سرنوشت غم‌انگیز یک مسترکوئین

سرنوشت غم‌انگیز یک مسترکوئین


درباره کوئین شخصیت بخت‌برگشته‌ داستان پل استر و آن پرونده عجیب معمایی که سر و تهش معلوم نبود؛ پرونده‌ای که باعث شد او با تعدادی آدمِ مریض‌احوال آشنا شود


حامد یعقوبی


یکی از بدی‌های مطالعه آثار داستایفسکی و تولستوی و چخوف و بولگاکف و گوگول و… در نوجوانی این است که بقیه عمر به‌سختی می‌توانی از زیر سایه بلندشان بگریزی. من سال‌های سال است هر رمانی می‌خوانم خواه ناخواه با «جنایت و مکافات» و «برادران کارامازوف» و «مرشد و مارگاریتا» مقایسه‌اش می‌کنم. می‌دانم کار احمقانه‌ای انجام می‌دهم ولی ظاهرا گریختن از زیر آسمان بلند روسیه غیرممکن است. مطالعه داستان امریکایی و فرانسوی و ژاپنی و… لذت زیادی دارد ولی من مثل کبوترهای جلدی که دم به ساعت یاد گنبد امامزاده می‌کنند، هر طرف می‌روم در نهایت بازمی‌گردم به ادبیات روسیه! یک نیروی جادویی عجیب در ادبیات این کشور هست که آدم را مجذوب خودش می‌کند، حالا این را که نیروی کِشنده فوق‌الذکر چیست، از کجا آمده و چقدر به موقعیت منحصربه‌فرد جغرافیایی و اعتقادی روسیه در اروپا بستگی دارد، خدا می‌داند. جایی خواندم که آلبر کامو در جواب یک خبرنگار روسی، وقتی پرسیده بود چرا توی فرانسه به ادبیات روسیه بی‌توجهی می‌شود، دو قاب عکس دفتر کارش را که ظاهرا پشت سر آن جوانک روسی قرار گرفته بود، نشان داده و گفته بود: “به آن‌ها نگاه کن! من معتقدم اگر این دو نفر نبودند ادبیات فرانسه هرگز صاحب جایگاه فعلی نمی‌شد.” توی آن دو قاب، پرتره‌هایی از تولستوی و داستایفسکی دیده می‌شد.

چندی پیش درست راس ساعت یازده شب، وقتی خرسم یاد سیبری و بازخوانی ادبیات روسیه کرده بود و قصد داشتم همه کتاب‌های تلنبار‌شده روی میز تحریرم را بردارم و داستان‌های روسی را جایگرین آن کنم و اگر خدا خواست چیزی درباره آن بنویسم، کتاب سفیدرنگ نیمه‌پهنی چشمم را گرفت. روی کتاب با قلم قرمز نوشته شده بود: «سه‌گانه نیویورک، نوشته پل استر، ترجمه شهرزاد لولاچی و خجسته کیهان» خدا می‌داند مدت‌ها بود دلم می‌خواست این کتاب را بخوانم، گویی نخواندن آن را گناهی نابخشودنی می‌دانستم. ظاهرا خیلی از …

 

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۴ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۸

دولتش جاوید و نامش جاودان

دولتش جاوید و نامش جاودان


گفت‌وگو با سیدیحیی یثربی درباره مرحوم علامه طباطبایی/ او علامه را آغازگر سبک تفسیری جدید در جهان تشیع ایرانی می‌داند


سجاد صداقت


سید‌محمدحسین قاضی طباطبایی تبریزی معروف به علامه طباطبایی بی‌شک یکی از مهم‌ترین چهره‌ها در بستر تفسیر و فلسفه در ایران است. مردی که با تفسیر سترگ «المیزان» و در ادامه با آثار فلسفی خود اتفاق تازه‌ای در دوران خود رقم زد و همچنان موافق و مخالف بر این نکته تاثیر دارند که علامه طباطبایی تاثیری بزرگ در عرصه اندیشه‌ورزی شیعه در ایران داشت. سیدیحیی یثربی استاد بازنشسته فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی در گفت‌وگوی پیش‌رو با «کرگدن» ضمن بیان نکاتی از روش و منش علامه طباطبایی، به بیان خاطراتی از استاد خود می‌پردازد. خاطراتی که شاید کمتر پیش از این بازگو شده باشد.

