بندگان بی‌دود و خوش‌رکاب خدا

بندگان بی‌دود و خوش‌رکاب خدا


برای اینکه یک اتفاق خوب در جامعه‌مان بیفتد، لازم است مقامات و مسئولان لباس مبدل دوچرخه بپوشند و در کوچه پس‌کوچه‌های شهر رکاب بزنند و با حقیقت شهر مواجه شوند


سیدعلی میرفتاح


اولین خصوصیتی که قرآن مجید برای «عباد ‌الرحمن» برمی‌شمرد، «درست راه رفتن» است: “یمشون علی‌ الارض هونا”. یعنی بندگان خاص خدا کسانی هستند که بر روی زمین به صورت «هون» راه می‌روند. در ادامه البته خدای متعال خصایص دیگری را هم برای بندگانش فهرست می‌کند. از جمله اینکه از کنار لغو، کریمانه می‌گذرند، با جاهلان از در صلح و مدارا درمی‌آیند، طرف زنا نمی‌روند، محض عبادت بیتوته می‌کنند و… اما از آنجا که «درست راه رفتن» را مقدم بر همه ذکر کرده، می‌شود استنباط کرد که این خصوصیت اهمیت فوق‌العاده دارد و می‌طلبد که در معنی هون و مشی بیشتر تامل کنیم و آن‌قدری که عقلمان قد می‌دهد، منظور ماتن را دریابیم. به عبارت دیگر باید گفت‌وگو کنیم، نظر متقدمان را بخوانیم، به فرهنگ لغت سر بزنیم، تا آنجا که عقل می‌رسد و نقل معتبر در دسترس داریم، بیندیشیم و مرضی خدای متعال را بفهمیم. خدا چه نوع راه رفتنی را از ما می‌پسندد و چه نوع راه رفتنی را در عداد قتل و زنا و دروغ قلمداد می‌کند. مقابل عبارت «هون» اکثر مفسران و لغت‌شناسان «نرم‌خویی و تواضع» را نشانده‌اند. در ترجمه‌ها «وقار» و «افتادگی» و «مدارا» را نیز نوشته‌اند. ترجمه اولیه و تحت‌اللفظی آیه این است که بر روی زمین متواضعانه گام برمی‌دارند. اگر مناسبات دوره جاهلی را یادآور شویم، کانتکس آیه نیز روشن می‌شود. اعراب جاهلی متکبرانه بر روی زمین گام برمی‌داشتند و خود را بالاتر و برتر از دیگر مردمان می‌دیدند. اینکه عیسی علیه‌السلام سوار بر خر می‌شود، یکی از دلایلش در‌افتادن با مناسبات آن روزگار است. اشراف با اسکورت‌های شدید و غلیظ از معابر می‌گذشتند و آوای دور باش، کور باش خدم و حشمشان گوش فلک را کر می‌کرد. برای اینکه یک مقام بلندپایه وارد کوی و برزن شود، مردمان بسیاری به دردسر می‌افتادند، حتی گاهی بعضی از ضعفا زیر دست و پا می‌مردند، بچه‌ها گم می‌شدند و حیوانات نیز آسیب می‌دیدند. در قرآن مجید ذیل داستان حضرت سلیمان می‌خوانیم که مورچه‌ها یکدیگر را انذار می‌دهند از ظلم سهوی جنود سلیمان. دریغم می‌آید عین عبارت قرآن را ذکر نکنم: “یا ایها النمل ادخلوا مساکنکم لا یحطمنکم سلیمان و جنوده و هم لایشعرون”. در واقع مورچه‌ای ضعیف، سلیمان را با چنان حشمت، لایشعر می‌نامد. سلیمان در زمره پیامبران است اما به اقتضای شاهی ناچار است که برای خودش کیا و بیا داشته باشد و هیبتش را در چشم خلایق به‌خصوص در چشم کفار بالا ببرد. چند قرن بعد وقتی خلیفه دوم مسلمانان، معاویه را از شام فرامی‌خواند و بابت ساخت کاخ سبز مواخذه‌ بلکه ملامتش می‌کند و دم و دستگاه ملوکیتش را که مغایر