درهای کوروساوا و فورد و برگمان و والش

درهای کوروساوا و فورد و برگمان و والش


بد نیست سری به «در»‌های مکاتب مختلف سینمایی بزنیم و در فرصتی کوتاه آن‌ها را با هم مرور کنیم و از لذت و آگاهی که به ما می‌دهند، دوباره و چندباره حظ ببریم


الکساندر اوانسیان


«یک ماه کار صبورانه؛ در باز شد.»

(از دیالوگ فیلم «یک محکوم به مرگ فرار کرده است» به کارگردانی روبر برسون، ۱۹۵۶)

«در» همیشه برای نگارنده مقوله جذابی در سینما بوده است و خواهد ماند! درهایی که از زمان سینمای صامت روی پاشنه چرخیدند و تا قرن ۲۱ ادامه‌دار شدند و مستدام. بی‌شک پشت هر در، لااقل در جهان سینما، چیزی برای ارائه شدن به مخاطب وجود دارد. نکته جالب این است که درها در ژانرهای سینمایی، خود همواره نقش‌های مختلفی را بازی کرده‌اند؛ به فرم و اندازه درها دقت کنید، به نوع باز و بسته شدنشان، به مصالحی که با آن ساخته شده‌اند، حتی به چشم‌اندازی که برای شخصیت پس از باز یا بسته شدنشان به نمایش می‌گذارند، به رویکردهای دراماتیک‌شان، حتی به حزن و اندوهشان. «در» یک کمدی یا «در» یک نوآر یا «در» یک علمی – تخیلی یا یک فیلم ترسناک دهه بیست حتی، هیچ کدام را تقریبا نمی‌توانیم جای دیگری به کار ببریم. گویا این درها طوری ساخته شده‌اند که فقط در آن ژانر به‌خصوص باید باز و بسته شوند یا حتی هیچ‌گاه باز نشوند تا برای ابد آنچه در پشتشان مخفی است، به شکل یک معما باقی بماند. دری که با باز‌شدنش به روی شخصیت داستان رفعتمان بخشیده و دری که منظره پشت آن منزجرمان کرده است. گاهی این «در» در خدمت و گاهی در خیانت به شخصیت‌ها ظاهر شده‌ است؛ جایی که نباید باز شده و جایی که باید بسته می‌مانده، چهار طاق باز شده است! در سینما درهایی می‌بینیم که گمان می‌رفت باز شدنشان امیدی باشد بس سترگ اما پشتش یک هیچ بزرگ در انتظار شخصیت اصلی داستان بود و شاید هم در انتظار خود ما. دری که هیچ‌گاه امید به باز شدنش نبود و ناگهان… دری که پیامد باز یا بسته شدنش شاید انقیاد است و شاید رهایی؛ ممکن است سکوتی باشد هزار ساله و تنهایی یا مرگی تلخ و شاید شکنجه‌ای ابدی.

بد نیست سری به «در» در مکاتب مختلف سینمایی بزنیم و در فرصتی کوتاه آن‌ها را با هم مرور کنیم و از لذت و آگاهی که به ما می‌دهند دوباره و چندباره حظ ببریم. هر چند شاید در ظاهر برخی از آن‌ها آنچنان خوش‌صدا باز و بسته نشوند!

در‌های مکتب مونتاژ؛ در‌های چوبی یا پولادین زمخت و خشن روسی که با سرعت زیاد باز و بسته می‌شدند تا رازهای سرزمین شوراها آشکار و فاش نشود و گاهی هم به ‌عمد بشود! دری که ایوان مخوف می‌خواست پشت آن برای همیشه جنایت‌هایش را مخفی کند و آیزنشتاین بی‌موقع بازش کرد تا مورد خشم ویرانگر استالین قرار بگیرد. دری که الکساندر داوژنکو اعتقاد داشت باغ‌های بزرگ سیب اوکراین را فقط باید با چارچوب آن‌ها قاب بگیرد. دری که نتوانست مادر پودوفکین را جلو دار باشد تا محل سلاح‌های انقلابیان را لو ندهد. دری که اجازه داد مستندساز بزرگ، ژیگا ورتوف، با دوربین فیلمبرداری‌اش از آن رد شود و حماسه حضور خلق سرخ را به تصویر بکشد. دری که آندری تارکوفسکی آن را رو به تبعید و غربتش گشود تا مخاطب شاهد سوختن تمام هستی الکساندر در ایثار بزرگش باشد. دری رو به استاکر یا همان الکساندر کایدانوفسکی، تنها‌ترین سرگشته سرزمین سترون روسیه؛ دری گشوده رو به شرح مصائب آندری روبلف جوان از آوریل ۱۹۶۵ تا همیشه!

درهای مکتب امپرسیونیسم؛ درهایی قرار گرفته در بازی نور و سایه که گویا از بینشان می‌توان به تماشای ابدی دگا، رنوآر، مونه، پیسارو و سزان ایستاد و به طراوت رابطه‌شان با آبل گانس، مارسل لربیه، ژان اپستاین، ژاک فدر، لویی دلوک و ژرمن دولاک چشم دوخت. دری که چهار طاق آن را آبل گانس باز گذاشته تا برای همیشه به تماشای «ناپلئون»اش بنشینیم؛ تماشای ناپلئون با آن تدوین پرشتاب و سوپر‌ایمپوزها و سیستم پولی که جزو اولین‌های پرده عریض در سینما بود. و این «در» در ۱۹۲۷ گشوده شد. دری که ژان اپستاین با «قلب وفادار» به سال ۱۹۲۳ رو به زیبا‌ترین جلوه‌های بصری امپرسیونیسم می‌گشاید و در فیلم «سقوط خاندان آشر»  دری رو به سرد‌ترین و سترون‌ترین بازی نور و سایه باز می‌شود که پشت آن نقاشی می‌خواهد زیبایی را جاودانه کند و با این‌که می‌داند با اتمام کار آن زیبایی محض (همسرش) به کام مرگ می‌رود، همچنان حاضر به نیمه رها کردن اثرش نیست و گاهی مخاطب تصمیم می‌گیرد در را به روی قصر آشر ببندد و فقط به زیبایی فکر کند و نه مرگ! دری بسته زیر نور غروب طلایی خورشید که مارسل لربیه باز کردنش را به عهده مخاطب گذاشت تا اگر دلمان خواست سر از راز کسالت و بیهودگی ماتیا پاسکال که خبر مردن خود را قبل از مرگش در روزنامه خوانده، دربیاوریم.

در‌های مکتب اکسپرسیونیسم؛ سیاه با چوب‌هایی خراش‌خورده، بی‌منفذ، زمخت و بدهیبت بر لولاهای روغن‌کاری‌نشده. دری گشوده رو به زوال و درد و تاریکی و فریاد‌های جگرخراش، دفرمگی و سکوت‌های سیاه طولانی و وحشت که یک سوی آن غول‌هایی چون ارنست بارلاخ، ماکس بکمان، کته کلویتس، آگوست فون زیتسویتس و ارنست لودویگ کیرشنر ایستاده‌اند و در سمت دیگرش رابرت وینه، فریتس لانگ، فریدریش ویلهلم مورنائو، گئورگ ویلهلم پابست، لپو پیک و کارل بوزه. دری گشوده و فراخ رو به تیمارستان دکتر کالیگاری و سزار آدمکش در پر‌کنتراست‌ترین سایه‌های شوم و جهنمی و به نوعی تجسم و پیش‌بینی به قدرت رسیدن شیطان مجسم، هیتلر! و تاثیر انکار‌ناپذیر چوب‌کندهای لیونل فاینینگر بر دکور فیلم، چوب‌کند‌هایی به مانند طوفان، دهکده بر فراز تپه و شهر سوزان گئورگ آ. ماتی. دری رو به تاریکی‌های «دکتر مابوزه: قمار‌باز» و جهان رو به انحطاط اخلاقی و زوال عقل انسان‌ها و حکومت مطلق جهل و سیاهی. دری که فریتس لانگ با باز کردنش به‌درستی شروع حکومت رایش سوم را برای آلمانی‌ها به نمایش گذاشت. تصاویر فیلم نزدیکی زیادی با چوب‌کند‌های اریش گلدبلوم دارند. به‌خصوص آثاری با عنوان مجانین، دری رو به قصر سنگی و صلب بورگندی و حماسه توتنی نیبلونگن‌ها و روایت داستان زیگفرید و کریمهیلد به نوعی حکایت مردم زمانه خودش که از پیش برایشان شکست بزرگ جنگ اول و ظهور نازیسم مقدر بود، تمام درهای قصر رو به اتاق‌هایی باز می‌شود که سرنوشت محتوم و معصومانه کریمهیلد در آن‌ها به تلخی رقم می‌خورد، سرنوشت روح زخم‌خورده زن آلمانی پس از جنگ اول جهانی در پس‌زمینه‌هایی متاثر از آثار نقاشانی به مانند آرنولد بوکلین و کاسپار فریدریش به نمایش در‌آمده. دری غول‌آسا از جنس سنگ سیاه، باز رو به قصر نوسفراتوی خون‌آشام یا در دخمه چرکتاب و غرق در کپک‌زدگی فاوست که توسط مورنائو به استادانه‌ترین شکل ممکن رو به روحیه و سبک زندگی آلمان قرون وسطی باز شد تا پیشگویی خود را از فروش روح رایش سوم به شیطان به تصویر بکشد؛ با نگاه و تاثیرپذیری هوشمندانه از چوب‌کندهای ارنست لودویگ کیرشنر آثاری چون سه کوره راه، قایق بادبانی در فیمان و طوفان اثر گئورگ آ. ماتی. دری که سال ۱۹۲۵ گئورگ ویلهلم پابست، از لای آن ما را به مهمانی خیابان‌های کثیف و سرد و تاریک وین بعد از جنگ اول می‌برد، دری رو به تمام خیابان‌ها و محله‌های بی‌نشاط، محله‌هایی که شرافت انسان توسط پا اندازان و قوادان به قرص نانی فروخته می‌شود، دری که مخاطب را با زشتی‌های یکی از زیبا‌ترین شهر‌های جهان رودررو می‌کند، بی‌هیچ پرده پوشی وسانسور. تماشای چیزی این چنین سیاه و چرک و زخمی، تنها از چهارچوب در گشوده شده یک فیلمساز کاربلد و تاثیرگذار میسر است و قاب‌هایی که درهای این فیلم‌ساز می‌سازد، قاب‌هایی که در اعماقشان به خاطرات یک دختر تیره بخت، جعبه پاندورا و جبهه غرب می‌رسد تا مخاطب را به تحلیلی درست و یکه از خوی حیوانی انسان در زمانه سخت و دشوار برساند و زنگ خطری را به صدا در بیاورد برای نابودی اخلاقی وارثان فرهنگ و تمدن اروپایی. نگاه کنیم به فیلم مرد سوم کارول رید که در سال ۱۹۴۹ ساخته شد و تنها چند سال پس از جنگ دوم. درهای کارل رید این بار رو به قعر زمین گشوده می‌شود، رو به فاضلاب‌های سیاه وین تا هری‌لایم. اروسن ولز تبهکار را برای فرار به آغوش بویناک تودرتویش فرو می‌کشد و در انتها جسدش را بالا می‌آورد. بدی را در هیچ کنجی نمی‌توان پنهان کرد زیرا روزی وقت برملا شدنش فرا خواهد رسید. شاید امروز آدم‌های زیادی علاقه‌ای به باز کردن این در‌ها نداشته باشند اما مگر می‌شود این درها را نادیده گرفت؟

دری مخوف که به سال ۱۹۳۵در نورنبرگ آلمان رو به گردهمایی عظیم نازی‌ها توسط لنی ریفنشتال – بزرگ‌ترین و نام‌دارترین زن فیلمساز قرن بیستم – باز شد و از آن تاریخ تا به امروز برای دوباره گشودنش یا نشدنش اختلافات زیادی وجود دارد. دری که رو به نمایش پیروزی اراده یک شخص باز شده بود اما مسئله اصلی و مهم و هنوز باقی است. در عمق منظرهایی که چهارچوب در آن را قاب گرفته، ناسورترین زخم تاریخ بشری دیده می‌شود: جنگ دوم و تمام تبعاتش!

