درهایی که به رویم گشوده شد و درهایی که نشد

درهایی که به رویم گشوده شد و درهایی که نشد


احترام درها دست خودشان است؛ مردم باز و بسته شدن در را به رسمیت می‌شناسند مگر این‌که دری در باز بودن یا بسته ماندن افراط کند


شمیم مستقیمی


 

یک؛ از تلخ‌ترین اتفاقات دوران زندگیم، یکی وقتی بود که در سال‌های اول دانشجویی در دانشگاه پلی تکنیک، عده ای «در» دانشگاه را شکستند و وارد شدند. پس از آن چند بار دیگر این اتفاق را تجربه کردم. «در» دانشگاه، در به معنای عرفی آن نیست. مجموعه‌ای از نرده‌هایی است که پشتش پیداست. بیشتر یک “در” نمادین است. شکسته شدن این در نمادین هم حتی آزار دهنده بود چون در معنایش نوعی تهاجم را درک کردیم. این اولین باری بود که من در واقع آن سوی «در»ی بودم که به زور گشوده می‌شد. من بارها پشت “در”هایی بوده‌ام که به رویم بسته ماندند و لااقل در دلم بارها آرزو کرده بودم می توانستم برخی درها را از جا بکنم. اما این بار، اولین و آخرین باری بود که در، به سوی من، از جا کنده می‌شد. آن وقت بود که فهمیدم تا وقتی دری در کار هست، همیشه مهم است که بدانی کدام سوی آن ایستاده‌ای.

دو؛ «در» آن‌قدر کلمه رها و سبکی است که بعضی‌ها ازش خجالت می‌کشند و برای اینکه شرمشان را از بی‌چیزی و فقر این کلمه بپوشانند یک “ب” به آخرش اضافه می‌کنند و می‌گویند «درب». و به حساب خودشان وقتی می‌گویند درب، ادبی‌تر و محترمانه‌تر حرف می‌زنند. اما در همین طوری است. پیش پا افتاده و آسان، اما حیاتی و غیر قابل انکار.

سه؛ قسمت مهمی از زندگیم را پشت در اتاق این و آن گذرانده‌ام. در بسیاری از شرکت‌ها و سازمان‌ها، دستگاه کنترل از راه دور کوچکی نزد منشی هست که از دور با یک صدای چیلیک کوچک، در اتاق را برایت باز می‌کند. اینطوری، همین که وارد اتاق رئیس می‌شوی فکر می‌کنی اتفاق بسیار مهمی افتاده. «در» اتاق دکتر هم مرز جهانی دیگر است. قبل از عبور از این در، در میان بیماران نشسته‌ای. همه در چشم هم نگاه می‌کنند و منتظرند تا از آستانه در عبور کنند و پا بگذارند در آن اتاق دیگر.

چهار؛ پشت درها، امید گشایش هست. نشستن پشت «در» اتاق کس دیگری که کلید قفل کار تو در دست اوست، سه مرحله مشخص دارد: مرحله اول: رسیدن. وقتی که می‌رسی و می‌گویی که قبلا وقت گرفته‌ای، وقت قبلی کد عبوری است که به تو اجازه می‌دهد در برزخ پشت در بمانی. این مرحله اول معمولا مرحله خوشایندی است. می‌نشینی و در ذهنت حرف‌هایت را مرور می‌کنی، چند پیامک می‌زنی… در این مرحله «در» خوب و محترم است و تو آن را به رسمیت می‌شناسی. مرحله دوم: وقتی است که آن «در» در ساعت مقرر، باز نمی‌شود. ممکن است ملاقات قبلی طول بکشد، یا از آن بدتر، رئیس مشغول دیدن کارتابل یا حرف زدن با تلفن بشود. فکرهای ناخوشایند آرام‌آرام سروکله شان پیدا می‌شود اما اگر در تا قبل از رسیدن به مرحله سوم باز شود، اوضاع همچنان قابل کنترل است. در این مرحله، رسمیت درآرام آرام زیر سوال می‌رود. مرحله سوم: انتظار کشیدن همیشه حد و حدودی دارد. از خودت می‌پرسی چرا به جهان آن سوی در راه داده نمی‌شوی؟ ممکن است بلند شوی و اعتراض کنی… درهرحال، ذهنت طراوت و شادابی مرحله اول را ندارد. باید خودت را کنترل کنی. در این مرحله به “در” فحش می‌دهی.

پنج؛ هر دری، تا وقتی محترم است که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۰ همراه باشید.

بازدیدها: ۶۰

دیدگاهتان را بنویسید