دیلیت چت

دیلیت چت


بعد از خوردن قرص خواب مغزت شروع می‌کند به خواب رفتن؛ بدنی که رهبرش کم‌کم دارد به خواب می‌رود، مثل لشگری آشفته‌حال و هرج‌و‌مرج‌طلب هر بخشش ساز خودش را می‌زند


المیرا حسینی


“بچه را گرفته بودم بغلم. زار و نحیف ولی حسابی سنگین بود. جرم حجمی‌اش بالا بود لابد. دست‌هایم خسته و سست شدند. نگران بودم عین ماهی از بین دستانم لیز بخورد و تنها بچه‌ام را با مغز بیندازم زمین. یادم افتاد چقدر بی‌عرضه‌ام و حتی نمی‌توانم مراقب نوزاد خودم باشم. هزار بار توی مغزم به خودم گفتم: “بی‌عرضه، بی‌عرضه، بی‌عرضه…” انگار یک استادیوم داشتند بازیکنی را که گل به خودی زده، هو می‌کردند. بعد زور زدم دست‌هایم را چفت هم کنم؛ انگشت‌ها را قلاب کنم و نوزادم را توی بغلم بالا بکشم ولی نتوانستم. این‌جا بود که از خواب پریدم.”

“هومممم.” دکتر کاغذ خالی نسخه را توی دستش بالا و پایین می‌کند. می‌گوید باید به خودم بیشتر توجه کنم و اصلا قرص‌هایم را می‌خورم؟ می‌گویم از قرص بیزارم. از این نظم لعنتی متنفرم. من که ظهر از خواب بیدار می‌شوم، چطور قرص صبحم را سر وقت بخورم؟ من که ناهار نمی‌خورم، نمی‌توانم قرص ظهرم را بین غذا بخورم. من که باید بعضی شب‌ها را به صبح بدوزم و کار تحویل دهم، قرص خواب به کارم نمی‌آید. دکتر تکیه می‌دهد به پشتی بلند صندلی‌اش و براندازم می‌کند. لبه صندلی نشسته‌ام، انگار می‌خواهم خیز بردارم. لابد دکتر توی ذهنش مرور می‌کند: “نشانه استرس.” خودم را می‌کشم عقب و توی صندلی فرو می‌روم. این طرز نشستن نشانه چیست؟ بی‌خیالی نمایشی؟

بوی عطر مرغوب دکتر کل اتاق را پر کرده است. تیپش حرف ندارد و وقتی روبه‌رویش می‌نشینم، تازه می‌فهمم چقدر شلخته و بدلباسم. تازه حواسم جمع می‌شود که کفش و کیفم همخوانی ندارند؛ شال و مانتویم از دو جغرافیای متفاوتند. دوباره می‌آید جلو، دست زیر چانه می‌گذارد و چند لحظه در چهره‌ام عمیق می‌شود. بعد می‌گوید: “ببین وقتی تو می‌آیی دکتر، یعنی می‌خواهی تغییر کنی. یک چیزی در تو دلش می‌خواهد این دور باطل را نابود کند و ریتم زندگی را تغییر دهد. کمی هم به صدای آن بینوا گوش کن. یک چیزی در تو این زندگی را نمی‌خواهد. تعجب می‌کنم، اتفاقا تو آدم بااراده‌ای هستی.” بعد اضافه می‌کند: “اگر نصفه قرص اثر نکرد، یکی کامل بخور. اشکالی ندارد.”

تابستان لزج‌ترین و در عین حال نوچ‌ترین فصل سال است که عین بند به دست و پایت می‌پیچد. تابستان‌ها کلافه‌ترین موجود روی کره خاکی‌ام و تمام آرزویم این است که به اندازه نیم کره جا‌به‌جا شوم و سر بخورم توی پاییز. اتاق بدون کانال کولر را رها می‌کنم و تشک را می‌اندازم وسط هال و جوری تنظیمش می‌کنم که دقیقا در نقطه مرکزی باد کولر باشم. قرص خواب ریز‌نقش را نصف می‌کنم و با یک قلپ آب بالا می‌اندازم. چراغ را خاموش نمی‌کنم. به خیالم می‌توانم در آن خلسه‌ای که قرص کم‌کم می‌رود تا اثر کند، کتابی را که شش ماه است با خودم همه‌جا می‌برم و هنوز تمامش نکرده‌ام، چند ورقی جلو ببرم. دوران نوجوانی عاشق همین بودم؛ این‌که قبل از خواب کتاب بخوانم، بعد هم تمام روز بعدش را اگر تعطیل بودم. فقط هم داستان چون می‌توانستم غرق ماجراهای آدم‌های دیگر بشوم و از زندگی مونوتن خودم فاصله بگیرم و با موج سینوسی زندگی دیگران همراهی کنم. عاشق آن زمانی بودم که کم‌کم مغزم کرخت می‌شد و داغ می‌کرد و کلمات سیاه مثل حشره‌های ریزی که در مکان کوچکی گرفتار آمده باشند، بالا و پایین می‌پریدند.

اما کتاب را برنمی‌دارم. دستم می‌رود سمت موبایلم، چون می‌خواهم اشتباهی را که از چند شب گذشته شروع کرده‌ام، ادامه دهم.

اشتباه کردن مثل خوردن پرتقالی است که از پوستش پیداست خراب شده ولی به آن بی‌توجهی می‌کنی. توی دلت می‌گویی اگر پرتقال خراب بود، میوه‌اش هم کپک می‌زد. بعد یک پرش را جدا می‌کنی و به طمع لذت بردن از آن ترش و شیرین می‌گذاری توی دهان. تلخی که با هر حرکت دهانت پخش می‌شود، تازه باور می‌کنی اشتباه کرده‌ای. خیلی از آدم‌ها لااقل بعد از خوردن پر اول پرتقال، باقی‌اش را می‌اندازند دور. ولی من پرتقالم را تا ته می‌خورم، با طمانینه تلخی‌اش را توی دهانم پخش می‌کنم و پوست پرتقال خراب را هم یادگاری نگه می‌دارم. من این‌طوری اشتباه می‌کنم.

برای همین هم می‌روم سراغ موبایلم تا اشتباهی را که از چند شب پیش شروع کرده‌ام، به حد اعلا برسانم. خواندن پیغام‌های قدیمی را از جایی که دیشب رها کرده بودم، ادامه می‌دهم: پر پرتقال تلخ را توی دهانم له می‌کنم. هرچه صفحه را اسکرول می‌کنم، پیام‌های او سردتر می‌شوند و من مایوس‌تر. خودم را می‌بینم که با ذوق چیزی را تعریف کرده‌ام که فکر می‌کرده‌ام برای او هم جذاب باشد و یک جواب یک کلمه‌ای نصیبم شده است.

۲۴ فوریه:

– فوتبالو دیدی؟ یوونتوس خیلی خوب بود، حیف که دفاع اون سوتی وقت اضافه رو داد وگرنه بازی رو برده بود. حیف شد واقعا. خیلی دلم واسه بوفون سوخت، هیچ‌جوره نمی‌تونست توپو بگیره.

– آره، بد شد.

۳۰ فوریه:

– چه بارون باحالی اومد سر ظهری. هوا عالیه. اون پیراشکی‌فروشیه رو یادته که پیراشکی داغ و تازه میده و برِ میدون ولیعصره؟ من امروز کارم زود تموم میشه، میای بریم یه سر؟

– نمی‌تونم امروز.

