اي ويل بك، شايد وقتي ديگر
مدتی است که ستون هر روزه صفحه آخر روزنامه اعتماد را تعطیل کرده‌ام. البته علت تعطیلی را به عنوان یادداشت آخر از همین جنگلی که هستم برای زعمای روزنامه فرستادم که به هر دلیلی چاپش نکردند. من هم فکر کردم که کاری بوده و تمام شده و مدتش سرآمده و دلیلی برای نقل و چاپ آن یادداشت نمانده. اما دیدم از سوی رفقای قدیمی و همراه و خوانندگان همیشگی قلم شکسته ام دارم مورد سرزنش و حتی عتاب قرار می‌گیرم که چرا رفیق نیمه راه بوده‌ام و یک طرفه رشته مودت را گسسته‌ام. این را از ایمیل‌ها و پیغام و پسغام‌ها و گاهی هم تلفن‌ها و دیدارهای حضوری خواندم و شنیدم و مثل مکرر دفعات قبل شرمنده محبت و سرافکنده ملامت دوستان جدید قدیمی شدم. البته هر رفیقی که توضیح مرا شنید، بار تقصیر را از دوش من برداشت و آهی کشید و لعنت حق بر یزید کرد و قبول کرد که این «رفاقت نیمه راهی» را باید به گردن دوستانی انداخت که طبق عادت دیرین خوش استقبال و بد بدرقه‌اند و در این میان اگر کسی را باید سرزنش و ملامت کرد، هر که هست، من نیستم. برای همین رفقا از من خواستند تا یادداشت چاپ نشده آخر ستون بازگشت کرگدن را توی همین سایت تق و لق کرگدنی خودم بگذارم که باقی خوانندگان روزنامه هم بفهمند که موضوع از چه قرار است و اشکال کار از کجاست. ان شاءالله روزی دیگر و جایی دیگرو در حال و هوایی دیگر، دو باره دیدار تازه می‌کنیم و هزاران حرف نگفته را به یکدیگر باز می‌گوییم. تا آن روز بر همین مدار و راه و رسم کرگدنی، شاد و سربلند و بی نیاز باشیم؛ ان شاءالله. و آخر اینکه به قول حضرت رهی: هرچند که موری به کم آزاری ما نیست / آزار دهد هر که تواند دل ما را.
مطلب کامل

اینجا، جایی برای پیرمردان
خوب یا بد، کتاب «قلندران پیژامه پوش» درآمده‌است. زودتر از اینها باید در می‌آمد، اما کدام کار من به موقع است که این یکی باشد؟ فقط بحث ارشاد و معطلی توی صف مجوز ایستادن و بعد هم اصلاحیه خوردن و به این و به آن متوسل شدن و سفارش کردن که «بگو با ما به از این باشند که با خلق جهانند» نیست، عوامل دیگر هم کم دخیل نبودند که کتاب بیشتر از دوسال تاخیر داشته باشد. قطعا می‌دانم که حوصله نک و نال ندارید و ایضا می‌دانم که الآن جای درد دل نیست، اما همین قدر بگویم که پروسه چاپ کتاب، لااقل برای من، چنان حوصله سربر و ناخوشایند بود که چندین و چند بار از صرافتش افتادم. بعد هم که گفتند چاپ شده، آنقدر فاصله چاپخانه و صحافی و توزیع کش آمد که نه به نمایشگاه رسید، نه به کتابفروشی‌ها. یعنی هر نوع ذوق و شوقی بالکل در حقیرِ فقیر مرده بود که کتاب به دستم رسید. تازه شوخی بی‌ نمکی که ناشر محترم در پشت جلد با من کرده‌بود، آه هم از نهادم بر آورد. فکر کرده‌بود که نمک کتاب کافی نیست و باید پشت مرد پیژامه پوشی را چاپ کند و بنویسد: «قسمتی از جناب نویسنده». لااقل نکرده بود که قبلش این شوخی یخ را هماهنگ کند و از من بپرسد که فلانی، فلان... بگذریم. کاری است که شده. اگر به فروش این دوهزار نسخه کمک می‌کند طوری نیست، من سال‌هاست که آموخته‌ام «عیش بی نیش میسر نشود / نیست صافی که مکدر نشود». تازه اینکه عیشی نیست، یعنی ششصد و خورده‌ای هزار تومان برای چهار ماه دیگر به عنوان دسترنج این کتاب شریف، عیشی نیست که نیش این مزاح خنک صافی‌اش را تیره و تار سازد. اگر عیشی هست، قطع و یقین به لطف و عنایت شما بر می‌گردد که علی رغم همه موانع همچنان قلم شکسته این کمترین را می پسندید و دنبال می کنید و با آن همراه می‌شوید. برای من همین کافی است که گوشه‌ای از کتاب گره از پیشانیتان باز کند و شما را ولو برای لختی از این مصیبت‌های فراگیر و اعصاب خرد کن جدا کند و خنده بر لبانتان بنشاند. همین دیروز رفیقی زنگ زد و گفت که شبش را با قلندران پیژامه پوش به خنده‌های بلند و از ته دل صبح کرده است. عیش من هم همین است که به خنده و خوشی شما خوش باشم که «می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو / روزی ما باد لعل شکر افشان شما.
مطلب کامل

