شفتالو که چیزی نیست

شفتالو که چیزی نیست


نامه یا نسخت، نسخه یا پیغام، همیشه این طور فکر می‌کردم که باید یکی را از ظِلّ کویر به دلداده‌اش وصل کند در شمال که بیا! «که دلم بی‌قرار توست»! آنچه امّا بیهقی مأمورِ نوشتنش شده شمال را کرده کویر


یاسین حجازی


نوروزِ ده قرن قبل، سلطان مسعود غزنوی رفت شمال. لابد مثل همه‌ی آنها که تعطیلات سال نو را شمال می‌روند. (و راستی حوری خانم، بهشت هم شمال دارد؟ یا خود یکسر شمالی است رامسَرش رامسرتر؟ از تو چه پنهان، من گاه بهشت را کویری یکدست می‌بینم که شب‌ها آسمانش یک سینیِ تاافق‌تخت پولک دارد. تصوّر می‌کنم دراز می‌کشم و آرنجم را بالش می‌کنم و زل می‌زنم بالا و سیر نشده از تماشا، تو صدایم می‌زنی…) و سلطان مسعود تحویل سال را حوالیِ گرگان امروزی بود و بعد توی راه که به ساری برسد. ساری هم نماند چندان. خطِ کناره‌ی جنگل و دریا را گرفته بود و می‌رفت. بیهقی از آمل خوشش آمد: “و امیر به شتاب براند و به آمل رسید روز آدینه ششم جمادی‌الاولی. و افزونِ پانصد و ششصد هزار مرد بیرون آمده بودند: مردمان پاکیزه‌روی و نیکوبَز [= خوش‌لباس]… و من که بوالفضلم، پیش از تَعبیه‌ی لشکر، در شهر رفته بودم. سخت نیکو شهری دیدم: همه دکّان‌ها درگشاده و مردم شادکام. و پس از این بگویم که حال چون شد و بدآموزان چه بازنمودند تا بهشتِ آمل دوزخی شد.” همه سربندِ یک نامه شد که بیهقی مجبور بود بنویسد. آنچه بر سر آمل آمد سه صفحه و نیم پس از همین جمله است. گویی کاتبِ اجل است بیهقی: قلمش را توی لیقه‌ی قدَر فشرده و جوهرش تا بر پوست بخشکد، بهشت برای آمل تنها سه صفحه و نیم پاییده:‌ “فرّاش آمد و مرا بخواند. با دوات و کاغذ پیش رفتم پیش تخت. [سلطان] اشارت کرد نشستن. بنشستم. گفت: «بنویس آنچه می‌باید که از آمل و طبرستان حاصل شود ـ و آن را بوسهلِ اسماعیل حاصل گردانَد: زرِ نشابوری هزارهزار دینار، و جامه‌های رومی و دیگر اجناس هزار تا، و مَحفوری و قالی هزار دست، و پنج هزار تا کَبش [= قوچ].» من نبشتم و برخاستم. گفت: «این نُسخَت را نزدیک خواجه بر و پیغام ما بگوی تا آن قوم را بگوید که تدبیرِ این باید ساخت که به زودی این‌چه خواسته آمده است راست کنند تا حاجت نیاید که مُستَخرِج [= مالیاتچی] فرستند و بَرات نویسند لشکر را و به عُنف بستانند!» من نسخت نزدیک وزیر بُردم و پوشیده بر وی عرضه کردم و پیغام بدادم. بخندید و مرا گفت: «ببینی که این نواحی بکَنَند و بسوزند و بسیار بدنامی حاصل آید و سه هزار دِرَم نیابند. اینت بزرگ جُرمی! اگر همه خراسان زیر و زبر کنند، این زر و جامه به حاصل نیاید! امّا سلطان شراب می‌خورَد و از سرِ نعمت و مال و خزائنِ خویش این سخن گفته است!»” نامه یا نسخت، نسخه یا پیغام، همیشه این طور فکر می‌کردم که باید یکی را از ظِلّ کویر به دلداده‌اش وصل کند در شمال که: بیا! «که دلم بی‌قرار توست»! آنچه امّا بیهقی مأمورِ نوشتنش شده شمال را کرده کویر: “و بوسهل دیوانی…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۱۰ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۷۹

دیدگاهتان را بنویسید