانی هنوز توی خانه‌هایشان بودند. آمده بودند برای تنظیم گزارش تخریب کامیونی که کف دره، کنار رودخانه شبانه در آتش سوخته بود. سروان منادی همان‌طور که موج‌های سطح دریاچه را تا پشت پیچ کوه روبرو می‌دید، نگاهش رفت روی راه زیگزاگی که کمتر از یک سال پیش می‌رفت ته دره تا ماشین گشت پلیس مرزی از روی پل فلزی روی رودخانه بگذرد، راه زیگزاگ آن سوی دره را بالا برود، برود توی روستای پلکانی تا ببیند چند نفر در آتش سوختن کامیون پیمانکار سد را دیده‌اند. آن روز سروان منادی خوب فهمیده بود که اکثر اهالی قصد تخلیه روستا را ندارند و به هیچ وجه نمی‌خواهند خانه‌های اجدادی‌شان را ترک کنند. خانه‌هایی که حالا دریاچه سد نیم بیشترشان را در بر گرفته؛ حتی قبرستان اموات در‌گذشته‌شان را… سروان منادی خیره به خانه‌های توی آب راه می‌افتد به سمت جاده زیگزاگ روستا که از بعد پیچ دوم می‌رود توی دریاچه. راهی که از بالاتر، از روی پشته تپه پایین آمده، زیگزاگ پیش می‌آید، از کنار سوله‌های کارگاه راهسازی رد می‌شود، تا چند پیچ پایین‌تر برود زیر آب، دقیقا همان‌جا که ترانس تیر برق رفته‌رفته غرق می‌شود. آب رسیده تا حد ردیف کابل‌هایی که می‌روند توی روستای پلکانی؛ دسته شاخه‌شکسته‌ها، جمجمه را آورده‌اند تا حد کابل‌های برق. در هر صورت باید می‌رفتند روی دریاچه، جمجمه را بر‌می‌داشتند، گزارش پیشامد را می‌نوشتند، می‌رفتند تا بالاخره بفهمند این استخوان‌های کدام مرده بی‌گور و نشان است که حالا آمده روی آب. تا پیش از بالا آمدن آب، تمام گورهای سنگ و نشان‌دار را تخلیه کرده بودند. از اهالی روستاهای اطراف پیرمردها هم آمده بودند تماشا، اما تعداد بچه‌ها بیشتر بود. کارگرهای بومی جمع زده بودند با پیرمردها، دور هم تند و بلند بحث می‌کردند. منادی که حرف‌هایشان را نمی‌فهمید، برگشت رو به جمعشان.
– کاک سلمان.
سلمان از جمع درآمد، دوید، هم‌قدم سروان منادی شد.
– کاک سلمان باید با اهالی حرف بزنم.
– چشم جناب سروان… ولی ممکنه از جای دیگه‌ای… مثلا با آب اومده باشه.
– داشتین چی می‌گفتین با هم؟
– هیچی… حرف خاصی نمی‌زدیم.
– مطمئنی؟
سلمان سکوت می‌کند.
– کدخدا کجاست، ندیدمش؟!
– اون طرفه… رفته عراق، عروسی.
– به رزگار بگو غروب بیاد پاسگاه… اگه نمی‌تونه راه بیاد خودت بیارش… اصلا با هم بیایید… مگه موتور نداری؟
– بله جناب سروان دارم. چشم.
سروان برگشت، رفت به سمت سوله‌های کارگاه راهسازی. سلمان و استوار هم شانه به شانه‌اش. هنوز به سکوی ورودی سوله اداری نرسیده‌اند که مهندس از در در‌می‌آید.
– باید بریم رو آب مهندس… باید زودتر جمعش کنیم.
صدای سوت و کف و خنده که از جمع برخاست سروان و سلمان و استوار برگشتند رو به جمعیت. چند بچه سنگ پرانده بودند برای جمجمه. منادی رو کرد به استوار. استوار تند رفت رو به جمعیت. نگاه مهندس دوید بین آدم‌هایی که دوتا سه‌تا ایستاده‌اند توی کارگاه. بومی‌ها بیشتر دور هم بودند؛ همراه با جمع پیرها و بچه‌ها. کارگرهای پل هم هنوز همان‌جا بودند. همه آن‌هایی که باید با قایق شفیق می‌رفتند تا روی پایه دوم پل کار کنند. مهندس سخت پریشان است. سد در حال آبگیری است. پایه‌های پل باید زودتر از سطح پیشرفت آب به حد مشخص برسند. مهندس فکر می‌کند که اگر کارگرها تا ظهر هم مستقر شوند، باید تا پاسی از شب را کار کنند تا از برنامه روزانه پس نمانند.
– قایقرانتون نیومد مهندس؟
مهندس که خیره مانده به روبرو، با تکان دست سروان برگشته زل می‌زند به صورتش.
– چی شد مهندس؟
– چی چی شده؟
– قایق… بریم رو آب. دیره. ظهر شد.
– تا یه چایی میل کنید قایق رسیده… بفرما.
مهندس منادی را پیش انداخته، و خودش قبل داخل شدن داد می‌زند:
– کاک خلیل.
و دست تکان می‌دهد که بیا…
کاک خلیل که از ماشین تازه رسیده پیاده شده، می‌دود به سمت مهندس که پشت سر سروان منادی وارد راهرو می‌شود.
– در دوم بفرمایید داخل.
سروان می‌ایستد تا مهندس برسد در را باز کند.
– قایق رو کی می‌رونه مهندس؟
منادی که داخل می‌شود، خلیل می‌رسد توی راهرو. مهندس در را می‌بندد.
– چه خبر از شفیق… پیداش کردین؟
کاک خلیل بی‌هیچ حرفی سر تکان می‌دهد. یعنی که نه.
– بگو چایی بیارن…
مهندس می‌رود توی دفترش. سروان منادی ایستاده پای پنجره.
– چطوری تونستین روستا رو تخلیه کنید؟
– به ضرب پول.
مهندس در پی رد نگاه منادی می‌رود تا برسد به استوار که افتاده دنبال چند بچه که سنگ می‌پرانند به جمجمه روی آب. منادی پنجره را باز می‌کند. می‌خواهد داد بزند، نمی‌زند.
– ضرب پول یا ضرب زور؟
تا مهندس برسد به میزش، استوار بچه‌ها را رها کرده، می‌رود سمت ترانس تیر برقِ سر از آب به در مانده.
– چه فرق می‌کنه جناب سروان… وقتی نصف اهالی راضی به رفتن شدن، اگر نصف کمتر هم باشن، الباقی هم کنده می‌شن…
مهندس لم داده پشت میزش، کبریت می‌کشد. منادی پنجره را تا آخر باز می‌کند، می‌نشیند روی صندلی، پشت میز جلسه روبروی میز مهندس.
– قبرستون رو چکار کردید… شنیدم درگیری داشتید؟
مهندس دود را تند فوت می‌کند، بلند می‌شود که برود بنشیند روبروی سروان منادی.
– اگه در حد درگیری می‌بود که پای شما هم باز می‌شد به ماجرا.
در باز می‌شود. کاک خلیل با سینی چای وارد می‌شود. مهندس با دیدن خلیل، براق می‌شود به صورتش.
– پس کو کاک فرهاد؟
خلیل سینی چای را می‌گذارد روی میز. نگاه براق مهندس دنبالش می‌کند. نگاه منادی مات می‌ماند به مهندس.
– نبود مهندس… خودم چای ریختم.
نگاه سروان از اخم تند مهندس می‌دود روی دو دست کاک خلیل که در قندان بلور را بر‌می‌دارد. دست‌هایی که مهندس هراس دارد از دیدنشان. دست‌هایی که هنوز هم پیشاروی مهندس خاک قبرهای کنده شده را پس می‌زند، لحدها را، استخوان‌ها را پر دو مشت، می‌ریزد توی گونی‌های ماموستا مصطفی؛ روحانی آن چند روستای نزدیک به یکدیگر…
– مهندس بالاخره فهمیدین چه کسانی اوایل کار کارگاهتون کامیون رو آتیش زدن؟
دست خلیل که استکان را پیش روی منادی می‌گذارد، ریز می‌لرزد. نگاه منادی مانده روی دست‌های خلیل که تا استکان را می‌گذارد، تیز دست راستش را می‌کند توی جیب شلوار گشاد محلی‌اش. استکان دیگر را با دست چپ از توی سینی برمی‌دارد، می‌گذارد روی میز، سینی را می‌زند زیر بغلش. اخم تند مهندس می‌ماند روی دستی که سینی را گرفته. دستی که پیشاروی مهندس همچون همان سمندری است که از سیاهی چاله گوری جست زده و خزنده دویده بود زیر پای مهندس تا چنان چارچوب تنش را بلرزاند که از آن روز، هر از گاهی، مثل حالا لرزِ تندی از توی تنش رد شود. روزهای تخلیه قبرستان از سخت‌ترین روزهای این پروژه بوده برایش؛ پروژه ساخت راه‌های جایگزین سد مرزی.
– وظیفه شما بود پیداشون کنید… البته ماجرا مال قبل اومدن منه…
– وظیفه ما اینجا فقط حفاظت از مرزه… حالا گاهی وقتا که پلیس شهرستان به هر دلیل نمیاد تا اینجا، این‌طور ماجراها رو ما گزارش می‌دیم…
خلیل که زیر سنگینی نگاه سروان، و اخم تند مهندس همچنان ایستاده، پس‌پس می‌رود به سمت در.
– با اجازه…
باد می‌پیچد توی اتاق. پنجره چار‌تاق می‌شود. سروان چایش را تا نیمه نوشیده. نگاه مکدر مهندس زل مانده به استکان توی دست سروان منادی.
– دم دست باش خلیل کارت دارم.
خلیل دست از جیب شلوار درآورده در را باز کرده، خارج می‌شود. باد در را محکم می‌کوبد
پی‌نوشت:
* بریده‌ای از داستانی بلند.

انسان همیشه می‌خواهد سر از هر چیزی دربیاورد

انسان همیشه می‌خواهد سر از هر چیزی دربیاورد


یکی از ویژگی‌های مهم داستان غیر از سرگرم کردن، دادن و گرفتن اطلاعات است و همین ویژگی شاهکارهای ادبیات داستانی را به وجود آورده است


