رمزگشایی تاریخی از دموکراسی وایکینگ‌ها

رمزگشایی تاریخی از دموکراسی وایکینگ‌ها


درباره سریال وایکینگ‌ها که پخش آن از سال ۲۰۱۳ آغاز شد و تا کنون پنج فصل آن به نمایش درآمده و فصل پایانی‌اش در راه است/ قانون‌مداری وایکینگ‌های وحشی پدر‌جدِ دموکراسی در اسکاندیناوی است


هومان دوراندیش


«وایکینگ‌ها» (Vikings) یک مجموعه تلویزیونی کانادایی – ایرلندی است که پخش آن از سال ۲۰۱۳ آغاز شده و تا کنون پنج فصل آن به نمایش درآمده و فصل ششم و پایانی‌اش در راه است. شخصیت اصلی سریال، راگنار لاثبروک (با بازی تراویس فیمل)، یکی از قهرمانان عصر وایکینگ‌هاست. اصطلاح «عصر وایکینگ‌ها» در تاریخ سیاسی، در اشاره به دورانی ۲۵۰ ساله، از آغاز قرن نهم تا میانه قرن یازدهم میلادی، به کار می‌رود. در این سه سده، وایکینگ‌ها از طریق جنگ و بازرگانی نقاط گوناگون اروپا را کشف کردند. وایکینگ‌ها عمدتا از اهالی دانمارک و نروژ و سوئد بودند که به‌تدریج در ایسلند و گرینلند و مناطق دیگری از شمال اروپا مستقر شدند. در تاریخ اسکاندیناوی، راگنار لاثبروک شخصیتی است که وایکینگ‌ها را از قومی منزوی و قانع به قومی جهانگرد و جاه‌طلب بدل کرد. از سال ۸۰۱ میلادی، در شمال اروپا (مشخصا در دانمارک و نروژ) قدرت سیاسی نسبتا متمرکزی پدید آمد که به‌تدریج ایسلند و گرینلند و سایر مناطق شمالی اروپا را نیز در بر گرفت.

پنج فصل منتشرشده سریال وایکینگ‌ها، همین دوران یعنی قرن نهم میلادی را در بر می‌گیرد. اگرچه سال تولد راگنار لاثبروک و همسرش، لاگرتا (با بازی کاترین وینیک)، مشخص نیست ولی این دو نفر به اتفاق جنگجویانشان به پاریس لشکرکشی می‌کنند؛ پاریسی که تحت حکومت برادرزاده و جانشین شارلمانی بود. شارلمانی، امپراتور بزرگ فرانک‌ها، در سال ۸۱۴ میلادی درگذشت. زمانی که راگنار و یارانش با برادرزاده شارلمانی در پاریس وارد جنگ می‌شوند، احتمالا مابین ۸۱۴ تا ۸۵۰ میلادی بوده است. خلافت عباسیان در جهان اسلام از سال ۷۵۰ میلادی آغاز شد و سال ۸۱۴، زمانی است که مامون در جهان اسلام به خلافت ‌رسید. در واقع راگنار زمانی در شمال اروپا سردمدار و پرچمدار وایکینگ‌ها می‌شود که احتمالا مامون یا معتصم یا واثق خلفیه جهان اسلام بود. پایان حکومت واثق (۸۴۷ میلادی/ ۲۳۲ هجری قمری) که همزمان است با تولد امام حسن عسکری، پایان عصر اقتدار عباسیان بود. دوره ضعف و زوال عباسیان، از زمان به قدرت رسیدن متوکل در میانه قرن نهم میلادی آغاز می‌شود.

در قسمت شانزدهم از فصل چهارم سریال، فرزندان راگنار به اتفاق عمویشان که در پاریس به قدرت رسیده، به سمت دریای مدیترانه لشکرکشی می‌کنند و در مسیرشان، به شمال اسپانیا می‌رسند. در یکی از شهرهای شمالی اسپانیا، یکی از یاران اصلی راگنار، فلوکی (با بازی گوستاو اسکارشگورد)، ابتدا در بازار و سپس در مسجد، جذب اذان و نماز مسلمانان می‌شود. پیش‌تر، خود راگنار هم در جریان دوستی با اتلستن (با بازی جرج بلگدن) به مسیحیت گرایش پیدا کرده بود. مجذوبیت راگنار و فلوکی در برابر مسیحیت و اسلام در قرن نهم میلادی را باید نشانه رویش بذر تمایل وایکینگ‌ها برای عبور از شرک و چندخدایی در آن مقطع تاریخی دانست. ادیان توحیدی با تمدن نسبتی عمیق دارند و وایکینگ‌ها زمانی به مسیحیت و اسلام گرایش پیدا کردند که سطح تمدنی‌شان در اثر سرک کشیدن به سایر مناطق اروپا در حال رشد و ارتقا بود. این‌که چرا اخلاف راگنار لاثبروک مسیحی شدند نه مسلمان، علتش همان ضعف و زوال تدریجی عباسیان…

