نامه‌هایی که به مقصد نرسیدند

نامه‌هایی که به مقصد نرسیدند


نامه را توی پاکتی گذاشتم که پر از گل‌های محمدی خشک‌شده بود، نامه را دادم و نماندم عکس‌العملش را ببینم؛ ساعتی بعد تکه‌های پاره‌شده کاغذ و برگ‌های خشک‌شده گل محمدی کوچه را پر کرده بود


حسن لطفی


از میان نامه‌های زیادی که نوشته‌ام دلم بیشتر از همه پی نامه‌های عاشقانه‌ای است که هیچ وقت به دست صاحبانش نرسیدند. تعدادشان هم کم نیست. اولش خیال می‌کردم دست بالا که بگیرم، از تعداد انگشتان یک دست طبیعی هم بیشتر نمی‌شود اما چند سال قبل، بعد از اعتراف رضا یا بهتر بگویم اقلید فهمیدم نامه‌های به مقصد نرسیدام فقط آن دو تایی نبود که برای «موس‌موس» و «ف. میم» نوشتم. موس‌موس اسم مستعاری بود که محمد معروف به ممد‌خره، رفیق دوران سربازی‌ام، به دختر آرام، زیبا و سر‌به‌زیری داده بود که گمان می‌کرد عاشقش شده‌ام. می‌گفت: “خره بچسب و ولش نکن. پنج، شیش تا از نامه‌هایی که برای قُمری‌های من می‌نویسی براش بنویسی، جلد بومت میشه!” گفتم: “بشه که چی؟ کو تا سربازیم تموم شه و برم سرکار!” با تعجب نگاهم کرد و گفت: “نکنه تو فکر اینی که بگیریش؟ خره یادت باشه آدم با کسی که عاشقشه ازدواج نمی‌کنه. بکنی، گند می‌زنی به عشق و عاشقی!” حرف‌هاش برایم تازگی نداشت. از وقتی فهمیده بود بلدم نامه عاشقانه بنویسم دست از سرم برنمی‌داشت. شده بودم سنگ صبوری با گوش‌های مجانی برای شنیدن نظریاتش درباره عشق و عاشقی. هر چند وقت یک بار از دختری جدید می‌گفت که توی دلش جا باز کرده است. دلش آن‌قدر بزرگ بود که می‌توانست تمام دخترهای سر راهش را توی آن جا بدهد. اولین باری که به من پیشنهاد نوشتن نامه داد نمی‌دانستم این‌طور فکر می‌کند. اگر می‌دانستم شاید خواسته‌اش برآورده نمی‌شد. یکی از نوشته‌های شبانه‌ام را که سر پست نگهبانی نوشته بودم، خوانده بود و به قول خودش کیف کرده بود. اتفاقی خوانده بود. دل و دماغ و حوصله مطالعه نداشت. نوشته را خوانده بود و خیال کرده بود می‌توانم در رسیدن به عشقش کمکش کنم. من ساده‌دل هم گمان می‌کردم دختری که قرار است برایش نامه بنویسم، اولین و آخرین دختری است که قُمری او شده. در نتیجه سریع پذیرفتم و تمام تلاشم را کردم تا از پس ابراز احساسات پاک این عاشق هم‌خدمتی‌ام بربیایم. چند نامه‌ای نوشتم، بعد یک روز آمد و برایم از خصوصیات دختر دیگری گفت. با آن‌که شک کرده بودم، نمی‌توانستم خودم را راضی کنم که قرار است این بار از طرف او برای کس دیگری نامه عاشقانه بنویسم. پیش خودم گفتم دختر را برای خودم، بهرام نیک‌جان یا دست آخر اقلید در نظر گرفته است. وقتی متوجه شدم اصل ماجرا چیز دیگری است، با اخم و ناراحتی از خودم دورش کردم. محمد که پرروتر از این حرف‌ها بود، از تنگ و تا نیفتاد و بهرام و اقلید را واسطه کرد. بهرام با تمام بر و روی زیبا و قد و قامت رشیدی که داشت، اهل دوست‌دختر گرفتن و عشق و عاشقی نبود. اما وقتی محمد نامه‌هایی را که من نوشته بودم با صدای بلند می‌خواند، چشمانش برق می‌زد و نامه که تمام می‌شد، بلند می‌شد و مرا می‌بوسید. اقلید یا بهتر بگویم رضا فقط گوش