شکلات تلخ

شکلات تلخ


برده‌داری نوین در عصر جهانی‌شدن اقتصاد/ می‌گویند ۴۰ درصد شکلات‌های دنیا طعم تلخ بردگی می‌دهند؛ فولاد، شکر، سیگار، سنگ‌های قیمتی و صدها کالای دیگر


بابک محقق


شاید شما هم از کسانی باشید که با شنیدن کلمه برده یا برده‌داری به‌یاد گذشته‌های دور بیفتید، به‌یاد مردی سیاهپوست با صورتی پر از چین‌و‌چروک که در سال‌های پیش از جنگ داخلی در مزارع پهناور جنوب امریکا پنبه می‌چید یا باربری خمیده‌پشت که در یکی از بنادر حاشیه آمازون برای اربابان پرتغالی الوار حمل می‌کرد. احتمالا همین دیروز وقتی شکلاتی در دهان مزه می‌کردید یا شکری در فنجان قهوه هم می‌زدید یا با موبایل پیامی می‌فرستادید، خبر نداشتید که چه‌بسا همه این اسباب آسایش و لذت دسترنج بردگان گمنامی بوده که گرفتار چرخ‌دنده‌های زنجیره جهانی تولید شده‌اند. در پاکستان کفش می‌دوزند و قالی می‌بافند، در کشورهای حوزه کارائیب شکر و اسباب‌بازی تولید می‌کنند، در معادن برزیل زغال‌سنگ بیرون می‌کشند تا از فولادی که ذوب می‌کند کمک‌فنر اتومبیل و تیغه چمن‌زن بسازند. برده امروز برخلاف برده‌های قرن نوزدهمی «دورانداختنی» است، تاریخ مصرفش که تمام شود می‌رود پی کارش؛ با زخمی بر بدن، خوار و خفیف، بی‌پول و آینده‌ای تاریک و نامعلوم.

برده‌داری نوین به چه معناست؟

برده‌داری از دوران باستان رواج داشته است و هرچند از قرن نوزدهم به بعد رفته‌رفته در تمامی کشورهای جهان ممنوع اعلام شده اما هنوز به‌نحوی از انحا، پردامنه‌تر و پیچیده‌تر به حیات خود ادامه می‌دهد. بنا به تعریف، هرگاه آزادی فرد از جانب شخصی دیگر تحدید شود – یعنی فرد اختیار بدن خود را از دست بدهد و حق انتخاب کار از او سلب شود – می‌توان گفت که آن فرد استثمار، زندانی و به‌عبارتی تبدیل به برده شده است. ارعاب، خشونت، اجبار و فریب از جمله ابزاری است که در پایمال ‌ساختن آزادی اشخاص به‌کار می‌آید. هر کشور از اصطلاحات حقوقی خاصی به‌جای «برده‌داری نوین» استفاده می‌کند اما این عبارت، به‌هر شکل و صورتی که بیان شود، متضمن جرم‌هایی نظیر قاچاق انسان، بردگی و اعمالی مشابه آن همچون بیگاری، کار اجباری، ازدواج اجباری، خرید و فروش و سوءاستفاده از کودکان است.