۵ مارس:

– امروز سوار تاکسی که شدم، از خواننده محبوبت آهنگ گذاشته بود. فرانک سیناترا. یه پیرمرد بامزه‌ای بود که می‌گفت عاشق این خواننده‌س. حتی جوونیاش یه بار پول جمع کرده که بره کنسرتش ولی نتونسته.

– چه جالب.

زیر لبی می‌گویم: “چه خفتی!” پرتقال تلخ بعدی را…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۰ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۶۴

بدر‌جهان‌خانم

بدر‌جهان‌خانم


 آقا مرتضی مثل کسی که وظیفه خیلی مهمی را به عهده دارد، بلافاصله چشم خود را از مادر دزدید و خیلی جدی زل زد به در؛ رنگش پریده و معلوم بود خوف قضیه او را گرفته


مریم سمیع‌زادگان


هر سال نیمه‌های اسفند تُک سرما می‌شکست و هوا بوی بهار می‌گرفت. آن سال هم اکرم‌خانم، زن حاج‌مرتضی، لباس‌های نو را از خیاط‌خانه گرفت و توی گنجه آویزان کرد. احد و صمد را به بازار برد و برایشان کفش نو خرید. بچه‌ها با شوق و ذوق کفش‌های نوشان را طبقه پایین گنجه قرار دادند و بی‌صبرانه منتظر عید ماندند. حس رفتن سال کهنه و حال آمدن سال جدید، حاج‌مرتضی را به فکر انداخت که در چوبی کهنه و پوسیده خانه شماره پانزده کوچه خرسندی را عوض کند. رفت و یک آقاسنجدی‌ نامی بود که سر کوچه آهنگری داشت. از او خواهش کرد که آن وسط مسط‌های کار، هر وقت فرصتی دست داد، با متر و دفتر و دستکش بیاید و طول و عرض و ارتفاع در خانه پدری را اندازه بگیرد. تاکید کرد که این کار باید بی‌سر‌و‌صدا انجام شود. یک طوری که «بدر‌جهان‌خانم» متوجه نشود: “قربان چشمت آقاسنجدی، حواست باشه مادرم نفهمه‌ها… شستش خبردار بشه، دودمان هر‌دوتامون رو به باد میده…” آقاسنجدی خندید. چشمش کمی چپ بود، چپ‌تر شد و دندان طلایش برق زد.

در واقع «سنجدی» نام فامیل آقاسنجدی نبود. آقاسنجدی از سنجد بدش می‌آمد و معلوم نبود چه کسی اولین‌بار سر شوخی را با او باز و او را به این اسم صدا کرده بود. همه او را توی محل به همین نام می‌شناختند. موها و سبیلش را رنگ می‌کرد. لهجه غلیظی داشت و صدایش گوشنواز نبود. دهان که باز می‌کرد، آدم را یاد حرف زدن بچه‌ها جلو پنکه‌های قدیمی می‌انداخت. در کل اما آدم مهربانی بود. به حاج‌مرتضی قول داد که دم ظهر کار را تمام کند و اندازه‌ها را بگیرد. حاجی دوباره تکرار کرد: “قربان چشمت، فقط بی‌سر‌و‌صدا…”

چند سالی بود که بدر‌جهان‌خانم تنها زندگی می‌کرد. می‌گفت توی خانه خودش از همه‌جا راحت‌تر است. روحیه تنها زندگی کردن داشت و استقلال دلخواه خودش را می‌خواست. بعد از مرگ آقامصطفی، پسرها برای این‌که خیال خودشان را راحت کنند، تمام تلاششان را کردند تا او را راضی کنند هر هفته توی خانه یکی از آن‌ها سر کند. بدر‌جهان‌خانم زیر بار نرفت، گفت: “مگر مغز خر خورده‌ام، خانه مستقل خودم رو بذارم و بیام زیر دست عروس‌ها، بشم جیره‌خور شوما؟ انگل طفیلی، مدام چشمم به دستتون باشه؟ شوماها تصمیم بگیرید که کِی از خواب بیدار شم، کِی غذا بخورم، کِی پا دراز کنم و بخوابم، آخر سر هم لابد می‌خواهید وقت مردنم را تعیین کنید و بگید کِی بمیرم…” دستش را توی هوا تکان داده و گفته بود: “بلند شید و بروید دنبال کارتون. من همین‌جا راحت‌ترم. این‌جا هم کته هست، هم کباب. ترسی هم…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۰ همراه باشید.

بازدیدها: ۴۶

شفتالو که چیزی نیست

شفتالو که چیزی نیست


نامه یا نسخت، نسخه یا پیغام، همیشه این طور فکر می‌کردم که باید یکی را از ظِلّ کویر به دلداده‌اش وصل کند در شمال که بیا! «که دلم بی‌قرار توست»! آنچه امّا بیهقی مأمورِ نوشتنش شده شمال را کرده کویر


یاسین حجازی


نوروزِ ده قرن قبل، سلطان مسعود غزنوی رفت شمال. لابد مثل همه‌ی آنها که تعطیلات سال نو را شمال می‌روند. (و راستی حوری خانم، بهشت هم شمال دارد؟ یا خود یکسر شمالی است رامسَرش رامسرتر؟ از تو چه پنهان، من گاه بهشت را کویری یکدست می‌بینم که شب‌ها آسمانش یک سینیِ تاافق‌تخت پولک دارد. تصوّر می‌کنم دراز می‌کشم و آرنجم را بالش می‌کنم و زل می‌زنم بالا و سیر نشده از تماشا، تو صدایم می‌زنی…) و سلطان مسعود تحویل سال را حوالیِ گرگان امروزی بود و بعد توی راه که به ساری برسد. ساری هم نماند چندان. خطِ کناره‌ی جنگل و دریا را گرفته بود و می‌رفت. بیهقی از آمل خوشش آمد: “و امیر به شتاب براند و به آمل رسید روز آدینه ششم جمادی‌الاولی. و افزونِ پانصد و ششصد هزار مرد بیرون آمده بودند: مردمان پاکیزه‌روی و نیکوبَز [= خوش‌لباس]… و من که بوالفضلم، پیش از تَعبیه‌ی لشکر، در شهر رفته بودم. سخت نیکو شهری دیدم: همه دکّان‌ها درگشاده و مردم شادکام. و پس از این بگویم که حال چون شد و بدآموزان چه بازنمودند تا بهشتِ آمل دوزخی شد.” همه سربندِ یک نامه شد که بیهقی مجبور بود بنویسد. آنچه بر سر آمل آمد سه صفحه و نیم پس از همین جمله است. گویی کاتبِ اجل است بیهقی: قلمش را توی لیقه‌ی قدَر فشرده و جوهرش تا بر پوست بخشکد، بهشت برای آمل تنها سه صفحه و نیم پاییده:‌ “فرّاش آمد و مرا بخواند. با دوات و کاغذ پیش رفتم پیش تخت. [سلطان] اشارت کرد نشستن. بنشستم. گفت: «بنویس آنچه می‌باید که از آمل و طبرستان حاصل شود ـ و آن را بوسهلِ اسماعیل حاصل گردانَد: زرِ نشابوری هزارهزار دینار، و جامه‌های رومی و دیگر اجناس هزار تا، و مَحفوری و قالی هزار دست، و پنج هزار تا کَبش [= قوچ].» من نبشتم و برخاستم. گفت: «این نُسخَت را نزدیک خواجه بر و پیغام ما بگوی تا آن قوم را بگوید که تدبیرِ این باید ساخت که به زودی این‌چه خواسته آمده است راست کنند تا حاجت نیاید که مُستَخرِج [= مالیاتچی] فرستند و بَرات نویسند لشکر را و به عُنف بستانند!» من نسخت نزدیک وزیر بُردم و پوشیده بر وی عرضه کردم و پیغام بدادم. بخندید و مرا گفت: «ببینی که این نواحی بکَنَند و بسوزند و بسیار بدنامی حاصل آید و سه هزار دِرَم نیابند. اینت بزرگ جُرمی! اگر همه خراسان زیر و زبر کنند، این زر و جامه به حاصل نیاید! امّا سلطان شراب می‌خورَد و از سرِ نعمت و مال و خزائنِ خویش این سخن گفته است!»” نامه یا نسخت، نسخه یا پیغام، همیشه این طور فکر می‌کردم که باید یکی را از ظِلّ کویر به دلداده‌اش وصل کند در شمال که: بیا! «که دلم بی‌قرار توست»! آنچه امّا بیهقی مأمورِ نوشتنش شده شمال را کرده کویر: “و بوسهل دیوانی…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۰ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۵۱