اما همیشه قرار نیست درهای تاریخ سینما بر روی لولا‌های خود بچرخند و باز و بسته شوند. آکیرا کوروساوا، میکیو ناروسه، کنجی میزوگوچی، ماساهیرو شینودا، ماساکی کوبایاشی و… درهایی را رو به مخاطب باز کردند که به گونه‌ای دیگر بر پاشنه‌های خاص خود چرخیدند: راشامون، ریش قرمز، دژ پنهان، سریر خون؛ این فیلم‌های کوروساوا را نمی‌توان دید بی‌آنکه پشت هر دری که قرار است باز شود توشیرو میفونه افسانه‌ای را برای حل یک بحران یا ایجاد یک بحران پشت آن چهارزانو نشسته بر تاتمی یا در حال شمشیر زدن و حتی می‌خوارگی متصور نشویم. جهان مردانه‌ای که از لابه‌لای در‌های کشویی چوبی کورروساوا ما به دیدنش دعوت می‌شویم، بسیار متفاوت از نگاه کنجی میزوگوچی به قاب درهای ژاپنی است. شاید در نگاه اول این در‌ها مانند در‌های سینمای اروپا و هالیوود در ژانرهای متفاوت چندان با هم از نظر ساختار ظاهری فرق نداشته باشند اما فرم اثر و روایت داستان کاراکتر‌ها هر کدام از این درهای ژاپنی را به ناگاه از حالت اولیه خودش خارج می‌کند و راهی می‌شود برای ورود مخاطب به جهان شخصیت‌های فیلمسازان ژاپنی. عبور یک رونین، یک راهب، یک زن بدکاره، یک خائن به امپراتور، یک روشنفکر، یک کامیکازه را در فیلم‌های ژاپنی مرور کنیم. در‌ها همه یک شکل و یک اندازه‌اند اما این شان حضور کاراکتر هنگام عبور از این در‌ها است که شکل سیالی به آن‌ها می‌بخشد. این یکی از جادوهای فیلمسازان ژاپن است.

درهای جهان خشن و مردانه کوروساوا را قیاس کنیم با در‌های ظریف و شکننده میزوگوچی. درهایی باز شده رو به ظرافت و زیبایی پایمال شده زن ژاپنی در ادوار مختلف تاریخی: داستان آخرین گل داوودی، اوگتسو مونوگاتاری، چیکاماتسو مونوگاتاری، سانشوی مباشر، زندگی اوهار، شین هیکه مونوگاتاری و دیگر فیلم‌های او. این‌ها همه درهای گشوده شده به زندگی زن‌هایی است که به بدنامی متهم شده‌اند یا ستم مضاعفی را تحمل کرده‌اند. درهایی باز رو به چنبره تعصبات طبقاتی، تقدیر، حلقه روابط غیر انسانی که در آن آزادی و اراده انتخاب مفهمومی ندارد. جهان در منتهای خشونت و بی‌رحمی پیش می‌رود و زنان جایی میان واقعیت و کابوس و رویا باید برای بقا سخت بجنگند و تمام این‌ها در میزانسن‌های پرشکوه، از بین درهایی که از زیباترین قصر‌ها تا مفلوک‌ترین خانه‌های حاشیه‌نشینان روایت می‌شود، دیده می‌شوند. دری رو به زن‌هایی که گاهی میان تفسیر و همزادپنداری با آن‌ها مخاطب باید چون سرنوشتشان انتخاب سختی انجام دهد. حرکت آرام و نرم دوربین ماسائو تامای، فیلمبردار فیلم‌های میکیو ناروسه، به سمت درهای ژاپنی در بیشتر موارد می‌تواند مثال خوبی باشد برای ناپایداری اوضاعی که از قرار آرام و ساکت است. ناروسه معمولا از در‌ها عبور نمی‌کند و مخاطب را بیشتر به پرواز خیال وا می‌دارد. اتفاق‌ها معمولا در خارج از قاب رخ می‌دهد، در آرام‌ترین شکل با سهمگین‌ترین و هولناک‌ترین اثر. در آثاری چون صدای کوه یا ضیافت و همچنین در ابرهای شناور شاهد مبارزه فرسایشی و بعضا بی‌صدای زنانی هستیم که تن به شعار نداده‌اند و عملگرا هستند و می‌دانند که جنگ‌شان نتیجه‌ای برای خودشان نخواهد داشت اما امید به آینده‌ زنان در جامعه مدرن مرد سالار ژاپن، مانعی برای سرسختی‌هایشان نیست. اما یکی از پر شکوه‌ترین در‌های تاریخ سینما بی‌شک قاب دری است که ایتن ادواردز – جان وین – جویندگان جان فورد را قاب می‌گیرد. قابی که شمایل ابدی یک انسان همیشه تنها در میان باد‌های سرگردان را می‌سازد. دری که تراژدی یک انسان تک‌رو را نشانمان می‌دهد. دری باز به سوی آبی‌ترین آسمان و لم‌یزرع‌ترین صحرا‌.

برویم سراغ درهای سینمایی دیگر؛ تمام آن درهایی که همفری بوگارت در چهارچوبشان با یک اسلحه کهنه و دندان‌های کلید شده ایستاده تا از شرافت و مردانگی دفاع کند، با این که می‌داند هیچ کدام از درهای کازابلانکا برای رسیدن دو دلداده به هم باز و بسته نخواهند شد. قلب مردانه‌اش را دری می‌کند تا اینگرید برگمان با گذر از آن در یادها جاودانه شود. درهایی را که رائول والش در دهه پرشور بیست رو به مخاطب با گشاده‌دستی تمام…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کردن ۱۱۰ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۷

من و محمدامین و علیرضا قبل از نازنین

من و محمدامین و علیرضا قبل از نازنین


در صفحه مشترک فیسبوکمان تصویری سه نفره از خودمان بارگذاری کرده بودیم و زیرش نوشته بودیم: خوبی سینمای نوآر این است که زندگی کاملا مردانه را به رسمیت می‌شناسد


حامد یعقوبی


درست یک سال و دو ماه و سیزده روز بعد فهمیدیم که اسم ما را گذاشته بودند مثلث چای و قهوه و سیگار. من، محمدامین، علیرضا؛ سه عنصر نامطلوب که به شکل کاملا تصادفی با هم در کافه آشنا شده بودیم و شبیه آرمانگرایانی که پافشاری بر هدفی موهوم آن‌ها را حول یک ایدئولوژی جمع می‌کند، به توافقی نانوشته دست یافته بودیم که نتیجه آن نشستن دسته‌جمعی سر یک میز مربع‌شکل بود که پنج صندلی داشت ولی ما از دوتای آن‌ها برای گذاشتن کیف و کوله‌مان استفاده می‌کردیم. میز جایی گوشه کافه قرار گرفته بود، رو به سالن و پشت به دیوار؛ همین اعتماد‌به نفسی مضاعف ما را می‌داد که از آن در جهت استحکام حلقه کوچک خودمان استفاده می‌کردیم. دیوار، خیالمان را از جایی که نمی‌دیدیم راحت کرده بود و می‌دانستیم کسی از قفا تهدیدمان نمی‌کند. در فیلم‌های وسترن دیده‌ام هفت‌تیرکش‌ها حواسشان جمع است کسی پشت سرشان قرار نگیرد؛ حق هم دارند، آدمی که بی‌گدار به آب بزند و نداند پشت سرش دارد چه اتفاقی می‌افتد، خودش را به کشتن می‌دهد. میز مربع ما در آن سه‌گوش استراتژیک، مناسب‌ترین جایی بود که می‌توانستیم انتخاب کنیم. از باند دیواری بی‌کیفیتی که بهترین موسیقی‌ها را هم با خش‌خشی آزاردهنده پخش می‌کرد دور بودیم، بوی روغن سوخته تمرکزمان را نمی‌گرفت، آفتاب فرصت نمی‌کرد صریح و برنده روی میزمان پخش شود و مهم‌تر از همه، می‌توانستیم همه کسانی را که به کافه رفت‌و‌آمد می‌کنند یا سر میزها مشغول بحث درباره موضوعات روزمره می‌شوند، زیر نظر داشته باشیم. کافه سرزمین بحث‌های بی‌سر و ته بود و ما شیفته مداخله در مباحثی که احساس می‌کردیم به آن مسلطیم و بدبختانه سر میزهای دیگر دارد به ناشیانه‌ترین وجه ممکن، به نتایج احمقانه ختم می‌شود.

قبل از آن، یعنی قبل از روزی که تصادفا اتفاقی ما را به اتحادی ناخواسته برساند، هر کدام میز کوچک گِردی داشتیم که وسعتش نهایتا می‌توانست پذیرای یک فنجان، یک کتاب، یک پاکت سیگار و یک ظرف غذا باشد. آن روز شنبه ساده‌ای بود که اگر دقت می‌کردی با دوشنبه و چهارشنبه هیچ فرقی نداشت. آفتاب شبیه کارگری بود که بعد از چند ساعت کار روزانه، جایی دور از چشم مردم دراز کشیده بود و آسمان با چند لکه ابر به صورت نوجوان تازه‌بالغی می‌مانست که نو به نو جوش‌های چرکی یکدستی‌اش را گرفته‌ بودند. کافه نه شلوغ بود نه خلوت، فرهاد مهراد داشت آهنگ «جمعه» را می‌خواند و یکی، دو تا از سالن‌دارها سرِ میز روبروی آشپزخانه، با چشم‌هایشان بسته داشتند زیر لب با او همخوانی می‌کردند. خواندن با خوانندگان مشهور عادت همه ایرانی‌هاست، حتی کسانی که نمی‌توانند شعر‌ها را درست یاد بگیرند. همه چیز مثل مسابقه دو تیم حذف‌شده از یک تورنمنت نامعتبر کسالت‌بار بود که محمدامین از کوره دررفت.