جمال میرصادقی


«سرگرمی» یکی از عواملی است که بشر را از دیرباز به سوی داستان کشیده است و نتوانسته خود را از آن رهایی دهد. حادثه‌ها موجب این سرگرمی‌اند. کنجکاوی انسان ‌که بعد از وقوع هر حادثه چه پیش می‌آید، داستان خلق می‌کند. لحظه‌های واقعه انسان را به دنبال خود می‌کشد و فراغ خاطری به او می‌دهد و دلبستگی او را به داستان فراهم می‌آورد. عمده‌ترین این دلبستگی‌ها نیاز به لحظه‌هایی است که انسان خواسته خود را فراموش کند و با خیال‌پردازی زندگی یکنواخت خود را تنوع ببخشد. نیازی که از وقتی انسان خود را شناخت، همیشه با او بوده و از واقعیت به خیال پناه برده تا به زندگی‌اش رنگ و تنوع بدهد و تشفی و فراغ خاطری برای خود فراهم آورد. والتر بنیامین (۱۸۹۲ – ۱۹۴۰) در مقاله «قصه‌گویی» عصری را توصیف می‌کند که در آن انسان هنوز می‌توانست تجربیاتش را، آن هم به نحو دهان به دهان، منتقل کند. زمانی بود که انسان‌ها به گـوش سپردن به قصه‌های غریب از زبـان یکـدیگر علاقه نشان می‌دادند. قصه‌گویانی بودند که سینه‌شان پر از ماجراهای شگفت بود یا عمری در سفر گذرانده و از احوال سرزمین‌های دور و نزدیک باخبر بودنـد: برخی در کار سـفرهای بری و جمع‌آوری قصه‌های بومی سرزمین مادری، برخی در کار سفرهای بحری و فراهم کـردن قصـه‌های سرزمین‌هـای دور. «سندباد» نمونه‌ای از قصه‌گویان نوع دوم است که وقتی از سفر دریایی‌اش به خانه بازگشت، هفت شب پیاپی مردمش را به خانه دعوت کرد تا از چیزهای غریبی که به چشم خود دیده یا به گوش خود شنیده بود، برای آن‌ها تعریف کند و از دل این قصه‌گویی، شنوندگان امید به پند و اندرزی داشتند که به آن‌ها حکمتی بیاموزد؛ حکمتی که گویی غایت نخستین به «روایت» درآوردن زندگی بود. شبکه ارتباطات انسانی‌ای وجود داشت که شیوه عمل قصه‌گو به نوعی معرف آن بود؛ ارتباطاتی صمیمی و چهره به چهره حالا خود برای ما بسیار غریب می‌نماید. برای ما که حالا دیگر باید در جایی نزدیک به پایان روندی که مصادف خواهد شد با «زوال قصه‌گویی» به سر بریم؛ همان روندی که بنیامین عقیده داشت اولین نشانه آغاز ظهور رمان در عصر جدید است. جهان قصه‌های قدیمی، جهان «افسون‌ها»ست؛ جهانی است که در آن قصه‌گویان چنان آب و تـابی به قصـه‌های خود می‌دهند که حتی ماجراهای عـادی به امور شگفت مبـدل می‌شوند. از این جهان شگفتی‌ها تجربه مبتنی بر درگیری جسمانی قهرمان با ماجرا بود و «مخاطره» جزئی جدانشدنی از این تجربه به شمار می‌آمد. تجربه انسان جدید اما به‌کلی از جنسی دیگر است و به‌روشنی می‌توان دید که انسان جدید از متن ماجرا بیرون افتاده و حالا حتی در مورد خطر بزرگی مثل جنگ که می‌تواند موضوع حماسه‌ها باشد – از آن‌جا که میان سربازان و متن ماجرا فاصله افتاده – آن‌ها قادر نیستند چیزی را که تجربه کرده‌اند، به بیان درآورند و قصه‌پردازی کنند و به ماجرا «رنگ و لعاب» بدهند و آن را به چیزهای شگفت مبدل سازند. نگاه با فاصله، نگاهی که از متن بیرون افتاده، دیگر نمی‌تواند به ماجرا به چشم موضوعی هیجان‌آفرین بنگرد. حالا صرفا جنبه‌های واقعی هر ماجـرا بر او آشکار می‌شود و در پایان آنچه باقی می‌ماند، چیزهای «ناگفتنی» است یا به قول قهرمان شکسپیر، «سکوت». نگاه با فاصله یک‌جور نگاه منزوی است. بی‌مخاطرگی انسان جدید وقتی تداوم پیدا کند، حاصلش تنها تردید خواهد بود. عصر جدید، عصر افسون‌زدایی از جـهان است؛ عصری کـه خرد گَرد شگـفتی را از دامن طبیعت می‌تکـاند و هر چـیزی در بر و بحر به موضـوع علم انسان بدل می‌شود؛ علمی که به تکنیک رهنمون شود، علمی که قادر باشد از هر چیزی به میزان انبوه تولید کند و ارزش افزوده ماده خام را به منتها درجه برساند. پس هر چیزی که نتوانست به میزان انبوه تولید شود، از چارچوب شیوه جدید زندگی خارج خواهد شد و هر دستگاهی که نتوانست ارزش افزوده قابل توجه فراهم کند، دور ریخته خواهد شد. اگر قصه‌گویی از دل شیوه زندگی در روستاها و شهرهای کوچک بیرون آمده بود، عصر جدید هم از دل «کلانشهر» خود شکل ادبی تازه رمان را بیرون داد. در همین‌جاست که زندگی درونی از زندگی بیرونی جدا می‌شود و مهم‌تر از آن به بیان می‌آید یا بگوییم زندگی ذهنی از زندگـی عینی جدا می‌شود. در چنین عصری است کـه رمان ظهور می‌کند. اگر حماسه و درام را دو شکل ادبی کهن بدانیم، شیوه ارائه هر دو مبتنی بر «حضور مخاطب» بوده است؛ حماسه با نقالان خود و درام با بازیگرانش. هر دوی این‌ها در نهایت به جهان کلام منظوم (از بر شدنی) و به سنت شفاهـی تعـلق داشت. نتیجـه آنکـه رمـان‌نویس از حضور دیگران بی‌نیاز شده است و دیگران بی‌نیاز از حضور او. رمان «محصول انزوا» است.۱ زمان هرچه پیش آمده و فرهنگ‌ها و تمدن‌ها هرچه امنیت و رفاه بیشتری برای انسان فراهم آورده، زندگی او را از حادثه‌ها تهی‌تر کرده و نیاز او را به ماجرا فزونی داده است. انسان برای شکستن یکنواختی و بی‌رنگی لحظه‌های زندگی‌اش به داستان روی آورده و دلبستگی و شیفتگی او را به آن بیشتر کرده است. از این رو، می‌بینیم هر اختراعی شده، هر وسیله‌ای برای سرگرمی ابداع شده، باز داستان به حیات خود ادامه داده و هماهنگ با تحولات جامعه انسانی و گسترش افق فکری او و نیازهای درونی زندگی‌اش، انواع آن را به وجود آورده است.گذشته از این، انسان همیشه می‌خواهد سر از هر چیزی دربیاورد و شناخت خود را از مسائل گسترش دهد و در جست‌وجوی اطلاعاتی است که مددیار او در زندگی باشد و موجب موفقیت در کارهایش بشود. در واقع ارتباط ما با دیگران و دیگران با ما و شناخت ما از دنیای درون و بیرون خودمان نیازی است که با ما زاده شده و به همین منظور است که می‌خواهیم اطلاعاتی به دست بیاوریم یا می‌خواهیم اطلاعاتی بدهیم تا این نیاز را برآورده کنیم. یکی از ویژگی‌های مهم داستان غیر از «سرگرم کردن»، همین دادن و گرفتن «اطلاعات» است که شاهکارهای ادبیات داستانی را به وجود آورده است. داستان با پیشرفت علم و فن برای بقای خود به عناصر و ابزارهای تازه‌ای نیازمند است تا دوام اطلاعات‌دهی (یکی از دو عامل بنیادی داستان)، جذابیت خود را همچنان حفظ کند. از این رو، پیشرفت دانش و تکنولوژی اینترنت و دستگاه‌های اطلاعاتی دیگر برای تعمیم و بقای آن کوشیده است. داستان‌نویس‌ها همچون دیگر خالقان آثار هنری ناگزیر شده‌اند که در ارائه آثارشان از این ابزارها و دستگاه‌ها بهره بگیرند چرا که وقتی نگاه و افق فکری انسان به خود و دنیایش تغییر می‌کند، زبان و شیوه روایت ذهنیت او نیز متحول می‌شود. علم و تکنولوژی جدید به شکل ویژگی‌های مشخصی تجلی می‌یابد و این ویژگی‌ها با رسوخ در عرصه هنر به طور عام و در عرصه ادبیات تخیلی به طور خاص، هم ‌معنا و هم ساختار آثار را دگرگون می‌کند. پیشرفت تکنولوژی، راه‌آهن، تلفن، هواپیما، رادیو و تلویزیون، ماهواره و اینترنت و دستگاه‌های دیگر، بر پیشروان و دست‌اندرکاران هنر، به‌خصوص در ادبیات تخیلی تاثیر عمیقی می‌گذارد و ادبیات تخیلی (ادبیات نمایشی، ادبیات روایتی و شعر غیرروایتی یا منظومه‌ها) و به‌تبع آن یکی از شاخه‌هایش، یعنی ادبیات داستانی، را متحول می‌کند و ادبیات داستانی مدرن و پسامدرن را به وجود می‌آورد. نویسنده‌های نابغه‌ای چون جیمز جویس، ویرجینیا وولف، مارسل پروست، ویلیام فاکنر، ارنست همینگوی، گارسیا مارکز و… پیدا می‌شوند که دیدگاه انسان را به معنا و ساختار داستان دگرگون می‌کنند و آثار بدیع مدرن و پسامدرنشان را به وجود می‌آورند. گفته‌اند: «بقای داستان را زمان معین می‌کند و بسیاری از داستان‌ها وجود داشته‌اند که در زمان انتشارشان با استقبال بسیاری همراه بوده‌اند اما بعد از گذشت دو، سه دهه جز اسمی از آن باقی نمانده است.» از این رو، هرگز نباید اعتبار و ارزشی برای داستان‌هایی که در مدتی کوتاه به چاپ‌های متعدد رسیده، قائل شد و کمتر پیش آمده که چنین کتاب‌هایی چندان دوام بیاورند. دوره‌ای از نظر بازار فروش را پشت سر می‌گذارند و فراموش می‌شوند. اغلب از این کتاب‌ها با عنوان «داستان‌های عامه‌پسند» یاد می‌کنند، اعتبار و تداوم زمانی کوتاه‌مدتی دارند و «یک‌بارمصرف» هستند اما داستان‌هایی که در طی زمان طولانی به چاپ‌های متعدد می‌رسند، آزمایش خود را پس می‌دهند و ارزش و اعتبارشان مسلم می‌شود. «بوف کور» در آغاز فقط در دویست نسخه (به روایتی پنجاه نسخه) انتشار یافت و سال‌ها طول کشید تا ارزش و اعتبار هنری خود را آشکار کند و به چاپ‌ها و ترجمه‌های متعدد به زبان‌های دیگری برسد. هد داستان سرگرمش کند و فراغتی به او بدهد. ارسطو برای داستان سه رکن قائل شده: آغاز، میانه، امروز. اثری می‌تواند از سه خصوصیت لازم برای موفقیت و بزرگی هر نوشته خلاقه‌ای برخوردار باشد که «شیوه روایت خاص» خودش را داشته باشد؛ سه خصوصیتی که از آن‌ها با عنوان «عمومیت»، «اعتبار» و «خُلقیت» نام می‌برند.
یک؛ عمومیت: به این معنا که اکثریت ایرانی‌های کتابخوان اثر را خوانده باشند یا دست‌کم اسم آن را شنیده باشند؛ مثل رمان «سووشون» که از شیوه روایت مکتب واقع‌گرایی برخوردار است و چاپ‌های متعددی به خود دیده و هنوز هم مطرح است.
دو؛ اعتبار: یعنی علو ارزش ادبی آن در کل از نظر صاحب‌نظران مورد تایید قرار گرفته باشد؛ مثل رمان «بوف کور» که از شیوه روایت مکتب سوررئالیستی بهره گرفته و در میان آثار داستانی جایگاه معتبری دارد، یا از نظر فرهنگی جنبه‌هایی از دوران تاریخی و فرهنگی ما را نشان بدهد؛ مثل «همسایه‌ها».
سه؛ خُلقیت: به این معنا که به پاره‌ای از جنبه‌های خاص ملی و هویتی ما پرداخته باشد؛ خواه بر افراط‌ و تفریط‌ها و عیوب و ناشایستگی‌های اخلاقی و اجتماعی ما دست گذاشته باشد، مثل «یکی بود یکی نبود»، خواه از محسنات، صفات مثبت و آرمانگرایی ما ایرانی‌ها صحبت کرده باشد، مثل «درازنای شب» که با شیوه روایت واقع‌گرا، تقابل سنت و تجدد و گسست دو نسل و بازتاب آن‌ها را به نمایش گذاشته است. گذشته از این سه خصوصیت، جاذبه کلام نویسنده‌ها وابسته به شکل متنوع و شیوه ویژه‌ای است که صحنه‌های تازه را خلق می‌‌کند و مخاطب را تحت تاثیر قرار می‌‌دهد. اگر داستان را به انواعش، قصه، رمانس، داستان کوتاه، رمان و ناولت، تقسیم کنیم، سرگرم‌کنندگی در قصه‌ها و رمانس نقش بنیادی دارد و همین ویژگی موجب ماندگاری آن‌ها شده است. در شماره آینده «داستان مطبوع» را می‌خوانید
پی‌نوشت:
۱- مهدی امیرخانلو، عصر انزوای رمان، تهران، روزنامه شرق، سال نهم، ۱۶ شهریور، ۱۳۸۴.

قطار یکسره

قطار یکسره


ناگهان صدایی زبانه کشید و گوشش را درید، پیش از آنکه بتواند سر بالا کند و ببیند، سیاهی در سرش شره کرد، به چشم راستش رسید و سوزشی لگام‌گسیخته صورتش را گرفت