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۹ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۴

مثلث رنج

مثلث رنج


مرور خاطره با فیلم «مکانی در آفتاب» ساخته جرج استیونز/ کارگردان داستان را بسیار خطی و ساده روایت می‌کند و تمام هنرش را متمرکز می‌کند روی بازنمایی کشمکش‌های درونی شخصیت‌ها


علی مسعودی‌نیا


 

این‌بار سری بزنیم به سال ۱۹۵۱ میلادی و یکی از آثار مشهور تاریخ سینما را با هم مرور کنیم؛ یکی از آن فیلم‌های تراز اول و فراموش‌ناشدنی که حالا دیگر برای خودش ساحتی اسطوره‌ای دارد و هنوز هم هوادارانش فراوانند. سخن از «مکانی در آفتاب» است ساخته جرج استیونز؛ درامی تلخ و پرکشش بر‌اساس رمان «تراژدی امریکایی» نوشته تئودور درایزر. بگذارید این جمله آخر را قدری اصلاح کنم؛ نه‌چندان بر‌اساس رمان «تراژدی امریکایی». اقتباس استیونز از رمان شاید زیاده از حد آزاد به نظر برسد و تنها چارچوب اصلی قصه را نگه داشته است. باز هم بگذارید اصلاح کنم؛ چارچوب را بدل کنیم به سه‌ضلعی که همان مثلث باشد. مثلث و عشق، همان فرمول قدیمی و جادویی ادبیات و سینما. فیلم زندگی جرج ایستمن، کارگر ساده هتل، را روایت می‌کند که…

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۸ همراه باشید.

بازدیدها: ۴۵

تاریکی‌های اسپنسر

تاریکی‌های اسپنسر


هراس‌های کودکی چاپلین هرگز دست از سرش برنمی‌داشتند و به گمان چارلی، دیوانگی چیزی بود ارثی و تنها راه فرار از آن کوه عظیم نکبت و فقر، خندیدن و خنداندن بود


الکساندر اوانسیان


در دنیا تنها کسی که دوست دارم ملاقاتش کنم، چاپلین است.

لنین

امروزه دیدن یک قاتل حرفه‌ای بر پرده سینما که از راه کشتن زنان فرتوت و سالمند امرار معاش می‌کند، قاتلی مبادی آداب و طناز و بی‌نهایت قسی‌القلب، چیز چندان دندان‌گیری نیست. اما زمانی که اسم آن قاتل چارلی چاپلین باشد، باورش کمی سخت خواهد شد.

چاپلین دوبار به صورت بسیار جدی و حرفه‌ای دست به شکستن شمایل خودش (ولگرد کوچک) می‌زند؛ بار اول در فیلم «زن پاریسی» ۱۹۲۳ و بار دیگر در سال ۱۹۴۷ با فیلم «موسیو وردو». فیلم اول ملودرامی سخت و آزمونی سخت‌تر در امر فیلمسازی غیر‌کمیک است و دومی از دفعه اول نیز سخت‌تر است: دور شدن از شمایل همیشگی با چرخشی ناگهانی به سمت دشوارترین نقش ممکن، یعنی یک قاتل.