روایت محمدامین از جایی که من نشسته بودم

در صفحه چهل، پنجاه رمان «در رویای بابل» براتیگان، وقتی کارآگاه آسمان‌جلش در مخمصه‌ای خجالت‌آور گیر کرده بود و من داشتم با کنجکاوی بچگانه‌ای مسیر زندگی نکبت‌بارش را تعقیب می‌کردم، محمدامین هندزفری سیاه همیشگی‌اش‌ را از گوش خارج کرد و با صدایی که نه دوستانه بود نه عصبانی، یعنی چیزی بین این دو به نظر می‌رسید، رو به سالن‌دارهای نشسته سر میز روبروی آشپزخانه، گفت: “اگر این قهوه است منم باراک اوبامام.”

روزهای آخر ریاست‌جمهوری اوباما بود و کم‌کم داشت حضور ترامپ در کاخ سفید جدی می‌شد، گرچه کسی باور نمی‌کرد هیلاری کلینتون بازی را به این کارخانه گوشت نخراشیده که موهای زرد و لب و لوچه کشیده‌اش آدم را یاد دانلد داک می‌انداخت، واگذار کند.

به جز یکی، دو نفری که مشخص بود حرف‌های عاشقانه‌‌شان را گذاشته‌اند توی کافه به هم بزنند، بقیه سرشان را بالا گرفتند تا ببینند محمدامین چه می‌گوید، به‌خصوص که او جمله نیمه‌طنز متهورانه‌ای را برای بیان اعتراضش انتخاب کرده بود که هر آدمی می‌توانست بفهمد سی، چهل ثانیه‌ به آن فکر کرده است. انگشتم را گذاشتم لای کتاب و در حالی که ترجیح می‌دادم زودتر غائله فیصله پیدا کند تا ببینم کارآگاه ریچارد براتیگان می‌خواهد چه خاکی به سرش کند، چشم دوختم به محمدامین. کمی طول کشید تا سالن‌‌دارها به خودشان بیایند. از جایی که من نشسته بودم نمی‌شد همه حرف‌ها را شنید، به‌خصوص که سالن‌دار اصلی ترجیح می‌داد آرام صحبت کند و بی‌این‌که اجازه بدهد اعتراض محمدامین روی دیگران اثر بگذارد، با او به توافق برسد. صدای سالن‌دار به گوش نمی‌رسید ولی از خلال حرف‌های محمدامین می‌شد تشخیص داد به چیزی که خودش اسمش را گذاشته بود «آب بستن به قهوه» معترض است. سالن‌دار و محمدامین مشغول مذاکره بودند که علیرضا از سمت دیگر کافه با صدایی که واضح به گوش می‌رسید، گفت: “من هم مثل همیشه چای دمی سفارش دادم ولی این دمی نیست… از رنگ و روش معلومه با یه کیسه‌ای سر و تهش رو هم آوردید.”

روایت علیرضا از جایی که من نشسته بودم

علیرضا مثل همیشه نبود. از سر و وضعش پیدا بود روز بدی را پشت سر گذاشته. کلافه به نظر می‌رسید. حتی می‌شود گفت تا حدودی افسرده بود. ادکلن نزده بود و به جای کتاب خواندن با موبایلش ور می‌رفت. طبق یک قاعده طبیعی، با یک لیوان چای می‌شود دو، سه نخ سیگار کشید ولی زیرسیگاری روی میزش هفت، هشت تا فیلتر داشت. وقتی صدای اعتراضش بلند شد جای این‌که به سالن‌دار نگاه کند، چشم دوخت به محمدامین. کسی رمز این نگاه را تفسیر نکرد ولی من که از زاویه مناسبی داشتم ماجرا را دنبال می‌کردم می‌فهمیدم اگر می‌خواست صرفا اعتراضش را به گوش سالن‌دارها برساند باید به آن‌ها نگاه می‌کرد، در صورتی که او با زل زدن به صورت محمدامین ناخودآگاه دنبال متحد گشته بود. یک کاغذ تا‌شده گذاشتم بین صفحات و سیگارم را روشن کردم و منتظر شدم واکنش کافی‌من‌ها را ببینم. زبان بدن اگر با ناخودآگاهی همراه شود به‌خوبی می‌تواند بیان‌کننده نیات آدم‌ها باشد. از لیوان علیرضا به جز یکی، دو جرعه چیزی نمانده بود ولی با رفتار معترضانه‌اش عملا به محمدامین فهمانده بود که می‌تواند روی او حساب کند. سالن‌دار که به نظر نمی‌رسید احمق باشد، ترجیح داد به آشپزخانه برود و برای معترضان کافه‌اش یک قهوه خوب با یک لیوان چای دمی بیاورد. نه بحث تازه‌ای باز کرد نه جلوی اعتراضات مقاومتی نشان داد، بدون این‌که چیزی بگوید رفت توی آشپزخانه و در یک واکنش منطقی اول صدای موسیقی را کم کرد و بعد سالن‌دار دیگر را صدا زد. آن طرف محمدامین که از نتیجه آشوبش راضی به نظر می‌رسید، یک سیگار از پاکت نیمه‌پُرش بیرون کشید و سعی کرد با فندک زیپوی زردرنگی که همیشه خدا روی میزش افتاده بود، آتشش بزند. یکی، دو بار انگشت شستش را روی سنگ فندک حرکت داد ولی شعله‌ای از آن بیرون نیامد. ظاهرا بنزین فندک تمام شده بود. من هیچ وقت نفهمیدم دلیل علاقه افراطی آدم‌ها به زیپو چیست. آیا این همه دنگ و فنگ برای روشن کردن یک سیگار که می‌تواند با کبریت توکلی و فندک کلیپر دوهزار تومانی مشتعل شود، عاقلانه است؟ از جایم بلند شدم و فندکم را برداشتم.

روایت من و محمدامین و علیرضا

صدای خس‌خس زیپوی بدون بنزین با اولین تقه‌ای که من روی سر فندکم زدم خاموش شد و آتش را گرفتم زیر سیگار محمدامین. موقعی که داشت با یک پک نیمه‌عمیق پال‌مال سفیدرنگش را با آتش من روشن می‌کرد، نیم‌نگاهی به دستم انداخت و با انگشت پشت دستم را لمس کرد. این عادت سیگاری‌هاست؛ یک قانون نانوشته جهانی که همه معنی آن را می‌فهمند. اگر سیگار کسی را روشن کنی، بدون این‌که چیزی بگوید با انگشت به دستت می‌زند تا مراتب قدردانی‌اش را اعلام کرده باشد. اولین باری که این صحنه را دیدم، ساعت سه نیمه‌شب دور میدان آزادی پای بساط یکی از این فروشندگان خیابانی که چای و بیسکوییت و لبو دارند، نشسته بودم و چای می‌خوردم که رهگذری تازه از اتوبوس‌های ترمینال بیرون آمده، ازم پرسید فندک دارم و بعد از این‌که من سیگارش را روشن کردم، با انگشت زد پشت دستم و بی‌این‌که چیزی بگوید راهش را گرفت و رفت. از آن زمان این حرکت مشفقانه تبدیل شد به یکی از روشن‌ترین تصاویری که از رفاقت دو مرد می‌توانم در ذهن داشته باشم.

وقتی محمدامین دود ناشی از اولین پک را بیرون داد، من که تقریبا دولا بودم روی میز او و طوری بالای سرش ایستاده بودم که پشتم به میز خودم بود، چیزهایی گفتم که مطمئن شد من نیز معنی قهوه نامرغوب را می‌دانم. واقعا هم می‌دانستم؛ چند ماه پیش یک قهوه زهرماری بدطعم کاری کرده بود که مدت‌ها جز چای لب به چیزی نمی‌زدم. گپمان بعد از چند جمله به معرفی برندهای خوب قهوه‌ رسیده بود که علیرضا یک کبریت خارجی که عکسی از مرلین مونرو رویش نقش بسته بود، گذاشت روی میز محمدامین. هر دو برگشتیم و او را نگاه کردیم.

روایت من و محمدامین و علیرضا قبل از نازنین

هر روز راس ساعت چهار عصر آن‌جا بودیم. از میزهای قبلی فاصله گرفته بودیم و جایی می‌نشستیم که پشتش دیوار بود. من و علیرضا بیشتر کتاب می‌خواندیم و محمدامین به کارهایش می‌رسید. من اگرچه ادبیات امریکا را دوست داشتم ولی شیفته رمان‌های روسی بودم، علیرضا مارکز و دار و دسته رئالیسم جادویی را ترجیح می‌داد و محمدامین با نفرت از سینمای هالیوود، عاشق فیلمسازان روشنفکر اروپا بود. در سینما آبمان داخل یک جو نمی‌رفت ولی هم را با نوعی سخاوتمندی دموکراتیک تحمل می‌کردیم. کتاب می‌خواندیم، بحث می‌کردیم، قرار سینما می‌گذاشتیم، نوشته‌هایمان را برای هم می‌خواندیم، به میزهای کناری می‌خندیدیم و عین منتقدان موج نوی سینمای فرانسه، میزمان را «کایه دو سینما»یی می‌دانستیم که بعضی مباحثش می‌توانست به صفحات ادبی و هنری روزنامه‌ها راه پیدا کند. از چشم دیگران مشتی علاف بودیم که قدر بهترین سال‌های عمرشان را نمی‌دانند، از نگاه خودمان مشتی علاف که قدر بهترین سال‌های عمرمان را می‌دانیم. به شوخی اسم گروه را گذاشته بودیم «اخوانِ ثالث» و طوری که مشخص باشد چقدر از این خوش‌ذوقی خرسندیم، همه جا آن را معرفی می‌کردیم؛ حتی در فیسبوک صفحه‌ای با همین اسم باز کرده‌ بودیم و در عکس بالای صفحه، جایی که به تایم‌لاین مشهور بود، تصویری سه نفره از خودمان بارگذاری کرده بودیم و زیرش نوشته بودیم: «خوبی سینمای نوآر این است که زندگی کاملا مردانه را به رسمیت می‌شناسد.» در عکس به دیواری آجری تکیه داده بودیم که جا‌ به جا آثار کهنگی روی آن مشخص بود.

خوب یادم هست، یک روز حدود ساعت شش‌و‌نیم عصر بود…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۰ همراه باشید.

بازدیدها: ۸

صد و نود و نه روز و یک شب

صد و نود و نه روز و یک شب


نامه همیشه نشانه تمنای نویسنده است که می‌خواهد دیده شود، بماند و نرود؛ نامه ناکام‌ترین تلاش انسان است برای قربت که خود حاصل غربت است


امیرحسین کامیار


هزار و هفتصد و چهار قدم؛ این دقیقا فاصله‌ من است با پستخانه‌ منطقه و البته شامل گام‌هایی نمی‌شود که در داخل اداره پست برمی‌دارم تا به صندوق پستی برسم. از در ورودی به بعد صدای کوبش قلبم چنان بلند است که دیگر نمی‌توانم قدم‌ها را بشمارم؛ تا برسم به صندوق، بازش کنم، ببینم نامه ندارم، سردم شود، تلخی بنشیند سر زبانم، آهسته در را ببندم و برگردم. باز هزار و هفتصد و چهار قدم تا خانه که انگار هرچه به آن نزدیک می‌شوم از من فاصله می‌گیرد، شبیه تو.