برده‌داری قدیم، برده‌داری نوین: مقایسه

چنانچه بخواهیم نوع برخورد ارباب با برده، ارزش برده کارگر و شرایط عمومی حاکم بر وضعیت بردگان قرن ۱۹ را با بردگان دو قرن ۲۰ و ۲۱ بسنجیم، با تفاوت‌های آشکاری مواجه می‌شویم. در ۱۸۵۰ یک برده معمولی در می‌سی‌سی‌پی به‌پول امروز ۶۰ هزار دلار می‌ارزید و سودی معادل پنج درصد عاید برده‌دار می‌کرد. از او همچون دارایی و سرمایه‌ای که قابلیت سال‌ها کار و خدمت داشت مراقبت می‌کردند و از همین‌رو رابطه ارباب و برده خواه‌ناخواه به‌نحوی تنظیم می‌شد که امنیت و شأن برده دست‌کم تا حد نسبتاً معقولی تامین شود. برده امروز فقط تا زمانی ارزش دارد که به ‌درد کارفرما بخورد و سودی صددرصدی نصیب وی کند. بشر امروز نفس به نفس اقتصاد جهانی زندگی می‌کند و به‌ همین سبب بردگی مدرن خصلتی جهانی یافته است. جهانی از این حیث که کالای تولیدشده از کار و زحمت برده قرن بیست‌ویکمی به‌مراتب بیش از گذشته راهی بازارهای جهانی می‌شود. یک نمونه‌اش بهره‌کشی روزافزون از نیروی کار ارزان‌قیمت در کشتزارهای کاکائوی غرب آفریقا که محصول آن، شکلات، خوراک لذیذ مردمان سراسر دنیاست. می‌گویند ۴۰ درصد شکلات‌های دنیا طعم تلخ بردگی می‌دهند! فولاد، شکر، سیگار، سنگ‌های قیمتی و صدها کالای دیگر به‌ ‌یُمن اقتصاد جهانی راهی اقصی نقاط عالم می‌شوند. تفاوت دیگر این که اینک برخلاف گذشته رنگ پوست عامل تعیین‌کننده نیست و هر‌کس که آسیب‌پذیرتر باشد بیشتر در معرض تهدید قرار می‌گیرد؛ به‌همین دلیل است که زنان و کودکان قربانیان اصلی به ‌حساب می‌آیند. فقر فزاینده، جمعیت انبوه، بیکاری و بحران‌های سیاسی شمار بردگان را به ‌نحو حیرت‌انگیزی افزایش داده و بازار را مملو از نیروی کار ارزان‌قیمت کرده است. در قرن ۲۱ تملک حقوقی برده معنای خود را از دست داده و به‌جای آن تسلط تمام‌عیار بر سرنوشت برده نشسته که هدف غایی آن…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۳ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۱۶۶

زندگی شاید همین باشد

زندگی شاید همین باشد


سه یادداشت درباره سه فیلم: من تونیا هستم ساخته کریگ گیلسپی، اقلیم‌ها به کارگردانی نوری بیلگه جیلان و فارغ‌التحصیلی اثر کریستین مونجیو


تدوین: فرانک کلانتری


نسل سوخته

فارغ‌التحصیلی/ کریستین مونجیو

بهمن کامیار

فیلم «فارغ‌التحصیلی» ساخته کریستین مونجیو، محصول ۲۰۱۶ و کشور رومانی است؛ درامی به‌شدت خوش‌ساخت با روایتی به غایت منطبق با واقعیت‌های جامعه‌ای که به واسطه حضور یک دیکتاتور (چائوشسکو) موجی از ناامیدی و فساد در آن ایجاد شده است، به صورتی که با گذشت سال‌ها از سقوط آن رژیم، فساد به‌جامانده از آن دوران همچنان در جامعه خودنمایی می‌کند. در فیلم همه شخصیت‌ها خاکستری‌ هستند و مرتکب فساد و خیانت و طغیان‌گری می‌شوند. هیچ کس در این جامعه نقش بدمن ندارد، بلکه همه در حرفه و منصب خود می‌توانند بدمن باشند. فساد همه‌گیر شده و قبح آن ریخته و همین توجیهی شده برای ارتکاب به آن. پلیسی که به جای رسیدگی به جرم مهمی همچون تجاوز به یک دانش‌آموز در جلوی مدرسه‌اش، پیگیر تخلف پدر همان دانش‌آموز می‌شود در خریدن معلمی که قرار است به دخترش نمره بالایی بدهد؛ چرا که دخترش برای ورود به کالجی معتبر در انگلیس باید از این درس نمره بالایی بگیرد و چون قبل از امتحان به او تجاوز شده، قادر به حفظ تمرکز نیست. بنابراین پدر از موقعیت شغلی خود به عنوان یک پزشک سوء‌استفاده کرده و مشغول رایزنی با معلم دخترش می‌شود و جالب است که این تخلف به نحوی بزرگ جلوه داده می‌شود که ریشه بروز و ارتکاب آن که همانا تجاوز به دانش‌آموز در خیابان است، از نظر دور می‌ماند. در فیلم «فارغ‌التحصیلی» با نسل روشنفکری مواجهیم که دوران طلایی و جوانی خود را در سیستمی فاسد و دیکتاتوری طی کرده و برای تحصیل به خارج از کشور عزیمت جسته‌اند. حال، بعد از گذشت چندین سال از سقوط آن رژیم، هنوز جامعه را درگیر فساد فرهنگی و اجتماعی می‌بینند و به‌وضوح اعتراف می‌کنند بازگشتشان به کشور بعد از سقوط دیکتاتور حاکم که به قصد بازسازی و اصلاح سیستم بوده، اشتباهی بزرگ و از روی سادگی بوده است. گویی ریشه‌های این جامعه با فساد سابق رشد و نمو کرده و اصلاح شاید سال‌ها و قرن‌ها طول بکشد. اما شخصیت اول فیلم، دکتر رومئو، به عنوان نماینده آن نسل سوخته و روشنفکر حاضر به سرمایه‌گذاری جهت اصلاح جامعه‌اش نیست، چون تمام هم و غمش اعزام دخترش به …