ساحل رحیمی‌پور


دو مرد به سمتش یورش بردند. یکی‎شان زد زیر بساطش و دیگری هلش داد. لواشک‌ها روی زمین ریخت و بوی زردآلو ایستگاه را پر کرد. یکی از مردها می‌خندید و دیگری تا نزدیک سکوی قطار کشاندش. پسر پانزده، شانزده ساله‌ای هم در ایستگاه بود؛ زل‌زده به سقف راه می‌رفت. شاید به بلورهای فروریخته‌اش نگاه می‌کرد که زیر نورماه جان داشت و روشنایی.
باد در حال وزیدن بود و سوت می‌زد در دل ایستگاهِ تاریک؛ نه آن‌قدر تاریک که نتواند چهره‌ها را ببیند. مردی که لواشک‌ها را پخش‌وپلا کرده بود، گفت که قبلا دوستانش تذکر داده‌اند، آن هم زبانی، اما او زبان‌نفهم است. چشمش ناقص است ولی انگار عقلش هم از کار افتاده. فریاد زد: “لواشک‌چی! یه چیزی بگو.”
تنها حرف لواشک‌چی سکوت بود. عقب‌عقب می‌رفت و پسر را زیر نظر گرفته بود که دورتر از او، پاهایش را می‌کشید و خش‌خش به راه انداخته بود. پیش چشمان لواشک‌چی ستاره‌ها شره کرده بودند و از آسمان می‌ریختند. باید چشم چپش را بیشتر باز می‌کرد و چشم راستش را بیشتر کور! پلک راستش به تپش افتاده بود و می‌لرزید. و تا دقیقه‌ای دیگر، لبه سکو در انتظارش بود.
جیب‌های پسر پر بود از چیزی که آدم را سنگین می‌کرد. لواشک‌چی پیش‌تر دیده بودش؛ همان موقع که دو مرد دیگر از قماش همین مردها سراغش آمده و تذکرش داده بودند. تذکر یا تهدید؟ به نظرش لحنشان کنایه داشت و اجبار و تحقیر.
حالا چشم چپش زیادی می‌دید و پلک راستش بی‌محابا می‌پرید. دلش می‌خواست دستش را به جای خالی چشمش برساند و آرامش کند. مردی که هلش داده بود، قلدرتر به نظر می‌رسید. مچ دستانش زمخت بود و بین فریادهایش، مرد پشت سری را به زدن دعوت می‌کرد. باید لواشکچی را گوشمالی‌ می‌دادند تا حساب کار دستش بیاید و زبان آدمیزاد حالی‌اش شود. باید بفهمد که خسته نکند آدم‌های دور‌و‌برش را. باید جل و پلاسش را جمع کند و بریزد جایی دیگر. مگر سند این ایستگاه را به اسمش زده بودند که سال‌ها آنجا نشسته و اتراق کرده بود؟
مرد قلدرتر که سرِ لواشک‌چی به بینی‎اش می‌رسید، این‌جمله‌ها را می‌گفت. صورتش پر از جوش‌های سرسیاه بود. بدنش بو می‌داد، مثل عرقی که چند روز بر بدن مانده.
مرد با چرخشی رفیقش را کنار زد و یقه لواشک‌چی را گرفت. گل دوخته‌شده بر آن چروکید. نخ‌ها از جا دررفتند و گل یک‌بری شد. آن وقت لواشک‌چی را چرخاند. پاهایش تابیدند و تا خوردند ولی صدایی نداد. باز هم سکوت بود و سکوت.
مرد قلدرتر لواشک‌چی را تا لبه سکو برد. زد تخت سینه‌اش. لواشک‌چی خودش را نگه داشت. دوباره زد، باز خودش را نگه داشت. با ضربه سوم افتاد. صدای برخورد سر و بدنش به ریل‌ آهنی چنان بود که پسر از آن سوی ایستگاه به طرف سکو دوید.
حالا مرد دیگر به جان رفیقش افتاده بود. مشت می‌کوبید به شانه‌ها و کمرش. مرد قلدرتر خودش را از چنگال دوستش آزاد کرد و پایین پرید. لواشک‌چی را تکان داد. چشم چپش باز و پلک راستش از تپش افتاده بود. بعد دستش را زیر سر مضروب برد. خون روی انگشتانش سُرید.
از بالای سکو، رفیقش فریاد می‌زد: “سگ‌مصب کار خودتو کردی؟” نگاه پسرک روی لواشک‌چی بود و چشمانش گشاد. مرد قلدرتر دولا شد. عرق پیشانی‌اش روی لب‌های لواشک‌چی افتاد. لواشک‌چی ناله‌ای کرد.
– زنده‌ست. مرده‌شورت رو ببرن بیا کمک.
رفیقش همچنان ایستاده بود و ضجه می‌زد. پسرک نگاهش را برچید و رو گرداند که صدای قطاری نزدیک شد. مرد قلدرتر به دالان چشم دوخت. سیاه بود. لحظه‌ای بعد، دستش را رساند به لبه سکو.
لواشک‎چی روی ریل تنها ماند. مزه خون زیر زبانش بود و سرش داغ. سرش را سمت تونل گرفت. از اعماقش، نورهایی بیرون زده بود؛ پراکنده و محو. آشپزخانه خانه‌اش را می‌دید میان نورها و در دل تونلِ تاریکی که سوت می‌زد و پیش می‌آمد.
وارد آشپزخانه شد. بوی زردآلو همه‌جا را گرفته بود. و کاشی‌ها داشتند می‌ریختند، یکی‌یکی. دیوار سیمانی آشپزخانه چهره بی‌نقابش را عیان‌تر می‌کرد و زنش از جایی دورتر داد می‌زد: “باز یکیش افتاد!” بدون چرخاندن سرش به بالا نگاه کرد. زنش ایستاده بود.
– نمی‌خوای بلند شی؟
نگاهش کرد. آهسته گفت که خوابش می‌آید و چشمانش خسته است. زن خم شد و دم گوش لواشک‌چی گفت: “مگه چشم کورت هم خسته میشه؟ اون‌که همیشه بسته‌ست!” لبانش برای تکان خوردن قدرتی نداشت. زنش پشت کرد به او. چیزی را برداشت. بعد چرخید و پیش چشمان لواشک‌چی گرفتش.
– هیچ وقت چی نگهدار نبودی.
آن‌گاه تا بالای سر شوهرش آمد. گل پارچه‌ای را مچاله کرد. گلبرگ‌هایش له شدند، مثل گلی تازه. خرد شدند، مثل گلی خشکیده. فرو ریختند روی صورت لواشک‎چی. زنش خندید. مرد قلدرتر کمک ‌می‌خواست. رفیقش به لبه سکو نزدیک شد. دستش را گرفت. هر دو زور زدند. قلدرتر بالا جهید و دوستش روی زمین ولو شد. زن لواشک‌چی به طرف تونل حرکت کرد. روشن‌تر از قبل بود. نورهایی زنده شده بودند و راه می‌ر‌فتند. آشپزخانه در گلوی حفره جان می‌کَند. آخرین کاشی هم افتاد. زنش محو شد. لواشک‌چی سرش را به طرف دیگر تونل برد؛ به جایی که قرار بود قطار برود، به سمت خروجی سریع و ناگهانی. چشم چپش را بست. در دلش گفت که خسته است، که خوابش می‌آید. باد سوت‌زنان از سقف پایین می‌ریخت. پسرک رفته بود. آن دو مرد هم رفته بودند. حالا خودش بود و ایستگاه لواشک‌چی و قطاری که نزدیک می‌شد.
چشمش را که بازمی‌کند، ریل است و ایستگاه خالی. سوت‌های ممتد از قطارهایی خبر می‌دهند که قرار است وارد ایستگاه شوند. باد می‌زند به دل سوت‌ها و جوش و خروششان را بیشتر می‌کند. نشسته بر نیمکت فلزی، خودش را بغل کرده. سرش را می‌چرخاند و تنه‌اش روی نیمکت جا می‌ماند. چشم چپش به گوشه‌ای از ایستگاه کشیده می‌شود. به نظرش آشناست. بالاتر از آن، دیواری چرک است و رد چسب و کاغذهای پاره‌پاره‌ و ریل‌ها که به‌مرور رنگشان پریده است و دل و روده‌ پس داده‌اند به زمین زیر پایشان.
تکلیف قطارها مشخص است. تا بتوانند می‌آیند و می‌روند و اگر چیزی به اسم تقدیر سر راهشان سبز ‌شود، به خارج شدن از صحنه دعوتشان می‌کند. به همین سادگی! زندگیِ قطارها، آدم‌ها، ایستگاه‌ها و ریل‌ها، وابسته به سرنوشتی است که گاه و بی‌گاه دلش می‌کشد خط ممتدش را قطع کند.
حالا باد شدیدتر می‌وزد؛ به عنوان عنصری ماندگار که باید در صحنه باشد تا چیزهایی را یادآوری کند: سکوت و خلأ، نیستی و نبودن، هستی و بودن. سوت به منتهای بودنش رسیده. دستانش را از بازوهایش جدا می‌کند و می‌چسباند به گوش‌هایش. قطار سرعت گرفته، انگار نمی‌داند که آخرِ خط است و باید تا چند ثانیه دیگر به حرکتش ایست دهد و در نگاه مرد کت‌پوش خالی شود.
ریل که تمام می‌شود، قطار می‌ایستد. به هن‌وهن افتاده و صدایش به ناله‌ای شباهت دارد که از سر ناتوانی بیرون می‌دهد. مرد کت‌پوش از جایش برمی‌خیزد. به قطار نزدیک می‌شود. شبیه قطارهای قدیمی است با بدنه‌ای یکسره سیاه. فقط یک در دارد که هنوز باز نشده و کسی از آن بیرون نیامده است.
از قطار چشم برمی‌دارد. به سقف بلوری ایستگاه نگاه می‌کند که در جاهایی شکسته و ریخته است. آفتاب تا روی قطار آمده، با نوری مورب که تابنده نیست ولی هست و گرمای ناچیزش تن او را هم گرم می‌کند.
مرد کت‌پوش راه می‌افتد که صدایی از زیر پاهایش برمی‌خیزد. یک قدم عقب می‌رود. با چشم چپش به خرده‌های بلور نگاه می‌کند. دوباره به قطار چشم می‌دوزد؛ناگهان درِ آکاردئونی‌اش باز و مردی پیاده می‌شود. دو دستش را داده به دسته‌های جعبه‌ای چوبی‌ و بی‌سر، جوری‌که محتویات جعبه به چشم بیاید.
مرد کت‌پوش بو می‌کشد. بوی زردآلو می‌پیچد و مشامش را پر می‌کند. آن وقت زل می‌زند به لواشک‌ها و دستانی که جعبه را گرفته؛ تیره است و جای چند زخم رویشان.
دستانش را بالا می‌آورد و می‌بوید. بوی شب‌هایی را می‌دهد که می‌نشست کنار زنش تا زردآلوها را بی‌هسته کنند. زنش به همان اسمی صدایش می‌زد که آدم‌های ایستگاه صدایش می‌زدند: لواشک‌چی. بعد ریز می‌خندید و از جایش بلند می‌شد که برود سمت آشپزخانه و از کنار کابینت فلزی، کیسه زردآلوها را بیاورد. به کاشی‌های دیوار آشپزخانه نگاه می‌کرد؛ کاشی‌ها از کنار ظرفشویی باد کرده و بادشان را به دل کاشی‌های دیگر انداخته بودند. دوازده کاشی از جاهای مختلف افتاده بود و دیوار سیمانی زیرش توی ذوق می‌زد.
از آشپزخانه که بیرون می‌آمد، سنگینی نگاهش را به زبانش می‌داد و می‌گفت قیمت‌ میوه زیاد شده و باید بکشند روی قیمت لواشکشان. آن وقت کیسه زردآلوها را در بغلش جا می‌داد و خش‌خش‌کنان پیش می‌آمد تا برسد به لواشک‌چی. لواشک‌چی به زنش می‌گفت مردم به همان قیمت عادت کرده‌اند، به همان چیزی که از اول بوده و زنش می‌گفت: “ما هم به خیلی چیزا عادت داشتیم ولی به چیزای دیگه‌ عادتمون دادن!” و می‌نشست. بعد به سر تراشیده پسرش نگاه می‌کرد و زیر لب می‌گفت: “نمی‌ذارن موهای بدبختش پا بگیره!” و لواشک‌چی می‌گفت: “اون پسره‌ توی ایستگاهم همیشه کچله. همون که سنگین راه میره. انگار جیب‌هاش پر از یه چیزیه.”
به دور‌و‌برش نگاه می‌کند. خودش هست و لواشک‌چی با کتی همسان. کت خودش گرد و خاک گرفته و پاره است و کت لواشک‌چی تمیز است و گلی بر یقه‌اش. پس از عروسی، زن لواشک‌چی گل را از پارچه درست کرده و دوخته بود به یقه. متعجب از شوهرش که چرا با لباس پلوخوری به ایستگاه می‌رود. لواشک‌چی ‌گفت: “اونجا یه ایستگاه معمولی نیست.”
– هست. خوبم هست. یه ایستگاه کوچیک بین راهیه که چیزی ازش درنمیاد.
– نصف عمرمو اونجا گذروندم. اون ایستگاه شناسنامه داره. شناسنامه‌ش هم منم.
– محض اسمش میگی؟
– پس چی؟
– این همه خیابون و بیابون رو به اسم این و اون زدن که چی؟ کسی هم که اینجا رو به اسمت نزده، فقط آدمای ایستگاه بهش میگن لواشک‌چی!
لواشک‌چی سرش را پایین انداخت و زردآلوی رسیده‌ای را از وسط شکافت. زنش پرسید: “آخر فهمیدی اون دو تا مرد چیکارت دارن؟”
زردآلوی بی‌هسته را داخل سینی انداخت و جواب داد: “قلچماقن. می‌خوان ایستگاه رو قرق کنن.”
– خب برن ایستگاه اون‌وری.
– اون دست خودشونه. این یکی رو هم می‌خوان.
– که چی بشه؟
– دستفروشای خودشون رو بیارن تو کار.
– پس می‌خوان شناسنامه‌ت رو ازت بگیرن!
– تو هم هی بنداز.
– چی؟
– تیکه.
– یه عمر در و همسایه و بقال و فامیل بهم تیکه انداختن، بذار منم چندتاشو به تو بندازم. انداختن هم عرضه می‌خواد که تو نداری.
– همین الانشم مشتری کم شده.
– لواشک درست کردن میوه می‌خواد، میوه هم پول. خشکبار خیابون اون‌وری گفت دیگه ازم لواشک نمی‌خره.
– واسه چی؟
– میگه ملت از خوراکی خونگی می‌ترسن. میگن بهداشتی نیست. بالاخره خشکبار محله علیاست!
– پس بچسب به همین سفلی خودمون.
– تو هم بچسب به ایستگاه شناسنامه‌دارت.
همان موقع صدایی از آشپزخانه برخاست. زنش سر گرداند و گفت: “یکی دیگه هم افتاد.” آن‌گاه پسرشان از آشپزخانه بیرون آمد. کاشی به دست ‌می‌خندید. لواشک‌چی با خنده‌های پسرش همراه شد. لب‌های قیطانی‌اش بالا ‌رفت و چشم خالی‌شده سمت راستش بیشتر چروک خورد. زنش زردآلوها را رها کرد و به طرف پسرشان دوید. کاشی را گرفت و پرت کرد روی فرش و زد پس کله پسرک. پسر فریادزنان به طرف در خانه رفت. زنش رو کرد به لواشک‌چی و گفت: “حیف که یه چشم داری.”
دنبال لواشک‌چی راه می‌افتد و به دیواری می‌رسد که پیش‌تر، رد چسب و کاغذها بر آن نقش بسته بود. دیگر اثری از بود و نبودشان نیست، انگار کسی پاکشان کرده؛ خالی‌شان کرده از هستی و دیوار تازه‎ای آفریده.
لواشک‌چی دولا می‌شود. زانوهایش تا می‌خورد و جعبه لواشک‌ها روی پاهایش می‌نشیند. نور خورشیدِ افتاده بر سرش، موهای قهوه‌ای و مرتبش را نمایان می‌کند. حالا مرد کت‌پوش، چشم‌دوخته به لواشک‌چی دستش را لای موهایش می‌برد، می‌تکاندشان و شانه‌هایش سفیدپوش می‌شود.
زن لواشک‌چی می‌گفت درمان شوره سر سرکه سیب است. باید سرکه بریزد روی سرش. می‌گفت زیادی چرب است مثل صورتش. دماغ و پیشانی‌اش یک ساعت پس از حمام برق می‌زد. زنش چین به صورتش می‌انداخت و لواشک‌چی می‌گفت: “مثلا که چی؟ چندشت شد؟” زنش حرفی نمی‌زد و لبخند می‌زد. آن وقت لواشک‌چی جلو آینه بدون قاب هال می‌ایستاد و به بینی‌اش نگاه می‌کرد. با انگشت می‌فشردش. نوک انگشتانش چرب می‌شد و در دلش می‌گفت: “خوب که جوش سرسیاه ندارم.”
لواشک‌چی انگشت اشاره‌اش را روی بینی‌اش می‌کشد. پل دارد؛ یک تو رفتگی بین استخوان بالا و نوک بینی. پاهایش را دراز می‌کند و می‌گذارد که آفتاب روی سر و صورتش بریزد. چشم‌هایش را بسته و حرکت انگشتانش داخل کفش کتانیِ سفید مشخص است.
به کفش‌های خودش نگاه می‌کند؛ کتانیِ سفید چرک‌گرفته مثل همیشه که کثیف بود و زنش می‌گفت: “مگه من تمیزش کنم! سراغش نمیری مگه واسه پوشیدن.” بعد برس مسواک زهواردررفته را غرق سرکه می‌کرد و کفش را می‌سابید. بین صدایی که مسواک به راه می‌انداخت، شعری هم می‌خواند که مفهوم نبود؛ نه برای لواشک‌چی که دخلش را می‌شمرد و خرجش را کنار می‌گذاشت و دخلش که ته می‌کشید، نچ‌نچ می‌کرد و زنش دست از مسواک زدن کفش برمی‌داشت و می‌گفت: “آخرش به حرفم می‌رسی.” و لواشک‌چی نچ‌نچش را پس می‌گرفت. بعد پاهایش را دراز می‌کرد و انگشتانش را تکان‌تکان ‌می‌داد. زنش می‌خندید و بین خنده‌هایش می‌گفت: “عین بچه‌ها.” تمیزکردن کفش‌ها که تمام می‌شد، از جایش برمی‌خاست و آن‌ها را جفت‌شده دم در می‌گذاشت. آن وقت به شوهرش نگاه می‌کرد و می‌گفت: “نه به کت پوشیدنت، نه به کفشات! هیچیت به هیچیت نمی‌خوره.”
صدای زن لواشک‌چی میان قدم‌های چند نفر گم می‌شود. سه مرد، یک زن و دختربچه‌ای که همراه زن و یکی از مردهاست. کمی بعد، راهشان جدا می‌شود. دو مردی که قد و قواره متوسطی دارند به سمت راست می‌روند و زن و دخترک و مرد سوم روی نیمکت نزدیک سکو می‌نشینند. لواشک‎چی پاهایش را برمی‌چیند و به نیمکت زل می‌زند. او هم نگاه می‌کند.
حوالی ظهر بود که خورشید، پرتوش را در هوای سرد زمستانی پخش می‌کرد. مسافران از قطار پیاده شده بودند و ایستگاه به سمت خلوت شدن می‌رفت. زنی دست دختربچه‌ای را گرفته بود و می‌کشید. روی نیمکتی نزدیک سکو نشستند و مردی ساک به دست از ایستگاه خارج شد. چشمان لواشک‌چی بین گل‌های درشت روسری زن گیر افتاده بود. دلش کشید زنش هم گل‌های قرمز آتشین بر سرش بکشد و بخندد؛ همیشه بخندد و نگران زردآلو‌ها و گرانی‌شان نباشد.
زن قوز کرده و دستش را روی سر دختربچه گذاشته بود که زن دیگری پیش آمد. جوان بود، شاید بیست‌و‌چند ساله. زن روسری گلدار دخترک را در بغلش نشاند و به زن جوان اشاره کرد که بنشیند. زن جوان بی‌آنکه حرفی بزند و به نگاه زن پاسخ دهد، از ایستگاه خارج شد.
حالا دختربچه روی پاهای زن ایستاده بود که چشمش به لواشک‌چی افتاد. لواشک‌چی لبخند زد و دخترک انتهای روسری زن را ‌کشید. زن به سمت لواشک‌چی چرخید و نگاهش کرد. گوشه چشم راست زن افتاده بود و دو خط عمیق کنار لبانش بود. لواشک‌چی به بساط لواشکش اشاره کرد. زن رو برگرداند. بچه را زمین گذاشت و اسکناسی از کیفش بیرون ‌کشید.
دخترک به طرف لواشک‌ها دوید. لواشک‌چی سه لواشک زردآلو کف دست دختر گذاشت و اسکناس را که صفر آخرش کنده شده بود، گرفت و در جیب کتش جا داد.
دخترک دوان‌دوان به سوی نیمکت رفت. نشست و یکی از لواشک‌ها را سمت زن گرفت. زن دست بچه را پس زد و به جایی نگاه کرد که پیش‌تر مرد ساک به دست رفته بود. بار دیگر دستش را روی سر دخترک گذاشت. همان لحظه پسر پانزده، شانزده ساله سرتراشیده‌ای وارد ایستگاه شد. سنگین راه می‌رفت. خودش را جلو کشید تا میانه ایستگاه. ایستاد. جیب‌های پلیورش پاکتی‌شکل بودند و آویزان. گردنش رو به پایین بود و پاهای درازش در شلوار گشاد پارچه‌ای زار می‌زد.
لواشک‌چی به جیب‌های پلیور پسر چشم دوخته بود و قدم‌هایش را دنبال می‌کرد. زن همچنان روی نیمکت نشسته بود. آن وقت دو مرد وارد ایستگاه شدند که کاغذهای سفیدِ بزرگی روی ساعدشان تاب می‌خورد. چند لحظه بعد، بالای سر لواشک‌چی بودند. یکی از مردها که سر و صورتش برق می‌زد، کاغذها را به مرد دیگر داد و دست به جیب شد.