شده صد و نود و نه روز که مانده‌ام بی‌خبر. شهریور که رفتی گفتی مدام برایم می‌نویسی. همان موقع باید می‌فهمیدم که چرند گفته‌ای. تو آدم مداومت نبودی، نیستی. آخرین نامه‌ات شب یلدا به من رسید. به فال نیک گرفتمش، فکر کردم احتمالا قرار است این شب طولانی حسرت‌بار تمام شود. آدم عاشق قابلیت حیرت‌انگیزی در تفسیر دلخواه رویدادهای جهان دارد. همه چیز انگار می‌شود نشانه، همه چیز انگار می‌شود تو؛ از این همه بودن و نبودنت کلافه‌ام. از آن موقع تا حال برایت چهارده نامه نوشتم، یازده تا را داخل پاکت گذاشتم و نُه نامه را پست کردم؛ جملگی بی‌فایده. سه بار هم به التماس مجید را برداشتم و رفتیم مخابرات تا با آن شماره کذایی که در نامه اولت برایم نوشتی تماس بگیریم. آخرین بار زنی گوشی را برداشت و به انگلیسی چیزهایی بلغور کرد که درست نفهمیدم. زبانم هیچ وقت خوب نبود، دلیلی برایش نداشتم. زندگی من همین‌جاست؛ وسط آدم‌هایی که فارسی حرف می‌زنند و از راست به چپ می‌نویسند. تو اما مرغ مهاجر بودی از همان ابتدا؛ از هر خیابانی در تهران که می‌گذشتیم می‌گفتی: “اه من این‌جا کلاس زبان می‌اومدم”. من نیشخند می‌زدم، تو چشم‌هایت را تنگ می‌کردی، ادای قهر درمی‌آوردی و می‌گفتی: “خودتو مسخره کن، مثل تو بی‌سواد باشم خوبه؟” من بی‌سواد نیستم، فقط دلم نمی‌خواهد زبان کشوری را یاد بگیرم که تو را از من دور کرد. مجید را برده بودم که اگر باز زنک جواب داد بفهمد چه می‌گوید و تو را بجوید. پرسیده بود که تو کدام شهری؟ جواب دادم: “سانفرانسیسکو” خندید که “الاغ طرف یه نفره رفته سانفرانسیسکو، تو نشستی این‌جا سماق می‌مکی؟” نفهمیدم چرا این را گفت. زد پشتم که “صد دفعه گفتم به جای این‌که هفت بار پاشی بری سینما «لیلا» ببینی یه بار بیا بشین برات «دایی‌جان ناپلئون» بذارم که بفهمی سانفرانسیسکو چرا این همه مهمه.” حوصله نداشتم. فهمید، ادامه نداد. زنگ زدیم. یک بار کسی گوشی را برنداشت، دفعه دوم نبودی، مرتبه سوم گفتند که از آن‌جا رفته‌ای، نمی‌دانند که کجا. کجا رفته‌ای تو؟ من چرا پس مانده‌ام همان‌جا، با همان حال، شبیه آن نیمه‌شب که وسط میدان شصت‌ونه نارمک بوسیدمت؛ اولین بوسه، آخرین بوسه، تنها بوسه.

هجدهم مهرماه آخرین باری شد که صدایت را شنیدم. تماس گرفته بودی. گفتی برایم حال و احوالت را نوشته‌ای. صدایت هیجان‌زده و شاد بود. خوشحال شدم که سرحالی، غمگین شدم که سرحالی. پرسیدم: “پسرهای کلاستون خوبن؟” خندیدی و گفتی قبراقِ قبراق. ساکت شدم؛ فهمیدی، گفتی خر نشو، گفتی دوستم داری، گفتی نامه را بوسیده‌ای، گفتی تلخی نکنم. نامه‌ات دو هفته بعد رسید. با انگشتانم دست کشیدم روی تک‌تک کلمه‌هات. روی آن سین لرزان، میم بلند، ب برجسته؛ روی یک‌به‌یک حروف نوشته‌ و نانوشته‌ات. بعد آن آخرش جای لب‌هات را دیدم، داغ شد دستم از خیالت. پاکت نامه را بردم گذاشتم توی صندوق پستی‌ام. حالا هربار که بازش می‌کنم نشانی از تو در آن است. دست می‌کشم روی آدرسی که نوشته‌ای و برای لحظه‌ای فکر می‌کنم که نزدیکی.

ذهنم جفنگ می‌بافد، تو دوری. آدم برای کسی که نزدیک است نامه نمی‌نویسد. نامه نتیجه فاصله است؛ فاصله‌ای که امیدواری با کلمات بر آن پل بزنی، چیره شوی، عبور کنی و برسی به آن که باید. این نامه نیست که به دست گیرنده می‌رسد، بلکه تکه‌ای از جان نویسنده است که خود را تسلیم نوشتن می‌کند تا شاید دیده شود. نامه نوشتن تلاشی سهمگین برای تبدیل غیبت کسی به حضور است. او را به نزد خویش خواندن، خود را به او عرضه داشتن. نامه همیشه نشانه تمنای نویسنده است که می‌خواهد دیده شود، بماند و نرود. نامه ناکام‌ترین تلاش انسان است برای قربت که خود حاصل غربت است. بله بله، می‌دانم که دارم فلسفه می‌بافم و به قول تو پز ادبی می‌دهم. نزدیک اگر که بودی چقدر به آن قربت و غربت می‌خندیدی. هربار مرتکب چنین گنده‌گویی‌هایی می‌شدم می‌گفتی یاد معلم ادبیات دبیرستانت می‌افتی که از قضا هیز هم بود. می‌گفتی: “مث آدم نمیشه حرف بزنی و بنویسی تو؟” نمی‌شد. من اصلا بلد نیستم که حرف بزنم، من فقط می‌توانم که بنویسم. آدم کتبی‌ام، نه شفاهی. یادت هست که کلافه می‌شدی از سکوت‌های طولانی‌ام پشت تلفن؟ یادت هست دیگر، نه؟ در قلب هر انسانی احساساتی وجود دارد که تن به گفتار نمی‌دهد و فقط می‌شود با نوشتن به آن‌ها دست یافت. برای همین بود که هربار می‌خواستم چیز مثلا مهمی برایت بگویم حتما می‌نوشتم. مثل همان نامه نخست که نوشتم: «خانم من خاطر شما را می‌خواهم.» و تو بعدها با خنده گفتی: “یه آن فکر کردم قائم مقام فراهانی عاشقم شده.” برای آن نخستین نامه در چمدانت جا بود؟ همراهت تا سانفرانسیسکو آمد؟ تا این ناکجایی که در آن گم شدی…

پر شده‌ام از پرسش و نوشتن جست‌وجوی پاسخ نیست، خلاص شدن است از این همه صدا. برای قرن‌ها و قرن‌ها آدم‌ها در چنین موقعیتی نوشته‌اند و نوشته‌اند و نوشته‌اند. آن غزل حافظ را شنیده‌ای لابد که با این بیت شروع می‌شود: «از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه/ انی رایت دهرا من هجرک القیامه» حافظ هم انگار دلش شبیه من پر بوده، برای همین نوشته که دلتنگم، نوشته با این‌که می‌دانم مرا نمی‌خواهی باز نمی‌شود که دست بردارم از خواستنت، نوشته همه در اطرافم در کار ملامت منند به خاطر خواستن تو، نخواستن تو. نوشته «والله ما راینا حبا بلا ملامه» در صف ملامتگران نفر اول خودمم و نفر دوم مجید. دوری تو انگار ما دو نفر را به هم نزدیک‌تر کرد. احتیاج دارم کنارم باشد، بابت بیهوده بودن این عشق غر بزند، دعوا راه بیندازد، تشر بزند تا شاید به فکر بیفتم که هی برای هیچ کس است که داری می‌نویسی. مجید نقش عقل منفصلم را بازی می‌کند اما از قلبم دور است، نمی‌داند که تو آن‌جا، هنوز و همچنان همه کسی. چرا دیگر جوابم را ندادی؟ چرا ننوشتی؟

اولش فکر کردم که شاید اتفاقی برایت افتاده باشد. مضطرب بودم و هراسان. هر شب می‌رفتم شهرک غرب و از جلوی خانه‌تان می‌گذشتم. لابد به من می‌خندی اگر که بگویم چشم می‌چرخاندم که ببینم جلوی در خانه‌تان پارچه سیاه نصب شده یا نه و نمی‌دانی چه نفسی از سر آسودگی می‌کشیدم وقتی می‌دیدم خبری نیست. یک بار هم تا صبح همان‌جا ماندم، آن‌قدر پلکیدم تا پدرت از خانه بیرون آمد؛ راننده اداره آمده بود دنبالش. گوشه‌ای ایستادم و تماشایش کردم. ریشش سه‌تیغه بود، خیالم راحت شد که تو خوبی لابد. آن اول‌ها هر شب می‌رفتم، بعد هفته‌ای یکی، دو بار و حالا شاید ماهی یک دفعه. هنوز همه چیز امن و امان است، تو سالم و سرحالی فقط دیگر من برایت وجود ندارم. این فکر که می‌افتد به جانم خشمگین می‌شوم. بعد برای یک آن از دلم می‌گذرد که کاش همان پارچه سیاه جلوی در خانه‌تان نصب بود، کاش مرده بودی اما مرا رها نمی‌کردی. بعد زود از خودم خجالت می‌کشم؛ از تو، از پدرت، از همه چیز و همه کس. عشق گاهی روشن‌ترین بخش‌های جان آدمی را نشانش می‌دهد، وقت‌هایی هم او را با تاریک‌ترین سویه‌های وجودش دست به گریبان می‌کند. من مانده‌ام در تاریکی و گویی هرچه نور بوده جمع شده در دو چمدان قهوه‌ای که تو با خودت بردی.

مجید همین‌ها را می‌بیند که مدام ملامتم می‌کند. در آن موارد معدودی هم که مشغول توبیخ نیست، با مهربانی خفه‌ام می‌کند. چند وقت پیش‌تر دعوتم کرد اتاقشان، خوابگاهِ دانشکده فنی، امیرآبادِ بالا. خودش سه‌تار می‌زد و هم‌اتاقی‌هایش کمانچه و دف؛ کنسرت مجانی. آخرش شعری خواندند که به قول خودشان سرود رسمی فنی‌های دانشگاه تهران بود: «ای عاشقان ای عاشقان پیمانه‌ها پر خون کنید» بغض داشتم، اشک شد. سرم را انداختم پایین که نفهمند. مجید فهمید، لعنتی همیشه می‌فهمد. چیزی نگفت فقط بساط ساز را جمع کرد و نوار گذاشت. از این آهنگای دامبولی که طرف خیلی خجسته می‌خواند: «دلبری هزار ماشالا/ تو با این داغ لبات سوزوندی دل ما را» بعد خودش هم با آن قدِ دراز پا شد و شروع کرد به رقصیدن و ادای زن‌های کاباره‌ای را درآوردن. تا از من خنده نگرفت ول نکرد. مجید می‌گوید باید ولت کنم، باید فراموشت کنم، اصلا باید بروم سراغ یک نفر دیگر؛ به قول خودش یکی از همین کشته‌مرده‌هایم. بهش گفتم بس کند، خفه شود و دست از سرم بردارد. بهش گفتم یک نسخه از این آهنگی که خواندند برایم جور کند. گفت اجرای زویا ثابت و محمدرضا لطفی را از این آهنگ دارد. جور کرد. همراه همین نامه برایت می‌فرستم. بداند خفه‌ام می‌کند. نمی‌فهمد که نمی‌توانم دست بردارم. می‌خواهم اما نمی‌توانم. آدم گاهی تلخ‌نگاهی به خودش می‌اندازد و حیران می‌شود که چقدر میان خواستن و توانستنش فاصله است.

