از دفتر سیاه/ بزرگمردان کوچک
سید علی میرفتاح
خیلی زود فهمیدم که هم از ما فقیرتر خیلی هست و هم از ما ثروتمندتر. با ثروتمندها کاری نداشتیم و معمولاً آنها را سال تا سال هم نمی‌دیدیم، اما فقرا در همسایگی ما بودند و لااقل برای من امکان نداشت که رو برگردانم و آنها را نبینم. رفیق هم‌بازی‌ام محمود، چنان آتش فقر به زندگی‌شان افتاده‌بود که مجبور شد از ده سالگی، ما و کوچه و بازی و حتی درس و مشق را رها کند و دل به کار بسپارد و توی یک آهنگری پتک ده منی بکوبد...
مطلب کامل

از دفتر سیاه/ غاز همسایه!
سید علی میرفتاح
تو را به خدا اینقدر بحث نسل من، نسل تو را پسش نکش. نه من می‌مانم و نه تو می‌مانی و نه نسل‌هایمان. اشکال تو این است که همه چیز را جدی می‌گیری و در پس ضمیرت سوالات آزارنده حمل می‌کنی. ول کن اینها را که به قول خواجه، چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند / گر اندکی نه به وفق رضا است خورده مگیر. دست من و تو که نبوده که در چه دوره‌ای و به همراه چه کسانی به دنیا بیاییم. راستش را بخواهی کمتر دیده‌ام کسی که از دوره و زمانه‌ خودش رضایت کامل داشته باشد. فاصله نسل‌ها بهترین مصداق برای آن است که «مرغ همسایه غاز است»...
مطلب کامل

از دفتر سرخ/ترکه‌های آبدار
سید علی میرفتاح
بالاخره نوبت به من رسید تا خاطرات کودکی‌ام را بنویسم. خاطراتی که هیچ گردی روی آنها ننشسته و مال همین سال‌های اخیر است. سال‌هایی که چندان فرقی با امروز ندارند و تقریباً همه چیزهایی که امروز هستند، موقع کودکی من هم بوده‌اند، مگر زنده‌هایی که اینک مرده‌اند یا فرزندانی که نبودند و حالا به دنیا آمده‌اند. اما با این همه دفتر خاطرات من، مثل کتاب درسی‌های بچه‌های تنبل، دست‌ نخورده و تمیز و باز نشده گوشه‌ای افتاده‌است...
مطلب کامل

ترکه‌های آبدار
سید علی میرفتاح
خان‌داییِ موسی مرده ‌بود و همه به فکر عزاداری و مراسم آبرومند، ما به فکر رو کردن خالی که روی همه خال‌ها سر باشد و برگ همه را ببُرد. و برید؛ آن هم چه بریدنی که خودمان هم بریدیم. روی دیوار سیاهی زده بودند و من و موسی نخ و سوزن برداشته بودیم و لباس مردم بیچاره را به این سیاهی‌ها دوخته بودیم. بعد هم سریع قیافه حق به جانب گرفته بودیم و رفته بودیم گوشه‌ای نشسته بودیم که هر کسی چشم به متانت و ادب و سربه‌زیریمان می‌انداخت، اگر تحسین نمی‌کرد لااقل تعجب می‌کرد که چه شده که این لشکر جن پشت نشستن پیدا کرده‌اند...
مطلب کامل

چوب تر!
سید علی میرفتاح
من در خانواده شلوغی به دنیا آمده‌آم. آن موقع رسم بود که مردم به صورت کلنی زندگی می‌کردند. البته نه همه، بلکه بیشتر کسانی که از روستاها و دهات مهاجرت کرده‌ بودند، مصرانه سعی می‌کردند که عادت‌های قبیله‌ای و قومی خود را کنار نگذارند. بیشتر فکر می‌کردند که با پشتیبانی هم و در با هم زندگی کردن می‌توانند بر مشکلات و سختی‌های شهرنشینی فائق شوند. معمولا هم از روی دست حکومت‌های قاجاری و خاندان‌های بزرگ نسخه‌برداری ناقصی می‌کردند و مدل ضعیفی از همان مناسبات و سلسله مراتب را در خانه و خانواده خود به اجرا می‌گذاشتند...
مطلب کامل

نعمت فراموشی
سید علی میرفتاح
تازه آن شب بود كه علیرضا را كشف كردم. باورم نمی‌شد كه این بچه اینقدر خوب بتواند بنویسد. نوشته‌اش اغراق‌آمیز، اما به‌شدت تأثیرگذار بود. نتوانستم خودداری كنم، به طرفش رفتم و پیشانی پر از جوش غرورش را بوسیدم. آن شب او از خُرخُر من در امان ماند، در عوض تا نزدیكی صبح مجبور شد نصایح نه‌چندان خردمندانه مرا بشنود. به او حالی كردم كه اینطور هم كه می‌گوید نیست و هر نسلی برای خودش خاطراتی دارد شنیدنی و عبرت‌آمیز... اما فاصله من با او و هم‌سن و سالانش بیشتر از آن بود كه بخواهم همدردی كنم...
مطلب کامل

