در باد

در باد


حمید هم اغلب روی پله مغازه نشسته بود حتی اگر مشتری داشت، هر طور شده به بهانه‌ای جلوی در می‌ایستاد، بعد زیرلبی و یواشکی، یکی نگاهش به جدول خیابان و دیگری به آسمان، به هم سلام می‌کردند


پریا دربانی


آن‌قدر پیله کردم تا مونا ماجرا را تعریف کرد. مات و مبهوت نگاهش کردم. فکرش را هم نمی‌کردم که حمید همچین کاری کرده باشد. معلم با خط‌کش به تخته کوبید. سرم را برگرداندم. ولی به جای «ذَهَبَ، ذَهَبا، ذَهَبو»ی روی تخته، درِ لاغرِ طوسی‌رنگی را دیدم که روی هر لنگه‌اش یک مرغابی نشسته بود. اصلِ واقعه همان‌جا، بین دو لنگه در اتفاق افتاده بود.

مونا و حمید خیلی وقت بود که هم را می‌شناختند ولی این موضوع را همان اول، رک و راست به من نگفته بود. اوایل هر بار که از جلوی خشکشویی سر کوچه‌شان رد می‌شدیم، می‌گفت: “از بوی خشکشویی‌ها خیلی خوشم میاد. تو چی؟” یا لباس عروسی را که به سقف آویزان بود، نشانم می‌داد و می‌گفت: “خیلی باحاله که آدم توی خشکشویی کار کنه. می‌تونه همه‌ش لباس‌های جورواجور بپوشه. مگه نه؟” بعدها گفت: “این پسره که این‌جا کار می‌کنه بانمکه. نه؟” خلاصه که مدت‌ها از شروع سال تحصیلی گذشته بود که بالاخره گفت نام پسر، حمید است و دیپلم دارد و شاگرد مغازه‌ است و با هم سر و سری دارند. این اواخر هم در برو بیاهای خانه‌تکانی، چند باری بردنِ پتو و پرده‌های خانه به خشکشویی را به عهده گرفته بود و آشنایی‌شان عمق بیشتری پیدا کرده بود.

بارزترین خصیصه چهره مونا این بود که موهایش روی پیشانی هفت می‌شد. مژه‌های بلندی داشت و چشم‌هایش کشیده بود. امتداد پلک بالا و پایینش مثل چشم‌های لیلیِ پیش‌دستی‌های مادربزرگ به هم نمی‌رسید و باز بود. خانه ما سه کوچه بالاتر از آن‌ها بود اما از کمر کوچه‌شان میان‌بری برایش وجود داشت. موقع برگشت از مدرسه هر بار که نزدیک خشکشویی می‌رسیدیم، مونا خودش را توی ویترین مغازه‌ها نگاه می‌کرد. مقنعه‌اش را صاف می‌کرد و عقب می‌کشید. لب‌هایش را گاز می‌گرفت که سرخ شوند. انگشتش را روی زبانش می‌کشید و به ابروهایش می‌مالید. حمید هم اغلب روی پله مغازه نشسته بود. حتی اگر مشتری داشت، هر طور شده به بهانه‌ای جلوی در می‌ایستاد. بعد زیرلبی و یواشکی، یکی نگاهش به جدول خیابان و دیگری به آسمان، به هم سلام می‌کردند.

همین. دوستی‌شان با تمام پهنا و عمقی که پیدا کرده بود به همین ختم می‌شد که حمید بنشیند روی پله مغازه و مونا رد شود، یا مونا تنهایی بپیچد توی کوچه و حمید مغازه را ول کند، دست‌هایش را توی جیبش فرو کند و آن‌قدر پشت سرش برود تا مونا در خانه را ببندد. البته درست دو روز پیش از آن واقعه که لای درِ طوسی‌رنگ خانه‌شان رخ داده بود، یک بار تلفنی با هم حرف زده بودند. حمید به هوای آماده بودن پرده‌ها زنگ زده بود و مونا خیلی اتفاقی گوشی تلفن را برداشته بود. هر دو فقط به هم سلام کرده بودند و ساکت مانده بودند. این‌طور که مونا می‌گفت، همان وقت زمین برای مدتی از گردش ایستاده بود. تمام ماشین‌ها، اتوبوس‌ها، قطارها، کشتی‌ها، رودخانه‌ها، ضربان قلبش، همگی متوقف شده بودند و حتی ساعت روی مناره میدان دیگر هیچ ثانیه‌ای را شماره نکرده بود تا این‌که بالاخره حمید پرسیده بود: “درس‌هات رو خوندی؟”

مونا معتقد بود که همین مکالمه مقدمه آن اتفاق شده. می‌گفت که تقصیر خودش بوده. فکر می‌کرد که اگر در جوابش نگفته بود “می‌خوای درس ازم بپرسی؟” و به رویش نخندیده بود، حمید ‌آن‌قدر پررو و وقیح نشده بود که بخواهد پایش را لای در بگذارد و صورتش را جلو بیاورد و این غلط‌ها ازش سر بزند.