رسانه‌ها چگونه از انسان مانکن می‌سازند

رسانه‌ها چگونه از انسان مانکن می‌سازند


در این‌جا سوال مهمی وجود دارد: آیا اندام کامل و ایده‌آل ارائه‌شده در رسانه‌های جمعی واقعا عاملی خطرساز برای ذهنیت مردان و به‌ویژه زنان است؟


کاتلین جی‌گفنی/ ترجمه معصومه خضری


مطلبی که می‌خوانید خلاصه ترجمه‌ای از پایان‌نامه‌‌ کاتلین. جی گفنی از دانشگاه لانگ‌آیلند است که به موضوع تاثیر رسانه‌های اجتماعی بر تصویرسازی بدنی، مد و لایف‌استایل در دنیای امروز پرداخته است

میلیون‌ها نفر از مردم مدام با احساس ناراحتی در مورد ظاهرشان و این‌که چطور به نظر می‌رسند، زندگی می‌کنند. بدیهی است که آن‌ها از تصور شخصی‌شان درباره بدن خود و مقایسه آن با زیبایی‌شناسی و جذابیتی که در ذهن دارند، راضی نیستند. این امر به‌ناچار منجر به پایین آمدن اعتماد‌به‌نفسشان می‌شود. رسانه‌ها تصاویر ایده‌آلی از مردان بلندقد، عضلانی و چهارشانه و از زنان کشیده، بسیار لاغر و ظریف به نمایش می‌گذارند. بسیاری از مجلات و روزنامه‌ها نیز تمایل به مدلسازی و بدنسازی فوق باریک دارند. پیش از این، ستاره‌ها به خاطر استعدادهایی که داشتند تحسین می‌شدند و ظاهرشان محل اعراب نبود اما امروزه جای این ارزشگذاری‌ها به‌کل عوض شده است. این روزها به طور فزاینده‌ای سایز صفر تبدیل به یک ترند رایج موردپسند شده و هر زن جوانی برای این‌که در فضای اجتماعی در حال رشد پذیرفته شود، به دنبال رسیدن به آن است. این روند معمولا اثرات بسیار مخرب و عواقبی جبران‌ناپذیر مثل اختلالات روانی، مشکلات گوارشی و… به همراه دارد. نارضایتی از بدن یکی از عمده‌ترین نگرانی‌هایی است که هم بین زنان و هم مردان وجود دارد. طبق تحقیقات انجام‌شده، به طور کلی تصویری که مردان از بدنشان در ذهن دارند، مثبت‌تر از زنان است. به عبارت دقیق‌تر مردان تمایلی به دیدن و کشف و پذیرفتن نقص‌ها و ضعف‌های بدنی‌شان ندارند و آن‌ها را نمی‌بینند اما زنان با جزئیات زیاد قادر به برشمردن ضعف‌های فیزیکی خود هستند و به خاطر توجه وسواس‌گونه‌ای که به خود دارند، به‌سختی از وضعیت فیزیکشان راضی می‌شوند. اگرچه برخی مردان هم طی پروسه بدنسازی جهت عضلانی شدن فیزیکشان و رسیدن به نقطه جذابیتی که از جانب رسانه‌های اجتماعی تبلیغ می‌شود، ممکن است چاق شوند و این امر منجر به تصویرسازی بدنی منفی می‌شود. در سال‌های اخیر موضوع تصویرسازی بدنی به عنوان یک بعد مهم در حیطه سلامت روحی و جسمی رشد یافته است. در این‌جا سوال مهمی وجود دارد: آیا اندام کامل و ایده‌آل ارائه‌شده در رسانه‌های جمعی واقعا عاملی خطرساز برای ذهنیت مردان و به‌ویژه زنان است؟ مطالعات پیشین صحه بر این موضوع گذاشته‌اند که نارضایتی از بدن یا تصویرسازی بدنی منفی می‌تواند ریشه احساسات منفی، اختلالات عاطفی خطرناک و رفتارهای ناسالم مرتبط با بدن باشد و هر کسی باید از تبعات آن آگاهی داشته باشد. تصور ما از بدن ایده‌آل از دوران کودکی طی ارتباط با رسانه‌ها به وجود می‌آید. بنابراین افراد وقتی به سن نوجوانی و جوانی می‌رسند و در معرض دید و توجه قرار می‌گیرند، تمایل به داشتن یک بدن عضلانی (در مردان) یا لاغر و ظریف (در زنان) دارند. تصویرسازی بدنی یک ساختار روانشناختی است که می‌تواند به عنوان درک، افکار و احساسات فرد در مورد بدنش تعریف شود. نارضایتی بدنی با افکار منفی فرد در مورد احساسات نابهنجاری که به بدنش دارد، شکل می‌گیرد. معیاری که هر فرد با آن به این احساسات و افکار می‌رسد عمدتا به واسطه تجارب اجتماعی و تصاویر و تعاریف القا‌شده رسانه‌ها تعیین می‌شود.