نردبام های حیرت انگیز DNA
سید علی میرفتاح
...فی‌الفور از كودكی‌شان خاطره‌ای تكراری اما شنیدنی گفتم كه حال و هوای جمع عوض شد و آتش نیز به خاكستر نشست.
وقتی برگشتیم خانه، همه خوابیده بودند. هر كسی گوشه‌ای پیدا كرده بود و پتویی روی سرش كشیده بود و خواب هفت پادشاه ‌می‌دید. علیرضا گفت: «پدرجان! اگر مزاحم نیستم توی اتاق شما بخوابم.» گفتم: «برای این كار دو چیز را باید تحمل كنی؛ اگر خوابم ببرد خرخر می‌كنم و اگر نبرد، با رادیو ور می‌روم. شاید هم چراغ روشن ‌كنم و چیزی بخوانم. اگر تحملش را داری قدم نما و فرود‌ آ كه خانه خانه تست.» بعد رفت و ساكش را آورد و گوشه اتاق به نسبت كوچك من پتویی انداخت و بالشی گذاشت و تكیه داد به دیوار. بعد یك دفتر سیاه از ساك درآورد و شروع كرد با خودكار آبی روی صفحه اولش چیزی نوشتن...
مطلب کامل

لشکر شکست خورده
سید علی میرفتاح
اول عید امسال همه بچه‌ها آمدند انزلی كه هم مرا از دیدارشان خوشحال كنند و هم دو سه روز تعطیلات را در مسافرخانه رایگان پدرشان سر كنند. تنهایی چیز خوبی نیست، اما وقتی به آن خو كنید تحمل ازدحام نفوس كار طاقت‌فرسایی است. جمعاً در این آپارتمان صدمتری ده نفر بزرگ و كوچك حضور پررنگ داشتند كه توپ سال نو شلیك شد. من علاوه بر میزبانی، یك كار دیگر هم باید می‌كردم و آن ایجاد وحدتی نسبی بین مهمانان گرامی‌تر از جانم بود. آنها نه در سلیقه، نه در گفتار و نه در عقیده، هیچكدامشان شبیه به هم نبودند...
مطلب کامل

زخم‌های التیام نیافتنی
سید علی میرفتاح
صفحات اين دفتر را در بهار 1382 سياه مي‌كنم. در سن شصت‌وشش‌سالگي. چهار سال است بازنشسته شده‌ام. قبلاً معلم بودم و چنانچه حوصله كنيد و اين خطوط درهم و برهم را بخوانيد، تصديق مي‌كنيد كه آدمي بي‌پيرايه، بي‌تكلف و بسيار ساده و معمولي بوده و هستم؛ بي‌هيچ حادثه قابل ملاحظه‌اي يا اتفاق خارق‌العاده‌اي در زندگي. بسياري از شما شايد مرا بشناسيد؛ يا خودتان دانش‌آموز من بوده‌ايد، يا پسرانتان و چه بسا نوه‌هايتان...
مطلب کامل

سنت حسنه فراموش شده
سید علی میرفتاح
بنا به دلایلی که هیچکدام از نظر حقیر موجه نیست، سنت پاورقی نویسی، مدت‌های مدید است که از صفحات مطبوعات برچیده شده و جایش را به اخبار حوصله سربر و یکنواخت سیاسی و حوادث تلخ و تحلیلهای سطحی داده است. قطع و یقین میل خوانندگان به شنیدن و خواندن قصه‌های خوب و پر معنا و جذاب کم نشده و هیچ سرگرمی مدرن و غیرمدرنی نتوانسته جای داستان‌های خوب و شنیدنی را بگیرد؛ معمولا مردم این نیاز جدی را با رجوع به کتاب‌های خوب یا تماشای فیلم‌های دیدنی و دنبال کردن سریال‌هایی که مدارشان بر قصه‌های جذاب است، برطرف می‌کنند. این وسط فقط سر مطبوعات کلاه رفته که بی جهت اخبار و سیاست را به قصه ترجیح دادند.
مطلب کامل

بتکده‌های مدرن
سید علی میرفتاح
آدمی‌زاده میل‌های عجیب و غریبی دارد. حتی درکش برای خودش نیز سخت است. نه تنها به حساب امروز، که در همان گذشته نیز با دو دوتا چهارتای عقلی جور در نمی‌آمد. همان موقع هم اندک مردمان عاقلی پیدا می‌شدند که این امیال را زیر سوال می‌بردند و خود را از چشم عوام کلانعام می‌انداختند. آخر با عوام که نمی‌شود در افتاد. با خیل رمه که نمی‌شود از عقل و منطق گفت. بهترین کار این است که ریاکارانه همه رفتارها را ستایش کنی و برایشان توجیهات لایتچسبک بتراشی...
مطلب کامل



بازنشر مطالب بدون اجازه ممنوع است