تاکنون درباره وجوه گوناگون شخصیت مرحوم سیدمحمد حسین طباطبایی از جنبه‌های مختلفی بحث شده است. اما نکته مهمی که درباره ایشان وجود دارد، این است که او را «علامه» خوانده‌اند. این توصیف غیر از مرحوم علامه طباطبایی برای کسان دیگری نیز استفاده شده است. شما پیش از این نسبت به کار بردن این وصف برای برخی از افراد اعتراض داشته‌ و نکاتی را نیز مطرح کرده‌اید. سوال اول من این است که آیا می‌توان مرحوم طباطبایی را با ویژگی‌های موردنظر شما، «علامه» نامید؟

ما در سنت خودمان عنوان‌هایی داریم که این عنوان‌ها به اشخاص معروف و محترم داده شده است. به عنوان مثال «آیت‌الله» الان در جامعه ما رایج شده است. قبل از «آیت‌الله» نیز لقب «حجت‌الاسلام» باب بود و همچنان نیز کاربرد دارد. اولین کسی که در میان مسلمانان لقب حجت‌الاسلام گرفت، امام محمد غزالی بود. این لقب در آن زمان یک لقب رقابتی بوده است. چون یکی از مقامات و شخصیت‌های اسماعیلیه «حجت» بوده و در برابر این دیدگاه امام محمد غزالی را حجت‌الاسلام نامیدند که اگر کسی به دنبال حجتی در اسلام است، غزالی حجت‌الاسلام است نه آن حجت که در نزد اسماعیلیان مطرح شده بود. این عنوان‌ها محصول رقابت شدید بین شیعیان اسماعیلی و خلافت بغداد و ملکشاه سلجوقی بود. زمانی در کل کشور به دو یا سه نفر «آیت‌الله» گفته می‌شد ولی الان می‌بینیم که خیلی‌ها به خیلی‌ها این لقب را می‌دهند و در آینده احتمالا لقب دیگری که مخصوص انسان‌های بسیار برجسته باشد، جای «آیت‌الله» را خواهد گرفت. مانند زمانی که «آیت‌الله» جای «حجت‌الاسلام» را گرفت. اما عنوان «علامه» بیشتر بر اساس سواد و اطلاعات یک فرد به او گفته می‌شد. القابی مانند «آیت‌الله» و «حجت‌الاسلام» بیشتر مربوط به فقه و تفسیر و مسائل دینی است ولی «علامه» بیشتر به کسی که در علوم دیگر مثل عقاید، فلسفه، کلام، حدیث‌شناسی و… انسان جامعی باشد، به کار می‌رود. به شکل دقیق نمی‌دانم که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۴ همراه باشید.

بازدیدها: ۲۳

دکان فروش معجون

دکان فروش معجون۱


روی پوستر یک ضربدر قرمز کلفت کشیده شده بود: شیطان حالتان را ‌می‌گیرد؟ با شربت‌های ضد شیطان ما درست و حسابی حالش را بگیرید


نویسنده: سدریک تن۲/ تحلیلگر: شادمان شکروی


داستان

قبل از این‌که وارد بشوم، کلاهم را وارسی کردم تا ببینم درست و راست هست یا نه. زنگ برنجی بالای در به صدا درآمد و نزول اجلال مرا خبر داد. صاحب دکان با موی خاکستری از آن طرف پیشخان با نگاه بانمکی به من زل زده بود.

– صبح شوما خوش داداش.

– مال توام خوش اخوی.

لبخندش را که با لبخند پاسخ دادم، به نشانه این‌که مرا به جا آورده چشم‌هایش یک‌هوا در حدقه گرد شد. کمی مودب‌تر گفت: “ها. شما را یادم اومد. رنج‌های بر باد رفته چطور بود آقا؟”، “حلالت باشه. سنت به سنتش. رنج‌هایم بر باد رفت. سرفه‌م به‌کلی قطع شد.”