آموزه‌های اسلامی است توی سرش می‌زند، معاویه جوابی می‌دهد که نه‌تنها زبان طعن و سرزنش خلیفه را بر خود می‌بندد بلکه به عنوان یک امر بدیهی و معقول در تمدن اسلامی جا می‌اندازد که ملوکیت اقتضائاتی دارد که ناچار باید بدان‌ها گردن نهاد. نقل به مضمون حرف «خال ‌المومنین» این است که من در شام مجاور تمدن پرشکوه مسیحی‌ام و مردم عقلشان به چشمشان است، خواسته و ناخواسته ما را با امپراتوری نصارا می‌سنجند و عظمت و صلابت آنان را بزرگ می‌دارند و می‌ترسم که حشمت مسلمین در چشمشان فروبکاهد. در تمدن اسلامی معاویه مبدع بسیاری از سنت‌هاست که از اتفاق مغایر با روح قرآن است. از جمله اینکه مقصوره را او باب کرد و در مسجد خودش را از بقیه جدا کرد. از حیث شوکت و سطوت و سلطنت هم او اولین کسی بود که رسما بادیگارد استخدام کرد، برای خودش تخت و اریکه باشکوه ساخت و در مسابقه تجمل از مسیحی‌ها جلو افتاد. اولین اسرای ایرانی وقتی در مدینه به دیدار خلیفه مسلمین رفتند، دهانشان از آن همه سادگی و بی‌پیرایگی باز مانده بود. هرمزان باور نمی‌کرد که مرد یک‌لاقبایی که در گوشه مسجد خوابیده، همان سلطانی است که سلسله ساسانی را به باد داده. بر‌عکس هرمزان، اسرای مسیحی بودند که وقتی چشمشان به دم و دستگاه اموی می‌افتاد حیران می‌ماندند از این همه شوکت و عظمت و زرق و برق. متاسفانه سنت خلفای راشدین تداوم نیافت و چیزی جز چند سطر آمیخته به دریغ و افسوس در کتاب‌های تاریخی از ایشان باقی نماند. در عوض سنت اموی ماندگار شد و ملوک اسلامی خود را – بدتر از خود، تمدن اسلامی را – گرفتار تجمل و طمطراق و ظاهر‌سازی و ظاهر‌فریبی کرد. پیش از آن‌ها تمدن مسیحی نیز در همین دام افتاد و آن‌قدر اهل کلیسا به ظاهر مشغول شدند که باطن را از یاد بردند. اینکه پیامبر اسلام اصرار داشت همه چیز را ساده برگزار کند، راه را بر نفوذ تزئینات و تجملات ببندد، شبیه ملوک نباشد و عین آن‌ها سخن نگوید و بر طریق سلاطین راه نرود، حتی مسجدش را نگذارد که آلوده به تزئین و تجمل شود، دلیلش لااقل یکی از دلایلش همین بود که دفع مقدر کند و حتی‌المقدور نگذارد که اسلام به سرنوشت مسیحیت دچار شود. عیسی یا پیاده راه می‌رفت یا بر خری سوار می‌شد. از دار دنیا جز جامه کرباسی که به تن داشت و پاتاوه‌ای که پا می‌کرد، هیچ چیز دیگری نداشت. مشهور است که چون کودکی را دید که با دست آب می‌خورد، دریافت که برای حیات حتی به کاسه نیز حاجت ندارد. مقابل عیسی اما قیصر روم بود که کاسه چشمش پر نمی‌شد و اگر همه دنیا را هم تصاحب می‌کرد، باز به داشته‌اش راضی نبود. رومی‌ها را می‌توان مخترع جاده نامید. آن‌ها برای اینکه امپراتوری‌شان را اداره کنند راه‌های پرپیچ و خمی در جنگل و بیابان و کوهستان ساختند. جاده‌هایی که ما امروز در آن‌ها طی طریق می‌کنیم، پیشرفته همان راه‌هایی است که قیصر برای نقل و انتقال سربازانش کشید. علاوه بر نقل و انتقال