لواشک‌چی بدون بلند شدن آن طرف‌تر رفت. مرد از جیبش قلم‌مو و قوطی کوچکی بیرون آورد. لواشک‌چی سرش را بالا برد و نگاهشان کرد. طرز لباس پوشیدنشان شبیه دو مردی بود که چند هفته پیش دیده بود. شلوار سیاه با چهارخانه‌های درشتِ سفید، مشخصه تمامشان بود. غیر از آن، نگاه کردنشان شبیه بود؛ بی‌تفاوتی در آن موج می‌زد. وارد ایستگاه شده بودند و بی‌آنکه پولی بپردازند، از بساط لواشک‌چی لواشک برداشته بودند. او هم زبان نگشوده بود به اعتراض، فقط زمزمه‌کنان گفته بود: “دزدهای ایستگاهی.”
حالا مرد قلم‌مو به دست سر قوطی را باز کرده بود. بوی چسب بیرون زد و پلک راست لواشک‌چی به تپش افتاد. قلم‌مو خش‌خش‌کنان روی دیوار خالی حرکت می‌کرد و بوی چسب هردم شدیدتر می‌شد. چند دقیقه بعد، دیوار پر شده بود. کاغذهای سفید دیوار را پوشاندند؛ کنار هم، بی‌فاصله، بی درز و بی‌نقطه‌ای برای آزاد بودن و نفس کشیدن.
لواشک‌چی هم از جایش بلند شده بود. پسر در حال قدم زدن و زن تا سر نیمکت رفته و از دخترک دور شده بود. وقتی کار آن دو مرد تمام شد، لواشک‌چی پیش رفت و به کاغذهای سفید نگاه کرد: «زندگی در جایی دیگر؟!» جمله‌ای کوتاه با انتهایی پرسش‌برانگیز و حروف بزرگِ سیاه، تکرارشده روی تمام کاغذها.
مرد قلم‌مو به دست سر قوطی را بست و در جیبش گذاشت. هر دو می‌خواستند راه کج کنند و بروند که لواشک‌چی پرسید: “آگهی تبلیغاتیه؟” مرد به چشم نداشته لواشک‌چی زل زد و گفت: “می‌تونی تا چشم دیگه‌ت کور نشده بخونیش!”
لواشک‌چی عقب رفت. مرد دیگر با سر به پسر کله‌تراشیده اشاره کرد. دو مرد دور شدند و لواشک‌چی باز سر جایش نشست. حالا زیر دیواری نشسته بود که دیگر خالی نبود. یکدفعه پرنده‌ای وارد ایستگاه شد و به سقف خورد. لواشک‌چی به پرپر زدن پرنده نگاه کرد. کوچک بود و صدای جیغ‌مانندی از خودش درمی‌آورد.
پسر دستش را داخل جیبش کرد. چیزی بیرون کشید و جلو چشمان لواشک‌چی گرفت. سنگ بود، به اندازه یک سکه. بی‌هوا پرتش کرد. لواشک‌چی بی‌اختیار سرش را دزدید. صدایی از سقف برخاست. پرنده دور خودش چرخید. پسر خندید. بین خنده‌هایش تلوتلو ‌خورد و نگاهش به لواشک‌چی افتاد.
– چیه؟ مگه زده به سرت؟
آن‌وقت به دو مرد دیگر نشانش داد. هر سه خندیدند. پرنده همچنان پرپر می‌زد. پسر بی‌معطلی سنگ دیگری درآورد و پرت کرد. لواشک‌چی سرش را با دستانش پوشاند. پسر باز ‌خندید. لرزه اندامش نمی‌گذاشت که هدفش را درست ببیند و بزند. با پرتاب چندمین سنگ، زن از روی نیمکت بلند شد. دخترک مشغول خوردن لواشک دومش بود. دو مرد روی نیمکت انتهایی ایستگاه نشسته بودند و با هر سنگی که پسر کله‌تراشیده پرت می‌کرد و به هدف نمی‌خورد، می‌خندیدند.
لواشک‌چی در خودش فرو رفته بود. شانه‌هایش می‌لرزید. سنگ دیگر و سنگ‌های دیگر در انتظارش بودند. پسر پرت می‌کرد و پرنده نمی‌خورد. حالا بین شیارهای سقف گیر افتاده بود. پسر خودش را به پرنده رساند و فریاد زد: “هی! لواشک‌چی ببین.” این یکی قرمز بود، بزرگ‌تر از سنگ‌های سکه‌ای پیشین. لواشک‌چی چشم دوخته به دست پسر، گفت: “نزن. خواهش می‌کنم نزن.” خنده پسر به طرفش شلیک شد. چشم چپ لواشک‌چی قرمز شده بود و برق می‌زد. گذاشت قطره‌های اشک روی صورتش بلغزد.
پسر این بار نخندید. صاف ایستاد و دستش را عقب برد؛ نوعی دورخیز کردن. آن‌گاه سنگ را پرت کرد. صدای برخاسته از سقف شدیدتر از بارهای قبل بود. بخشی از آن شکست و تکه‌های بلورش به رقص درآمدند و پیش از آنکه روی زمین پهن شوند، پرنده از شکاف سقف بیرون جست.
پسر سر برگرداند. لواشک‌چی چروک خورده بود. زن راه افتاده بود به سمت جایی که پیش‌تر مردِ ساک به دست رفته بود. دخترک مشغول خوردن لواشکش بود و دور شدن زن را ندید. لواشک‌چی هم ندید. همچنان سرش رو به پایین بود که پسر سراغش رفت. خم شد و صدایش زد. سرش را بالا نیاورد. دوباره صدایش زد و دستش را زیر چانه لواشک‌چی برد. هنوز چشمش قرمز بود. پسر دستی به سر تراشیده‌اش کشید و قاه‌قاه خندید. روی پاهایش بند نشد. سکندری خورد و گفت: “لواشک‌چی زده به سرش. داره گریه می‌کنه.”
به جیب‌های پسر چشم دوخت. خالی به نظر می‌رسید. بعد به زمین نگاه کرد. سنگ‌ها و خرده‌های ‌بلور کنار هم افتاده بودند، مثل قاتل و مقتولی که دیدن یکدیگر را تاب می‌آورند. سنگ‌ به قدر کافی کُشته و بلور به قدر کافی مرده بود! پسر دهانش را به گوش لواشک‌چی نزدیک کرد: “اینم بار دوم.” لواشک‌چی به دیوار چسبید و به نوشته کاغذها نظر انداخت. به روبرویش که نگاه کرد، پسر رفته بود. آن دو مرد هم رفته بودند. سکوت برای چند لحظه دوام آورد، بعد از آن دخترک بود و گریه‌اش.
لواشک‌‌چی به سمتش رفت. متوجه غیبت زن روسری گلدار شد. هیچ جای ایستگاه ندیدش؛ انگار همراه پرنده غیب شده و پریده بود. رفته بود به آسمان یا زمینی که جای دیگری است برای زندگی؟
بساطش را از دور گردنش آزاد کرد و روی نیمکت گذاشت. بالا رفت و پایین آمد. ایستگاه خالی بود. دخترک چانه‌اش می‌لرزید و لپ‎هایش به سرخی نشسته بود. گریه می‌کرد و سقف، صدای باد را در ایستگاه می‌پیچاند. شبیه سوت بود. بعد مثل فریاد شد. شاید هم خود فریاد بود. لواشک‌چی می‌‌شنید. گوشش به درد آمده بود. دلش می‌خواست کر شود؛ لااقل یکی از گوش‌هایش. ایستگاه را زیر پا گذاشت. زن رفته بود. دخترک دستانش را جلو برد و لواشک‌ها را از جعبه چوبی برداشت.
همان موقع دسته‌ای پرنده‌ از بالای ایستگاه گذشتند. لحظه‌ای سایه آمد و آفتاب را کنار زد. لواشک‌چی راه رفته را برگشت. دخترک را نزدیک سکوی قطار دید که داشت لواشک‌ها را یکی‌یکی روی ریل می‌انداخت. در دلش گفت: “کاش الان یه قطار می‌اومد و منو با خودش می‌برد.”
به لواشک‌چی نگاه می‌کند. گوش‌هایش را می‌گیرد. ذهنش پر از گریه دخترک شده، مثل لواشک‌چی که مغزش درحال انفجار است. صدا را تاب نمی‌آورد. در آکاردئونی قطار هنوز باز است. مثل آهنگی که حین نواخته شدن متوقف شده یا مثل دهانی که هنگام حرف زدن بازمانده است. خودش را داخل قطار پرت می‌کند. سنگ‌ها و خرده‌های بلور را رها می‌کند تا نقش قاتل و مقتول را همچنان بازی کنند.
با یک چشم وارد قطار می‌شود. راهروی باریکش را طی می‌کند. اتاقک و صندلی‌هایش را به یاد دارد. خودش جلوتر می‌رفت و زنش پشت سرش. پسرشان مرتب سر می‌چرخاند. عقب افتاده بود که زنش برگشت و دست پسر را کشید. پسر پا کِشان پیش آمد و هر دو به لواشک‌چی رسیدند.
وارد اتاقکشان که شدند، پسر و زنش پهلوی هم نشستند و لواشک‌چی مقابل آن‌ها روی صندلی کنار پنجره نشست. هنوز قطار راه نیفتاده بود که زنش گره روسری یکدست خاکسترش‌اش را باز کرد. گفت که می‌خواهد بخوابد. لواشک‌چی گفت منظره بین راه قشنگ است و نباید از دستش بدهد. پیش از تمام شدن حرفش، زن نیمی از روسری را روی صورتش کشیده و چشمانش را بسته بود.
قطار حرکت کرد. تکه‌های زمین مثل فریم‌های عکاسی کنار هم قرار می‌گرفتند و جلو چشمان لواشک‌چی به حرکت درمی‌آمدند. انگار آن‌ها بودند که پیش می‌رفتند، نه قطار. نمی‌توانست بین زمین‌های خشک و خالی و زمین‌های سبز و پوشیده از گل مرزی بکشد. در قاب نگاهش همه‌شان نقاشی واحدی بودند.
حالا نوبت ورودِ گوسفندها و مردی بود که دورتر از گله راه می‌رفت. سفید و قهوه‌ای و سیاه؛ این سه رنگ دشت را پوشانده بود. لواشک‌چی گوسفندان را از نظر گذراند و به خانه‌های گلی کوچکی رسید که فضای کمی را در یکی از فریم‌ها به خودشان اختصاص داده بودند.
جلوتر دکل‌های بزرگ برق بودند. صورتش را به شیشه چسباند و سرش را بالا کشید. آن وقت به پسرش نگاه کرد که ول شده بود روی تنه زنش و با چشمانش بازی می‌کرد. یکی را می‌بست و دیگری را باز می‌گذاشت و به عکس. انگار تمرین می‌کرد که چطور با یک چشم ببیند.
مدتی از سفر گذشته و راه پخته‌تر شده بود. صدای راه رفتن آدم‌ها از پشت در اتاقک می‌آمد: خنده مبهم کسی که گاه قدرت بیشتری می‌گرفت و بحث کردن چند نفر سرِ سود و زیان سهامشان. صدای دیگری هم به گوش می‌رسید؛ ریختن چیزی رقیق. شاید چای بود، شاید هم آب داخل فنجان یا لیوان. لواشک‌چی نمی‌دید. آن موقع سراسر وجودش گوش شده بود و می‌توانست اتفاق‌های قطار را با شنیدن ببیند. به زنش نگاه کرد. روسری‌ از صورتش کنار رفته بود. عادت داشت از راه دهان نفس بکشد و بازدمش مثل بادی ملایم و با صدا خارج می‌شد. به لب‌های زنش چشم دوخت. به نظرش زیبا بودند. شاید هم زیبا شده بودند. مدت‌ها به فرم لب‌های زنش دقت نکرده بود. از رنگ رژلبش خوشش می‌آمد. زیاد اهل آرایش نبو ولی به قول خودش ماتیک را دوست داشت. می‌گفت سرخابی به پوست روشنش می‌آید. صداها که کمتر شد، چشمان لواشک‌چی به کار افتاد. تصویر تازه‌ای نبود. هرچه بود تکرار صحنه‌های پیشین بود. با این حال بی‌خیال تماشا کردن نشد. هنوز به مقصد نزدیک نشده بودند که روستایی با خانه‌هایش قد علم کرد.
قطار از سرعتش کاسته بود و لواشک‌چی می‌توانست بهتر ببیند. بیرون از قطار، کمی دورتر از ریل، تعدادی پسر کنار هم ایستاده بودند. چند متر بالاتر، پسرهای دیگری بودند و باز هم بودند. لواشک‌چی نگاهش را برچید و به روبرویش زل زد. سرِ پسرش پایین بود و می‌توانست گل‌های سرخ صندلی را ببیند. ناگهان صدایی زبانه کشید و گوشش را درید. پیش از آنکه بتواند سر بالا کند و ببیند، سیاهی در سرش شره کرد. به چشم راستش رسید و سوزشی لگام‌گسیخته صورتش را گرفت. حالا فریاد بود و فریاد.
زنش از خواب پرید و چنگ انداخت به صورت و موهای پریشانش. جیغ زد.
دور خودش چرخید. انگار پاهایش یاری نمی‌کرد که چند قدم بردارد و به لواشک‌چی نزدیک شود. ناگهان سوت ادامه‎داری در فضا پیچید. قطار روی ریل کِش آمد. حتما کسی ترمز اضطراری را کشیده بود. لواشک‌چی روی صندلی پهن شد. زنش به سمت پنجره رفت. باد هجوم آورد و بین موهای زن آرام گرفت. جای شکسته پنجره را دید. بعد چشم چرخاند روی کف اتاقک. سنگ بزرگ و سیاهی بر زمین افتاده بود.
پسربچه هنوز روی صندلی‌اش نشسته و دو دستش را گذاشته بود روی چشم‌هایش و از بین انگشتانش دید می‌زد. زن سنگ را برداشت. به صورت پوشیده از خونِ لواشک‌چی نگاه کرد. چقدر رنگ قرمز را دوست داشت؛ نه در آن لحظه که چشمش کاسه خون شده بود و نه زمانی که زنش تنهایش گذاشت تا برود پی ماموری دکتری یا هرکس دیگری.
نمی‌توانست چشمش را باز کند و ببیند. نمی‌دانست سنگ از کجا آمده. اصلا کی آمده بود؟ شاید تقصیر قطار بود که گذاشته بود سنگی به ناحق بیاید و بخورد توی چشمش. زنش همیشه می‌گفت تیر ناحق راهش را پیدا می‌کند.
صدای پای چند نفر در راهرو باریک قطار پیچید. صداها نزدیک و وارد اتاقک شد. لواشک‌چی با دستی پرخون و چشمی که دیگر نبود، پشت هم فریاد می‌کشید. شیشه سالم نشد و سنگ به جای قبلی‌اش برنگشت.
لواشک‌چی را روی صندلی رها می‌کند و می‌گذارد زن و پسرش در اتاقک بمانند. وارد دالان باریک می‌شود. تاریک‌تر از وقتی است که پا به آن گذاشته بود. می‌خواهد در برود از اولین سفری که آخرین هم شد. خودش را برمی‌دارد و به درِ آکاردئونی قطار می‌رسد. پایین می‌رود و بدون برگشتن به عقب، راهش را به سمت دیوار می‌کشد. لواشک‌چی باز هم هست؛ این بار گوشه دیوار. پاهایش را بغل زده و توی سه‌گوش دیوار کز کرده است.
برای بار سوم در ایستگاه دیدشان. جاهای دیگر هم دیده بودشان؛ معمولا حوالی ایستگاه لواشک‌چی و ایستگاه آن طرف‌تر که به محله علیا وصل می‌شد. دستفروش‌های آن ایستگاه شاکی بودند که مزاحم کسب‌وکارشانند و لواشک‌چی خوشحال بود که هنوز پای این آدم‌ها به ایستگاهش باز نشده.
زنش بارها گفته بود که بساطش را در ایستگاه متصل به علیا پهن کند، شاید پول بیشتری به جیب بزند ولی لواشک‌چی زیر بار نرفته و از این بابت خوشحال بود.
حالا پیش رویش بودند؛ دو مرد با شلوارهای چهارخانه و پسر پانزده، شانزده ساله‌ای که عضو همیشگی این نمایش بود. تازه وارد ایستگاه شده بود که شیفت عصرش را شروع کند. معمولا هنگام ظهر سری به خانه می‌زد. از ایستگاه که خارج می‌شد، راه آسفالتی بود و مسیری طولانی تا خانه‌های یک‌طبقه کوچک، کوچه‌های خاکی و درهایی که از چارچوب بیرون زده بود.
یکی از مردها به دیوار چسبیده بود و ناخن‌هایش را روی کاغذهای سفید می‌کشید. دستش زمخت بود و سیاه. قلدرتر از مرد دیگر به نظر می‌رسید. صدای کشیده شدن ناخن‌هایش مثل جویدن یخ بود. تصویر پسرش در ذهنش زنده شد. عادت داشت تکه‌های کوچک یخ را از قالب بیرون بکشد و خرت‌خرت بجود. زنش پس کله پسر می‌زد و می‌گفت: “دلم ریش شد.” لواشک‌چی حرفی نمی‌زد، فقط دلش می‌خواست که پسرش زودتر یخ‌ها را بجود.
حالا مرد چنگ انداخته بود به کاغذها و لواشک‌چی خیره به او. آن وقت سرش را سمت مرد دیگر گرفت؛ دست به سینه ایستاده بود و به زمین ضربه می‌زد. پسر دورتر از هر سه‌شان راه می‌رفت؛ مثل همیشه سنگین و با جیب‌هایی پر از سنگ. مرد قلدرتر برگشت و به لواشک‌چی نگاه کرد و نیشخندی زد.
می‌توانست از آن فاصله دندان‌های جرم‌گرفته مرد را ببیند. از وقتی یک چشمش را از دست داده بود، بینایی چشم دیگرش بیشتر شده بود. این چیزی بود که خودش حس می‌کرد. مرد دستانش را بالا آورد. کاغذهای پاره بین انگشتانش بود. داشت می‌فشردشان. لواشک‌چی بی‌اختیار به زمین چشم دوخت. شاید انتظار داشت چیزی از کاغذها چکیده باشد؛ کلمه‌ها!
به طور قطع هنوز روی کاغذ بودند ولی نه با شمایل سابق. شاید تفاله‌شان باقی مانده بود. بعد از آن، سقف سوراخ ایستگاه بود و آسمان تاریک. وزش باد بود و سوت‌های ممتدی که از حنجره‌اش بیرون می‌داد و هراسی که در دل لواشک‌چی جان می‌گرفت. با خودش فکر کرد این بار هم حادثه‌ای پیش می‌آید. دستفروش‌های ایستگاه بالاتر گفته بودند: “تذکر دادن و فریاد زدن و کتک خوردن.” و لواشک‌چی پرسیده بود: “آخرش چی میشه؟” یکی از دستفروش‌ها جواب داده بود: “آخرش دست خودته!” و دست گچ‌گرفته‌اش را نشان داده بود.
– شاید یه شکستگی و بردن جنس‌هات.
لواشک‌چی آن روز کل مسیر ایستگاه تا خانه را به ریل‌ها نگاه کرد و به سنگ‌هایی که کف زمین پخش بود. به قطاری فکر کرد که هنوز نیامده و به پنجره‌هایش. شاید شیشه دوجداره بهتر باشد و مانعی برای سنگ‌اندازها. پسر سرتراشیده هم سنگ‌انداز بود؟ در دلش گفت چه فرقی دارد. مهم سنگ است که دارد. مهم سقف است که فرو ریخته؛ هم در ایستگاه متصل به محله علیا، هم در ایستگاه لواشک‌چی.
حالا لواشک‌چی را پشت سر می‌گذارد. روبروی سکوی قطار می‌ایستد. قطار رفته. در آکاردئونی‌اش را بسته و رفته؛ بی‌صدا و بی‌آنکه ندایی داده باشد. قصد سوار شدن داشت؟ بعد از کور شدن چشمش دیگر سوار نشد. زنش هم هیچ‌گاه حرف قطار را پیش نکشید.
از سکو پایین می‌پرد. صدایی از پاهایش بلند می‌شود، شبیه به صدایی که بعد از پرت کردنش روی ریل آهنی از کفش‌های مرد قلدرتر برخاسته بود. صدای سرش چه بلند بود! مثل شکستن شیشه. روی ریل می‌خوابد. سرش را عین زمان حادثه می‌گذارد، وقتی فولاد سرد به سرش اصابت و گردنش را کج کرد.
صدای قطار می‌آید. زمین زیر پایش و ریل‌ها به لرزه می‌افتند. نگاهش را به تونل گره می‌زند. چیزی نیست جز خودش. زنش را نمی‌بیند. آشپزخانه و دیوارهای عریانش را نمی‌بیند. افتادن آخرین کاشی را نمی‌بیند. پسر پانزده، شانزده ساله را نمی‌بیند که وارد ایستگاه شده و خودش را به دیواری می‌رساند که پیش‌تر تکیه‌گاه لواشک‌چی بوده است.
می‌نشیند. دستانش را به جیب‌هایش می‌برد. سنگ‌ها را یکی‌یکی بیرون می‌کشد. کنار هم می‌چیندشان؛ دورتادور خودش. آسمان به روشنی می‌زند و باد کمتر می‌وزد. نور از سقفِ شکسته سُر می‌خورد و روی سنگ‌ها می‌لغزد. می‌لغزد و راهی می‌کشد تا بدن لواشک‌چی. حالا کمتر سردش است و کمتر می‌لرزد. چشمانش را می‌بندد و گوش می‌دهد. صدایی می‌آید شبیه به بال‌بال زدن پرنده‌ای کوچک. مثل پروازی شیرین و بی‌ترس. پرنده در گوش‌هایش می‌نشیند و لواشک‌چی گوش می‌دهد؛ نه به صدای قطاری که نزدیکش می‌شود و نه به قطاری که مدت‌ها پیش از رویش رد شد و جا گذاشتش