بازگشت کرگدن
چه کسی فکر می‌کرد که دوباره در گوشه‌ای از صفحه آخرِ روزنامه‌ای، جا خوش کنم و بی حضور قلندران ستون طنز بنویسم؟ خودم که گمان نمی‌کردم. در واقع ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود. اما می‌گویند انسان از جنس نسیان است و یارانِ خفته در خاک را چنان فراموش می‌کند که اهل دمشق، درآن سال خشکسالی، عشق را. بنده را متهم به بی عاطفگی نکنید و نگویید که چرا به حرمت پیرمردان، طریقت میس هاویشام را پیش نگرفتم و برای همیشه مهر بر لب و قلمم نزدم.راستش را بخواهید این مرام بازی‌ها مال قصه‌ها و مجانین است و آدمی چاره‌ای جز ادامه حیات ندارد. حتی –یادتان نرفته که- چند روزی خانه نشستم و در به روی همه بستم و پرده‌های ضخیم به پنجره زدم که مبادا نوری بتابد و کنج عزلتم را روشن کند. خانه، پر شد از عنکبوت‌های پرکار که به قاعده نساجی مازندران بافتند و تنیدند واز طرفی هم نمی‌دانم این همه گرد و خاک از کجا آمدند که دل و میزکارو شیشه این تلویزیون لعنتی رابه اندازه یک بند انگشت پوشاندند و خانه‌ام به هفته نرسیده تبدیل شد به خرابه شام. این چنین اندوه کافر را مباد. اما زندگی را زندگانی لازم است/ چوب صندل بو ندارد هیزم است. آدمی چاره‌ای ندارد که برای ادامه حیات فراموش کند و ساعت‌ها را دو باره کوک کند و پرده‌ها را کنار بزند و از دل و میزکارش گردهای غم را بزداید و مجبور است برای گذران معاش تن به فیلمنامه نویسی و کارِگل و این دست آخری نوشتن برای اعتماد بدهد. این بازگشت کرگدن حاصل همین ادامه حیات است که اگر شما در آن به لطف نگاه کنید با ذوق هم همراه می‌شود. از مطالبی که برای روزنامه وزین اعتماد می‌نویسم نسخه دومی هم نزد خود نگه می‌دارم که به نظر شما برسانم. همه این مطالب را می‌توانید ذیل عنوان بازگشت کرگدن ملاحظه بفرمایید. و امید که به ذائقه‌تان خوش بیاید. ان شاءالله
مطلب کامل

سفر به پارادایز (2)
شیش سیخ جیگر، سیخی...

سیدعلی میرفتاح
هیچ چیزی مثل روی باز صاحبخانه، مهمان را جذب نمی‌کند. برای همین مهم نیست که میزبانان ما کجای شهر ساکن بودند، یا خانه‌شان چه شکلی و چند اشکوبه بود، یا چه اثاث و اسباب منزلی داشتند. برای ما چه فرقی می‌کرد که آنها قلعه حسنی باشند، یا در کوچه سوم مینا گل بنشینند یا صاحب ویلایی در ناهارخوران باشند؟ حقیقتاً مهم نبود که شهروند درجه چند گرگان هستند. مهم این بود که بی‌تکلف و بی‌شائبه به روی شسته و نشسته‌مان لبخند بزنند و دستمان را به گرمی بفشرند که الحق و الانصاف زدند و فشردند...
مطلب کامل