می‌داد و در حالی که لبخند عجیبی بر لب داشت، فقط سر تکان می‌داد. خواندن نامه که تمام می‌شد بدون حرفی از ما دور می‌شد. یک بار محمد رو به او گفت: “خره می‌خوای از این نامه‌ها برات بنویسیم؟” اقلید خیلی جدی گفت: “من از این بی‌حیا‌بازیا بدم میاد.” جوابش آن روز و روزهای بعد باعث خنده ما شد و محمد هر وقت که درخواست نامه جدید داشت، کنارم می‌نشست و می‌گفت: “خره یه بی‌حیا‌بازی دیگه برام بنویس!” این را می‌گفت و می‌خندیدیم، البته همه می‌دانستیم اقلید هم از این‌که نامه‌های عاشقانه محمد را می‌نویسم بدش نمی‌آید؛ هم به خاطر هله‌هوله‌هایی که محمد هنگام برگشت از پیش قُمری‌هاش می‌خرید، هم به خاطر لذتی که از شنیدن متن نامه‌ها می‌برد. او هم مثل خیلی‌ها از آن افرادی بود که از آنچه سال‌ها به عنوان چیزی زشت و پلشت توی ذهنش کرده‌اند خوشش می‌آمد اما هنجارهای پوشالی درونش نمی‌گذاشت علاقه و واقعیت نظرش را بیان کند. اما این خودداری باعث نمی‌شد تا همصدا با بهرام نشود و از من نخواهد تن به خواسته محمد بدهم و بی‌حیا‌بازی دیگری دربیاورم. نه به خاطر اصرار آن‌ها، بلکه به دلیل اعتیاد به نوشتن نامه برای معشوقه‌هایی که ندیده بودم خواسته بهرام را پذیرفتم اما از او خواستم دست از دروازه کردن دلش بردارد یا حداقل از این به بعد از نامه‌هایی که برای قُمری جدیدش می‌نویسم، کپی بگیرد تا وقتی کبوتر جدیدی روی بومش نشست فقط اسم‌ها را عوض کند. محمد هم نه گذاشت و نه برداشت، سریع گفت: “دربستن و کیش کردن قُمری کار من نیست، اما کپی گرفتن چشم. مخلص تو و جد و آبادتم هستم. فقط باهاس قول بدی هر چند وقت یه دستی به سر و روشون بکشی و یه نمه به‌روزشون کنی!” همین‌طور هم شد. هرچه سعی می‌کردم خودم را از نامه‌نویسی برای معشوقه‌هایش خلاص کنم، نمی‌شد. بلد بود چطور حرف بزند که آدم‌ها را خام خودش کند و به قول خودش وارد دلشان شود. بهرام معتقد بود اگر زبان را از محمد بگیریم هیچ چیز برایش نمی‌ماند. طوری هم می‌گفت که انگار به این خصوصیتش حسودی می‌کند. محمد هم برای آن‌که دل بهرام را بیشتر به دست بیاورد، مدام از زیبایی چهره و قد و بالای او تعریف می‌کرد. آن‌قدر هم به خاطر استفاده نکردن از این موهبت به او سرکوفت می‌زد که یک روز بهرام، پس از برگشت از مرخصی ساعتی، مرا به گوشه‌ای کشید و پیشنهاد داد تا برایش نامه بنویسم. با آن‌که جا خورده بودم به شوخی گفتم: “بالاخره در دروازه دل تو هم باز شد.” خندید و در حالی که گونه‌ام را می‌بوسید، گفت: “نه به جون عمو‌حسن. عشق یکی، خدا یکی! قول میدم، قول.” بعد دستش را به نشانه قول پیشاهنگی بالا برد و آن یکی دستش را روی قلبش گذاشت. همان ساعت اولین نامه را برایش نوشتم. وقتی بهرام نامه را با صدای بلند برای دیگران خواند، محمد رو به بهرام کرد وگفت: “خره قبل از این‌که بدیش به قُمریت یه کپی برا من بگیر.” بعد هم رو به من کرد و گفت: “باشه، به هم می‌رسیم. من کشفت کردم، تو واسه بهرام‌قشنگ سنگ تموم می‌ذاری!” خندیدم و گفتم: “خودت میگی بهرام‌قشنگ! واسه قشنگا باید دلبری کرد. خودت که خوب می‌دونی ممد‌خره! اینو از تو یاد گرفتم. هر