ما در دورانی زندگی می‌کنیم که در آن شکل و سایز بدن و وسواس درباره آن بخش عادی زندگی بسیاری از آدم‌ها شده است. در قرن بیست‌ویکم رسانه‌های اجتماعی بیشتر از آنچه تصور می‌شود، در زندگی مردم نقش دارند. تلفن تبدیل به یک کامپیوتر کوچک شده که همه جا قابل حمل است؛ از این رو رسانه‌های اجتماعی در همه جا حضور دارند و هر پیامی که بخواهند منتشر می‌کنند. جامعه نمی‌تواند از تاثیر عواملی که از چگونگی دید افراد بر خودشان نشئت می‌گیرد، فرار کند. جهتگیری پوشش رسانه‌های اجتماعی درباره مردان و زنان به سمت ارائه تصاویر و دیدگاه‌های غیر واقعی است و معمولا زنان در این روند بیشتر مورد قضاوت قرار می‌گیرند. طی سال‌های گذشته در رسانه‌های اجتماعی به زنان همچون اشیا نگاه شده و هر چند وقت یک بار به واسطه مدل جدیدی که ارائه می‌شود، نوع نگاه به ماهیت وجودی و بدنشان تغییر کرده است. در طول تاریخ زنان ظواهر و سطوح مختلفی از BMI (شاخص توده بدنی) را تجربه کرده‌اند. تاریخ و گذشت زمان، انتظارات متفاوتی به زنان و مردان و آنچه مربوط به ظاهرشان می‌شده تحمیل کرده است. همزمان با پیشرفت رسانه‌های اجتماعی، دیدگاه کلی درباره چهره و بدن زن به سمت ظرافت و کوچک‌تر شدن پیش رفته است. تنها هنگام جنگ، بدن و چهره یک زن مورد توجه نبوده و چنین نقش مهمی که امروز شاهد آن هستیم، وجود نداشته است. ظاهر و پوشش از طریق رسانه‌ها به نمایش گذاشته می‌شود و بعد از آن افراد دنبال رسیدن به همان چیزی هستند که نشان داده شده است. به این ترتیب آن‌ها دنبال فاکتورهایی می‌روند که در واقعیت به‌ندرت وجود دارند و برای رسیدن به این سراب که روز به روز بیشتر به آن‌ها القا می‌شود، دچار استرس و نگرانی می‌شوند و این نگرانی‌ها منجر به استفاده از مخلوط درهمی متشکل از رژیم‌های غذایی خاص و سخت و غیر اصولی، لباس‌های تنگ، قرص‌ها و داروها و کرم‌های شیمیایی و حتی استفاده از عمل‌های زیبایی می‌شود. در طول تاریخ، الگوهای غیر واقعی از بدن و چهره و نمادها و معیارهای زیبایی تغییر کرده‌اند. مثلا در بازه‌ای از زمان اگر یک زن وزن زیادی داشت و با معیار امروزی جزو افراد چاق محسوب می‌شد، نشانه این بود که از خانواده‌ای ثروتمند و با تغذیه‌ کافی و سالم است. در آن زمان خیلی از زن‌ها لباس‌هایی می‌پوشیدند که درشت‌تر از چیزی که هستند به چشم بیایند و به شاخص‌های ظاهر ایده‌آل و هنجارهای زمان خود برسند. یا مثلا در یک برهه زمانی دیگر، چهارشانه بودن برای یک زن معیار زیبایی بود. به همین خاطر زنان به دنبال راه‌هایی می‌رفتند که به این معیار نزدیک شوند و حتی یاد گرفتند که چطور فرم کت و شلوارهای مردانه را برای استفاده در شکل زنانه تغییر دهند تا چهارشانه‌ به نظر برسند. این مدل‌ها طی گذشت زمان تغییر کردند و از درجه زیبایی ساقط شدند. مثلا مدتی بعد از ظهور چاقی به عنوان نماد زیبایی، لاغر بودن افراطی جای آن را گرفت و باز این مدل هم کنار گذاشته شد و مدلی شبیه مرلین مونرو و BMI متوسط روی کار آمد و همه به آن سمت هجوم آوردند. لباس‌ها، نوع آرایش چهره و مو و… همه به سمت مدل‌های این‌چنینی کشش داشتند. بعد از این دوره، یکی از مشهورترین مدل‌ها و نمادها «رزی پرچ‌کن» بود که در رسانه‌ها با لباس‌کار ظاهر شد و به عنوان نماد فرهنگی امریکا شناخته شد. این نماد نشان‌دهنده زنان امریکایی که در طول جنگ جهانی دوم در کارخانه‌ها کار می‌کردند، بود. با بروز این نماد پوشش زنان به‌شدت تغییر کرد. زنان از لباس‌های فانتزی و مجلل دور شدند و پوشیدن شلوار در طول روز مرسوم شد. زنان از ظاهر قبلی خود فاصله گرفتند اما…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۹ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۱۹

سیاست و انسان توده‌ای

سیاست و انسان توده‌ای


گفت‌و‌گو با علیرضا طیب، مترجم کتاب «یونگ و سیاست» نوشته ولودیمیر والتر اوداینیک کتابی که به بررسی سرشت انسان از منظر اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی یونگ می‌پردازد


نیلوفر منزوی


چگونه می‌شود که حکومتی توتالیتر پدید می‌آید؟ چه مردمانی گرداگرد رهبران سیاسی را می‌گیرند و او را تقدس می‌کنند و از او کورکورانه فرمان می‌گیرند؟ و چنین رهبرانی چطور پدید می‌آیند؟ اصلا رابطه فرد با سیاست چیست؟
نظریه‌پردازان و اندیشمندان بسیاری بوده‌اند که تلاش کرده‌اند، پاسخی برای این پرسش‌ها پیدا کنند. در این میان کارل گوستاو یونگ، روانشناسی که با نظریاتش دریچه جدیدی را به روی آیندگان باز کرد – هر چند عده‌ای به این نظریات به دیده شک و تردید می‌نگرند – نیز با نگاهی موشکافانه وضعیت فرد، جامعه و حکومت را مورد بازبینی دقیق قرار داده است. ولودیمیر والتر اوداینیک نیز با تکیه بر نظریات سیاسی و اجتماعی که این اندیشمند در کتاب‌ها و مقالات خود آورده، دست به کار نوشتن «یونگ و سیاست» شده است. علیرضا طیب، مترجم این کتاب، معتقد است: «از آن‌جا که یونگ مکتب روانشناسی خودش را عمدتا با مطالعه انسان‌های شرقی پی ریخته است، دستگاه فکری او خصوصا به کار تحلیل جوامع شرقی می‌آید و آگاهی از آن می‌تواند راهنمای خوبی برای تحلیلگران ایرانی باشد.»
 