سفر به پارادایز (1)
سیدعلی میرفتاح
خاطرتان هست که گفتم قبادی نامی به دیدنم آمد و پوشه عکس‌هایش را روی میزم گذاشت؟ همین که گفتم اهل گرگان است و برای عشق و تفنن عکاسی می‌کند؟ همین که یکی از عکس‌هایش را روی پیشانی مطلب قبل گذاشتم؟ یادتان آمد؟ دو، سه سطر از مطلب قبلی را که بخوانید، ملتفت می‌شوید درباره چه کسی صحبت می‌کنم. بله. درباره جوان برومندی –بلکه مرد محترمی- به نام نوید قبادی که از بخت بلندم، دو، سه روز از سال جدید نگذشته، وعده‌ام گرفت به همان بهشتی که با حسرت درباره‌اش نوشته بودم. "هم ما را از این طالع و هم خدا را از این کرم". کور از خدا چه می‌خواهد، جز دو چشم بینا؟ برای ساکن دوزخ چه دعوتی مسرت‌بخش‌تر از این است که به سبزه و گل و ریحان و جنگل و النگ‌دره و زیارت و ناهارخوران بخوانندش، ونه از روی اکراه و تعارف که از روی لطف و مرحمت و اشتیاق که این روزها، از این اتفاقات کم و نادر، بلکه استثنا، می‌افتد. می‌گویند سواری از دهی می‌گذشت و دهقانی، از سر تعارف بفرما زد و سوار کفت: «اسبم را کجا ببندم؟» که دهقان جواب داد: «سر زبان من که دیگر بی‌خودی نچرخد و تعارف الکی نکند.» من اگرچه آن سوار، اما قبادی دهقانی نبود که از تعارفش پشیمان شده باشد –اگر هم شده باشد، من نفهمیدم، یا ترجیح دادم نفهمم و برای همین خیلی زود، نپرسیده اسبم را به زیر یکی از بی‌شمار درخت استرآباد بستم و پیش خودم گفتم: «سالی که نکوست از بهارش پیدا است».
مطلب کامل

بنشینم و صبر پیش گیرم...
سیدعلی میرفتاح
می خواستم برای بهار و نوروز و عید بهاریه یا چیزی توی همین مایه ها بنویسم اما ترسیدم که نا خواسته چیزی از قلمم بیرون بیاید که موجب تلخ کامی خوانندگان خوب و مهربان و صمیمی شود که نباید بشود. اما در میان عکس های قبادی عکسی پیدا کردم که به شدت –صرفا از روی ظاهر- آن را مناسب حال خود یافتم. این عکس را قبادی در کوهستان های کلاله که احتمالا تکه جدا شده ای است از بهشت برین در استان گلستان از خانمی به نام خانم فیروز که از اروپا –از خیلی سال پیش- به ایران و به این تکه جدا شده از بهشت مهاجرت کرده، گرفته و اگر حافظه ام اشتباه نکرده باشد این بانوی مکرمه سالهاست که در کنج انزوای خویش خود را مشغول مطالعه بر روی زندگی پرندگان کرده است و به تعبیر سعدی گوشه ای نشسته و صبر پیش گرفته و دنباله کار خویش گرفته... یا لااقل من از دیدن عکس او و از شنیده هایم چنین استنباطی کرده ام. می گویم این عکس را مناسب حال خویش یافتم برای اینکه من هم گوشه ای نشسته ام و صبر پیش گرفته ام و ...
مطلب کامل

مأموريت غيرممكن
سیدعلی میرفتاح
هم‌صحبت‌شدن با صاحبان قدرت، كار خطرناكي است؛ مثل هم‌پياله‌شدن با اژدهاي هفت‌سر در ظهر تابستان. تعبير اژدها را كه در لفظ طنين آمده، براي منصور حلاج گفته‌اند. گفته‌اند اين است عاقبت كسي كه هم‌كاسه طنين مي‌شود. شايد اگر نعره «اناالحق» را اين مست لايعقل، توي روستایی و مقابل چشم و گوش چند دهقان و پينه‌دوز و ميراب مي‌كشيد، اين‌چنين مجازاتش نمي‌كردند؛ دست بالا ديوانه ده لقب مي‌گرفت و وسيله تفريح و شادي بچه‌ها مي‌شد، يا بقچه‌بنديلش را زير بغلش مي‌زدند و آواره دهات و بیابانشش مي‌كردند. اما رفيق قلندر ما، اين همه "ملق‌بازي" را در خانه قاضي – بلكه غازي – زد. معلوم است كه اژدهاي هفت‌سر، يا به تعبير ابن‌عربي طنين بدمست، از شنيدن اناالحق خونش به جوش مي‌آيد و فرمان قتل عارف دلسوخته را صادر مي‌كند. اهل تأويل هرچه مي‌خواهند بگويند و عرفا هرچه مي‌خواهند كردار و گفتار منصور را تفسير كنند و برايش بيت – بلكه غزل – بسرایند؛ اينها جان منصور را نجات نمي‌دهد، چرا كه صاحبان قدرت- چه شيخ و زاهد باشند، چه محتسب و نسقچي- از «اناالحق» همان را مي‌فهمند كه بايد بفهمند.
مطلب کامل