چند این اقلیدم بخواد براش بهتر می‌نویسم. اقلا می‌دونم نامه‌ای که می‌نویسم دروغ دروغ نیست.” محمد از این‌که شوخی‌اش را جدی گرفته بودم جا خورد و گفت: “مخلص تمام‌قد تو و نامه‌هاتم. بنویسی و ننویسی ذلیلتم پروفسور!” نامه‌های بهرام تمامی نداشت. من هم از نوشتن نامه برای دختر مورد‌علاقه‌اش خسته نمی‌شدم. همان زمان‌ها بود که پای موس‌موس به زندگی‌ام باز شد. زودتر از همه محمد خبردار شد. یک روز غروب که با هم از پادگان بیرون آمدیم، دختر را برای چندمین بار دیدم. نگاهم به او طوری بود که محمد متوجه ماجرا شد و گفت: “حیف که پای تو وسطه وگرنه می‌نشوندمش رو بوم خودم!” از فردا هم کارش این شده بود که مرا برای نامه‌نگاری با او ترغیب کند. نمی‌دانستم نامه نوشتن برای کسی که نظرت را جلب کرده و به او احساس داری این‌قدر سخت است. شاید هم تجربه تلخ نامه نوشتن به ف. میم قلم را آن‌قدر در دستانم سنگین می‌کرد که نمی‌توانستم روی کاغذ حرکتش بدهم. «ف» خواهرزاده دوست خواهرم و نوه همسایه دیوار به دیوار ما بود. خانه‌شان شهر دیگری بود. تابستان و عید به دیدن مادربزرگ و خاله‌ها و دایی‌هاش می‌آمد. وقتی مهرش به دلم افتاد، در عالم نوجوانی تصمیم گرفتم نامه‌ای بنویسم و از علاقه‌ام به او خبر بدهم. نامه را بعد از بارها نوشتن و پاره کردن توی پاکتی گذاشتم که پر از برگ گل‌های محمدی خشک‌شده مادرم بود. از فرصتی استفاده کردم و نامه را به او دادم. وقت دادن نامه از شرم سرم را پایین انداخته بودم و بعد که نامه را گرفت، نماندم تا عکس‌العملش را ببینم. ساعتی بعد که به خانه برمی‌گشتم، تکه‌های پاره‌شده کاغذ و برگ‌های خشک‌شده گل محمدی کوچه را پر کرده بود. راستش را بخواهید از آن به بعد سعی کردم سر راهش قرار نگیرم. می‌ترسیدم ذره امیدی که با رویا و خیال برای خودم ساخته بودم، با برخورد بد او از بین برود. پیش خودم فکر می‌کردم شاید نامه را کس دیگری مثلا مادربزرگش پاره کرده باشد اما دل او با من باشد. به خاطر همین چند نامه دیگر هم برایش نوشتم اما جرئت نکردم تحویلش بدهم. در مورد موس‌موس هم اگر اصرار محمد نبود نمی‌توانستم بر ترسم از شکستی دیگر غلبه کنم. سرانجام پس از آن‌که او را بارها از دور تماشا کردم، نامه‌به‌دست سراغ ایستگاهی رفتم که همیشه او را آن‌جا می‌دیدم. نمی‌خواهم کامتان را مثل کام خودم، وقتی که اقلید راز نامه‌های به مقصد نرسیده بهرام را برایم تعریف کرد، تلخ کنم. اما می‌دانم تلخی عشق‌های ناکام توی نوشته و خاطرات دیگران تلخی، لذت و کاتارسیس را با هم دارد. گذشته از همه این‌ها وقتی موس‌موس را خندان و شاد کنار پسری با ظاهری آراسته و برخوردی مودبانه دیدم، احساس شکست نکردم. شاید پس از آن روز بود که هر وقت کسی از وصل و رسیدن به معشوق می‌گوید، من به شادی و خوشبختی کسی فکر می‌کنم که توی دل ما جا دارد. اتفاقی که همیشه با رسیدن امکان‌پذیر نیست. در مورد بهرام اما ماجرا چیز دیگری بود. این موضوع را وقتی فهمیدم که…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۰ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۱۷

دیدگاهتان را بنویسید