اما چه پیش می‌آید که ولگرد کوچک که تبلور تمام آلام و…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۶ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۶۴

ما هم دلمان به این چیزها خوش است

ما هم دلمان به این چیزها خوش است


سه یادداشت درباره سه فیلم: سوته‌دلان ساخته علی حاتمی، مودیلیانی به کارگردانی میک دیویس، زندگی خصوصی یک گربه اثر الکساندر همید و مایا درن


تدوین: فرانک کلانتری


مگر چاره دیگری هم بود؟

سوته‌دلان/ علی حاتمی

آرش شفاعی

جوان بودم، در ابتدای دروازه جوانی ایستاده بودم. دیوانه شعر شده بودم. ریاضی فیزیک می‌خواندم، در سال‌هایی که همه را عشق مهندس شدن و پولدار شدن کشته بود. در سال‌هایی که کنکور دادن گذشتن از دروازه سرنوشت بود. در سال‌هایی که یک لحظه را نباید از دست می‌دادی چرا که شاید یک تست عقب می‌افتادی. در آن سال‌ها به جای هندسه تحلیلی و قوانین نیوتن، «بدایع و بدعت‌های نیما یوشیج» دستم بود و قواعد عروض و قافیه را می‌آموختم. یک کلمه در یک شعر، یک بیت خوب در یک غزل، یک کرشمه سعدی و یک رندی حافظ خواب از سرم می‌پراند. حالا حساب کنید در این سن و سال و با این روحیات، فیلمی ‌به دستت بیفتد که یک دیالوگش این باشد: «بلا روزگاریه عاشقیت!»

می‌توانی در سن و سال احساسات جوانی باشی، دچار جادوی کلمات باشی و از سینما بیش از تصویر به واژه و دیالوگ فکر کنی و «سوته‌دلان» از این ‌رو به آن رویت نکند؟ با عشق‌های نوستالژیک، عجیب ‌و غریب و ویرانگرش؟ با دیگرگون کردن آدمیزاد با جادوی دلبستگی؟ با دمیدن شاعرانه‌اش در آتش احساسات رمانتیک؟

در سنی که آدمیزاد ایرانی بیش از هر دوران دیگری از زندگی‌اش به روان‌آزاری به جای دلبستگی معتاد است. در سنی که فکر می‌کنی عشق هیولایی…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۵ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۴۶

زندگی شاید همین باشد

زندگی شاید همین باشد


سه یادداشت درباره سه فیلم: من تونیا هستم ساخته کریگ گیلسپی، اقلیم‌ها به کارگردانی نوری بیلگه جیلان و فارغ‌التحصیلی اثر کریستین مونجیو


تدوین: فرانک کلانتری


نسل سوخته

فارغ‌التحصیلی/ کریستین مونجیو

بهمن کامیار

فیلم «فارغ‌التحصیلی» ساخته کریستین مونجیو، محصول ۲۰۱۶ و کشور رومانی است؛ درامی به‌شدت خوش‌ساخت با روایتی به غایت منطبق با واقعیت‌های جامعه‌ای که به واسطه حضور یک دیکتاتور (چائوشسکو) موجی از ناامیدی و فساد در آن ایجاد شده است، به صورتی که با گذشت سال‌ها از سقوط آن رژیم، فساد به‌جامانده از آن دوران همچنان در جامعه خودنمایی می‌کند. در فیلم همه شخصیت‌ها خاکستری‌ هستند و مرتکب فساد و خیانت و طغیان‌گری می‌شوند. هیچ کس در این جامعه نقش بدمن ندارد، بلکه همه در حرفه و منصب خود می‌توانند بدمن باشند. فساد همه‌گیر شده و قبح آن ریخته و همین توجیهی شده برای ارتکاب به آن. پلیسی که به جای رسیدگی به جرم مهمی همچون تجاوز به یک دانش‌آموز در جلوی مدرسه‌اش، پیگیر تخلف پدر همان دانش‌آموز می‌شود در خریدن معلمی که قرار است به دخترش نمره بالایی بدهد؛ چرا که دخترش برای ورود به کالجی معتبر در انگلیس باید از این درس نمره بالایی بگیرد و چون قبل از امتحان به او تجاوز شده، قادر به حفظ تمرکز نیست. بنابراین پدر از موقعیت شغلی خود به عنوان یک پزشک سوء‌استفاده کرده و مشغول رایزنی با معلم دخترش می‌شود و جالب است که این تخلف به نحوی بزرگ جلوه داده می‌شود که ریشه بروز و ارتکاب آن که همانا تجاوز به دانش‌آموز در خیابان است، از نظر دور می‌ماند. در فیلم «فارغ‌التحصیلی» با نسل روشنفکری مواجهیم که دوران طلایی و جوانی خود را در سیستمی فاسد و دیکتاتوری طی کرده و برای تحصیل به خارج از کشور عزیمت جسته‌اند. حال، بعد از گذشت چندین سال از سقوط آن رژیم، هنوز جامعه را درگیر فساد فرهنگی و اجتماعی می‌بینند و به‌وضوح اعتراف می‌کنند بازگشتشان به کشور بعد از سقوط دیکتاتور حاکم که به قصد بازسازی و اصلاح سیستم بوده، اشتباهی بزرگ و از روی سادگی بوده است. گویی ریشه‌های این جامعه با فساد سابق رشد و نمو کرده و اصلاح شاید سال‌ها و قرن‌ها طول بکشد. اما شخصیت اول فیلم، دکتر رومئو، به عنوان نماینده آن نسل سوخته و روشنفکر حاضر به سرمایه‌گذاری جهت اصلاح جامعه‌اش نیست، چون تمام هم و غمش اعزام دخترش به …