بعضی آدم‌ها هستند که این‌طور دکان‌ها را به‌اصطلاح تاریک و دلگیر می‌دانند و به‌خصوص وقتی بفهمند کجا هستند، اخمشان توی هم ‌می‌رود؛ جاهایی در محله‌هایی که پاتوغ دزدهای خرده‌پا و دکه‌های توسری‌خورده‌ای است که کلم بروکلی ‌می‌فروشند. با این حال من یکی فکر ‌می‌کنم از روی منطق هم که شده این قبیل دکان‌های فروش معجون خیلی هم نباید به این خلوتی و سوت و کوری باشند. آن هم وسط این همه آدم که وقتشان را به وول خوردن روزانه توی هم ‌می‌گذرانند. حتی این وقت روز هم مشتری توی دکان نبود. فقط من بودم و یک زن که لباس بلند پوشیده بود و کلاهی با تور روی سرش کشیده بود و داشت مثل مفتش‌ها ردیف شیشه‌های پشت پیشخان را دقیق نگاه ‌می‌کرد. روی دیوار پوسترهایی بود که انواع محصولات کارآمد را تبلیغ ‌می‌کرد؛ از شربت‌های نیروزا که شما را از فرط قدرتمندی منفجر ‌می‌کند تا روغن‌های پوست (با ضمانت صددرصد که پوستتان را حسابی از چهار جهت کش ‌می‌دهد). یک پوستر دیگر هم به دیوار بود که به یک جفت دندان نیش بیرون‌زده و یک جفت شاخ روی کله مزین بود. روی پوستر یک ضربدر قرمز کلفت کشیده شده بود: شیطان حالتان را ‌می‌گیرد؟ با شربت‌های ضد شیطان ما درست و حسابی حالش را بگیرید.

– خب. حالا چی‌کار براتون ‌می‌تونم بکنم؟

فروشنده به سمت قفسه پشت سرش برگشت و شروع کرد به ردیف کردن شیشه‌هایی که از رنگ قرمز شرابی پر شده بودند. گفت: “بازم همون رو ‌می‌خواید؟ یه چیز دیگه هم داریم که محشر ‌می‌کنه. اسمش آواز سیرن‌هاست. سه تا قاشق بخور و بعد صدات میشه قشنگ‌ترین صدایی که آدمیزاد توی همه عمرش شنیده. ‌می‌تونی با خیال راحت بری و به عنوان خواننده حرفه‌ای توی برنامه‌های کشف استعداد، خودت رو نشون بدی و یک ذره هم نگران رد شدنی، چیزی نباشی.”، “راستش…” همان‌طور که در یکی از قفسه‌ها را تکان ‌می‌دادم، گفتم: “داروی خوابی، چیزی داری؟”

خب راستش همین‌طوری به فکرم رسیده بود. تصمیم قطعی نداشتم ولی رفتار فروشنده دوستانه بود و آدم شجاعت پیدا ‌می‌کرد که حرف دلش را …

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۴ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۱۳

خوش گذشت؛ خداحافظ

خوش گذشت؛ خداحافظ


رومن گاری دوم دسامبر سال ۱۹۸۰ با شلیک گلوله‌ خودش را کشت، فکر کردیم خوب است به مناسبت سالروز مرگش یادی از او بکنیم


مرضیه اسدی


“روموشکا! روموشکا! بیا داریم شام می‌خوریم.” مادرم من را با این اسم صدا می‌کند، حتی جلوی در و همسایه و توقع دارد یک روز از من ویکتور هوگویی، گابریل دانونزیویی، چیزی دربیاید. مادرم خیلی به اصول پایبند نیست، عاشق‌پیشه است و بلندپرواز. با این حال هیچ خوش ندارم مثل پدرم او را ناامید کنم. پدرم، جناب لبیا کاتسف، یک روز جل و پلاسش را جمع کرد و از پیش ما رفت. لابد کنار ما خیلی بهش خوش نمی‌گذشت. حالا من مجبورم کوتاهی‌های او را جبران کنم تا مادرم را به آرزوهایی که درباره من دارد برسانم؛ یکی‌اش همین انتخاب اسم. درستش این است که الان سر میز شام باشم و در حال خوردن سوپ گوجه و نان جو و سیب‌زمینی پخته. اما حالا کجام؟ ‌وسط اتاق کوچکم نشسته‌ام و دارم دنبال یک اسم درست و حسابی می‌گردم. نامی برازنده یک نویسنده بزرگ: رومن کاتسف، کات… کیم… رومن… «روموشکااا غذا سرد شد.» بی‌خیال! فردا دوباره فکر می‌کنم.