 

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۳ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۱۱۷

هیچ‌چیز شبیه به پروست نیست

هیچ‌چیز شبیه به پروست نیست


گفت‌و‌گو با آندره سیمان نویسنده امریکایی و استاد نظریه ادبی در دانشگاه نیویورک درباره مارسل پروست/ این مصاحبه به بهانه سالروز درگذشت پروست ترجمه شده است


ترجمه فاطمه مهدوی


هجده نوامبر مصادف با بیست‌و‌هفتم آبان‌ماه سالروز مرگ نویسنده «در جست‌و‌جوی زمان از‌دست‌رفته» در پنجاه‌و‌یک سالگی‌اش است. والنتین لویی ژرژ اوژن مارسل پروست، نویسنده فرانسوی که با رمان هفت جلدی بسیار بلندش شناخته می‌شود. «در جست‌و‌جوی زمان از‌دست‌رفته» طولانی‌ترین داستان تاریخ با بیش از یک میلیون کلمه است. پروست این رمان را بین سال‌های ۱۹۰۸ تا ۱۹۲۲ نوشته و منتشر کرده است. آنچه در پی می‌آید ترجمه گفت‌و‌گوی آندره سیمان با کنت پرزنت (Kent Presents مجموعه نشست‌هایی در حوزه اندیشه است) درباره مارسل پروست است. آندره سیمان نویسنده امریکایی و استاد نظریه ادبی و آثار مارسل پروست در دانشگاه نیویورک، پیش از این استاد ادبیات فرانسه دانشگاه پرینستون بوده است. از اثر شناخت‌شده او، رمان «مرا با نام خودت صدا بزن»، اقتباسی سینمایی نیز شده است. این مصاحبه با اجرای جاناتان برنهام، معاون و ناشر در نشر هارپر کالینز و عضو هیئت علمی دانشگاه نیویورک، در آگوست ۲۰۱۶ و در ایالت کنتیکت برگزار شده است.

جاناتان برنهام: دلیلی که به ما برای صحبت از پروست صلاحیت می‌دهد این است که من ناشر و از عاشقان پروست هستم و سال‌ها روی این نویسنده و ترجمه آثارش به انگلیسی کار کرده‌ام، تو چطور آندره؟

آندره سیمان: من نویسنده و دانشگاهی‌ام. معمولا واحدهای مربوط به پروست را تدریس می‌کنم. ما هر دو پروست را ستایش می‌کنیم.

جاناتان: فکر می‌کنم خوب باشد این مصاحبه را این‌طور شروع کنیم که هر‌کدام از ما برای اولین‌بار در زندگی‌مان چطور با پروست مواجه شدیم و این چه معنایی برای ما داشت؟

آندره: برای من با پدرم شروع شد. پدر من عاشق پروست بود و همیشه از او حرف می‌زد. وقتی ۱۴ ساله بودم، به من گفت: “تو هنوز آماده خواندن پروست نیستی اما چرا امتحانش نمی‌کنی؟” مشکل این بود که پروست به فرانسه بود و من در درک زبان فرانسه خیلی ماهر نبودم اما شروع کردم و او گفت: “چرا با جلد دوم شروع نمی‌کنی؟ آن بیشتر تو را تحت تاثیر قرار خواهد داد.” شروع کردم به خواندن و متوجه شدم که بسیار آسان است اما کنار گذاشتمش چون کلمات پدرم که گفته بود: “این به آسانی داستایفسکی نیست” مدام در ذهنم بود. چند سال بعد باز خواندن آن را شروع کردم و دیگر نتوانستم کنار بگذارمش. از آن به بعد باز خواندمش و باز خواندمش و باز خواندمش.