آن روز عصر هم میان ما همین اندازه فاصله بود. ناغافل پیغام دادی که می‌خواهی مرا ببینی. خوشحال آمدم. رفتیم آن کافه ته خیابان چهارم یوسف‌آباد. تا نشستیم مثل همیشه دو دستت را به سمتم دراز کردی تا بگیرمشان. بعد آهسته و شمرده شبیه آدم‌هایی که چیزی را تمرین کرده‌اند گفتی: “پذیرشم اومده، میرم سانفرانسیسکو.” چند لحظه نفهمیدم چه گفتی. همچنان همان لبخند ناشی از لمس دستانت روی لب‌هایم بود، احمق به نظر می‌رسیدم لابد. بعد چند دقیقه توانستم خودم را جمع کنم، فهمیدم…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۰ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۷

درهایی که به رویم گشوده شد و درهایی که نشد

درهایی که به رویم گشوده شد و درهایی که نشد


احترام درها دست خودشان است؛ مردم باز و بسته شدن در را به رسمیت می‌شناسند مگر این‌که دری در باز بودن یا بسته ماندن افراط کند


شمیم مستقیمی


 

یک؛ از تلخ‌ترین اتفاقات دوران زندگیم، یکی وقتی بود که در سال‌های اول دانشجویی در دانشگاه پلی تکنیک، عده ای «در» دانشگاه را شکستند و وارد شدند. پس از آن چند بار دیگر این اتفاق را تجربه کردم. «در» دانشگاه، در به معنای عرفی آن نیست. مجموعه‌ای از نرده‌هایی است که پشتش پیداست. بیشتر یک “در” نمادین است. شکسته شدن این در نمادین هم حتی آزار دهنده بود چون در معنایش نوعی تهاجم را درک کردیم. این اولین باری بود که من در واقع آن سوی «در»ی بودم که به زور گشوده می‌شد. من بارها پشت “در”هایی بوده‌ام که به رویم بسته ماندند و لااقل در دلم بارها آرزو کرده بودم می توانستم برخی درها را از جا بکنم. اما این بار، اولین و آخرین باری بود که در، به سوی من، از جا کنده می‌شد. آن وقت بود که فهمیدم تا وقتی دری در کار هست، همیشه مهم است که بدانی کدام سوی آن ایستاده‌ای.

دو؛ «در» آن‌قدر کلمه رها و سبکی است که بعضی‌ها ازش خجالت می‌کشند و برای اینکه شرمشان را از بی‌چیزی و فقر این کلمه بپوشانند یک “ب” به آخرش اضافه می‌کنند و می‌گویند «درب». و به حساب خودشان وقتی می‌گویند درب، ادبی‌تر و محترمانه‌تر حرف می‌زنند. اما در همین طوری است. پیش پا افتاده و آسان، اما حیاتی و غیر قابل انکار.

سه؛ قسمت مهمی از زندگیم را پشت در اتاق این و آن گذرانده‌ام. در بسیاری از شرکت‌ها و سازمان‌ها، دستگاه کنترل از راه دور کوچکی نزد منشی هست که از دور با یک صدای چیلیک کوچک، در اتاق را برایت باز می‌کند. اینطوری، همین که وارد اتاق رئیس می‌شوی فکر می‌کنی اتفاق بسیار مهمی افتاده. «در» اتاق دکتر هم مرز جهانی دیگر است. قبل از عبور از این در، در میان بیماران نشسته‌ای. همه در چشم هم نگاه می‌کنند و منتظرند تا از آستانه در عبور کنند و پا بگذارند در آن اتاق دیگر.

چهار؛ پشت درها، امید گشایش هست. نشستن پشت «در» اتاق کس دیگری که کلید قفل کار تو در دست اوست، سه مرحله مشخص دارد: مرحله اول: رسیدن. وقتی که می‌رسی و می‌گویی که قبلا وقت گرفته‌ای، وقت قبلی کد عبوری است که به تو اجازه می‌دهد در برزخ پشت در بمانی. این مرحله اول معمولا مرحله خوشایندی است. می‌نشینی و در ذهنت حرف‌هایت را مرور می‌کنی، چند پیامک می‌زنی… در این مرحله «در» خوب و محترم است و تو آن را به رسمیت می‌شناسی. مرحله دوم: وقتی است که آن «در» در ساعت مقرر، باز نمی‌شود. ممکن است ملاقات قبلی طول بکشد، یا از آن بدتر، رئیس مشغول دیدن کارتابل یا حرف زدن با تلفن بشود. فکرهای ناخوشایند آرام‌آرام سروکله شان پیدا می‌شود اما اگر در تا قبل از رسیدن به مرحله سوم باز شود، اوضاع همچنان قابل کنترل است. در این مرحله، رسمیت درآرام آرام زیر سوال می‌رود. مرحله سوم: انتظار کشیدن همیشه حد و حدودی دارد. از خودت می‌پرسی چرا به جهان آن سوی در راه داده نمی‌شوی؟ ممکن است بلند شوی و اعتراض کنی… درهرحال، ذهنت طراوت و شادابی مرحله اول را ندارد. باید خودت را کنترل کنی. در این مرحله به “در” فحش می‌دهی.

پنج؛ هر دری، تا وقتی محترم است که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۰ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۱

بزن ای ساعت شمس‌العماره

بزن ای ساعت شمس‌العماره


در مورد ساعت‌های بزرگ باورهای خاصی رواج دارد؛ مثلا پیشگوها در مورد برج ساعت لندن گفته‌اند هر وقت کلاغ‌های ساکن در این ساعت از برج بروند، بریتانیا نابود خواهد شد


احسان رضایی


بین همه اختراعات و اکتشافات بشر، ساعت یکی از جادویی‌ترین‌هاست؛ ساعت چیزی را می‌سنجد که ما آگاهی کمی از آن داریم. درباره ماهیت و چیستی زمان بحث‌های زیادی شده اما ته تهش دانشمندها و فلاسفه هنوز نتوانسته‌اند یک تعریف درست و درمانی از مفهوم زمان به دست بدهند. ولی حیرت‌انگیز است که ما چیزی را که نمی‌دانیم دقیقا چیست، اندازه می‌گیریم و دستگاه‌هایی برای سنجش آن ساخته‌ایم. آن لحظه‌ای که اولین بار به سر کسی زد که مثلا زمان پر شدن یک ظرف از آب یا شن را اندازه بگیرد، به گمانم اهمیتی به اندازه کشف آتش داشت. همان‌قدر که توان به خدمت گرفتن آتش مرموز و جادویی است و حق داریم فکر کنیم کسی آن را از خدایان دزدید و به بشر هدیه داد، فکر کردن به مفهوم سنجیدن زمان هم حیرت‌انگیز است. باز ساعت‌های آفتابی، آبی یا شنی با استفاده از همان عناصر موجود در طبیعت و نظم و نظام همان‌ها ساخته می‌شوند اما ساعت‌های مکانیکی و چرخش یک مشت چرخ‌دنده و پیچ و فنر چیز دیگری هستند. آن‌ها جادویی دارند که با آمدن ساعت‌های دیجیتال از یاد ما رفته‌اند. ساعت‌های دیجیتال با روشی مثل همان دانه‌های شن زمان را می‌سنجند. اما ماجرای ساعت مکانیکی از اساس چیز دیگری است. آن‌جا برعکس، باید به تعدادی فلز حالی کنی که در این واحد زمانی، این تعداد حرکت را به این شکل انجام بده. برای همین ساخت ساعت مکانیکی کار هر کسی نبوده. یک نمونه از این ماجراهای مربوط به ساعت را مهندسی به اسم حافظ اصفهانی، در قرن نهم و عهد تیموریان، در رساله‌ای به اسم «نتیجه الدوله» (چاپ بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۵۰) تعریف کرده و می‌گوید ایتالیایی‌ها ساعتی مکانیکی برای سلطان بایزید دوم فرستادند. سلطان عثمانی از روی چشم و هم‌چشمی از صنعتگران کشورش خواست مشابه آن را بسازند. چون نتوانستند حتی دستگاه را دوباره سر هم کنند، ساعت را به خراسان نزد نوادگان تیمور فرستادند. آن‌ها سراغ حافظ اصفهانی فرستادند و او ظرف بیست سال توانست این ساعت را بسازد. یعنی از بین همه مهندس‌های دو مملکت ایران و عثمانی فقط او می‌توانست چنین کند. قبل از آن هم ردِ نام خانوادگی «ساعاتی» را در خراسان برای یک خاندان سراغ داریم. همین حالا هم هر کسی نمی‌تواند ساعت‌های مکانیکی بزرگ را تعمیر یا نگهداری کند. چیزی خاص در این ساعت‌ها هست؛ نوعی از جادو. برای همین هم هست که در مورد ساعت‌های بزرگ باورهای خاصی رواج دارد. مثلا پیشگوها در مورد برج ساعت لندن گفته‌اند که هر وقت کلاغ‌های ساکن در این ساعت از برج بروند، بریتانیا نابود خواهد شد و برای همین هم هست که با این کلا‌غ‌ها مثل خانواده سلطنتی رفتار می‌شود. غذای مخصوص، محل خواب و آشیانه مخصوص دارند و محض احتیاط، شاهپرهای آن‌ها را هم بریده‌اند تا نتوانند به جای دوری پرواز کنند. در مورد ساعت شمس‌العماره خودمان هم همچین حال و حکایت‌هایی هست. در عمارت پنج طبقه شمس‌العماره که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۰ همراه باشید.

بازدیدها: ۲۴

 

صندلی

صندلی


آن‌قدر از صندلی کافه‎ای خوشم آمد که خریدمش و این یکی از شگفت‌انگیزترین خصوصیات نوشتن درباره صندلی است: قصه‌اش می‌تواند این‌طوری تمام بشود که آدم به چیزی که می‌خواهد برسد


آرش سالاری


همه چیز از همین اول کار روشن است: این نوشته اصلا اسمش صندلی است دقیقا خود کلمه صندلی، یعنی نه تنها موضوعش تو نیستی و صندلی است، بلکه حتی اسمش هم به واضح‌ترین شکل ممکن به این مسئله اشاره می‌کند: صندلی. یعنی یک نوشته درباره صندلی و فقط درباره صندلی نه تو یا هیچ شخص دیگری. که حداقل یک دلیل واضح وجود دارد برای این‌که درباره تو ننویسم و به جای تو – برخلاف تمام سال‌های قبل از این – این نوشته درباره صندلی باشد: این‌که تو احمق هستی. آدم ممکن است بتواند درباره یک صندلی بنویسد چون عقل نداشتنش به خاطر حماقت نیست، بلکه به خاطر این است که صندلی‌ها آن عضو به‌خصوص را ندارند، ولی درباره آدمی که آن عضو را دارد ولی احمق است، هیچ‌وقت نمی‌شود نوشت. به‌خصوص اگر آدم یک عمری هم درباره آن شخص با فرض احمق نبودن نوشته باشد. به خصوص این‌که سال‌ها هم باشد که آدم دیگر درباره آن شخص ننوشته بوده باشد. که در چنین شرایطی آدم دیگر موضوع و خصوصیات و حتی الفاظ و صفات مربوط به آن شخص را یادش می‌رود و بخواهد هم نمی‌تواند بنویسد. پس آدم درباره صندلی می‌نویسد تا بگوید هیچ‌وقت چیزی وجود نداشته و حتی اگر هم زمانی چیزی بوده، حالا دیگر وجود ندارد. از این به بعد فقط صندلی هست: نوشتن درباره چیزهای ساده و روشن و منطقی و غیراحمق نه آدم‌هایی که هم احمقند و هم مدت‌هاست از یاد رفته‌اند. آرمان نوشتن؛ نوشتن درباره صندلی.