مونا روی نیمکت ته کلاس نشسته بود و سرش را بالا نمی‌‌آورد. زنگ تفریح که خورد، از کلاس بیرون نرفتیم. پیشانی‌اش چروک افتاد، چشم‌هاش پر از اشک شد، لب‌هاش موقع حرف زدن طوری کج و معوج می‌شد که دلم آشوب شد. گفت: “به خدا، به جون مامانم من نمی‌خواستم. قبل از مدرسه مامان گفت تا ناهارت رو می‌کشم برو ماست بخر. حوصله مانتو پوشیدن نداشتم. تیشرت و شلوارِ خونه تنم بود. چادرنماز مامان رو سرم انداختم. بی‌جوراب، دمپایی پوشیدم. با خودم گفتم فوری میرم از بقالی ته کوچه که همسایه‌مون توی پارکینگ خونه‌ش باز کرده، می‌خرم و برمی‌گردم. خریدم. نمی‌دونم حمید سر ظهری، چرا سر کوچه وایساده بود. من رو که دید اومد توی کوچه. با اون سر و وضع اصلا دلم نمی‌خواست من رو ببینه. یک دستم که سطل ماست بود، با اون یکی هی چادر رو می‌کشیدم تا روی پاچه‌های شلوار گل‌گلی و دمپایی‌هام. باز باد می‌زد و کنار می‌رفت. از روی سرم سُر می‌خورد. گوشه چادر رو به دندون گرفتم. تندتند می‌رفتم که فقط زودتر برسم بپرم توی خونه. اصلا نگاهش نمی‌کردم. دوید. قبل از این‌که به خونه برسم، رسید. گفت: “بده من برات بیارم.” گفتم: “نه. برو. الان می‌بینن.” گفت: “کسی نیست. کی ببینه؟ اصلا ببینن.” چادرم ول شد. از سرم افتاد. باد زد، موهام مثل شلاق خورد توی صورتم. چیزی ندیدم. ماست رو ازم گرفت. موهام رو جمع کردم. قلبم مثل چی می‌زد. حلقم داغ شده بود. دست و پام می‌لرزید. موهام رو زدم کنار. چادر رو سرم کردم. باقیش رو محکم زیر بغلم زدم. تا خونه دویدم. پریدم توی دالون. دست دراز کردم و از لای در دسته سطل ماست رو گرفتم. اون ول نکرد. همین‌جور گرفته بود، زل‌زل نگاهم می‌کرد. سطل رو کشیدم. صورتش رو آورد جلو. خودمم اصلا نفهمیدم چی شد.”

مونا لب آستین مانتوش را در پنجه‌اش گرفت و محکم روی لپش که مثل تصویر فیلتر‌شده‌ای از ماه، پر از لکه‌های قرمز بود، کشید. انگار که با کیسه و سفیدآب بخواهد چرک صد ساله را بردارد.

“سطل ماست هم افتاد. فوری در رو بستم. اگر بابام این‌ها بفهمن می‌کُشَنَم.” بعد سرش را گذاشت روی نیمکت چوبی و های‌های گریه کرد. دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. کار دیگری بلد نبودم. نمی‌دانستم چه بگویم. خودم را جاش می‌گذاشتم تا ببینم چه کاری می‌شود برایش کرد. جز گریه کردن چیز دیگری به ذهنم نمی‌رسید که آن را هم خودش مشغولش بود. لال شده بودم. از خودم بدم آمده بود. به خودم فحش می‌دادم که برای رفیقم هیچ کاری ازم ساخته نیست.