من رومن کاتسف، رومن گاری، شاتان بوگات، وسکو سینیبالدی، امیل آژار و چند نفر دیگر هستم. خب حالا خیالم کمی راحت است و اگر بمیرم خیلی غصه نمی‌خورم. تا همین‌جایش هم…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۴ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۱۵

باند ما ناشران

باند ما ناشران


درباره «رئیس‌جمهور ما»، پنجمین رمان فیلیپ راث که به کلی ناامیدکننده و غیرقابل خواندن است اما به دلایلی که بر کسی پوشیده نیست ترجمه و چاپ شده است


آرش سالاری


«رئیس‌جمهور ما»، پنجمین رمان فیلیپ راث، در حوالی سی‌و‌پنج سالگی‎اش است که اخیرا بعد از سال‌ها دوباره به فارسی ترجمه شده؛ رمانی کوتاه و پرشتاب و البته سیاسی مانند اکثر آثار او که اگرچه پرداختی محکم دارد اما از ضعف محتوایی رنج می‌برد. این رمان اگرچه در زمان تالیف اثری پیشرو و نماد وظیفه ادبیات متعهد بود اما امروز کتابی غیرقابل خواندن است. و چند دوگانه دیگر که همه با هم به یک مسئله بنیادین برمی‌گردند؛ همان که پاشنه‌آشیل مشترک بسیاری از آثار ادبی در اقبال نیافتن نزد مخاطب ایرانی و به تبع لکه‌دار شدن شهرت تعداد پرشماری از نویسندگان مطرح بوده است: نابهنگامی. یعنی انتخاب اشتباه اثری که زماندار بوده و حالا زمانه‌اش گذشته و بیشتر از جنبه ادبی، جنبه محتوایی آن است که غالب می‌شود و می‌تواند باعث نادیده گرفتن کتاب و ارتباط پیدا نکردنش با مخاطب بشود، حتی اگر از نظر ادبی جنبه‎های مثبت ابدی داشته باشد.

قصه «رئیس‌جمهور ما» – یا آن‌طور که نام واقعی‌اش است و به…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۳ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۲۱

سبکی تحمل‌ناپذیر هستی

سبکی تحمل‌ناپذیر هستی


درباره عشق اف. اسکات و زلدا فیتز‌جرالد/ همه آن دو را به عنوان اسکات و زلدا می‌شناختند؛ احتمالا تنها زوج ادبی که با اسم‌های کوچکشان شناخته شده بودند


تام گلیاتو/ ترجمه صوفیا نصرالهی


زلدا فیتزجرالد متعلق به یکی از خانواده‌های تراز اول امریکا بود و به عنوان نقاش و رمان‌نویس و البته همسر نویسنده‌ مشهور، اسکات فیتزجرالد، شناخته می‌شد. فیتزجرالد یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان قرن بیستم امریکاست و همیشه خدا پیوندی قوی میان زلدا و اسکات برقرار بود.

 

زلدا سایر، دو ماه پیش از ازدواج برای نامزدش، اسکات کی. فیتزجرالد، می‌نویسد: «هر دوی ما تصاویری زنده و پرزرق و برق هستیم که توجه‌ها را جلب می‌کنیم. از آن نوع تصاویری که جزئیات هم در آن‌ها آشکار است. اما من می‌دانم که رنگ‌های ما با هم آمیخته خواهد شد…» و برای یک دهه بعد، آن‌ها به شیوه درخشان و قابل توجهی با هم درآمیخته شدند. همه آن دو را به عنوان اسکات و زلدا می‌شناختند؛ احتمالا تنها زوج ادبی که با اسم‌های کوچکشان شناخته شده بودند. آن‌ها مسیرشان را در طول زندگی در دو قاره کنار هم طی کردند تا زمانی که اعتیاد به الکل و دیوانگی چراغ رابطه‌شان را خاموش کرد اما صمیمتشان هیچ‌گاه از بین نرفت. النور لاناهان ۴۸ ساله که یکی از نوادگان آن‌هاست، می‌گوید: «حتی در تاریک‌ترین دوران اسکات عاشق او بود و هنوز باور داشت که آن‌ها یک روح هستند در دو بدن.»  رابطه‌ای که در…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۳ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۱۹

لحظه کشَند ماه

لحظه کشَند ماه


چشمش به لکه‌های گل و تکه‌های علف روی ملحفه و تشک می‌افتد، پیژامه‌اش هم تعریفی ندارد، گیج و مبهوت به این آشفتگی نگاه می‌کند؛ آیا در خواب راه رفته است؟