صندلی را اولین‌بار در کافه‎ای که بعدها خانه‌زادش شدم، دیدم. یا دقیق‌تر اولین‌بار صندلی را در آن‌جا نشستمش. آن خصوصیتی که باعث شد در ذهن ماندگار بشود، این بود که برخلاف بقیه صندلی‌های کافه‎ای برای جلوگیری از نشستن طولانی‌مدت طراحی نشده بود: نشیمنی نرم از پارچه‎ای ضخیم و ابری سنگین (تجربه عجیب نشستن روی ابر و نه قرار گرفتن زیر آن)، در میان بدنه‎ای از مغز چوب راش خالص بدون ذره‎ای نئوپان یا کائوچو (مغز چوب از نظر حیثیتی برای انسان‌ها خیلی مهم است)، غرق در قهوه‎ای تیره یکدست (آن‌طوری که چوبکارها می‌گویند، فندقی در برابر شکلاتی، گردویی، سوخته). آن‌قدر که در همان اولین تجربه کار کردن در آن کافه که تایپ کردن چیزهای اغلب غیر‌ضروری و بی‎فایده بود، خیلی سریع به این نتیجه برسم که جای مناسب کار کردن را پیدا کرده‌ام؛ محیطی به اندازه کافی آرام و به اندازه لازم شلوغ و صندلی‎ای که به مراتب از صندلی خودم بهتر بود.

بحث صندلی که به این‌جا رسید و اجمالا پایه‎اش گذاشته شد، حالا می‌شود اشاره‎ای گذرا به یک نکته دیگر درباره این نوشته و انتخاب موضوعش کرد: جالبی قضیه این است که من اصلا مدت طولانی‎ای است که نه‌تنها به نوشتن درباره تو فکر نمی‌کنم که حتی به خود تو هم فکر نمی‌کنم. بدون این‌که قصد خاصی داشته باشم، شبیه همان وضعیتی شده که یک بار بعد از بیان دغدغه‎ای توسط من در خصوص ذهنیتی که از من داری و نگرانی من درباره این‌که تو چه فکری درباره‎ام می‌کنی، بهم گفتی اصلا به من فکر نمی‌کنی. هر چند بعدها فهمیدم در فیلمی دیالوگی مشابه این بیان شده بوده ولی به احتمال زیاد در آن لحظه تو آن را خودت در موقعیت واقعی‎ای که داشتی ابداع کردی که از جمله مظاهر حماقتت همین راحتی و دست گشاده‌ات در ابراز بی‎ادبی و اهانت به من بود. اگر یادت باشد چندباری هم بابتش ازم عذرخواهی کردی و من هم در ظاهر پذیرفتم، هر چند می‌دانیم که در واقع، خب مسائل به این سادگی حل نمی‌شوند و آخرش آدم یک جایی در آینده آن جای زخم را مثلا در ننوشتن نشان می‌دهد. به هر حال من واقعا به تو مدت‌هاست که فکر نمی‌کنم و مسئله فقط مقابله به مثل نیست و این مطلب را می‌توانم اثبات کنم ولی این نوشته درباره صندلی است و باید به آن برگردم. می‌دانی که اصلا نمی‌شود درباره تو نوشت: مطرود فراموش‌شده تاریک تاریخ‌زده. ولی به‌خوبی در مورد صندلی می‌شود نوشت و من هم اتفاقا خوب پیش رفته بودم و الان هم می‌خواهم ادامه ماجرای جالبم را بنویسم.

صندلی باعث شد رابطه کاری من و کافه خیلی زود عمیق بشود. آن‌قدر نشیمنش راحت و البته نشیمن صندلی خودم معذب بود که حتی توانستم باقی مشکلات را به نحوی تحمل کنم؛ مسئله نور کافه‎ای که اساسا هدفش تاریک نگه داشتن محیط است نه روشن کردنش، قیمت خوردوخوراک که حتی در ارزان‌ترین گزینه‎ای که توانستم پیدا کنم، نوشابه خالی، باز هم هرروز رفتنش مبلغ سنگینی می‌شد، اکیپ‌های دبیرستانی – دانشگاهی لوس که سروصدایشان قابل تحمل بود ولی بی‎مزگی و توهم کولی‎شان سخت، اکیپ‌های بازاریابی شبکه‎ای که لوس نبودند ولی دیدن حقه‌بازی علنی لیدرشان حرص آدم را تا سر حد مرگ درمی‌آورد و رانندگی رفت و برگشت که اگرچه کافه نزدیک بود ولی به هر حال رانندگی بود. همه این‌ها قابل تحمل بودند، چون صندلی خیلی صندلی خوبی بود و من بعد از یک عمر آزار دیدن از صندلی‌ها بالاخره واقعا داشتم از همکاری با یک صندلی لذت می‌بردم و همان‌طوری که هدف این اختراع بوده، ازش استفاده می‌کردم بدون این‌که وجودش را حس کنم (برخلاف رابطه با تو که سودی نداشت ولی کاملا بارش را حمل می‌کردم). با این‌که قصه در این‌جا به اوج خوبی خودش رسیده اما قرار نیست ناگهان خراب بشود یا تنش پیدا کند یا هرچیز هیجان‌انگیز دیگری. و این یکی دیگر از دلایل ترجیح نوشتن درباره صندلی به جای نوشتن درباره تو است: می‌تواند همه‌چیزش خوب پیش برود، می‌شود برای همیشه بر وفق مراد بماند، ممکن است که هیچ مشکلی درش پیش نیاید و از همه مهم‌تر: الزامی نیست حتما هیجان داشته باشد. بعضی وقت‌ها آدم می‌تواند بدون هیجان زندگی کند و جای خالی‌اش را با رضایت و ثبات پر کند. به چه کسی تعهد داده‌ایم حتما باید هیجان داشته باشیم یا آن‌طور که این روزها مد است، در کدام دوره تکامل انسان خردمند معتاد هیجان شد؟ چرا زندگی راحت نه، چرا رسیدن و داشتن و حال کردن نه؟ پاسخ همه این‌ها، پاسخ سوال از صندلی و نوشتن درباره‌اش است: چون صندلی هیجان ندارد، به جایش عملکرد دارد. برخلاف تو. در نتیجه این‌جای قصه که همه‌چیز خیلی دارد خوب پیش می‌رود، در حرکت و تحول بعدی که باید نقطه عطفش باشد، قرار است که ناگهان همه‌چیز عالی بشود، در حالی که اگر درباره تو بود باید به یکی دیگر از نمادهای حماقت یا رفتارهای خیانتت می‌پرداختم. و مگر رابطه ما نقطه عطفی غیر از یکی از این دو داشته است؟ ولی نیست، درباره تو نیست، درباره صندلی است و من الان قرار است نقطه عطفش را بگویم.

اما حالا که بحث نقطه عطف شد، شاید خوب باشد که یک لحظه اشاره‎ای به مسئله نقطه عطف تو داشته باشم. نه این‌که تو موضوع این نوشته باشی یا نقطه عطفت اهمیت داشته باشد، صرفا از این جهت که برای خودم جالب است یادآوری این مسئله به‌خصوص وقتی که در تضاد با نقطه عطف صندلی قرار می‌گیرد. و این‌که به نظرم این سوالی است که هم من باید از تو بپرسم، هم خودت از خودت: نقطه عطف تو در این رابطه چه بود؟ کجای این قصه، چه کارت، کدام تصمیمت؟ قاعدتا تو برای این سوال جوابی نداری، نه چون سوال سختی است (که نیست) یا این‌که تو بی‌مسئولیتی (که هستی)، بلکه به همان دلیل خیلی ساده‎ای که در ابتدای بحث به آن اشاره شد: حماقت. نه این‌که یک توصیف بی‌ادبانه منظور باشد، بلکه به معنای واقعی کلمه (که خب البته باز هم رگه‎ای از توهین را دارد ولی من با این مقدارش اصلا مشکلی ندارم). یعنی تو اصلا متوجه این سوال نبودی. چون در مقام متقدم‌تر، اصلا متوجه کاری که داشتی می‌کردی نبودی؛ کاری با من و باقی جهان. می‌گویم جهان و اصلا مبالغه نمی‌کنم، چون تصمیمی که تو گرفتی یا در واقع نگرفتی فقط به من و تو برنگشت: خیلی چیزهای جهان را در ابعاد مختلف تغییر دادی. نمی‌شود گفت اثر پروانه‌ای، بلکه بیشتر شبیه فیلی که وارد یک مغازه کوچک لوستر‌فروشی بشود و لگد هم بزند. اثر فیلی: آدمی که فکر نمی‌کند و وارد یک رابطه می‌شود و در حین فکر نکردن، انتخاب هم می‌کند و تصمیم هم می‌گیرد؛ هم برای خودش هم برای دیگری. همین هم می‌شود که آن‌طوری می‌شود. از به هم ریختن آن همه زندگی تا همین که آدم ارزشش را برای نوشته شدن از دست می‌دهد و به جایش مردم درباره صندلی می‌نویسند. فقط در حد یک اشاره به یک مناسبت در وسط یک نوشته درباره صندلی است که ممکن است کسی درباره‌شان حرف بزند. که آن هم خیلی زود تمام می‌شود، مثل همین الان و قصه اصلی، یک قصه باثبات و دارای نقطه عطف و فاقد هیجان مخرب که درباره صندلی باشد، ادامه پیدا می‌کند.