کلادیوس جونیور

کلادیوس جونیور


هملت غرق در تماشای نمایش است، افلیای تقلبی هم روی صحنه حضور دارد: مرلین مونرو؛ بهترین افلیای صحنه البته تا پیش از آنکه مریل استریپ نقش او را بازی کند


باد اسمیت/ ترجمه نازنین حاجی‌زاده


هملت از عالم ارواح روی صحنه نمایش احضار می‌شود. پرده اول، صحنه اول، دانمارک – السینور. چیزی در نمای برج و باروی کاخ غیرعادی به نظر می‌رسد. قسمتی از کاخ با تخته‌هایی ساخته شده که رنگ خاکستری به آن‌ها زده‌اند و برای بخش‌های دیگر از یونولیت‌هایی استفاده شده که آن‌ها را به شکل سنگ بریده‌اند. بالای دیوار مردانی را می‌بیند که لباس جنگجویان یونانی را پوشیده‌اند. طراحان لباس معمولا نادان و احمق هستند. نگهبان‌ها نیزه در دست دارند، سر تا پا چشم شده‌اند و بیرون دروازه‌ها را نگاه می‌کنند. قرار است سپاه نروژ به‌زودی حمله کند و دخل همه را بیاورد.
یکدیگر را «برناردو»، «فرناندو»، «مارسلوس» و «هوراشیو» خطاب می‌کنند. هملت این اسامی را خوب می‌شناسد و مطمئن است که این‌ها آن مردانی که او می‌شناسد، نیستند. حس می‌کند خواب می‌بیند و این یک رویاست. برناردو، فرناندو، مارسلوس و هوراشیوی دروغین از شبحی که به‌تازگی دیده‌اند، حرف می‌زنند. هملت از پله‌ها بالا می‌رود تا به آن‌ها ملحق شود.
در میانه ‌راه می‌شنود شبحی که آن‌ها دو شب پیاپی دیده‌اند، پدر هملت، پادشاه تازه‌درگذشته دانمارک، بوده. این گفته‌ها برای هملت آشنا به نظر می‌رسد.
هملت پشت سر نگهبان‌ها ایستاده و همگی به جلوی صحنه، جایی که شبح از آنجا وارد می‌شود، نگاه می‌کنند. او ایمان دارد شبحی که وارد می‌شود پدرش نیست، فقط شیادی در لباس‌های مسخره است که صورتش را غرق پودر کرده و زیر نور غیرعادی ماه می‌درخشد.
هملت: همگی شیاد هستید.
شخصیت‌های دروغین برمی‌گردند و به هملت نگاه می‌کنند. یکی از آن‌ها با صدای آرام می‌گوید: “زود اومدی، تا صحنه بعد باید منتظر می‌موندی.” هملت سرفه‌ای از پشت سرش می‌شنود. به عقب نگاه می‌کند و شبح واقعی پدرش را می‌بیند.
هملت: این بازیگران را نمی‌شناسم. خیلی ضعیف بازی می‌کنند.
دستش را سایبان چشمانش کرده تا جلوی نور شدید صحنه که آن را با ماه اشتباه گرفته، بگیرد. شبح واقعی به هملت نزدیک می‌شود. او گمان می‌کند این یک حقه است، چرا که روح زرهی شبیه زره پدرش در جنگ نروژ و لهستان پوشیده و این با اصل ماجرا جور درنمی‌آید. دست می‌اندازد و ریش مصنوعی روح را می‌کشد: “یوریک!”
یوریک دلقک چرب‌زبانی است که هملت جمجمه او را در صحنه مشهور گورستان در دست داشت و همان کسی است که موقع جنگ با آن وحشی‌صفتان غاصب و در نبود پدرش، از او مراقبت کرده بود.
هملت: گیج شده‌ام. شبحی که تمام مدت فکر می‌کردم پدرم بوده، تو بودی؟
یوریک: بله، بله. برزخ بسیار کسل‌کننده است.
هملت: افسوس، یوریک نادان.
یکدیگر را در آغوش می‌گیرند. پچ‌پچ تماشاگران را می‌توان شنید اما هملت و یوریک دلشان می‌خواهد که آن را با صدای وزش باد اشتباه بگیرند. آن‌ها متوجه مرگشان در گذشته و حضور جادویی‌شان روی صحنه نیستند.
هملت نرده سست پلکان را گرفته و می‌گوید: “هوراشیو سبیل نداشت، دلش می‌خواست داشته باشد اما نمی‌توانست. تو هوراشیو نیستی.”
بازیگر نقش هوراشیو دستپاچه از پلکان آن‌طرف صحنه پایین می‌رود و پشت دیوار ناپدید می‌شود. نگهبان‌های دروغین دیگر هم ماندن را بی‌فایده می‌بینند و به دنبال هوراشیو از صحنه خارج می‌شوند.
در همین لحظه عموی هملت، کلادیوس، و مادرش، گرترود، در حالی که دست یکدیگر را عاشقانه گرفته‌اند، وارد می‌شوند. آن‌ها بازیگر نیستند و شخصیت‌هایی حقیقی شبیه به باقی مردگانند. به محض دیدن هملت و یوریک ناشیانه برایشان دست تکان می‌دهند و هملت هم در جوابشان دستش را بالا می‌برد. هر سه نفر از یک زهر مرده‌اند و جای هیچ بحث و دعوایی نیست. هیچ کدام از این ماجرا خبر ندارند. هنوز کاملا هوشیار نیستند و انگار در خواب راه می‌روند.
هملت: باعث خوشحالی من است که زهر اثر نکرده و همگی ما جان سالم به در برده‌ایم.
کلادیوس و گرترود بر سر اینکه موضوعی را به هملت بگویند یا نگویند، به‌آرامی بحث می‌کنند. هملت هم بیخ گوش یوریک می‌گوید: “چیزی را از ما مخفی می‌کنند. به پچ‌پچ کردن با تو ادامه می‌دهم تا آن‌ها هم همین فکر را درمورد من بکنند.”
یوریک: درواقع داری این کارو می‌کنی.
هملت: هرچیزی امکان‌پذیر است… یوریک تو مرده‌ای و جهان دیگر را دیده‌ای. پدرم کجاست؟ بهشتی است یا جهنمی؟
یوریک: همین‌جا. (به کلادیوس که بالای دیوار ایستاده اشاره می‌کند.)
کلادیوس: ازآن بابت بله.
هملت: از کدام بابت؟
گرترود: هملت ما باید زودتر از این‌ها با تو صحبت می‌کردیم اما تو دیوانه شده بودی.
هملت: فقط یک بازی بود. تظاهر می‌کردم.
کلادیوس: حدس می‌زدیم که این‌طور باشد اما زمانی که موقع آماده شدن برای نبرد با لایرتیس به او گفتی پدرش، پولونیوس، را از پشت پرده کشته‌ای به چیزی عجیب اشاره کردی. گفتی هملت نبود که پولونیوس را کشت، بلکه دیوانگی هملت این کار را کرد. ما با اتفاقات متناقضی مواجه بودیم.
هملت: کافی است. تو یک پست زناکار هستی.
گرترود و کلادیوس در حالی که چهره‌هایشان در هم رفته به یکدیگر نگاه می‌کنند.
گرترود: متاسفیم هملت. پدر واقعی تو کلادیوس است.
هملت: نه.
گرترود: پدرت نمی‌توانست بچه‌دار شود. درواقع اجاقی سرد و بی‌بخار داشت.
هملت: کلادیوس او را مسموم کرد.
گرترود (در حالی که تعجب کرده): نه.
کلادیوس: با کدام مدرک؟ مشتاقم که از زبان یک شاهد عینی این موضوع رو بشنوم.
هملت: شبح. او همه چیز را درباره ریختن زهر در گوش پدرم برایم تعریف کرد.
کلادیوس: شبح چه کسی؟ همدست دلقکت؟
هملت: خب طراحی لباسش فوق‌العاده بود و به همین خاطر او را با پادشاه اشتباه گرفتم.
یوریک (به شانه هملت می‌زند): چقدر خوب توانستم سرکارت بگذارم. حواست نبود که امروز اول آوریل است؟‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌۲
هملت سقلمه‌ای به یوریک می‌زند و او را بیرون از صحنه می‌اندازد. مدیر صحنه او را در هوا می‌گیرد. هملت در طول صحنه این‌طرف و آن‌طرف می‌پرد و وانمود می‌کند که جنون به سراغش آمده. صدای میمون‌ها را تقلید می‌کند، زبانش را بیرون می‌آورد و همه چیز را به هم می‌کوبد.
گرترود: بسیار خب، گوش کن. اسم واقعی تو کلادیوس جونیور است.
گرترود برای هملت تعریف می‌کند زمانی که پادشاه به جنگ‌های طولانی‌مدت می‌رفته، کلادیوس جای خالی او را برایش پر می‌کرده؛ بله، گناهی دیگر… اگر پدر و مادر گرترود رویای فرستادن یک دختر به کاخ سلطنتی را در سر نداشتند، او می‌توانست ازدواجی عاشقانه داشته باشد و از زندگی در کنار یک لرد لذت ببرد. گرترود به همین خوشی‌های کوچک هم راضی بود. پدر و مادرش او را به سوی پرنسس و بعد هم ملکه بودن سوق دادند.
گرترود و کلادیوس از زمانی که به مدارس فئودالی می‌رفتند یکدیگر را دوست داشتند. آن‌ها مشهورترین مرغ عشق‌های جهان ادبی بیلی شکسپیر۳ بودند.
افلیا و برادرش، لایرتیس، از سمت دیگر دیوار وارد می‌شوند.
هملت: هی، چه خبر؟ از دیدنتان خوشحالم. باید خودم را معرفی کنم. من کلادیوس جونیور هستم. تازه می‌فهمم ماجرا از چه قرار است.
افلیا: چقدر عالی.
افلیا لباس گل‌آلودی که موقع غرق شدن به تن داشت پوشیده. شروع به خواندن لالایی می‌کند. لایرتیس دستش را می‌گیرد و او ساکت می‌شود. لایرتیس خطاب به همه می‌گوید: “سردرگم هستیم. یادم می‌آید که همگی ما مردیم. شمشیرهای زهرآلود، غرق شدن در رودخانه و باقی مرگ‌ها.”
هملت: رویا… خواب… شاید خواب می‌بینیم.
لایرتیس: پدرم کجاست؟ پولونیوس کجاست؟
کلادیوس: احتمالا پادشاه جوان را همراهی می‌کند، فورتینبراس جونیور. شاید جسم او را اسیر خودش کرده. نه، صبر کنید. این عبارت مناسبی برای خدماتی که پولونیوس انجام می‌دهد نیست، حتی حالا که دیگر مرده.
یوریک (خارج از صحنه): فورتینبراس جونیور و پولونیوس زیر یک درخت نشسته‌اند.
کلادیوس: دهنت را ببند دلقک. به اندازه کافی تهمت‌ها و طعنه‌های تو را درباره پادشاه شنیده‌ام، هر پادشاهی.
افلیا: یوریک دلقک دربار است. کارش این است که با همه چیز شوخی کند و قدرت را به چالش بکشد.
هملت: از این منظر وظیفه‌اش را بسیار خوب انجام داده.
لایرتیس: می‌روم و پولونیوس را پیدا می‌کنم.
لایرتیس خارج می‌شود. افلیا به کنگره دیوار تکیه می‌دهد و بخشی از یونولیت‌ها می‌شکند. چیزی نمانده از بالای دیوار بیفتد که تعادلش را حفظ می‌کند. در حالی که همچنان به کنگره دیوار تکیه داده، از بالا دلسوزانه به هملت نگاه می‌کند. قطره‌های آب گل‌آلود از پیراهنش جلوی پای هملت می‌چکد و گودال کوچکی از آب درست می‌شود.
هملت: متاسفم افلیا، آن وقت‌ها من خودم نبودم. اگر آن‌طور آشفته و پریشان نمی‌شدم می‌توانستی همسر من باشی.
افلیا: درست است. نمی‌توانیم به یکدیگر کمک کنیم. تقدیر ما با تباهی رقم خورده.
هوراشیو حقیقی در حالی که از پشت سر کلادیوس و گرترود وارد می‌شود، می‌گوید: “تقدیری در کار نیست. مثلا من خودم جانم را گرفتم.”
هملت: خودکشی؟ نه تو این کار را نکردی. خوب به یاد دارم که نجات پیدا کردی. نمردی، زنده ماندی تا داستان را تعریف کنی. گرچه یک هوراشیوی دروغین که احمقانه‌ترین سبیلی را که تا امروز دیده‌ام، داشت همین چند لحظه پیش اینجا بود.
هوراشیو: نمی‌دانم چطور بگویم. من هم از آن زهر نوشیدم. روز بعد، بعد از اینکه نمایش تمام شد.
هملت: همین حالا ما داخل یک نمایش هستیم هوراشیو.
هوراشیو: البته که هستیم.
گیلدنسترن و روزنکرانتز بدون سر از پشت افلیا و هوراشیو عبور می‌کنند و وسط صحنه روی دیوار می‌ایستند. پایین دیوار، در مرکز صحنه، هملت عاجزانه فریاد می‌زند: “متاسفم. به خاطر سرهای از تن جداشده‌تان متاسفم. تقصیر از من بود.” هملت نامه‌ای را که کلادیوس همراه این دو به انگلستان فرستاده بود، تغییر داده و باعث اعدام این دو نفر شده بود. فرمان کلادیوس این بود: قتل هملت.
هملت همگی این‌ها را به خاطر می‌آورد و به کلادیوس می‌گوید: “اگر من پسر تو هستم چرا تشنه مرگ من بودی؟”
کلادیوس: تو دیوانه و پریشان بودی. می‌ترسیدم که مادرت را بکشی. تصور کن اگر آن روز من به جای پولونیوس پشت پرده بودم و تو خنجرت را در پرده فرو می‌کردی، چه اتفاقی می‌افتاد؟
هملت: آها، متوجه شدم.
کلادیوس: همه مشکلات حل شد؟ حالا دیگر همگی دوست هستیم؟
افلیا: نه. (تنها شخص مخالف افلیا بود ولی همگی وانمود کردند که صدای او را نشنیده‌اند.)
کلادیوس: «گ» و «ر» من به دنبال سرهای شما می‌روم، صبور باشید.
افلیا: پدر من کشته شده. خودم را از این دیوار پایین می‌اندازم.
لایرتیس در حالی که لبخندی ابلهانه بر لب دارد و پولونیوس را به دنبال خود می‌کشاند، وارد و به جمعیت روی دیوار ملحق می‌شود.
لایرتیس: پدر اینجاست.
یک پایان خوب برای این ماجراهای عجیب‌و‌غریب.
هملت: رنج‌های ما همگی خیال بود و سرگرمی.
پرده می‌افتد.
اشباح افسانه‌ای بعد از افتادن پرده متوجه می‌شوند آن روشنایی که تصور می‌کردند درخشش ماه است، چیزی بیشتر از نور صحنه نبوده. کارگردان با عصبانیت روی صحنه می‌آید: “هیچ کدام از شما می‌دانید قرار است آخر این داستان چه شود؟”
اشباح مات و مبهوت به کارگردان خیره شده‌اند.
کارگردان: این بدترین هملتی بود که تا به حال دیده‌ام. احمق‌ها شما شخصیت‌های این نمایشنامه هستید. اصلا متوجه هستید احضار شما برای این اجرا چقدر خرج برداشته؟