لشکریان، پیک‌های نامه‌بر نیز در این جاده‌ها می‌تاختند و سریع‌السیر پیغام فرمانده را به سربازانش می‌رساندند. این جاده‌ها کمک بسیاری به پیشرفت تمدن کرد و هزینه امنیت را نیز کاهش داد. قبلا وقتی شما از دل کوه می‌گذشتید، لازم بود تمام کوه را چک و خنثی کنید یا از تمام کوه، بابت حضور قاطعان طریق بترسید، اما جاده‌ها کمک کردند هزینه چک و خنثی پایین بیاید و نگهبانان و پاسبانان فقط جاده و حریم جاده را امن کنند. می‌ترسم به اصل بحثم نرسم وگرنه خدمات جاده‌ها را به تمدن بشری برمی‌شمردم و شرح می‌دادم که ما تا چه حد ممنون و مدیون رومی‌ها هستیم که جهان وسیع و دور از دسترس را به جاده‌ها تقلیل دادند و به کمک جاده‌ها اقصی نقاط عالم را در دسترس قرار دادند. ما آن‌قدر به جاده‌ها عادت کرده‌ایم که سخت بتوانیم دنیای بی‌جاده را تصور کنیم. دست بر قضا عیب و اشکال جاده‌ها هم به همین تصور برمی‌گردد که ما ناخودآگاه دنیا را چیزی جز «راه»های مواصلاتی تصور نمی‌کنیم. راه‌های مواصلاتی چنان در ذهن و ضمیر ما جا خوش کرده‌اند که ما حتی آسمان بی‌کران و دریاهای بی‌کنار را نیز به راه‌ها (کوریدورهای) هوایی و آبی منقسم می‌کنیم. تصویری که ما از بیابان در ذهن داریم در اصل تصویر جاده‌ای است که دوطرفش برهوت باشد. جنگل و کوه و دره هم هکذا. همچنین شهر در ذهن ما خیابانی است که دو طرفش خانه و مغازه باشد. یک دلیل اینکه ما تصویر روشنی از شهرهای باستانی نداریم همین است که برای خیابان‌کشی آن‌ها به مشکل برمی‌خوریم. اگزوپری می‌گوید یکی از خوبی‌های هواپیما برای من آن بود که توانستم تصویر واقعی کوه و جنگل و بیابان را ببینم. او می‌گوید تا قبل از هواپیما جاده‌ها سرم کلاه می‌گذاشتند و من جاهای بی‌جاده را قادر نبودم که ببینم. او برای اینکه بگوید جاده‌ها تا کجا ذهن ما را فریب دادند و ما را به بی‌راهه بردند، مثالی می‌زند که اتفاقا به بحث ما هم مربوط می‌شود. او می‌گوید پادشاهان هر وقت به شهر می‌آیند، اولا در محاصره ملازمان و خادمان و مشاوران و مقامات هستند، ثانیا مردمی می‌بینند که پرچم به دست دو طرف جاده ایستاده‌اند و با لبخند و گل به شاه خوشامد می‌گویند. پادشاهان از بس با چنین صحنه‌های مشابهی روبرو می‌شوند، ناخواسته چنین می‌پندارند که شهر جایی است که مردمانش دو طرف خیابان با گل و شیرینی می‌ایستند و برای سواره‌ها دست تکان می‌دهند. شاه اگر بخواهد چهره واقعی شهر را ببیند چاره‌ای ندارد جز اینکه تنها با لباس مبدل و به صورت ناشناس پا در خیابان‌ها بگذارد و به خانه‌ها و دکان‌ها داخل شود. معنی واقعی بیابان را هم من و شما وقتی ملتفت می‌شویم که از جاده بیرون بیفتیم و در پهنه دشت به چپ و راست برویم. کریستف کلمب اگر می‌خواست از کوریدورهای مرسوم طی طریق کند، هیچ‌وقت به قاره جدید نمی‌رسید. او صرفا به این دلیل امریکا را کشف کرد که توانست بی‌خیال راه‌ها شود و در دل دریا پیش برود.
