صندلی

صندلی


آن‌قدر از صندلی کافه‎ای خوشم آمد که خریدمش و این یکی از شگفت‌انگیزترین خصوصیات نوشتن درباره صندلی است: قصه‌اش می‌تواند این‌طوری تمام بشود که آدم به چیزی که می‌خواهد برسد


آرش سالاری


همه چیز از همین اول کار روشن است: این نوشته اصلا اسمش صندلی است دقیقا خود کلمه صندلی، یعنی نه تنها موضوعش تو نیستی و صندلی است، بلکه حتی اسمش هم به واضح‌ترین شکل ممکن به این مسئله اشاره می‌کند: صندلی. یعنی یک نوشته درباره صندلی و فقط درباره صندلی نه تو یا هیچ شخص دیگری. که حداقل یک دلیل واضح وجود دارد برای این‌که درباره تو ننویسم و به جای تو – برخلاف تمام سال‌های قبل از این – این نوشته درباره صندلی باشد: این‌که تو احمق هستی. آدم ممکن است بتواند درباره یک صندلی بنویسد چون عقل نداشتنش به خاطر حماقت نیست، بلکه به خاطر این است که صندلی‌ها آن عضو به‌خصوص را ندارند، ولی درباره آدمی که آن عضو را دارد ولی احمق است، هیچ‌وقت نمی‌شود نوشت. به‌خصوص اگر آدم یک عمری هم درباره آن شخص با فرض احمق نبودن نوشته باشد. به خصوص این‌که سال‌ها هم باشد که آدم دیگر درباره آن شخص ننوشته بوده باشد. که در چنین شرایطی آدم دیگر موضوع و خصوصیات و حتی الفاظ و صفات مربوط به آن شخص را یادش می‌رود و بخواهد هم نمی‌تواند بنویسد. پس آدم درباره صندلی می‌نویسد تا بگوید هیچ‌وقت چیزی وجود نداشته و حتی اگر هم زمانی چیزی بوده، حالا دیگر وجود ندارد. از این به بعد فقط صندلی هست: نوشتن درباره چیزهای ساده و روشن و منطقی و غیراحمق نه آدم‌هایی که هم احمقند و هم مدت‌هاست از یاد رفته‌اند. آرمان نوشتن؛ نوشتن درباره صندلی.

صندلی را اولین‌بار در کافه‎ای که بعدها خانه‌زادش شدم، دیدم. یا دقیق‌تر اولین‌بار صندلی را در آن‌جا نشستمش. آن خصوصیتی که باعث شد در ذهن ماندگار بشود، این بود که برخلاف بقیه صندلی‌های کافه‎ای برای جلوگیری از نشستن طولانی‌مدت طراحی نشده بود: نشیمنی نرم از پارچه‎ای ضخیم و ابری سنگین (تجربه عجیب نشستن روی ابر و نه قرار گرفتن زیر آن)، در میان بدنه‎ای از مغز چوب راش خالص بدون ذره‎ای نئوپان یا کائوچو (مغز چوب از نظر حیثیتی برای انسان‌ها خیلی مهم است)، غرق در قهوه‎ای تیره یکدست (آن‌طوری که چوبکارها می‌گویند، فندقی در برابر شکلاتی، گردویی، سوخته). آن‌قدر که در همان اولین تجربه کار کردن در آن کافه که تایپ کردن چیزهای اغلب غیر‌ضروری و بی‎فایده بود، خیلی سریع به این نتیجه برسم که جای مناسب کار کردن را پیدا کرده‌ام؛ محیطی به اندازه کافی آرام و به اندازه لازم شلوغ و صندلی‎ای که به مراتب از صندلی خودم بهتر بود.