مدیر صحنه پایه دیوار را به سمت چپ صحنه هل می‌دهد و کلادیوس و گرترود تعادلشان را از دست می‌دهند و با صدایی مهیب از روی دیوار پایین می‌افتند. فریاد کارگردان بلند می‌شود. در لحظه از روی دستپاچگی فکر می‌کند آن‌ها مرده‌اند، بعد یادش می‌آید که آن‌ها اصلا نمی‌توانند بمیرند.
مدیر صحنه بازیگران را به اتاق لباس که میزی پر از قهوه و دونات در آن قرار دارد، هدایت می‌کند. کارگردان به بازیگران روحیه می‌دهد و می‌گوید امیدوار است که بتوانند باقی نمایش را نجات دهند.
تهیه‌کننده نمایش جلوی پرده می‌رود و رو به تماشاگران می‌گوید: “دوستان، به نظر می‌رسد که ما یک مشکل کوچک داریم. لطفا به سالن انتظار بروید، بنوشید و به بدن خسته‌تان استراحت بدهید.
مشکل را بررسی و رفع می‌کنیم و بعد برای ادامه نمایش بازمی‌گردیم… و باید بگویم که عجب نمایشی خواهد شد! از شکیبایی شما ممنونیم.” مدیرصحنه با عجله این‌طرف و آن‌طرف می‌رود و کارگردان هم سعی می‌کند اوضاع را مدیریت کند. هملت، افلیا، یوریک، کلادیوس، گرترود، پولونیوس، لایرتیس و هوراشیو نه‌تنها متوجه شده‌اند قبلا مرده‌اند، بلکه فهمیده‌اند از ابتدا هم شخصیت‌های واقعی نبوده‌اند. هملت می‌گوید: “من عروسک خیمه‌شب‌بازی نیستم.” افلیا هم که به پایان غم‌انگیزش پی برده احساس نابودی و افسردگی می‌کند.
یوریک جمجمه‌اش را در دست گرفته و به اینکه دیگر نمی‌تواند در هیچ نمایشی بازی کند قاه‌قاه می‌خندد. تهیه‌کننده در حالی که سرهای جداشده گیلدنسترن و روزنکرانتز را در دست دارد، داخل می‌شود: “هیچ چیز خنده‌داری وجود ندارد.” با خوشحالی سرها را به صاحبانشان برمی‌گرداند و آن‌ها را روی گردنشان سوار می‌کند. گیلدنسترن و روزنکرانتز می‌گویند: “الان بهتر شد.”
تا چند دقیقه دیگر ادامه نمایش شروع می‌شود. تهیه‌کننده دوم به آن‌ها ملحق می‌شود.
هملت: من بازی نمی‌کنم.
کارگردان: خیلی ببخشید! بی‌جا می‌کنی. بازی خواهی کرد. دقیقا دنبال چی هستی؟ دعوتنامه رسمی؟
هملت تعظیم می‌کند و از اتاق بیرون می‌رود.
کارگردان: فکر می‌کردم حداقل این حرامزاده به حرفم اعتراض کند.
تهیه‌کننده دوم: بسیار خب، هملتی بهتر از خود هملت پیدا می‌کنیم. ما همه هملت‌های عالم ارواح را در اختیار داریم. یا عیسی مسیح!
لارنس الیویه در حالی که لباس معروفش در اجرای هملت را پوشیده و یک جمجمه ‌مصنوعی در دست دارد، همچون شبح از تاریکی بیرون می‌آید. جمجمه یوریک بیچاره. لارنس الیویه حتی از خود هملت هم بیشتر به هملت شبیه است.
لارنس الیویه: سلام به همه. نقش هملت را باید بازی کنم یا کلادیوس جونیور؟
کارگردان: هملت… لعنتی! همین را کم داشتیم؛ یوریک نیست و بازیگر نقش شبح را نداریم.
یوریک به دنبال هملت از آنجا رفته بود.
تهیه‌کننده: با همفری بوگارت توی اتاق لباس در این باره صحبت کردیم، همه چیز هماهنگ شده.
افلیا با همان لباس گل‌آلود دنبال هملت و یوریک می‌رود: “من هم بازی نمی‌کنم.” دستیار لباس در آستانه در ایستاده. بلوزی نارنجی و شلوار جین آبی پوشیده و یک جفت کتانی سفید به پا دارد.
بقیه از جایشان تکان نمی‌خورند. نمی‌دانند کجا باید بروند و البته حتی نمی‌خواهند به این موضوع فکر کنند. اینکه نقش خودشان را بازی کنند برایشان به مراتب آسان‌تر است.
کارگردان: بازیگران پرده اول، صحنه دوم، بروید و خودتان را نشان بدهید.
بازیگران به صحنه برمی‌گردند.
پرده اول، صحنه دوم. پرده بالا می‌رود. السینور، تالار شورا در کاخ.
کلادیوس، گرترود، لارنس الیویه، پولونیوس، لایرتیس، لردها و خدمتکاران وارد می‌شوند.
افلیا سر میزی پر از ساندویچ می‌رود. مردی که قهوه‌اش را می‌نوشد رو به او می‌گوید: “رفقایت از آن در بیرون رفتند. به آن‌ها سیگار دادم، تو هم می‌خواهی؟”
افلیا: نه، متشکر. (افلیا در را باز می‌کند و وارد خیابانی شلوغ می‌شود؛ خیابانی شلوغ در عالم ارواح.)
یوریک و هملت کنار یکدیگر ایستاده‌اند و به شکلی هماهنگ سیگار می‌کشند و به تابلوی نئونی که بالای در نصب شده، نگاه می‌کنند: «هملت با حضور هملت، تنها یک شب». افلیا نزدیک آن‌ها می‌رود و هملت سیگارش را به او می‌دهد. افلیا پکی به سیگار می‌زند.
هملت: اسم تو هم باید روی این تابلو نوشته می‌شد. این‌ها یک مشت احمقند.
افلیا: از این به بعد داستان خودم را خواهم داشت. از تو ممنونم.
هملت: روح زندگی همین است.
یک هنرمند دوره‌گرد که خود را به شکل ویلیام شکسپیر درآورده، بساطش را نزدیک آن‌ها پهن می‌کند و دو دلار به ازای هر عکس از توریست‌ها می‌گیرد.
آن‌ها متوجه این موضوع نمی‌شوند چون اصلا ویلیام شکسپیر را نمی‌شناسند. دوره‌گرد به خاطر لباس‌های یوریک و هملت فکر می‌کند آن‌ها بازیگران نمایش هملت هستند و از آن‌ها می‌خواهد به او ملحق شوند تا بتواند توریست‌های بیشتری جذب کند. آن‌ها مودبانه درخواست او را رد می‌کنند. دوره‌گرد اهمیتی نمی‌دهد و با صدای بلند رو به مردم می‌گوید: “می‌توانید باور کنید شخصیت‌هایی که با تلاش شبانه‌روزی و از گوشت و خونم خلق کردم همین‌جا پیش روی شما حاضر باشند؟”
هملت، یوریک و افلیا خشمگین و ناراحت هستند. هملت می‌گوید: “این نادان دیگر کیست؟” شکسپیر تقلبی فریاد می‌زند: “من بزرگ‌ترین نمایشنامه‌نویس جهان هستم و شما باید از من ممنون باشید.” هملت به دوره‌گرد حمله می‌کند و او را زیر مشت و لگد می‌گیرد. یوریک و افلیا او را از دوره‌گرد جدا می‌کنند اما چیزی نمی‌گذرد که در شلوغی جمعیت یکدیگر را گم می‌کنند. کمی دورتر، هملت خود را از دست جمعیت نجات می‌دهد و وارد خیابان می‌شود. کالسکه‌ای قدیمی می‌بیند که مقابل ورودی پارک توقف کرده. از کالسکه‌چی می‌خواهد او را به انگلستان ببرد تا شاید بتواند در نمایش‌های آنجا نقشی داشته باشد.
کالسکه‌چی از او عذرخواهی‌ می‌کند و می‌گوید که در جهان پس از مرگ جایی به نام انگلستان وجود ندارد.
کالسکه‌چی: اگر دنبال سالن نمایش هستی، بهترینش درست پشت سرت قرار دارد.
یوریک میان اجراگران دوره‌گرد سرگردان است: دلقک‌ها، طبل‌زن، جادوگر فریبنده، کودکان رقصنده و زنی که با لباس شنا گیتار می‌زند و روی گیتارش پرچم امریکا نقاشی شده است. یوریک میان جمعیت جلو می‌رود و ناپدید می‌شود؛ طوری که انگار از ابتدا وجود نداشته.
افلیا مات و مبهوت دوروبرش را نگاه می‌کند. نمی‌داند دقیقا باید دنبال چه چیزی باشد. برای اولین بار در زندگی‌اش سردرگم و وحشت‌زده است. بعد از مدتی آرام می‌شود و حواسش را جمع می‌کند. یک راننده تاکسی او را صدا می‌زند: “دنبال ماشینی؟” افلیا سوار تاکسی می‌شود.
تاکسی از میان جمعیت راهی برای خود باز می‌کند و به‌آرامی پیش می‌رود. هملت را می‌بیند که عرض خیابان را طی می‌کند اما بدون اینکه او را صدا بزند، رفتنش را تماشا می‌کند. چراغ‌های شهر بالای سر آدم‌ها می‌درخشند. هملت به سالن نمایش برمی‌گردد.
طوری که متصدی بلیت متوجه او نشود، وارد سالن می‌شود و جایی در انتهای سالن می‌نشیند. سرلارنس الیویه سولی‌لوگ مشهور هملت را روی صحنه اجرا می‌کند. هملت غرق در تماشای نمایش است. افلیای تقلبی هم روی صحنه حضور دارد: مرلین مونرو؛ بهترین افلیای صحنه، البته تا پیش از آنکه مریل استریپ نقش او را بازی کند. هملت چند مرتبه در طول اجرا جایش را عوض می‌کند و به ردیف‌های جلوتر می‌رود. اجرا به صحنه نمایش۴ رسیده است. سرلارنس الیویه تظاهر می‌کند که هملت است، تظاهر می‌کند که دیوانه است.
گروه بازیگران انگلیسی روی صحنه می‌آیند و لارنس برایشان توضیح می‌دهد که چطور تظاهر کنند و تظاهر کنند و تظاهر کنند و چطور در یک نمایش غرق شوند و غرق شوند و غرق شوند. یکی از بازیگران حواسش پرت می‌شود و فکر می‌کند: “آه! لارنس، من عاشق بازی‌ات در نقش لارنس عربستان هستم.” لارنس الیویه می‌تواند افکار بازیگران را بخواند و جوابشان را از راه تله‌پاتی بدهد: “لارنس عربستان را پیتر اوتول بازی کرده.” بازیگر فکر می‌کند: “عذر می‌خواهم. گیج شدم. اصلا پیتر اوتول می‌توانست هملت را بازی کند؟ امکان ندارد.” الیویه لبخند می‌زند: “نه مثل من.” لارنس الیویه به تعداد آدم‌های ساده‌لوحی فکر می‌کند که او را با لارنس عربستان اشتباه می‌گیرند. هضم این موضوع برایش سخت است، به همین خاطر روی صحنه دچار اشتباه می‌شود و خرابکاری می‌کند. نمایش به صحنه مسموم شدن پادشاه توسط گروه بازیگران می‌رسد. بازیگری زهر را در گوش پادشاه خفته می‌ریزد. کلادیوس کنار گرترود نشسته و تمام مدت خمیازه می‌کشد.
حالا دیگر هملت بسیار نزدیک به سن نمایش نشسته است. داستان به نیمه رسیده. پرده بالا می‌رود، پرده پایین می‌آید. او در نمایش به انگلستان تبعید می‌شود تا کشته شود اما متوجه دسیسه‌چینی کلادیوس می‌شود و در پرده پنجم به دانمارک بازمی‌گردد. با تنها انسان خردمند نمایش گفت‌وگو می‌کند؛ گورکنی که در حال کندن گوری برای خودش است و تنها چند صحنه بعد، هملت و شخصیت‌های دیگر نمایش می‌میرند.
هملت مرگ خودش را روی صحنه تماشا می‌کند. سربازان فورتینبراس را می‌بیند که تن بی‌جان او را از صحنه خارج می‌کنند. صدای شلیک توپ‌ها را می‌شنود که برای مرگش نواخته می‌شوند.
پرده می‌افتد.
هملت همان‌جا نشسته و به پهنای صورتش اشک می‌ریزد. صدای شلیک توپ‌ها بلند می‌شود. صدای تشویق تماشاگران گوش را کر می‌کند.
تماشای ویرانی‌اش زیباترین چیزی ‌است که تا به حال شاهد بوده
پی‌نوشت:
۱- داستان «کلادیوس جونیور» نوشته باد اسمیت را می‌توان خوانشی پست‌مدرن از نمایشنامه «هملت» اثر ویلیام شکسپیر به حساب آورد. به طور خلاصه ساختار ادبیات کلاسیک در داستان پست‌مدرن شکسته می‌شود، نویسنده گاهی از آثار گذشته بهره می‌گیرد، به آن پارودی و طنز اضافه می‌کند و با تولید اثری نوین مفهومی معاصر به آن می‌بخشد. هملت در زمانه‌ای زندگی می‌کند که همه چیز آشفته‌ و رشته کارها از هم گسیخته است و در واقع از نظر او در کار دانمارک چیزی است که می‌لنگد.
در نمایشنامه هملت آن‌طور که مشخص است هیچ چیز خوشایند او نیست. او با ارزش‌های اشرافی و نظام فئودالی جامعه‌اش سر ناسازگاری دارد، آن‌ها را به سخره می‌گیرد و می‌توان گفت دارای هویتی مدرن در دل یک اثر کلاسیک است.
از این رو ما در داستان کلادیوس جونیور همزمان شاهد تقابل جهان کلاسیک، مدرن و پست‌مدرن هستیم. «به طور قطع شاهزاده شکسپیر نماینده ملت خویش یعنی دانمارک است. لغت‌نامه‌ها و تفسیرهای بیشماری از هملت نوشته شده و مطالعات اختصاصی در باب او دو برابر کتاب راهنمای تلفن شهر ورشو است.
درباره هیچ یک از دانمارکی‌های واقعی مطلبی تا بدین حد جامع نوشته نشده است. او یکی از معدود قهرمان‌های ادبی ‌است که در خارج از متن و صحنه تئاتر به زندگی خود ادامه می‌دهد. نام او حتی برای آن‌هایی که نمایشنامه شکسپیر را نخوانده و ندیده باشند نیز بامعناست. هملت به مثابه اسفنجی است که اگر هر بار خوانشی نوین از آن صورت گیرد، می‌تواند فورا تمامی مسائل زمانه ما را به خود جذب کند. موضوعات فراوانی در متن هملت وجود دارد: سیاست، تقابل قدرت و اخلاق، بحث‌هایی در باب غایت زندگی و نیز تباین میان تئوری و عمل، تراژدی عشق و درام زندگی، امور دینی و ماوراءالطبیعه، همگی در نمایشنامه هملت نهفته‌اند. هرچه بخواهید در آن هست: تحلیل‌های روانکاوانه عمیق، داستان‌های خونبار، دوئل و کشتار جمعی. هنرمند و نویسنده می‌تواند هر کدام از این‌ها را به اختیار انتخاب کند؛ اما باید دید چه چیزی را و چرا؟» (کات، یان، شکسپیر معاصر ما، ۱۳۹۰، ترجمه رضا سرور، تهران، نشر بیدگل)
۲- دروغ سیزده
۳- نام داستانی کمدی نوشته ویلیام پیتر بلتی که شخصیت اصلی آن روح ویلیام شکسپیر است.
۴- صحنه معروف به تله‌موش.