تا اینجای یادداشتم من کلی بحث‌ پراکنده کردم و کلی رطب و یابس به هم بافتم. اما همه آنچه را گفتم در دو سر‌فصل می‌توانم بگنجانم. یکی اینکه خداوند از ما می‌خواهد که درست روی زمین راه برویم، دیگر آنکه جاده‌ها فریبنده‌اند و چهره اصلی جهان را – چه شهر باشد و چه بیابان – از جلوی چشم ما دور می‌برند. بگذارید قدری انضمامی‌تر بحث کنم و در ذیل این دو عنوان تصویر روشن‌تری از شهر ترسیم کنم. می‌خواهم بپرسم اگر عیسی در زمان ما مبعوث می‌شد چطور و با چه وسیله‌ای در شهر تردد می‌کرد؟ سوال دقیق‌ترم این است که اگر من و شما بخواهیم در زمره عباد الرحمن قرار بگیریم، چطور باید راه برویم و آن هونی که خدا از ما خواسته چطور مصداق دارد؟ دم‌دستی‌ترین معادل هون را گفتیم فروتنی می‌توانیم بگذاریم. من شهروند مسلمان چطور راه بروم فروتن خواهم بود؟ سوال مهم‌تر اینکه این فروتنی نسبت به چه کسی باید ابراز شود؟ باید نسبت به شهروندان فروتن باشم یا نسبت به شهر (ارض)؟ آیا اگر من یک ماشین گران‌قیمت کولر‌دار خیلی شیک سوار شوم، طوری که دیگران با حسرت نگاهم کنند یا با انگشت به یکدیگر نشانم دهند، می‌توانم مصداق «هونا» باشم؟ بحث نوع ماشین و شکل ماشین نیست. بعضی شهروندان با یک پراید معمولی خود را به مقام نمرودی می‌رسانند و از موضع بالا با خلایق برخورد می‌کنند، بعضی‌ها هم مرسدس بنز برایشان بالاتر از خر نیست. این را تصریح کردم که سوءتفاهم نشود که می‌خواهم بحث طبقاتی کنم و از این رهگذر فحشی به سرمایه‌داری بدهم، هر‌چند سرمایه‌داری مستحق درشت شنیدن و ملامت باشد. عرضم چیز دیگری است. آن استدلالی که معاویه کرد و ملوکیتش را موجه جلوه داد، در قوه عاقله ما هم زنده است و نفس می‌کشد. گاهی که به صاحب‌منصبی اعتراض می‌کنیم که چرا پراید سوار نمی‌شوی، یا چرا پیاده یا با موتور و دوچرخه این طرف و آن طرف نمی‌روی، در بهترین حالت همان استدلالی را پیش می‌کشد که معاویه پیش کشید. یادمان باشد که انسان خدای توجیه است و می‌تواند با پس و پیش کردن کلمات، گناه را ثواب جلوه دهد و ثواب را گناه. بی‌خود نیست که در جامعه اسلامی ما مسابقه تجمل راه افتاده و مردم به دارایی‌هایشان قدر و مرتبه یافته‌اند. ما به تعبیر معاویه عقلمان به چشممان آمده و همه چیز و همه کس را با معیار مادی و پولی می‌سنجیم. اما همین سنجش غلط تبدیل به حجاب ضخیمی شده که نمی‌گذارد حقیقت عالم را ببینیم. ما چیزی از گرمای تیر و مرداد نمی‌فهمیم زیرا کولرهای قدرتمند، خانه و ماشینمان را تا اندازه مهر و آبان خنک می‌کنند. اگر مثل عرب‌های جنوب خلیج فارس پولدار بودیم، درجه کولرها را طوری تنظیم می‌کردیم که حتی کوچه و خیابان را از دست تصرف تابستان بیرون بکشند. ما با زمستان هم همین معامله را می‌کنیم. در ماشین‌های