نه قیمتِ فلان زمین، نه فلان ضَمین

نه قیمتِ فلان زمین، نه فلان ضَمین


عظامی یعنی آن که به استخوان‌های پدرانش ببالد: معنایی دقیقاً عکس عِصامی که یعنی آن که به آنچه هست ببالد و بیهقی می‌نویسد که سردارِ محمودی را خیالی نبود که پدرش کیسه‌کش حمّام بود


یاسین حجازی


از خودم (چه پنهان از تو) بارها پرسیده‌ام که تو چون خودت خوبی، خوبی یا چون جای خوبی هستی. بعد دیده‌ام-حوری خانم- که تو اساساً بیرون از جایی که هستی بی‌تعریفی. صریح‌تر اینکه اصلاً نمی‌توانی باشی. هستیِ تو طفیلیِ آنجاست که هستی و الّا ما هم این طرف، توی دنیایمان، به بعضی‌ّها حوری می‌گوییم امّا تعارف چرا که تملّق می‌کنیم و مبالغه می‌کنیم اگر نفاق و مَکر نکنیم… ناراحت شدی؟ نقصِ تو نیست این؛ وصفِ توست. وصف هم نه؛ عینِ توست. به عروس‌ماهی چرا بر بخورد اگر کسی بگویدش که تو جز در آب نمی‌توانی بود. تو کاملی و زیبایی چون جایی هستی که هیچ کاستی و زشتی را درش راه نیست. تخیّلم تو را شبیه زیباترین ستارگان سینما می‌سازد و شرمِ این خیال بر من نیست. وقتی زیرِ پلّه‌ای باشی تنگ و تاریک و چرب از کثیفی، ذاتاً خیالت پرنده نمی‌تواند بود (کجا بپرد؟) لاجرم کرمی است که

ما هم دلمان به این چیزها خوش است

ما هم دلمان به این چیزها خوش است


سه یادداشت درباره سه فیلم: سوته‌دلان ساخته علی حاتمی، مودیلیانی به کارگردانی میک دیویس، زندگی خصوصی یک گربه اثر الکساندر همید و مایا درن


تدوین: فرانک کلانتری


مگر چاره دیگری هم بود؟

سوته‌دلان/ علی حاتمی

آرش شفاعی

جوان بودم، در ابتدای دروازه جوانی ایستاده بودم. دیوانه شعر شده بودم. ریاضی فیزیک می‌خواندم، در سال‌هایی که همه را عشق مهندس شدن و پولدار شدن کشته بود. در سال‌هایی که کنکور دادن گذشتن از دروازه سرنوشت بود. در سال‌هایی که یک لحظه را نباید از دست می‌دادی چرا که شاید یک تست عقب می‌افتادی. در آن سال‌ها به جای هندسه تحلیلی و قوانین نیوتن، «بدایع و بدعت‌های نیما یوشیج» دستم بود و قواعد عروض و قافیه را می‌آموختم. یک کلمه در یک شعر، یک بیت خوب در یک غزل، یک کرشمه سعدی و یک رندی حافظ خواب از سرم می‌پراند. حالا حساب کنید در این سن و سال و با این روحیات، فیلمی ‌به دستت بیفتد که یک دیالوگش این باشد: «بلا روزگاریه عاشقیت!»

می‌توانی در سن و سال احساسات جوانی باشی، دچار جادوی کلمات باشی و از سینما بیش از تصویر به واژه و دیالوگ فکر کنی و «سوته‌دلان» از این ‌رو به آن رویت نکند؟ با عشق‌های نوستالژیک، عجیب ‌و غریب و ویرانگرش؟ با دیگرگون کردن آدمیزاد با جادوی دلبستگی؟ با دمیدن شاعرانه‌اش در آتش احساسات رمانتیک؟

در سنی که آدمیزاد ایرانی بیش از هر دوران دیگری از زندگی‌اش به روان‌آزاری به جای دلبستگی معتاد است. در سنی که فکر می‌کنی عشق هیولایی…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۵ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۱۱۱

سرنوشت غم‌انگیز یک مسترکوئین

سرنوشت غم‌انگیز یک مسترکوئین


درباره کوئین شخصیت بخت‌برگشته‌ داستان پل استر و آن پرونده عجیب معمایی که سر و تهش معلوم نبود؛ پرونده‌ای که باعث شد او با تعدادی آدمِ مریض‌احوال آشنا شود