میراث هدایت
سید علی میرفتاح
از هدایت به این طرف همه عصبانی هستند و تابع احساسات. و این احساسات بر همه شئون آنها –به ویژه بر نهیلیسم آنها- غلبه دارد. متاسفانه این ویژگی جهان سومی‌ها است. ویژگی روشنفکران جهان سومی که یقه روزنامه‌نگاران را هم گرفته است. روشنفکرانی که از شدت عصبانیت به کام افسردگی حاد افتاده‌اند... . روزنامه ها را نگاه کنید. ترانه‌ها را بشنوید. به اظهارنظرها گوش بدهید. فیلم‌ها را ببینید. زیادی تحت تاثیر هدایت نیستیم؟ نهاد روشنفکر به مفهوم کلی، نهاد ناآرام است. به «کلمات» سارتر نگاه کنید تا ناآرامی این روشنفکر را دریابید. کامو و کافکا و سالینجر و بقیه هم همین ناآرامی را دارند، اما نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتد که در مرزهای جهان سوم این ناآرامی به عصبانیت تبدیل می‌شود. نهاد ناآرام که نه، نهاد عصبانی روشنفکر جهان سومی.
مطلب کامل

مرغ مرگ اندیش
سیدعلی میرفتاح
چقدر سخت بود خواندن "قیصر" به حروف انگلیسی و چه زحمتی داشت فهمیدن مفهوم پیامی که به هردلیلی پیام رسانش دوست نداشت آن وقت صبح، رک و پوست کنده بگوید چه اتفاقی افتاده است. بی تردید یک جای کار اشکال داشت وگرنه من می توانستم مثل سابق، مثل روزگاری که هنوز اس ام اس، هر صاحب ِموبایلی را به یک رسانه سیار بدل نکرده بود، خبر را –اگر چه تلخ- از رادیو یا تلویزیون بشنوم. حتما یک جای کار اشکال داشت، والا مرگ شاعروسیله ای برای صمیمیت بی دلیل نمی شد که همه آقای قیصر امین پور را "قیصر" بنامند و در اظهار رنج و صمیمیتِ توامان گوی سبقت از هم بربایند.
مطلب کامل

بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به ذهنم رسید که برای رونق سایت هم که شده یک سری فایل جدید با اسم ها و موضوعات مختلف احداث کنم که خوانندگان سایت مناسب حال و احوال خود در گشت و گذارهایی که می کنند، چیزِ به نسبت دندان گیری پیدا کنند و در این برهوت مجله و روزنامه مطالبی قابل خواندن و چه بسا وقت گذراندن پیدا کنند. (می بینید چطور از خودم تعریف می کنم و نوشته هایم را بالا بالا می برم؟)
عجالتا در همین ساعتِ سعد، فایلی به اسم «معرفی کتاب» و به رسم «بوک ریویو» - با مساعدت بی دریغ و البته رایگان علی رضا رنجی پور- باز می کنم و بعض مطالبی را که در همین یک سال اخیر نوشتم، به علاوه مطالبی از دوستان یک دل و جانی ام، رفقای دیرین و همیشگی ام، سیدِ علوی و امیر رازی و سید احمد رضوی، در آن آپ لود می کنم. فایل های «عشق» و «آشپزی» و یکی دوتای دیگر را هم عنقریب باز می کنم، ان شاءالله. اگر خدا بخواهد، این سایت را به زودی تبدیلش می کنم به یک نشریه مجازیِ تک نفره، که البته نفر دیگری که فعلا یارِ غارِ من است، همان رنجی پورِ معروف حضور که بی جیره و مواجب، داییِ بی یار و یاورش را از هیچ مساعدت و لطفی دریغ نمی کند، در این ایده مرا همراهی می کند. اگر رفیقِ همدلِ این کرگدنِ بالدارِ گردن شکسته ای بگو ان شاءالله.
مطلب کامل