بحث صندلی که به این‌جا رسید و اجمالا پایه‎اش گذاشته شد، حالا می‌شود اشاره‎ای گذرا به یک نکته دیگر درباره این نوشته و انتخاب موضوعش کرد: جالبی قضیه این است که من اصلا مدت طولانی‎ای است که نه‌تنها به نوشتن درباره تو فکر نمی‌کنم که حتی به خود تو هم فکر نمی‌کنم. بدون این‌که قصد خاصی داشته باشم، شبیه همان وضعیتی شده که یک بار بعد از بیان دغدغه‎ای توسط من در خصوص ذهنیتی که از من داری و نگرانی من درباره این‌که تو چه فکری درباره‎ام می‌کنی، بهم گفتی اصلا به من فکر نمی‌کنی. هر چند بعدها فهمیدم در فیلمی دیالوگی مشابه این بیان شده بوده ولی به احتمال زیاد در آن لحظه تو آن را خودت در موقعیت واقعی‎ای که داشتی ابداع کردی که از جمله مظاهر حماقتت همین راحتی و دست گشاده‌ات در ابراز بی‎ادبی و اهانت به من بود. اگر یادت باشد چندباری هم بابتش ازم عذرخواهی کردی و من هم در ظاهر پذیرفتم، هر چند می‌دانیم که در واقع، خب مسائل به این سادگی حل نمی‌شوند و آخرش آدم یک جایی در آینده آن جای زخم را مثلا در ننوشتن نشان می‌دهد. به هر حال من واقعا به تو مدت‌هاست که فکر نمی‌کنم و مسئله فقط مقابله به مثل نیست و این مطلب را می‌توانم اثبات کنم ولی این نوشته درباره صندلی است و باید به آن برگردم. می‌دانی که اصلا نمی‌شود درباره تو نوشت: مطرود فراموش‌شده تاریک تاریخ‌زده. ولی به‌خوبی در مورد صندلی می‌شود نوشت و من هم اتفاقا خوب پیش رفته بودم و الان هم می‌خواهم ادامه ماجرای جالبم را بنویسم.

صندلی باعث شد رابطه کاری من و کافه خیلی زود عمیق بشود. آن‌قدر نشیمنش راحت و البته نشیمن صندلی خودم معذب بود که حتی توانستم باقی مشکلات را به نحوی تحمل کنم؛ مسئله نور کافه‎ای که اساسا هدفش تاریک نگه داشتن محیط است نه روشن کردنش، قیمت خوردوخوراک که حتی در ارزان‌ترین گزینه‎ای که توانستم پیدا کنم، نوشابه خالی، باز هم هرروز رفتنش مبلغ سنگینی می‌شد، اکیپ‌های دبیرستانی – دانشگاهی لوس که سروصدایشان قابل تحمل بود ولی بی‎مزگی و توهم کولی‎شان سخت، اکیپ‌های بازاریابی شبکه‎ای که لوس نبودند ولی دیدن حقه‌بازی علنی لیدرشان حرص آدم را تا سر حد مرگ درمی‌آورد و رانندگی رفت و برگشت که اگرچه کافه نزدیک بود ولی به هر حال رانندگی بود. همه این‌ها قابل تحمل بودند، چون صندلی خیلی صندلی خوبی بود و من بعد از یک عمر آزار دیدن از صندلی‌ها بالاخره واقعا داشتم از همکاری با یک صندلی لذت می‌بردم و همان‌طوری که هدف این اختراع بوده، ازش استفاده می‌کردم بدون این‌که وجودش را حس کنم (برخلاف رابطه با تو که سودی نداشت ولی کاملا بارش را حمل می‌کردم). با این‌که قصه در این‌جا به اوج خوبی خودش رسیده اما قرار نیست ناگهان خراب بشود یا تنش پیدا کند یا هرچیز هیجان‌انگیز دیگری. و این یکی دیگر از دلایل ترجیح نوشتن درباره صندلی به جای نوشتن درباره تو است: می‌تواند همه‌چیزش خوب پیش برود، می‌شود برای همیشه بر وفق مراد بماند، ممکن است که هیچ مشکلی درش پیش نیاید و از همه مهم‌تر: الزامی نیست حتما هیجان داشته باشد. بعضی وقت‌ها آدم می‌تواند بدون هیجان زندگی کند و جای خالی‌اش را با رضایت و ثبات پر کند. به چه کسی تعهد داده‌ایم حتما باید هیجان داشته باشیم یا آن‌طور که این روزها مد است، در کدام دوره تکامل انسان خردمند معتاد هیجان شد؟ چرا زندگی راحت نه، چرا رسیدن و داشتن و حال کردن نه؟ پاسخ همه این‌ها، پاسخ سوال از صندلی و نوشتن درباره‌اش است: چون صندلی هیجان ندارد، به جایش عملکرد دارد. برخلاف تو. در نتیجه این‌جای قصه که همه‌چیز خیلی دارد خوب پیش می‌رود، در حرکت و تحول بعدی که باید نقطه عطفش باشد، قرار است که ناگهان همه‌چیز عالی بشود، در حالی که اگر درباره تو بود باید به یکی دیگر از نمادهای حماقت یا رفتارهای خیانتت می‌پرداختم. و مگر رابطه ما نقطه عطفی غیر از یکی از این دو داشته است؟ ولی نیست، درباره تو نیست، درباره صندلی است و من الان قرار است نقطه عطفش را بگویم.