حامد یعقوبی


یکی از بدی‌های مطالعه آثار داستایفسکی و تولستوی و چخوف و بولگاکف و گوگول و… در نوجوانی این است که بقیه عمر به‌سختی می‌توانی از زیر سایه بلندشان بگریزی. من سال‌های سال است هر رمانی می‌خوانم خواه ناخواه با «جنایت و مکافات» و «برادران کارامازوف» و «مرشد و مارگاریتا» مقایسه‌اش می‌کنم. می‌دانم کار احمقانه‌ای انجام می‌دهم ولی ظاهرا گریختن از زیر آسمان بلند روسیه غیرممکن است. مطالعه داستان امریکایی و فرانسوی و ژاپنی و… لذت زیادی دارد ولی من مثل کبوترهای جلدی که دم به ساعت یاد گنبد امامزاده می‌کنند، هر طرف می‌روم در نهایت بازمی‌گردم به ادبیات روسیه! یک نیروی جادویی عجیب در ادبیات این کشور هست که آدم را مجذوب خودش می‌کند، حالا این را که نیروی کِشنده فوق‌الذکر چیست، از کجا آمده و چقدر به موقعیت منحصربه‌فرد جغرافیایی و اعتقادی روسیه در اروپا بستگی دارد، خدا می‌داند. جایی خواندم که آلبر کامو در جواب یک خبرنگار روسی، وقتی پرسیده بود چرا توی فرانسه به ادبیات روسیه بی‌توجهی می‌شود، دو قاب عکس دفتر کارش را که ظاهرا پشت سر آن جوانک روسی قرار گرفته بود، نشان داده و گفته بود: “به آن‌ها نگاه کن! من معتقدم اگر این دو نفر نبودند ادبیات فرانسه هرگز صاحب جایگاه فعلی نمی‌شد.” توی آن دو قاب، پرتره‌هایی از تولستوی و داستایفسکی دیده می‌شد.

چندی پیش درست راس ساعت یازده شب، وقتی خرسم یاد سیبری و بازخوانی ادبیات روسیه کرده بود و قصد داشتم همه کتاب‌های تلنبار‌شده روی میز تحریرم را بردارم و داستان‌های روسی را جایگرین آن کنم و اگر خدا خواست چیزی درباره آن بنویسم، کتاب سفیدرنگ نیمه‌پهنی چشمم را گرفت. روی کتاب با قلم قرمز نوشته شده بود: «سه‌گانه نیویورک، نوشته پل استر، ترجمه شهرزاد لولاچی و خجسته کیهان» خدا می‌داند مدت‌ها بود دلم می‌خواست این کتاب را بخوانم، گویی نخواندن آن را گناهی نابخشودنی می‌دانستم. ظاهرا خیلی از …

 

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۴ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۱۹

دولتش جاوید و نامش جاودان

دولتش جاوید و نامش جاودان


گفت‌وگو با سیدیحیی یثربی درباره مرحوم علامه طباطبایی/ او علامه را آغازگر سبک تفسیری جدید در جهان تشیع ایرانی می‌داند


سجاد صداقت


سید‌محمدحسین قاضی طباطبایی تبریزی معروف به علامه طباطبایی بی‌شک یکی از مهم‌ترین چهره‌ها در بستر تفسیر و فلسفه در ایران است. مردی که با تفسیر سترگ «المیزان» و در ادامه با آثار فلسفی خود اتفاق تازه‌ای در دوران خود رقم زد و همچنان موافق و مخالف بر این نکته تاثیر دارند که علامه طباطبایی تاثیری بزرگ در عرصه اندیشه‌ورزی شیعه در ایران داشت. سیدیحیی یثربی استاد بازنشسته فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی در گفت‌وگوی پیش‌رو با «کرگدن» ضمن بیان نکاتی از روش و منش علامه طباطبایی، به بیان خاطراتی از استاد خود می‌پردازد. خاطراتی که شاید کمتر پیش از این بازگو شده باشد.