نقطه عطف: من آن‌قدر از…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۰ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۵

نامه‌هایی که به مقصد نرسیدند

نامه‌هایی که به مقصد نرسیدند


نامه را توی پاکتی گذاشتم که پر از گل‌های محمدی خشک‌شده بود، نامه را دادم و نماندم عکس‌العملش را ببینم؛ ساعتی بعد تکه‌های پاره‌شده کاغذ و برگ‌های خشک‌شده گل محمدی کوچه را پر کرده بود


حسن لطفی


از میان نامه‌های زیادی که نوشته‌ام دلم بیشتر از همه پی نامه‌های عاشقانه‌ای است که هیچ وقت به دست صاحبانش نرسیدند. تعدادشان هم کم نیست. اولش خیال می‌کردم دست بالا که بگیرم، از تعداد انگشتان یک دست طبیعی هم بیشتر نمی‌شود اما چند سال قبل، بعد از اعتراف رضا یا بهتر بگویم اقلید فهمیدم نامه‌های به مقصد نرسیدام فقط آن دو تایی نبود که برای «موس‌موس» و «ف. میم» نوشتم. موس‌موس اسم مستعاری بود که محمد معروف به ممد‌خره، رفیق دوران سربازی‌ام، به دختر آرام، زیبا و سر‌به‌زیری داده بود که گمان می‌کرد عاشقش شده‌ام. می‌گفت: “خره بچسب و ولش نکن. پنج، شیش تا از نامه‌هایی که برای قُمری‌های من می‌نویسی براش بنویسی، جلد بومت میشه!” گفتم: “بشه که چی؟ کو تا سربازیم تموم شه و برم سرکار!” با تعجب نگاهم کرد و گفت: “نکنه تو فکر اینی که بگیریش؟ خره یادت باشه آدم با کسی که عاشقشه ازدواج نمی‌کنه. بکنی، گند می‌زنی به عشق و عاشقی!” حرف‌هاش برایم تازگی نداشت. از وقتی فهمیده بود بلدم نامه عاشقانه بنویسم دست از سرم برنمی‌داشت. شده بودم سنگ صبوری با گوش‌های مجانی برای شنیدن نظریاتش درباره عشق و عاشقی. هر چند وقت یک بار از دختری جدید می‌گفت که توی دلش جا باز کرده است. دلش آن‌قدر بزرگ بود که می‌توانست تمام دخترهای سر راهش را توی آن جا بدهد. اولین باری که به من پیشنهاد نوشتن نامه داد نمی‌دانستم این‌طور فکر می‌کند. اگر می‌دانستم شاید خواسته‌اش برآورده نمی‌شد. یکی از نوشته‌های شبانه‌ام را که سر پست نگهبانی نوشته بودم، خوانده بود و به قول خودش کیف کرده بود. اتفاقی خوانده بود. دل و دماغ و حوصله مطالعه نداشت. نوشته را خوانده بود و خیال کرده بود می‌توانم در رسیدن به عشقش کمکش کنم. من ساده‌دل هم گمان می‌کردم دختری که قرار است برایش نامه بنویسم، اولین و آخرین دختری است که قُمری او شده. در نتیجه سریع پذیرفتم و تمام تلاشم را کردم تا از پس ابراز احساسات پاک این عاشق هم‌خدمتی‌ام بربیایم. چند نامه‌ای نوشتم، بعد یک روز آمد و برایم از خصوصیات دختر دیگری گفت. با آن‌که شک کرده بودم، نمی‌توانستم خودم را راضی کنم که قرار است این بار از طرف او برای کس دیگری نامه عاشقانه بنویسم. پیش خودم گفتم دختر را برای خودم، بهرام نیک‌جان یا دست آخر اقلید در نظر گرفته است. وقتی متوجه شدم اصل ماجرا چیز دیگری است، با اخم و ناراحتی از خودم دورش کردم. محمد که پرروتر از این حرف‌ها بود، از تنگ و تا نیفتاد و بهرام و اقلید را واسطه کرد. بهرام با تمام بر و روی زیبا و قد و قامت رشیدی که داشت، اهل دوست‌دختر گرفتن و عشق و عاشقی نبود. اما وقتی محمد نامه‌هایی را که من نوشته بودم با صدای بلند می‌خواند، چشمانش برق می‌زد و نامه که تمام می‌شد، بلند می‌شد و مرا می‌بوسید. اقلید یا بهتر بگویم رضا فقط گوش می‌داد و در حالی که لبخند عجیبی بر لب داشت، فقط سر تکان می‌داد. خواندن نامه که تمام می‌شد بدون حرفی از ما دور می‌شد. یک بار محمد رو به او گفت: “خره می‌خوای از این نامه‌ها برات بنویسیم؟” اقلید خیلی جدی گفت: “من از این بی‌حیا‌بازیا بدم میاد.” جوابش آن روز و روزهای بعد باعث خنده ما شد و محمد هر وقت که درخواست نامه جدید داشت، کنارم می‌نشست و می‌گفت: “خره یه بی‌حیا‌بازی دیگه برام بنویس!” این را می‌گفت و می‌خندیدیم، البته همه می‌دانستیم اقلید هم از این‌که نامه‌های عاشقانه محمد را می‌نویسم بدش نمی‌آید؛ هم به خاطر هله‌هوله‌هایی که محمد هنگام برگشت از پیش قُمری‌هاش می‌خرید، هم به خاطر لذتی که از شنیدن متن نامه‌ها می‌برد. او هم مثل خیلی‌ها از آن افرادی بود که از آنچه سال‌ها به عنوان چیزی زشت و پلشت توی ذهنش کرده‌اند خوشش می‌آمد اما هنجارهای پوشالی درونش نمی‌گذاشت علاقه و واقعیت نظرش را بیان کند. اما این خودداری باعث نمی‌شد تا همصدا با بهرام نشود و از من نخواهد تن به خواسته محمد بدهم و بی‌حیا‌بازی دیگری دربیاورم. نه به خاطر اصرار آن‌ها، بلکه به دلیل اعتیاد به نوشتن نامه برای معشوقه‌هایی که ندیده بودم خواسته بهرام را پذیرفتم اما از او خواستم دست از دروازه کردن دلش بردارد یا حداقل از این به بعد از نامه‌هایی که برای قُمری جدیدش می‌نویسم، کپی بگیرد تا وقتی کبوتر جدیدی روی بومش نشست فقط اسم‌ها را عوض کند. محمد هم نه گذاشت و نه برداشت، سریع گفت: “دربستن و کیش کردن قُمری کار من نیست، اما کپی گرفتن چشم. مخلص تو و جد و آبادتم هستم. فقط باهاس قول بدی هر چند وقت یه دستی به سر و روشون بکشی و یه نمه به‌روزشون کنی!” همین‌طور هم شد. هرچه سعی می‌کردم خودم را از نامه‌نویسی برای معشوقه‌هایش خلاص کنم، نمی‌شد. بلد بود چطور حرف بزند که آدم‌ها را خام خودش کند و به قول خودش وارد دلشان شود. بهرام معتقد بود اگر زبان را از محمد بگیریم هیچ چیز برایش نمی‌ماند. طوری هم می‌گفت که انگار به این خصوصیتش حسودی می‌کند. محمد هم برای آن‌که دل بهرام را بیشتر به دست بیاورد، مدام از زیبایی چهره و قد و بالای او تعریف می‌کرد. آن‌قدر هم به خاطر استفاده نکردن از این موهبت به او سرکوفت می‌زد که یک روز بهرام، پس از برگشت از مرخصی ساعتی، مرا به گوشه‌ای کشید و پیشنهاد داد تا برایش نامه بنویسم. با آن‌که جا خورده بودم به شوخی گفتم: “بالاخره در دروازه دل تو هم باز شد.” خندید و در حالی که گونه‌ام را می‌بوسید، گفت: “نه به جون عمو‌حسن. عشق یکی، خدا یکی! قول میدم، قول.” بعد دستش را به نشانه قول پیشاهنگی بالا برد و آن یکی دستش را روی قلبش گذاشت. همان ساعت اولین نامه را برایش نوشتم. وقتی بهرام نامه را با صدای بلند برای دیگران خواند، محمد رو به بهرام کرد وگفت: “خره قبل از این‌که بدیش به قُمریت یه کپی برا من بگیر.” بعد هم رو به من کرد و گفت: “باشه، به هم می‌رسیم. من کشفت کردم، تو واسه بهرام‌قشنگ سنگ تموم می‌ذاری!” خندیدم و گفتم: “خودت میگی بهرام‌قشنگ! واسه قشنگا باید دلبری کرد. خودت که خوب می‌دونی ممد‌خره! اینو از تو یاد گرفتم. هر چند این اقلیدم بخواد براش بهتر می‌نویسم. اقلا می‌دونم نامه‌ای که می‌نویسم دروغ دروغ نیست.” محمد از این‌که شوخی‌اش را جدی گرفته بودم جا خورد و گفت: “مخلص تمام‌قد تو و نامه‌هاتم. بنویسی و ننویسی ذلیلتم پروفسور!” نامه‌های بهرام تمامی نداشت. من هم از نوشتن نامه برای دختر مورد‌علاقه‌اش خسته نمی‌شدم. همان زمان‌ها بود که پای موس‌موس به زندگی‌ام باز شد. زودتر از همه محمد خبردار شد. یک روز غروب که با هم از پادگان بیرون آمدیم، دختر را برای چندمین بار دیدم. نگاهم به او طوری بود که محمد متوجه ماجرا شد و گفت: “حیف که پای تو وسطه وگرنه می‌نشوندمش رو بوم خودم!” از فردا هم کارش این شده بود که مرا برای نامه‌نگاری با او ترغیب کند. نمی‌دانستم نامه نوشتن برای کسی که نظرت را جلب کرده و به او احساس داری این‌قدر سخت است. شاید هم تجربه تلخ نامه نوشتن به ف. میم قلم را آن‌قدر در دستانم سنگین می‌کرد که نمی‌توانستم روی کاغذ حرکتش بدهم. «ف» خواهرزاده دوست خواهرم و نوه همسایه دیوار به دیوار ما بود. خانه‌شان شهر دیگری بود. تابستان و عید به دیدن مادربزرگ و خاله‌ها و دایی‌هاش می‌آمد. وقتی مهرش به دلم افتاد، در عالم نوجوانی تصمیم گرفتم نامه‌ای بنویسم و از علاقه‌ام به او خبر بدهم. نامه را بعد از بارها نوشتن و پاره کردن توی پاکتی گذاشتم که پر از برگ گل‌های محمدی خشک‌شده مادرم بود. از فرصتی استفاده کردم و نامه را به او دادم. وقت دادن نامه از شرم سرم را پایین انداخته بودم و بعد که نامه را گرفت، نماندم تا عکس‌العملش را ببینم. ساعتی بعد که به خانه برمی‌گشتم، تکه‌های پاره‌شده کاغذ و برگ‌های خشک‌شده گل محمدی کوچه را پر کرده بود. راستش را بخواهید از آن به بعد سعی کردم سر راهش قرار نگیرم. می‌ترسیدم ذره امیدی که با رویا و خیال برای خودم ساخته بودم، با برخورد بد او از بین برود. پیش خودم فکر می‌کردم شاید نامه را کس دیگری مثلا مادربزرگش پاره کرده باشد اما دل او با من باشد. به خاطر همین چند نامه دیگر هم برایش نوشتم اما جرئت نکردم تحویلش بدهم. در مورد موس‌موس هم اگر اصرار محمد نبود نمی‌توانستم بر ترسم از شکستی دیگر غلبه کنم. سرانجام پس از آن‌که او را بارها از دور تماشا کردم، نامه‌به‌دست سراغ ایستگاهی رفتم که همیشه او را آن‌جا می‌دیدم. نمی‌خواهم کامتان را مثل کام خودم، وقتی که اقلید راز نامه‌های به مقصد نرسیده بهرام را برایم تعریف کرد، تلخ کنم. اما می‌دانم تلخی عشق‌های ناکام توی نوشته و خاطرات دیگران تلخی، لذت و کاتارسیس را با هم دارد. گذشته از همه این‌ها وقتی موس‌موس را خندان و شاد کنار پسری با ظاهری آراسته و برخوردی مودبانه دیدم، احساس شکست نکردم. شاید پس از آن روز بود که هر وقت کسی از وصل و رسیدن به معشوق می‌گوید، من به شادی و خوشبختی کسی فکر می‌کنم که توی دل ما جا دارد. اتفاقی که همیشه با رسیدن امکان‌پذیر نیست. در مورد بهرام اما ماجرا چیز دیگری بود. این موضوع را وقتی فهمیدم که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۰ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۱۶