جاناتان: من در انگلستان یک دوره چهار‌ساله فرانسه خواندم که در سال سوم آن دانشجویان را برای تبادل زبانی بیشتر به فرانسه می‌فرستادند تا در دبیرستان‌ها تدریس کنند. من می‌خواستم در پاریس تدریس کنم اما به مارسی فرستاده شدم و در دبیرستانی درس می‌دادم که تمامشان می‌خواستند مهندس شوند و محیطشان با روحیات من بسیار متفاوت بود. ماه‌های اول آن‌جا شدیدا تنها بودم و کسی با من حرف نمی‌زد. در آن بازه زمانی پروست را خواندم و کاملا تجربه متفاوتی بود. از اول تا آخرش را بی‌وقفه خواندم. بعد به آکسفورد برگشتم و مقاله‌ای راجع به پروست نوشتم. مقاله‌ای کوتاه از نقش موسیقی در این رمان. بعدها در دنیای حرفه‌ای‌ام به عنوان یک ناشر، در یک دفتر نشر کوچک کار می‌کردم که مرجع اصلی ترجمه آثار پروست به انگلیسی بود. من ویراستار و ناشر بودم و می‌بایست خیلی عمیق در متن پیش می‌رفتم، پس باز آن را خواندم و از آن به بعد همیشه نزدیکش ماندم.

آندره: فکر می‌کنم این کتاب یکی از معدود کتاب‌هایی ا‌ست که کسی که هستی، جوری که فکر می‌کنی و شیوه مطالعه‌ات را تغییر می‌دهد. من را که تغییر داد. هربار کتاب جدیدی را شروع می‌کنم و به صفحه اولش نگاه می‌کنم، اولین چیزی که به ذهنم متبادر می‌شود این است که «این هیچ به پروست شبیه نیست». این خیلی ناعادلانه‌ است و نباید با کسی این‌طور بود اما اتفاق می‌افتد. پروست به مرحله‌ای از خارق‌العاده بودن رسیده که کسی را توان رسیدن به آن نیست. برای او خیلی زمان نمی‌برده تا یک صفحه را بنویسد و…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۳ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۱۵۱

او همان‌طور که می‌خواست زندگی کرد و مرد

او همان‌طور که می‌خواست زندگی کرد و مرد


بوی خاک و باران را که حس می‌کند، سرش را کمی بالا می‌آورد و می‌گوید اژدهای کوچک، باد و بوران را نگاه کن، این نمی‌تواند پایان کار باشد


مرضیه اسدی


«من، بروس لی، اولین ستاره پرطرفدار شرقی در ایالات متحده خواهم بود. هیجان‌انگیزترین عملکرد و بهترین کیفیت ممکن در ظرفیت یک بازیگر را ارائه خواهم کرد. از سال ۱۹۷۰ به بعد شهرت جهانی پیدا خواهم کرد و تا پایان سال ۱۹۸۰ ده میلیون دلار درآمد خواهم داشت. من به طریقی زندگی خواهم کرد که راه و منشم به سمت هماهنگی و شادی درونی‌ام باشد.» بروس روی تخت دراز کشیده، کاغذی کف دستش است و به‌سختی دارد این جمله‌ها را می‌نویسد. چندی پیش کمرش آسیب دید و حالا اسیر تختخواب شده است و پزشکان برای همیشه او را از ورزش سنگین منع کرده‌اند. ممکن است دیگر نتواند مثل سابق راه برود. بروس دستش را تکیه‌گاه می‌کند و کمی جابه‌جا می‌شود. کتاب «آن‌گونه که یک انسان می‌اندیشد» را از روی میز کنار تختش برمی‌دارد و کاغذ را لای آن می‌گذارد.