 

داستان‌نویسی یک کار تمام‌وقت است

داستان‌نویسی یک کار تمام‌وقت است


آموزش گام اول داستان‌نویسی است، حیرت می‌کنم که چرا در ایران این واقعیت مسلم را انکار می‌کنند و گاه‌گاه مقاله‌هایی در مطبوعات چاپ می‌شود که منکر آموزش دادن داستان‌نویسی می‌شوند


جمال میرصادقی


الف. داستان‌نویسی موهبتی الهی نیست
می‌گویند که استعداد نویسندگی فطری است، موهبتی است که به هر کس داده نشده. به فرض چنین باشد، چطور می‌توان به این استعداد پی برد تا وقتی خود را امتحان نکنیم؟ پیش از آزمودن قریحه خود، چطور می‌توان گفت که من از این موهبت بهره دارم و تو نداری؟ وقتی به‌درستی و نادرستی این فرض پی می‌بریم که به بوته آزمایش درآید. من به‌کلی منکر استعداد نیستم اما در داستان‌نویسی سهم کمی به آن می‌دهم چون دریافته‌ام که این استعداد در مرحله‌های نخستین نقش بنیادی ندارد و در مرحله‌های متعالی و پیشرفته نویسندگی خود را نشان می‌دهد و نویسندگان چیره‌دست و شاخص را از بقیه متمایز می‌کند. در این مرحله است که استعداد به نویسنده یاری می‌دهد تا اصول و فنون نوشتن را بهتر و ماهرانه‌تر به کار گیرد یا کمتر به آن توجه کند و قالب‌های قراردادی را نادیده بگیرد و آثار بدیع و نوظهوری بیافریند.
نوشتن بزرگ‌ترین دستاورد روح بشری به حساب می‌آید که آزادی‌اش را در آن به زبان می‌آورد، به فردیت تشخص می‌بخشد. سرچشمه سرشاری است؛ طریقه‌ای برای کشف‌های ناگفته‌های خویشتن خویش خود. نویسنده زندگی‌اش را در نوشتن پی می‌گیرد. با باور و متانت، جهان پر از راز و رمز را درمی‌یابد؛ جهانی با پهنه بی‌پایان که در آن واقعیت‌های زنده و رویاهای محاسبه‌پذیر و ناپذیر به هم می‌رسند. نویسنده با تردد دائمی میان تجربیات، مشاهدات و افکار، به فراسوی مکان و زمان دست می‌یابد و تمام قلمرو بکر قدرت تصور بشری را بازتاب می‌دهد.

ب. تاریخچه داستان
تاریخچه داستان امروزی (داستان کوتاه، رمان، ناولت) در ایران کوتاه است و از آغاز داستان‌نویسی نوین فارسی تاکنون که بیش از نود سال از آن می‌گذرد، اگر بنیاد ادبیات داستانی نوین را داستان کوتاه فرض کنیم (نه رمان – مقاله‌گونه‌هایی که پیش از آن نوشته شده بود)، من نویسنده‌ای را در ایران نمی‌شناسم که نمونه بدیعی در زمینه داستان کوتاه یا رمان و انواع دیگر ادبی چون نمایشنامه و منظومه به وجود آورده باشد یا قالب قراردادی را نادیده گرفته و آثار نوظهوری آفریده باشد. هرچه ما در طی این سال‌ها به وجود آورده‌ایم، پیش از ما نویسندگان دیگر غربی نمونه نخستین آن را خلق کرده‌اند. شاید رمان کوتاه «بوفِ کور» که در حد خود شاهکاری جهانی است، در این میان استثنا باشد اما «بوف کور» هم در مکتب سوررئالیستی با بهره‌گیری از تمثیل و نماد نوشته شده که پیش از آن نمونه‌های آن در غرب پدید آمده بود. منظورم از نمونه‌های نخستین، نمونه‌های متعالی و کامل نیست، بلکه آثار نوظهوری است که اولین بار نویسندگان اروپایی و امریکایی به شیوه‌های نو و در مکتب‌های گوناگون آفریده‌اند که پیش از آن، نظیر آن‌ها در ادبیات جهان وجود نداشته است.
بیش از صد سالی است که دریافته‌اند داستان‌نویسی را می‌توان آموخت، همان‌طور که نقاشی و هنرهای دیگر را. در کشورهایی که به داشتن شاهکارهایی ادبی شهرت دارند، داستان‌نویسی به عنوان نگارش خلاقه (Creative Writing) در برنامه درس‌های کالج‌ها و دانشکده‌ها گنجانده شده و دانشجویان علاقه‌مند می‌توانند مبانی و ضوابط آن را بیاموزند. اغلب این ضوابط بر اساس اصول بنیادی است که از آثار ادبی جاودان جهان استنتاج و استخراج شده است و بر پایه آن‌ها کتاب‌هایی درباره ویژگی‌ها و مبانی داستان‌نویسی نگارش یافته است. البته اصول و موازین گرد آمده در این کتاب‌ها جنبه خاص ندارد که هر کس به لحاظ سلیقه و ذوق خود فراهم آورده باشد، بلکه ضابطه‌های عامی است که از شاهکارهای ماندگار ادبی جهان بیرون کشیده شده‌اند؛ شاهکارهایی که مردم در طی سال‌ها و قرن‌ها آن‌ها را خوانده‌اند و هنوز هم می‌خوانند و آن‌ها را دوست می‌دارند و معتبر می‌شمارند. درواقع این اصول خشک و قراردادی نیست، زاده خصوصیت‌ها و خصلت‌های روحی، عاطفی و خُلقی انسان است و خواست‌ها و نیازهای او را به نمایش می‌گذارد. اگرچه ممکن است به نظر دست‌وپا گیر جلوه کند و رنگی ساختگی و تصنعی به اثر بدهد اما همین تصنع است که ادبیات را به وجود می‌آورد و آن را از جهان واقع متمایز می‌کند.
از این رو نویسندگانی که خواسته‌اند این اصول را زیر پا بگذارند و بنیادها و فرضیه‌های خودساخته‌ای را جانشین آن‌ها بکنند، معمولا با بی‌مهری خوانندگان روبرو شده‌اند و آثارشان خواننده نداشته است. البته این اصول تغییر و تحول ضروری زمانی را هرگاه که اقتضا کند، می‌پذیرد؛ یعنی این تغییر و تحول من‌درآوردی نیست و به اعتبار تغییر و تحول ذهنی و روحی انسان در طی زمان صورت می‌گیرد و شناختش از دنیای برون و درون خود. پیوسته عوض می‌شود. این تغییر از سویی عینی است. یعنی زندگی مادی، اقتصادی و سیاسی انسان دچار دگرگونی شده. از سوی دیگر انسان با شناختی که از دنیاهای درونی و بیرون خود پیدا کرده، دستخوش تحولات فوق‌العاده‌ای شده و نظام فکری او را تغییر داده است. از این رو انسان در هر دوره به لحاظ شناخت و تصور نظام فکری خود، نوعی از داستان را به وجود می‌آورد.

ج. می‌توان داستان‌نویس شد
به نظر من همه آن کسانی که داستان را دوست دارند و داستان می‌خوانند، می‌توانند نویسنده شوند. آنچه داستان‌نویس را به وجود می‌آورد، آن سهم اندک استعداد فطری او نیست، بلکه آموختن مداوم و پیگیر اصول و فنون داستان است و به کارگیری درست آن‌ها. هرچه خود را با این اصول و فنون بیشتر مجهز کنی، راه را بر خود هموارتر کرده‌ای و بهتر ذهنیت خود را شکل داده‌ای. ذهنیت آدمی همچون رایانه عمل می‌کند؛ هرچه به او ارائه دهی، به‌تقریب همان را به تو بازمی‌گرداند. این کلید درک موفقیت در هر کار هنری است. اگر شعر زیاد بخوانی، ذهنیت شاعرانه پیدا می‌کنی و نوشته‌هایت شعرگونه می‌شود و اگر با داستان بیشتر سروکار داشته باشی، بهتر می‌توانی داستان بنویسی.
از این رو هرچه بیشتر داستان بخوانی، ذهن خود را برای داستان‌نویسی بیشتر بارور کرده‌ای. البته همپای آن باید ذهنیت خود را نیز با ویژگی‌های فنی داستان‌نویسی هرچه بیشتر آشنا کنی.
من در این‌جا لازم نمی‌بینم که بر اندوخته‌های ذهنی نویسنده تاکید کنم که عامل بنیادی در هر اثر است. مسئله روشن‌تر از آن است که نیازی به توضیح داشته باشد. نویسنده‌ای موفق‌تر است که بیشتر از زندگی بهره گرفته و از حوادث و وقایعی که بر او گذشته، بهتر آموخته و مشاهده و تجربه‌های خود را غنی کرده و در الگوهای درخور آن‌ها را به نمایش گذاشته است.
داستان‌نویسی کاری تمام‌وقت است و تعطیلی برنمی‌دارد. همچون یادگیری شنا و دوچرخه‌سواری نیست که وقتی آن را یاد گرفتی، همیشه می‌توانی به کارش بگیری، اگرچه فاصله‌ای بلندمدت میانشان بیفتد. داستان‌نویسی تلاش پیگیر و پیوسته‌ای را می‌طلبد. آدمی در کار نوشتن موفق می‌شود که لحظه‌ای از کار نوشتن و باز‌نوشتن غافل نماند. اگر آن را رها کنی و به کار دیگری بپردازی، برگشته‌ای سر خط اول. داستان مثل «محبوبی» است که همیشه از تو می‌خواهد به او فکر کنی و به او توجه داشته باشی. اگر به او بی‌مهر شوی و به کار دیگر علاقه نشان بدهی، با تو نامهربان می‌شود و نوشتن را برایت دشوار می‌کند. داستان موجود زنده‌ای است، نفس می‌کشد. همه جا با تو است و با تو زندگی می‌کند، از تو تغذیه می‌کند و بارور می‌شود و به دنیا می‌آید. اگر او را از خود جدا کنی یا به حال خود رها کنی، نزار و بیمار می‌شود و اگر این دوری و بیماری طولانی شود، می‌میرد. چه‌بسا نویسندگان نام‌آوری که بی‌توجهی آن‌ها و پرداختن به کاری دیگر، قدرت خلاقه‌شان را زایل کرده است و عقیم شده‌اند.
نوشتن را می‌توان آموخت و در عرض هفت، هشت ماه داستان کوتاه به‌نسبت کم‌ایرادی نوشت یا همان‌طور که گفته‌اند، هرکس می‌تواند حوادث زندگی خود را برای یک‌بار در قالب رمانی عرضه کند. اما برای نویسنده شدن باید راه دراز و پیچاپیچ و پر از رنج و زحمتی را طی کرد و بسیار شکیبا بود تا آدم به آنچه می‌خواهد برسد. البته نویسنده هرگز به همه آنچه می‌خواهد نمی‌رسد، چون هرچه گام پیش‌تر بردارد، عرصه پیش روی او گسترده‌تر و غنی‌تر می‌شود و انتظارش بیشتر و کمتر از کار خود خشنود. این ناخشنودی تا لحظه مرگ با او خواهد ماند. کم پیش‌ آمده که نویسنده‌ای از آثار قبلی خود کمال خشنودی را داشته باشد. خشنودی از آثار خود موقتی است و دیری نمی‌پاید که آرزوی خلق اثری کامل‌تر و بی‌عیب و ایرادتر، نویسنده را به تلاش و کوشش دوباره می‌اندازد.
اگر خشنودی نویسنده‌ای واقعی از کارش پایدار بماند، دیگر نمی‌نویسد. چه‌بسا که خود را به‌تدریج از میان بردارد یا بکشد. همان‌طور که همینگوی خود را کشت و فاکنر به‌تدریج خود را از میان برد. نظیر آنان را در میان نویسندگان خودمان نیز دیده‌ایم. صادق هدایت خودکشی کرد و صادق چوبک بعد از رمان «سنگ صبور» دیگر چیزی ننوشت و غلامحسین ساعدی چون از موطنش جدا افتاده بود، خود را کم‌کم نابود کرد.

