توت های وحشی

توت‌های وحشی


همان اندک یادگارهای به هم ریخته ذهنم هم به‌زودی از بین می‌روند؛ عجیب است، حافظه مغزم خالی از هر یادی می‌شود، چه بر سرشان می‌آید؟


علی فتحی


در تمام عمرم هرگز به خاطراتم فکر نکردم. منظورم این است که مانند سرفه کردن برایم عادی و بی‌اهمیت بودند. مانند پدرم نبودم که همیشه از خاطرات خدمتش در ارتش صحبت می‌کرد. البته هیچ‌وقت به ارتش نرفتم. شاید به خاطر همین است که آلزایمر گرفته‌ام. توی شهر ما تقریبا همه مردها به ارتش رفته‌اند. خاطره‌هایشان دیگر میدان جنگ شده. اما من نه جنگی توی سرم هست و نه صلح و آرامشی. خاطره‌های به هم ریخته‌ای که سال‌های سال گوشه و کنار سرم نشسته بودند، الان توی کوچه‌های مغزم می‌دوند.

همان اندک یادگارهای به هم ریخته ذهنم هم به‌زودی از بین می‌روند. عجیب است؛ حافظه مغزم خالی از…

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۱ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۴۰

بله؛ هر کسی قصه خودش را دارد

بله؛ هر کسی قصه خودش را دارد


روایت‌هایی کوتاه از چهار کتاب که خواندنشان می‌تواند جذابیت‌های زیادی داشته باشد

الزامات سیاست در عصر ملت-دولت، به من نگاه کن، ریش‌آبی، مومیا و عسل


اسم نویسندگان: به متن رجوع شود


دغدغه هویت ملی

سجاد صداقت

نام احمد زیدآبادی در دهه ۷۰ و ۸۰ به عنوان یکی از شاخص‌ترین روزنامه‌نگاران ایرانی شنیده شده بود. دانش‌آموخته علوم سیاسی دانشگاه تهران که در سال‌های طلایی مطبوعات در ایران حضور پررنگی در عرصه مطبوعات داشت. اما سال‌های پایانی دهه ۹۰ برای زیدآبادی به شکل دیگری در حال سپری شدن است و او پس از فراز و نشیب‌های فراوان حالا دست به قلم برده و طی یک سال گذشته سه اثر را روانه بازار کتاب کرده است. در حالی که جلد اول خاطرات او با عنوان «از سرد و گرم روزگار» در سال گذشته منتشر شد، در طی ماه گذشته جلد دوم خاطراتش با عنوان «بهار زندگی در زمستان تهران» نیز در دسترس مخاطبان قرار گرفت. اما در روزهای اخیر کتاب دیگری از زیدآبادی منتشر شده که نشان می‌دهد او فارغ از خاطراتش این روزها مشغول کاری جدی‌تر به عنوان یک دانش‌آموخته علوم سیاسی است تا حاصل تاملات چندین ساله‌اش را طی یک نظریه تازه مطرح کند.

«الزامات سیاست در عصر ملت-دولت» کتابی کوچک و جمع و جور است که نویسنده در آن همان‌گونه که خود در مقدمه کتاب می‌گوید سعی کرده «چکیده‌ای از محتوای کاری به نسبت گسترده که… در آینده منتشر خواهد شد» ارائه دهد. به همین دلیل متن کتاب بیشتر شبیه به…

 

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۱ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۳۵

لطفا بهم زنگ بزن

لطفا بهم زنگ بزن


دیروز با او تلفنی حرف زدم، با صدای جوکر حرف می‌زد و من می‌خندیدم، گفت هیجان‌زده است اما حالش از این همه خبرنگار و عکاس به هم می‌خورد


مرضیه اسدی


یک؛ بیست‌و‌یک روز است که به لس‌فلیز آمده‌ام. حالا من هم یکی از آن استرالیایی‌هایی هستم که در خانه هیث لجر زندگی می‌کند؛ جایی که درها همیشه بازند و مردم می‌آیند و می‌مانند. صدای موزیک از طبقه بالا نمی‌آید، پس هیث خانه نیست. «Black Eyed Dog» نیک دریک را پلی می‌کنم؛ آهنگی که هیث روزش را با آن شروع می‌کند. او عاشق دریک است و همین‌طور کرت کوبین و جنیس جاپلین و همه هنرمندانی که زندگی‌شان در سن بیست‌وهفت، هشت سالگی به پایان رسیده است. او درباره آن‌ها اطلاعات جمع می‌کند، مدام درباره‌شان حرف می‌زند و تصویر آن‌ها بر در و دیوار خانه‌اش دیده می‌شود.

دو؛ امروز ایمیلی از او

 

برای خواندن ادامه مطلب با ما در کرگدن ۱۰۱ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۳۷

دلم می‌خواهد جایی باشم که موبایلم آنتن ندهد

دلم می‌خواهد جایی باشم که موبایلم آنتن ندهد


چهار یادداشت درباره چهار فیلم: ظرف غذا ساخته ریتش باترا؛ تعقیب به کارگردانی کریستوفر نولان ارادتمند، نازنین، بهاره، تینا ساخته عبدالرضا کاهانی و روزی روزگاری در آناتولی اثر نوری بیگله جیلان


تدوین: فرانک کلانتری


لحظه طلایی اتفاقی

ظرف غذا/ ریتش باترا

مهدی باقری

اتفاق یا همان چیزهایی که در زندگی انگار منتظرش نیستی و پیش می‌آید، بهترین لحظات زندگی هستند. هیچ برنامه‌ای نریخته‌ای و در لحظه‌ای طلایی زندگی برایت هدیه یا جزایی ترتیب می‌دهد. هر‌چه جلوتر می‌روی و پیرتر می‌شوی، می‌فهمی در زندگی هیچ‌چیز اتفاقی نیست. جهان پر از انتزاع است و تنها با شهود آن را درک می‌کنیم. درک که نه، تصمیم می‌گیریم که این بخشی از وجود ما در جهان است. لحظاتی که نمی‌دانی و نمی‌فهمی اما درک می‌کنی که برای بودن باید باشند. چند سالی است به این فکر می‌کنم که زندگی پر از لحظات به‌اصطلاح اتفاقی است ولی سینمای داستانی دائما زندگی را از خود دور می‌کند تا به‌اصطلاح جهان دراماتیک ایجاد کند. جهانی که مو لای درزش نمی‌رود. سال‌هاست که حسرت آن لحظه طلایی اتفاقی را می‌خورم که سناریست بنای درامش را روی آن ساخته باشد. به عبارتی دلم می‌خواهد چیزی از زندگی را که نه واقعی است و نه با عقل جور درمی‌آید، ببینم. و مجبور باشم برای تماس تلفنی به طبقه بالا بروم و در راهروی ساختمان حین صحبت کردن با شخص پشت خط، چشمم به چشم زیباترین چشم‌های جهان بیفتد، عاشق شوم و دست‌آخر آنتن موبایل بهانه باشد تا هر‌روز سر ساعت شش عصر در راه‌پله بایستم تا….

 

 

برای خواندن ادامه مطلب یا ما در کرگدن ۱۰۱ همراه باشید.

 

بازدیدها: ۳۹