باند ما ناشران

باند ما ناشران


درباره «رئیس‌جمهور ما»، پنجمین رمان فیلیپ راث که به کلی ناامیدکننده و غیرقابل خواندن است اما به دلایلی که بر کسی پوشیده نیست ترجمه و چاپ شده است


آرش سالاری


«رئیس‌جمهور ما»، پنجمین رمان فیلیپ راث، در حوالی سی‌و‌پنج سالگی‎اش است که اخیرا بعد از سال‌ها دوباره به فارسی ترجمه شده؛ رمانی کوتاه و پرشتاب و البته سیاسی مانند اکثر آثار او که اگرچه پرداختی محکم دارد اما از ضعف محتوایی رنج می‌برد. این رمان اگرچه در زمان تالیف اثری پیشرو و نماد وظیفه ادبیات متعهد بود اما امروز کتابی غیرقابل خواندن است. و چند دوگانه دیگر که همه با هم به یک مسئله بنیادین برمی‌گردند؛ همان که پاشنه‌آشیل مشترک بسیاری از آثار ادبی در اقبال نیافتن نزد مخاطب ایرانی و به تبع لکه‌دار شدن شهرت تعداد پرشماری از نویسندگان مطرح بوده است: نابهنگامی. یعنی انتخاب اشتباه اثری که زماندار بوده و حالا زمانه‌اش گذشته و بیشتر از جنبه ادبی، جنبه محتوایی آن است که غالب می‌شود و می‌تواند باعث نادیده گرفتن کتاب و ارتباط پیدا نکردنش با مخاطب بشود، حتی اگر از نظر ادبی جنبه‎های مثبت ابدی داشته باشد.

قصه «رئیس‌جمهور ما» – یا آن‌طور که نام واقعی‌اش است و به…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۳ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۲۳

سبکی تحمل‌ناپذیر هستی

سبکی تحمل‌ناپذیر هستی


درباره عشق اف. اسکات و زلدا فیتز‌جرالد/ همه آن دو را به عنوان اسکات و زلدا می‌شناختند؛ احتمالا تنها زوج ادبی که با اسم‌های کوچکشان شناخته شده بودند


تام گلیاتو/ ترجمه صوفیا نصرالهی


زلدا فیتزجرالد متعلق به یکی از خانواده‌های تراز اول امریکا بود و به عنوان نقاش و رمان‌نویس و البته همسر نویسنده‌ مشهور، اسکات فیتزجرالد، شناخته می‌شد. فیتزجرالد یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان قرن بیستم امریکاست و همیشه خدا پیوندی قوی میان زلدا و اسکات برقرار بود.

 

زلدا سایر، دو ماه پیش از ازدواج برای نامزدش، اسکات کی. فیتزجرالد، می‌نویسد: «هر دوی ما تصاویری زنده و پرزرق و برق هستیم که توجه‌ها را جلب می‌کنیم. از آن نوع تصاویری که جزئیات هم در آن‌ها آشکار است. اما من می‌دانم که رنگ‌های ما با هم آمیخته خواهد شد…» و برای یک دهه بعد، آن‌ها به شیوه درخشان و قابل توجهی با هم درآمیخته شدند. همه آن دو را به عنوان اسکات و زلدا می‌شناختند؛ احتمالا تنها زوج ادبی که با اسم‌های کوچکشان شناخته شده بودند. آن‌ها مسیرشان را در طول زندگی در دو قاره کنار هم طی کردند تا زمانی که اعتیاد به الکل و دیوانگی چراغ رابطه‌شان را خاموش کرد اما صمیمتشان هیچ‌گاه از بین نرفت. النور لاناهان ۴۸ ساله که یکی از نوادگان آن‌هاست، می‌گوید: «حتی در تاریک‌ترین دوران اسکات عاشق او بود و هنوز باور داشت که آن‌ها یک روح هستند در دو بدن.»  رابطه‌ای که در…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۳ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۲۰

لحظه کشَند ماه

لحظه کشَند ماه


چشمش به لکه‌های گل و تکه‌های علف روی ملحفه و تشک می‌افتد، پیژامه‌اش هم تعریفی ندارد، گیج و مبهوت به این آشفتگی نگاه می‌کند؛ آیا در خواب راه رفته است؟


نویسنده: شارلوت سیمونز/ تحلیلگر: شادمان شکروی


داستان

شب‌هنگام است. از خواب بیدار می‌شود، برمی‌خیزد و از پله‌ها پایین می‌رود. در جلویی را باز می‌کند. نور ماهتاب بر شاخه‌های بی‌برگ درخت بلوط افتاده است و زوزه‌های ضعیف باد به گوش می‌رسد. در را پشت سر خود می‌بندد و قدم به تاریکی می‌گذارد. با پای برهنه در مسیر سنگلاخ پیش می‌رود اما ظاهرا به درد توجهی ندارد. با رسیدن به سردر ورودی مزرعه، دیگر پاهایش عادت کرده‌اند و اذیت نمی‌شوند. از میله‌های سردر مزرعه که می‌گذرد، بینی‌اش را از بویی که در هوا پیچیده در هم می‌کشد. همه جا بوی زمین است، بوی علف و گوسفند، بوی همان جایی است که آن روز صبح سگی از کنار آن گذشته بود. پاهایش از شبنم علف‌ها خیس می‌شوند. در زیر نور مهتاب می‌دود، می‌چرخد و مانند یک خرگوش جست‌و‌خیز می‌کند.

صبح که جوزف از خواب بیدار می‌شود، در عضلات گردن و شانه‌هایش احساس گرفتگی می‌کند. انگار که شب گذشته حرکات ورزشی غیرمعمولی انجام داده باشد. سعی می‌کند به یاد بیاورد که چه کاری ممکن است انجام داده باشد. شاید دیشب بار سنگینی بلند کرده است؛ شاید آن جعبه‌های سنگین منحوس کتاب را. گردنش را کمی می‌مالد و طوری کش می‌دهد تا اثر کشیده شدن را در عضلات خود احساس کند. لورا در طبقه بالا دارد دوش می‌گیرد. جوزف می‌تواند صدای شرشر آب را که از لوله فاضلاب پایین می‌آید، بشنود. از لورا می‌خواهد موقع استفاده از ژل شوینده شیر آب را ببندد. اما نه، لورا نمی‌تواند. خیلی کار حساسی است! باز هم موقع رفتن او به حمام آب ولرم خواهد بود.

دوباره لحاف را روی خود می‌کشد. شاید بهتر باشد تا خالی شدن حمام در رختخواب بماند. پاهای خود را کش می‌دهد و مکث می‌کند. رختخواب مثل همیشه نرم نیست. رطوبت و خرده‌سنگ را در رختخواب خود احساس می‌کند. بلند می‌شود و لحاف را به کناری می‌اندازد. چشمش به لکه‌های گل و تکه‌های علف روی ملحفه و تشک می‌افتد. پیژامه‌اش هم تعریفی ندارد. گیج و مبهوت به این آشفتگی نگاه می‌کند. آیا در خواب راه رفته است؟ تا جایی که…

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۳ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۳۰