خاطر عزیز حزین
سید علی میرفتاح
کمی عذاب وجدان گرفتی؟ نه؟. فکر کنم یه خورده تند رفتی. به جای دردِ دل، حرفای نیش دار زدی. و چقدر از حرف نیش دار بدم می آد. تو هم بدت می اومد. یادت که نرفته؟ مگه نمی گفتی: "فقط آدمای عقده ای هستن که با خواننده مطالبشون تند می شن و حرف نیش دار میزنن؟" خودت یه بار نوشتی که هیچ آدم حسابیی رو نمی شناسی که دل از یه جای دیگه پرِشو سرِ خواننده صمیمی و همیشه همراهش خالی کنه.
مطلب کامل

سیم بانان
سیدعلی میرفتاح
نمی خوام بگم که خدایی نکرده شما که ندیده در زمره عزیزترین کسان من هستین، بلا نسبت کاج سنگدلی تشریف دارین که به جای اینکه اجازه بدین سر روی شونتون بذارم و در فراق پیرمردا گریه کنم، ملامتم کردین و شونه پس کشیدین و مثل طلبکارا، قلندران پیژامه پوشتونو ازم مطالبه کردین و به من یه جوری نگاه کردین که یعقوب به برادرای یوسف، وقتی که پیرهن خونی آوردن و گفتن «یوسفتو گرگ خورد».
مطلب کامل

بار فراق دوستان...
سید علی میرفتاح
من نه عزیزترین یاران خویش که که عزیزترین قسمت وجودم را از دست داده ام. و با این وصف حتما به من حق می دهید که که دست و دلم به نوشتن نرود.مگر می توانم جای خالی پیژامه پوشان را باچیزی پر کنم؟ آن ها رفیق نبودند که، پاره جگر بودند که ...دلم، همیشه غرقه در خون جگر باد.
من بعد دیگر از بساط قلندری خبری نیست. نه ذغال لیمو، نه نبات زعفرانی دیگر به کار نخواهند آمد مگر آنکه قطره اشکی بخواهند گوشه چشمم بنشانند. در نوشته های من دیگر خبری از پیرمردان صافی دل شیرین سخن نخواهی دید.
مطلب کامل

گزارش مرگ/ قسمت سوم (بخش اول)
سیدعلی میرفتاح
قبل از اینکه خودم را به حسین‌قلی خان مستعان معرفی کنم و صفحه ادب و هنر خبرنامه داخلی بهشت را به مثابه شغل برزخی بپذیرم، به کتابخانه بهشت رفتم و نفیس‌ترین کتاب‌ها را به ضمیمه مولفینش باز یافتم. شاید بر حسب اتفاق، اولین کتابی که از قفسه بیرون کشیدم، «ارداویراف‌نامه» بود. تا آنجا که ذهنم یاری می‌کرد، قبل از این کتاب سند مکتوب دیگری سراغ نداشتم که آدمی ایمان خویش به جهان آخرت را ثبت کرده باشد...
مطلب کامل

كودك و خوابگرد و خلبان
درباره كتاب «زمين انسان‌ها» نوشته آنتوان دوسنت اگزوپري

امير رازي
مي‌گويند شازده كوچولوي اگزوپري در چند دهة آخر قرن بيستم، پرفروش‌ترين كتاب بعد از «انجيل» بوده است. به طور قطع كسي فكر نمي‌كرد كه يك خلبان، متني را براي تفنن بنويسد و آن متن تا اين حد فراگير شود. طبعاً هر نويسندة حرفه‌اي، به اين اقبال حسودي مي‌كند، يا لااقل به اين وسوسه مي‌افتد كه روزي متني بنويسد و متنش با اين اقبال روبرو شود. اما اين اتفاقات حاصل تصميم و اراده نويسندگان نيست. بعيد هم هست كه خلبان ما به چنين قصد و نيتي دست به قلم برده باشد. من فكر مي‌كنم اين توفيق شازده كوچولو را بايد به سه ويژگي اگزوپري مربوط بدانيم. يكي به كودكي او، يكي به خوابگردي او و يكي به شغلي كه باعث شد، او جهان را از زاويه‌اي ديگر ببيند.
مطلب کامل

مسایل پیچیده بشری
سید علی میرفتاح
بارها می شود که ساعات متمادی، توان بیرون آمدن از رختخواب را ندارم. همین طور طاقباز می خوابم و به سقف خیره می شوم و برای خودم خیالبافی می کنم و به فکر فرو می روم. معمولا در همین وضعیت است که جدی ترین و پرهیبت ترین افکار به سراغم می آیند و مسایل پیچیده انسانی، وجودم را در بر می گیرند.
مطلب کامل



بازنشر مطالب بدون اجازه ممنوع است