زنگ تفریح تمام شده بود و مونا هنوز هق‌ و هق گریه می‌کرد. همکلاسی‌های فضول یکی‌یکی سر رسیدند. قیافه آدم‌های نگران و دلسوز به خود گرفتند و دوره‌اش کردند. تاراندمشان. نمی‌دانستم به چه بهانه‌ای نعش دستم را از روی شانه‌های مونا بردارم. نه دلداری داده بودم، نه یک کلام حرف زده بودم. فقط یک دستم را رویش آوار کرده بودم. بعد یکدفعه نمی‌دانم چه شد؟ از کجا به ذهنم رسید؟ بعد از آن همه وقت که لام تا کام حرفی نزده بودم، همان‌طور که دستم دورش بود، سرم را خم کردم، آب دهانم را قورت دادم و در گوشش گفتم: “تقصیر تو که نبوده. اگر بابات اینا هم فهمیدن بهشون بگو که تو نمی‌خواستی. بگو که خودتم ناراحتی. بگو که یهویی شده. تو هم که فوری در رو روش بستی. اصلا حالا بابات این‌ها از کجا می‌خوان بفهمن؟ بعد هم غیر از این حرف‌ها اگه خدا خیلی بدش میومد نمی‌ذاشت باد بپیچه زیر چادرت. واسه خدا کاری داره که نذاره باد بیاد؟ یا کوچه رو اونقد خلوت نمی‌کرد. یا اصلا یک کاری می‌کرد که مامانت غذایی درست کنه که ماست نخواد. مثلا به جای قرمه‌سبزی، آش درست کنه. نمی‌شد؟ اصلا مگه همیشه پرده برزنتی خونه‌تون گَلِ میخ طویله دیوار نبود؟ اگه امروز باد نزده بود و نیفتاده بود، اون وقت دیگه حمید کجا جرئت می‌کرد که کله‌ش رو بکنه تو؟ اصلا ندیدی که خدا چقدر به زمین و زمان قسم می‌خوره که من بخشنده‌ام؟ چرا یکی باید به یک چیزی اینقد تاکید کنه؟ خودش پرده رو انداخته، قند هم تو دلش آب شده.”

هیچ نفهمیدم که چه مزخرفی گفته‌ام. نفهمیدم این خزعبلات از کجا آمده بودند و چطور روانه زبانم شده بودند. فقط می‌دانستم که دیگر از نقش یک دوستِ لالمونی‌گرفته درآمده‌ام. معلم آمد. مونا رفت صورتش را شست و برگشت. زنگ تفریح بعدی که خورد، گفت: “گشنمه. ساندویچ کالباس بخریم؟”

روی نرده‌های راه‌پله نشست و سُر خورد. دمِ دکه مدرسه دستش را از روی توده بچه‌ها دراز کرد و بی‌معطلی دو تا ساندویچ خرید. لب باغچه حیاط مدرسه نشستیم. ساندویچش به نصف نرسیده بود که از جا بلند شد. خودش را نتکاند. دوباره دستی دراز کرد و یک پاکت چیپس خرید. مشت‌مشت خردشان می‌کرد و لای نان جا می‌داد و با کوکای سیاه فرو می‌داد. نگاهش کردم. یک روزه، به طرز باورنکردنی خوشگل‌تر شده بود. قدش بلندتر شده بود. چشم‌هاش درشت‌تر شده بود. کمرش قوس برداشته بود. از لب‌هاش بی‌آنکه گازشان بگیرد خون می‌چکید. پوستش می‌درخشید. تار موهاش از زیر مقنعه بیرون زده بود و با نسیم ملایمی تکان می‌خورد.

حالا چرا این چیزها را تعریف کردم؟ چون امروز بعد از پانزده سال مونا را دیدم. چاق شده بود. انگار همان صورت را از دو طرف کشیده باشی. از آن لک‌های قرمز هم خبری نبود. قاب تند و تیزی هم دور تا دور ابروهای خرمایی‌‌اش انداخته بود. در اینستاگرام همدیگر را پیدا کردیم. توی کافی‌شاپی قرار گذاشتیم. از عکس‌هاش فهمیدم که طراحی گرافیک تبلیغاتی می‌کند. اگر آن زمان که دبیرستانی بودیم، یکی بهم می‌گفت که مونا در آینده طراح می‌شود، هیچ باور نمی‌کردم. آن وقت‌ها هر کس درسش خوب بود، دکتر یا مهندس می‌شد.

چند بار آمدم بهش بگویم: “حمید رو یادته؟ یادته چقدر گریه کردی؟ دیگر ازش خبری نداری؟ دیگه هیچ وقت ندیدیش؟” نگفتم. ترسیدم خجالت بکشد. یا حالا که مادر و همسر است خوشش نیاید که من حمید را به خاطر داشته باشم.

یک مانتوی بلند گشاد پوشیده بود. چرخید که کیفش را…

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۰ همراه باشید.

بازدیدها: ۹۳

دیدگاهتان را بنویسید