بروس توماس در کتاب «بروس لی: واژه‌های مبارزه» می‌نویسد: …

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۳ همراه باشید

بازدیدها: ۱۶۱

آنکه به هنگام نمیزید، چگونه به هنگام تواند مرد

آن‌که به‌هنگام نمی‌زید، چگونه به‌هنگام تواند مرد


شعاع‌السلطنه دستور داد انگشتان درویش‌خان را قطع کنند تا دیگر نه جرئت کند در تنهایی سراغ سازَش برود و نه بتواند در مجلس اغیار بنوازد


مرضیه اسدی


به امر مادر راه افتاده‌ام سمت طباخی آقاسید. در تاریک‌روشنای صبح، کوچه‌های خلوت را رد می‌کنم. به خیابان اصلی می‌رسم، ابوالحسن را می‌بینم؛ آشفته و پریشان‌احوال، چند قدم پیش می‌رود و همان مسیر را بازمی‌گردد. چند شب پیش که رفته بودم پی‌اش، گفته بود درویش‌خان آمده خانه‌شان برای تدریس و نمی‌تواند مرا بپذیرد. درویش‌خان معمولا به خانه شاگردانش نمی‌رود اما لابد ماجرای ابوالحسن سوای دیگران بوده. حالا ابوالحسن کنار جوی آب نشسته، تارش را بغل گرفته و پشتش به من است. جلو می‌روم و دست می‌گذارم روی شانه‌اش. نگاهم می‌کند و بی‌آن‌که حرفی بزند، کاغذ روزنامه‌ای را می‌گیرد جلوی صورتم. با فونت درشت نوشته‌اند: «تار، مُرد» و…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۲ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۱۷۲

تنهایی با بارانی بلندش به خانه می‌آید

 

تنهایی با بارانی بلندش به خانه می‌آید


نقد مجموعه شعر «اهل قبور» اثر ارمغان بهداروند/ عنوان کتاب نشان می‌دهد که ما نه با زندگان، بلکه با مردگان سر‌و‌کار داریم


عبدالعلی دستغیب


 

«اهل قبور»، دفتر شعر ارمغان بهداروند، بیان‌کننده درد عمیقی است از سانحه‌ای ناگهانی و غیرمنتتظره. شاید بهتر می‌بود درباره اشعار آن بگوییم خود این اشعار همان درد و وحشت عمیقند که پدیدار و مجسم شده‌اند. سراینده دفتر شعر درد و وحشت را وصف نمی‌کند بلکه محتوای کتابش، خود نمایان‌شدگی درد و حسرت است و خواننده ناچار با شاعر به درون سانحه پرتاب می‌شود و خواندن گزاره‌های مرتبط با این سانحه، بازیابی تداوم رنج و درد است.

عنوان کتاب نشان می‌دهد که ما نه با زندگان، بلکه با مردگان سر‌و‌کار داریم و هر کلمه این دفتر شعر، پرده از رمزهای نقلی و واحدهای معنایی برمی‌دارد و معنایی واژگون، وجهی از وجوه فراموش‌شدگی و سقوط، حالتی دلهره‌آمیز از تسلیم و از‌ پا در‌افتادگی را نمایان می‌کند. از سویی در واقع دفتر شعر «اهل قبور» خاطره غمگینی از مادر و ستایش اندوهناک اوست. اما سراینده در زمان بیان اندوه خود، گریه و زاری نمی‌کند؛ خود آنچه می‌نویسد به اندازه کافی دردناک و حسرت‌آلود است که نیازی به ابراز احساس شاعر نداشته باشد. او در فرازی از قطعه شعر «پرلاشز» (گورستانی در پاریس که صادق هدایت نیز در همین مکان دفن شده است) می‌نویسد:

«سال‌هاست

هر‌کدام از ما قبرستانی هستیم

با اشباح فراموشکاری

که هیچ یادشان نیست

چرا لال شده‌اند.» (۵۶)

گزاره‌ها مجازی است و کلیت‌هایی را…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۲ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۱۸۲