نویسنده: شارلوت سیمونز/ تحلیلگر: شادمان شکروی


داستان

شب‌هنگام است. از خواب بیدار می‌شود، برمی‌خیزد و از پله‌ها پایین می‌رود. در جلویی را باز می‌کند. نور ماهتاب بر شاخه‌های بی‌برگ درخت بلوط افتاده است و زوزه‌های ضعیف باد به گوش می‌رسد. در را پشت سر خود می‌بندد و قدم به تاریکی می‌گذارد. با پای برهنه در مسیر سنگلاخ پیش می‌رود اما ظاهرا به درد توجهی ندارد. با رسیدن به سردر ورودی مزرعه، دیگر پاهایش عادت کرده‌اند و اذیت نمی‌شوند. از میله‌های سردر مزرعه که می‌گذرد، بینی‌اش را از بویی که در هوا پیچیده در هم می‌کشد. همه جا بوی زمین است، بوی علف و گوسفند، بوی همان جایی است که آن روز صبح سگی از کنار آن گذشته بود. پاهایش از شبنم علف‌ها خیس می‌شوند. در زیر نور مهتاب می‌دود، می‌چرخد و مانند یک خرگوش جست‌و‌خیز می‌کند.

صبح که جوزف از خواب بیدار می‌شود، در عضلات گردن و شانه‌هایش احساس گرفتگی می‌کند. انگار که شب گذشته حرکات ورزشی غیرمعمولی انجام داده باشد. سعی می‌کند به یاد بیاورد که چه کاری ممکن است انجام داده باشد. شاید دیشب بار سنگینی بلند کرده است؛ شاید آن جعبه‌های سنگین منحوس کتاب را. گردنش را کمی می‌مالد و طوری کش می‌دهد تا اثر کشیده شدن را در عضلات خود احساس کند. لورا در طبقه بالا دارد دوش می‌گیرد. جوزف می‌تواند صدای شرشر آب را که از لوله فاضلاب پایین می‌آید، بشنود. از لورا می‌خواهد موقع استفاده از ژل شوینده شیر آب را ببندد. اما نه، لورا نمی‌تواند. خیلی کار حساسی است! باز هم موقع رفتن او به حمام آب ولرم خواهد بود.

دوباره لحاف را روی خود می‌کشد. شاید بهتر باشد تا خالی شدن حمام در رختخواب بماند. پاهای خود را کش می‌دهد و مکث می‌کند. رختخواب مثل همیشه نرم نیست. رطوبت و خرده‌سنگ را در رختخواب خود احساس می‌کند. بلند می‌شود و لحاف را به کناری می‌اندازد. چشمش به لکه‌های گل و تکه‌های علف روی ملحفه و تشک می‌افتد. پیژامه‌اش هم تعریفی ندارد. گیج و مبهوت به این آشفتگی نگاه می‌کند. آیا در خواب راه رفته است؟ تا جایی که…

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۳ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۲۷

شکلات تلخ

شکلات تلخ


برده‌داری نوین در عصر جهانی‌شدن اقتصاد/ می‌گویند ۴۰ درصد شکلات‌های دنیا طعم تلخ بردگی می‌دهند؛ فولاد، شکر، سیگار، سنگ‌های قیمتی و صدها کالای دیگر


بابک محقق


شاید شما هم از کسانی باشید که با شنیدن کلمه برده یا برده‌داری به‌یاد گذشته‌های دور بیفتید، به‌یاد مردی سیاهپوست با صورتی پر از چین‌و‌چروک که در سال‌های پیش از جنگ داخلی در مزارع پهناور جنوب امریکا پنبه می‌چید یا باربری خمیده‌پشت که در یکی از بنادر حاشیه آمازون برای اربابان پرتغالی الوار حمل می‌کرد. احتمالا همین دیروز وقتی شکلاتی در دهان مزه می‌کردید یا شکری در فنجان قهوه هم می‌زدید یا با موبایل پیامی می‌فرستادید، خبر نداشتید که چه‌بسا همه این اسباب آسایش و لذت دسترنج بردگان گمنامی بوده که گرفتار چرخ‌دنده‌های زنجیره جهانی تولید شده‌اند. در پاکستان کفش می‌دوزند و قالی می‌بافند، در کشورهای حوزه کارائیب شکر و اسباب‌بازی تولید می‌کنند، در معادن برزیل زغال‌سنگ بیرون می‌کشند تا از فولادی که ذوب می‌کند کمک‌فنر اتومبیل و تیغه چمن‌زن بسازند. برده امروز برخلاف برده‌های قرن نوزدهمی «دورانداختنی» است، تاریخ مصرفش که تمام شود می‌رود پی کارش؛ با زخمی بر بدن، خوار و خفیف، بی‌پول و آینده‌ای تاریک و نامعلوم.