از آنجا که عموم افراد با شنیدن نام یونگ، نظریات روانشناسی به ذهنشان متبادر میشود، برای مخاطبی که تنها با نام کتاب روبروست، لطفا شمایی کلی از کتاب «یونگ و سیاست» ارائه دهید تا مخاطب بداند قرار است در این کتاب با چه چیزی مواجه شود.
این کتاب در واقع پایان‌نامه دکترای ولودیمیر والتر اوداینیک بوده که پس از تکمیل و تغییرات لازم برای درآمدن به قالب کتاب، نخستین‌بار در ۱۹۷۶ به زبان انگلیسی منتشر شده است. نویسنده بر اساس این واقعیت که هر نظریه سیاسی و اجتماعی و هر تصوری درباره جامعه و حکومت و عدالت، در تحلیل نهایی بر نوعی برداشت درباره سرشت بشر تکیه دارد، دست به نگارش این کتاب زده و برای تبیین انگیزش‌های درونی روان انسان، دریافت یونگ از سرشت انسان را بسیار رضایت‌بخش یافته است.
اوداینیک در فصل نخست به معرفی نظرات یونگ درباره فرهنگ و رابطه آن با لیبیدو و انرژی روانی اضافی و نمادها می‌پردازد و شکل‌گیری نمادها را منشأ توسعه اندیشه‌ها و رفتارهای فرهنگی و جدا و متمایز شدن خودآگاهی فردی از خودآگاهی جمعی می‌داند. با فراهم شدن امکان ستیز آگاهانه و هماهنگی آگاهانه، سیاست امکان‌پذیر می‌شود. در فصل دوم که به بررسی پدیده تورم روانی اختصاص دارد ازجمله مفهوم «کهن‌الگو» یعنی باستانی‌ترین و همگانی‌ترین قالب‌های فکری بشر هم در ضمن آن معرفی شده است. تورم روانی در واقع به معنی دامن گرفتن شخصیت در ورای مرزهای مناسب برای فرد و نتیجه درون‌سازی آگاهانه محتویات ناخودآگاه جمعی است و منجر به احساس ابرمرد یا خداگونه بودن می‌شود. در قلمرو سیاست، آن دسته از رهبران سیاسی که به‌واسطه همسان‌پنداری خود با مقام خویش شخصیتشان تورم یافته است، دچار نوعی حس اعتمادبه‌نفس و جبروت هستند که در واقع جبران نوعی ناتوانی عمیق و ریشه‌دار است. در فصل سوم این نظر یونگ تشریح می‌شود که نتیجه نهایی و تلفیقی نیروهای دین‌پیرایی، روشنگری و انقلاب صنعتی، پیدایش «انسان توده‌ای» است؛ انسانی که در جامعه از دیگران منزوی است، از ناخودآگاه و غرایزش جدا افتاده است و بنابراین در برابر ناخوشی‌های همه‌گیر روانی که جنبش‌های سیاسی توده‌ای مشخص‌ترین و مرگبارترین تجلی آن‌هاست آسیب‌پذیر است. در چهارمین فصل کتاب روشن می‌شود که برخلاف تصور مردم غرب که دیکتاتوری‌های کمونیستی را زاده تحمیل حکومت مسلکی و سیاسی «از بالا» می‌پندارند یونگ این‌گونه رژیم‌ها را محصول شرایط اجتماعی و روانی توده‌ها می‌داند. یونگ که بخش قابل ملاحظه‌ای از عمر خویش را صرف دست و پنجه نرم کردن با نیروهای ناخودآگاه جمعی کرده بود مخالف غرقه و محو شدن فرد در هر جمعی – خواه روان‌شناختی، خواه اجتماعی – بود. در همین مبارزه بود که یونگ آموخت باید به منابع و خلاقیت فرد احترام گذاشت و به ضرورت توسعه آگاهی و توانایی‌های بالقوه خویش واقف شد. او تأکید داشت که تنها جبران مؤثر برای ذهنیت توده‌ای، نفوذ فردیت‌زدای جمع، و تأثیرات روحیه‌بربادده دولت دیکتاتوری، نوعی تجربه درونی و برینِ فردی است. اما وقوع چنین تحولی بدون شناخت اثراتی که ناخودآگاه بر سیاست می‌گذارد ممکن نیست و این مسئله‌ای است که محور فصل پنجم کتاب را تشکیل می‌دهد. فصل ششم در واقع نمونه‌پژوهی کنش و واکنش فشارهای تاریخی و روانی‌ای که یونگ از آن‌ها سخن گفته است در نمونه آلمان طی نیمه نخست سده بیستم است. با توجه به پیامدهای جهانی تجربه آلمان و به دلیل قرابت فرهنگی و جغرافیایی سوئیس با آن کشور، یونگ خود را ناگزیر می‌دید که نمونه آلمان را مورد موشکافی دقیق روان‌شناختی قرار دهد. شگفت‌آورترین و گیراترین جنبه تجربه آلمان این بود که یک مرد با حالتی آشکارا «تسخیرشده» تمام افراد یک ملت را چنان زیر نفوذ خود درآورد که همه چیز به حرکت درآمد و شروع به درغلتیدن به ورطه فنا کرد. یونگ اصرار دارد که تنها شرایط روان‌شناختی آلمانی‌ها در آن ایام می‌تواند روشن سازد که چرا آنها از فردی پیروی کردند که آشکارا پریشان‌خاطر و دچار سرسام خودفریبی بود. یونگ گوشزد می‌کند که برای پرهیز از گرفتار شدن سایر کشورها به فجایعی مشابه با آنچه در دوران حاکمیت نازیسم رخ داد باید همه انسان‌ها در به دوش کشیدن گناه جمعی آلمانی‌ها آگاهانه مشارکت جویند چه این شرط ضروری خودشناسی از منظر روانشناسی است. در هفتمین فصل کتاب نویسنده مطرح می‌سازد که تحولاتی که یونگ تشریح می‌کند قطعا تأثیر کارسازی بر سیاست دارند. بالاتر از همه اینکه احتمالا این تحولات موجب زدودن رمز و رازها از چهره سیاست می‌شوند. ایمان، وفاداری، و شور و شوقی که تا همین اواخر انسان‌ها نثار دولت می‌کردند یا پیشکش جنبش‌های سیاسی می‌نمودند آرام‌آرام فروکش می‌کند. غرایز دینی دیگر بطور کامل سرکوب و به سوی عرصه سیاست منحرف نمی‌شوند. از همین رو، به‌زودی سیاست جایگاه و منزلت خود را به عنوان مهم‌ترین مسئله و دلمشغولی اصلی انسانِ نو از دست خواهد داد و علائق مذهبی که آرام‌آرام جای آن را می‌گیرند به شیوه‌ای فردی‌تر و درون‌گرایانه‌تر از گذشته ابراز می‌شوند. انقلابی فرهنگی از این دست، باید تأثیر سودمندی بر سیاست داشته باشد. فصل هشتم به تشریح آینده‌ای می‌پردازد که از نظر یونگ انتظار بشر را می‌کشد. او قائل به فعال شدن کهن‌الگوی خویشتن در حال حاضر است و می‌گوید این کهن‌الگو می‌تواند بر یک فرد یا اسطوره فرافکنی گردد، می‌تواند ظاهری شخصی یا انتزاعی پیدا کند، واکنش به آن می‌تواند فردی یا جمعی باشد، و پیامد آن چه برای فرد و چه برای جامعه می‌تواند مثبت یا منفی باشد. از نظر یونگ فرجام خوب یا بد، بستگی به شناخت و تصمیم اخلاقی فرد دارد.نهمین فصل کتاب به مقایسه شباهت‌ها و تفاوت‌های موجود میان بخشی از نظریه‌ها و اندیشه‌های یونگ و فروید اختصاص یافته است که نتایج و پیامدهایی برای نظریه و عمل سیاسی دارند. فصل پایانی کتاب حاوی اندیشه‌هایی درباره مردم‌سالاری است که نه از یونگ بلکه از آن خود اوداینیک است ولی شالوده آن را دریافتی تشکیل می‌دهد که یونگ از سرشت بشر دارد. یونگ مردم‌سالاری لیبرال را نه شکل کمال مطلوب حکومت، و نه آن را در همه کشورها عملی می‌دانست. برعکس، وی به وجود رابطه‌ای اندام‌وار میان فرد، جامعه و دولت قائل بود و از همین رو اعتقاد داشت در جایی که زمینه تاریخی، اجتماعی و سیاسی لازم برای نظمی مردم‌سالارانه وجود نداشته باشد غرس کردن نهال مردم‌سالاری به وسیله صدور فرمان، کاری نابخردانه است.
 اندیشههای یونگ در علم روانکاوی، علیرغم بدیع بودن در زمانه خود، در سالهای اخیر با انتقاداتی مواجه بوده است و روانکاوان بعضی از ایدههای او را زیر سوال بردهاند. با توجه به توضیحی که اوداینیک، خود در انتهای هر فصل نوشته است، چنین برمیآید که نویسنده نیز با آگاهی از این موضوع، دست به کار نوشتن این کتاب شده است. در سپهر جامعهشناسی و روانشناسی نوین تا چه میزان اندیشههای یونگ محلی از اعراب دارند؟ اساسا لزوم نوشته شدن این کتاب را چه میدانید؟
از جمع همه نظریه‌پردازان بزرگ روانشناسی ژرفا (depth psychology) تنها یونگ نظریه‌ای عمومی ارائه می‌کند که می‌تواند برخی از تحولات روان‌شناختی معاصر را که نامعمول‌تر و از لحاظ مفروضات و انتظارات فرهنگیِ جاافتاده روز غیرقابل ‌پیش‌بینی‌اند تبیین نماید. تبیین‌های خشک‌اندیشانه فروید درباره تجربه‌ای که این نسل لجام‌گسیخته در روابط جنسی در زمینه داروهای توهم‌زا دارد و توضیحات او درباره شیفتگی نسل حاضر به پیراروانشناسی و امور عینی، و تکاپوی آن برای کسب تجربه مذهبی شخصی، بسیار دور از ذهن و باورنکردنی است؛ هر اندازه هم که ابتکار به خرج داده و نمادگرایی جنسی را بسط و پیچ ‌و تاب دهیم باز نمی‌توانیم از تصوراتی که …
برای خواندن ادامه مطلب با ما در کردن ۱۰۹ همراه باشید.
بازدیدها: ۷۱