تاکنون درباره وجوه گوناگون شخصیت مرحوم سیدمحمد حسین طباطبایی از جنبه‌های مختلفی بحث شده است. اما نکته مهمی که درباره ایشان وجود دارد، این است که او را «علامه» خوانده‌اند. این توصیف غیر از مرحوم علامه طباطبایی برای کسان دیگری نیز استفاده شده است. شما پیش از این نسبت به کار بردن این وصف برای برخی از افراد اعتراض داشته‌ و نکاتی را نیز مطرح کرده‌اید. سوال اول من این است که آیا می‌توان مرحوم طباطبایی را با ویژگی‌های موردنظر شما، «علامه» نامید؟

ما در سنت خودمان عنوان‌هایی داریم که این عنوان‌ها به اشخاص معروف و محترم داده شده است. به عنوان مثال «آیت‌الله» الان در جامعه ما رایج شده است. قبل از «آیت‌الله» نیز لقب «حجت‌الاسلام» باب بود و همچنان نیز کاربرد دارد. اولین کسی که در میان مسلمانان لقب حجت‌الاسلام گرفت، امام محمد غزالی بود. این لقب در آن زمان یک لقب رقابتی بوده است. چون یکی از مقامات و شخصیت‌های اسماعیلیه «حجت» بوده و در برابر این دیدگاه امام محمد غزالی را حجت‌الاسلام نامیدند که اگر کسی به دنبال حجتی در اسلام است، غزالی حجت‌الاسلام است نه آن حجت که در نزد اسماعیلیان مطرح شده بود. این عنوان‌ها محصول رقابت شدید بین شیعیان اسماعیلی و خلافت بغداد و ملکشاه سلجوقی بود. زمانی در کل کشور به دو یا سه نفر «آیت‌الله» گفته می‌شد ولی الان می‌بینیم که خیلی‌ها به خیلی‌ها این لقب را می‌دهند و در آینده احتمالا لقب دیگری که مخصوص انسان‌های بسیار برجسته باشد، جای «آیت‌الله» را خواهد گرفت. مانند زمانی که «آیت‌الله» جای «حجت‌الاسلام» را گرفت. اما عنوان «علامه» بیشتر بر اساس سواد و اطلاعات یک فرد به او گفته می‌شد. القابی مانند «آیت‌الله» و «حجت‌الاسلام» بیشتر مربوط به فقه و تفسیر و مسائل دینی است ولی «علامه» بیشتر به کسی که در علوم دیگر مثل عقاید، فلسفه، کلام، حدیث‌شناسی و… انسان جامعی باشد، به کار می‌رود. به شکل دقیق نمی‌دانم که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۴ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۳۴

دکان فروش معجون

دکان فروش معجون۱


روی پوستر یک ضربدر قرمز کلفت کشیده شده بود: شیطان حالتان را ‌می‌گیرد؟ با شربت‌های ضد شیطان ما درست و حسابی حالش را بگیرید


نویسنده: سدریک تن۲/ تحلیلگر: شادمان شکروی


داستان

قبل از این‌که وارد بشوم، کلاهم را وارسی کردم تا ببینم درست و راست هست یا نه. زنگ برنجی بالای در به صدا درآمد و نزول اجلال مرا خبر داد. صاحب دکان با موی خاکستری از آن طرف پیشخان با نگاه بانمکی به من زل زده بود.

– صبح شوما خوش داداش.

– مال توام خوش اخوی.

لبخندش را که با لبخند پاسخ دادم، به نشانه این‌که مرا به جا آورده چشم‌هایش یک‌هوا در حدقه گرد شد. کمی مودب‌تر گفت: “ها. شما را یادم اومد. رنج‌های بر باد رفته چطور بود آقا؟”، “حلالت باشه. سنت به سنتش. رنج‌هایم بر باد رفت. سرفه‌م به‌کلی قطع شد.”