کاش کسی بود عکسی از ما می‌گرفت

کاش کسی بود عکسی از ما می‌گرفت


فکر کردم این نامه‌ای را که سال‌ها پیش نوشته‌ام بالاخره به دست صاحبش رسانده‌‌ام و با این‌که خودش این کلمه‌ها را نخوانده، هر بار چیزی از آن چشم‌های سیاهِ سیاه شنیده، گوشش تیزتر شده


محسن آزرم


بی‌مقدمه می‌روم سراغ اصل ماجرا و اصل ماجرا اگر اصلا ماجرایی باشد از چندشنبه اول پاییزِ آن سالِ دور شروع شد که داشتم برای خودم چرخ می‌زدم توی آن کتابفروشی بزرگی که همه‌چی‌اش همیشه تمیز و براق است و انگار روزی هزار بار آدم‌هاش با این پرهای هزاررنگ می‌افتند به جانِ گرد و غباری که جرئت نمی‌کند اصلا بنشیند روی کتاب‌ها و داشتم از پله‌های این کتابفروشی می‌رفتم پایین که دیدم یک‌هو یک صورتی که هیچ نقصی ندارد و یک ملاحت معرکه‌ای هم از روز اول خانه‌ کرده است توی آن و یک چشم‌هایی که به چشم من سیاهِ سیاهند و یک مژه‌هایی که هر تکانش ریشه آدم را می‌سوزاند و یک لبخندی که هوش و حواس می‌بَرَد از آدم، ایستاده است روی پله پایینی و یک‌جوری گردنش را کج کرده و نگاه می‌کند که انگار هزار سال آشنایی پشتِ این لبخند است و این بنده هم باید به‌سرعتِ برق و باد حدس بزند همچه مخلوق بی‌نقصی محضِ دل کدام آدم خوشبختی پا گذاشته توی یک کتابفروشی و چرا درست روی همان پله‌ای ایستاده که این بنده باید پایش را بگذارد روی آن و برود پایین و همین‌جور که از در می‌رود بیرون یقه کاپشنش را هم بدهد بالا و توی این سرما پیپش را چاق کند و تا خودِ خانه را پیاده برود و به همه‌چی فکر کند و یاد این چشم‌های سیاهِ سیاه و آن لبخند هم بیفتد و فکر کند که صاحب همچه چشم‌هایی صاحب چجور اسمی‌ است و آن‌قدر فکر کند که ببیند توتونش سوخته و هر پُکی که می‌زند توتون سوخته را دارد می‌فرستد توی ریه‌ای که این روزها بی‌خودی حساس شده و وقت و بی‌وقت خِس‌خِس می‌کند و همین‌جور که این خس‌خس بی‌وقت را به گوش خودش می‌شنود، دوباره چشمش بیفتد به صاحب همچه چشم‌هایی که به چشم من سیاه بود و هنوز روی همان پله ایستاده بود و هنوز همان لبخندی که هوش و حواس می‌بُرد از آدم، روی لب‌هاش بود و داشت نگاه می‌کرد به این بنده که هنوز تکان نخورده از جاش و به قدر دو ساعت فکر کرده و خیالات بافته و عین خیالش هم نیست که همچه مخلوق بی‌نقصی می‌خواهد از پله‌ها بالا برود و کتاب‌ها را با این چشم‌ها ببیند و لابد کتابی هم هست که چشمش را بگیرد و با دیدنش این چشم‌ها برقی بزند و بعد دست دراز کند و آن‌ کتاب را بردارد و بازش کند و صفحه اولش را بخواند و توی آن صفحه اول یا چند صفحه بعدتر جمله‌ای را ببیند که به چشمش خوب و خواندنی برسد و بعد کتاب را ببندد و بگیردش توی دست و همین‌جور که دارد بقیه کتاب‌ها را با چشم‌هایی که به چشم من مشکی بود به دیده عنایت می‌بیند، فکر کند آن آدمی که داشت از پله‌ها سرخوشانه برای خودش پایین می‌آمد چه‌ آدم بدسلیقه‌ای است که شوخیِ این چشم‌ها و آن لبخند را نگرفته و حواسش نبوده که اگر یک‌ قدم دیگر بردارد هیکل عظیمش همچه مخلوق بی‌نقصی را پرت می‌کند پایین و آن‌‌ وقت مثل همه قصه‌هایی که سال‌های کودکی شنیده یا خوانده، جنابِ دیو باید بپرد پایین و دلبر زخمی را به طرفه‌العینی بزند زیر بغل و برساندش پیش طبیبی که سال‌هاست رحل اقامتش را توی جنگل افکنده و هر نفَسش معجزه‌ای است تمام و کمال و با این چشم‌های کم‌سوی خودش ببیند که طبیب اول دست‌ها را می‌بَرَد بالا و بعد که پایینشان آورد، به هم می‌سایدشان و چیزی زیر لب می‌گوید که هیچ معلوم نیست چیست و هرچی هست دلبر یکدفعه از جا بلند می‌شود و به زبانی که معلوم نیست چه زبانی است حرف‌هایی می‌زند که معلوم نیست چیست و بین همه حرف‌هاش فقط یک کلمه هست که شبیه اسم جنابِ دیوِ ترسیده است و فکر و خیال‌ها همین‌طور داشت ادامه پیدا می‌کرد و این بنده هم محو آن لبخند و آن چشم‌ها روی همان پله ایستاده بود و هیچ تکان نخورده بود و هیچ نگفته بود و نفس را حبس کرده بود توی سینه و پلک نزده بود و همین‌جور مانده بود تا همچه مخلوق بی‌نقصی را یک بار برای همیشه توی حافظه‌اش ثبت کند و یک بار برای همیشه فکر کند آدم خوشبختی است که دارد این چشم‌های سیاهِ سیاه و صاحب این چشم‌های سیاهِ سیاه را از نزدیک می‌بیند و بی‌خودی هوس چرخ زدن توی همچه کتابفروشی همیشه‌تمیزی به دلش نیفتاده و حالا اگر نفس بکشد و پلک بزند ممکن است همچه مخلوقی ناگهان دود شود و برود همان جایی که معلوم نیست کجاست و معلوم نیست آد‌م‌هاش آدمند یا چیزی دیگر و حالا که خوب فکر می‌کنم آن چندشنبه اولِ پاییز، اولین باری بود که چشم این بنده روشن شد به جمالِ بی‌مثالِ شمایی که حالا از پله‌ها‌ی دیگری توی آن کتابفروشیِ نمی‌دانم چی‌چی و شُرکا توی آن شهری که این بنده قبلا فقط آن را در فیلم‌ها دیده بود، بالا رفته‌اید و رسیده‌اید به اتاق چوبی‌ای که بوی کاغذ و سیگار می‌دهد و هیچ کس در آن اتاق طبقه بالا به خودش اجازه حرف زدن نمی‌دهد و همیشه چند نفر نشسته‌اند به کتاب خواندن و آن‌قدر جدی‌اند و آن‌قدر در کتابی که می‌خوانند غرق شده‌اند که هیچ کس به خودش اجازه سرفه کردن و عطسه کردن هم نمی‌دهد و شما هم با آن چشم‌های سیاهِ سیاه کنار پنجره‌ای رو به خیابان ایستاده‌اید و کتابی را که از طبقه پایین برداشته‌اید دست گرفته‌اید و وقتی آن بالا کنار آدم‌های ساکت و بی‌صدا بازش می‌کنید و به صفحه اولش می‌رسید، یک‌هو بوی کتاب کهنه‌ در دماغتان می‌پیچد و بعد جمله‌ای را می‌بینید که یادِ آن چندشنبه اولِ پاییزِ آن سال می‌افتید و یاد آن جناب دیوی می‌افتید که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۰ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۵

این‌جا تهران است؛ ساعت بیست‌و‌چهار

این‌جا تهران است؛ ساعت بیست‌و‌چهار


دوازده ساعت خیلی خوب بود؛ دوباره یک، دو سه، چهار اما همه ماجرا از آن‌جایی آغاز شد که صدای بلند رادیوی عمو‌جان در یک بعد از ظهر تابستانی در حیاط چرتم را پراند


اسدالله امرایی


معلم شیمی پان‌ایرانیست‌مان به ضرس‌ قاطع می‌گفت سوئیسی‌ها و آلمانی‌ها از خرابه‌های تخت‌جمشید ساعت را دزدیده‌اند. البته او «فرمایشات» دیگری هم داشت که نه احتمال می‌دادیم غلط باشد، نه جرئت می‌کردیم چیزی بگوییم. آن روزها از موبایل و دوربین مداربسته خبری نبود و چون کتک خوردن بچه‌ها بین مردم دست به‌دست نمی‌شد، معلمان طوری با ترکه و شلنگ به کف دست‌مان می‌کوبیدند که تا چند روز نمی‌توانستیم دست‌ها را به هم بساییم. برویم سر بحث ساعت.

پدرم کارگر کارخانه چیت‌سازی بود، کارخانه‌ای که بیست‌و‌چهار ساعته فعال بود. شیفت پدرم ادواری بود. یک هفته صبح‌کار بود و باید شش کارت می‌زد تا دو بعد از ظهر. یک هفته نیز بعد از ظهر کار بود و از ساعت دو تا دهِ شب کار می‌کرد. شیفت شب هم از دَه شروع می‌شد تا شش صبح. امان از شیفت‌های صبح که دوبار باید بیدارباش می‌خورد. اولی برای نماز، دومی برای کار. یک ساعت سه ستاره شماطه‌دار کوکی آلمانی داشتیم که وقتی زنگ می‌زد صدایش تا سر کوچه می‌رفت. هنوز رادیو نداشتیم. تلویزیون هم عمومیت نداشت و مثل اینترنت که اول به کافی‌نت‌ها رسید، در قهوه‌خانه‌ها روشن می‌شد. پدرم مرد متشرعی بود و طرف مشورتش یکی از اقوام بود به اسم سیدعلی امام جماعت مسجد. هم‌ولایتی‌هایمان بود و روضه‌خوان ایام محرم و صفر. رادیو و تلویزیون را حرام می‌دانست و ما تا سال پنجاه و یک یا دو، در خانه از تلویزیون محروم بودیم. جرئت نمی‌کردیم به قهوه‌خانه هم برویم. گاهی از پشت شیشه تماشا می‌کردیم. مخصوصا روزهای جمعه تابستان. عمو جانم که دو سال از پدرم بزرگتر بود رادیو ارج «گروندیک» بزرگی خریده بود و…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۰ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۲۹