شمایل قهرمان تنها

شمایل قهرمان تنها


مهم‌ترین ویژگی قابل دفاع فیلم «غلامرضا تختی» بهرام توکلی،‌ وفادار ماندن به نگاهی مردم‌شناسانه و اصالت قائل شدن برای آن است، در ترجیع‌بند کلامی فیلم پایگاه مردمی تختی به عنوان یک قهرمان را حس می‌کنیم


جواد طوسی


در میان رویاها و فانتزی‌های دوران کودکی‌ام، یکباره نظرم به کشتی‌گیری جلب شد که مردم تمام‌قد برایش بلند شدند و کف زدند و صلوات فرستادند. این خوش‌شانسی پسر‌بچه‌ای در سن و سال من بود؛ درست شبی همراه پدرم در بهار ۱۳۴۲ به استادیوم محمدرضاشاه در خیابان ورزش (فیاض‌بخش فعلی) رفتم که غلامرضا تختی برای روحیه دادن به کشتی‌گیران ایرانی به آن‌جا آمده بود. کنجکاوانه در آن فضای شلوغ و پرهیاهو از پدر پرسیدم که برای کی بلند شدند و دست زدند؟ با شور و حالی زائدالوصف گفت: “آقا‌تختی.” بعدها فهمیدم که شاهپور غلامرضا، برادر شاه، هم آن شب داخل سالن بوده و تماشاچی‌ها تحویلش نگرفتند. از همان زمان، آقا‌تختی در ذهن کودکانه‌ام به عنوان یک پهلوان محبوب مردمی باقی ماند.

پدر مرحومم اهل روزنامه و مجله و خواندن و جمع‌آوری عکس هنرپیشه‌ها و دیگر ستاره‌های ورزشی و شخصیت‌های معروف فرهنگی و سیاسی اجتماعی بود. او بعد از مرگ پرابهام تختی، عکس سیاه و سفیدش را گوشه صندوق‌خانه با پونز نصب کرد و هر موقع میان دوست و آشنا و فامیل ذکر خیری از این قهرمان می‌شد، از جایگاه مردمی‌اش و تشییع جنازه بی‌نظیرش، از میدان شوش تا ابن‌بابویه شهر ری، با آب و تاب سخن می‌گفت. بزرگ که شدم همواره دلم می‌خواست شمایل تختی را فراتر از عکس‌های ریز و درشتی که هواخواهانش در مغازه‌ها و باشگاه‌های ورزشی و… نصب کرده بودند، روی پرده سینما ببینم. قاعدتا امکان تحقق این آرزو در آن دوران نبود. در بحبوحه انقلاب، زیر بعضی از عکس‌ها و نقاشی‌های چهره او که جلو دانشگاه تهران فروخته می‌شد، این مصرع شعر آمده بود: «در مسلخ عشق جز نکو را نکشد». گذشت و گذشت تا زنده‌یاد علی حاتمی در دوران اوج بیماری‌اش به صرافت افتاد که سراغ این شمایل مردمیِ به تاریخ پیوسته برود و با همان نگاه و شیوه روایت‌پردازی کلاسیکش فیلمی از او بسازد که عمرش کفاف نداد و این پروژه در «هدایت فیلم» ناتمام ماند و ما را حسرت به دل باقی گذاشت. بعد از مطرح شدن چندین گزینه، در نهایت بهروز افخمی اقدام به ساخت و تولید این فیلم کرد. منتها سلیقه و زاویه دید او کاملا در تعارض با جنس نگاه مورد نظر علی حاتمی بود. روی همین اصل، در «جهان‌پهلوان تختیِ» افخمی (۱۳۷۶) با بیان و اجرایی ساختار‌شکنانه در روایت مواجه هستیم که «عدم قطعیت» را در شمایل‌انگاری تختی (با تاکید بر روایت‌های موازی و تو در تو) دستور کار خود قرار داده است. در چنین فرم شالوده‌شکنانه‌ای، ‌شکل‌گیری و محوریت قهرمان و ساحت اسطوره‌ای او موضوعا منتفی است. در واقع، بهروز افخمی به شکلی عامدانه با اجرایی مدرن به سراغ یک شخصیت کاریزماتیک کلاسیک (با همه خصایص اخلاقی و پایگاه سنتی‌اش) می‌رود که نمی‌تواند طیف وسیعی از علاقه‌مندان تختی را راضی کند.

حالا بهرام توکلی در دورانی که موجودیت «قهرمان» در حوزه‌های روشنفکرانه در نقطه‌ای تردیدآمیز و…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۹ همراه باشید.

 

[veiws]

این سیاستمداران فاسد

این سیاستمداران فاسد


مرور خاطره با فیلم «مامور مکینتاش» ساخته جان هیوستون/ فیلم در تلاش است که ضمن ساختن شخصیت‌هایی یخی و خوشفکر از جاسوسان، فساد پشت ‌پرده سیاستمداران را هم به رخ بکشد