 

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۳ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۵۸

عشق سال های جنگ

عشق سالهای جنگ


مرور خاطره با فیلم «پل واترلو» ساخته مروین لیروی/ فیلمی که در اثنای جنگ جهانی دوم ساخته شد و به فراخور آن روزگار، داستان عاشقانه و پرسوز و گدازش را به جنگ و هول و هراسهایش پیوند زد


علی مسعودی نیا


فکر میکنم در سلسله مرورهایی که با هم داشته ایم سراغ فیلم های کلاسیک عاشقانه جدی نرفته ایم. این است که این بار قصد دارم سری بزنم به سال ۱۹۴۰ و از فیلمی عاشقانه به نام «پل واترلو» حرف بزنم. فیلمی که در اثنای جنگ جهانی دوم ساخته شد و به فراخور آن روزگار، داستان عاشقانه و پرسوز و گدازش را به جنگ و هول و هراسهایش پیوند زد. مروین لیروی که بازیگر، کارگردان و تهیه کننده متوسط هالیوودی بود، این فیلم را ساخته است. شهرت لیروی بیشتر نه به خاطر کارهایی که کرده، که به خاطر کارهایی است که نکرده؛ مثلا او قرار بود به جای ویکتور فلمینگ، کارگردان فیلم مشهور «جادوگر شهر زمرد» باشد. همچنین هر جا از او زندگینامه ای بیابید خواهید دید که از او به عنوان کاشف بازیگران بزرگی چون کلارگ گیبل، رابرت میچم و لانا ترنر یاد می کنند اما او کارگردان هیچ یک از فیلم های خوب و مشهور این بازیگران نبوده است. با این حال کارنامه چندان ضعیفی هم ندارد. فیلم های نسبتا معروفی ساخته همچون «مادام کوری»، «سی ثانیه بر فراز توکیو»، «رزماری» و یک اقتباس خیلی خوب هم دارد از رمان «زنان کوچک». او که کارش را از سینمای صامت آغاز کرده بود تا سال ۱۹۶۸ در عرصه سینما فعالیت کرد و دو دهه آخر عمرش را دور از دنیای کارگردانی و بازیگری گذراند. آخرین فیلمش در روزگار نوارهای ویدئویی بتاماکس زیاد بین مردم دست به دست می شد؛ اکشن جنگی «کلاه سبزها» با بازی جان وین و جیم هاتن. «پل واترلو» اما واقعا یک فیلم درست و حسابی است. فیلمی که…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۲ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۱۲۴

دلم می‌خواهد جایی باشم که موبایلم آنتن ندهد

دلم می‌خواهد جایی باشم که موبایلم آنتن ندهد


چهار یادداشت درباره چهار فیلم: ظرف غذا ساخته ریتش باترا؛ تعقیب به کارگردانی کریستوفر نولان ارادتمند، نازنین، بهاره، تینا ساخته عبدالرضا کاهانی و روزی روزگاری در آناتولی اثر نوری بیگله جیلان