بعضی آدم‌ها هستند که این‌طور دکان‌ها را به‌اصطلاح تاریک و دلگیر می‌دانند و به‌خصوص وقتی بفهمند کجا هستند، اخمشان توی هم ‌می‌رود؛ جاهایی در محله‌هایی که پاتوغ دزدهای خرده‌پا و دکه‌های توسری‌خورده‌ای است که کلم بروکلی ‌می‌فروشند. با این حال من یکی فکر ‌می‌کنم از روی منطق هم که شده این قبیل دکان‌های فروش معجون خیلی هم نباید به این خلوتی و سوت و کوری باشند. آن هم وسط این همه آدم که وقتشان را به وول خوردن روزانه توی هم ‌می‌گذرانند. حتی این وقت روز هم مشتری توی دکان نبود. فقط من بودم و یک زن که لباس بلند پوشیده بود و کلاهی با تور روی سرش کشیده بود و داشت مثل مفتش‌ها ردیف شیشه‌های پشت پیشخان را دقیق نگاه ‌می‌کرد. روی دیوار پوسترهایی بود که انواع محصولات کارآمد را تبلیغ ‌می‌کرد؛ از شربت‌های نیروزا که شما را از فرط قدرتمندی منفجر ‌می‌کند تا روغن‌های پوست (با ضمانت صددرصد که پوستتان را حسابی از چهار جهت کش ‌می‌دهد). یک پوستر دیگر هم به دیوار بود که به یک جفت دندان نیش بیرون‌زده و یک جفت شاخ روی کله مزین بود. روی پوستر یک ضربدر قرمز کلفت کشیده شده بود: شیطان حالتان را ‌می‌گیرد؟ با شربت‌های ضد شیطان ما درست و حسابی حالش را بگیرید.

– خب. حالا چی‌کار براتون ‌می‌تونم بکنم؟

فروشنده به سمت قفسه پشت سرش برگشت و شروع کرد به ردیف کردن شیشه‌هایی که از رنگ قرمز شرابی پر شده بودند. گفت: “بازم همون رو ‌می‌خواید؟ یه چیز دیگه هم داریم که محشر ‌می‌کنه. اسمش آواز سیرن‌هاست. سه تا قاشق بخور و بعد صدات میشه قشنگ‌ترین صدایی که آدمیزاد توی همه عمرش شنیده. ‌می‌تونی با خیال راحت بری و به عنوان خواننده حرفه‌ای توی برنامه‌های کشف استعداد، خودت رو نشون بدی و یک ذره هم نگران رد شدنی، چیزی نباشی.”، “راستش…” همان‌طور که در یکی از قفسه‌ها را تکان ‌می‌دادم، گفتم: “داروی خوابی، چیزی داری؟”

خب راستش همین‌طوری به فکرم رسیده بود. تصمیم قطعی نداشتم ولی رفتار فروشنده دوستانه بود و آدم شجاعت پیدا ‌می‌کرد که حرف دلش را …

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۴ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۱۲۸

خوش گذشت؛ خداحافظ

خوش گذشت؛ خداحافظ


رومن گاری دوم دسامبر سال ۱۹۸۰ با شلیک گلوله‌ خودش را کشت، فکر کردیم خوب است به مناسبت سالروز مرگش یادی از او بکنیم


مرضیه اسدی


“روموشکا! روموشکا! بیا داریم شام می‌خوریم.” مادرم من را با این اسم صدا می‌کند، حتی جلوی در و همسایه و توقع دارد یک روز از من ویکتور هوگویی، گابریل دانونزیویی، چیزی دربیاید. مادرم خیلی به اصول پایبند نیست، عاشق‌پیشه است و بلندپرواز. با این حال هیچ خوش ندارم مثل پدرم او را ناامید کنم. پدرم، جناب لبیا کاتسف، یک روز جل و پلاسش را جمع کرد و از پیش ما رفت. لابد کنار ما خیلی بهش خوش نمی‌گذشت. حالا من مجبورم کوتاهی‌های او را جبران کنم تا مادرم را به آرزوهایی که درباره من دارد برسانم؛ یکی‌اش همین انتخاب اسم. درستش این است که الان سر میز شام باشم و در حال خوردن سوپ گوجه و نان جو و سیب‌زمینی پخته. اما حالا کجام؟ ‌وسط اتاق کوچکم نشسته‌ام و دارم دنبال یک اسم درست و حسابی می‌گردم. نامی برازنده یک نویسنده بزرگ: رومن کاتسف، کات… کیم… رومن… «روموشکااا غذا سرد شد.» بی‌خیال! فردا دوباره فکر می‌کنم.