عشق سال های جنگ

عشق سالهای جنگ


مرور خاطره با فیلم «پل واترلو» ساخته مروین لیروی/ فیلمی که در اثنای جنگ جهانی دوم ساخته شد و به فراخور آن روزگار، داستان عاشقانه و پرسوز و گدازش را به جنگ و هول و هراسهایش پیوند زد


علی مسعودی نیا


فکر میکنم در سلسله مرورهایی که با هم داشته ایم سراغ فیلم های کلاسیک عاشقانه جدی نرفته ایم. این است که این بار قصد دارم سری بزنم به سال ۱۹۴۰ و از فیلمی عاشقانه به نام «پل واترلو» حرف بزنم. فیلمی که در اثنای جنگ جهانی دوم ساخته شد و به فراخور آن روزگار، داستان عاشقانه و پرسوز و گدازش را به جنگ و هول و هراسهایش پیوند زد. مروین لیروی که بازیگر، کارگردان و تهیه کننده متوسط هالیوودی بود، این فیلم را ساخته است. شهرت لیروی بیشتر نه به خاطر کارهایی که کرده، که به خاطر کارهایی است که نکرده؛ مثلا او قرار بود به جای ویکتور فلمینگ، کارگردان فیلم مشهور «جادوگر شهر زمرد» باشد. همچنین هر جا از او زندگینامه ای بیابید خواهید دید که از او به عنوان کاشف بازیگران بزرگی چون کلارگ گیبل، رابرت میچم و لانا ترنر یاد می کنند اما او کارگردان هیچ یک از فیلم های خوب و مشهور این بازیگران نبوده است. با این حال کارنامه چندان ضعیفی هم ندارد. فیلم های نسبتا معروفی ساخته همچون «مادام کوری»، «سی ثانیه بر فراز توکیو»، «رزماری» و یک اقتباس خیلی خوب هم دارد از رمان «زنان کوچک». او که کارش را از سینمای صامت آغاز کرده بود تا سال ۱۹۶۸ در عرصه سینما فعالیت کرد و دو دهه آخر عمرش را دور از دنیای کارگردانی و بازیگری گذراند. آخرین فیلمش در روزگار نوارهای ویدئویی بتاماکس زیاد بین مردم دست به دست می شد؛ اکشن جنگی «کلاه سبزها» با بازی جان وین و جیم هاتن. «پل واترلو» اما واقعا یک فیلم درست و حسابی است. فیلمی که…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۲ همراه باشید.

 

 

بازدیدها: ۲۳۳

من هم محمد قاضی هستم

من هم محمد قاضی هستم


پیرمرد که پرسید خواننده این آهنگ را می‌شناسم یا نه، مرد پاپیون‌زده آوازش را قطع کرد و از کاپوت ماشین پایین آمد و در شلوغی بلوار کشاورز گم شد


المیرا حسینی

موومان یکم؛ آی فاوند مای لاو این پورتوفینو

“می‌شناسیش؟”

پایم را که در تاکسی گذاشتم، سر تا پا گوش شدم. ترسیدم از پیرمرد بداخلاقی که پیف و پوف‌کنان دنده عوض می‌کرد، بپرسم خواننده این آهنگ کیست. غالب کلمات نامفهوم بودند اما سوزی که در صدای خواننده بود، جغرافیا نمی‌شناخت. شده بودم جرج «روز هشتم» و خواننده پاپیون‌زده را می‌دیدم که روی کاپوت تاکسی سمند نشسته و می‌زند زیر آواز که: «آی فاوند مای لاو این پورتوفینو». پیرمرد که پرسید خواننده این آهنگ را می‌شناسم یا نه، مرد پاپیون‌زده آوازش را قطع کرد و از کاپوت ماشین پایین آمد و در شلوغی بلوار کشاورز گم شد. گفتم: “نه.”، “آندره‌آ بوچلی، خواننده ایتالیاییه. خودم چند سالی ایتالیا زندگی کردم. می‌دونی ای پِسی سونو فرسشی یعنی چی؟” منتظر جواب نماند: “این ماهی‌ها تازه هستن؟” زد عقب که…

 

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۲ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۱۳۰