تدوین: فرانک کلانتری


لحظه طلایی اتفاقی

ظرف غذا/ ریتش باترا

مهدی باقری

اتفاق یا همان چیزهایی که در زندگی انگار منتظرش نیستی و پیش می‌آید، بهترین لحظات زندگی هستند. هیچ برنامه‌ای نریخته‌ای و در لحظه‌ای طلایی زندگی برایت هدیه یا جزایی ترتیب می‌دهد. هر‌چه جلوتر می‌روی و پیرتر می‌شوی، می‌فهمی در زندگی هیچ‌چیز اتفاقی نیست. جهان پر از انتزاع است و تنها با شهود آن را درک می‌کنیم. درک که نه، تصمیم می‌گیریم که این بخشی از وجود ما در جهان است. لحظاتی که نمی‌دانی و نمی‌فهمی اما درک می‌کنی که برای بودن باید باشند. چند سالی است به این فکر می‌کنم که زندگی پر از لحظات به‌اصطلاح اتفاقی است ولی سینمای داستانی دائما زندگی را از خود دور می‌کند تا به‌اصطلاح جهان دراماتیک ایجاد کند. جهانی که مو لای درزش نمی‌رود. سال‌هاست که حسرت آن لحظه طلایی اتفاقی را می‌خورم که سناریست بنای درامش را روی آن ساخته باشد. به عبارتی دلم می‌خواهد چیزی از زندگی را که نه واقعی است و نه با عقل جور درمی‌آید، ببینم. و مجبور باشم برای تماس تلفنی به طبقه بالا بروم و در راهروی ساختمان حین صحبت کردن با شخص پشت خط، چشمم به چشم زیباترین چشم‌های جهان بیفتد، عاشق شوم و دست‌آخر آنتن موبایل بهانه باشد تا هر‌روز سر ساعت شش عصر در راه‌پله بایستم تا….

 

 

برای خواندن ادامه مطلب یا ما در کرگدن ۱۰۱ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۱۰۲

زیستن‌ زیر سایه مرگ

زیستن‌ زیر سایه مرگ


مرور خاطره با فیلم «جلادها نیز می‌میرند» ساخته فریتس لانگ/ فیلم چیزی میان تریلر
و سینمای وحشت است؛ البته سینمای وحشت با چاشنی طنز و گروتسک


علی مسعودی‌نیا


حتما شما هم به یاد دارید فیلم‌هایی را با مضمون اشغال یکی از کشورهای اروپایی توسط نازی‌ها طی جنگ جهانی دوم. فیلم‌هایی که چهره‌ای کریه از اشغالگران آلمان هیتلری نشان می‌دهند و ظلم و بی‌رحمی آنان را به تصویر می‌کشند و البته به موازات آن مظلومیت و مقاومت مردم کشور اشغال شده را. اما در این میان اگر برویم به سال ۱۹۴۳ و سراغی بگیریم از یک کارگردان آلمانی بزرگ و نخبه که اتفاقا دل خوشی از نازی‌ها نداشت، می‌رسیم به فیلم “جلادها نیز می‌میرند” که هرچند با همان کلیشه‌های آشنا به سراغ نازی‌ها می‌رود اما تا آخرین ثانیه تماشاگر را در هول و ولا و دلهره می‌گذارد و داستانی پرکشش را با مفاهیم عمیق انسانی روایت می‌کند. ماجرا وقتی برایمان جدی‌تر می‌شود که بدانیم یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ ادبیات دنیا، یعنی برتولت برشت، داستان این فیلم را نوشته است. داستان از جایی شروع می‌شود که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۹۹ و ۱۰۰ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۱۱۵

چرا کلاسیک‌ها را باید دید

سیندرلای سیاه بخت


مرور خاطره با فیلم «ربه کا » ساخته آلفرد هیچکاک؛ این نخستین فیلمی
است که هیچکاک در امریکا کارگردانی کرده است


علی مسعودی نیا


در مرورهایی که تا امروز با هم بر فیلم‌های کلاسیک داشتیم، فرصت نشده بود سراغ آلفرد هیچکاک بزرگ برویم. دلیلش هم‌ این است که تعداد فیلم‌های خوبش خیلی زیادند. دست کم برای من دلیلش این است اما در میان آثارش یک کار خیلی کلاسیک هست که از روی یک رمان درجه یک کلاسیک اقتباس شده؛ یعنی «ربه‌کا »، بر اساس رمانی به همین نام از دافنه دوموریه. هم رمان و هم فیلم زمانی برای خودشان حیثیتی داشتند در ایران. الان را نمی‌دانم ولی در دهه شصت شمسی تقریبا هرکس که سرش به تنش می‌ارزید یا یا کتاب را خوانده بود یا فیلم را دیده بود یا هر دو. این بود که…

 

برای خواندن مطلب در شماره ۹۷ و ۹۸ با ما همراه باشید.

 

بازدیدها: ۷۴