د. جلوه‌گاه عاطفی و روانی
داستان جلوه‌گاه خصوصیت‌های خُلقی و عاطفی و روانی انسان است در واکنش به حوادث در طی زمان. خصلت داستان این است که بتواند ما را وا‌ دارد تا بخواهیم بدانیم بعد چه اتفاق می‌افتد، یعنی اشتیاق دنبال کردن حوادث را در ما به وجود می‌آورد و ما را خشنود و سرگرم می‌کند. فورستر آن را کمتر درخور ستایش می‌یابد و آن را به «کرم کدو» تشبیه می‌کند و قدمتش را به عهد حجر جدید و حتی عهد حجر قدیم می‌رساند و می‌گوید:
«شنونده اولیه، آدمی بود ژولیده‌موی که خسته‌وکوفته پس از مبارزه با ماموت‌ها یا کرگدن‌های پشمالود در کنار آتش می‌نشیند و چرت‌زنان به داستان گوش فرا‌می‌دهد. تنها چیزی که او را بیدار نگه می‌دارد، انتظار (هول و ولا) بوده است. بعد چه خواهد شد؟»۱
فورستر آرزو می‌کند که ای‌کاش می‌توانستیم به جای این خصلت داستان، چیز دیگری بگذاریم و به این سرگرمی پایبند نباشیم اما پرهیز از این خصلت، داستان را سترون می‌کند؛ خصلتی که از عهد دیرینه‌سنگی تا امروز تغییر نکرده است و همه نویسندگانی که کوشیده‌اند این خصلت را نادیده بگیرند، در کار خود ناموفق بوده‌اند.
آوانگاردها و نوپردازانی چند سعی کردند که این خصلت را از داستان کنار بگذارند، حتی آن را در برابر داستان قرار دهند. این پرهیز به این علت بود که به سرگرم‌کنندگی آثار مشکوک شده بودند و به چشم تحقیر به آن نگاه می‌کردند. تا حدی هم حق با آن‌ها بود. توجه بسیار به این خصلت موجب به وجود آمدن آثار بی‌ارزش و بازاری بسیاری شده بود؛ آثاری که فقط به سرگرم کردن خوانندگانش توجه داشتند و به کمال بقای اثر نمی‌اندیشیدند و در آن‌ها واقعیت‌های ذاتی داستان را با سرگرم‌کنندگی صرف و ساختگی، یکی می‌گرفتند؛ سرگرم‌کنندگی‌ای که بر اثر تحریک کنجکاوی خوانندگان به وجود می‌آمد. به عبارت روشن‌تر، نویسندگان این آثار بی‌ارزش و مبتذل فقط با خلق حوادث بی‌بنیاد و گره‌افکنی‌های مهیج قلابی و ایجاد هول و ولای مصنوعی، کنجکاوی خوانندگان را جلب می‌کردند، حال آن‌که گیرایی و سرگرم‌کنندگی شاهکارهای ادبی ترفندی ادبی و سطحی نیست، بلکه خصلتی است جدایی‌ناپذیر از معنای اثر و با ذات اثر پیوسته و درآمیخته است. این مشکوک بودن به سرگرم‌کنندگی آثار، به‌تدریج از طرف آوانگاردها و بعضی از نوپردازان به نظریه‌ای ادبی منجر شده است، مبنی بر آن‌که اثر هنری نباید خواننده را مجذوب کند و خواننده نباید خود را با اثر درگیر کند و همراه آن برود و باید همیشه نظاره‌گر باشد و خود را از آن جدا نگه دارد تا مبادا در تاروپودهای آن گرفتار شود و داوری راستین خود را نسبت به اثر از دست بدهد. از این رو خشنودی از داستان را نوعی فریب خطرناک به حساب آورده‌اند که خواننده را کور می‌کند و او را از داوری درست بازمی‌دارد و نظریه ضد لذت را عنوان می‌کنند که داستان و گیرایی، آن را به دو عرصه متعارض و متقابل تبدیل می‌کند.
من آثاری را که با این داعیه منتشر می‌شود، دوست ندارم و این آثار کسلم می‌کند. نظریه ضد لذت را نمی‌پذیرم و اعتقادم بر این است که داستان حتما باید سرگرم‌کننده و خشنودکننده باشد، اگرچه خیلی خوب آگاهم که شاهکارهای ادبی جهان را لزوما نه سرگرم‌کنندگی آن‌ها، بلکه آموزندگی و کمالشان به وجود آورده است اما قریب‌به‌اتفاق همه این آثار اول سرگرم‌کننده بوده‌اند و بعد آموزنده، البته استثناهایی هم وجود داشته است.
داستان، تصویر بیان زندگی است و در هر قالب و کلی که بیاید، زندگی را به نمایش می‌گذارد و از این نظر است که ما خودمان و جهان دوروبرمان را در آن می‌یابیم و کنجکاو می‌شویم که از اسرار زندگی همدیگر باخبر شویم و از راز موفقیت هم سر دربیاوریم و از شکست‌های هم درس بگیریم. بی‌دلیل نیست که داستان اعمال و رفتار ما را متعالی و متحول می‌کند و بی‌دلیل نیست که این‌همه داستان را عزیز می‌داریم.

ه. آموزش و فراگیری
آموزش گام اول داستان‌نویسی است. حیرت می‌کنم که چرا در ایران، این واقعیت مسلم را اغلب انکار می‌کنند و گاه‌گاه مقاله‌هایی به طنز یا جد در مطبوعات چاپ می‌شود که به‌کلی منکر آموزش دادن داستان‌نویسی می‌شوند و باز همان ذهنیت نادرست و خرافه شایع را بازتاب می‌دهند که نوشتن داستان را نمی‌توان آموخت و استعداد داستان‌نویسی موهبتی است که به هر کس داده نشده است و بعضی از این موهبت برخوردارند و بعضی نه؛ بی‌آن‌که مشخص کنند آن‌هایی که از این موهبت برخوردارند، چه کسانی هستند و چه خصوصیت‌هایی باید داشته باشند. چرا در جاهای دیگری که در قلمرو ادبیات داستانی پرآوازه‌اند، افراد از این موهبت برخوردارند و ما نیستیم؟
در کشورهایی که شاهکارهای معتبر و جهانی در آن‌‌ها به وجود می‌آید، قائل به این جدایی میان افراد نیستند و هر کس می‌تواند در کلاس‌های داستان‌نویسی شرکت کند و هر دانشکده دوره‌هایی برای تدریس نگارش خلاقه دارد و به افرادی که این دوره‌ها را بگذرانند، مدرک معتبر دانشگاهی داده می‌شود: مثلا در دانشگاه UCLA در لس‌آنجلس چنین دوره‌هایی برای افراد علاقه‌مند وجود دارد و به فارغ‌التحصیلان آن مدرک داده می‌شود. حتی در بعضی از دانشکده‌ها کلاس‌های فشرده‌ای برای اشخاص شاغل و گرفتار وجود دارد که در روزهای تعطیل آخر هفته، شنبه و یکشنبه، برگزار می‌شود: مثلا در دانشگاه شیکاگو علاقه‌مندان درس خود را در صبح شنبه آغاز می‌کنند و وقتی برای ناهار خوردن به آن‌ها داده می‌شود، بعد دوباره کلاس‌ها شروع می‌شود و تا شب ادامه می‌یابد. شب هم اگر جایی برای خوابیدن نداشته باشند، در آن‌جا می‌خوابند و صبح یکشنبه تا شب سر کلاس حاضر می‌شوند و شب به شهرها و ایالت‌های خود بازمی‌گردند و بعد از اتمام دوره از آن‌ها امتحان به عمل می‌آورند و به آن‌ها مدرک می‌دهند.
حاصل این کلاس‌ها و دوره‌های آموزشی داستان‌نویسی، کتاب‌های متنوع و تازه‌ای است که هر سال درباره فنون و اصول داستان‌نویسی نوشته می‌شود و انتشار می‌یابد.
ما این واقعیت را نمی‌خواهیم ببینیم و قبول کنیم و باز همان ذهنیت‌های غلط را پیش می‌کشیم که نویسندگی موهبتی است الهی و هر کس نمی‌تواند به آن دسترسی پیدا کند. متصدیان و آموزش‌دهنده‌های داستان‌نویسی را به فرصت‌طلبان و سوءاستفاده‌‌چی‌ها، حتی کلاش‌ها، متهم می‌کنیم و اغلب چنین پیشفرضی را قائل می‌شویم که آن‌ها چون خودشان نویسنده‌های شاخصی نیستند یا در قلمرو داستان از خود چیز معتبری به جا نگذاشته‌اند، نمی‌توانند داستان‌نویس پرورش بدهند.
البته در همه‌جا از این افراد سودجو وجود دارد که از آب گل‌آلود ماهی می‌گیرند اما همه مدرس‌ها و آموزگاران این راه را نمی‌توان با یک چوب راند و همه را به فرصت‌طلبی و سودجویی متهم کرد و خط بطلان به یادگیری داستان‌نویسی کشید.
گذشته از این، چه کسی گفته همه آموزگاران داستان‌نویسی باید خودشان نویسنده‌های شاخصی باشند و آثار دندان‌گیری از خود به جا گذاشته باشند؟ استادِ نویسنده شاخص و نام‌آوری چون جی. دی. سلینجر چه کسی بوده است؟ کجا نام او برده شده است؟ تنها در شرح احوال سلینجر گفته می‌شود که دوره داستان‌نویسی را در دانشکده کلمبیا گذرانده است. یا استادِ تقی مدرسی و خانمش، آن تایلر۲، نویسنده نام‌آور معاصر امریکا، کیست؟
می‌توان از بسیاری از نویسنده‌های معتبر دنیا نام برد که دوره داستان‌نویسی را گذرانده‌اند اما هیچ نامی از استادهای داستان‌نویسی آن‌ها در میان نیست: نویسنده‌های معتبری که در امریکا و انگلیس، دوره‌های داستان‌نویسی را گذرانده‌اند؛ مثل نویسنده انگلیسی ژاپنی‌تبار، کازوئو ایشی گورو، برنده جایزه نوبل و صاحب کتاب «بازمانده روز» و آثار دیگر یا ریموند کارور، نویسنده امریکایی که استادش، جان گاردنر، خودش هم داستان‌نویس معروفی بوده است اما شهرت شاگردش جهانی شده است.
در مقاله‌های انکارگرانه اغلب گفته می‌شود که این کلاس‌های داستان‌نویسی تاکنون در ایران نویسنده خوبی پرورش نداده است. این نظر همچون نظرهای دیگرشان یا از ناآگاهی آن‌ها سرچشمه می‌گیرد یا از روی بغض و چشم‌تنگی است. در دهه دوم بعد از انقلاب، بسیاری از همین پرورش‌یافتگان کلاس‌های داستان‌نویسی، برنده جایزه‌هایی شده‌اند و بعضی از آن‌ها، به‌خصوص نویسنده‌های زن، به‌کرات این جایزه‌ها را دریافت کرده‌اند و جزو نویسنده‌های شناخته‌شده معاصر هستند و می‌توان فهرستی از این نویسنده‌ها ارائه کرد.

و. پرورش قدرت خلاقیت
در مجامع و دانشکده‌های غرب، دوره‌های داستان‌نویسی تنها به این منظور برگزار نمی‌شود که فرد حتما و قطعا در آینده داستان‌نویس بشود، بسیاری تنها در این دوره‌ها شرکت می‌کنند تا قدرت خلاقیت و ابداع خود را پرورش دهند. در امریکا چنین دوره‌هایی بسیار تشکیل می‌شود و کتاب‌هایی درباره تقویت خلاقیت و ابداع انتشار می‌یابد، از جمله آن‌ها اثر الکس اس. اسبورن است؛ کتابی با نام «پرورش استعداد همگانی ابداع و خلاقیت» در بیست‌وشش فصل و ۲۰۸ صفحه. در فصل پنجم این کتاب با عنوان «روش‌های پرورش خلاقیت» می‌خوانیم:
«بررسی‌های اخیر نشان می‌دهد که در ایالات‌متحده در حدود دو میلیون و پانصد هزار نفر می‌کوشند نویسندگی را حرفه خود قرار دهند. بسیاری از آنان که انتظار موفقیت بیش از حد سریعی را دارند، از گردونه خارج خواهند شد، یعنی مایوس شده کنار خواهند رفت. لیکن عده زیادی طبق گفته سردبیر مجله «رایتر» در درازمدت موفق خواهند بود. وی چنین ارزیابی می‌کند که در مقابل هر فردی که در نویسندگی موفق شده، شهرت یافته، درآمد قابل توجهی کسب می‌کند، حداقل ۳۰ یا ۴۰ نفر هستند که درآمدهای مناسبی داشته‌اند یا با چندساعتی کار در روز، درآمد خویش را تکمیل می‌کنند.»۳
چند سطر بعدتر به این موضوع که هر کس می‌تواند داستان‌نویس شود، اشاره می‌رود.
«یک مهندس صنایع که هرگز نویسندگی نکرده بود، در دانشگاه بافالو امریکا، یک دوره آموزشی در خلاقیت گذراند. مربی وی از او خواست که داستانی برای کودکان بنویسد. وی داستانی نوشت که برای هر کودکی لذت‌بخش بود. این می‌تواند نشانه آن باشد که همه ما در خود استعداد نویسندگی داریم، حتی اگر به نویسندگی مبادرت نکرده و فکر کرده‌ایم که هرگز قادر به این کار نخواهیم بود.»۴
دیگر روزگاری که نویسنده‌ها با نوشتن خودبه‌خودی تجربه نویسندگی می‌آموختند، گذشته است. من خود یکی از این دسته نویسنده‌ها هستم و حالا که برمی‌گردم و به مناسبتی داستان‌های سال‌های نخستین خود را می‌خوانم، می‌بینم شناختی که هم‌اکنون از داستان دارم اگر آن وقت داشتم داستان‌های بهتری می‌نوشتم.
«بعضی از متخصصین خلاقیت تاکید دارند که تمرین نویسندگی جز لایتجزای هر کوشش واقعی برای بهره‌وری مغزی است.»۵
در کلاس‌های داستان‌نویسی دو هدف دنبال می‌شود: یک؛ پرورش ذهن در بُعدهای مختلف و گوناگون، دو؛ تبدیل آن بُعدها به نوشته.
در مرحله اول می‌اندیشیم و تصور و تخیل می‌کنیم و در مرحله دوم آن را به قالب کلمات درمی‌آوریم. بنابراین داستان تصویری است عینی از چشم‌انداز و برداشت و جهان‌بینی نویسنده از زندگی و هستی
پی‌نوشت:
۱- ای. ام. فورستر: جنبه‌های داستان، ترجمه ابراهیم یونسی، تهران، امیرکبیر، ۱۳۵۲، ص ۲۵.
۲- دکتر الکس اس. اسبورن: پرورش استعداد همگانی ابداع و خلاقیت، ترجمه دکتر حسن قاسم‌زاده، تهران، نیلوفر، ۱۳۷۱، ص ۴۴ – ۴۵.
۳ و ۴ و ۵- همان.
از کتاب انتشارنیافته «شناسنامه داستان و داستان‌نویسی»، جمال میرصادقی.

 

بازدیدها: ۱۰۲