برده‌داری نوین به چه معناست؟

برده‌داری از دوران باستان رواج داشته است و هرچند از قرن نوزدهم به بعد رفته‌رفته در تمامی کشورهای جهان ممنوع اعلام شده اما هنوز به‌نحوی از انحا، پردامنه‌تر و پیچیده‌تر به حیات خود ادامه می‌دهد. بنا به تعریف، هرگاه آزادی فرد از جانب شخصی دیگر تحدید شود – یعنی فرد اختیار بدن خود را از دست بدهد و حق انتخاب کار از او سلب شود – می‌توان گفت که آن فرد استثمار، زندانی و به‌عبارتی تبدیل به برده شده است. ارعاب، خشونت، اجبار و فریب از جمله ابزاری است که در پایمال ‌ساختن آزادی اشخاص به‌کار می‌آید. هر کشور از اصطلاحات حقوقی خاصی به‌جای «برده‌داری نوین» استفاده می‌کند اما این عبارت، به‌هر شکل و صورتی که بیان شود، متضمن جرم‌هایی نظیر قاچاق انسان، بردگی و اعمالی مشابه آن همچون بیگاری، کار اجباری، ازدواج اجباری، خرید و فروش و سوءاستفاده از کودکان است.

برده‌داری قدیم، برده‌داری نوین: مقایسه

چنانچه بخواهیم نوع برخورد ارباب با برده، ارزش برده کارگر و شرایط عمومی حاکم بر وضعیت بردگان قرن ۱۹ را با بردگان دو قرن ۲۰ و ۲۱ بسنجیم، با تفاوت‌های آشکاری مواجه می‌شویم. در ۱۸۵۰ یک برده معمولی در می‌سی‌سی‌پی به‌پول امروز ۶۰ هزار دلار می‌ارزید و سودی معادل پنج درصد عاید برده‌دار می‌کرد. از او همچون دارایی و سرمایه‌ای که قابلیت سال‌ها کار و خدمت داشت مراقبت می‌کردند و از همین‌رو رابطه ارباب و برده خواه‌ناخواه به‌نحوی تنظیم می‌شد که امنیت و شأن برده دست‌کم تا حد نسبتاً معقولی تامین شود. برده امروز فقط تا زمانی ارزش دارد که به ‌درد کارفرما بخورد و سودی صددرصدی نصیب وی کند. بشر امروز نفس به نفس اقتصاد جهانی زندگی می‌کند و به‌ همین سبب بردگی مدرن خصلتی جهانی یافته است. جهانی از این حیث که کالای تولیدشده از کار و زحمت برده قرن بیست‌ویکمی به‌مراتب بیش از گذشته راهی بازارهای جهانی می‌شود. یک نمونه‌اش بهره‌کشی روزافزون از نیروی کار ارزان‌قیمت در کشتزارهای کاکائوی غرب آفریقا که محصول آن، شکلات، خوراک لذیذ مردمان سراسر دنیاست. می‌گویند ۴۰ درصد شکلات‌های دنیا طعم تلخ بردگی می‌دهند! فولاد، شکر، سیگار، سنگ‌های قیمتی و صدها کالای دیگر به‌ ‌یُمن اقتصاد جهانی راهی اقصی نقاط عالم می‌شوند. تفاوت دیگر این که اینک برخلاف گذشته رنگ پوست عامل تعیین‌کننده نیست و هر‌کس که آسیب‌پذیرتر باشد بیشتر در معرض تهدید قرار می‌گیرد؛ به‌همین دلیل است که زنان و کودکان قربانیان اصلی به ‌حساب می‌آیند. فقر فزاینده، جمعیت انبوه، بیکاری و بحران‌های سیاسی شمار بردگان را به ‌نحو حیرت‌انگیزی افزایش داده و بازار را مملو از نیروی کار ارزان‌قیمت کرده است. در قرن ۲۱ تملک حقوقی برده معنای خود را از دست داده و به‌جای آن تسلط تمام‌عیار بر سرنوشت برده نشسته که هدف غایی آن…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۳ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۳۴