این‌جا تهران است؛ ساعت بیست‌و‌چهار

این‌جا تهران است؛ ساعت بیست‌و‌چهار


دوازده ساعت خیلی خوب بود؛ دوباره یک، دو سه، چهار اما همه ماجرا از آن‌جایی آغاز شد که صدای بلند رادیوی عمو‌جان در یک بعد از ظهر تابستانی در حیاط چرتم را پراند


اسدالله امرایی


معلم شیمی پان‌ایرانیست‌مان به ضرس‌ قاطع می‌گفت سوئیسی‌ها و آلمانی‌ها از خرابه‌های تخت‌جمشید ساعت را دزدیده‌اند. البته او «فرمایشات» دیگری هم داشت که نه احتمال می‌دادیم غلط باشد، نه جرئت می‌کردیم چیزی بگوییم. آن روزها از موبایل و دوربین مداربسته خبری نبود و چون کتک خوردن بچه‌ها بین مردم دست به‌دست نمی‌شد، معلمان طوری با ترکه و شلنگ به کف دست‌مان می‌کوبیدند که تا چند روز نمی‌توانستیم دست‌ها را به هم بساییم. برویم سر بحث ساعت.

پدرم کارگر کارخانه چیت‌سازی بود، کارخانه‌ای که بیست‌و‌چهار ساعته فعال بود. شیفت پدرم ادواری بود. یک هفته صبح‌کار بود و باید شش کارت می‌زد تا دو بعد از ظهر. یک هفته نیز بعد از ظهر کار بود و از ساعت دو تا دهِ شب کار می‌کرد. شیفت شب هم از دَه شروع می‌شد تا شش صبح. امان از شیفت‌های صبح که دوبار باید بیدارباش می‌خورد. اولی برای نماز، دومی برای کار. یک ساعت سه ستاره شماطه‌دار کوکی آلمانی داشتیم که وقتی زنگ می‌زد صدایش تا سر کوچه می‌رفت. هنوز رادیو نداشتیم. تلویزیون هم عمومیت نداشت و مثل اینترنت که اول به کافی‌نت‌ها رسید، در قهوه‌خانه‌ها روشن می‌شد. پدرم مرد متشرعی بود و طرف مشورتش یکی از اقوام بود به اسم سیدعلی امام جماعت مسجد. هم‌ولایتی‌هایمان بود و روضه‌خوان ایام محرم و صفر. رادیو و تلویزیون را حرام می‌دانست و ما تا سال پنجاه و یک یا دو، در خانه از تلویزیون محروم بودیم. جرئت نمی‌کردیم به قهوه‌خانه هم برویم. گاهی از پشت شیشه تماشا می‌کردیم. مخصوصا روزهای جمعه تابستان. عمو جانم که دو سال از پدرم بزرگتر بود رادیو ارج «گروندیک» بزرگی خریده بود و…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۰ همراه باشید.

بازدیدها: ۲۶۷

دیدگاهتان را بنویسید