امروز گرمکن‌هایی تعبیه شده که سرنشینانش حتی برای چند دقیقه یخ نکنند و سرما موی تنشان را سیخ نکند. ما نه‌تنها از گرما و سرما چیزی نمی‌فهمیم بلکه از شهر هم چیزی درنمی‌یابیم. من بارها با دوستانم درباره مسجدی در فلان گوشه شهر، درباره کلیسایی در بهمان محله یا درباره کنیسه‌ای در بیسار خیابان صحبت کرده‌ام و متاسفانه در کمال ناباوری دیده‌ام که اغلبشان بی‌خبرند، ندیده‌اند، نرفته‌اند، نمی‌شناسند… می‌دانید چرا؟ برای اینکه آن‌قدر با ماشین این طرف و آن طرف می‌روند، از تهران جز خیابان نمی‌بینند و جز معابر عمومی را رفت و آمد نمی‌کنند. خودم معترفم که نمی‌توانم منظورم را منتقل کنم. با ماشین و کولر و خیابان دشمنی نمی‌کنم بلکه می‌خواهم بگویم همین چیزها مانع از آن می‌شوند تا ما واقعیت شهرمان را دریابیم. ما هم باید مثل پادشاهان قدیم لباس مبدل بپوشیم و شهر و مردمانش را آنچنان که هست ببینیم. در‌واقع دوچرخه‌ها امروز لباس‌های مبدلی هستند که ما را از کاخ ماشین و اتوبان بیرون می‌آورند تا شهر را آنچنان که هست ببینیم. کسی که از تجریش سوار مترو می‌شود و به بازار می‌رود، چیزی جز تابلوهای تبلیغاتی نمی‌بیند. محاسن مترو را نادیده نمی‌گیرم بلکه می‌گویم زیر زمین شما چه می‌بینید جز مردمانی خسته و عجول یا فروشندگانی دوره‌گرد با اجناس بنجل؟ در بزرگراه‌ها هم وضع بهتر نیست. کسی که اتوبان مدرس و چمران و امام‌ علی را بالا و پایین می‌کند، چه چیزی از شهر می‌بیند جز تابلوهای تبلیغاتی و فضای سبز مصنوعی و راننده‌هایی خسته و عجول و بی‌اعصاب؟ می‌دانید چرا بین مردم و مسئولان فاصله افتاده و هیچ‌کدام نمی‌توانند همدیگر را درست و حسابی درک کنند و حرف هم را بشنوند؟ دلیلش، ‌لااقل یکی از دلایلش همین ماشین‌ها و اتوبان‌ها هستند که مردم را روز به روز از هم دورتر کرده‌اند. شما حتی برای زیارت شاه‌ عبدالعظیم یا رفتن سر خاک اموات چاره‌ای ندارید جز اینکه سوار ماشین از اتوبان‌های دلگیر بگذرید و خودتان را به مقصد برسانید. صریح و بی‌تعارف بگویم که اگر می‌بینید زیارت‌های امروز لذت زیارت‌های قدیم را ندارند، دلیلش همین اتوماسیون لعنتی است که روز به روز گسترده‌تر و مسلط‌تر می‌شود. قدیم ما برای زیارت حضرت عبدالعظیم از بازار می‌گذشتیم و به بوی عطاری‌های بازار مست می‌شدیم. امروز اما از در پشتی، از دل پارکینگ یکراست وارد صحن می‌شویم… می‌ترسم به وادی درددل بیفتم وگرنه شرح می‌دادم که چقدر این تجملات متفرعنمان کرده و چقدر این ابزار و ادوات از یکدیگر دورمان کرده. مگر می‌شود سوار ماشین یک میلیاردی شوید و متفرعن نشوید؟ مگر می‌شود سوار ماشین آخرین سیستم اروپایی شوید و در پس ذهنتان خود را بالاتر از راننده‌های پراید ندانید. عُجب از غیب که نمی‌آید. همین احبار یهودی که عیسی را دشمن می‌داشتند، مشکلشان همین بود که جاه و مرتبه‌شان اعتلا پیدا کرده بود، ناخودآگاه خود را بالاتر و بهتر و صد آب شسته‌تر از بقیه می‌پنداشتند. عیسی به عمد سوار خر می‌شد تا همه آن مقام و مرتبه کهنه را به هیچ بگیرد و بر تمام مایملک ایشان تسخر زند. الان هم ما باید همین کار را بکنیم. به جای خر سوار دوچرخه شویم و سرخوشانه برای خود رکاب بزنیم تا این مناسبات احمقانه کنار برود. چه عیبی دارد اگر نمایندگان مجلس سوار دوچرخه شوند؟ اگر سربالایی‌های تهران اذیت می‌کند، دوچرخه برقی که هست. وزرا، وکلا، علما، سیاسیون، استادان دانشگاه، نویسنده‌ها، مشایخ در هر مرتبه و مقامی خوب است که پیاده یا سوار بر دوچرخه، این طرف و آن طرف بروند و کمک کنند تا هرچه زودتر این مریضی تفاخر به مال و اموال معالجه شود و ما از این حالت خودبزرگ‌بینی نجات پیدا کنیم. اینکه من و امثال من سوار دوچرخه شویم یا پیاده خیابان‌ها را گز کنیم، البته که خیلی خوب است اما برای اینکه یک اتفاق خوب در جامعه‌مان بیفتد لازم است که مقامات و مسئولان هم لباس مبدل دوچرخه بپوشند و در کوچه پس‌کوچه‌های شهر رکاب بزنند و با حقیقت شهر مواجه شوند. من نه مفسر قرآنم و نه می‌توانم برای مفاهیم قرآنی مصداق معلوم کنم. اما این را می‌دانم و به ضرس قاطع می‌گویم که این نوع مشی با مشی هون تفاوت از زمین تا آسمان دارد. هر کس از سر غرور و خودبزرگ‌بینی در خیابان‌های شهر آپ اند داون کند، به همان میزان از بندگی خدا دور شده است. مواظب باشید توجیهات معاویه‌ای فریبتان ندهند. پراید و پورشه‌اش فرقی نمی‌کند. همین که در حین رانندگی به حقوق دیگران تجاوز کنید و همین که در آلوده کردن هوا سهیم شوید و همین که خود را تافته جدابافته بپندارید، یعنی معنی مشی هون را درنیافته‌اید. البته که با دوچرخه هم می‌شود متکبر بود. حتی با پای پیاده خیلی‌ها گرفتار خودبزرگ‌بینی شده‌اند. بحث این نیست که دوچرخه خوب است و ماشین بد. بلکه ‌می‌گویم اگر بخواهیم بر وضعیت رقت‌بار امروزی‌مان واقف شویم، باید بدانیم که هر کدام از این ادوات با خودشان مشکلاتی دارند و اقتضائاتی. چیزی که مهم است این است که باید ببینیم با کدام یک از این‌ها آدم بودن و بی‌ضرر بودن و دیگری را نیازردن و متواضع بودن راحت‌تر است. و نکته آخر اینکه یکی از معانی مشی هون تواضع به ارض است. ما گاهی نه دیگر به انسان‌ها که به زمین فخر می‌فروشیم و به خاک بی‌احترامی می‌کنیم. دود ساختن شک نکنید که یعنی بی‌حرمتی به ارض. فرار از طبیعت هم یعنی خودبزرگ‌بینی. اگر عرض مرا قبول ندارید یک بار امتحان کنید. یک بار، ‌فقط یک بار با دوچرخه یا موتور برقی یا حتی پیاده به چپ و راست شهر بروید تا ببینید آشتی با طبیعت چه لذتی دارد.

دیدگاهتان را بنویسید