اما حالا که بحث نقطه عطف شد، شاید خوب باشد که یک لحظه اشاره‎ای به مسئله نقطه عطف تو داشته باشم. نه این‌که تو موضوع این نوشته باشی یا نقطه عطفت اهمیت داشته باشد، صرفا از این جهت که برای خودم جالب است یادآوری این مسئله به‌خصوص وقتی که در تضاد با نقطه عطف صندلی قرار می‌گیرد. و این‌که به نظرم این سوالی است که هم من باید از تو بپرسم، هم خودت از خودت: نقطه عطف تو در این رابطه چه بود؟ کجای این قصه، چه کارت، کدام تصمیمت؟ قاعدتا تو برای این سوال جوابی نداری، نه چون سوال سختی است (که نیست) یا این‌که تو بی‌مسئولیتی (که هستی)، بلکه به همان دلیل خیلی ساده‎ای که در ابتدای بحث به آن اشاره شد: حماقت. نه این‌که یک توصیف بی‌ادبانه منظور باشد، بلکه به معنای واقعی کلمه (که خب البته باز هم رگه‎ای از توهین را دارد ولی من با این مقدارش اصلا مشکلی ندارم). یعنی تو اصلا متوجه این سوال نبودی. چون در مقام متقدم‌تر، اصلا متوجه کاری که داشتی می‌کردی نبودی؛ کاری با من و باقی جهان. می‌گویم جهان و اصلا مبالغه نمی‌کنم، چون تصمیمی که تو گرفتی یا در واقع نگرفتی فقط به من و تو برنگشت: خیلی چیزهای جهان را در ابعاد مختلف تغییر دادی. نمی‌شود گفت اثر پروانه‌ای، بلکه بیشتر شبیه فیلی که وارد یک مغازه کوچک لوستر‌فروشی بشود و لگد هم بزند. اثر فیلی: آدمی که فکر نمی‌کند و وارد یک رابطه می‌شود و در حین فکر نکردن، انتخاب هم می‌کند و تصمیم هم می‌گیرد؛ هم برای خودش هم برای دیگری. همین هم می‌شود که آن‌طوری می‌شود. از به هم ریختن آن همه زندگی تا همین که آدم ارزشش را برای نوشته شدن از دست می‌دهد و به جایش مردم درباره صندلی می‌نویسند. فقط در حد یک اشاره به یک مناسبت در وسط یک نوشته درباره صندلی است که ممکن است کسی درباره‌شان حرف بزند. که آن هم خیلی زود تمام می‌شود، مثل همین الان و قصه اصلی، یک قصه باثبات و دارای نقطه عطف و فاقد هیجان مخرب که درباره صندلی باشد، ادامه پیدا می‌کند.

نقطه عطف: من آن‌قدر از…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۰ همراه باشید.

بازدیدها: ۱۵

دیدگاهتان را بنویسید