علی مسعودی‌نیا


آن‌ها که فیلم‌باز هستند و جان هیوستون بزرگ را هم بابت فیلم‌‌های ماندگار و تراز اولی چون «جنگل آسفالت»، «شب ایگوانا»، «شرف خانواده پریتزی» و «شاهین مالت» ستایش می‌کنند، شاید قدری توی ذوقشان بخورد که این بار رفته‌ایم سراغ فیلمی مهجور از او با عنوان «مامور مکینتاش» (۱۹۷۳). اما اگر قدری بردباری به خرج دهند، دلایل خاطره‌بازی با این فیلم شاید مجابشان کند. ساخته شدن این درام جاسوسی توسط هیوستون ماجراهای جالبی دارد: والتر هیل، فیلمنامه‌نویس برجسته، سفارشی گرفت تا در زمانی اندک اقتباسی از رمان «تله‌ آزادی» نوشته دزموند بگلی را برای کمپانی وارنر بنویسد. او هم که زیاد دل و دماغ نداشت، یک نسخه اولیه برایشان نوشت و امیدی هم نداشت کار را قبول کنند. خصوصا که به نظر هیل خود رمان هم تعریفی نداشت و نوعی کپی‌برداری از رمان‌های موفقی بود که پیش از آن به ماموران ام‌آی‌سیکس پرداخته بودند. اما در کمال تعجب آن‌ها کار را خریدند و بعد خبر بزرگ‌تری به والتر هیل رسید؛ پل نیومن علاقه نشان داده بود که در فیلم سرمایه‌گذاری کند و نقش اصلی را بر عهده بگیرد. این نیومن بود که جان هیوستون را مجاب کرد کارگردانی فیلم را بپذیرد، آن هم در حالی که پیدا بود ساختن مامور میکنتاش بودجه زیادی لازم دارد و تازه فیلمنامه هنوز صحنه پایانی درست و درمانی نداشت. به این ترتیب ناگهان مامور مکینتاش یک پروژه بزرگ و مهم شد که علاوه بر پل نیومن، دومینیک سندا، جیمز میسون و مایکل هوردرن هم در آن ایفای نقش داشتند. فیلمبرداری در سه کشور انگلستان، ایرلند و مالت انجام شد و حاصلش فیلمی شد که شاید اگر کارگردانش کسی غیر از جان هیوستون و بازیگرانش کسانی غیر از فهرست فعلی بودند، اثری بی‌ارزش و بی‌رمق و بی‌کیفیت از کار درمی‌آمد. این هیوستون بود که با آن مهارت کلاسیکش در قصه‌گویی توانست مامور مکینتاش را به یک درام جاسوسی پرهیجان و سرگرم‌کننده تبدیل کند. فیلم درباره یک مامور اطلاعاتی به نام جوزف ریردن (با بازی پل نیومن) است. رئیس او به همراه دختری که در تمام فیلم با نام «خانم اسمیت» معرفی می‌شود، به او ماموریت می‌دهند که تعدادی الماس را بدزدد و طوری این کار را بکند که پلیس بتواند او را شناسایی کند و به زندان بیندازد. وقتی این اتفاق می‌افتد تازه می‌فهمیم که ریردن قرار است یک سیاستمدار رسواشده و فاسد را که از سوی سایر سیاستمداران عالی‌رتبه حمایت می‌شود، از زندان فراری دهد. بخش دوم داستان به تدارک ریردن برای فرار از زندان می‌پردازد که بسیار هم نقشه بانمک و خلاقانه‌ای دارد. اما اصل پیچیدگی داستان بعد از این فرار رخ می‌دهد؛ جایی که می‌فهمیم در مورد سرنوشت سیاستمدار فاسد تصمیم تازه‌ای گرفته شده و…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۹ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۶۷

شورش بدن‌ها

شورش بدن‌ها


نگاهی به پدیده فشن با توجه به نقش محوری که تن آدم‌ها در روزگار جدید به عهده گرفته است/ این مطلب با نگاهی به کتاب فلسفه فشن نوشته لارس اسونسن نوشته شده است


حامد یعقوبی


یک؛ چندی پیش گری لینه‌کر، بازیکن سابق تیم ملی فوتبال انگلستان و مفسر فعلی برنامه‌های ورزشی، گفته بود: «آن‌قدر که من بدن لخت رونالدو را دیده‌ام، همسرم را ندیده‌ام.» راست می‌گفت؛ اگر در گوگل سیکس‌پک‌های رونالدو را سرچ کنید، چندین و چند صفحه عکس روی صفحه جست‌وجو‌گر ظاهر می‌شود که در همه آن‌ها این جوان پرتغالی رو به دوربین ژست گرفته و سعی کرده طوری جلوی عکاس بایستد که عضلات شش‌تکه شکمش به‌وضوح مشخص باشد. رونالدو بازیکن خوبی است ولی کمتر کسی جرئت می‌کند او را از پله و مارادونا و بکن بائر و کرایوف بالاتر بداند، با این حال هرگز نمی‌توانید از میان بازیکنان کلاسیک فوتبال کسی را بیابید که مثل رونالدو در نمایش عریانی افراط کرده باشد. در شبکه اجتماعی اینستاگرام، رونالدو با صدو‌پنجاه‌و‌چهار میلیون فالوئر در صدر فهرست صفحات پرطرفدار قرار دارد و پس از او به ترتیب سلنا گومز، آریانا گرانده، دواین جانسون، کیم کارداشیان، کایلی جنر، بیانسه، تیلور سوئیفت، نیمار، مسی، جاستین بیبر، کندال جنر، نیکی میناژ، کلویی کارداشیان، جنیفر لوپز، مایلی سایرس، کتی پری، کورتنی کارداشیان و دمی لواتو قرار دارند. تعدادی مدل و فوتبالیست و خواننده و بازیگر که بین هفتاد تا صد‌و‌چهل‌و‌پنج میلیون دنبال‌کننده اینترنتی دارند. در این فهرست که روز‌به‌روز و ساعت‌به‌ساعت تغییرات زیادی می‌کند، هیچ سیاستمدار، نویسنده، فیلسوف، فیلمساز، نقاش و هنرمند برجسته‌ای حضور ندارد، در عوض کسی مثل کیم کارداشیان، ستاره و مدل امریکایی که هیچ مشخصه‌ای غیر از اندام ساخته‌شده‌اش ندارد، جای قرص و محکمی برای خود اشغال کرده است. مثل روز روشن است که تعداد فالوئرهای اینستاگرامی هرگز نمی‌تواند نشانه رستگاری یک آدم باشد ولی علاوه بر تخمین شهرت آن آدم، مبین مشخصاتی است که می‌تواند من را در نوشتن این مطلب یاری کند.

با یک سرچ ساده می‌شود فهمید در فهرست مذکور، همه اعضا از یک ویژگی مشترک سود می‌برند که در چشم مردم دنیا جذاب‌ترشان کرده است: اندام تراشیده مد روز؛ چیزی که نه‌تنها در گذشته سابقه نداشته بلکه کسی حتی آن را به حساب نیز نمی‌آورده است. ممکن است مسی و رونالدو در فوتبال هنرمندان بزرگی باشند ولی آن‌ها تنها خداوندگاران ورزش نیستند، اگر هم باشند نتوانسته‌اند به قانون نانوشته اندام ورزیده بی‌اعتنا بمانند. حتی لیونل مسی که علی‌الظاهر در عالم فوتبال یک بازیکن سر‌به‌زیر حاشیه‌گریز محسوب می‌شود، ناچار است به خاطر تن دادن به قاعده این بازی، عضلات برجسته‌اش را به رخ دوربین‌های خبرنگاران و عکاسان بکشد و از بر و بازوی مهندسی‌شده‌اش رونمایی کند. در این حکم کلی سرزنشی نهفته نیست؛ مسی و رونالدو بیشتر از این‌که ستاره‌های عالم فوتبال باشند، استارهای دنیایی هستند که در آن تن آدم‌ها معبدشان به حساب می‌آید، طوری که کمتر کسی می‌تواند از مغناطیس فریبنده بدن‌های زیبا خود را دور نگه دارد.