من رومن کاتسف، رومن گاری، شاتان بوگات، وسکو سینیبالدی، امیل آژار و چند نفر دیگر هستم. خب حالا خیالم کمی راحت است و اگر بمیرم خیلی غصه نمی‌خورم. تا همین‌جایش هم…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۴ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۱۳۲

باند ما ناشران

باند ما ناشران


درباره «رئیس‌جمهور ما»، پنجمین رمان فیلیپ راث که به کلی ناامیدکننده و غیرقابل خواندن است اما به دلایلی که بر کسی پوشیده نیست ترجمه و چاپ شده است


آرش سالاری


«رئیس‌جمهور ما»، پنجمین رمان فیلیپ راث، در حوالی سی‌و‌پنج سالگی‎اش است که اخیرا بعد از سال‌ها دوباره به فارسی ترجمه شده؛ رمانی کوتاه و پرشتاب و البته سیاسی مانند اکثر آثار او که اگرچه پرداختی محکم دارد اما از ضعف محتوایی رنج می‌برد. این رمان اگرچه در زمان تالیف اثری پیشرو و نماد وظیفه ادبیات متعهد بود اما امروز کتابی غیرقابل خواندن است. و چند دوگانه دیگر که همه با هم به یک مسئله بنیادین برمی‌گردند؛ همان که پاشنه‌آشیل مشترک بسیاری از آثار ادبی در اقبال نیافتن نزد مخاطب ایرانی و به تبع لکه‌دار شدن شهرت تعداد پرشماری از نویسندگان مطرح بوده است: نابهنگامی. یعنی انتخاب اشتباه اثری که زماندار بوده و حالا زمانه‌اش گذشته و بیشتر از جنبه ادبی، جنبه محتوایی آن است که غالب می‌شود و می‌تواند باعث نادیده گرفتن کتاب و ارتباط پیدا نکردنش با مخاطب بشود، حتی اگر از نظر ادبی جنبه‎های مثبت ابدی داشته باشد.

قصه «رئیس‌جمهور ما» – یا آن‌طور که نام واقعی‌اش است و به…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۳ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۱۱۵

سبکی تحمل‌ناپذیر هستی

سبکی تحمل‌ناپذیر هستی


درباره عشق اف. اسکات و زلدا فیتز‌جرالد/ همه آن دو را به عنوان اسکات و زلدا می‌شناختند؛ احتمالا تنها زوج ادبی که با اسم‌های کوچکشان شناخته شده بودند


تام گلیاتو/ ترجمه صوفیا نصرالهی


زلدا فیتزجرالد متعلق به یکی از خانواده‌های تراز اول امریکا بود و به عنوان نقاش و رمان‌نویس و البته همسر نویسنده‌ مشهور، اسکات فیتزجرالد، شناخته می‌شد. فیتزجرالد یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان قرن بیستم امریکاست و همیشه خدا پیوندی قوی میان زلدا و اسکات برقرار بود.

 

زلدا سایر، دو ماه پیش از ازدواج برای نامزدش، اسکات کی. فیتزجرالد، می‌نویسد: «هر دوی ما تصاویری زنده و پرزرق و برق هستیم که توجه‌ها را جلب می‌کنیم. از آن نوع تصاویری که جزئیات هم در آن‌ها آشکار است. اما من می‌دانم که رنگ‌های ما با هم آمیخته خواهد شد…» و برای یک دهه بعد، آن‌ها به شیوه درخشان و قابل توجهی با هم درآمیخته شدند. همه آن دو را به عنوان اسکات و زلدا می‌شناختند؛ احتمالا تنها زوج ادبی که با اسم‌های کوچکشان شناخته شده بودند. آن‌ها مسیرشان را در طول زندگی در دو قاره کنار هم طی کردند تا زمانی که اعتیاد به الکل و دیوانگی چراغ رابطه‌شان را خاموش کرد اما صمیمتشان هیچ‌گاه از بین نرفت. النور لاناهان ۴۸ ساله که یکی از نوادگان آن‌هاست، می‌گوید: «حتی در تاریک‌ترین دوران اسکات عاشق او بود و هنوز باور داشت که آن‌ها یک روح هستند در دو بدن.»  رابطه‌ای که در…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۳ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۱۵۰