دو؛ چند وقت پیش کتابی خواندم به اسم «فلسفه فشن» نوشته لارس اسونسن، فیلسوف جوان نروژی. یک کتاب صد‌و‌هشتاد صفحه‌ای سفید و بنفش در قطع رقعی که روی جلدش طرح یک قیچی باز دیده می‌شود که یکی از تیغه‌هایش در جلد کتاب فرو رفته. آن چیزی که وصف کردم طرح جلد فارسی‌شده این کتاب است وگرنه جلد اثر اصلی صورت سرد عروسک – مانکن رنگ‌پریده‌ای را نشان می‌دهد که دماغ عمل کرده و چشمان غیر‌طبیعی‌اش علاوه بر زیبایی، رگه‌هایی از وحشت را نیز در خود پنهان کرده است. کتاب اسونسن ده فصل دارد که در هر کدام ابعاد پنهان فشن شکافته و طبق یک پژوهش فلسفی، از ماهیت آن پرسش می‌شود. در یکی از فصول کتاب که فشن و بدن نام دارد، اسونسن جملاتی دارد که نه‌تنها بسیار درخشانند بلکه در عین ایجاز، ماهیت این صنعت را در دنیای جدید روشن می‌سازند. او در جایی از قول اسکار وایلد می‌گوید: «یک آدم قرون وسطایی کسی است که بدن نداشته باشد، همان‌طور که انسان واقعی مدرن کسی است که روح نداشته باشد.» وقتی این جمله کنار جمله دیگری از برت ایستون الیس، نویسنده امریکایی، قرار می‌گیرد که در پیشانی این فصل تصریح کرده: «بازوها سینه‌های جدیدند»، بدن آدمیزاد چیزی بیشتر از سر و شکم و کمر و دست و پا و ستون فقرات در ذهن خواننده نقش می‌بندد. پیش از فلسفه فشن، کتاب‌های فلسفه ملال، فلسفه کار و فلسفه تنهایی را از اسونسن خوانده بودم و تقریبا می‌دانستم روش کلی او پرسش فلسفی از چیزهای به‌ظاهر ساده زندگی روزمره است که از نظر آدم‌ها بی‌اهمیت هستند ولی…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۹ همراه باشید.

بازدیدها: ۸۰

رمزگشایی تاریخی از دموکراسی وایکینگ‌ها

رمزگشایی تاریخی از دموکراسی وایکینگ‌ها


درباره سریال وایکینگ‌ها که پخش آن از سال ۲۰۱۳ آغاز شد و تا کنون پنج فصل آن به نمایش درآمده و فصل پایانی‌اش در راه است/ قانون‌مداری وایکینگ‌های وحشی پدر‌جدِ دموکراسی در اسکاندیناوی است


هومان دوراندیش


«وایکینگ‌ها» (Vikings) یک مجموعه تلویزیونی کانادایی – ایرلندی است که پخش آن از سال ۲۰۱۳ آغاز شده و تا کنون پنج فصل آن به نمایش درآمده و فصل ششم و پایانی‌اش در راه است. شخصیت اصلی سریال، راگنار لاثبروک (با بازی تراویس فیمل)، یکی از قهرمانان عصر وایکینگ‌هاست. اصطلاح «عصر وایکینگ‌ها» در تاریخ سیاسی، در اشاره به دورانی ۲۵۰ ساله، از آغاز قرن نهم تا میانه قرن یازدهم میلادی، به کار می‌رود. در این سه سده، وایکینگ‌ها از طریق جنگ و بازرگانی نقاط گوناگون اروپا را کشف کردند. وایکینگ‌ها عمدتا از اهالی دانمارک و نروژ و سوئد بودند که به‌تدریج در ایسلند و گرینلند و مناطق دیگری از شمال اروپا مستقر شدند. در تاریخ اسکاندیناوی، راگنار لاثبروک شخصیتی است که وایکینگ‌ها را از قومی منزوی و قانع به قومی جهانگرد و جاه‌طلب بدل کرد. از سال ۸۰۱ میلادی، در شمال اروپا (مشخصا در دانمارک و نروژ) قدرت سیاسی نسبتا متمرکزی پدید آمد که به‌تدریج ایسلند و گرینلند و سایر مناطق شمالی اروپا را نیز در بر گرفت.

پنج فصل منتشرشده سریال وایکینگ‌ها، همین دوران یعنی قرن نهم میلادی را در بر می‌گیرد. اگرچه سال تولد راگنار لاثبروک و همسرش، لاگرتا (با بازی کاترین وینیک)، مشخص نیست ولی این دو نفر به اتفاق جنگجویانشان به پاریس لشکرکشی می‌کنند؛ پاریسی که تحت حکومت برادرزاده و جانشین شارلمانی بود. شارلمانی، امپراتور بزرگ فرانک‌ها، در سال ۸۱۴ میلادی درگذشت. زمانی که راگنار و یارانش با برادرزاده شارلمانی در پاریس وارد جنگ می‌شوند، احتمالا مابین ۸۱۴ تا ۸۵۰ میلادی بوده است. خلافت عباسیان در جهان اسلام از سال ۷۵۰ میلادی آغاز شد و سال ۸۱۴، زمانی است که مامون در جهان اسلام به خلافت ‌رسید. در واقع راگنار زمانی در شمال اروپا سردمدار و پرچمدار وایکینگ‌ها می‌شود که احتمالا مامون یا معتصم یا واثق خلفیه جهان اسلام بود. پایان حکومت واثق (۸۴۷ میلادی/ ۲۳۲ هجری قمری) که همزمان است با تولد امام حسن عسکری، پایان عصر اقتدار عباسیان بود. دوره ضعف و زوال عباسیان، از زمان به قدرت رسیدن متوکل در میانه قرن نهم میلادی آغاز می‌شود.

در قسمت شانزدهم از فصل چهارم سریال، فرزندان راگنار به اتفاق عمویشان که در پاریس به قدرت رسیده، به سمت دریای مدیترانه لشکرکشی می‌کنند و در مسیرشان، به شمال اسپانیا می‌رسند. در یکی از شهرهای شمالی اسپانیا، یکی از یاران اصلی راگنار، فلوکی (با بازی گوستاو اسکارشگورد)، ابتدا در بازار و سپس در مسجد، جذب اذان و نماز مسلمانان می‌شود. پیش‌تر، خود راگنار هم در جریان دوستی با اتلستن (با بازی جرج بلگدن) به مسیحیت گرایش پیدا کرده بود. مجذوبیت راگنار و فلوکی در برابر مسیحیت و اسلام در قرن نهم میلادی را باید نشانه رویش بذر تمایل وایکینگ‌ها برای عبور از شرک و چندخدایی در آن مقطع تاریخی دانست. ادیان توحیدی با تمدن نسبتی عمیق دارند و وایکینگ‌ها زمانی به مسیحیت و اسلام گرایش پیدا کردند که سطح تمدنی‌شان در اثر سرک کشیدن به سایر مناطق اروپا در حال رشد و ارتقا بود. این‌که چرا اخلاف راگنار لاثبروک مسیحی شدند نه مسلمان، علتش همان ضعف و زوال تدریجی عباسیان…

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۹ همراه باشید.

بازدیدها: ۸۱